هیات سردبیری
دوستان ارجمند!
انتشار ”رویداد سیاهکل: نابالغی خود خواسته” در فصلنامه تلاش، برای من فرصت مغتنمی است تا تلاشهائی را پاس بدارم که در راه نوسازی فرهنگ سیاسی ایران به عرصه م آورید. این تلاشها دارای اهمیت آینده ساز برای میهن و مردم ما هستند.
نقد روشمند دیدگاههای کهنه و باورهای عقیم که متأسفانه کماکان در چپ و میانه و راست باقی و مقاوم هستند؛ تلاش پی گیر و مستمر و قبل از هر چیز؛ ”شجاعت آموختن” میطلبد! و در مسئولیت ماست که آنرا بی هراس به پیش برانیم. آینده- ی ایران در سکولاریسم و صلح و آزادی، و پیشرفت و عدالت در گروی تلاشهائی از این دست است و من خوشوقتم که دست در دست یکدیگر برای آینده- ی ایران در تلاش هستیم.
با پر فروغترین امید
جمشید طاهری پور
23.03.2009
برگهائی از دفتر زندگی - بخش نخست - ”رویداد سیاهکل”: نابالغی خود خواسته
کسانی که ”چریکهای فدائی خلق” را در مفهوم ”خشونت” بازساخته و تبیین میکنند، در بهترین حالت میتوانند منتقد شکلی باشند که ”رویداد” در آن شکل به ظهور رسید و عینیت پیدا کرد در حالی که موضوع اصلی باز اندیشی محتوای رویداد است که ”چریکهای فدائی خلق” را در شناخت مفهوم ”شهروند” و برابری حقوق شهروندان، در درک ضرورت دموکراسی و حقوق بشر و پاسخگوئی به پیشرفت و عدالت ناتوان میکرد.
تقدیم: به خاطره ”بیژن جزنی”
به احترام ”رنج” او!
پیشگفتار
تهران - بهار۱۳۸۷: ”موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی”، با نام ”محمود نادری” کتابی با عنوان ”چریکهای فدائی خلق از نخستین کنشها تا بهمن ۱۳۵۷” منتشر کرده است. (۱) موسسه یاد شده از زیر مجموعههای وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی است و محمود نادری و تیم همکاران او گفته میشود از کارگزاران وزارت اطلاعات هستند. مصالح این کتاب صورت بازجوئیهای رهبران و اعضای سازمان چریکها و گزارشات ”ساواک” در کشف خانههای تیمی و کشتار چریکها است. بیشتر سر فصلها و عناوین، یاد آور روایت تاریخ ”چریکها” در ”تشکیلات فدائیان” در زندان ”شاه” است! اما ساختار کتاب و موضوعی که در آن پرورده شده، تبیین تاریخ چریکهای فدائی خلق بمثابه یک سیر انحطاط منتهی به ”کانگستریسم جنایتکارانه” است! (*۶۴۷ - ۵۳۵)
این کتاب در محافل ”فدائیان خلق” با واکنشهای متفاوتی روبرو شده است و چند اطلاعیه و نوشته – ای که در نفی و نقد کتاب نشر یافته دفاعیههائی هستند از ” سازمان چریکها...” که بازاندیشی نقادانه محتوای فعالیت ”چریکهای فدائی” موضوع آنها نیست. بعنوان گامی در جبران این کمبود اساسی، به این فکر افتادم برگهائی از دفتر زندگی خود را که سالیان پیش در چهار جلد زیر عنوان ”منزلهای آفتاب” تحریر کرده، اما هنوز معتقد به انتشار آنها نیستم، در همان مقیاس تجربهای که در آن زیستهام، در بخشهائی که مقدمات ”رویداد سیاهکل” و چند و چون خاستگاه و تکوین و مضمون این رویداد را مورد بازاندیشی قرار میدهد، همراه با اشارهای گذرا به سیر تکامل ”سازمان چریکها”، به روز کنم و در طرحی فشرده در اختیار خوانندگان علاقمند بگذارم. در این طرح از نامها و حوادثی یاد میکنم که اسنادی در ارتباط با آنها در کتاب ”چریکهای فدائی خلق” دیده میشود. من در تمام این موارد، اسناد و برداشت و تبیین کتاب را وارسی کرده و نظرم را به دست دادهام. اما به جای تصریح و استناد جز در چند استثناء ضرور تنها شماره صفحه کتاب را که حاوی سند و نیز تبیین نویسنده در آن موارد است، داخل پرانتز ستاره دار آوردهام و به این ترتیب؛ تشخیص تفاوت دو ”نگاه” و دو گونه تعلیل و تبیین را به خواننده وانهادهام. امید آن که به خواننده کمک کند تا در باره درست یا نادرست بودن آنها تأمل کند، بیاندیشد و در سمتی قرار گیرد که بایستهی آینده ایران است.
شاید لازم است یادآوری کنم آنچه که من مینویسم، روایت زندگی از زاویهی یک طرز ”نگاه” است و طبیعی است که روایتها و طرز نگاههای دیگری هم از زندگی ”فدائیان خلق” وجود دارد. ”حقیقت” در انحصار کسی نیست اما در سخن هرکس میتوان حصهای از حقیقت یافت و اگر گفتگو –دیالوک راه باز کند؛ ناشناختهها شناخته میآید، تألیف آگاهی ممکن میشود و این ”امکان” بوجود میآید که حقیقت در منظر نگاه ما قرار گیرد و شناخته آید.
”جنبش فدائی” در بر گیرنده طیف گسترده، متنوع و متکثر از نیروهائی بوده است؛ با سوابق مبارزاتی متفاوت که در ”مشی مسلحانه” به یک تجانس و ائتلاف دست یافته بودند. یکدست نشان دادن آنها کار اشتباهی است، اما روشنگری در باره موألفههای مشترکی که از ”چریکهای فدائی”؛ ماهیت یگانهای میساخت دارای اهمیت اساسی است و باید توجه بدهم که کوشش من تابیدن پرتوئی روی این ”ماهیت” است؛ ماهیتی که شناخت لایههای پیچیدهی آن مستلزم ”شجاعت آموختن” و پزوهشهای نقادانه گسترده در تاریخ، فرهنگ و جامعه ایران در صد – صدوپنجاه سال اخیر است که متأسفانه در آغاز راه آن هستیم.
شهر چریکها
تابستان ۱۳۳۹: از تابستان سالی که کلاس ششم ابتدائی را به پایان آوردم، به قول مادرم ”خیابانی” شدم! پائی در قهوه خانههای شهر باز کردم و شنیدن گپ و شوخ طبعیهای مردم، برایم جذبهای وصف ناکردنی داشت.
در چشم من لاهیجان قشنگ ترین جای دنیاست و همیشه آن را همان شهری میاندیشم که در کودکی و نوجوانیم بود! در باران آن که همه فصل میبارد، راه میرفتم و عطر چای باغهای آن سر مستم میکرد. این نازک دلیها که با منست، گهواره آن طبیعت مهربان لاهیجان است، بی آن که ناگفته بگذارم که موروثی هم هست و از پدرم به من رسیده که عرفی مسلک آدمی بود که گریان حافظ و شاهنامه میخواند.
علم روانشناسی بر این نظر است که سن ۱۱ - ۹ سالگی، پایان تکوین تیپ روانی و کاراکتریستیک انسان است. من در کاویدن کودکی خود اهتمام داشتهام! اما اینجا فقط این را میگویم؛ سالی که کلاس ششم ابتدائی را به پایان آوردم، یکسالی از وقتی که دریافته بودم عاشقم میگذشت! هیچ وقت توان آن را نیافتم که با اوسخن بگویم و این از او در جانم یک ”عشق نومید” ساخت که بر احساس و خیالهایم رنگ اندوه میپاشید و یک ”روح” تلخکام به من داد.
لاهیجان در این زمان سیمای تازهای مییافت. در چهار سوی شهر؛ خیابا نهای باز و دلگشا کشیده بودند و اکنون ردیف ساختمانهای نوساز، با مغازههائی که ویترین روشن و پر از لوازم نوظهور داشت، از ”قدیم” لاهیجان خاطرهای دور باقی میگذاشت. بعد از ”انقلاب سفید” که نظام اربابرعیتی را بر انداخت؛ جوانان دهات نزدیک که به شهر میآمدند، در ساندویجیها و بیستروها که تا دیر وقت دایر بودند، ”آبجوی شمس” مینوشیدند. فکر میکنم کلاس سوم یا چهارم بودم که میایستادم و خراب کردن خانهها و مغازههای کهنه را نگاه میکردم و اتفاق میافتاد خانه که میرسیدم دیر وقت بود. آن ویرانگری گسترده و حجیم، هیجان پر جذبهای در من برمی انگیخت که از تماشای آن سیر نمیشدم و این نوسازی که از پی میآمد، خوشایند من بود.
پدر بزرگم، چسبیده به در ”چهارپادشاهان” قهوه خانه داشت که خراب که کردند، ممر معاشاش بریده شد. خانه خراب شد، در بستر مرگ افتاد و بر نخاست. نفرین کردنهای مادرم در خاطرم هست؛ ” در ”چهار پادشاهان” به آن عظمت، که چهار نفر باز و بستهاش میکردند و لاهیجی مردم به آن دخیل میبستند، کندند و بردند. خدا نسلشان را براندازد!”. جواب خواهر بزرگم که بعد از دیپلم سرضرب معلم شده بود در گوشم است؛ ” شهر را آباد میکنند بد است؟ صبر کن ببین چه خیابان دلگشا درست کنند. حیف ”حمام گلشن” بود، اینجور بناها را نباید خراب میکردند!”.
خواهر و برادر بزرگم از فعالین سازمان جوانان حزب توده ایران بودند، قبل از ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲. به یمن وجود اینان و به برکت حضور پدرم، فرهنگ خانه و خانواده عرفی و چپ بود. من هیچ وقت در معنای رایج؛ احساسات و افکار مذهبی نداشتم.
نوروز۱۳۴۱: روی پلهی بالا خانه نشسته بودم و کتاب میخواندم. از انباری که پر از کتاب و مجله بود، کتابی برداشته بودم و میخواندم. برادر بزرگم که حالا فارغ التحصیل شده بود و ما با سربلندی مهندس پرویز صداش میزدیم، دوره سربازی را میگذراند. به علت همان سابقهی تودهای بودن، سرباز صفراش کرده بودند و در مرخصیها که به لاهیجان میآمد، همهاش بالا خانه مینشست و کتاب میخواند و ندرتا” در حیاط ، قدم میزد. حال و روزگار زار و افتضاحی داشت. آنروز که از حیاط به بالا خانه میرفت از من پرسید چه میخوانی؟ گفتم تاریخ میخوانم. تاریخ راوندی را برداشته بودم و میخواندم. نگاهی به روی جلد کتاب انداخت و بی حرفی رفت بالا خانه. کم و بیش، ساعتی گذشته بود و من حس کردم مهندس پرویز بالای سرم است. سرم را برگرداندم و نگاهش کردم، در دستاش کتابی بود، گفت: ”جمشید! تاریخ میخوانی خوب است، اما تاریخ شرح مردهی یکدوره است، برای آن که بدانی زندهی آن دوره چه جور بوده باید شعر و ادبیات آن دوره را بخوانی و کتاب را به دستم داد؛ کتاب ”حاجی آقا” نوشته صادق هدایت بود.
از سالهای ۴۳ - ۱۳۴۲، نزدیک ترین دوستان در خانه و تابستانها در حجره خالی پدر عبدالله شکوری گرد میآمدیم. دستگیر که شدم نام عبدالله را گفتم چون با چریکها مربوط نبود! دو سال زندان گرفت و یکسال هم ”ملی” کشید. پرویز نصیری نزدیک ترین و عزیز ترین دوستم بود. شب دوم دستگیری برای آن که نفسی بکشم و دمی بی شلاق فکر کنم، نام او را با اعتراف به دادن و گرفتن یکدو کتاب گفتم، با چریکها مربوط نبود، یک دوسال زندان کشید و سالی بعد خود خواسته سر قراری رفت و کشته شد.(*۷۷۳)
همین شب دوم بود که مرا با ”عباس جمشیدی رودباری” روبرو کردند. خط و نشانشان این بود که اگر جائی بگویم عباس زنده است، تکه تکهام میکنند! چون او را به رگبار بسته بودند و اعلام کرده بودند کشته شده،(*۴۴۹) در بیرون هم بر این نظر بودیم. روی تخت برهنه آهنی؛ سراپایش باندپیچی شده بود و در همان حال او را به تخت آهنی بسته بودند! نخستین قرار ”حمید اشرف” را ”عباس” به من داده بود.
با کپسول سیانوری که از جیبم در آورده بودند، حدس میزدند با بالای ”سازمان چریکها” در ارتباط بوده باشم. من حواسم سرجایش بود اما خودم را به بی حالی زده بودم. در فکر طراحی حیلهای بودم که ”ساواک” را به رشت بکشانم تا هم وقت بسوزانم و هم در شلاق خوردنهایم وقفهای به وجود بیاورم. من به هیچ کس نگفتم اما واقعیت این است که اگر وقفهها نبود و یکریز مرا میزدند، حتما” همه چیز را میگفتم. فیزیک آدمی تراکم درد را تا حد معینی تاب میآورد. از آن حد که بگذرد برای شخص هیچ چیز به اندازه قطع درد اهمیت ندارد. حاضر است همه چیز را بدهد و فقط یکدم بی شلاق بگذراند. من شانس زندگی سیاسیم این بود که تاتر بازی کردنهایم گرفت و ”ساواک” گول حیلههایم را خورد. به زندان عمومی که آمدم دیدم یک کلاغ چهل کلاغ در باره ”مقاومت” من میگویند! یک لبخند آن چنانی میزدم و سکوت میکردم. تکذیب نمیکردم اما از یک لبخند بیشتر هم تأئید نداشتم. هیچ کس وجود ندارد که گفته باشد جمشید گفته زیر شکنجه این جور و آن جور مقاومت داشتم. در بسیاری موارد دیدهام توصیف مبالغه آمیز ”مقاومت” زیر شکنجه، برای پرده پوشی ”ضعفها” و بر سبیل تسلی خاطر و آسودگی وجدان است! تازه؛ انسان، انسان است پر از لایههای پیچیده و حریمهای منحصر به فرد! رابطهی شکنجه و عکس العملهای انسانی، به نسبت تعداد انسانها؛ گوناگون و حوزهای پر از ناروشنیهاست و به همین دلیل به دور از دسترس و حق دیگران برای قضاوت. یادم میآید، در جریان سرکوب حزب توده ایران و نمایش شوهای تلویزیون جمهوری اسلامی از رهبران حزب، در برابر داوریهای تلخ ایستادم و تأکیدم این بود؛ به جای نکوهش آن کسان که شکنجه شدهاند، شکنجه و شکنجه کنندگان را باید محکوم کرد.
عباس جمشیدی؛ یک یل پیلتنی بود! شاید در چشم من این طور میآمد. یک زرادخانه متحرک بود و چند جور سلاح با خود همراه داشت. سر قرار او که میرفتم، دلم شور میزد. اما به او که میرسیدم آرام میشدم و همگام با او که میرفتم احساس امنیت میکردم و پر از این تصور بودم که هر رقم درگیری اگر پیش آید؛ ”عباس” حریفشان است! راه که میرفتیم میدیدم شوخ چشم به دختران و زنان خوشگل لبخند میزند. از این عادت او خوشم میآمد، در آن ”چریکها” را میدیدم که زندگی و زیبائی را دوست میدارند. یکبار در تمثیلی از ”رند و ساقی سیمین ساق”، به عادتاش اشارهای داشتم. خوشش آمد! با قهقهای نیم چرخی زد که میدانستم شگرد اوست برای چک کردن پشت سراش.(*۸ -۲۱)
به من به چشم یک ”سمپات” نگاه میکرد و در همان اولین قرار، فهمیدم سخت طرفدار ”مسعود احمدزاده” است.(*۴۵۴) وقتی از گسترهی روابطم در تهران و رشت و لاهیجان، مختصری برایش گفتم، هیچ مکثی روی حرفهایم نکرد! فقط گفت؛ ”این خطرناک است رفیق! باید تا حد یک دو ”امکان” محدوداش کنی و قرارهایت با آنها هم باید یکطرفه باشد”. من طرز قرار را پذیرفتم اما با بقیه حرفهایش مخالفت کردم و در باره اهمیت و ارزش فعالیت مستقل شبکهها و ضرورت حفظ ارتباط با آنها صحبت کردم. ساکت حرفهایم را گوش داد و پس از لختی سکوت گفت: ”باید تصمیم بگیریم رفیق!”. به حمید گزارش کرده بود و همین سبب ساز قرارم با ”حمید اشرف” شد.
شاید بیشتر از دوساعت، در مسیری که به من گفته شده بود، یک راه طولانی را رفتم! سر و وضعم را نیز مطابق رهنمود، به صورت جوان شهرستانی در آورده بودم که مثلا” شاگرد مغازه ایست که دوچرخه تعمیر میکنند. در میدان خراسان یک گیوه خریده بودم، جلد پای خودم. شلوار و پیرهنم را از کهنه فروشهای پائین میدان ورامین خریده بودم! فقط چند ثانیه صدای موتور سیکلت به گوشم آمد، سرم را که به طرف صدا چرخاندم، موتوری کنار پایم ترمز کرده بود، مهربان و خنده رو گفت: ”سوار شو رفیق! محکم بشین!”. طوری گفت مثل این که هزار بار مرا دیده و سالیانی است مرا میشناسد!
در این قرار و قرارهای بعدی؛ ”حمید اشرف” را شایق به درک اهمیت و ارزش فعالیت مستقل شبکهها و ضرورت حفظ ارتباط با آنها یافتم اما او نیز مانند ”عباس” به همه چیز از منظر فراهم آوردن ”امکان” برای ترمیم ضربات و تلفات وارده به ”سازمان چریکها” نگاه میکرد و آنچه که در او نیز بارز بود؛ باور استوار به ”خلق” و ”انقلاب” بود! نکته دیگری که اهمیت دارد بنویسم، جوانهی توجه به اهمیت نظریه و تئوری در ذهن ”حمید اشرف” بود. او به من گفت: ” کجا موقعیت انقلابی وجود دارد؟ کو؟ نظرات رفیق مسعود ذهنی است! سازمان به نظریه و تئوری احتیاج دارد رفیق!”. فکر میکنم آن اهتمام خستگی ناپذیر و جانبازانهی ”جزنی” در زندان که کوشید برای ”سازمان چریکها” نظریه و تئوری فراهم آورد، پاسخ به همین درخواست بود.
این نخستین بار است که مینویسم؛ یک روز قبل از آن که در مرداد سال ۵۱، در ”میدان اعدام”، سر قرار رابطم با بچههای لاهیجان دستگیر شوم، با ”روبن مارکاریان” قرار داشتم. وقتی به ”حمید اشرف” گفتم؛ ”روبن” و چند محفلی که او با آنها در ارتباط است، اغلب تیپ نظری هستند؛ به حفظ ارتباطم با ”روبن” خیلی تأکید کرد و رد و پی آنها را از من گرفت. یک دوسال بعد خیلی از بچههای این محافل به ”سازمان چریکها” پیوستند (*۴۹۹ ۴۹۸) که از شمار آنان؛ ”مارتیک” و ” حمید مومنی” بودند. سال ۵۳ وقتی ”روبن” در کمیته مشترک زیر بازجوئی و شکنجه بود، به تصادف همدیگر را دیدیم و با ایما و اشاره، به یکدیگر رساندیم؛ شتر دیدی ندیدی!
گویا ترین تصویری که از ”حمید اشرف” در ذهنم باقی مانده، خاطرهی او در روزی است که ”کپسول سیانور” به من داد!:
روی موتور، سفت که بغلش میکردم تیزی آهن سلاحهائی که زیر کتش بسته بود توی سینه و پهلوی من فرو میرفت و دردم میگرفت. همین آدم در برابر مردم چنان نرم و نازک و گردن کج بود که مپرس! فقر و فلاکت مردم جنوب تهران به گریه اش میانداخت و سوار اتوبوسهای داغان و پر اذدحام جاده قدیم کرج که میشدیم، وقتی میدید پیر زن یا پیر مردی بغچهاش را گذاشته کف ماشین و کتابی نشسته، قراروآراماش از دست میرفت، از روی صندلی خیز برمی داشت و با هزار خواهش و تمنا، حتی بغلشان میکرد و میآورد روی صندلی جای خودش مینشاند. هر طرح عملیات اگر کوچکترین احتمال آسیب مردم در آن میرفت، بدون اما و اگر خط میخورد و منتفی بود... یک روز بی اندازه گرم و داغی بود، بعد از اینکه بیشتر از دو ساعت، سوار بر ”ایژ” هی راست رفتیم و هی کج رفتیم بالاخره رسیدیم به ”شهر ری” و پیچیدیم طرف بقعه شاه عبدالعظیم و رفتیم توی قبرستان! توی قبرستان یک زاویهای را نشان داد و گفت برویم آنجا! یک آرامگاهی بود متعلق به یکی از خاندانهای قدیم منقرض شده، در و پنجرههایش را برده بودند، کاشیهایش را کنده بودند، از سنگ قبرها هم چیزی نمانده بود، حکما” مرمر بود، برده بودند! سقف و چهار دیوارش مانده بود و جای خالی پنجرههاش در هر چهار طرف مانده بود و ما که توش بودیم میتوانستیم هر چهارسوی قبرستان را ببینیم و بپائیم. روی قبر کنار هم اما رو به همدیگر نشستیم. یک صحبت مختصری کرد که بیان مجملی بود از آرمان و اهداف ما و یک تأکیدی کرد بر ایمان ما به پیروزی راهمان و بعد از جیبش کپسول دست ساز سیانور را در آورد و با ایمان به پیروزی راهمان به من داد. بعد بلند شدیم و دست یکدیگر را سخت فشردیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم، بعد در برابر هم به احترام بپا ایستادیم و سرود خواندیم. با سر افراشته، چشم در چشم هم سرود خواندیم؛ سرود که میخواندیم من جویبار اشکی را که بر گونههای او جاری بود میدیدم، از چشم من ”صد رود” روان بود! و تار وجودم در طنین سرود میلرزید:
برخیزای داغ لعنت خورده
دنیای فقر و بندگی!
جوشیده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگی
باید از ریشه بر اندازیم
کهنه جهان جور و بند
آنگه نوین جهانی سازیم
هیچ بودگان هرچیز گردند
روز قطعی جدال است
آخرین رزم ما
انترناسیونال است
نجات انسانها
...
... غریو سرود که در ما خاموشی گرفت ” حمید اشرف” از جیبش یک پاکت در آورد که در آن دوتا کیک یزدی بود! به میمنت و شادمانی ”رویداد” شیرینی خوردیم.
فرهنگ و جامعهای که گهوارهی زندگانی ما بود، بی عدالتیها، تبعیض و ستمگریها و اجبار دیکتاتوری و اختناق ”شاه” که ما چریکهای فدائی واکنش خودانگیختهی نا لازم آنها بودیم، بر راه و آرمان ما رنگ ایمانی و آئینی پاشید! چریکها؛ جانهای حساس و پر از آرزوهای نیکخواهانه برای مردم و میهنشان بودند اما آزادی ”اندیشه” و ”بیان” –حق انتخاب از ما سلب شده بود و در فقدان این حق بود که فردیت ما به صلیب کشیده شد، پس در باورهائی حل شدیم که قدرت الهام و پایداری شان در منزلت قدسی و ناپرسائی آنها بود! اگر جادوی خمینی در ”جنس” ما کارگر افتاد، دلیل و علتش خود ما بودیم!
دامنه این بحث گسترده است و اگر بحث کنیم از پرسشهائی میگذرد؛ آیا ”مصدق” به ”سیاست” رویکردی دشمنخو بخشید؟ آیا ”کودتای ۲۸ مرداد” حیات سیاسی ایران را به ”قهر” آلود؟ ”جزنی” معتقد بود: ”۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نقطه عطفی در رابطه رژیم با مردم شد. نقطه عطفی که در جریانهای سیاسی علنی و مخفی اثر بزرگ گذاشت”(* ۵۴) این ”اثر بزرگ” چه بود؟ بی اعتباری ”فعالیتهای مسالمت آمیز” (*۵۵) و سوق حیات سیاسی اپوزسیون به ”راه قهر آمیز” (*۷۱) از مصادیق این ”اثر بزرگ” است! که کتاب کذا آنرا حجت اصالت ”خط امام” توصیف میکند.(*۵۸) این اصالت واقعیت دارد؛ زیرا ۱۵خرداد۴۲، بازی تمرین انقلاب خمینی و آن نقطه دگرگشت به انحطاط سیاسی است که انقلاب مشروطیت را به انقلاب اسلامی دوخت! بهتر است بخاطر بیاوریم که اخراج دکتر شاهپور بختیار از ”جبهه ملی” و دنباله روی و مداحی رهبران ”جبهه ملی” از خمینی و رهبری او در سال ۵۷، ادامهی نگاه و نظر همین رهبران به ۱۵ خرداد سال ۴۲ است که آنرا ” نخستین قیام ضد استبدادی پس از انقلاب مشروطه” اعلام داشتند!! (مقدمه خاطرات سیاسی خلیل ملکی صفحه ۱۵۰)
میدانیم ”جزنی” آزادیخواهان کشور را از پشتیبانی حتی تاکتیکی از مسند نشینی آخوندها بر حذر میداشت، ضمن آن که به ستیز خمینی با رژیم شاه با نظر پشتیبانی مینگریست. آموزه جزنی از یکسو به ”سازمان چریکها” این الهام را بخشید که در رفراندم ”جمهوری اسلامی” و همه پرسی ”قانون اساسی”، شرکت نکنند و به هر دوی آن ”نه!” بگویند و از سوی دیگر، به نوبه خود زمینه ساز سمتگیری اتحاد با خمینی و پیوستن به خط مشی حزب توده ایران، دایر به پیروی از ”خط امام” بود!
” از اثرات فوری قیام ۱۵ خرداد ۴۲؛ به اغما رفتن فعالیتهای مسالمت آمیز جبهه ملی و احزاب مشابه بود” (*۵۵)، اما اثرات پایدار آن، ضربات مرگباری است که به جامعه مدنی نوپای ایران وارد آورد، چندان که به دیکتاتوری ”شاه” شتاب و استحکام بخشید و در ”از میان بردن امکان هرگونه فعالیت قانونی”، نقش قاطع بازی کرد.(*۱۷)
به پرسش ”اثر بزرگ” باید اندیشید اما بایسته است در اندیشه به آن؛ علت آن ناتوانی را جستجو کنیم که چشم ما را بروی ”ماهیت” رهبری خمینی بست! همان ماهیتی که بساط واپسگرا و شهروند ستیز ”جمهوری اسلامی”را در ایران گسترد!
”جزنی” از رویداد ۱۵ خرداد سال ۴۲، نه تنها ”راه قهرآمیز مبارزه” را نتیجه گرفت، بلکه از آن به ضرورت سمتگیری ”در جهت استراتژی عمومی انقلاب” رسید! (*۱۷) این اهمیت دارد که سرچشمههای اثرپذیری جزنی را بازشناسیم و باز اندیشیم؛ سرچشمه عینی البته عبارت بود از؛ خیزش خودانگیخته و خشمآهنگ ”توده” در انفجار عصبیت و واپسگرائی که خمینی امام آن بود. اما چرا جزنی این رویداد را آن گونه بازتاب داد؟ آیا نمیتوان گفت او که درچهارچوب ”استراتژی انقلاب” میاندیشید و در شعاع نگاه ”لنین” مینگریست؛ ”مردم” را ”توده” میدید و نه ”شهروند”!؟
”تکلیف” من سوزاندن قرار ”حمید اشرف” و گم کردن رد و پی ”چریکها” بود. آئین این تکلیف، جویدن کپسول سیانور بود! من از این آئین سرباز زدم اما بجا آوردن ”تکلیف”، تاج افتخاری شد بالای سر من. این خلاصه بودن ما در ”وجود صاحب تکلیف” و این تاج افتخار چه بود و کدام مفهوم آن را میساخت؟ این سوأل جنبههای گوناگون پیچیدهای دارد که روشنگری در باره همهی آنها در توان امروز من نیست. برای نوشدن و مدرن شدن لازم است جسم و روح خود را از حبس ”گذشته” آزاد کنیم، من در این زمینه اهتمام داشتهام، اما آیا ”آینده” بر ویرانه ”گذشته” ساخته میآید؟ کدام عناصر حیاتمند از ”گذشته” در اکنون ما جاری است که به ”آینده” راه تواند برد؟ آیا ”گذشته” با آن همه جانبازیها که پر از آرزوهای نیکخواهانه برای مردم بود، بر عبث بوده و دود شده؟ آیا نواندیشی و نوزائی در تعارض با فداکاری و جانبازی است؟ آیا انسان مدرن فداکار نیست؟
یکرشته علایق وجود دارد که متعلق به نسل ما و وجه تمایز نسل ما با نسلهای جوان کشور است. با این علایق دوگونه میشود برخورد کرد؛ میتوان آنها را منجمد کرد و میان نسلها سدی غیرقابل عبور به وجود آورد و میتوان از آن پلی ساخت برای فهم متقابل نسلها! من موافق نیستم که خود را ”سرمشق” فرزندانم به آنها معرفی کنم! برعکس؛ کوشش من فهمیدن آنها و سازگار کردن خود با علایق و خواستهای فرزندانم است! در مجموع اگر ما شرایط مناسبی برای فهم متقابل به وجود آوریم؛ نسلهای جوان امکان مییابند در ما بنگرند و خوب و بد ما را با میزان و معیاری که آگاهی زمانه خود آنها بدست میدهد، به سنجش در آورند و موضوع رد و قبول انتخاب خود قرار دهند.
ما چریکهای فدائی؛ شورشگرانی آرمانخواه بودهایم و من در امروز خود نیز آرمانخواه باقی ماندهام و بر این نظرم که زندگی بدون ”آرمان” فروغی نخواهد داشت. فکر میکنم میان آرمانخواهی و فداکاری رابطهی گسست ناپذیر وجود دارد و افزون بر این فکر میکنم که پیکار امروز برای برون رفت ایران از مرداب انحطاطی که در آن فروغلطیده؛ اتفاقا” به آرمان و فداکاری نیازمند است! اما این یکسوی نگاه است، نگاه من سوی دیگری نیز دارد؛ بدون بیرون جستن از جذبه یادمانهای شعله ور، قادر به ایجاد آن ”فاصله” لازم و ضرور نیستیم تا ”گذشته” را بازبینی و بازاندیشی کنیم و علل ناکامیهای خود را در یابیم! بزرگترین ارج گذاری به آن جانبازیها ی ”دیروز”، تبیین ”عقلانی” آنها در ”امروز” و یافتن معنای امروزین برای آنها در مفاهیمی نظیر ”شهامت مدنی” و ”مسئولیت شهروندی” است. وفاداری به مردم دوستی و میهن خواهی نیکخواهانهای که راهبر ما به جانبازیهای سترگ در ”گذشته” بود، داشتن شجاعت در دیدن و نقد جنبههای اتوپیک، جزمی و توتالیتر در باورهای دیروز و پیراستن آرمانخواهی سوسیالیستی ما از آن شائبههاست.
می توان به خود، کسی نگریست که مثل هیچکس نیست و در یکه خواهی خود، از فراز نگاه کرد و ”آرمان” را چونان بشارت ”رستگاری” پیامبران رسول درک کرد. و میتوان فروتن بود؛ خود را ”شهروند” برابر حقوق با دیگران دید و ”آرمان” را ”تغییر” واقعبینانه و عقلانی ”واقعیت مستقر”، در راستای دموکراتیک و انسانی تر کردن زندگی جاری، شکوفائی شخصیت انسان و برابری حقوق شهروندان و عادلانه کردن مناسبات آدمیان حی و حاضر در جامعه و جهانی که زندگی میکنیم، تعریف کرد.
یادآوری این نکته آموزنده است که از سر باور آرمانی ما به سوسیالیسم بود که وقتی تجربهی زندگی در ”شوروی” نصیب و قسمت ما شد؛ بیشترینهی ”فدائیان خلق” با ”سوسیالیسم عملا” موجود” خود را در فاصله و حتی جداسری احساس کردند!
باری! آن خلاصه بودن ما در ”وجود صاحب تکلیف” و آن تاج افتخار چه بود و کدام مفهوم آن را میساخت؟ این یک سوأل تعیین کننده است در نگاه و اندیشیدن به ماهیت پیکار چریکی ما!
تحقیر ”فردیت” در پیشگاه قدسی ”خلق”
تابستان ۱۳۴۳: در حجره خالی پدر عبدالله گرد میآمدیم. حسن گلشاهی هم بود که بعدتر، دور از چشم ما از طریق ارض پیما با مفتاحی در تماس شد و حبس ابد گرفت.(*۳۸۷) من چیزهائی را که برای دل خودم مینوشتم در این جمع میخواندم. کتابهائی را که میخواندیم برای یکدیگر تعریف میکردیم و فراوان دوستدار شعربودیم. دلبستگی اصلی ما خواندن ”نیما”، ”شاملو”، ”فروغ” و ”سیاوش کسرائی” بود. بیرون از حجره خالی پدر عبدالله جائی برای بیان احساس و نمایش شوق و ذوق ما نبود! در خانه پرویز که جمع میآمدیم؛ شارل آزناوور، لوئی آمسترانگ و ادیت پیاف گوش میدادیم، صفحهها را از مغازه کوچکی در همان خیابان نوساز ”حافظ جنوبی” میخریدیم که گرامافونهای کوچک شکیلی داشت، بیشتراش بنام ”تپاز”. گوش کردن صفحهها در من تصوری بر میانگیخت از ”پاریس” و ”نیویورک” با خیابانهای پراذدحام عطراگین، اما اندک سالی بعد، که ”غربزدگی”، داغ ننگ ”انسان بی هویت” شد! شور امیراوف و اپرای کوراوغلی جای آنها را گرفت:
رامشگر ایرانی بخواند!
ساقی! به نور باده بیفروز جام ما
مطرب بزن که کار جهان شد بکام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
زمستان ۱۳۵۳ بند ۲ شکنجگاه کمیته مشترک: زن و مردی را شکنجه میکردند. ضجهی وحشت و درد در بند میپیچید و سلولها را در سکوت سنگین پر از هراس فرو میبرد. من در تنهائی سلول، از دلهره و ترس، سردم بود و متشنج بودم؛ زانوهایم میلرزید و دندانهایم بهم میخورد! ناگهان آواز ”رامشگر ایرانی”، از سلول زنان به پرواز در آمد، مانند تیغه نوری که پرده تاریکی را میشکافد، ظلمت سکوت را درید، هراس مرگ را شکست، کامم را از باده دلیری و پایداری پر کرد و جانم را چندان بر افروخت که احساس کردم تهی از ”خویش” و پر از ”دوست” هستم!
بهار ۱۳۵۲ : در ساختمان دادگاه نطامی، دادگاه اولم بود! دو بار اعدام برایم بریده بودند. از دادگاه که بر میگرداندند، مرا یکراست بردند سلول زیر زمین ”زندان قصر” که دخمه مانندی بود مخصوص اعدامیها. تاریک بود اما از فواصل میلههای سوراخ چسبیده به سقف، کور نوری به درون میآمد. روی دیوار سلول؛ نشانهها و خط نوشتههائی بود که نمیشد خواند. با زحمتی توانستم تشخیص بدهم شعر نوشتههائیست از رفتگان رفیق! از چند کلمهای که توانستم بخوانم، دستگیرم شد پارههائیست از ”آرش کمانگیر”. یک دو مورد هم تشخیصم این بود که از ”شاملو” است. شب را در آن سلول بیدار گذراندم و با ناخن، روی دیوار نمور سلول پارهای از ”مرغ آمین” نیما نوشتم:
” رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره بدل، با صبح روشن گشت خواهد
آ مین! ”
در سالهای تأمل که ”مرغ آمین” نیما را باز خوانی کردم،(۲) ستیزجوئی ویرانگر آن روح منتقم و مرگ اندیش، در فضای قدسی شعر که ضرباهنگ ”آمین” سازندهی آنست، تا اعماق وجودم را لرزاند:
مرغ میگوید:
” به سامان باز آمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی میبرد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانههای ما در آن ویلان،
این زمان با چشمههای روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را زجا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان( بی سود) اینک میکشد در گوش.”
خلق میگویند:
”بادا باغشان را، در شکسته تر
هرتنی زانان، جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.”
در تعطیلات عید و تابستان فارغ التحصیلان دبیرستانهای لاهیجان که در دانشگاههای کشور مشغول ادامه تحصیل بودند به شهر زادگاه باز میگشتند و مرا شوق همصحبتی با آنها فرا میگرفت. در میان آنها دو نفر بودند که در همصحبتی پیش قدم بودند و در حقیقت ما دبیرستانیها را شکار میکردند: نادر معین زاده و غفور حسن پور. نادر در دانشگاه تبریز و غفور در دانشگاه تهران، هر دو ”فنی” میخواندند و مهندس میشدند.
نادر معین زاده، از سرشناس ترین سخنگویان و رهبران جنبش دانشجوئی تبریز بود. گرم و تیز، نکته دان و سخنران بود. پدرش کارمند محضرداری بود و آدمی مهربان و اهل کتاب بود. برادر بزرگاش که حالا پزشک شده بود با مهندس پرویز ما دوستی داشت و چند بار دیده بودم، باتفاق حسن ضیاء ظریفی، که در لاهیجان خانوادهای با اعتبار بودند، در اتاق بالاخانهی ما، جمع میآمدند و ساعتهای دراز، گفتگو میکردند.
اولین کتابی که نادر به من داد، تابستان سالی بود که کلاس نهم را به پایان آورده بودم. اسم کتاب؛ ”اصول مقدماتی فلسفه” و اثر ژرژ پلیتسر بود. درسنامهای بود که حزب کمونیست فرانسه برای اعضای کارگر خود فراهم آورده بود. تردید ندارم که خوانندگان فرانسوی برداشت دیگری دارند اما خواندن آن، ذهن مرا برای پذیرش کتاب استالین؛ ” ماتریالیسم دیالکتیک ماتریالیسم تاریخی” آماده کرد. در این کتاب استالین با تقسیم جهان اندیشگی بشری به دوپاره ”حق” و ”باطل”، همهی فیلسوفانی را که به تقدم ایده بر ماده اعتقاد دارند؛ یاوه پرداز و مدافع ستمگری و استثمار معرفی میکند! دو دهه بعد؛ در سالهای تأمل دریافتم که آموزه استالین یک ”تبهکاری تئوریک” بوده که چشم و گوش مرا به روی جهان اندیشگی ”غرب” بست.
تابستان بعد، کتاب دیگری که نادر به من داد، تأثیر عمیقی در من بجا گذاشت و حدودا” سمتگیری فکری ”عمر اولم” را رقم زد!:
ظهاره ظهر بود، ما از کوره راهی در دامنه ”شیطان کوه” میرفتیم، پرنده پر نمیزد، تنها صدای فش فش کروف مارهای بی آزار به گوش میرسید که از شدت آفتاب زیر بوتهها چمبره زده بودند. سر پیچی که به کارخانه ”هوختیف” میرسید کتاب را بمن داد؛ کتاب را از زیر پیرهناش در آورد، دستاش را که زیر پیرهن کرد با اینکه پرنده پر نمیزد، دور و نزدیک را خوب نگاه کرد! کتاب را چابک در آورد و در حالیکه بدستم میداد گفت: ”کتاب لنینه! بگذار زیر پیرهنت، کسی نباید بفهمه!”. ”امپریالیسم...”؛ کتاب مشهور لنین بود.
چهار روز بعد کتاب را که پس میگرفت پرسید: ”خوب خواندی؟ برایم بگو چه فهمیدی؟!”. گفتم: ” فهمیدم در دنیا یک شری هست بنام امپریالیسم؛ جنگ و فقر و عقب ماندگیها، استعمار و غارت و این بساط دیکتاتوریها، همه از ناحیه اوست. دشمن مردم ما و دشمن مردم سراسر جهان امپریالیسم است!”. تمام آن بعد ازظهر نادر برای من حرف زد. صحبت که میکرد چشمهایش از ایمان به درستی حرفهایش برق میزد و میدرخشید! برق چشمهایش دلم را میلرزاند. آن طنین ایمانی که سخنش داشت، آن برق یقینی که در چشمهایش میدرخشید و آن لبریز بودن او از باور به رستگاری محنت کشان؛ حجت را بر من تمام کرد؛ یقین آوردم که راه لنین، راه رستگاری محنت کشان، راه رستگاری بشریت است.
راست اینست در همهی آن پیکارهای کوچک و بزرگ که عمر اولم در آنها طی شد؛ جز همین کودک یقین به لنین کس دیگری نبودم!
در سالهای تأمل بر این یقین خود شوریدم و نوشتم فضیلتی بالاتر از ”یقین” وجود دارد و آن فضیلت ”شک کردن” است.(۳) بر پایه فضیلت شک بود که در بازخوانی و باز اندیشی کتاب ”لنین”، در یافتم که ضد امپریالیسم و ضد لیبرالیسم لنین و خمینی، مستقل از ادبیاتی که آنها را پوشانده؛ از یک جنس و یک سرشتاند و هردوی آنها علایق و منافع خود را در این میجستند که گردونه ”تاریخ جدید” را از پیشروی بازدارند.
وقتی ”شوروی” فروپاشید و درک این حقیقت که ”لنینیسم” یک ایدئولوژی جزمی و توتالیتر بوده است برای اذهان ساده نیز قابل درک گردید، من از خود پرسیدم چرا انتخاب من ”لنینیسم” بوده است؟ از خود پرسیدم؛ چرا جذبهی نوسازیهای زمان ”شاه” و کشش من به پدیدههای نوظهور ”جدید”، آن اندازه در من بی رمق بود که پایم را به قبرستانها کشاند و مقبرهی ویران یک خاندان منقرض شده را میعادگاه من ساخت؟ آیا این فقط اجبار اختناق و دیکتاتوری بود یا درک من از ضرورت و کم و کیف پاسخگوئی به آن، مرا از متن جوشان زندگی در فاصله قرار میداد و به حاشیه جامعه میراند؟! از خود میپرسیدم ”آن یقین من به لنین” ازکجا میآمده؟ آیا نباید مبداء و مخزن آن را در آن واقعیت که ”خود” بودم، در آن ”کس” که بودم جستجو کنم؟
”چریکهای فدائی” خود را در مقام ”فرد” باز نمیشناختند و پیکارشان در تقابل با ”فردیت” قرار داشت. و از جلوههای بارز این تقابل؛ مواجهه ایمانی، یعنی واقعیت ستیزی و عقل گریزی بوده است. پیکار سیاسی برای آن که از استبداد به آزادی گذر کند، چند پیش شرط دارد که نخستین آن گذر از ”توده” به ”شهروند” است. سیاست طی این روند با فردیت آدمی از سر آشتی در میآید، ارزش واقعبینی را در مییابد و سرشتی عقل گرا پیدا میکند و از این منزلگاه به ”اخلاق” میرسد که مفهوم محوری آن پاسداری حیات انسان، برسمیت شناختن موجودیت بشری و حقوق بشری او است.
”فردیت” معطوف به ”آزادی” است، معطوف به شکوفائی شخصیت انسان است و آدمی را بیرون از حبس سایهها و سیطرهها میخواهد. فردیت؛ برخورداری از ”حق” عینیت بخشیدن به خود است. همهی مکتبهای سیاسی ”عصر جدید” بر این بنیاد شکل گرفتهاند. تمایز آنها از یکدیگر بر سر رد یا پذیرش انسان در مقام ”فرد” نیست، این بنمایه را همه میپذیرند، مکتبهای سیاسی متفاوت، نسبتهای متفاوت میان ”فرد” و ”جامعه” اندیشیدهاند. اختلاف، در تبیین کم و کیف مسئولیت متقابل است. تفاوت مکتبهای سیاسی در جهان مدرن از اینجاست. حتی در ”مانیفیست” که سیلان اندیشهی مارکس با محدودیت و معذور روبروست، روشن بین ترین مارکس شناسان جهان، این اندیشه اساسی مارکس را که میگفت: ”رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است”؛ پایبندی او به حریم آزادیهای فردی و حقوق شهروندی دانستهاند. (۴)
”فرهنگ ملی” که ما پروردهی آن هستیم، فرهنگی است که جوهر آن انکار فردیت انسان است. میتوان نشان داد که فرهنگ سیاسی نیز در ایران برخوردار از چنین جوهری است؛ جهانبینیهای سیاسی در نزد ایرانیان، مستقل از ادبیاتی که در قالب آن به بیان در میآیند؛ مبتنی بر کلیتهای قدسی است که جوهر آن انکار فردیت انسان است. از این یگانگی ”جوهرین” به این نتیجه میتوان رسید که فرهنگ ملی ظرفی است که بینش و منش سیاسی ما را شکل میدهد، هم از اینروست که در بازبینی فرهنگ سیاسی، بنحوی ناگزیر از بازبینی فرهنگ ملی خود هستیم. (۵)
من چشمم روی مردم کوچه و خیابان بود، اما پیش از لنین، این نیما بود که چشمم را از کوچه و خیابان برگرفت! ”مرغ آمین” نگاهم را برکشید. از ارتفاع که نگاه کردم، دیگر مردم در چشمم ”خلق” میآمدند. ”خلق” هم آن مردم بودند و هم نبودند! یک مفهوم بود مستقل از موجودیت مردم، مستقل از آحاد مردم! صورت ساده و یکدست شده مردم بود، صورت آرمانی و قدسی شدهی مردم بود! هیچ ”فردیت” در خلق نبود، چیزی که شکل و شمایل مشخص و مجزا داشته باشد، نبود؛ عظمت و هیمنهای پیچیده در لفاف تقدس و حرمت بود که شأن و منزلت ”فرد” را در برابر آن جاه و مقامی نبود.(۶) تکلیف ”چریک” جانبازی و فداکاری برای رستگاری خلق بود و علیرغم آن که ”رستگاری” در نزد ما محتوائی گیتیانه داشت، خواست و خواهشهای ”فرد” در شعاع مفهومی آن بی اعتبار و حقیر و مذموم مینمود! و روشنائیهای زندگی که دلبستگی و ”رنگ تعلق” به همراه داشت، در چشم ما جلوه و تلالوئی نداشت! و اتفاقا” به همین دلیل؛ پیکار چریکی؛ میدان مبارزه با دیکتاتوری ”شاه” را تنگ و تنگتر کرد و در راه گسترش مبارزات مسالمت آمیز، علنی و قانونی مردم عادی که مردم بودند در خواست و خواهشهای جاریشان، مانع آفرید.
آن وجود خلاصه در ”تکلیف” و آن ”تاج افتخار” را دلیری قربانی کردن ”فرد” در پیشگاه مفهوم قدسی بنام ”خلق”، به ارمغان میآورد. ”خلق” یک مفهوم ”متعالی” بود اما همین مفهوم متعالی؛ سازنده گوهر ”ایدئولوژی” ما نیز بود که راهبر ”چریکها” به مفهومی تجزیه پذیر از انسان بود! آن مفهوم متعالی که از ”چریک فدائی خلق” وجودی خلاصه در ”تکلیف” میساخت و ذوب شدن در کوره آن، تاج افتخار به ارمغان میآورد، در عین حال میزانی بود تا ”حقیقت” را در انحصار خود بشناسیم و ”ملت” را به انقلابی و ضد انقلابی (*۱۷)، تقسیم و تجزیه کنیم! پس استعدادی را در ما پرورش میداد که در نگاه به انسانها، ”خودی” را بر ”غیر خودی” ممتاز بشناسیم و در افق آن صاحب ”حق” و یا مسلوب از ”حق”، شناسائی کنیم! ما در قوی ترین جلوه پیکار خود، نطفه ضعفی را پرورش میدادیم که نه تنها با ضرورت دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی برای همه ایرانیان، در تضاد و تعارض بود! بلکه آبستن آن بود که ما را به سراشیب انکار حق زندگی، یعنی در موقعیت ”ضد اخلاق” قرار دهد!
کسانی که ”چریکهای فدائی خلق” را در مفهوم ”خشونت” بازساخته و تبیین میکنند - از آن کسان که ما را در استعداد سکولار دموکراتیک بی اعتبار و عقیم میخواهند، بگذریم - در بهترین حالت میتوانند منتقد شکلی باشند که ”رویداد” در آن شکل به ظهور رسید و عینیت پیدا کرد در حالی که موضوع اصلی باز اندیشی محتوای رویداد است که ”چریکهای فدائی خلق” را در شناخت مفهوم ”شهروند” و برابری حقوق شهروندان، در درک ضرورت دموکراسی و حقوق بشر و پاسخگوئی به پیشرفت و عدالت ناتوان می کرد.
هوای تازه
سال تحصیلی ۴۴-۴۳: فضای دبیرستانهای لاهیجان بر اثر حضور دبیرهای جدید که لیسانسیههای تازه فارغ التحصیل بودند، بطرز محسوسی باز و نوسازی شده بود. مناسبات با دبیران قدیم، یک مناسبات بسته و رسمی بود. پیش آنها باید دگمه میانداختیم و معمول نبود بالای حرفشان، حرف بزنیم! اما دبیرهای جدید با محصلین خود دوست بودند؛ حالا نه همهشان، اما بیشترشان. در میان دبیران جوان، سه نفز بودند که اهل شعر و کتاب بودند و خیلی زود پای من به خانههاشان باز شد.
من در دبیرستان نوبنیاد ”مهرگان” رشته ریاضی میخواندم و در شمار محصلین با استعداد بحساب میآمدم اما شهرت من بخاطر انشاء نوشتنهایم بود. در این زمان در بیشتر استانهای کشور جنگهای ادبی نشر مییافت که همیشه با خطر تعطیل روبرو بودند و در بیشتر موارد در محاق توقیف گرفتار میآمدند! در رشت، ”بازار- ویژه ادبیات و هنر”، با وقفههائی منتشر میشد. یکی از آن سه تن دبیران جوان با این جنگ در ارتباط بود و من از طریق او با ”بازار- ویژه ادبیات...” در مراوده شدم که مرا در ذوق و شوقی که به ادبیات داشتم تقویت کرد. ما در محفل خود و در حجره خالی پدر عبدالله، مطالب نشریات ادبی- هنری را میخواندیم و پیرامون آنها گپ میزدیم. مجله فردوسی میخواندیم و گاه وقتی هم مجله ”جهان نو” میخریدیم. اندکی بعدتر کتاب خواندنهای ما روال مشخص تری به خود گرفت، زودتر از این زمان، از کلاس هفتم-هشتم که پای ما به ”قرائت خانه” شهر باز شد، رومانهائی از بالزاک، فلوبر، امیل زولا، ویکتور هوگو و نمایشنامههائی از ولتر خوانده بودیم، یادم میآید ”امیل” اثر روسو نیز کتابی بود که در ”قرائت خانه” خواندم و نیز ”سیر حکمت در اروپا”. در ”قرائت خانه” از کتابهای تازه خبری نبود و بویژه هیچ کتابی از صادق هدایت، نیما یوشیج، شاملو و فروغ، موجود نبود، در عوض پر بود از دیوان اشعار قدما و ما که طرفدار ”هوای تازه” بودیم، پایمان از ”قرائت خانه” کنده شد. کشش ما به خواندن کتابهائی نظیر ”دون آرام”، ”زمین نوآباد”؛ آثار شلوخف و یا ”مادر” و ”دانشکدههای من” آثار ماکسیم گورکی از اینجا قوت گرفت. بعدتر ”جان شیفته” و ”ژان کریستف” اثر رومان رولان و نمایشنامههای ”برشت” به این لیست اضافه شد، میخواهم بگویم ادبیات خواندنهای ما اساسا” رنگ ”رئالیسم سوسیالیستی” به خود گرفت و از آن درون مایههای ادبیات قرن هجده- نوزده اروپا، مفهوم محوری آن که باز شناخت انسان در مقام ”فرد” است، در اذهان ما راه نیافت! رئالیسم انتقادی قرن ۱۸ و ۱۹؛ مشحون از یک ”هومانیسم” درخشان است؛ نقد جامعه و فرهنگ آن زمان و فراخوان ”انسان” به شناخت توانائیهای خود، در چیرگی بر استبداد و ستمگری و تبعیض و استثمار و بی عدالتیهاست. این مفاهیم در ذهن ما راه مییافت که بیدار کننده و نیروبخش بودند، اما ما که از سرچشمههای هستی شناختی و انسان شناختی، از سرچشمههای مدنی و سکولار آنها دور و بی نصیب بودیم؛ جز تصویر سیاهی از ”سرمایه داری” و مفهومی موهن و نفرت انگیز از ”بورژوازی”، چیز دیگری درنمی یافتیم و در خاطر-مان نمینشست! از تازههای ادبیات اروپای قرن بیستم، آنچه که در شهرستان به ما رسید، ترجمههائی از ”سارتر” و ”کامو” بود که در نزد ما در سازگاری با آثار ”رئالیسم سوسیالیستی” تفهیم میشد. یاد آوری این نکته دارای اهمیت است که فضای فکری جنگها و نشریات ادبی- هنری آن زمان، زیر تأثیر مفهوم گنگ ”ادبیات و هنر متعهد”؛ یک فضای جهان سومی توده گرا و گذشته نگر معطوف به ”عدالت” بود، با دفاعی پنهان از ”سوسیالیسم” که ”غرب ستیز” مینمود و انباشته بود از عوالم سنتی و عرفانی و در مجموع نوعی اعتراض خشمآهنگ به دیکتاتوری ”شاه” و کنشی ستیزنده در برابر مدرنیزاسیون ”پهلوی”- پادشاهی پهلویها- که در شعرها به زبان استعاره و اشاره به بیان در میآمد! البته وزن مخصوص این گرایشها، بسته به این که به کدام قطب ادبی: به شاملو یا آل احمد گرایش داشتند، متفاوت بود. من از نثر ناهموار و منبری و متفرعن آل احمد بدم میآمد و بعد تر که ”غرب زدگی” اورا خواندم، البته مرا در ضدیت با ”غرب” تقویت کرد لیکن نمیدانم چرا؛ این که از ”مشروعه” دفاع میکند و یا جانبدار ”شیخ فضل الله نوری” است، چنین برداشتی به ذهنم متبادر نشد و شاید یک دلیلش این بود که نسل ”روشنفکران” از شمار من؛ از ”انقلاب مشروطیت” جز روز شمار ”۱۴ مرداد”، آنهم در تقویم تجلیل و تکریم از ”محمد رضا شاه”، هیچ نمیدانست! غالب روشنفکران از شمار نسل من؛ از ”تبار” خود شناخت روشنی نداشتیم و میان ”ما” و نسل ”روشنگران صدر مشروطیت” که بنیادگذاران جامعه روشنفکری ایران بودند، انقطاعی بوجود آمده بود که نسل مرا در جداسری با آرمان و اهداف ”انقلاب مشروطیت” قرار داد! از پی آمدهای زیانبار این ”انقطاع”، نگاه ایدئولوژیک و شیفته به ”توده” و مقدس ساختن از آن، و بازماندن از ”روشنگری”، نقد فرهنگی و انتقاد از جهل و خرافه-ای بود که اذهان توده مردم وانسان ایرانی از آن آکنده است! صادق هدایت امتداد بالندهی روشنگران صدر مشروطیت بود اما در ادبیات بعد از خود ادامه نیافت! بهر جهت، بعد تر که نقد امیر پرویز پویان به آل احمد؛- خشمناک از امپریالیزم، ترسان از انقلاب- (*۲۷۲) را خواندم آن یک اندازه جائی هم که نام آل احمد در ذهنم داشت، زدوده شد.
دوستان دبیر من میکوشیدند فضای فرهنگی تازهای در دبیرستانهای شهر بوجود آورند. به کوشش آنها دو برنامه سخنرانی در دبیرستانهای لاهیجان برگزار شد که با مخالفت ”اداره فرهنگ” روبرو شد و ادامه نیافت. از دانش آموزان سخنران یکی هم من بودم. در سخنرانی اول در باره ”اگزیستانسیالیزم” صحبت کردم که برداشتی بود از آثار سارتر، که از مترجم آنها آقای مصطفی رحیمی، اقتباس کرده بودم و موضوع سخنرانی دوم؛ ”مکتبهای ادبی” بود که از کتاب دکتر میترا یاد داشت برداشته بودم.
شهرت سخنرانیهایم در دبیرستانهای دخترانه شهر، احساس تلخکامی ناشی از ”عشق نومید” را که در جانم بود، به سایه راند. در روزهای مدرسه؛ ظهرها و بعداز ظهرها زنگ تعطیل را که میزدند، دو تا خیابان اصلی شهر پر میشد از محصلهای دختر و پسر. یک رود براه میافتاد که ترانه خوان و خرامان میرفت! یک غوغای شادی در شهر برپا میشد که پر از رنگها و صداهای دوست داشتنی بود؛ لاهیجان، یکنواختی رنگ و یک صدائی خاموش خود را از دست میداد و پر از تنوع رنگها و تکثر صداها میشد! وقتی خنده و شوخی دوشیزگان دبیرستانی را میشنیدم در گوشم صدای رویش زندگی میآمد، وقتی چشمم نازخندشان را میدید و آن دزدیده نگاه کردنشان با نگاه من میآمیخت؛ پر از دلربائی و شیطنتهای معصومانه بودند. وقتی آن دنیای هزاررنگ پیراهنهاشان را تماشا میکردم و آرایش نجیب صورتها و موهای بیرون از حجابشان در چشمم رنگین کمان میساخت، رقص نرم اندام نازکشان و تاب رقص ابریشم گیسوانشان؛ زیباترین جلوه زندگی در نظرم میآمد! وقتی... وقتی به این همه میاندیشیدم، یک نیاز نجیب زیبائی مرا فرا میگرفت که پر بود از مطالبهی همصحبتی و این هنگام ”افسانه” نیما یوشیج را زمزمه میکردم:
آنچه بگذشت چون چشمهی نوش
بود روزی بدانگونه کامروز.
نکته اینست، دریاب فرصت،
گنج در خانه، دل رنج اندوز
ازچه؟ آیا چمن دلربا نیست؟
حافظا! این چه کید و دروغیست
کز زبان می و جام و ساقی ست؟
نالی ار تا ابد، باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی است.
من بر آن عاشقم که رونده است!
در سالهای تأمل؛ وقتی به فکر نگاه به خود و گفتگو با خود افتادم؛ دیدم سیاه ترین برگ در دفتر زندگیم؛ در مقام دبیر شعبه زنان در سازمان اکثریت، سکوت پر از تمکین من در برابر اجبار حجاب توسط خمینی بوده است! در نظرم این خیانت آشکار به اصل آزادی آمد. موضوع آزادی زنان و برابر حقوقی آنان در آرمانخواهی چریکهای فدائی مطرح بوده است، میتوان چپ ایران را در دفاع از حقوق زنان و رفع تبعیض از آنان، پیشگام توصیف کرد، اما این مفاهیم در قوالب لنینیستی درک میشد. امروز من فکر میکنم موضوع آزادی زنان در ”لنینیسم”، مفهومی ابتر و گم شده در چهارچوب درک اتوپیک آن از ”مبارزه طبقاتی” و ”آزادی اجتماعی”، به طور کلی است که بر تفاوت جنس و تبعیض جنسی پرده میکشید، در حالیکه ”فمینیسم” معنایش برسمیت شناختن ”تفاوت جنس” و بر این پایه خواهان رفع تبعیض جنسی و برابری حقوق شهروندی برای زنان و مردان کشور است. ”لنینیسم” زن را در مفهوم مردانه ”پرولتاریا” ذوب میکرد و نمیگذاشت زن خود را وجودی مشخص و مجزا درک کرده و صاحب شخصیت مستقل و اختیار و آزادی بشناسد! و این در حالی است که ”مارکس” میزان آزادی ”زن” در یک جامعه را ملاک سنجش آزادی آن جامعه میشناسد.
در تاریخ ”چریکهای فدائی” هر جا سخن از دلیری و جانبازی ”مردان چریک” است در حالیکه ”زنان چریک”، دلیرترین و جانبازترین بودند! تراژدی در این بود که آنها به هوای آزادی؛ خود را تحت سیطرهای در میآوردند که سیطرهای ایدئولوژیک بود، یک ایدئولوژی جزمی و توتالیتر که استعداد حتی پشتیبانی از نظام حقوقی –سیاسی را داشت که تبعیض علیه زنان از ارکان آن است. روشن است که در چنین ساختاری، نگاه سنتی و دینی به ”زن” در صفوف فدائیان خلق، بقا و دوام میداشت.
آیا ”عشق” یک مفهوم نرینه است؟ آیا ”زن” در اظهار ”عشق” زوال شخصیت مییابد؟ آیا ممنوع کردن ”عشق” و اعدام ”دلباختگی”، ممنوعیت و اعدام فردیت آدمی در طبیعی ترین و ناب ترین جلوهی آن نیست؟ به این پرسشها در متن عمر چریکهای فدائی خلق باید اندیشید. به گمان من؛ آن طرز نگاهی که در صفوف ”چریکهای فدائی”، عشق را ممنوع توانست کرد و در ارتباط با ”ادنا ثابت” و ”عبدالله پنجه شاهی” فاجعه توانست آفرید(*۸۱۷)- هر چند دور از چشم و گوش سازمان چریکها-، طرز نگاهی است که به ”دلباختگی فران و فلکی”(*۳۴۰) به چشم اهانت و تحقیر مینگرد و به روی آن رنگ بی حرمتی و بدنامی میپاشد! و این همان نگاه ”اسلام سیاسی” است که در متن آن ”زن کالائی است که مورد استفادهاش بخشیدن لذت جنسی به مرد است!”(*۸۲۱) ما نگاهی دیگر میجوئیم؛ نگاهی که زنان و مردان را نه تنها در مقام ”شهروند”، برابر حقوق میشناسد بلکه در منزلت انسانیشان؛ در طبیعی ترین و ناب ترین جلوه عینیت بخشیدن به فردیت خود، نه بردگان ” اجبار وتمکین”، بلکه آزادگان ”انتخاب و اختیار” بشناسد. متأسفانه از این ”نگاه” بسیار دوریم!
۱۳۴۳: برای نخستین بار سر و کله دو آمریکائی در شهر ما پیدا شد. آنها خود را اعضای ”سپاه صلح” معرفی میکردند و وظیفه آنها آموزش زبان انگلیسی در دبیرستانهای لاهیجان بود. من هیچوقت نتوانستم نگاهی مهربان به این ”بیگانهها” داشته باشم و همین؛ موضوع مشاجرات دائمی میان من و دوستم محمد امینی بود. دوستی من با محمد، دوستی از سرشت دیگر بود؛ یک روح در دو بدن بودیم و اگر دو روز همدیگر را نمیدیدیم مثل عاشقانی که در فراق یکدیگر میگریند، در درون اشک ریزان بودیم!
محمد یک نابغه به تمام معنی بود؛ رشته طبیعی میخواند اما استعداد بزرگ ریاضی بود. معادلات بغرنجی را که ”مجله یکان” به مسابقه میگذاشت حل میکرد و جایزه میگرفت ولی قبل از همه، استعداد شکوفان شاعری داشت. شعرهائی را که به گیلکی سروده بود، مردم عادی در قهوه خانهها و دختران چای چین در باغهای چای میخواندند، بیآن که شاعر آن را بشناسند! او شعرهای خود را با امضای (م- راما) در نشریات ادبی آن زمان به چاپ میرساند. برای توصیف قریحه شاعری او، خوب است خاطره-ای نقل کنم: سالی بود که هردو کلاس یازدهم میخواندیم، اواخر اسفند بود، آن سال بهار زودتر به لاهیجان رسیده بود. من و محمد در ”باغ ملی” روی نیمکت نشسته بودیم، آفتاب با گرمای نوازشگر روی ما میتابید. درختهای ”آلوچه” شکوفه کرده بودند و نسیم باد که میوزید، شکوفهها بر سر و روی ما میریخت. ما صدای نفس کشیدن زمین را میشنیدیم، گلهای باغچهها، روی بوته-هاشان در حال جوانه زدن بودند، نفس زمین آنها را میلرزاند و به چشم ما این طور میآمد که خندان و شوخ به سر و روی هم دست میکشند و بوس و کناری دارند! ”باغ” یکپارچه در رویش و روئیدن بود، همه جا پر بود از طراوت یک زندگی تازه که داشت سربلند میکرد، ما درآمیخته با این طراوت و تازگی، مسحور زیبائی ”تغییر” و دیگر شدن بودیم و هر دوی ما را سکوت اندیشناکی در بر گرفته بود. ناگهان محمد دست در کمرم پیچید وسرش را گذاشت روی شانه من و شروع کرد به گفتن شعر بلندی که پاره آغازین آن، این است:
رفتن همیشه اصل است
ماندن همیشه استثناء
شاید گیاه بخواهد که ارتفاع نپیماید
شاید گیاه بخواهد در لاک بذر بماند
اما زمین نمیخواهد
و آفتاب نمیخواهد!
محمد با امریکائیها دوست بود و بویژه دوستی او با ”مسترآلن” که تیپ آمریکائی بود همیشه خندان و بسیار مهربان، عمیق و پایدار بود. محمد بیشتر اوقات فراغت خود را با او میگذراند و به برکت این دوستی بود که در زبان انگلیسی ممارست پیدا کرد و به ترجمه کتاب دست یازید. اما مهم تر؛ آشنائی بود که او از این رهگذر به ادبیات انگلیسی زبان پیدا کرد، تا آنجا که به معرفی شاعرانی دست یازید که سالیان بعد در فضای ادبی ایران شناخته آمدند.
در سال ۵۰ وقتی شاخه تبریز سازمان چریکهای فدائی مورد یورش ”ساواک” قرار گرفت، رضا غبرائی- رفیق منصور- دستگیر شد. محمد در دانشگاه تبریز کشاورزی میخواند و به فوریت من و پرویز نصیری را از دستگیری رضا مطلع ساخت. چند روز بعد خود او را نیز بازداشت کردند و برایش ۱۵ سال حبس بریدند!
در سالهای مهاجرت، در تاشکند بودم که به من خبر رسید محمد در دریای خزر غرق شده و دیگر نیست.
هستندهای بنام ”توده”
ما گرایش نیرومندی به فکر کردن در مفاهیم عادت شده و قوالب مألوف داریم! ”نواندیشی” در نزد ما یک پیرایه عاریتی است و متأسفانه مضمون واقعی ندارد. ”رویداد سیاهکل” و پدیداری بنام ”چریکهای فدائی”، به میزان تعین کنندهای پژواک اعتراض خشمآهنگ جامعه روشنفکری ایران بوده است واکنونوقت آن رسیده که از این منظر به خود نگاه کنیم و با خود گفتگو کنیم:
جامعه روشنفکری ایران در پی نوسازیهای اجتماعی ”محمد رضا شاه”؛ رشد و گسترش چشمگیری پیدا کرده بود؛ نه تنها دانشگا ههای کشور پذیرای دختران و پسران متعلق به طبقه متوسط نوپا و در حال رشد و گسترش ایران، به طور انبوه و فزاینده بود، بلکه شمار تولید کنندگان در بازار فرهنگ، شعر و ادبیات و هنر نیز تنوع یافته، بر شمار آنان افزوده شده و نامهای نوظهوری آن را نمایندگی میکردند که به نسلهای جدیدتر کشور تعلق داشتند. در این زمان ”روشنفکران” بمثابه یک قشر اجتماعی خود را در برابر انسداد فرهنگی و سیاسی ”رژیم شاه”؛ ستمدیده ترین نیروی اجتماعی ”احساس” میکردند و در لایه پائینی و در قاعده، نه تنها خود را در معرض ستم فرهنگی و سیاسی میدیدند، بلکه از محرومیتهای اقتصادی و تبعیض اجتماعی نیز در رنج بودند. اهمیت کلیدی دارد که درک کنیم ”روشنفکران ایران” این ”رنج” را در قالب کدام مفاهیم درک و در راه پایان بخشیدن به آن پیکار کرده-اند؟ پرسش محوری عبارت از این است که چرا نسل از شمار من این ”رنج” را در مفهوم ”مبارزه مسلحانه” بازتابید و تبیین کرد و نه ”قانون گرائی” که آلترناتیو واقعی در برابر دیکتاتوری فردی ”شاه” در راستای دستیابی به ”دولت/ملت” توانست بود!؟ چرا در حالیکه ایران از دایره زیست سنتی و جزم و تعصب دینی پائی بیرون میگذاشت، جامعه روشنفکری ایران، و جنبش دانشجوئی کشور، به سوی یک رویکرد ایمانی، آئینی و سنتی و دینی متمایل شد و از ”شورشگری” بدفاع برخاست! چرا بیش از پیش از ”سکولاریسم” و ”لیبرالیسم سیاسی” رویگردان گردید و به ایدئولوژیهای جزمی و توتالیتر روی آورد؟! به گمان من از پیآمدهای چنین رویکردی بود که ”جنبش فدائی” زینت مسلحانه، ایمانی و آئینی یافت و کل اپوزسیون رژیم شاه به پیاده نظام ”خمینی” تنزل پیدا کرد!
برای آن که به منطق جستجوی خود، در یافتن پاسخ این پرسش، شفافیت بیشتر ببخشم، محتاج چند یادآوری هستم:
- پیکار چریکها در تقابل با ”فردیت” قرار داشت.
- ”تکلیف” چریک جانبازی در راه رستگاری ”خلق” بود و خلق مفهومی قدسی بود که انسان در مقام ”فرد” در پیشگاه آن جاه و قرب و منزلت نداشت.
- تصور انحصار حقیقت راه به مفهومی تجزیه پذیر از انسان میبرد که ناقض ”اخلاق” و نافی به رسمیت شناختن ”حقوق بشر” و حقوق برابر شهروندی برای ایرانیان میشد و منادی تجزیه ایرانیان به ”خودی” و ”غیر خودی” بود.
- این طرز نگاه بر زمینهی دیکتاتوری و اختناقی که شاه گسترده بود، به پیکار چریکها جنبهی ایمانی و آئینی بخشید و مشوق این شناسائی بود که ”چریک” خود را ”وجود صاحب تکلیف” تعریف کند و نه ”وجود صاحب حق”! کافی است توجه دهم که ”چریکهای فدائی خلق”، هیچگاه و در هیچ سند و مدرکی در باره مفهوم ”مشارکت در قدرت سیاسی”، نه اندیشیدند و نه مطالبه-ای به میان آورده-اند! خواست ”حاکمیت خلق” یک خواست آرمانی و ایدئولوژیک بود که میبایست از درون شوراهای کارگران و دهقانان و کارمندان... سربرآورد!
این موألفهها از کجا میآمد؟ آسان فهم ترین پاسخ این است که بنویسم؛ از لنینیسم بمثابه یک ایدئولوژی جزمی و توتالیتر! تردید نیست که لنینیسم به این موألفهها اعتبار میبخشید و توجیه-ایی کاذب برای پذیرش و باور به آنها فراهم میآورد. در این نیز تردید نیست که جامعه روشنفکری ایران در شمار نخستین قربانیان ”جنگ سرد” و ”جهان دو قطبی” بوده است؛ جهانی که از هر چهار سوی آن بوی باروت به مشام میرسید و قدرت و رهائی و آزادی را در لولهی تفنگ میجست. اینها سر جای خود محفوظ! اما هرآینه از سکوی ”اخلاق” به خود نگاه کنیم؛ جز این نتوان اندیشید که در انتخاب خود؛ مائیم که ”مسئول” و ”پاسخگو” هستیم! از این منظر؛ سوأل اساسی کماکان بی پاسخ باقی است: چرا انتخاب ما ”مبارزه مسلحانه” و یک ایدئولوژی جزمی و توتالیتر بود؟!
ایران در سالهای پایانی دهه چهل از دایره زیست سنتی و جزم و تعصب دینی؛ پائی به بیرون میگذاشت. الزام این تحول تاریخی، باز تعریف انسان ایرانی در مقام ”فرد” و در صورتمندی مدنی؛ شناسائی او در مفهوم ”شهروند” بود. ایران در موقعیتی قرار گرفته بود که ضرورت داشت در مسیر فرجام بخش دولت/ ملت راهبری شود؛ فرایندی که هسته مرکزی آن را تأمین مشارکت قشرهای اجتماعی گوناگون و اقوام ساکن کشور در ”قدرت سیاسی”، تشکیل میداد؛ اما هم پوزسیون و هم اپوزسیون از درک این ضرورت عاجز و ناتوان بودند و همین عجز و ناتوانی بود که ایران را در مسیر انحطاط قرار داد! اینکه گفته شده ”مصدق” و ”جبهه ملی” دموکراسی خواه بوده-اند، با شک و تردید روبرو است! درست است که مصدق میگفت؛ ”شاه باید سلطنت کند و نه حکومت”. اما این را ”مدرس” هم میگفت و در هر دو، یک انگیزه – آشکار و پنهان – پشتیبانی از ”احمد شاه قاجار” بود! سخن بایستهی ”مصدق”، ابرام بر ”سلطنت مشروطه” و ”حکومت قانون” است و نمیتوان از آن بلاواسطه تأکید به ”دموکراسی” را نتیجه گرفت. به گواهی اسناد و کتابهای تحقیقی که امروز در اختیار داریم، مفهوم محوری در رهبری مصدق و در نزد رهبران جبهه ملی؛ برخاسته از سرشت ملی گرایانهی جنبش برای ملی کردن صنعت نفت؛ مفهوم ”حاکمیت ملی” بوده که مفهومی متفاوت از دموکراسی و مشارکت اقشار اجتماعی ”ملت” در قدرت سیاسی است! به گواهی همین اسناد میتوان دید که در نزد ”مصدق” نیز سیاست عین دیانت بوده و نفوذ باورهای سنتی در او چندان نیرومند بوده که ”لیبرالیسم سیاسی” را بر نمیتابید! در هر حال آن عجز و ناتوانی علل عینی و ذهنی فراگیر داشت و در حقیقت عنصر ماهوی سازندهی پوزسیون و اپوزسیون در ایران بود!
در سالهای انقلاب مشروطیت، ایران؛ جامعهای بود که ”مردم” در اکثریت خود ”رعیت” و در عینیت خود ”توده” بودند و فرهنگی که بر اذهان مردم آن چیرگی داشت، یک فرهنگ سنت مدار دینی بود. دستاورد ارجمند انقلاب مشروطیت ایران، استقرار ”حکومت قانون” در کشور بود. نوسازیهای شاهان پهلوی، در پی گیری و تحقق همین دستاورد؛ متوجه فرجام بخشیدن به فرایند ”دولت/کشور” بوده است و خدمات تاریخی آنها نیز به ایران از همین منظر قابل تأکید است. طی فرایند نوسازیهای اجتماعی و فرهنگی ”دوران پهلوی”؛ بویژه با الغای نظام ارباب- رعیتی، عناصری که زمینه ساز تشکیل ”ملت” و مقوم ”فرهنگ سکولار” هستند، شکل گرفت لیکن عنصر محوری سازنده ”دولت/ملت” - در معنا و موجودیت معاصر- که برآمد اهالی کشور در مقام شهروندان برابر حقوق و برخوردار از مشارکت در ”قدرت سیاسی” و ”حق” آنان در ”انتخاب” حکومت کنندگان است، هیچگاه در ایران تحقق نیافت و ”نوسازی فرهنگی” نیز از درک ضرورت نقد ”فرهنگ دینی” و راهگشائی برای ”نواندیشی دینی” بسیار دور بود! فقدان و کاستی این عناصر محوری، ایران را در موقعیت سیاسی- اجتماعی و فرهنگی ”دولت-کشور” و اهالی ساکن کشور را در موقعیتی قرار میداد که از عینیت ”ملت” در معنای ”جدید” بسی دور بود. بازشناخت مدرن و فرجامین خود در مقام ”ملت” – ملتی در تراز ملتهای جهان معاصر- طی یک فرایند دموکراتیک امکان پذیر است. طی چنین فرایندی، انسان متناظر با باز شناخت خود در مقام ”فرد” و آگاهی به وجود خود، چونان وجودی صاحب حق و اختیار و آزادی؛ در موقعیت ”شهروند” قرار میگیرد و به خود و هموطنان در مفهوم ”شهروندان برابر حقوق” میاندیشد، در مقام شهروندانی میاندیشد که در باره ”سرنوشت” خود و کشورشان، تصمیم میگیرند، حکومت کنندگان را انتخاب میکنند و عزلشان نیز در حیطه اختیار و اراده آنهاست. صورت عینیت یافتهی چنین مقام و موقعیتی؛ موجودیت ”ملت/دولت” در مفهوم معاصر و احساس همبودی و همبستگی ”ملی” در نزد ساکنان یک کشور و تابعان یک دولت، در متن یک فرهنگ غیر دینی و در فرایند دگر گشتی سکولار و دموکراتیک است.
در شرایطی که مردم؛ ”توده” هستند و ”دولت-کشور”، سامانهی ”وحدت سیاسی” است؛ ”همبودی ملی” و ”همبستگی ملی” در نزد قاطبهی اهالی کشور، یک ”حلقه مفقوده” است! حلقهی مفقودهایست که علیرغم ”حاکمیت ملی”، آسیب پذیری ”تجدد بومی” را باز مینماید! در چنین مختصاتی آنچه که هویت ”توده” را برای آنان مفهوم میسازد؛ ”فرهنگ دینی” و ”روح قومی” است! که تاریکخانه آن، اقلیم فرمانروائی ”اسطورهها” و ”سایهها و سیطرههائی” است که شأن دینی و قدسی دارند و از هزارهها میآیند!(۷) تبین مفهوم ”ملت” در نزد ما با مقولههائی نظیر ”فلسفه ایرانشهری”، ”حکمت خسروانی”، ”رسم و آئین و زبان نیاکانی”، ”دین”، ”شیعه گری”، ”عرفان و تصوف”، ”هنگامهی بیگانه” و بویژه خلط مفهومی آن با ”هویت پارسی” و ”هویت اسلامی”؛ گواه مدعای من هستند.
بنیاد تعریف معاصر از ”ملت”، باز شناخت انسان ایرانی در مقام ”شهروند” است. ملت مفهومی معاصر است و قوم مفهومی است که بر آن تقدم وجودی و تاریخی دارد. نسبت این دومفهوم با یکدیگر مبتنی بر گسست نیست و عناصر حیاتمند موجود در مفهوم قوم و در خاطرههای قومی، در مفهوم نوظهور ملت تداخل و تداوم پیدا میکند و به نوبه خود سازنده ی تداوم حیات تاریخی، همبودی و همبستگی ملی است. لیکن عموما” فراموش میکنند که عامل نهائی سازنده ”ملت”، حق اوست در عزل و نصب حکومت کنندگان! در حقیقت، تحقق برابر حقوقی شهروندی، و نهادی بودن حق ”انتخاب”، آن خط نهائی در ترسیم سیمای ”ملت” در هستی نوین آن است که راه به ”دولت/ملت” میبرد. در شرایط فقدان حق انتخاب، نفی حقوق شهروندی و نقض برابری آن در هر ساحه-ای از زندگی مردم ، آنچه که واقعیت مییابد، شکلی از اشکال ”توده”، زیر یوغ خودکامگی ”دولت/کشور” است.
روشنفکران ایران؛ به شمول مولدین فکر و شعر و ادبیات و هنر و مخاطبان اجتماعی اصلی آنها که عبارت بودند از تحصیل کردگان و شمار فزاینده دانشجویان کشور، زیست جهان-شان؛ ”توده” و ”دولت-کشور” بوده است. آنها نه تنها ”روشنفکر توده” بودند بلکه خود نیز ” توده-روشنفکر” بودند که اعتراض خشمآهنگشان متوجه خودکامگی ”دولت/کشور” بود و ما هیچ دلیل و مدرک در اختیار نداریم که آنها را معطوف به ”دولت/ملت” بازبشناسیم! ”چریکهای فدائی”، در مقام پژواک اعتراض خشمآهنگ آنان، نه میخواستند و نه میتوانستند، از ”توده” به ”شهروند” گذر کنند، و راهبر کشور در عبور از استبداد به آزادی و بر پائی دولت/ ملت در کشور باشند! این یادآوری بسی آموزنده است که ”مصدق” همواره در هراس این بود و تبارز ”شخصیت ملی” خود را این میدید، که در گفتار و کردارش ناخوشایند ”توده عوام” و بدور از ”فرهنگ اسلامی” جلوه نکند!! در نگاهی گسترده، همهی موألفههای سازنده ”اپوزسیون”، مانند ”پوزسیون” از درک و کاربست راهبردهای عاطف بر پروژه ”دولت/ملت” ناتوان بودند.
مسئولیت اصلی در بازماندن کشور از پیشروی در راهی که به تحقق دولت/ملت میانجامید و قرار گرفتن ایران در پرتگاه انحطاط؛ قبل از هر نیروئی در اپوزسیون، متوجهی رژیم ”شاه” و راهبرد توسعه آمرانهی آن بوده است. اما این تصریح نمیباید بر ”مسئولیت میهنی” اپوزسیون در انحطاطی که بر کشور سیطره یافت، پردهی ساتر بکشد، برعکس باید از آن، ناتوانی در ایفای نقش ”اپوزسیون” را نتیجه گرفت، کما اینکه در شرایط امروز ایران؛ خویشاوندی آشکار و پنهان علایق و طرز تفکرهائی در ”اپوزسیون” با نظام حقوقی-سیاسی حاکم بر کشور؛ از موانع بالندگی ثمربخش گرایش سکولار-دموکرات ، به مثابه آلترناتیو جمهوری اسلامی است!
اگر گفته شده فرهنگ ما ”دینی” است (۸) و اگر میبینیم آبشخورهای فرهنگ سیاسی ”اپوزسیون”؛ الهیاتی و ایمانی است و برآن سایهها و سیطرههای ”قدسی” فرمان میرانند، به این دلیل است که جز انعکاس عینیت توده وار ”مردم”، در زیر یوغ ”دولت-کشور” نیستند! من اندکی بعدتر فهمیدم که ”امکان” رفع موجودیت یاد شده، با زدودن تعریف هستی توده گون از تفکر سیاسی خود داشته، پدیدار میشود!!(۹) انسان ابتدا در تفکر، خود را در مقام ”فرد”، ”شهروند” و ”ملت” فهم میکند و سپس در واقعیت به آن دست تواند یافت! این را من دیرتر فهمیدم و... از اینجاست که میخواهم تأکید کنم که باز شناخت خود در مقام ”فرد”، قرار دادن سیاست بر محور ”شهروند” و پیکار سیاسی برای دست یافتن به برابری حقوق شهروندان و استقرار ”دولت دموکراسی” در ایران، پیکار در راه رفع حکومت دینی و برپائی نظام حقوقی- سیاسی سکولار-دموکراتیک در کشور، بدون ”نقد فرهنگی” و بیرون جهیدن سیاست از ”ایدئولوژی”های جزمی و توتالیتر، و دین و باورهای ایمانی، بدون بیرون جهیدن سیاست از ”انسان شناختی و هستی شناختی دینی” ناممکن است.(۱۰) در شرایط مشخصی که ایران اکنون در آن بسر میبرد، شرط تعین کننده در تعریف ”اپوزسیون”، عبارت از این است که سکولاریسم را انتخاب اول بشناسد.
در حبس باور ایمانی
تابستان سال ۱۳۴۴: پدرم شباهنگام شادگو و خندان به بستر رفت و صبح، دیگر هیچگاه بر نخاست! مرگ ناگهانی پدر، خانه ما را در سوگ و فقر فرو برد. برادران بزرگتر بیرون از لاهیجان بودند، پس من ”مرد خانه” شدم در حالیکه مادرم مثل همیشه خانه را راه میبرد. هر چند گاه از این خانه به آن خانه اسباب کشی میکردیم چون بضاعت پرداخت اجاره بها را نداشتیم. بارها اتفاق افتاد مادرم را دیدم که چیز دندانگیر از اثاثیه خانه را زیر چادر قایم میکرد، به بازار میبرد، به دکانداری میفروخت و دست پر به خانه میآمد! من از این زمان فقر را تجربه کردم و این تجربه همیشه با من باقی ماند و از محرکهای پیکارهای کوچک و بزرگم بوده است. این باور استواری که در ”عمر دومم” به دموکراسی پیدا کردهام، از جمله ابشخورهایش؛ همین تجربه فقر است زیرا اطمینان پیدا کردهام که هیچ جامعهای نمیتواند بدون دموکراسی ریشههای فقر را در خود بخشکاند.
در همین سال بود مادرم که یادمان تلخی از تودهای شدن خواهر و برادرم در خاطر خود داشت، وقتی میدید در نیمههای شب کتاب و مجله میخوانم، با واهمهای پنهان به من گفت: ” جمشید! هر مرام و مسلک که داری مختاری! اما همیشه سرت بلند باشد!”.
از کلاس دهم دایره فعالیتهایم گسترش پیدا کرد و یک عاملاش سفارشهای ”نادر” بود. رضا غبرائیرفیق منصور که از دبستان همکلاس بودیم اکنون به انشاءهایم علاقهای وافر نشان میداد و خیلی زود جائی در محفل ما پیدا کرد. این رفاقت هر سال تحکیم بیشتری پیدا کرد، بویژه از وقتی که با پدرش منازعه دائمی پیدا کرد. پدر رضا، پدر بزرگ و بیشتر عموهایش، ”بازاری” و حاجی و معتمد محل بودند. دهه محرم آذین حسینهی ”شعربافان” و مدیریت دستههای عزاداری محله با آنها بود. پدر رضا در کار تجارت چای و ابریشم بود، آدمی مقام پرست و فرصت طلب بود که در هر دوره که انتخابات ”انجمن شهر” شروع میشد، دست به هرکاری میزد تا عضو ”انجمن شهر” بشود و میشد. از زندان که بیرون آمدم به دیدارش رفتم، برادر کوچک رضا، کاظم در سالهای ۵۵۵۳ به ”سازمان چریکها” پیوسته و در همان سالها کشته شده بود.(*۸۲۴) وقتی به دیدار پدر رضا رفتم عبا دوشش بود و روی سجاده نماز نشسته بود. یک کلمه از کاظم صحبت نکرد و در باره رضا پسر بزرگاش هم که سالها زندان کشیده و حالا عضو رهبری ”سازمان چریکها” بود، نگذاشت حرفی به میان آورم. چای نوشیدم و بلند شدم آمدم. میدانستم مقلد خمینی شده و به اتفاق آخوند قربانی که از پیروان خمینی بود و کریمی که انجمن حجتیه را میگرداند و پسردائی رضا بود و مسعود برق که آخوند مسلک و از معلمین لاهیجان بود، تظاهرات در شهر را رهبری و مدیریت میکند.
”انقلاب” که شد، ”حجت الاسلام زین العابدین قربانی” نماینده ولی فقیه و همه کاره لاهیجان و بعد تر همه کارهی استان گیلان شد. نقل موقعیتاش در آن سالهائی که من کلاس هشت ده بودم از این نظر اهمیت دارد که قطعه پازلی از شهر چریکها است:
از دهات اطراف لاهیجان بود. از قم که آمد مقیم لاهیجان شد و در کوچهی ”میدان محله”، مستأجر نشین بود. – حالا میگویند فقط یک ویلایش که نزدیک استخر لاهیجان است، مثل یک قصر است به زودی معلوم شد که واعظ خوش سخن و با معلوماتی است. با بزرگان شهر رفت و آمد داشت و پاتق خود را کتابفروشی آقای سعادتمند قرار داده بود که مینشستند و بلند بلند حرف میزدند. او به اتفاق چند بازاری لاهیجان که سالی ده روز در خانههاشان مجالس روضه دایر میکردند و مباشرت دو سه معلمی که مثل مسعود برق، آخوند مسلک بودند، ”دبستان و دبیرستان محمدی” در لاهیجان دایر کرد که غیر دولتی و انتفاعی بود و شهریه مختصری میگرفت. خانوادههائی که علایق مذهبی داشتند، پسران خود را و کسانی که از تحصیل مانده بودند و یا جوانهائی بودند روستائی در آن ثبت نام میکردند.
یک روز رضا به من گفت: جمشید! این مجلههای قربانی را دیدهای؟ پدرم گفت کتاب فروشی سعادتمند میفروشند.
در کتاب فروشی سعادتمند که مغازهای بود دونبش، در مرکز و میدان چهارچراغ شهر، در ویترین هر دو نبش، در ردیف اول، مجلههائی چیده شده بود که بالای سمت چپ آنها، زیر یک کلیشهای که گنبد و محراب و منبری را نقش میکرد، این عبارت به چشم میخورد: ”نشر معارف اسلامی قم”. روی جلد مجله؛ عنوان مقالات و نام نویسندگان آن درج بود و از جمله هر بار در کنار نام مقالهای نوشته آمده بود: ”بقلم حجت الاسلام زین العابدین قربانی”! هم مسعود برق و هم کریمی، مقاله قربانی را دست بدست به محصلین میدادند و برای مجلهی ”نشر معارف اسلامی –قم” در دبیرستانهای شهر، فارغ البال و با خیال آسوده، مشترکین تازه دست و پا میکردند.
آقای سعادتمند؛ آخرین ده روز ماه محرم را در خانهاش مجلس روضه برپا میکرد که منبر آخرش مال آقای قربانی بود و هم او ختم مجلس روضه خانهی آقای سعادتمند را برمی چید. روز ختم، ”سرتیپ سعادتمند” که از مدیران کل ”ساواک” بود، به لاهیجان میآمد! جلو تر از برادرشآقای سعادتمند؛ دم در میایستاد و با آمد شدگان سلام و تعارف میکرد. آقای قربانی ختم مجلس را که بر میچید، از منبر پائین میآمد، یکراست بسوی سرتیپ سعادتمند میرفت، دست سرتیب را با دوتا دستهایش میگرفت، بغلاش میکرد، به سینه خود میفشرد و دو طرف صورت سرتیپ را میبوسید!
انقلاب که شد، عکس جنازه تیرباران شدهی سرتیپ سعادتمند را روزنامه ”اطلاعات” انداخت. سرتیپ سعادتمند وزیر اطلاعات کابینه نظامی سرلشکر ازهاری بود. به عکس که نگاه میکردم قیافهی ”حجت الاسلام زین العابدین قربانی” که سرتیپ را میبوسید، جلوی چشمم بود: ”بوسه مرگ” شنیده بودم اما ندیده بودم!
در سالهای تأمل بسیار به این یادمان اندیشیدهام! به این سوأل فکر میکردم که چرا ”شاه” چپ ایران را دشمن اصلی میشناخت و سمت اصلی سرکوبگریهای او متوجه ”چریکهای فدائی”بود؟ به این سوأل اندیشیدم که چرا ”شاه”، از اپوزسیون سکولار نصف نیمه لیبرال و منتقدین عرفی مسلک پایبند به قانون اساسی کشور میترسید و آنها را مشمول سرکوبگریهای خود کرد!؟ در عوض به آخوندها مساعدت مالی میرساند و دست پیروان خمینی، نظیر ”باهنر” و ”مطهری” را تا آنجا باز گذاشت که در ”شورای عالی آموزش و پرورش کشور”، عضویت داشتند و در کار تدوین کتابهای درسی برای مدارس سراسر ایران، میتوانستند نظارت عالیه اعمال کنند!؟ به جنایات عظیمی که ”خمینی” مرتکب شد میاندیشیدم و میخواستم بدانم کدام تعلیل عقلانی برای این پدیدارها وجود دارد!؟
من بر این نظرم تصمیم رهبران جهان غرب در ”کنفرانس گوادلوپ” در پشتیبانی از خمینی با هدف ایجاد ”کمربند سبز” جهت مقابله با ”شوروی”؛ عامل خارجی قاطعی در پیروزی خمینی بوده است. در نظر من؛ تصمیم رهبران جهان غرب و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، در شمار واپسین پس لرزههای انقلاب بلشویکی اکتبر۱۹۱۷، در مسیر اعوجاجی است که بلشویسم در سیر تمدن بشری بوجود آورد!(۱۱) عین این تعلیل در توضیح نسبت ”شاه” با آخوندها و سرکوب خونین ”چپ” حدودا” صادق است! با وجود این در فهم رویکرد ”شاه” ملاحظات دیگری هم در میان است:
سیاست یکی از پیچیده ترین انواع فعالیت بشری است! که در نزد ما ایرانیان عمدتا” سرشت غیر تعقلی، ایمانی و دینی دارد. در عین حال سیاست با علایق و منافع به طور مستقیم در ارتباط است و اتخاذ سمتگیریهای سیاسی با هر پس زمینه نظری و اعتقادی، زیر تأثیر این علایق و منافع و نیز شرایط و اوضاع و احوال صورت میپذیرد. این شرایط و علایق و منافع قسما” نه تنها غیر عقلانی هستند بلکه برجا ماندههائی هستند از ”گذشته” به پایان آمده و نیز برخاستههائی هستند از اعماق! از تاریک تاریخ و از اعماق فرهنگ و روح قومی. برخاستههائی از اعماق زندگی زیسته و از اعماق و تاریک روانها و جانها ی رهبران و کاراکترهاست! گاهی حتی سیطره باورهای اسطورهای در فعالیتهای سیاسی سرنوشت ساز، نقش قاطع و تعین کننده بازی کردهاند؛ امیر پرویز پویان در ”رد تئوری بقاء” متأثر از باوری است که میگوید: ”خون بر شمشیر پیروز است”! اعتقاد ”جزنی” به ”ایثار و جانبازی” برای اعاده ”حیثیت و اعتبار” چپ ایران؛ تجلی باور اسطورهای ”عشق و شهادت” است. بیهوده نبود که او ”رویداد سیاهکل” را ”رستاخیز” توصیف میکرد!(*۱۹). اسارت در کابوس کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ که بیش از نیم قرن است کرو کورمان کرده؛ هنوز نقش قاطع و تعیین کننده در سمتگیری شمار بزرگی از سکولارهای ”اپوزسیون” بازی میکند!(۱۲)
راست اینست که ”محمد رضا شاه” نیز در باورهای سیاسی خود، در متن ” فرهنگ دینی” میاندیشید و به گونهای خودویژه؛ خود را ”ناجی و قهرمان” و دارای ”رسالت” میشناخت. منجی و قهرمان در حصار آئینی است که هرکس را توان دست یافتن به آن نیست! او در زندان آئین خود یکه و تنها و یگانه است، این تنهائی و یکه بارگی دوسویه دارد؛ در یکسوی آن اندوه ”خفته چند” است که تودهاند و در سوی دیگر آن شکوه و تبختر شاهپیامبر! پس آن چه که بر او زندگی و شادی تواند بخشید، احساس ”رسالت” است که الهام بخش اوست به آرزوپروردن و دل سپردن به صور خیال! منجی و قهرمان، یا شاه پیامبر در موجودیت متوهم خود زنده و باقی است و آئین؛ کارکردش این است که وجود متوهم او را اعتبار میبخشد و پاسداری میکند؛ بدین گونه که میان او و مردم یک رابطه ی این همانی برقرار میکند! تا او خود را مردم ببیند و مردم را در خود خلاصه بداند. شاهپیامبر در آئین پرستی خود تحقق این توهم را ”رستاخیز ” توصیف میکند، که عاطف بر مفهوم ”رستگاری” است. لیکن هرکجا که این توهم صورت واقعیت و زمینی پیدا کرده، رابطهای که میان شاهپیامبر با مردم شکل پذیرفته؛ رابطه ی خدایگان بنده و امام امت بوده است. (۱۳)
راه جوئی سیاست به رستگاری پدیداری شکست زا و تباهی آور است. وقتی این پدیدار شکل میبندد، اتفاقی که پیش میآید این است که سیاست در حصار ایمان محبوس میشود. ”ایمان” ایمان است و کارکرد خود را دارد؛ حال میخواهد ایمان به خلق باشد یا ” کورش آسوده در خواب” و یا ”اسلام عزیز”... با حبس سیاست در حصار ایمان، رشتههای ارتباط سیاست با واقعیت پاره و گسسته میشود و سیاست سرشت دینی، اتوپیک و ایدئولوژیک پیدا میکند. پدیداری دگراندیش ستیز، اختناق پرور و پر از خشونت و ویرانگری و توطئه اندیشی. هرکس دردرون حصار ایمانی سیاست بود؛”خودی” و هرکس نبود؛ ”غیرخودی” شناخته میآید! حتی زندگی که در تکثر و گوناگونی معنا و شکل، جریان دارد، در معنائی معین و در شکلی خاص، منجمد و منحصر میشود، پس نزهت و زایائی از کف مینهد و رو به انحطاط و مردگی میگذارد.(۱۴)
آمیختن ایمان با سیاست، به سیاست رویکردی دشمن خو میبخشد و آن را بر طاعت و پیروی مبتنی میکند ، دایره ی ایمانی حصار سیاست در هر چرخه ی خود، تنگ و تنگ تر میشود وبه حلقه ی کوچکی تبدیل میشود که انسان صاحب رسالت را نیز میفشرد و از پا در میآورد! اما قبل از هرچیز استبداد و جباریت و کشت و کشتار در ابعاد کوچک و بزرگ میآفریند!
همهی فرهنگ سیاسی ایران و همهی حکومت کنندگان ایران را میتوان در این ”چرخه” دید و مورد شناسائی قرار داد! از مصدق که به روی سیاست رنگ عناد و دشمنی پاشید؛ تا ”شاهان پهلوی” که در رویاروئی با مخالف و منتقد؛ جز کشتن و سرکوب نمیاندیشیدند و تا خمینی که از سر سجاده نماز به قتل عام هزاران تودهای و فدائی و مجاهد فرمان میداد و در کمال رضایت گزارش شکنجه و کشتار زندانها و میادین اعدام را میشنید!!
پیمان رنج و نفرت
۱۳۴۳: ورود به دوره دوم دبیرستان با گسترش دایره رفاقتها همراه بود. اسدالله بشردوست و اکبردوستدار و چند نفر دیگر که بعد از ورود به دانشگاه با ”سازمان چریکها” مربوط شدند، همکلاسیهای من بودند، هوشنگ نیری که در شمار گروه سیاهکل اعدام شد و حمید اکرامی که در کشف خانه تیمی کشته شد، در دبیرستان ”مهرگان”، یک دو کلاس پائین تر از من میخواندند. اما دایره رفاقتهای من بیرون از کلاس گسترده شد. یک محفل دیگری در لاهیجان شکل گرفته بود که با حسن پور در ارتباط بودند. این اطلاع که حسن پور با گروه جزنی و نیز شخص ضیاء ظریفی در ارتباط بود و در بازجوئیهای خود نوشته: ”...به پیشنهاد ایشان من گروهی را در لاهیجان درست مینمایم که قبلا” با هم کار میکردیم”(*۸۱۸۰۷۹) دارای اهمیت است زیرا به ”شهر چریکها” اعتبار تاریخی متقنی میبخشد. در هسته مرکزی این محفل ابولقاسم طاهرپرور، اسکندر مسچی و رحمت پیرونذیری قرار داشتند و از جمله افراد مرتبط با اینها؛ بهائی پور و نیریها بودند. (*۸۹۵۸۹۴) اگر محل تجمع ما حجره خالی پدر عبدالله بود، پاتق این بچهها ”بیلیارد ارم” بود و بیشتر اوقاتشان در آنجا میگذشت! هم آنها و هم ما، یکدیگر را زیر نظر داشتیم.
رفاقت با اسکندر مسچی از وقتی شروع شد که او و پرویز نصیری در دبیرستان عبدالرزاق لاهیجی همکلاس و رفیق شدند. هر دو رشته طبیعی میخواندند. ابولقاسم طاهر پرورر که چند سالی بزرگتر بود، یک کلاس بالاتر در همین دبیرستان طبیعی میخواند و در همین سال به علت آن که انشاءهای تیز مینوشت در معرض اخراج قرار گرفته بود! مسچی آدم ساکت و فکوری بود و به خواندن کتاب علاقه داشت و همین نیز مایه تحکیم رفاقت ما شد. به یکدیگر نزدیک تر که شدیم و دو سال بعد که در دوره آموزش چهارماهه ”سپاه دانش” در مراودهی دائم با هم بودیم، متوجه شدم دل نگران پدر کور و برادرهای سربهوایش است. ممر معاش خانواده از قطعه چای باغی بود که داشتند و پیدا بود که دستتنگ هستند! این زمان سال ۱۳۴۶ بود و ما که همیشه و دائم با هم صحبت میکردیم، در همان چهارچوب آرمانخواهیهای ”چپ”، احساس میکردیم در سمت واحدی قرار داریم. اگر در دادگاه گفته: ” ... اینکه در پروندهام آمده، حسن پور با کمک من در سال ۴۶ در گیلان شبکه کمونیستی به وجود آورده، چنین چیزی صحت ندارد زیرا تا نیمه دوم سال ۴۷ هیچگونه ایده مشخص سیاسی بین ما وجود نداشته”(*۲۳۰) دلیل رازداری و در عین حال معرف کاراکتر مقاوم اوست. چیز دیگری که مایه تحکیم رفاقت میان ما بود، نگرش انسانی او به مسائل بود؛ من احساس میکردم که مردم دوستی او جلوهای از انسان دوستی و بشردوستی اوست؛ در وصیتاش نوشته: ” مادر!...خانه ام را در فومن تخلیه کنید و مبلغ۷۵۰۰ ریال به دست شما میرسد و مبلغ ۵۰۰۰ ریال آن را به مدیر مدرسه ام بدهید تا مدرسهای را که قرار بوده بسازند، درست کند...”(*۲۳۵)
در تمام این سالیان، دیدار و گفتگو با حسن پور گذرا و اتفاقی دست میداد. من هیچ وقت از او کتاب یا جزوهای نگرفتم. او به من از چشم ”نادر” نگاه میکرد و این مایه سردی و دلخوری من بود! در گفتگوها که دست میداد من سایه اختلاف او و ”نادر” را احساس میکردم اما تا سال ۴۷ صورت مشخص و بیان روشنی نداشت. این که در بازجوئیهایش نوشته: ”... از حزب توده خوشم میآمد... من به جستجوی آدمهایی میروم که تفکر مساعد نسبت به حزب نوده داشتند و یا آن که سابقا” تودهای بودند”(*۸۰۷۹) محل تردید است و برای انحراف نظر ”بازجو” به خوداش است، زیرا او هیچ سمپاتی به حزب توده ایران نداشت، درست برعکس ”نادر” که سمپاتیزان حزب توده ایران بود و در چهارچوب معتقدات آن میاندیشید. اما این اظهار نظر که ” احساس نیاز حسن پور به مطالعه هر چه بیشتر کتاب و نشریه، او را مجبور به فراگیری زبان انگلیسی میکند. او کتابهایی در زمینههای اقتصادی و اجتماعی از ساکو خریداری و مطالعه میکند”(*۸۰)، اظهار نظر صائبی است، زیرا در یک مورد، استناد او را به یک نشریه انگلیسی زبان شاهد بودم که پائین تر نقل آنرا خواهم آورد.
”حسن پور” برخاستهای از دهات نزدیک لاهیجان بود. خانوادهاش در همان ده ”شیرجو پشت” زندگی میکردند و پدرش خرده مالک زحمتکشی بود که چند هکتار باغ چای و چند جریب شالیزار داشت. انسانی بود که در تحصیل پسران و دخترانش اهتمام وافر داشت. پسر دیگر و یک دخترش نیز به ”سازمان چریکها” پیوستند که هر دو در سالهای بعد در جریان کشف خانههای تیمی، توسط ساواک کشته شدند!
نوروز۴۴: فکر میکنم در سال تحصیلی ۴۵۴۴ بود که ”نادر” مهندس شد و به سربازی رفت. سال بعد سال تحصیلی۴۶۴۵ من دیپلم گرفتم و با یک وقفه شش ماهه که در روستائی نزدیک ”سیاهکل” آموزگار روزمزد بودم، عازم سربازی شدم و در ”ماسوه” از دهات ”مهاباد” سپاه دانش شدم. تغییر موقعیتها، در ارتباطهائی که موجود بود خلل وارد آورد تا آنجا که رابطه من و نادر، تقریبا” قطع شد.
در تعطیلات عید همین سال بود که حسن پور یک صحبت چند ساعته مفصل با من کرد. سبک صحبتاش این طور بود که از هر دری سخن میگفت تا میرسید به موضوع مورد نظر و روی آن متمرکز میشد و به تفصیل حرف میزد. آن روز تمرکز صحبت، روی: ”دولت ملی دکتر مصدق”، ”کودتای ۲۸ مرداد”، ”نقش آمریکا و دربار در کودتا” و ” بی عملی و اپورتونیسم رهبری حزب توده” بود. نقل صحبتهای او بی فایده است و همان حرفهای مکرری است که نیم قرن؛ نسل ما را در یک ”کابوس” حبس کرد و با زنجیری که از نفرت به ”شاهان پهلوی” و دشمنی با ”آمریکا” بافته آمده بود، به کند و زنجیرکشید و به اسارت خود درآورد.
در سالهای تأمل روزی به خود گفتم؛ ”جمشید! در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تو کودک بازی بودی! این فهم و داوریها که به راه اشتباهت انداخت و این همه ناکامی و شکست ببار آورد، فهم و داوری دیگران بوده، اگر آدمی و قدرت تعقل و توان تشخیص داری، باید خودت وارسی و جستجو کنی و به فهم و تشخیص خود دریابی ”حقیقت” چه بوده؟!”.
من حاصل جستجوهای خود را در مقالات متعددی باز گو کردهام. اسناد و مدارک و تحقیقهای تازه و جالبی وجود دارند که نشان میدهند راهی که ”مصدق” رفت و به ”کودتا” انجامید، کاملا” اجتناب پذیر بوده است! من در امروز خود، ”دکتر محمد مصدق” را، در انحطاط سیاسی که ”انقلاب مشروطیت” را به ”انقلاب اسلامی” دوخت، در شمار ”مسئولین تراز اول” محسوب میدارم.
نوروز ۴۵: من و حسن پور از کوچه پس کوچههای پشت شهرداری میرفتیم و او از هر دری سخن میگفت، تا اینکه متمرکز شد روی اوضاع جهان و با شور و حرارتی وصف ناپذیر از ”جنگ ویتنام” و با لحن خشمگین از جنایات آمریکا علیه ”خلق ویتنام” شروع به صحبت کرد. ساعتی که حرف زد، در حالیکه التهاباش در اوج بود، مجلهای را که در دست داشت گشود و عکسی را که وسط صفحه بود در برابر چشمهایم گرفت. مجله به زبان انگلیسی چاپ شده بود و عکس را که نشانم میداد دستهایش میلرزید! بغضاش را قورت میداد و چشمهایش پر از نفرت بود. با صدائی خشمآهنگ و لرزان گفت: ”ببین! این جهان ماست! خوب نگاه کن!”.
عکس؛ یک سرهنگ ویتنام جنوبی را نشان میداد که داشت به شقیقهی یک مرد جوان ویتنامی شلیک میکرد. آدم صدای شلیک را میشنید! در ملاءعام، در روز روشن، وسط خیابان و در برابر چشم مردم رهگذر؛ که هراسان و وحشت زده اما گریزان شاهد صحنه بودند، داشت توی شقیقه مرد ویتنامی شلیک میکرد! در گوشه چپ عکس سایه چند نظامی آمریکائی که به تماشا ایستاده بودند، دیده میشد. من این تصور را کردم که دارند میخندند!
مرد جوان دستهایش از پشت توی قفل دستبند بود، پیرهن آستین کوتاه تناش بود و زلف نرم ابریشمینش، روی نصف پیشانیش ریخته بود، روی آسفالت وسط خیابان بر زانوهایش راست و استوار ایستاده بود، زانو نزده بود، سرش را افراشته نگهداشته بود و نگاهش شجاع و بی هراس ناپیدائی را میکاوید! در چشمم همهاش تحقیر مرگ آمد. به نظرم آمد در مرگ زندگی میجوید و آن سرهنگ ویتنامی با همهی یال و کوپلاش و آن ژنرالهای آمریکائی با همهی قدرقدرتی ایی که توی چشم میخورد، چه اندازه جنایت پیشه و پوشالی بودند. این عکس تأثیر عمیقی بر من برجا گذاشت، شأن یک سرنمون در ”عمراولم” را پیدا کرد و میان من و حسن پور پیمانی را شکل داد که نوشته تعقل نبود، نوشته برانگیختگی و عواطف هر دو نفر ما بود!
در سالهای تأمل، از مشغلههای ذهن من؛ تفکر در باره ”جنگ ویتنام” بوده است. در چشم من؛ رهبران کنونی این کشور و ملت خونچکان که در رویکرد دوستی با دولت و ملت آمریکا، پیشرفت میهن و بهتر کردن زندگی مردم خود را پی جوئی میکنند، ارج و احترام عظیم دارند. با الهام از میهن دوستی و مردم خواهی آنها نسبت به اصالت فکر و ذکرهایم در باره ”جنگ ویتنام” اعتمادی تازه پیدا کردهام که اگر دست داد فرازهائی از آن را خواهم نوشت.
زمستان ۱۳۴۳: در لاهیجان از جنبش اجتماعی و فعالیت سیاسی خبری نبود! جسته و گریخته خبرهائی از تهران میرسید اما زمینهای در شهر کوچک ما نداشت و حیات ذهنی من محدود بود به همان کتاب خواندنها و صحبتهای دیر به دیر با نادر و غفور و عمدتا” گپ و حرفی که در حجره خالی پدر عبدالله میزدیم! تنها در زمستان۱۳۴۳ یک اتفاق سیاسی را تجربه کردم که تأثیر ماندگاری در من برجا گذاشت.
”شاه” اعلام کرده بود؛ ”انتخابات آزاد است” و بخصوص تأکید کرده بود کشاورزان نمایندگان خود را انتخاب کنند و به مجلس بفرستند! این وعده ”شاه” امیدی در دل چایکاران لاهیجان برانگیخته بود طوری که جمعی از چایکاران و صاحبان کارخانههای چای به دست و پا افتادند تا یک آدم دردآشنائی پیدا کنند و بعنوان نماینده به مجلس بفرستند. قرعه فال بنام آقای ”جهانگیری” افتاد که سرشناسترین کارشناس چای در لاهیجان بود. این را هم بگویم که نماینده لاهیجان در مجلس، در همه دورهها ”سرتیپ صفاری” بود که خاطره یک بار شکست او از ”دکتر رضا رادمنش”، در سال ۱۳۲۲، در ذهن برخی از مردم لاهیجان باقی بود!
من با ”جمشید” پسر بزرگ آقای جهانگیری دوستی و آشنائی داشتم، دو سه سالی از من بزرگتر بود و در آن اولین روزی که پا به قرائت خانه گذاشتم، او را دیده بودم که داشت کتاب میخواند. تقریبا” هر وقت به قرائت خانه میرفتم او را میدیدم و چندی که گذشت با یکدیگر دوست شدیم و همپای همدیگر از قرائت خانه بیرون میآمدیم و گپ میزدیم. او پر از آرزوهای نیک خواهانه بود و آسان سفره دل میگشود. من و جمشید به سرعت به یکدیگر علاقمند شدیم؛ پاره شعرهائی را که سروده بود برای من میخواند و دوست داشت چیزهائی را که مینویسم برای او بخوانم. یک روز جمشید گفت: ” دوستان پدرم میخواهند او را بعنوان نماینده چایکاران به مجلس بفرستند. تا روز انتخابات یک ماه و بیست روز وقت است، باید در لاهیجان و دهات اطراف مردم را جمع بکند و برایشان نطق بکند، یکنفر لازم دارد که حرفهایش را بنویسد تا در جمع برای مردم بخواند، میگوید فی البداهه نطق کردن نمیتواند! و... بعد مثل کسی که پوشیده و ترسان تقاضائی را مطرح میکند گفت:” حرفهایش را روی کاغذ که میآورم، ساده و سلیس و روان نوشتن –اش برایم مشکل است، مثل تو نوشتن که بلد نیستم!”. دو یا سه بار، هر بار دو سه صفحه آورد و من در همان قرائت خانه بازنویسی و تر و تمیزاش کردم؛ در باره گرفتاریهای مردم چایکار بود و مشکلاتی که صاحبان کارخانههای چای و کارگران دارند. برای رفع مشکلات هم راه حلهائی آورده بود و متعهد شده بود در صورت انتخاب، راه حلهایش را به دولت بقبولاند.
آقای جهانگیری هرجا، برای هر نطقی که رفته بود، جمشید همراه و در کناراش بود! او با تب و تابی خجلت آلود اما با امید و آرزوئی پدراش را همراهی میکرد. در نطق سر بازارچه میدان، من هم در میان مردم ایستاده بودم. بعضی عبارتها را که سرخود در متن نطقاش نوشته بودم، وقتی از زبان پدر جمشید خطاب به مردم میشنیدم، یک هیجان غرورانگیز و شاددلی و سروری در خود احساس میکردم. در این وقت چشم از پدر و پسر بر میگرفتم و مردم را نگاه میکردم و میکاویدم، ببینم مردم خوششان آمده است یا نه!
آن سال، در آن انتخابات هیچ نام و نشانی از ”سرتیپ صفاری” در میانه نبود. ”شاه” چهرههای قدیمی را کنار گذاشته بود و سیماهای جدید به صحنه میآورد. نتیجه انتخابات را که اعلام کردند، با این که بیشتر مردم به آقای جهانگیری رأی داده بودند، معلوم شد آقای ”پژند” نماینده لاهیجان در مجلس است؛ یک خرده مالک مرفه، که سر و زبان و تشخصی در لاهیجان نداشت! حق کشی انتخاباتی و تقلبی که آشکار بود به آقای جهانگیری سخت گران آمد؛ احساس کرد بازیچه بوده و دستگیرش شد برای بازار گرمی راهی میدانش کرده بودند و او که آدم محترم و بی شیله و پیلهای بود، جد و جهدی را که در ”مبارزه انتخاباتی” از خود نشان داده بود؛ مثل یک تف سربالا، مثل یک تکه نجاست که چشماش را بستند و به صورتاش مالیدند، احساس کرد. احساس میکرد از نیک حواهی و حسن نیتی که در کاراش بوده ناجوانمردانه سوءاستفاده کردهاند و یکجوری احساس میکرد مضحکهی عام و خاص شده! این احساسها و دریافتها چنان آزردهاش ساخت که چند ماهی بیشتر تاب نیآورد. یک شب سر که بر بالین گذاشت، دیگر هرگز برنخاست؛ قلباش زیر فشار اندوه سرشکستگی از حرکت باز ایستاد!
ماجرای پدر با آن مرگ نابهنگام دلگداز، دوست من جمشید را نیز از پا در آورد! چند هفته اول، ساکت و غمگین و در خود فرورفته بود، از هر بنی بشری میگریخت و حتی در خانه، با مادر و برادر و خواهرهایش هم حرفی نمیزد، ساکت و ساکت، تنها و تنها میرفت و میآمد! ماههای بعد میدیدم مات و سرگردان با خوداش حرف میزند، میدیدم بلند برای خوداش میخندد، بعد دفعتا” ساکت و غمگین میشد و میگریست! بعد بی تاب میشد و پا تند میکرد و میدوید! میدوید، میدوید... و از نفس که میافتاد، هر جا که بود روی زمین دراز میافتاد، یک حالت تشنجی پیدا میکرد، بی اختیار میشد و دلخراش مویه میکرد! حال زار جمشید را که میدیدم، یک بغضی راه گلویم را میبست، یک غم سنگینی روی سینهام مینشست و یک بی چارگی و بی پناهی حس میکردم که پر از ”رنج و نفرت” بود!
این که ”جزنی”در بازجوئیهای خود نوشته: ”از لحاظ روحی از پایمال شدن قانون و حقوق افراد مصرح در قانون اساسی، فقر اکثریت مردم و تراکم زیاد ثروت در دست عدهای معدود و تظاهر به دموکراسی از طرف دولت که وجود خارجی ندارد، رنج میبرم”(*۹۱)، بیان روانشناسی اجتماعی نسلی است که ”رویداد سیاهکل” و ”سازمان چریکها” را برپا داشتند! ”مارکس” روانشناسی اجتماعی را بیان نازل ”ایدئولوژی” توصیف کرده است و این نسل برای بیان ”کامل” این روانشناسی جز ”لنینیسم”، جز مفهوم ”خلق” و ”رستگاری خلق”، جز تعالیم ”مائو” و آموزشهای سست بنیاد ”رژیس دبره” و انبوهی از باورهای اسطورهای ”دینی و سنتی”؛ چیز دیگری در اختیار نداشت و بر پایه درونمایههائی از این دست بود که به ”شورشگری آرمانخواهانه” دست یازید! در پی آمد تأملهائی از این دست بود که وقتی در ”پاریس”؛ در مجلس ”سیامین سالگرد کشتار جزنی و همرزمان”، حاضر شدم و سخن گفتم، تأکیدم این بود... ” کشتار ناجوانمردانه جزنی، ظریفی و... از جنایتبارترین مصادیق تروریزم دولتی است... ما مجاز نیستیم این جنایت را فراموش کنیم، زیرا فراموشیهائی از این دست، تدارک خاموش تکرار آنهاست و برپایه همین منطق میخواهم عرض کنم تجدید خاطرهی تلخکامیهائی از این دست، معنایش تازه کردن دشمن خوئیها و بیدار کردن حس انتقام نیست! ما گرد نیآمدهایم تا بر انبان کینه و نفرت، چند منی بیفزائیم؛ از ماده کینه و نفرت است که خشونت زاده میشود و کشتار قد میکشد. نخیر! ما علیه خشونت، در اعتراض به خشونت و کشتار اینجا گرد آمدهایم و صدای سخن ما آکنده از مطالبهایست که جامعه و جهان بشری را عاری از خشونت و کشتار میخواهد.”(۱۵)
پائیز۱۳۴۶: من در شهریور ماه سال تحصیلی ۴۶-۴۵ دیپلم دبیرستان را گرفتم! شوق دانشگاه رفتن را داشتم اما مرگ پدر و سرمشغولیهایم، میان من و”کنکور” فاصله انداخت. نیمی از همکلاسیهای من در دانشگاههای کشور پذیرفته شده بودند! از محفل ما، جز من و عبدالله، باقی همه از سد ”کنکور” گذشته و به دانشگاه راه یافته بودند. تا رفتن به سربازی شش ماه وقت داشتم، این بود که در روستائی نزدیک ”سیاهکل” به عنوان ”روز مزد”، آموزگار شدم. در این مدت شش ماه، دو بار حسن پور به دیدارم آمد و ساعتها گفتگو داشتیم. یادم میآید حسن پور گفت: ”... ما دانشگاه رفتیم چه گلی بسر مردم زدیم که تو حالا غصهی دانشگاه نرفتن داری!”. به سربازی رفتم و در ”ماسوه” از دهات حومه ”مهاباد” سپاه دانش شدم. انتخاب ”کردستان” به صلاحدید ضمنی حسن پور صورت گرفت؛ توی صحبتهایش گفته بود: ”شاگرد اولها حق انتخاب دارند، شاگرد اول بشو برو کردستان، ما از چهارگوشه ایران بیخبریم، شناخت داشته باشیم خوب است”. در آموزش و پرورش مهاباد، در هنگامهی توزیع محل مأموریت، در کمال تعجب ”مسچی” را دیدم! او و من هر دو در محور ”مهاباد-رضائیه”، هر یک در دهی آموزگار شدیم! (*۱۴۳). من نمیدانستم اما از قرار معلوم، علاقه حسن پور به رفتن من و مسچی به کردستان، جستجوی ”امکان” برای تهیه اسلحه بوده است. (*۱۴۳)
۴۷-۱۳۴۶: کردستان تأثیر عمیقی در من برجا گذاشت که شرح آن در این مختصر نمیگنجد. من با رنجها و تبعیضها و خواستها و آرزوهای مردم کردستان از نزدیک آشنا شدم. تک نگاریهائی از ”ماسوه و دایماب” نوشتم و در اختیار حسن پور قرار دادم. با اشخاص و محافلی در ارتباط شدم که در زندان فهمیدم به ”حزب دموکرات کردستان ایران” نزدیک بودهاند. دو بار به ساواک مهاباد که در کوچه پس کوچههای پشت ”میدان منگور” قرار داشت، فرا خوانده شدم! میپرسیدند: ” چرا خانه اربابی نمیخوابی؟”، ”چرا با ”عثمان”- آسیابان ماسوه- نشست و برخاست میکنی؟”، ” چرا سر کلاس محصلها را وادار میکنی اشعار کردی بخوانند؟”، ” چرا کتابهای بودار برای محصلین میخوانی؟” که اشارهشان بود به خواندن قصههای ”صمد بهرنگی” سر کلاس برای بچهها!
۴۹-۱۳۴۸: بعد از دوره سپاه دانش به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمدم و ”آموزگار” شدم. انتخابم جنوب ایران بود و داوطلبانه پذیرفتم خود را به آموزش و پرورش ”بندر عباس” معرفی کنم. چند ماه اول در ”بندر خمیر” بودم و سال تحصیلی جدید که شروع شد، آمدم ”درگیر” که ده سوت و کوری بود نزدیک سه راهی ”لار” و با تقلای فراوان توانستم برای سال تحصیلی بعد، حکمی برای آموزگاری در دبستان شش کلاسه ”نخل نا خدا” بگیرم که دهی بود بزرگ در ۳ کیلومتری ”بندر عباس”، چسبیده به دیوار ”قرارگاه نیروی دریائی”؛ یک ده ساحلی؛ درست روبروی ”جزیره هرمز”! همان موقعیتی که حسن پور توصیه کرده بود. ”بندرعباس” به سرعت نوسازی شده بود و سالهای خوش رونق و آبادانی را میگذراند اما بیرون از ”بندر عباس” برهوت فقر و فلاکت و سیاه بختی بود! روز دوم سکونتم در ”نخل ناخدا”، راه افتادم که ده را بشناسم، در میدانچه ”نخل ناخدا”، چشمم به تابلوی ”بانک صادرات” خورد! از آن شعبههای تک اتاقه! که یک نفر هم رئیس بانک و هم مستخدم بانک است. رفتم جلو سرک کشیدم. جوان لاغر اندامی، پشت به من، آن طرف باجه داشت با کاغذها ور میرفت، رویش را که بر گرداند دیدم ”ابراهیم” برادر ”حسن پور” است. مرا که دید، مثل من شگفت زده شد! با هیجان پرسید: ”جمشید! این جا چکار میکنی؟”. گفتم این جا، توی آن مدرسه آموزگار هستم و پشت مدرسه مینشینم!”. جای تعجب نداشت! بی آن که به روی یکدیگر بیاوریم، هردو میدانستیم چرا ”نخل ناخدا” هستیم! (*۱۵۹). دو سه سالی بعد، ابراهیم و خواهرش فاطمه، در جریان کشف خانههای تیمی کشته شدند. (*۷۷۹)
از سال ۱۳۴۷ سر و صحبت غفور حسن پور با من – گفته و ناگفته- سمتی پیدا میکرد که وضوح و معنا و مقصود ”مشخص” نداشت اما پر از تأکیدهای جانبدارانهای بود از ”جنگ ویتنام”، تجربه ”مبارزه مسلحانه توده-ای در چین”، پیروزی ”انقلاب کوبا” و تجربهی فیدل کاسترو در نبرد پارتیزانی ”سی یرا” و نیز ”جنبش چریکی شهری” در برخی کشورهای آمریکای لاتین! در این فضاها بود که مفهوم ”مبارزه مسلحانه” در کل افکار من، وزن و ثقل نمایانی پیدا کرد! رفته رفته من نیز در این مفهوم میاندیشیدم. در این سال خبرهای مربوط به ”نبرد فلسطین” و ”جنگ ظفار”، جاذبه خاصی در اذهان ما پیدا کرده بود. به دستور ”شاه”، ”ارتش ایران” در قلع و قمع انقلابیون ”ظفار” شرکت داشت که حساسیت ما را که میدانستیم انقلابیون ظفار ”لنینیست” هستند، دو چندان میکرد و در ما احساس و عوالمی بر میانگیخت دایر بر پشتیبانی از انقلابیون ”ظفار”، جستجوی ”امکان” ارتباط با آنها و حتی مشارکت در نبرد آنها. همبستگی با ”نبرد فلسطین” در محفل ما قوت چندانی نداشت، هر چند بعد تر فهمیدم ”صفاری آشتیانی” و ” صفایی فراهانی” که از کادرهای گروه جزنی بودند و ”رویداد سیاهکل” را فرماندهی کردند، در آن شرکت فعال داشتهاند. (*۳۶-۱۳۵) بهر حال انتخاب جنوب و آموزگاری در ”نخل ناخدا” با روحیه پشتیبانی از انقلابیون ظفار و جستجوی ”امکان” برای ارتباط با آنها و ایجاد پایگاه جهت کمک رسانی به آنها صورت گرفت و این نخستین و تنها تصمیمی بود که من و غفور مشترکا” و در تفاهم آنرا اتخاذ کردیم.
وقتی ”رویداد سیاهکل” مثل رعد در آسمان بدون ابر در سراسر ایران شنیده شد، در ”نخل ناخدا” بودم و همان اندازه چشم و گوش من به روی ”رویداد” و معنا و مقصود آن بسته بود، که دیگران!! ”رویداد سیاهکل” که اتفاق افتاد، مثل ابری که مصنوعا” بارانزایش میکنند، خود را باردار خشم و خروش ”سیاهکل” یافتم!! بی قرار این شدم که با ”سازمان چریکها” درآمیزم و... در آمیختم.
غفور حسن پور – فعال ترین عضو گروه سیاهکل (*۱۳۷) - یک جان ناآرام و پر از آرزوهای نیک خواهانه برای مردم و ایران و همه بشریت بود. اطلاع من این بود که پای چپ او را که بر اثر شلاق عفونی شده بود و خطر مرگ او را در پی داشت، بریدند! بر اثر پایداری او شبکه لاهیجان و شماری از ”امکانات و رابطهها” از دایره شناسائی و سرکوب ساواک بیرون ماند که در ادامه کاری ”سازمان چریکها” سخت بکار آمد! همهی سرنخهائی که به ”رویداد سیاهکل” شتاب نا معقول بخشید و خام و نارسیده به ظهور رساند، به او میرسد اما فکر میکنم توانستهام اصالت غرور انگیز او را در ”انتخابی” که در زندگانی خود داشت نموده باشم.
بازاندیشی مشی مسلحانه
بهار۱۳۵۲: هو- هو- هو شی مین! با بدرقهی سرود دستهائی که رزم آهنگ میخواندند، وارد زندان شماره ۳ ”قصر” شدم. ”جزنی” مرا در آغوش گرفت و در حالیکه دستهایمان یکدیگر را میفشرد، سرهامان افراشته بود و در نگاه سوزانمان ستارهای میدرخشید! در حلقهی ”جزنی”، من در شمار نزدیکترین کسان به او بودم و در مباحثی که با تحریر نقدهای او به ”احمدزاده” و ”پویان” همراه بود، مشارکت داشتم. به زیر کشیدن ”سلاح” از جایگاه مرتفعی که در دیدگاه ”احمدزاده” داشت، از مضامین محوری نقدهای او بود. ”جزنی” با فرموله کردن ”تبلیغ مسلحانه” بمثابه ”تاکتیک محوری”، اهمیت مبارزات ”صنفی- سیاسی” را آموزش میداد و در توضیح مفهوم ”تاکتیک محوری”، همهی ضرورت آن را در این میفهمید که با ایجاد شکاف در ”سد دیکتاتوری”؛ برای مبارزات صنفی – سیاسی در میان اقشار مردم راه بگشاید. (*۳۲۹-۳۲۸)
اسفند ۱۳۵۳: در اتاق تلویزیون، در بند شماره ۵ زندان قصر، ”شاه” تأسیس ”حزب رستاخیز” را اعلام میداشت و از ورود حیات سیاسی کشور به ”نظام تک حزبی” خبر داد! ”شاه” مخالفان را فرا خواند؛ ”پاسپورت” بگیرند و به ”خارج کشور” بروند! گوئی ایران تنها از آن ”حزب رستاخیز” بود؟!
از اتاق تلویزیون که بیرون آمدیم، ”جزنی” دستم را گرفت و به حیاط برد. گفت: ”این یک جهش در دیکتاتوری شاه است” و... گفت: ” ما را زنده نخواهند گذاشت...!”
دو روز بعد نام ۳۷ زندانی را از بلند گوی زندان خواندند که همگی به سلولهای انفرادی در ”زندان اوین” انتقال یافتیم. در اتاق ”زیر هشت” زندان قصر، ”جزنی” پنج تن از ما را گرد آورد و حرفهائی زد که ”وصایای” او بود. از جمله با استحکام نظری که تازگی داشت گفت: ”تبلیغ مسلحانه؛ ضرورتاش فقط برای پیشبرد فعالیت صنفی و سیاسی است. اگر در عمل خلاف این بود، ضرورت ندارد و زیانبار است!”. از آن ۵ نفر، مهران شهابالدین، دکتر غلام ابراهیمزاده و روشنفکر، توسط جمهوری اسلامی اعدام شدند. دو نفر باقی مانده یکی من هستم و یکی هم پرویز نویدی؛ در ذهنم این جور مانده است.
در تمام آن چند ماهی که در سلول انفرادی ”اوین” بودم، همهاش به ”وصایای جزنی” میاندیشیدم! آن شب- ۳۱ فروردین ۱۳۵۴- که با ”مورس” از کشتار جزنی و همرزمان اطلاع پیدا کردم، تا صبح نخوابیدم. ” جزنی... بین مبارزه مسلحانه و تروریسم تفاوت قائل بود و دومی را بدون تردید، مردود میشناخت”(*۷۵) این تصریح مستند به آثار جزنی نیز جالب است که ” ... ترور نه تنها قدمی به جلو نیست؛ بلکه به عنوان کاری عاطفی که احتمالا” نتایجی به بار خواهد آورد نیز نمیتواند مورد پذیرش واقع شود... این همان امری است که اصطلاحا” به ”اختناق بعد از ترور” موسوم است که مورد پسند هیچ مخالفی نیست” (*۷۷-۷۶) در آن تنهائی سلول این اندیشههای جزنی با من نبود! اما میاندیشیدم؛ آیا این کشتار عکس العمل ”رژیم” در برابر ترورهائی نیست که سال ۵۳ را به سال ”پر از موفقیت” چریکها تبدیل کرده بود؟(*۶۰۳) آیا این کشتار پاسخ کشتنهای ما نیست؟ آیا با ”تسلسل عصبیت” نیست که روبروئیم؟ اندیشیدن به این سوألها؛ به وصایای جزنی در ذهن من، معنای تازه-ای داد! اکنون حرفهای ”جزنی”، پاره ابرهائی بود که آسمان ذهن مرا فرا میگرفت و باور من به ”تبلیغ مسلحانه” را به زیر سایه شک و تردید میراند! نزدیکیهای صبح خود را در آستانهی انکار آن کس که بودم یافتم! آیا مرا توان انکار خود بود؟ به ”تولدی دیگر” میاندیشیدم اما معنائی روشن از آن در ذهنم نبود! مفاهیمی که از ”سازمان” تعریف تازهای بدست دهد، در ذهنم انسجام کافی نداشت! راست اینست که تحول از ”سازمان چریکها” به ”سازمان اکثریت”، که به سهم خود نقش موثر در آن برعهده داشتم، در بسیاری وجوه، کورمال و زیر تأثیر نیرومند ”رویدادها” و ”موقعیتها” طی شد. (۱۶)
تابستان ۱۳۵۵: از سلول انفرادی به بند عمومی شماره ۵ ”اوین” انتقال یافته بودم. پروژه کشتار زندانیان سیاسی، مصادف شده بود با سیاست حقوق بشر ”کارتر”. رئیس جمهور آمریکا ما را از مرگ نجات داد! چندی نگذشت که زندانهای ”شاه” به روی هیأتهای ”صلیب سرخ بینالمللی” و سازمانهای جهانی ”حقوق بشر” و ”عفو بینالملل” گشوده شد. با آمدن ”هیأت”ها فضای عمومی زندانها دیگر شده بود و به کلی تغیر کرده بود. در هر روز ملاقات دهها کتاب تازه به دست ما میرسید و حتی کتابهای جلد سفید لنین و مارکس و انگلس هم، هرچند در جاسازیها، اما به هر صورت به درون زندان راه مییافت و به دست ما میرسید. به ابتکار ”مهندس عبدالحسین پوریکتا” که از بچههای ”ستاره سرخ” بود و ”عبدالله مهری” که کارگری از جناح چپ ”ساکا” بود، بزرگترین اتاق بند عمومی زندان ”اوین”، به کتابخانهی مجللی تبدیل شده بود که سه شیفته کتاب میگرفت و میداد! لیست دراز متقاضیان کتاب پایان نداشت! چه بسیار شبها نمیخوابیدیم و در زیر نورشکنجه دیده راهرو که پریده رنگ و بیرمق به درون اتاق میخزید، کتاب میخواندیم. بال و پر گشودن کتاب در زندانهای ”شاه”؛ نفحهای بود که از حقوق بشر سرزمین آمریکا میآمد! بوی خوش آن جان ما زندانیان سیاسی را پر میکرد و به فکرکردنهامان پروازی تازه میداد. در همین پروازها بود که من به طور قطع و یقین و با انسجامی رضایت بخش، دریافتم ”مشی مسلحانه” راهی اشتباه بوده است! و این زمانی بود که موج رد مشی مسلحانه در صفوف طرفداران آن در زندان، چندان گسترش یافته بود که دهها تن از پایدارترین آنان را در بر میگرفت! من ردیهای بر”مشی مسلحانه” نوشتم و توسط خواهرم و همسر او که با ”سازمان چریکها” مربوط بودند و به ملاقات من میآمدند، به رهبری ”سازمان چریکها” رساندم. بعد از آزادی بود که فهمیدم ”ردیه” را نخست رفیق مجید - عبدالرحیم پور- دریافت کرد و به همت او در ”سازمان” خوانده شد.
ردیه بر مشی مسلحانه، چهار محور اصلی داشت و حول آن محورها نقد و رد مبارزه مسلحانه را مستدل کرده بودم: محور اول؛ رد این نظریه بود که تاکتیک مسلحانه سد دیکتاتوری را میشکافد و بر آن فایق میآید! بر پایه شواهد غیر قابل انکار مستدل کرده بودم که مبارزه مسلحانه درست عکس این منشاء تأثیر بوده: نوشته بودم؛ سد دیکتاتوری را مستحکم تر و ارتفاع آن را بلند تر برده است.
محور دوم؛ رد نظریهای بود که میگفت ”تبلیغ مسلحانه” فعالیت سازمانگرایانه در میان تودهها را تسهیل میکند. نوشته بودم درست عکسش اتفاق افتاده: کار بست تاکتیک مسلحانه به پلیسی شدن جو دانشگاهها، کارخانهها و ادارات دامن زده و محیط کار و فعالیت مردم را یکسره تحت نظارت و کنترل ارگانهای سرکوب رژیم در آورده است. تجدید سازمان و تقویت ”دوایر حفاظت” را در دانشگاه، کارخانهها و ادارات حجت و دلیل نظر خودم آورده بودم.
محور سوم؛ رد ”تئوری بقاء” بود. نوشته بودم همه رهبران نسل اول شهید شدهاند، نسلهای دوم و سوم، قریب به اتفاق در مسلخ رژیم کشته شدهاند. جزنی و ظریفی به همراه هفت تن دیگر از بهترین کادرهای جنبش، با جنایتکارانه ترین شکل در همین زندان سر به نیست شدهاند و چند نفری که در زندان و بیرون زندان هنوز زنده ماندهایم، به فرض زنده ماندن، دهها سال باید تجربه بیاندوزیم تا به سطح رهبرانی مانند جزنی و ظریفی برسیم. پرسیده بودم: ”این چگونه بقائی است؟”. نوشته بودم فداکاری، ایثار و جان فشانیهای ما برای تجدید حیثیت و اعتبار ”جنبش چپ” و جلب اعتماد تودهها به آن، با چنان بهای گرانی همراه بوده که معلوم نیست قابل جبران باشد!
محور چهارم؛ در اهمیت مبارزه علیه دیکتاتوری بود. نوشته بودم اگر سمت عمده مبارزه علیه دیکتاتوری فردی شاه است، ما باید نتایج مبارزه مسلحانه را در ارتباط با دوری و نزدیکی آن با این سمت و هدف بسنجیم، چنین سنجشی بر ناکامی ما گواهی میدهد: راه ما اشتباه بوده، ”مبارزه مسلحانه اشتباه است”.
نه تنها در زندان، بلکه بیرون از زندان؛ در صفوف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران؛ ”مبارزه مسلحانه” موضوع نقد و نظر، موضوع بازاندیشی بوده است. در همان زمان که امواج رد مشی مسلحانه طرفداران آن در زندان را در مینوردید، در آن وانفسای یورشهای مرگبار ساواک به ”سازمان چریکها” که مجال تفکر از هر ”چریک” میگرفت، مباحث در درون سازمان، مسیر ثمر بخش خود را طی میکرد. (*۶۳۶-۶۳۴) (*۷۰۹) بیانیه سازمان چریکهای فدائی دایر بر مردود شناختن نظرات مسعود احمدزاده و پذیرش نظرگاه ”جزنی”، گواهی بر این واقعیت است. گواه برجسته دیگر شکلگیری نهائی گرایش رد مبارزه مسلحانه در ”سازمان چریکها” و انشعابی است که در این زمان در سازمان چریکها صورت وقوع یافت. طرح دموکراتیک نظرات منشعبین که زیر عنوان- لایروبی طویله اوژیاس- توسط رفیق تورج حیدری بیگوند تحریر شده بود (*۷۱۷- ۷۱۸) و سازمانیابی دموکراتیک انشعاب در آبان ۱۳۵۵،(*۷۴۹) هیچ نشانی از ”خشونت کانگستری”(*۵۲۷) ندارد و علیه جعلیاتی از این دست گواهی میدهد. این جعلیات؛ تاریک اندیشی تبهکارانه علیه تاریخ معاصر ایران است.
۲۱ آذر ماه ۱۳۵۷: بر شانه رفیقان! برشانه استوار رفیق کیانوش توکلی، در حالی که خواهرکم با مشت افراشته سرود خوانان پیشاپیش دیگر رفیقان میرفت، از ”زندان قصر” پا به خانهای گذاشتم، که ”خانه امن” چریکهای فدائی بود! شب که از نیمه گذشت، کیانوش گفت: ” رفقای رهبری سلام دارند و گفتند از طرف ما به رفیق بگو، بنام سازمان پیامی خطاب به زندانیان سیاسی بنویسد!”. من همان شب پیام را نوشتم و به کیانوش دادم. فردا که در ”بهشت زهرا”، بنام زندانیان سیاسی در اجتماع بزرگ مردم سخن میگفتم، برگههای پیام را توزیع میکردند: پیام سازمان چریکهای فدائی خلق ایران به مبارزان رهائی یافته از زندان شاه- درود آتشین به آزادی!-
شب بعد رفقا مجید و منصور به دیدار من آمدند! هردو عضو رهبری ”سازمان چریکها” بودند. مجید گفت:” آمدیم ترا ببریم! باید در خانه تیمی باشی”. گفتم: ”اما هر زندانی سیاسی امروز یک درفش مبارزه است! بهتر است هر کدام در شهر خودمان باشیم که مردم ما را میشناسند.” مجید گفت: ”اما رفیق! در سازمان به وجود تو احتیاج است!”. سکوتی در گرفت و... گفتم: ” اگر میگوئید، باشد میپذیرم! یکهفته میروم لاهیجان بر میگردم.”
مردم شهر به دیدارم میآمدند. لاهیجان در دست هواداران ”سازمان چریکها” بود. در آن زمستان انقلاب میدیدم که چگونه توزیع نفت در محلات و مراقبت از خدمات شهری را ”رفقا” به خوبی سازمان دادهاند. تظاهرات و درگیریها را اعضای مخفی سازمان رهبری و مدیریت میکردند. اعلامیههای سازمان در هرکجا یافت میشد. مساجد و تکایا در انحصار پیروان خمینی بود و آخوند قربانی و همدستان او از آنها پایگاههائی ساخته بودند برای مدیریت نمایشات اسلام سیاسی و درگیریهائی که خود-شان در شهر براه میانداختند که بکلی جدا از فعالیت فدائیان خلق بود و رقابت سختی میان آنها جریان داشت. جمعیتی که در نمایشات سیاسی و تظاهرات فدائیان شرکت میکردند، چند برابر خمینی چیها و از زنان و مردان جوان لاهیجان و شهرهای نزدیک بودند و از آن پیروان خمینی، بیشترشان مردم دهات چسبیده به شهر بودند. در آن یکهفتهای که در لاهیجان بودم در اجتماع مردم در قبرستان ”آسید محمد” که قربانی و کریمی گردانندهاش بودند شرکت کردم. تریبون مسجد در دست آنها بود و به من و گروه بزرگی که گرد آمده بودیم مجال این ندادند که از تریبون سخنی بگوئیم. سخنرانیها که تمام شد به بالای قبری جهیدم و شروع کردم صحبت کردن! یک گروه ۲۰-۱۵ نفره که در مرکز آن، کریمی نعره میکشید، با شعار ”حزب فقط حزب الله- رهبر فقط روح الله” شروع کردند به دور ما چرخیدن، دیدم درگیری پیش میآید، داوطلبانه کوتاه آمدم. رفیق قدیمی ”محمود محمودی” که از زندان شیراز آزاد شده بود و بعدترها توسط جمهوری اسلامی اعدام شد و طرفدار اشرف دهقانی بود، پرخاشگرانه معتقد بود که باید؛ ”برخورد قاطع” کرد. به هرزبان بود آرامش کردم. در دانشگاه رشت نیز اجتماع مستقلی سازمان دادیم، در آنجا نیز همین ماجرا تکرار شد که میداندار حزب الله، آخوندی بود. من از او دعوت کردم که بجای پاره کردن پرده شعارها، زدن مردم و دشمنی و تفرقه و خونریزی، به بالای سکو بیاید و حرفی اگر دارد بگوید. بالا آمد، میکروفون را گرفت و پرت کرد توی جمعیت و درگیری پیش آمد. این درگیریها فقط جنبه فیزیکی نداشت. فدائیان در مجادلاتی که با حزب الله پیش میآمد و در شعارهای خود؛ از آزادی و اتحاد دفاع میکردند و علیه انحصار طلبی و خشونتی بودند، که خمینی و پیروان او منادی آن بودند.
اکنون که واقعیت آن روز خودمان را نگاه میکنم، میبینم؛ ضعف اساسی جنبش فدائی، عبارت از این بود که با مفهوم ”دموکراسی” بیگانه بود و آنرا ”اولویت” خود نمیشناخت! رهبری آن از کم و کیف پایگاه اجتماعی خود و دیگر نیروهای اجتماعی در کشور، شناخت تاریخی آینده نگرانه و واقعبینانه نداشت. با پایگاه اجتماعی خود یک پیوند ارگانیک که منافع آینده آنها را نمایندگی کند، نداشت! ”رهبری” ما فاقد یک سمتگیری تاریخی واقعبینانه بود و مضمون تحول دموکراتیک در ایران را، تحقق آماجهای دموکراتیک و تجددخواهانه انقلاب مشروطیت و عملی ساختن عام و تام پروژهی دولت/ملت، درک نمیکرد. ”سازمان چریکها” به ”آلترناتیو”؛ به دولت سکولار- دموکراتیک نمیاندیشید و ایدهی ”مشارکت در قدرت سیاسی”، هیچ جا و مقامی در صفوف آن نداشت! ما؛ ”فدائیان خلق” بودیم و نه هیچکس دیگر!
عنصر اساسی که نمیگذاشت در برابر رهبری خمینی، یک صف آرائی سکولار-دموکراتیک بوجود آوریم و در برابر برپائی حکومت دینی در ایران؛ یک مقاومت سیاسی ”مستقل”، اما ملی، مسالمت آمیز و مدنی را سازمان دهیم؛ عبارت از این بود که ”سازمان چریکها” یک موجودیت انقلابی تراز ”لنینی” بود که ”مصالحه” نمیشناخت و با به رسمیت شناختن هرگونه ”لیبرالیسم سیاسی” و همرأئی با هر نوع ”گرایش لیبرال” سر مخالفت داشت! حالا ”شاپور بختیار” جای خود دارد!! که ”مشروطه خواه” و ”اصلاح طلب” بود و ”سازمان چریکها” او را ”نوکر بی اختیار” میفهمید! همچون خمینی و پیروان او، دیگر نیروهای اسلامگرا و نیز بخش نصف و نیمه عرفی، ملی و لیبرال دخیل در انقلاب نیز، بر سر ”ایمان” خود میرزمیدند و اهل ”مصالحه” با ”فدائیان خلق” نبودند! این نقص و عیب و ایرادها، در ادامهی خود؛ در سالهای ۶۱-۵۹، به پشتیبانی یکجانبه از ”خط امام” انجامید! اما قبل از آن؛ همهی ”اپوزسیون شاه” را، در یک ”ائتلاف نانوشته” با خمینی، به پیاده نظام ”لشکر اسلام” تبدیل کرده بود. با درس آموزی از این تجربه است که من معتقدم در پیکار سیاسی؛ ”ائتلاف نانوشته” و ”پشتیبانی یکجانبه”، معنایش سربازگیری و پیروی است و حاصل آن انسداد حیات سیاسی؛ یعنی قیمومیت و جباریت و استبداد و دیکتاتوری است. پیشروی در راه دمکراسی، با برسمیت شناختن دگر اندیش و پذیرش اصل ”گفتگو”، و بر این پایه تشکیل ”همرائی ملی”- که توافق دو جانبه شهروندان نا همگون است- ممکن میشود.
عصارهی فکر من این است که دست آخر همه چیز بر میگردد به ماهیت ”نگاه” انسان! میخواهم این را برسانم که تمرکز اصلی باید نقد آن مفهوم از انسان باشد که بودیم! این تنها راه عبور از ”گذشته” برای رسیدن به ”آینده” است! تا زمانی که ”خود” و ”غیرخود” را ”شهروند” نمیشناسیم، ایران ”توان” آن را نخواهد یافت که کشور شهروندان برابر حقوق باشد، یک دولت سکولار- دموکرات انتخاب کند و توسط آن رهبری شود!
در تیرماه سال ۵۵، خانه تیمی در مهرآباد جنوبی مورد یورش ”ساواک” قرار گرفت و از شمار کشته شدگان یکی هم ”حمید اشرف” بود. ”کیهان”؛ روزنامه عصر تهران، خبر درگیری و کشته شدن ”حمید اشرف” را درج کرد. آن شماره روزنامه کیهان به چاپ سوم رسید و شاید بالغ بر یک ملیون نسخه به فروش رفت! پیکار خونین و جانبازانهی ”چریکها ی فدائی”، که ”سوسیالیسم” را آرمان خود میدانستند و از ”عدالت” دفاع میکردند، پیش از اینکه ”موقعیت انقلابی” در کشور به ظهور برسد، در قلوب و اذهان قشرهائی از مردم ایران برای آنها جاه و منزلتی باز کرده بود! تجربه تأئید میکند؛ این منزلت اجتماعی سازمان چریکهای فدائی خلق ایران؛ تبارز یک ”روانشناسی اجتماعی” بوده است که با وجود نابالغی، نقایص و کمبودهای اساسی که رهبری ”سازمان چریکها” از آن در رنج بود، به تنهائی نمیتوانست فراتر از ”سرنگونی رژیم شاه”، در تغییر موازنهی نیرو؛ در مسیر شناسائی ”آلترناتیو سیاسی” بسود ”سازمان چریکها”، منشاء اثر باشد! در شرایط امروز ایران دهها ملیون از مردم ایران روانشناسی اجتماعی را بازتاب میدهند که بیانگر رویگردانی آنها از جمهوری اسلامی است! این که من –بجا و نابجا- تأکید میکنم؛ وظیفه محوری ”اپوزیسیون” دادن محتوای سکولار- دموکراتیک به روانشناسی اجتماعی مردم است، برخاسته از تجربهایست که در آن زیستهام.
دیماه۱۳۵۷: در خانه تیمی من ”چشم بسته” بودم! یعنی نمیباید کنجکاوی میکردم کجای تهران هستم. روزی که ”شاه رفت”، من در این خانه بودم. غریو شادمانی مردم را میشنیدم اما اجازه نداشتم از پنجره بیرون را تماشا کنم! خانه تیمی تحت مسئولیت رفیق احمد غلامیان بود، رفیق مادر- پنجه شاهی – و مهرنوش و رفیق علی اکبر اعضای دیگر تیم بودند. نخستین دیدار با رفیق احمد غلامیان لنگرودی را به خاطر میآورم؛ همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم و بوسیدیم، گفت: ”رفیق جان! ما سازمان را حفظ کردیم، حالا تحویل شماست که پیش کسوت در مبارزه هستید!”
مجید و فرخ به دیدارم میآمدند. در یکی از این دیدارها در باره ”موقعیت کنونی” صحبت کردیم. هر سه تفاهم داشتیم که در موقعیت کنونی مردم باید بدانند که ”سازمان چریکها چه میگوید و چه میخواهد”، بر پایه این تفاهم بود که قرار شد من روی طرح برنامهای برای ”سازمان” کار کنم. شرح تحریر نخستین برنامه ”سازمان چریکها” را در دفتر خود نوشت زندگیم، با دقت تمام آوردهام. در اینجا باید یاد آوری کنم که آنرا در یک صفحه ۴/A با زبان روشن همه فهم تحریر کرده بودم که بدون کاست و افزونی پذیرفته شد و این همان برنامهایست که در نخستین متینگ سازمان چریکها -۲۱ بهمن ۵۷- در دانشگاه تهران، توسط رفیق مهدی سامع خوانده شد. در همان روزهای نخست انقلاب به دعوت ”سازمان چریکها”، یک گردهمائی کارگری در سالن کنفرانس دانشگاه تهران برگزار شد. در این گردهمائی نیز، برنامه ”سازمان چریکها” توسط رفیق علی کشتگر خوانده شد. همان شب رفیق کشتگر به من گفت: برنامه را که با مختصر توضیحی خواندم، یکنفر از وسط جمعیت سالن بلند شد و با صدائی رسا گفت: ” من نماینده کارگران پالایشگاه تهران هستم. یک نسخه از این برنامه را به من بدهید، همین امروز میبرم خدمت ”امام” و به ایشان عرض میکنم؛ کارگران ایران این را میگویند و این را میخواهند!”.
۲۱ بهمن ۱۳۵۷: ”ایران را سراسر سیاهکل میکنیم!”، شرکت ”سازمان چریکها” در ”قیام ۲۱ و ۲۲ بهمن” به درآمیزی آن با ”توده” خشمآهنگ مردم انجامید! مقدمات این درآمیزی، در فرایند نقدهای ”جزنی” و رویکردی که مبارزه مسلحانهی جدا از ”توده” را مردود میشناخت فراهم آمده بود. همین مقدمات بود که ”ابتکار” برپا ساختن ”ستاد سازمان چریکهای فدائی خلق ایران”، در دانشکده فنی دانشگاه تهران را ممکن کرد و به ظهور رساند. همهی این پدیدارها در متن ”استراتژی انقلاب” به ظهور رسید که بنا به سرشت خود در هماهنگی با ”انقلاب دوم خمینی”- اشغال سفارت آمریکا- قرار داشت! در فاصله-ای کمتر از دوسال، ”سازمان چریکها” به سازمان فدائیان خلق ایران ”اکثریت”؛ به بزرگترین سازمان سیاسی چپ لنینیست ایران تحول پیدا کرد. لازم است در اینجا نیز تأکید کنم این فرایند زیر تأثیر مبارزات خشمآهنگ ضد آمریکا و ضد لیبرالها به فرجام خود رسید؛ مبارزات توفنده-ای که به خمینی در ستیز با ”جهان غرب” نیرو میداد و سرکوب ”لیبرال دموکراسی” را برای او آسان میکرد!
پیدائی ”سازمان اکثریت” و پیوستن آن به ”خط امام” و سمتگیری وحدت با حزب توده ایران نتیجه طبیعی تحول در چنین بستری بود؛ تحولی که بنا به خاستگاه و سرشت خود نمیتوانست به نیاز ایران به دموکراسی و پیشرفت پاسخ بگوید. (۱۷)
***
”سازمان چریکها”؛ گذشته ما و ”سوسیال دموکراسی”؛ آینده ماست و بایسته این است که از ”آینده” دفاع کنیم. آن ”آینده” که سمتگیری اجتماعی ما را به سود کارگران و زحمتکشان و لایههای محروم و فرودست جامعه، و آرمانخواهی سوسیالیستی ما را در سکولاریسم- صلح- دموکراسی- حقوق بشر- برابری حقوق شهروندی و پیشرفت و عدالت، باز میسازد، تبیین میکند و به تعریف در میآورد.
”جنبش فدائی”؛ در فرایند حیات رنجبار خود و در روند تحول ”سازمان چریکها” به ”سازمان اکثریت”، نسلهای متأخر ”چپ ایران” را بازتولید کرد. من عنصر پایدار در حیاتمندی آنها را پیوستن ” به سنت مبارزات دموکراتیک ایران” ارزیابی کرده و میکنم (۱۸) و بر این نظرم عیار این ارزیابی با ” پایمردی و پایبندی به راه مبارزه سیاسی و دموکراتیک” زنان و مردان نسلهای جوان کشور سنجیده میآید. بر پایه همین ارزش گذاری است که سمت عمومی تحول دموکراتیک در ایران را در استراتژی ”همرأئی ملی” بازشناخته-ام. استراتژی که به نهادها و نیروهای ”جامعه مدنی” اتکاء دارد، در متن نگاهی شهروندی به ایران و جهان، برمحور راهکار ”نافرمانی مدنی”، برای ”همه پرسی” راه میگشاید و ”انتخاب” دولت سکولار-دموکراتیک در ایران را آماج خود میشناسد.
اندیشه دیگری که در این پایان سخن دوست میدارم بر آن تأکید کنم، اهمیت جایگاهی است که از سکوی آن به ”گذشته” مینگریم. کسانی که دارای دانش فنی و تخصصی در علم تاریخ هستند، تأکید میکنند:
” ... هر تاریخى تاریخ معاصر است. در علم تاریخ، هر گذشته اى در زمان حال بازسازى مى شود. تاریخ در معناى تاریخ نوشته گذشتهاى است كه خود را در تاریخ نویس و تاریخ او باز مى سازد و تبیین مى كند.” (۱۹)
من از این گفتآورد چنین برداشت میکنم که تاریخ یکبار برای همیشه نوشته نمیآید، بلکه هر نسلی ”گذشته” را در زمان خود و در چهارچوب مفاهیمی که میاندیشد، باز میسازد و تبیین میکند. به این ترتیب در بازسازی و تبیین ”گذشته”، این نکته که تاریخ نویس، کجا ایستاده و از منظر کدام مفاهیم، ”گذشته” را مینگرد و مفهوم میکند، دارای اهمیت قطعی است.
در این سلسله گفتار، بایسته این بود که ”گذشته” را در چهارچوب مفاهیمی که اصطلاحا” ”مبانی مدرنیته” شناخته آمدهاند، بازسازی و تبیین کنم. کوشیدم از سکوی باز شناخت خود در مقام ”فرد”، که جایگاه محوری در مدرنیته است، به آن کس که در ”گذشته” بودم بنگرم و از منظر آگاهی زمانه با او گفتگو کنم. به گمان من چنین رویکردی با اساسیترین نیازهای جامعه امروز ایران و مبرمترین خواست زنان و مردان نسلهای جوان کشور که خود را شهروند بازشناخته، بالندگی پایدار جامعه مدنی و برابری حقوق شهروندان را طلب میکنند، در همآهنگی کامل قرار دارد. این رویکرد در عین حال ادامه بالندهی موألفههای حیاتمند در آرمانخواهی ”جزنی” است که چپ ایران را به اندیشیدن ”مستقل” فرا میخواند و آرمانخواهی سوسیالیستی را معطوف به بهتر کردن زندگی جاری مردم حی و حاضر کوچه و خیابان میفهمید.(*۳۲۹) او در این موألفهها؛ به گونهای نابالغ؛ پژواک ضرورت نوزائی و نواندیشی در چپ ایران است! نابالغی جزنی در آن پژواک که بود، بر همه ما معلوم است، اما نابالغی ”جزنی” از این رو ”خود خواسته” بود چون در بسیاری از موارد نتیجه کمبود فهم و شعور در نزد او نبود، بلکه محصول این بود که میترسید خوشایند سازمان چریکها نباشد!
یک نظرگاه ارسطوئی وجود دارد که میگوید هر چیز و هر امری در ”شدن” خود است که ”حقیقت” مییابد. آیا ما ”حقیقت” خواهیم یافت؟
پایان
۲۵.۰۱.۲۰۰۹
ج- ط
(۱) - محمود نادری: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی – چریکهای فدائی خلق از نخستین کنشها تا بهمن ۱۳۵۷- تهران بهار۱۳۸۷. شماره اعداد داخل پرانتز ستاره دار؛ شماره صفحات همین کتاب است.
(۱۴-۱۳-۶-۲)- جمشید طاهری پور: بازخوانی ”افسانه” و ”مرغ آمین”- نیما یوشیج: در رویاروئی با سنت و مدرنیته- ایران امروز ۲۴.۰۸.۲۰۰۶
(۳) – جمشید طاهری پور: از نقد اندیشه تا اندیشه نقد – چشم اندازهای یک تحول در چپ ایران- مارس ۱۹۹۷ – اسفند ماه ۱۳۷۵ – نشریه هفتگی نیمروز، چاپ لندن
(۵) – جمشید طاهری پور: بازنگری فرهنگ سیاسی ما یک ضرورت است – ایران امروز- ۲۶ اسفند ۱۳۷۸
(۱۰-۹-۷-۴)– جمشید طاهری پور: افسون چشم های ”بوف کور”- دریافتی دیرهنگام از کتاب صادق هدایت- ایران امروز ۱۹.۰۱.۲۰۰۶
(۸)- آرامش دوستدار: امتناع تفکر در فرهنگ دینی - انتشارات خاوران- چاپ اول، پاریس،خرداد ۱۳۸۳
(۱۷-۱۶-۱۱) - جمشید طاهری پور: فراسوی ۳۷ سال؛ در آستانه...!- ایران امروز ۱۰.۰۲.۲۰۰۸
(۱۸-۱۲)- جمشید طاهری پور- بار تاریخی چهار دهه مبارزه و سازمان اکثریت- مصاحبه با سامانه ”تلاش”
(۱۵)- جمشید طاهری پور: در نگاه و اندیشه به سی-امین سالگرد کشتار جزنی و ... – مرگ حرف آخر نیست!- ایران امروز ۰۲.۰۶.۲۰۰۵
(۱۹) – دکترسید جواد طباطبائی: مصاحبه – سامانه ”تلاش”
|