دویدنِ باهم
خنجری درمن بود که میدویدم دویدنِ باهم آزادیِ کوچکیست. ما به خیابانهایمان بازگشته بودیم و اشکهایمان طبیعی بود وسکوتمان طبیعی بود دویدنِ باهم آزادی کوچکیست. سنگی بودیم که پرتاب میشدیم گلولهای بودند که اصابت میکردند خنجری درمن بود که میدویدم زخمی که به خونریزی فکرنمیکرد.