کار گردآوری اين دفتر، بسيار بيشتر از هر شماره ديگر فصلنامه تلاش، با سختی و طول زمان غيرعادی مواجه شد که گاه از مرز امکانات انسانی دستدرکاران آن درمیگذشت، از شکيبائی گرفته تا ملاحظه و احترام فروتنانه در برابر وقت و زندگی پرمشغله دوستانی که قول همکاری با اين شماره را به ما داده بودند. شمارهای که تدارک آن، به استناد تاريخ نخستين درخواستها و پرسشها، از اواخر سال گذشته ميلادی آغاز و سرانجام دو ـ سه هفتهای پيش از آن که به چاپخانه سپرده شود، مطالب آن فراهم گرديد. با وجود اين، بازهم آن چه در اين شماره درج شده تنها بخشی از مجموعهای بزرگتر است که ابتدا به ساکن برنامه ريزی شده بود. در اين ميان لازم است از همکارانی که با لطف بسيار در فاصله کوتاهی از آغاز کار، مطالب خود را آماده و در اختيار ما قرار دادند، پوزش بخواهيم که در انتشار نتايج زحمات آنان چنين تأخيری ناخواسته پيش آمد.
دست بر قضا به درازا کشيده شدن انتشار اين دفتر ما را به يکی از لحظههای بسيار پر اهميت ميهنمان در اين سه دهه عمر نظام اسلامی کشاند. نظامی برخاسته از انقلابی که چون هر عمل سياسی ـ اجتماعی سوار بر گفتمانی منطبق بر سرشت خود بود. گفتمانی که پس از پيروزی انقلاب در مناسبات همه جانبه و نهادهائی که برای حفظ و تداوم آن برقرار شد، تبلور عينی يافت. گفته میشود «هر عمل با خود قدرت پديدار کنندگی» دارد و با وقوع، سرشت واقعی خويش را به نمايش میگذارد. پيروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام برخاسته از دل آن، عملی بود که وجوه مختلف آن گفتمانی را که از آن تغذيه کرده و پروار شده بود، آشکار ساخت.
به آن چه امروز پس از اين سی سال در خيابانهای شهرهای ايران و در جلو و پشت پرده سياست آن میگذرد و به تأثير رخدادهای کنونی بر آينده کشور، میتوان در پرتو نورهای مختلفی نگاه کرد، که کمرنگترين آن تعبيری مبنی بر مبارزه قدرت ميان اين يا آن چهره حکومتی، اين يا آن نهاد و ارگان نظام است. از همان آغاز ترديدی وجود نداشت که حکومت آخوندی ـ شيعی مبتنی بر ولايت فقها مصداق نگنجيدن چند پادشاه در يک اقليم است و دير يا زود دچار طوفانهای شديد نبرد بر سر قدرت و ثروت خواهد شد ـ وای به حال و روزگار دينی که همهگونه ابزار قدرت و سياست در دست گروهی از متوليانش افتد که در انحصارطلبی ذاتی خود، حتا انحصار نمايندگی خداوند هم کافیشان نيست و در اين تماميتخواهی حتا به همگنانشان نيز رحم و عطوفتی ندارند. ترديدی نبود که فشار احکام دينی اعماق تاريخ و زور استبداد عقبمانده مذهبی بر سر مردم و شلاق حقارتبار دخالت و امر و نهی حکومتگران حتا در اندرونیترين حوزههای زندگی فردی و شخصی پيکر شخصيت ايرانی، به ويژه جوانان را زخمی خواهد کرد. میتوانستيم حدس بزنيم که اين ملت هميشه مغرور چندان تاب تحقير جهانی و يکی انگاشته شدن با تصويری که از اين حکومت به چشم میخورد را نخواهد آورد. زير فشار فرسايش دهنده تأمين قوت لايموت، بيکاری و بيش ازهمه بیچشمانداز بودن و آينده تاريک پيش پای جوانان، بالاخره از مرزهای خمودی و افسردگی فراتر رفته، آنان را دير يا زود به طغيان بر عاملان اين وضعيت و ايستادگی در برابر ناکارآمدی، حيف و ميل و نابودی اموال و اندوخته های ملت و کشور و دزدی آيندهشان خواهد کشاند. اما پرسش اين است که آيا میتوان سرشت و معنای واقعی آن چه امروز در ايران رخ میدهد را با اين اجزای از هم گسيخته توضيح داد؟ يا آن که سمت مبارزه و اين خيزش است که بدان معنا میبخشد؟ سمت مبارزهای که اصول آن مطالبه ودفاع از حق رأی ملت در برابر اراده ولی فقيه است، زنان برای برابری و آزادی خود در صف مقدم آنند، جوانانی که سينههای سرشار از حسرت برای آيندهای بیدلهره را سپر گلوله کردهاند، رهبران آن در آرزوی حفظ نظام و دين خود در يک «آشتی ملی» با مردم و روابط صلحآميز با جهان، تا جائی که جهانبينیشان اجازه میدهد، میکوشند با اين مردم همراه شوند، در جامعهای که دهههائی است روشنفکريش از خودی و غيرخودی کردن همه چيز هرچه بيشتر فاصله میگيرد و بر هر چه گشودگی فکر و زبان و فرهنگ بر بيگانه تکيه دارد و بنا میکند، در چنين جامعهای سمت و سوی مبارزه درگير اين روزها کدام هدف را نشان کرده است؟ اگر به بار نشيند، کدامين سرشت را پديدار میکند و کدام نظام اجتماعی، فرهنگی، سياسی و حقوقی را مستقر خواهد کرد؟ آيا میشود رابطه آن چه که در اين سه دهه در راه آن کوشيده شده است، با آن چه امروز در خيانهای ايران می گذرد را نديد؟
رابطه گفتمان ـ در ابتدائیترين تعريف: خواست و بر حول آن، انديشه ای که به بيان آمده باشد ـ با عمل اجتماعی و جايگاه روشنفکری در آن، سالهاست که به يکی از موضوعات مورد توجه و بررسی جامعه فکری و فرهنگیمان قرار بدل شده است. در بسياری از تلاشهای محققان و انديشمندان تاريخ معاصر ايران در دهه های اخير، يعنی پس از وقوع انقلاب و با استقرار نظام و نهادهای فرهنگی ـ سياسی و حقوقی اسلامی که چيزی جز آشکار شدن ماهيت اصلی آن انقلاب نبود، سعی شده ضمن روشنگری و تأکيد بر وجود اين رابطه همچنين نشان داده شود که پيش از واقعه، يعنی وقوع آن انقلاب آگاهی از اين رابطه در ميان بخش قريب به اتفاق سرآمدانمان، غايب بوده است. اما میدانيم فقدان آگاهی نسبت به پديدهای هرگز به منزله نبود آن پديده نيست.
يکی از حوزههای بحثهای «تلاش» در اين چند ساله، بازگشت و توجه به اجزائی از آن گفتمانی بوده است که جامعه روشنفکری عرفیگرا در تبيين و تدوين آن فعال بود، بدون آن که بداند، چه بستر فکری را آماده میکند و به تغذيه و پروراندن کدام عمل ياری میرساند. موضوع محوری مصاحبههای اين شماره تلاش نگاهی دوباره به مفهوم «غرب زدگی» و ستايش و گرايش به آن در دهههای پيش از انقلاب از يک سو و سرزنش «تقليد از غرب» و در پشت آن کوبيدن گرايش به غرب و گشودگی و آگاهی و تأثيرگيری فرهنگی در برابر آن در همان دهههاست، آن هم نه بدست تنها اسلامگرايان و سنتپرستان همکيش آنان، بلکه بعضاً حتا توسط روشنفکرانی که خواب هم مسلک و همهدف شدن با اين جماعت را کابوسی هراسآور میديدند. «غرب زدگی» از اجزاء محوری غربستيزی و از پايههای گفتمانی بود که انقلاب اسلامی را تغذيه میکرد. تنظيم پرسشهائی حول اين مفهوم و قرار دادن آنها در برابر تنی چند از اهل قلم و فکرمان از ميان همان نسلی که آن کابوس را خود تجربه کرده است، به بهترين وجه نمايانگر صحنه بازنگری و نقد گفتمانی است که حاصل آن چيزی جز انقلاب اسلامی يا چيزی مشابه آن ـ با حذف صفت اسلامی ـ نمیتوانست باشد. بازنگری و نقدی که برپايه آگاهیهای امروز صورت میگيرد و مبتنی بر نگاه دگرگونه و آشتیجويانهايست نسبت به فرهنگ غرب و گشادگی، تأثيرپذيری و همزيستی فرهنگی با آن.
آيا روشنفکران، متفکران، دانشمندان، محققان، مترجمان، روزنامهنگاران، هنرمندان ما که هر يک به فراخور حوزه عمل خود در گسترش چنين نگاهی گوشهای از کار را گرفتهاند، میدانند که بستر گفتمانی را فراهم ساختهاند که بازتاب پرتوهائی از آن را امروز در مطالبات آن زنان و جوانان و انسانهای بپاخاسته در خيابانهای شهرهای ايران میتوان ديد؟
|