همه تلاش سنتگرایان بویژه دینورزان بر برقراری «مجلس دارالشورای كبرای اسلامی» و نفی «كلمهی قبیحه آزادی» بود. در حالی که مشروطهخواهان ـ که در میان آنان معمّمین نیز بودند ـ برای دستیابی به قانونمداری نوین تلاش میکردند.
نخبگان محلی، بويژه غربت نشينان، آن چنان راجع به گروههای گوناگون قومی و اقليت بودن آنان داد سخن می دهند که ديدار با ايرانیِ غير وابسته - به گروه قومی و يا اقليتی- کم کم، دارد به آرزوئی حسرت آور تبديل می شود. آنان با اين پندار بافی ها، در داخل و خارج کشور، زهرآبه بدگمانی و کينه توزی را در ميان اقوام ايرانی می پراکنند.
هر یک از شهروندان به نسبت و سهم خود مالک مجموعه کشور با همه ثروت ها و همبستگی اجتماعی آن هستند. هیچ گروهی از شهروندان نه می تواند خود را شهروند انحصاری یک بخش از سرزمین ملّی قلمداد کند و نه می تواند بخشی از همشهروندان خود را ـ برخلاف میل آنان - از حق وابستگی به سرتاسر کشور محروم کند.
این نوشته ترجمه بخشی از فصل « دلایل فروپاشی جمهوری» مهاباد است. نویسنده ، پیش از پرداختن به موضوع، از دستآوردهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری در دوران کوتاه زندگی خود و سپس به علل فروپاشی آن می پردازد. برای روشن شدن بیشتر آن علل، نویسنده بناچار کوشش کرده است تا جایگاه کردها را در ایران و جایگاه ایران را در میان دولت های همسایه مشخص کند.
در فرهنگهای فارسی، قوم، افزون بر خويشاوندی، به معنای
«گروه مردان و زنان معا يا بخصوص گروه مردان است . . . يا زنان به تبعيت مردان داخل قومند ... از آن جهت که به کارهای بزرگ و مهم قيام کنند »
مدرنیته در مرحله ای از فرآیند خود ایجاب می کند که به سرچشمه های دور فرهنگی اندیشیده شود. اروپای دوره رنسانس به دوران یونانی- رومی خود اندیشید و از آن مایه گرفت؛ ما هم می توانیم از پیشینه نامتمرکز خود و از راه حل هائی که پدران بنیانگذار قانون اساسی مشروطیت آفریده اند سرمشق بگیریم.
بحث درباره فدرالیسم و خودمختارى بیشتر از آنچه مورد درخواست اعضاى گروه قومى باشد، محدود به نخبگانى شده است كه خود را برگزیده گروه هاى قومى مى دانند. آنان ایران را به قول آیزیا برلین « روی میز تشریح » گذاشته اند و میخواهند آن را برای به اصطلاح «آرمان بزرگ» قربانی کنند. فریدون مشیری گفته بود: « صحبت از پژمردن یک برگ نیست – آه جنگل را پریشان می کنند».
ملت از دیدگاه فلسفه سیاسی و جامعه شناسی تعریف دیگری دارد که در آن باید هم عوامل عینی و هم عوامل ذهنی را در نظر داشت و تلفیقی از آن دو را برای تعریف ملت بکار گرفت. عوامل عینی مانند سرزمین، زبان، زندگی اقتصادی و فرهنگی مشترک. عوامل ذهنی مانند تملک مشترک میراث گذشته: اساطیر و باورها، اراده بهروری از آن میراث، قبول سرنوشت مشترک.
تا پیش از رویدادهای یوگسلاوی تصور میشد که اجرای حق تعیینسرنوشت باید به تاسیس یک دولت برای هر ملت بیانجامد. این همانند دانستنِ حق تعیینسرنوشت باحق ایجاد دولت، ناشی از بیماری ملیگرائی و یا قومگرائی افراطی بود که تا کنون نیز، نزدِ برخی از گروهها، ادامه دارد.
فرآیند برپائی دادگستری نوین ایران، و کاهش اقتدار دینورزان یکی از جالب ترین و درخشان ترین بخش های تاریخ حقوق ایران است. به خوبی پیداست که دینورزان این اصلاحات را بر نمی تافتند و منصب قضاوت را تنها از آنف خود می دانستند و دادگستری نوین ایران را فاقد مشروعیت می شمردند با آن که داور بسیاری از آنان را نیر بکار دعوت و یا اجازه ادامه کار به آنان داده بود.
در کشورهای تاریخی نوعی ملیگرائی بومی و کهنسال وجود دارد که با ملیگرائی «وارداتی» ـ مانند «دولت وارداتی» در کشورهای نوپا ـ متفاوت است. ناسیونالیسم کشورهای نوخاسته بر اساس ساختن هویت ملی به جای هویتهای محلی و قبیلهای قرار گرفته است هرچند که به برابری قانون و حقوق شهروندی اصرار بورزند. در حالی که در کشورهای تاریخی، مانند ایران، به علت تاریخ مشترک و پذیرفتن سرنوشت مشترک به ملتسازی و هویت مصنوعی نیازی نیست.
با بر آمدن جمهوری اسلامی، میتوان از محو عوامل ذهنی در تعریف ملت و وحدت ملی ما یاد کرد. یکی از این عوامل، یعنی ایرانیت، که در درازای سدهها، ملاط ملیت ما، بود به اسلامیت ایرانی تغییر یافته است. عوامل ذهنی دیگر مانند تاریخ مشترک و پذیرش سرنوشت مشترک ملت ایرانی نیز نادیده گرفته شده و میشود و همه رسوم مشترک میان اقوام ما بگونهی منفی قلمداد میشوند.
0
استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است صفحه نخست | تماس با ما