تلاشهای نظری دو دهه گذشته در حوزه اندیشه سیاسی بویژه تکیه بر اهمیت تاریخنگاری نظری و نقادانه، همچنین در باره مفاهیم کلیدی این حوزه افق های تازه ای در برابر ما گشوده و بر امکاناتمان در فهم موضوعات و مسائل جامعه افزوده است. از جمله بر امکان برخورد عمیق تر به مطالبات اجتماعی امروزیمان، ریشه یابی مفاهیمی که در پوشش آنها خواستهای کنونی مطرح می شوند و توجه به خاستگاه و چگونگی بالیدن این مفاهیم بر بستر تحولات اجتماعی که جامعه پشت سر گذارده است. برقراری رابطه انتقادی نظری ـ تاریخی میان گذشته و امروز علاوه بر افزایش توانائی در شناسائی موانع واقعی تاریخی در برابر به ثمر رسیدن بسیاری از خواستها و هدفهای اجتماعی، همچنین آشنائی با دستاوردهای تاریخی را ممکن میسازد که همچون جای پاهای استوار و پشتوانه پیشتر رفتمان از گذشته خواهند بود.
جدائی دین و حکومت نمونه ای از این مطالبات تاریخی است که با توجه به جایگاه پراهمیت دین ـ نه تنها در جامعه ما بلکه تقریباً در تمامی جوامع بشری که نخستین نظم و نسق خود را از آن داشته اند ـ وچگونگی رابطه آن با حکومت یکی از بغرنجی های یافتن راه پیشرفت بوده است. تنها توجه به تاریخ دو سده تحولات اجتماعی گسترده و ژرف در کشورمان ـ و علیرغم آن، پسروی کنونی تحت حکومتی دینی ـ و همینطور توجه به پیامدها و سرشت متضاد دو انقلاب عظیم، تنها در طول کمتر از یک قرن، از نظر نوع رابطه عکسی که در هریک سیاستمان با دین، قانون شرع و پایگان دینی برقرار کرده، کافیست که ما را متوجه پیچیدگی در هم آمیزی این دو نهاد و خطیر بودن دستیابی به جدائی نهاد دین از نهاد حکومت نموده و بیراهه های بیشمار این مسیر را نشان دهد.
پس از تشکیل حکومت اسلامی که مصداق کامل درهم آمیزی دین و سیاست شناخته می شود و با استقرار اراده ای مسلح به همه گونه ابزار قدرت و در خدمت مغلوب نمودن ـ به تحمیل و تحمیق ـ همه حوزه های زندگی اجتماعی در زیر پیکر سنگین فرهنگ و باورهای دینی، برآمد شفاف و صریح خواست بازگرداندن دین به حوزه خصوصی و جدا ساختن آن از زندگی عمومی مردم، از درون جامعه ئی که دو سده تلاش در راه تجدد و نوگرائی را پشت سر داشت، تصوری چندان دور از ذهن و دور از انتظار نبود. امروز در مبارزات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بر علیه رژیم اسلامی، یکی از بارزترین مطالبات مبارزین، خواست جدائی دین از حکومت است که دامنه آن تا به درون صفوف متدینین اسلامی و همچنین گروههائی از پایوران دینی کشیده شده که روزی از هواداران فعال و حافظان سرسخت حکومت اسلامی بحساب می آمدند.
البته فراگیری و همگانی شدن یک مطالبه اجتماعی همواره به معنای سادگی و سهولت دستیابی و تحقق آن نیست. پیوستن نیروهائی که در تبیین هویت اجتماعی ـ سیاسی خود از سرچشمه باورهای دینی بهره می گیرند، به صف تلاشهائی که به نام جدائی دین از حکومت صورت می گیرند، نشانه ایست از بغرنجی امر. و پیش از آن که برانگیزاننده پرسشهای بیشمار و از سر تردید و ناباوری در برابر دینداران و سیاست ورزان دینی باشد، به نظر ما، چالشی است در برابر هوش و فرزانگی نیروهای سیاسی ـ روشنفکری عرفیگرا که چگونه قادر خواهند بود سیاست، حکومت و زندگی اجتماعی مردم را گره به گره از بند دین و دینورزان برهانند، نه اینکه همچون تجربه انقلاب اسلامی ـ در پس و بر علیه انقلاب مشروطه ـ در سوداهای کور و در غفلت ـ که به قولی بیشتر «تغافل» بوده است تا غفلت ـ خود به تله گذار بدل شوند.
برخلاف گرایشی ـ بیشتر برخاسته از توجه یکسویه به بهره گیری از فرصت ها و اتحاد با بیشترین نیروها در مبارزه بر علیه حکومت ـ که در میان دسته هائی از سرآمدان فکری ـ سیاسی میهنمان از دینی و غیر دینی ملاحظه می شود، جدالهای درونی دینداران بر سر حکومت و انواع نگرشها و تبیین هائی که در باره رابطه دین و حکومت می کنند، بی ربط به ما نیست. تکرار غفلت و بی اعتنائی نسبت به نظرگاه و مبانی فکری هیچ نیروی اجتماعی در باره حکومت ـ که از نظر ما تنها حکومتی مبتنی بر اراده مردم و رای آزاد آنهاست و غیر از آن ضدحکومت و ضد مردم است ـ امروز دیگر به هیچ ملاحظه ای جایز نیست، حتا به مصلحت مبارزه با حکومت استبداد دینی. بقول حمید شوکت ـ در گفتگوئی با سامانه تلاش: «در فراز و نشیب تحولات اجتماعی و در زندگی ملتها، شکست، ناکامی و نابخردی اجتناب ناپذیر است. اما آنچه شکست، ناکامی و نابخردی را به تراژدی بدل می سازد، خودداری از نقد نقادانه» و لاجرم تکرار آنهاست. علاوه بر این سیاست اگر راه به مبانی فکری و اندیشه نبرد، شعارها و مطالبات سیاسی بی ریشه و بنیان خواهند بود و به قالبی میان تهی بدل خواهند شد که می توان آنها را با هر مضمون دلخواه انباشت.
درست است که خواست جدائی دین از حکومت هیچ گاه به اندازه امروز که ما در گیردر مبارزه ای همه جانبه با حکومت دینی هستیم، صریح و برجسته نبوده و خود را تا این درجه در قامت یک خواست سیاسی ننمایانده است، اما باید با چشمان باز در ژرفای این خواست بنگریم و با توجه به تاریخی که این مفهوم پر معنا در میدان اندیشه سیاسی پشت سرگذاشته و صیقلی که بر بستر پرفراز و نشیب تحولات اجتماعی ما یافته است، باید آن را از یک شعار و مطالبه ساده سیاسی و ابزاری در خدمت مبارزه برعلیه حکومت فراتر برده و سرشت آن را به عنوان موضوعی فراگیر و پردامنه و در ارتباط با حوزهای مختلف زندگی عمومی دریابیم. بررسی تاریخی و همه جانبه این خواست در همه حوزه ها روشن می کند که معنا و گستره این خواست امروز چیست، کجا، تاچه میزان و به یاری کدام نیروها یا برعکس به ازای مقاومت و مخالفت آشکار و پنهان کدامیک از آنها این مطالبه دستاوردی داشته، به پیش رفته و یا عقب مانده است. پرسشهای امروز ما از چگونگی طرح و پیشبرد و به کرسی نشاندن این مطالبه نمی تواند در بی اعتنائی به سیر تاریخی که جامعه ایران خوب یا بد به کمال یا به نقص در مسیر عرفی شدن در حوزه های مختلف اجتماعی طی کرده است و در بی اعتنائی به بنیانهای فکری نیروهای اجتماعی ـ از جمله دینداران ـ و ژرفای درکشان از این خواست، مطرح گردند.
حضور پرآوزه جریان «نواندیشی دینی» و برخی از بلندپایگان مذهبی در مبارزه بر علیه حکومت اسلامی فقها که برجسته ترین وجه خود را در خواست جدائی دین از حکومت می نمایاند، امروز بار دیگر زمینه ساز بحثها و اختلاف نظراتی بر سر اصالت این حضور در میان جریانهای عرفیگرا شده است. ما ضمن این که در این شماره سعی کرده ایم با برخی از این دیدگاهها وارد بحث و گفتگو شویم، خود بر این نظریم که اگر بپذیریم؛ جان کلام و هسته اصلی خواست جدا ساختن دین از حکومت عبارتست از به رسمیت شناختن حق حاکمیت مردم به عنوان بالاترین حق ملت وتلاش در راه به کرسی نشاندن آن و اگر بپذیریم که این حق اصل اراده ملت به عنوان تنها سرچشمه هر گونه اقتدار حکومتی را در بنیان خود نهفته دارد، خواه ناخواه نخستین پرسشهای ناباورانه ما در برابر کسانی خواهد بود که امروز تحت عنوان جریان سیاسی ـ فکری نواندیش دینی سخن از طرفداری از دمکراسی می کنند، اما در مبانی نظری خود هنوز به موضوع سرچشمه و بنیانهای اعتبار قدرت حکومتی پاسخ روشنی نداده اند.
شمارچنین پرسشهای بی پاسخی در تاریخ مبارزات دویست ساله ملت ایران در راه استقرار حاکمیت مردم، تأسیس آزادی و نظم قانونی برخاسته از اراده ملت،هنوز بسیارند.
|