سازمان ملل متحد در یکی از اقدامات ظاهر سازانه بیهودهاش که هر سال صدها میلیون دلار را به چاه وقتگذرانی سرازیر میکند (از سازمانی که اکثریت اعضایش حکومتهای جهان سومی هستند چه انتظاری میتوان داشت؟) سال 2001 را به پیشنهاد رئیس جمهوری اسلامی، که خود قهرمان وقتگذرانی و سخنان میان تهی بود، سال گفتگوی تمدنها اعلام داشت. این یک ترفند آشکار روابط عمومی برای اعتبار بخشیدن به یک دولت نابکار rogue بود و فرصتی به جمهوری اسلامی داد که پارهای جلوههای فرهنگی را که از او و جهان بینیاش بیگانه است به نمایش گذارد. در خود ایران در همان سال گفتگوی تمدنها نیروهای انتظامی در اجرای سیاست ناممکن کردن هر گفتگوی بیرون از کنترل اسلامی، مردمی را که از پیروزی تیم ملی فوتبال خود در مسابقات جهانی شادی میکردند زدند و به زندان انداختند و درهای خانههای مردم را شکستند تا بشقابهای ماهوارهای را ضبط کنند. ولی نمایش بزرگتر و دراماتیکتر گفتگوی تمدنها در روز 11 سپتامبر آن سال در نیویورک و واشینگتن آمد، با پیامدهائی که چهره جهان را تغییر داده است. در گفتگوی تمدنها آنچه به تمدن ما ارتباط مییابد ناممکن بودن آن است. (تمدن در اینجا به معنی همه جلوههای مادی و معنوی زندگی یک جامعه، از جمله فرهنگ است.) بزرگترین ویژگی و عنصر سازنده یک تمدن در نظام ارزشهای آن نهفته است و در اینجاست که از گفتگو نمیتوان سخن گفت. نویسندگان و سیاستگران، روپوش گفتگو را بر واقعیت ناسازگاری پارهای تمدنها با تمدن امروزی و جهان همروزگار ما میکشند. اگر این عنوان پر آب و تاب را بردارند، در برخورد و داد و ستد هر روزی نمایندگان تمدنهای گوناگون در سطح جمعی و فردی واقعیتی است که ضمن غنی کردن تمدن جهان امروزی، پذیرفتنش را بر واپسماندگان کاروان تمدن آسانتر میکند. در گفتگو یک عامل برابری نهفته است؛ داد و ستد میتواند نابرابر باشد و در بیشتر زمانها هست. گفتگو اگر بر پایه برابری نباشد گفتگو نیست؛ گفتن یکی است و شنیدن و تن در دادن دیگری.
مشکل گفتگوی تمدنها در همین فرض نخستینی است؛ در مسلم گرفتن اینکه ما با تمدنهای گوناگونی سر و کار داریم هر یک در جای خود با اعتبار و میباید آنها را در کنار هم نگه داشت. گفتگو بر پایه برابر، بیشترینهای است که میتوان به آنها اجازه داد. منتها چون برابری تمدنها در جهان واقع برقرار نیست و یک تمدن برتری و جاذبه انکار نکردنی دارد، گفتگو را میباید زیر کنترل انجام داد که اتفاقا یک تفاوت عمده تمدنها نیز هست. از میان آنها یک تمدن به کنترل همیشگی همهگیر، کنترل وجودی، نیاز ندارد. در همان سال گفتگوی تمدنها یک تمدن هر چه را از فراوردههای فرهنگی که میتوانست در جعبه آینهاش بگذارد و بیشترش هم ربطی به تمدن اسلامی نداشت و از غرب آمده بود به جهان عرضه کرد، ولی با همه نیرو کوشید از برخورد تودههای ایرانی با تمدن دیگر و برتر جلوگیرد.
این تمدن اسلامی _ شرقی که قرار است از موضع برابر با تمدنهای دیگر، در واقع تمدن غربی، گفتگو کند در زمینه نظام ارزشها چه دارد به آن بگوید؟ در دو سده گذشته چنین گفتگوئی میان تمدن اسلامی با رنگهای محلی آن و تمدن غربی درگرفته بوده است و نویسندگان و جنبشها و حکومتهای اسلامی، گفتگو را به هر جا که توانستهاند کشاندهاند. طرف اسلامی این گفتگو با بهرهگیری از منتقدان غربی تمدن غرب سختترین حملات را به نظام ارزشهای آن کرده است. طرف غربی در بیشتر این دوران کوشیده است مودبانه و بنده نوازانه به تفاوتهای تمدنی اشارههائی بکند و در عمل معیارهای متفاوت را در گفتگوی تمدنها بپذیرد. اکنون روشنفکران روزافزونی در غرب، در برابر چالش بالا گیرنده اسلام در جامعههای مهاجرپذیر خود، از این روند سر میپیچند و به ناسازگار بودن بسیاری ارزشهای اسلامی با دمکراسی لیبرال غربی اشاره میکنند. در میان مهاجران مسلمان کشورهای غربی نیز اندک اندک این تابو شکنی را میبینیم.
آنچه در حملات یا انتقادات اسلامیان، از سنتی تا رادیکال، قابل توجه است حالت دفاعی آن است. در گفتگوی آنها هر چه هست نشان دادن کاستیهای تمدن غرب است نه برتریهای تمدن(های) اسلامی به صورتی که تودههای مسلمان آن را میزیند. بزرگترین مایه نازش این تمدنها "بی بند و بار نبودن" است که خواهد آمد. از این گذشته اگر سخنی در برتری است به گذشته دوری بر میگردد که از آن تصویری دستکاری شده و آرمانی میدهند. (اگر روشنفکر مسلمان بخواهد کار جدی کند، نه دکانداری یا فرو رفتن در خرد متعارف، میباید به بررسی انتقادی همان گذشته خیالی بپردازد که آن را هم گاهگاه میبینیم.) در آفرینشگری فرهنگی یا فراهم کردن بالاترین سطح زندگی بیشترین مردم سخن زیادی برای تمدن اسلامی نمانده است. حتا بن لادنها در این زمینه ادعائی ندارند و در عوض منکر ارزش این دستاوردها میشوند. آنها بهشت آن جهان را میخواهند و چه ضرورت که در این جهان به آن نزدیک شوند؟ (در واقع بهشتی که آنها دنبالش هستند بیساختن دوزخی از تبعیض و خشونت و محدودیت در این جهان به دست آمدنی نیست.) خوشبختی و بدبختی آدمیان در این جهانبینی اهمیت ندارد. عمده آن است که جهان از گناه پاک شود یا به نظر آید که پاک شده است.
این چیست که در تمدن غربی چنین آزار میدهد؟ از کتابها و پژوهشها تا دشنامهای بر سر منبر، آنچه بیش از همه حساسیت اسلامیان از هر رنگ را میآزارد آزادی است که اسلامیان و سنتگرایان به نام بی بند و باری به باد حمله میگیرند. آزادی که بنمایه تمدن غربی است در جلوههای گوناگونش به زیاده رویهائی نیز میکشد که هیچ طبع سلیمی را خوش نمیآید. بر این بی بند و باری بسیار انگشت گذاشتهاند و در اینجا میتوان موقتا از تاکید بر این نکته خودداری کرد که بی بند و باری عارضه ناپسند آزادی و گشادگی پسندیدهای است که تمدن غربی را به این بلندیها رسانده است. اما آیا میتوان جلوههای زیادهرویهای آزادی را که فضیلت تمدن غربی است، با زیاده رویهای محدودیت که فضیلت تمدن اسلامی _ شرقی است مقایسه کرد؟ آبستنی نوجوانان بدتر است یا ازدواج دختران هشت نه ساله؟ از این گذشته اگر تمدن غربی فساد و بی بند و باری میآورد، جامعههای اسلامی حتا در آن زمانها که نشانی از غرب نمیبود در همین زمینه حیاتی از نظر اسلامیان، تا گلو در هر فسادی که طبع فسادپذیر بشری از آن برآید فرو رفته بودند. تفاوت در این بوده و هست که مانند هر جنبه دیگر این تمدن، عامل خشونت هم به درجات بالا بر فساد افزوده شده است. اگر غرب به فساد افتاده است چون دیگر متافیزیکی ندارد، جامعههای اسلامی دچار فساد متافیزیک خود هستند. برای غرب، چنانکه در طبیعت پویای اوست، برقرار کردن تعادلی که اقتصاد و تکنولوژی مدرن برهم زده است آسانتر خواهد بود. سطح فرهنگی انسان غربی آشکارا به انفجار امکانات بیسابقهای که در دسترس اوست نمیرسد. اما فرهنگ غرب با گشادگی امکانات ناسازگار نیست و ناهنجاری کنونی که تا آینده قابل پیشبینی بدتر هم خواهد شد، در متن همان فرهنگ چاره پذیر خواهد بود. تمدن اسلامی که به پایمردی غرب و به رغم خود با همان انفجار امکانات روبروست، بیماریهای تمدن نوین را بر ابتلائات تمدن سنتی افزوده مییابد و به سبب ناسازگاریهای ذاتیاش بحرانهای بدتری در پیش خواهد داشت. یک تمدن نیاز به اصلاح دارد و دیگری به تغییر (از این ظرافت منطقی میگذریم که هر اصلاحی تغییر است.)
این درست است که جامعه اسلامی که پایهاش بر جلوگیری است بهتر میتواند ظواهر را نگهدارد ولی فساد اگر به چشم هم نیاید فساد است. از این گذشته اگر تنها با روشهای طالبانی بشود جلو بی بند و باری را گرفت آیا اصلا ارزش دارد؟ خود بی بند و باری در گفتگوی این دو تمدن یک مایه اختلاف است. بی بند و باری در جامعه غربی جنبه زیبا شناختی دارد ــ بیرون رفتن از اعتدال. در تمدن اسلامی بی بند و باری ــ اساسا به معنی آزادی اندیشه و گفتار و رابطه زن و مرد ــ در قلمرو حقوق جزاست؛ جنایتی است بر ضد امت. کیفر آزادی اندیشه مرگ است و سختترین و وحشیانهترین کیفرها در قلمرو رابطه زن و مرد مقرر شده است: سنگسار. کدام جنایت است که از رابطه زن شوهردار و مرد بدتر باشد؟ حتا از دین برگشتگی (الحاد) با مرگ آسانتری کیفر داده میشود. برتری تمدن اسلامی که به رخ میکشند در اینجاست: توانسته است ذهن انسانی را به سنگ شدن محکوم، و مراوده آزادانه و برابر زن و مرد را جنائی کند. خردههای دیگری که بر تمدن غرب میگیرند، از مصرفگرائی و نابودی محیط زیست و بهرهکشی سرزمینهای واپسمانده و ازخودبیگانگی و جدا افتادگی، با همه بزرگی خود، در نگرش جنسی سودازده و بیمارگونه تمدن اسلامی _ شرقی به پای این یک گناه نمیرسند. اما آن خردههای دیگر که میگیرند در هر تمدن دیگر نیز هست. مصرف روز افزون و بیش از ضرورت زنده ماندن، نخستین نشانه بلوغ یک تمدن بشمار میرود؛ و نابودی محیط زیست با پدیدارشدن نخستین اجتماعات انسان شکارگر در نزدیکیهای پنجاه هزار سال پیش آغاز گردید. بسیاری از تمدنهای درخشان گذشته براثر نابودی محیط زیست، به سبب افزایش جمعیت و عوامل طبیعی، زوال یافتند. پیش از آنکه پای اروپائیان به استرالیا برسد بومیان استرالیائی aborigine که پائینترین سطح تمدن را دارند نسل بیشتر جانوران آن قاره را برانداخته بودند. کشف کشاورزی با خود فرسایش زمین را آورد و هر چه شمار مردمان افزوده شد جنگلهای بیشتری ناپدید شدند. تمدن اسلامی بویژه با رابطه جنینی که با غارت و غنیمت دارد کمتر از همه میتواند از بهرهکشی و جهانگشائی و استعمار و بردگی سخن بگوید (تجارت برده تا دویست سال پیش بیشتر در دست عربها بود که از نظر مذهبی مشکلی با بردگی ندارند.) در همه تمدنها تا جمعیت از قحطی و بیماریهای همه جا حاضر جان بدر میبرد و رو به افزایش مینهاد محیط زیست را نابود میکردند بی آنکه اسباب تمدن غربی را برای باززائی آن داشته باشند. اگر جامعههای اسلامی به اندازه غرب مصرفگرا نیستند از آن روست که عموم مردم دستشان به بیش از دهانشان نمیرسد. ازخود بیگانگی و جدا افتادن و تنهائی، که یک پیامد شکنندگی نهاد خانواده است، در تمدن غربی بسیار بیشتر است و بلیهای است که معاشرتهای انگاری virtual نیز چارهاش نمیکند. برتری تمدنهای دیگر را در این زمینه میباید نگهداشت.
* * *
یک برنده جایزه نوبل ادبیات، وی. سی. نایپال، از نویسندگانی است که مقوله گفتگوی تمدنها را جدی گرفته است. او در نخستین ماههای انقلاب اسلامی به چهار کشور غیر عرب مسلمان در آسیا رفت و سفرنامه “Among the Believers” را نوشت که برای هر ایرانی تکان دهنده است؛ و بیست سال بعد باز به همان کشورها رفت و برداشتهای خود را در سفرنامه دیگری آورد. هر دو کتاب تصویری از واماندگی اخلاقی و سیاسی روشنفکران و طبقه متوسط اسلامی میدهند ولی ایرانیان در سفرنامه دومی بهتر درآمدهاند. نایپال چند سال پیش یک سخنرانی زیر عنوان تمدن جهانروای ما داشت که مجله اینترنتی National Post آن را آورده است و ترجمه پارههائی از آن به بحث گفتگوی تمدنها رونق تازهای میدهد.:
"من تا یازه سال پیش به ایده تمدن جهانروا universal نپرداخته بودم. در آن سال به شماری کشورهای اسلامی غیر عرب سفر کردم تا دریابم که چه آنها را به چنان خشمی انداخته است.... در 1979 روزنامهها... از باززائی اسلام سخن میگفتند و برای کسی که از دور تامل میکرد این عبارت معما آمیز میبود. اسلام که در سده گذشته و نیمه سده کنونی (بیستم) آشکارا چیزی برای پیروانش نداشته است در واپسین دهههای این سده چه میتواند به جهانی که اینهمه آموزش یافتهتر و سریعتر است بدهد؟ من در ایران و پاکستان و مالزی و اندونزی سفر میکردم، کشورهائی که به یک دین بیگانه گرویده بودند.... در میان مردمی که ناگزیر از دوبار سازگار کردن خود شده بودند ــ سازگاری با تمدنهای اروپائی سده نوزدهم و بیستم؛ و سازگاری پیشتر از آن با دین عربی.
" تقریبا میشد گفت که من در میان مردمی بودم که دوبار مستعمره شده بودند، دربار از خودشان بیرون کشیده شده بودند. زیرا به زودی دریافتم که هیچ استعماری کاملتر از استعماری که با دین عربی آمد نبوده است؛ مردمان مستعمره یا شکست خورده ممکن است به خود بی اعتماد شوند. در کشورهای مسلمانی که از آنها سخن میگویم این بی اعتمادی همه قدرت دین را به خود گرفته بود. در دین عربی هر چه پیش از آن جاهلیت و باطل و کفرآمیز است؛ در دل و ذهن این مردمان جائی برای گذشته پیش از اسلامشان نبود.... هویت آنان کمابیش در دینشان جا گرفته بود.... دینداری معنی مالکیت حقیقت یگانه را میداد.... آنچه در این ایمان بود یک گونه قضاوت میشد، هر چه بیرونش بود گونه دیگری. دین، ارزشها، اعتقادات درباره کردار نیک، و قضاوت انسانی را تغییر میداد....
" من آئینها و پندارهای نیاگانم را (که خوب آموخته بودم) نداشتم؛ به آنها از فاصله مینگریستم؛ ولی در عوض ایده جستجو و اسباب دانشوری scholarship را بدست آورده بودم. برای من هویت موضوع پیچیدهتری بود. بسیار چیزها در ساختن من رفته بود. ولی من مشکلی با آن نداشتم. من میتوانستم چهار پنج ایده فرهنگی در سر داشته باشم.... اکنون با سفر در میان مسلمانان غیر عرب خود را در میان استعمار شدگانی مییافتم که از باور داشتن به آن زندگی گسترنده انتلکتوئل، زندگی گونه گون ذهن و احساس، دانش فزاینده فرهنگی و تاریخی که من در آن سوی دنیا با آن بزرگ شده بودم، عاری شده بودند. تا هنگامی که دین پابرجا میبود، تا هنگامی که به نظر میرسید چالش نشده است، دنیا سر جایش قرار میداشت. ولی هنگامی که این تمدن پر قدرت فراگیرنده از بیرون پدیدار شد مردمان ندانستند چه کنند. آنها میتوانستند به آنچه میکردند ادامه دهند؛ در دین پابرجاتر شوند؛ بیشتر به خود آسیب بزنند و از آنچه از عهدهاش بر نمیآیند رو بگردانند....
"از آنجا که حرکت من در این تمدن از حاشیه به مرکز بوده است من احتمالا چیزهائی را که برای دیگران روزمره است روشنتر حس کرده و دیدهام. یکی از آنها کشف این فرایافت مسیحی در کودکی بود که به دیگران آن کن که میخواهی با تو کنند (آنچه به خود نمیپسندی به دیگران مپسند.) در آئین هندو که من در آن پرورش یافتم چنین تسلائی نبود، و با آنکه هیچگاه ایمان مذهبی نداشتهام این ایده ساده برایم خیره کننده بوده است: کامل به عنوان راهنمای رفتار انسانی. کشف بعدترم... زیبائی ایده پویش خوشبختی بود. این ایده در قلب جذابیت تمدن جهانروا برای بسیاری کسان در بیرون یا حاشیه آن است؛ و چه زیباست که پس از دوسده (از اعلامیه استقلال امریکا)... دارد به ثمر مینشیند. والدین پدر من در ترینیداد تصور نمیکنم میتوانستند این ایده را دریابند. بسیار چیزها در ایده پویش خوشبختی است؛ ایده فرد، مسئولیت، گزینش، زندگی انتلکت، ایده تلاش و کمال پذیری و دستاورد. این یک ایده شگرف بشری است. پویش خوشبختی را نمیتوان به یک نظام فروکاست. از آن نمیتوان تعصب بیرون آورد. ولی میدانیم که هست، و به همین دلیل نظامهای انعطاف ناپذیرتر در پایان برباد خواهند رفت."
* * *
فرهنگها گوناگوناند و با هم برخورد و داد و ستد دارند. و در این عصر جهانگرائی globalization بیش از پیش به یکدیگر نزدیک میشوند. از این میان یک فرهنگ نیاز دارد که با تحمل شکستی قطعی، توهم بازگشت به گذشته و امید پیروزی از راه ترور و کشتار جمعی را از دست بنهد؛ و از آنجا که گروههای بیشماری در آن تمدن حاضر نیستند جهان را چنانکه هست ببینند میباید با شکست دادن شبکه ترور اسلامی، این واپسین ایستادگی مسلحانه دربرابر پیشرفت را نیز به کناری زد و جهان را برای اندرکنش آزادانه تمدنها آماده کرد. نتیجه چنان اندرکنشی هیچ به دلخواه دولت پیشنهاد دهنده سال گفتگوی تمدنها نخواهد بود. در جهان غرب از معیارهای دوگانه و ادب بنده نوازانه به فرهنگ دشمنی که میلیونها مهاجران خود را به کشورهایشان فرستاده است خسته شدهاند و میخواهند حقیقت این پدیده را برای خود و برای مسلمانان باز کنند. در جامعههای اسلامی، پارهای روشنفکران اگر چه در پناه دولتهای غربی، از خاموشی و تقیه و رفتار رمهوار خسته شدهاند و میخواهند آنچه را که میاندیشند بر زبان آورند. گفتگوی تمدنها ناچار در فضای نابرابر خود جریان خواهد یافت. یکی حتا برای انتقاد از دیگری نیازمند خود اوست، زیرا آن دیگری در انتقاد میبالد و مانند این یک به لرزه هراس نمیافتد.
اروپای مسیحی در جنگهای صلیبی حالتی مانند بسیاری مسلمانان کنونی میداشت. با فرهنگی روبرو شده بود که به برکت آشنائی با فلسفه و علم یونانی و تکنولوژی چینی از خودش پیشرفتهتر بود و به جنگش برخاسته بود. آن بخش پیشرفتهتر اروپا که در آن جنگ مسخ شدن مسیح را در خون آشامی مسیحیان دیده بود، از دشمن خود فلسفه و تکنولوژیاش را گرفت و دینش را به خود او واگذاشت. اندکی برنیامد که رنسانس کوچک سده دوازدهم و رنسانس بزرگتر سدههای پانزدهم و شانزدهم، اروپا و سپس جهان را به به مسیری انداخت که میبینیم. اروپائیان زود از ترجمه عربی یونانیان به کتابهای اصلی برگشتند و بهرهای را که مسلمانان نتوانسته بودند به تمام بردند. مسلمانان چنانکه صاحب نظری اشاره کرده است در همان زمانها از رنسانس کوچک اسلام به قرون وسطای تاریک خود بازگشتند. اروپائیان نیز در سدههای نخستین برخورد با جهان اسلامی با چنگ و دندان به وضع موجود خود چسبیده بودند؛ و فریاد کفر ستیز و هشدار پرهیز از تقلید شیوههای فساد انگیز مسلمانان مرفهتر و فرهیختهتر، اروپا را برداشته بود؛ و مردی چون فردریک دوم سرخ موی Barbarossa امپراتور مقدس رومی _ ژرمنی که دربار جهان میهنش در سیسیل یک شهر جهانی، و نیویورک سدههای میانه بود، از سوی پاپ تکفیر میشد. آن رویارویاروئی دو فرهنگ ابعادی داشت که آرزوی محال خمینیها و بن لادنهاست. در جهان اسلامی پاپی نیست و تکفیر اگر از سوی یک دولت تروریست پیگرفته نشود اثری جز بزرگ کردن شخصیت تکفیر شده ندارد. مسلمانان، قرون وسطای خود را پانصد سالی کش دادهاند و دیگر میتوانند از آن، در واقع از خودشان، بیرون بیایند. (ما در فارسی این مزیت را داریم که قرون وسطا را در بافتار فرهنگی و سدههای میانه را در بافتار تاریخی بکار بریم.)
یک تمدن مدتهاست به پایان راه رسیده است و در جامههای عاریتی نیز بیش از دویست سال به ناسازی زیسته است و سودی ندارد. میباید جامه مدرنیته را به تمامی برتن پوشید و به آزادی رسید. در این آزادی، بی بند و باری هم خواهد بود و نابرابری و بی بهرگی. مردمان هر جا و هر چه بتوانند سوء استفاده خواهند کرد. تمدن غرب بهشت را به جهان نیاورده است ولی از هر بهشت تمدنهای جز خود درگذشته است و دوزخهای آنان را نیز تحمل پذیرتر ساخته است. ما سهم آن را در بدبخت کردن تودههای افریقائی فراموش نمیکنیم. حتا بهداشت عمومی که یک هدیه تمدن غرب است با جلوگیری از مرگ و میر انبوه مردمان بویژه مادران و کودکان در قارهای که مشکل اصلیاش فرهنگی است (همان فرهنگی که با هویت یکی شده است) به یک بحران مالتوسی انجامیده است که از جمله دارد با "ایدز" تخفیف مییابد. ولی افریقائیان حتا بیش از اسلامیان نیاز به جابجائی پارادیم، به دگرگونی فرهنگی سترگ massive دارند. تمدن غربی پر از گیرها و تنگناهاست ولی هم اکنون درمان بسیاری دردهائی را که پدید آورده است در خود دارد و بر هیئت سیاسی است که اولویتهای درست را بشناسد و اراده لازم را بیابد. این تمدنی است که مهمتر از همه به انسان توانائی عملا نامحدود تغییر و بهبود میدهد. گوهر این تمدن آمادگی برای دگرگونی است؛ مدرن شدن ذات آن است. از همین رو هم هست که پسا مدرن یک تناقض عبارتی oxymoron است ــ پیش از آنکه سلاحی در دست ارتجاع اسلامی یا مارکسیستی گردد. مدرنیته ایستادن و واپسماندن بر نمیدارد. انتقاد ازمدرنیته در طبیعت آن است. پسا مدرن اگر به معنی ضدیت با آزادی فکری و برابری در حقوق، دمکراسی انسانگرایانه لیبرال، باشد از مدرنیته دور شده است.
باشندگان جهان سومی سرزمینهای این تمدن پایان یافته چه به جهان رو به مرگ خود چسبیدهاند؟ دویست سال تاریخ می باید به آنها آموخته باشد که سرکشی در برابر تمدن برتر بیهوده است. از این فرصت چه بهتر برای انباز شدن در عوالمی که از آن زندگیهائی چون نایپال ساخته میشود؟ او حتا با داشتن لقب "سر" در بریتانیا پیوسته درگیر مسائل فرهنگی است که هم میهنان و همنژادانش را در ترینیداد و هند از رهائی بازداشته است و در نوشتههای تازهترش هشدارهائی به هنگام درباره آینده جامعههای غربی میدهد. ما نه لقب سر لازم داریم و نه در این سرزمینها خواهیم ماند. ولی همه میباید آرزوی سلوک او را داشته باشیم.
* * *
صد سال است درباره آنچه در فرهنگ ما نگه داشتنی و کنارگذاشتنی است سخن میگویند. امروز پس از این همه تجربهها که از کارکرد فرهنگ اصیل و فرهنگ غربی و فرهنگ بسته کاری montage داریم دیگر میتوانیم روشن کنیم که مقصودمان چیست؟ زمانش رسیده است که صاحب نظران انگشت بر روی جنبههای گوناگون این فرهنگ بگذارند و بحث کلی را به پهنه عملی بکشانند. اگر در چنین بحثی پای انتقاد از خود به میان آید و پائی به حریم مقدسات گذاشته شود، که همه در نهان بدان میپردازند، باکی نخواهد بود. دلهای نازک بد نیست چندگاهی نیز به آینه و آن روی سکه بنگرند. یافتن عناصری در فرهنگ و نظام ارزشهای ما که جامعه ایرانی را با همه توانائیهایش پائین میکشد دشوار نیست. پیش از همه به سه کاستی بنیادی باید اشاره کرد: بی خبری از حقوق بشر که خود را در منش استبدادی و بی مدارائی مذهبی و نگرش بدوی (پریمیتیو) به زن و جای او در خانواده و جامعه نشان میدهد؛ اعتقاد به قضا و قدر و مشیت که تریاک تودههای ایرانی است؛ و فرهنگ عزاداری و شهادت که خردستیزی و خشونت را در روانشناسی ما جاگیر کرده است. ما، هم به یک چرخش اجتماعی و هم یک چرخش فلسفی نیاز داریم که بی دریافتن و به خود گرفتن جهانبینی امروزین غرب و بی بازگشتی به گذشتههای دورتر خود، به پارهای ارزشهائی که در آخوند بازی مغان زرتشتی و "علما"ی اسلامی به فراموشی رفت، بدان نخواهیم رسید. این همه چنان اهمیتی دارند که میباید در بخش مستقلی بدانها پرداخت. از اینها گذشته در ارزشها و عادتهای ما، در فرهنگ ایرانی، چیزی نیست که ایرانیان را از زندگی شایسته سده بیست و یکم باز دارد. این فرهنگ پر از عناصری است که ما را به عنوان یک ملت، پابرجا و و از پارهای زیاده رویهای جامعههای پیشرفته برکنار نگه میدارد و زندگیها را دلپسند میسازد.
زبان فارسی بی تردید نخستین و مهمترین بخش فرهنگ ملی ماست. ترک زبانان ایرانی در این زبان همان سهم را دارند که هر گروه زبانی دیگری که بر روی این خاک میزیند و در گذشتهها بر روی خاکهای دیگری میزیستند. فارسی در کنار تاریخ ایران ما را به عنوان یک ملت ساخته است و در کنار هم نگه داشته است و دیگر زمانش رسیده است که با ملاط دمکراسی لیبرال استوارتر از همیشه نگه دارد. اما فارسی واژهنامه و بایگانی راکد نیست که همیشه بر یکسان بماند. ایرانیان و فارسی زبانان دیگر، این زبان را در دوازده سدهاش بسیار دگرگون کردهاند و و بیش از اینها خواهند کرد. نیاز جامعه به وارد شدن در مسابقه جهانی، ما را وامیدارد که اختیار را از سلیقههای محدود و تابوهای فردی و گروهیمان بگیریم و مانند هر زبان زنده دیگری به امکانات فراوانتر خود زبان بدهیم و همراه آن برویم. هویت و فرهنگ ما در این رهگذر هیج آسیب نخواهد دید. نگه داشتن جای بالای شعر در زندگی ما دشوار نیست و بسیار به ما میبرازد. روسها گاه شعر را تا آئینهای مذهبی بر میکشند.
رسمها و آئینهای ما در شمار زیباترین در جهان بودهاند. می توان آنها را که متروک شدهاند زنده کرد و تا آنجا رفت که دو سه جشن فرهنگهای دیگر را نیز که با مهرگان و چهارشنبه سوری و یلدا همانندیهائی دارند به آنها پیوند زد. ما هر چه از سهم خونریزی ــ قربانی کردن، زنجیر زنی و قمه زنی ــ و عزاداری و روضه خوانی و مویه و زاری در مراسم خود بکاهیم و رشتههای پیوند ملی را با شادی و خوشبینی و امید استوار سازیم، باز از جبران آن سدههای خفقانآور تیرگی سوگواری، هم خونخواهانه و هم عاجزانه، برنخواهیم آمد. بازگشت به روحیه شادمانه و مثبت نیاگان پیش از اسلام به جابجائی پارادیم که بسیار به آن نیازمندیم کمک میکند و چهره انسانیتری به جامعه ما میدهد. حتا سر و کار یافتن گاه و بیگاه با عوالم عرفانی در این جهان آشفته اشکالی ندارد به شرط آنکه آن را بیش از چاشنی زندگی نکنند و تا فلسفه زندگی نرسانند و از آزادمنشی و بلندنگری عرفانی به سرسپردگی خانقاهی، و از عرفان به صوفیگری نیفتند.
آشپزی ایرانی که همراه موسیقی ایرانی، پر کششترین پیوند اجتماعات خارج است نه تنها نباید قربانی شتابزدگی زندگی مدرن شود بلکه ارزش آن را دارد که جنبه جهانی یابد. ما میتوانیم ملتهای بیشتری را در لذتهای یکی از پنج شش مکتب آشپزی مهم جهان انباز کنیم. با موسیقی سنتی ایران میتوان همچنان "حال کرد،" هرچند این موسیقی برای همه فصلها نیست و باید به آن جنبه جهانی داد و قالبهایش را شکست. اگر آفرینشگری و نوآوری در آن راه یابد موسیقی ایرانی زبان موزیکال تازهای به جهان خواهد داد همان گونه که از روسها تا نروژیها در سده نوزدهم کردند. از آنها نیز که میخواهند سنت موسیقی ایرانی را نگهبانی کنند باید پشتیبانی نمود. همه این کار ها لازم است.
بستگیهای دیرپای خانوادگی و دوستانه، دورهها، وفاداری و ازخود مایه گذاشتن دربرابر خویشان و دوستان، ادب و حتا تعارف جنبههای سودمندی در فرهنگ ما هستند. احساس مسئولیت دربرابر فرزندان، از جمله آنها که به رشد رسیدهاند؛ و در برابر پدر و مادر و اعضای دیگر خانواده گسترده، و اصلا خود خانواده گسترده، ارزشها و نهادهائی است که نباید گذاشت به تقلید غربیان از یادها برود. آنها خود دریغ فراموش شدن این رابطهها را میخورند. با آنکه تند شدن حرکت اجتماعی به زیان خانواده عمل میکند میتوان آن را نیرومند نگهداشت. این از آن مواردی است که کوششهای فردی بس نیست و "دهکده" (اجتماع بزرگتر) میباید به یاری بیاید. شیوه و سبک زندگی ایرانی، از معماری تا پوشش و تزئینات، هزاران سال گذران روزانه مردم ما را آسودهتر و رنگینتر کرده است و بسا چیزهای آموختنی برای جهانیان دارد. در صنعتگران و هنرمندان ما آن مایه ذوق و پرورش هنری هست که با الهام از غنای فرهنگی ایران فضاهای زندگی خصوصی و عمومی را شاد و با شکوه گرداند و به آن ویژگی ایرانی بدهد.
از اینها گذشته در سازماندهی سیاسی و اقتصادی و در همبستگی اجتماعی و روحیه شهروندی هر چه را هست میباید از بهترینهای باختر زمین بگیریم. در ما بسیار کم و کاستیهای اخلاقی هست ازجمله زرنگی و مرد رندی که از رخت بربستن فرایافت انصاف از روانشناسی ایرانی بر میخیزد و مردمان را در هر سنی که هستند در همان نخستین مراحل شکلگیری عاطفی نگه میدارد؛ و بسیار ناتوانیهای فکری هست ازجمله ناتوانی در شناخت تناقضها که بخشی مربوط به همان مرد رندی و از هردو سو حق داشتن است، و بیشترش از کم دانشی عمومی جامعه بر میخیزد. اما اینها را با پند دادن نمیتوان اصلاح کرد. این معایبی است که سدهها بسر بردن در سرزمین بیداد به ما داده است و در هر جامعه واپسماندهای کمابیش میتوان یافت. مردم را با دگرگون کردن سیاست میتوان دگرگون کرد و سیاست را مردم میتوانند دگرگون کنند. نقش روشنفکران و اندیشهوران، آنها که هر چه را همان که هست نمیپذیرند، در این معادله به ظاهر بسته، در این "دور باطل" حیاتی است. امید آینده ایران آن روانهای پویندهای هستند که زنجیر سنتها و عادتهای بسرآمده را میگسلند و چنانکه لینکلن در گیر و دار جنگ داخلی فاجعه بار امریکا گفت خود را به سطح موقعیت برمیکشند. مسائل ما کوه آساست. همان آدمها و همان روحیهها به آن نخواهند رسید.
|