این متن میکوشد برخی نمودارهای آسیب شناختی اپوزیسیون داخل و خارج از کشور را، چون جدایی از مردم، ناتوانی در تولید مفاهیم کارساز سیاسی، غیبت چهرههای شاخص، گریز از نقد و پاسخگویی، فقر فلسفه سیاسی، بیگانگی با روشنفکری ووو مطرح کند. متن با درآمدی در توضیح ابهامی ناگزیر آغاز میشود.
پیش درآمدی بدیهی بر ابهامی مقدماتی
در یکی دو بخش این متن اصطلاح «اپوزیسیون» به معنای درست، دقیق، روشن و پذیرفته شده آن به کار نرفته است. این پیش درآمد ناگزیری این روال را توضیح میدهد.
ما ایرانیان در صد و اندی سال گذشته اغلب واژهها، اصطلاحات و مفاهیم رایج در مباحث نظری را از اروپای غربی به وام گرفتهایم. در این روند مفاهیم توصیفی به نسبت دقیق از متن اصلی خود جدا شده و با ترکیب با ذهنیت مطلقگرای ما ،اغلب، به مفاهیم و اصطلاحات ارزشی مبهم، نارسا و چند پهلو تقلیل یافتهاند. گرچه همه مفاهیم نظری از حدی از ابهام و تفسیر پذیری برخوردارند اما بخش مهمی از کارایی آنان به کاربرد صرفا توصیفی و خنثا و به تعریفهای به نسبت روشن و مصادیق مشخص آنان مشروط است.
«اپوزیسیون» در همه مکاتب سیاسی اروپای غربی به نهادهایی اطلاق میشود که با حکومت و وضع موجود ــ پوزیسیون ــ مخالف بوده و میکوشند تا با طرح انتقادها و برنامههای متفاوت پوزیسیون را ساقط و به جای آن بنشیند. پوزیسیون و اپوزیسیون در این کاربرد بار ارزشی نداشته و صرفا در توصیف موقعیت و نسبت با قدرت سیاسی به کار میروند. (به مثل راست افراطی در حکومت سوسیال دموکراتها اپوزیسیون خطاب میشود).
در بیشتر کشورهای اروپای غربی دولت متناسب با میزان آراء، از ائتلاف یک حزب بزرگ و یک یا چند حزب کوچکتر شکل میگیرد. شرکای کوچکتر هر ائتلاف تنها در چارچوب برنامه ائتلاف با شرکای بزرگتر همراه بوده و در دیگر موارد مواضع مخالف خود را نسبت به شریک بزرگتر حفظ میکنند با این همه خود را پوزیسیون مینامند چرا که در حکومت و قدرت سیاسی، با سهم کمتری، شریکاند.( به مثل حزب سبزها در ائتلاف دولت قبلی آلمان خود را بخشی از پوزیسیون تلقی میکرد هر چند با شریک بزرگتر، حزب سوسیال دموکرات، اختلافات بسیار داشت).
ساختار حکومت در نظام جمهوریاسلامی، از آغاز تا کنون، بر همکاری و مبارزه جناحهای سیاسی و ایدئولوژیک حکومتی و کشمکش باندهای ثروت و قدرت استوار است. حتا به روزگار اوج قدرت رهبر کاریسماتیک نظام، آقای خمینی، حکومت ائتلافی بود از جناحها و باندهای گوناگون نظام. اکنون نیز سه جناح اصلاحطلب، محافظهکار و پراگماتیست با زیر مجموعههای متنوع، که با پسوند «اسلامی» و صفت «خودی» توصیف میشوند، ائتلاف حکومتی را شکل میدهند. نسبت و سهم جناحها در قدرت، متناسب با شرایط متفاوت، متغیر است و تضادهای آنان جدی. اما هر سه جناح همواره سهمی از قدرت و حکومت را در دست داشته، در حکومت شریک و در پوزیسیون ائتلافی حضور دارند.
در ایران استبدادی که همراهی با حکومت، ــ بودن در پوزیسیون ــ، در روانشناسی جمعی با همآوازی با سرکوب، خشونت و دیکتاتوری قرین است واژه اپوزیسیون از کارکرد توصیقی خود دور شده و بار ارزشی مثبت به خود گرفته است. در ذهنیت لایههایی از مردم اپوزیسیون با شجاعت، قهرمانی و مظلومیت قرین است که در روانشناسی انسان استبداد زده ایرانی بر درستی مواضع و بر حقانیت راه دلالت میکنند.
بخشی از رفرمیستهای مذهبی پس از شکست در انتخابات ریاست جمهوری، با بهرهگیری از ممنوعیت فعالیت گرایشهای غیر مذهبی، بر آناند که در کنار نقش کنونی خود ــ شریک ضعیفتر حکومت ــ، نقش اپوزیسیون را نیز بر عهده گرفته، از مواهب بار مثبت این ترم نزد ایرانیان بهرهمند شده و با آگاهی بر روانشناسی مظلومپسند ایرانی خود را قربانیان شرکای قدرتمندتر وانمود کنند. (مصادره، از شیوههای رایج حکومت اسلامی، به مصادره اموال محدود نمیشود).
اگر مبهم کردن مفهوم اپوزیسیون در گفتمان اصلاحطلبان مذهبی بیشتر تاکتیکی است برای حذف دیگران اما نزد هواداران غیرمذهبی جبهه دوم خرداد، که به زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی به حمایت پرشور از این جبهه و منزوی کردن مخالفان آن برخاسته و در همان حال خود را اپوزیسیون مینامیدند، بیان کننده واقعیت عینی است.
اصلاحطلبان مذهبی هواداری طرفداران غیرمذهبی خود را نپذیرفته و با تاکید بر مرزبندیهایی چون خودی و غیرخودی و مسلمان و غیرمسلمان راه را بر حضور سیاسی آنان در داخل کشور بستند. هواداران غیرمذهبی جبهه دوم خرداد از منظر نظری و سیاسی به صف پوزیسیون پیوسته بودند اما نه تنها به پوزیسیون راه نیافتند که به اجبار و برخلاف مواضع و تمایل خود با اپوزیسیون هم سرنوشت شده و به ناچار خود را اپوزیسیون معقول، مسئول، واقعبین، مصلحتگرا ووو تعریف میکردند.
موقعیت متناقض واقعی و ابهامهایی که درتعاریف راه یافتهاند بر این متن نیز سایه افکنده است. متن گرچه اپوزیسیون را صرفا اصطلاحی توصیفی، و نه ارزشی، تلقی و مصادیق آن را به گرایشها و نهادهای خارج از حکومت محدود میداند، اما سایهای از ابهام و تناقضهای واقعی را بر سر دارد.
جدایی از مردم
شکاف میان لایههای گوناگون مردم و اپوزیسیون داخل و خارج از کشور از نمودارهای مهم آسیبشناسی بحران اپوزیسیون ایرانی است. نسبت اکثریت مردم با همه نهادها و گرایشهای اپوزیسیون داخل و خارج از کشور را بیخبری، بیاعتنایی و بیاعتمادی مشخص میکند.
به رغم تیراژهای بسیار پائین کتاب و نشریات فرهنگی ، به رغم نرخ بسیار پائین کتابخوانی در میان ایرانیان و به رغم محروم ماندن روشنفکران از رسانههای جمعی تودهگیر در سه دهه اخیر، اپوزیسیون فرهنگی جمهوری اسلامی بر لایههای تحصیلکرده جامعه، و مهمتر از آن، بر تحولات فرهنگی جامعه موثر بوده و هدایت ادبیات و هنر را در دست داشته است. اما اپوزیسیون سیاسی داخل و خارج از کشور در دو دهه گذشته نقش، تاثیر و نفوذ موثری بر جامعه نداشته و هیچ یک از گرایشها و سازمانهای آن از توجه و حمایت عینی و عملی بخشی از مردم ناراضی برخوردار نبوده است. یکی دو سازمان اپوزیسیون سیاسی در مناطقی چون کردستان و خوزستان حدی از نفوذ سیاسی سابق خود را حفظ کرده و از این حکم مستثنا هستند.
برخی میلیونها مخاطب رسانههای صوتی و تصویری فارسی زبان خارج از کشور و شمار بالای کاربران اینترنت در درون مرز را نشانهای از نفوذ اپوزیسیون سیاسی در جامعه ارزیابی میکنند. اما استقبال از این گونه رسانهها به شنیدن و خواندن اخبار سانسور نشده، لذت بردن از گفتارهای تند ضدحکومتی، تخلیه روانی، برآوردن نیازهای فرهنگی و هنری و گذران اوقات فراغت لایههایی از جامعه محدود است. بیاعتنایی مخاطبان رسانهها و وب سایتهای فارسی زبان خارج از کشور به فراخوانهای سیاسی این رسانهها مرز استقبال فرهنگی و نفوذ سیاسی را مشخص میکند.
اغلب گزارشهای خبری از آرزوی بازگشت خاندان پهلوی در میان لایههای گستردهای از جامعه خبر میدهند . لایههایی از مردم پشیمان از انقلاب با ایدهآلیزه کردن رفاه و آزادیهای اجتماعی دوران پهلوی دوم در حسرت گذشته میسوزند. بخش مهمی از نسل جوان آمریکا و خاندان پهلوی را نماینده سیاسی فرهنگ و شیوه زیست دلخواه خود تصور میکنند. هر دو گرایش، گرچه نفوذ فرهنگی و ذهنی هواداران بازگشت سلطنت را نشان میدهند اما تا کنون در حد حمایت ذهنی و لفظی و احساس پیوند فرهنگی باقی مانده و در هیچ حرکت عینی و عملی سیاسی متجلی نشده است.
برخی شخصیتها و سازمانهای اپوزیسیون، بیاعتنا یا بیخبر از این رابطه معیوب، حضور مکرر خود در رسانهها و وب سایتهای فارسی زبان خارج از کشور را با حضور و نفوذ واقعی در جامعه یکسان پنداشته و به صدور فراخوانهای بیمخاطب و بدون نتیجه ادامه میدهند. خود شیفتهترها در این گروه با تماس با این یا آن روشنفکر یا دولتمرد داخل کشور یا با تکرار شعارها و مباحث جناحهای حکومتی میپندارند که بر گفتمان داخل کشور و بر مواضع رفرمیستهای مذهبی موثراند.
«فراخوان رفراندم» نمونه روشنی از شکاف بین اپوزیسیون و مردم ناراضی را به دست داد. طرح از مردم خواسته بود که در اقدامی کاملا بیخطر، با امضاهای واقعی یا مستعار در یک سایت اینترنتی، از برگزاری رفراندم حمایت کنند. جذابیت شعار رفراندم، بیخطر بودن اقدام، میلیونها ایرانی طرفدار بازگشت سلطنت و سرخوردگی اکثریت مردم از اصلاحطلبان حکومتی توهم میلیونها امضاء را چندان پررنگ کرده بود که وب سایت طرح «60 میلیون دات کام» نام گرفت. اما به رغم حمایت صریح آقای رضا پهلوی و به رغم پشتیبانی بخش مهمی از هواداران بازگشت سلطنت، برخی چهرههای چپ و لیبرال، برخی هواداران سابق جبهه دوم خرداد در داخل و خارج از کشور و برخی زندانیان سیاسی، و به رغم پوشش گسترده خبری طرح در رسانههای فارسی زبان خارج از کشور، تعداد امضاهای واقعی و مستعار از حدود چهل هزار تجاوز نکرد. مقایسه این رقم با میلیونها کاربر اینترنت در داخل کشور، 50 تا 60 هزار وبلاگ فارسی، چند میلیون بازدیده کننده وب سایت برخی رسانهها چون وب سایت فارسی بی بی سی و دسترسی بیش از 2 میلیون ایرانی ناراضی به اینترنت در خارج از کشور برد و نفوذ ناچیز اپوزیسیون سیاسی را در میان ایرانیان داخل و خارج از کشور نشان میدهد.
در خارج از کشور گروهی برآمده از سازمانها و منفردان چپ سنتی با عنوان «جمهوریخواهان لائیک» به عنوان اولین حرکت سیاسی خود از مردم خواستند تا با برگزاری تظاهرات اعتراضی، 12 فروردین را به روز نه گویی به جمهوریاسلامی بدل کنند. (مجبور کردن دیگران به توبه بخشی از فرهنگ ما است. اکثریت مردم ایران در روز 12 فروردین، به زمانی که احزاب و مطبوعات به تقریب آزاد بودند، به یکی از استبدادیترین قوانین دنیا رای مثبت دادند. رفراندم اولین و آخرین رای گیری به نسبت آزاد جمهوریاسلامی بود. «جمهوریخواهان لائیک» از مردم ایران خواسته بودند که درست در این روز و نه هیچ روز دیگری، با شرکت در تظاهرات رای خود را پس گرفته و از رای قبلی خود توبه کنند). فراخوان در داخل کشور هیج واکنشی نیافت و در خارج از کشور به تظاهرات حد اکثر 300 نفری محدود شد. فراخوانهای گروه دیگری با عنوان «اتحادیه جمهوریخواهان» نیز تا کنون با بیاعتنایی کامل مردم رو به رو شده است.
بیرون از این دو اتحادیه دهها گروه و سکت ملی و چپ سنتی در مناسبتهایی که گاه فقط در یاد اعضاء انگشت شمار آنها زنده است، به صدور فراخوانهای رنگارنگ خطاب به ملت یا کارگران و زحمتکشان ادامه داده و اعلامیهها و فراخوانهایی از این دست را چون کارنامه فعالیتهای سیاسی خود برای تاریخی که فقط در ذهن آنها نوشته میشود ثبت میکنند. پاسخ مثبت به فراخوانهای اعتراضی بدون حدی از اعتماد سیاسی به دست نمیآید. کسب اعتماد مستلزم کارنامهای است که مخاطبان فراخوانها آن را پذیرفتنی تلقی کنند. بخش مهمی از مخاطبان این گونه فراخوانها حتا از وجود سازمانهای صادر کننده اطلاع ندارند. در موقعیتی که عقلانیتر شدن جامعه ایرانی، رشد خردورزی، افراط جمهوریاسلامی در بهرهگیری از شهادت، ایثار، قهرمانی ووو، کاربرد مظلومیت، حماسه مقاومت و شهدای به خون خفته را در جلب اعتماد کاهش داده است بخش آگاهتر مخاطبان بر مبنای کدام کارنامه موفق به گروههایی از این دست اعتماد خواهند کرد؟
فراخوانهای فردی و جمعی شخصیتهای معروف اپوزیسیون در داخل کشور نیز سرنوشتی جز این نداشته است. «میثاق ملی» آقای امیرانتظام و «بیانیههای جمعی روشنفکران و فعالان فرهنگی ــ سیاسی» در آستانه انتخابات اخیر توجه محافل روشنفکری را برانگیخت اما هیچ گزارشی از توجه و واکنش عینی مردم در دست نیست. در مراسم استقبال از خانم شیرین عبادی پس از دریافت جایزه صلح نوبل، به رغم تبلیغات گسترده و حضور فعال برخی روشنفکران مستقل و شخصیتهای دولتی دوم خردادی، حدود سه هزار نفر شرکت کردند. فراخوان گروهی از زنان فمنیست داخل کشور، به رغم حاد بودن مسائل زنان و مجوز وزارت کشور حداکثر هزار نفر، اعم از شرکت کننده و تماشاچی، را جذب کرد. فراخوان گروهی از نویسندگان، روزنامهنویسان و فعالان سیاسی برای ملاقات با آقای اکبر گنجی در بیمارستان به اجتماع حداکثر 300 تا 500 نفر منجر شد. این ارقام با اجتماعاتی که جناحهای رسمی نظام سامان میدهند، با آمارهای تائید شده نماز جمعه تهران و شهرستانها، با اجتماعات دانشجویی و شمار تحصیلکردگان جامعه ایرانی قابل مقایسه نیست.
برخی تحلیلگران در تعلیل بیاعتنایی مردم نسبت به اپوزیسیون سیاسی از سیاستزدایی جامعه ایرانی، سرکوب استبداد، سانسور خبری، عقبماندگی فرهنگی، توطئه نهادهای موازی ــ شبه اپوزیسیون ــ ووو سخن میگویند. تاثیر عواملی از این دست را نمیتوان انکار کرد اما در شرایطی که لایههایی از جوانان، کارمندان، کارگران و دانشجویان در حرکتهای اعتراضی چون تظاهرات و اعتصابات خواستهای صنفی و گاه سیاسی خود را مطرح میکنند، در موقعیتی که اقوام و مذاهب گوناگون در شورشهای شهری حضور فعال دارند، در جامعهایی که مراسم ملی چون «چهارشنبه سوری» و حتا مراسم مذهبی «شام غریبان» به عرصه حرکتهای اعتراضی لایههایی از مردم بدل میشود میتوان فرض تاثیر عوامل دیگر را نیز در نظر گرفت و پرسید که چرا هیچ یک از گرایشها، نهادها و چهرههای شناخته شده یا مدعی اپوزیسیون داخل و خارج از کشور، جز در کردستان و خوزستان، تا کنون هیج نقش و تاثیری در حرکتهای اعتراضی مردم نداشتهاند؟
هدایت و حتا تاثیرگذاری بر حرکتهای اجتماعی و سیاسی جامعه بدون حمایت عینی بخشهایی از جامعه ممکن نیست. استبداد حاکم، برخوردار از قدرت، با بهرهگیری از غیبت آلترناتیو جدی از سویی و بسیج هواداران خود از دیگر سو، شکاف بین حکومت و مردم را با امکانات رسانهای، امنیتی، سیاسی، اقتصادی و مذهبی خود جبران میکند. اما بیاعتنایی مردم به اپوزیسیون، اپوزیسیون سیاسی را زمینگیر و فلج کرده و راه تاثیرگذاری بر روندهای سیاسی جامعه را بر آن بسته است.
برخی گرایشهای اپوزیسیون سیاسی با اهدافی چون تاثیرگذاری بر روندهای جامعه، پیوند با مردم و سهیم شدن در قدرت به شیوههایی چون تلاش برای همکاری با جناحهای حکومتی و دنبالهروی از توهمهای فراگیر ملی متوسل میشوند. این گرایشها درانقلاب اسلامی «قیام را باور» کرده و در همراهی با توهم بزرگ ملی ـ انقلاب اسلامی ــ با سوسیال دموکراتی چون آقای شاهپور بختیار به مبارزه برخاستند. پس از پیروزی انقلاب علیه لیبرالها با بنیادگرایان اسلامی متحد شده و «جنبش ضداستکباری خلق مستضعف» آقای خمینی را با «راه رشد غیرسرمایهداری» توجیه کردند. به دوران ریاست جمهوری آقای رفسنجانی برنامه خصوصیسازی او را طلیعه لیبرالیزم سیاسی ارزیابی کرده و در جنبش دوم خرداد با «مردمسالاری دینی» همراه شده و با تبدیل تز «سازگاری اسلام با دموکراسی» به تز «سازگاری ساختار سیاسی و قانون اساسی جهموریاسلامی با دموکراسی» به مبلغان پرشور جناحی از حکومت اسلامی بدل شدند. در انتخابات ریاست جمهوری اخیر نیز نخست به دفاع از نماینده اصلاحطلبان مذهبی آقای معین برخاستند و در دور دوم کوشیدند تا با دستآویز مصلحتگرایی و جلوگیری از خطر فاشیزم چهره آقای رفسنجانی را بزک کرده و از او دفاع کنند. در هر 5 تجربه زنده هیچ یک از اهداف سه گانه آنان، پیوند با مردم، تاثیرگذاری بر روندهای سیاسی جامعه و سهیم شدن در قدرت، تحقق نیافت. سیاست و مواضع این گرایش بر جامعه تاثیری نداشت، دنباله روی از جناحهای حکومتی به بیهویتی انجامید و بیهویتی، در کنار عوامل دیگر، امکان پیوند با مردم را از آنها گرفت، هیچ یک جناحهای حکومتی آنها را به بازی نگرفت.
همه جناحهای حکومتی، حتا بنیادگرایان محافظهکار، در جذب همکاری یا خنثا کردن چهرههای مطرح اپوزیسیون فرهنگی با هم رقابت کرده و میکنند چرا که از نفوذ آنان بر فرهنگ و لایههایی از جامعه آگاهاند اما هیچ یک از جناحهای حکومتی، حتا تندروترین اصلاحطلبان مذهبی، حتا در موقعیت کنونی که بخشی از قدرت را از دست دادهاند، مرز خودی و غیر خودی را در عرصه سیاست نشکسته و جز در تماسهای امنیتی یا در برنامههای مقطعی تبلیغاتی مبلغان غیرمذهبی خود را به جد نگرفتهاند چرا که ائتلاف یا همکاری جدی با افراد و سازمانهایی که از برد و نفوذی واقعی در میان مردم برخوردار نبوده و منشاء هیچ حرکتی در داخل کشور نیستند حکومتگران را به کار نمیآید. سیاست عرصه تضاد و سازش نیروهای واقعی و میدان همکاری نیازها و کاراییهای عینی است. هواداران خارج از کشوری جبهه دوم خرداد جز تبلیغ سازگاری قانون اساسی و ساختار سیاسی جمهوریاسلامی با دموکراسی و امکان اصلاحپذیری نظام کارایی دیگری نداشتند. خدمتی در این حد ناچیز، که دواطلبانه عرضه میشد، تا آن حد ارزش نداشت که عرضه کنندگان آن را به جد به بازی بگیرند و برای آنان نقش و سهم و جایگاهی قائل شوند. دولتهای اروپایی نیز سیاستهای خود را نه بر تبلیغات ایرانیان خارج از کشور که بر تحلیلها و منافع خود بنا میکنند.
برای راهاندازی هر حرکت اعتراضی، از اعتصابهای صنفی تا نافرمانی مدنی و شورش و قیام، در هر نوع جنبش سیاسی، از شرکت در انتخابات و اعتراضات مردمی تا رفراندم و تحریم فعال و منفعل، در هر تحول سیاسی، از گذار مسالمتآمیز تا براندازی قهرآمیز، حمایت عینی، واقعی و عملی بخش قابل توجهی از مردم ضروری است. ارتقاء اپوزیسیون به آلترناتیو نیز بدون جلب حمایت فعال بخش مهمی از مردم ناممکن است. اپوزیسیون محروم از حمایت مردم اما به جای دیدن واقعیت سرسخت زمینی به رویاهای شیرین پناه میبرد و «پرشی» عمل میکند. آرزوها و اهدافی چون تحول گام به گام و تدریجی نظام موجود به نظامی لیبرالتر، براندازی، انقلاب خونین یا مخملین، دموکراسی پارلمانی، جمهوری فدراتیو، جمهوری شورایی، حکومت کارگری، مشروطه سلطنتی، پادشاهی سنتی و شیوه ها و طرحهایی چون رفراندم، ائتلاف و همکاری با این یا جناح حکومت، کمیته انتخابات آزاد، تحریم فعال انتخابات، حمایت از یک یا چند نامزد حکومتی، حمایت از یک یا چند نامزد بیرون از جناحهای حکومتی، نافرمانی مدنی، جبههای بر مبنای دموکراسی، حقوق بشر و جدایی دین از حکومت، تشکیل بلوکی از اصلاح طلبان مذهبی حکومتی و بخشی از اپوزیسیون وووو، آرزوها و طرحهایی که اپوزیسیون به تکراراشان معتاد است، بدون حمایت فعال بخش قابل توجهی از مردم به رویای صامت میماند. همه اهداف و طرحهای اپوزیسیون در نادیده گرفتن و پرش از یک ضرورت اساسی: جلب حمایت عینی و واقعی لایههایی از مردم و یافتن مخاطبانی واقعی برای رهنمودها و فراخوانهای رنگارنگ، مشترکاند.
ناتوانی در تولید مفاهیم کارساز سیاسی
ناتوانی گرایشهای گوناگون اپوزیسیون داخل و خارج از کشور در تولید و عرضه مفاهیم روشنی که شوق و شور و حمایت بخش قابل توجهی از مردم را جلب کند از نمودارهای دیگر بحران اپوزیسیون سیاسی است.
ابداع و عرضه مفهوم یا مفاهیمی که نیازهای اصلی بخش قابل توجهی از مردم را بیان کرده ، خواست آشکار یا نهفته آنان را سمت داده و حمایت فعال آنان را جلب کند، از لوازم سیاست موفق است. این گونه مفاهیم به نسبت رشد فرهنگی جوامع از برنامههای عقلانی تحققپذیر تا فراروایتهای آرمانی شده رمانتیک متغیراند.
در صد و اندی سال گذشته ، به رغم فقر فلسفه سیاسی در ایران، گرایشهای مهم و موفق سیاسی با تولید و عرضه مفاهیم تحقق پذیر یا با ابداع چشماندازهای آرمانی، ایدهآلهای بزرگ و فراروایتهای ناممکن، حمایت لایههای گستردهای از مردم را جلب کردهاند. انقلاب مشروطه با مفاهیمی چون «عدالتخانه»، «مجلس ملی» و «حکومت مشروطه»، شورشهای خیابانی و میرزا کوچکخان با «اسلام و حفظ دستآوردهای انقلاب مشروطه»، پهلوی اول با «احیاء عظمت از دست رفته و بازسازی کشور»، دکتر مصدق با «ملی کردن صنعت نفت»، کودتاگران 28 مرداد با «رهانیدن کشور از خطر کمونیزم و ورشکستگی اقتصادی»، پهلوی دوم با انقلاب سفید «تقسیم زمینهای بزرگ، دادن حق رای به زنان، سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات، سپاه دانش ووو » و دور دوم با «تمدن بزرگ»، (مدرنیزاسیون، تبدیل ایران به پنجمین قدرت جهان)، آقای خمینی با «حکومت عدل اسلامی» گفتمان غالب سیاسی جامعه را شکل داده و حمایت بخشهای مهمی از مردم را جلب کردند.
در دهه سی «حزب توده» با طرح مفاهیمی چون «عدالت اجتماعی و مبارزه با ثروتمندان» لایههای مهمی از مردم را جلب کرد اما به رغم سازماندهی بهتر، برتری شمار اعضاء و جذب بیشتر روشنفکران آن روزگار، قافیه را به «جبهه ملی» باخت که مفهوم کارسازتر «ملی کردن صنعت نفت» را با معانی ضمنی «مبارزه برای استقلال و علیه استعمار» مطرح میکرد. در اواخر دهه سی و در دهه چهل مفاهیمی برآمده از جنبش سوسیال دموکراسی اروپای غربی و «سوسیالیزم مستقل از شوروی» آقای خلیل ملکی را به یکی از اقطاب موثر جنبش روشنفکری ایران بدل کرد. مهندس مهدی بازرگان دو دوره از سه دوره زندگی فکری خود را با تولید برداشتهای غیرسنتی از اسلام سپری کرد. در نخستین دوره، در دهه سی، کوشید تا اسلام را با علوم تجربی آشتی دهد. در دومین دوره حیات فکری و سیاسی خود، در دهه چهل و پنجاه، با تلاش برای استخراج الگوهای مدیریت اقتصادی و سیاسی از اسلام و تولید مفاهیمی بر این بستر، نفوذ موثری در میان مسلمانان متمایل به رفرم در اسلام به دست آورد. در اواخر دهه چهل و دهه پنجاه «فدائیان خلق» با «مبارزه مسلحانه برای شکستن بنبست سیاسی و سد استبداد» جوانان عاصی و به ویژه دانشجویان سرکش را جذب کرده و به با نفوذترین سازمان چپ ایران بدل شدند. همزمان «مجاهدین خلق» با تلفیق برخی مفاهیم سوسیالیزم چینی با اسلام حمایت بخش دیگری از جوانان سرکش آن روزگار را به دست آوردند. «بحران هویت»، از شاخصهای مهم فرهنگ ایرانی، که با مدرنیزاسیون پهلوی اول و دوم بر بستر تضاد سنت و مدرنیته به اوج رسیده بود، در میان گرایشهای اسلامی در قالب «بازگشت به خویش» و در میان چپها در جامه «مبازره با سلطه فرهنگ منحط سرمایهداری غرب»، دو فراروایت چپی و اسلامی ایران را در عرصه اخلاق و فلسفه سیاسی با هم پیوند داد. همآهنگی گرایشها و سازمانهای چپ، مجاهدین، ملیون، نهضت آزادی و بخشی از روشنفکران ایران با روحانیت بنیادگرا و سنتی در دهههای چهل و پنجاه علیه حکومت پهلوی دوم با ساختار استبدادی حکومت و کودتای 28 مرداد توضیح داده میشد اما همگنی این گرایشها در زمینههای سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک، و حتا در نظام ارزشی، معیارهای اخلاقی، منش و رفتار بیش از آن بود که تنها با مبارزه ضداستبدادی تحلیل شود. وحدت گرایشهای متضاد در انقلاب اسلامی، مبارزه مشترک این گرایشها با آقای شاهپور بختیار، مبارزه سرسختانه چپ سنتی با لیبرالیزم و دموکراسی، رواج مائوئیزم و ضدیت چپ سنتی با بخش مهمی از دستآوردهای فرهنگی اروپای غربی، اشتراکات بیشمار در معیارهای سیاسی، اخلاقی وووووو اما نشان از آن داشت که سنتگرایی و مخالفت با مدرنیته و مدرنیزاسیون نیز، فراتر از تضادهای مکتبی، پس زمینههای همگنی و هماهنگی را فراهم کرده است.
با پیروزی انقلاب اسلامی مفاهیمی چون «خط امام»، «ولایت فقیه»، «مبارزه با استکبار و شیطان بزرگ امریکا» و «اسلام مستضعفان»، به گفتمان مسلط و مهمترین مفاهیم سیاسی جامعه بدل شد. حمله عراق به ایران «دفاع از کیان میهن اسلامی» و «فتح کربلا» را با این مفاهیم پیوند زد.
در 27 سال گذشته نامزدهای ریاست جمهوری نیز کوشیدند تا با تولید و عرضه مفاهیم جذاب آراء مردم را جلب کنند. آقای بنیصدر، نخستین رئیس جمهور ایران ، با «اقتصاد اسلامی»، آقای رجایی با «حکومت مستضعفان»، آقای رفسنجانی با برنامه «سازندگی و خصوصی سازی پس از جنگ» و آقای خاتمی با «مردمسالاری دینی» و «دموکراسی اسلامی» و آقای احمدینژاد با شعار «مبارزه با فساد دولتمردان حاکم و نفت بر سفره مردم» بخشهای گستردهای از مردم را به حمایت از خود به حوزههای رای گیری کشاندند.
پس از انقلاب بخشی از چپ سنتی، «حزب توده» و «فدائیان اکثریت»، در عرصه تولید مفاهیم سیاسی چندان فقیر بودند که حتا برای توجیه یا توضیح سیاست «حمایت از بنیادگرایان اسلامی خط امام و مبارزه با لیبرالها» مفهوم «راه رشد غیرسرمایه داری» را از روسها به وام گرفتند. شکست 60 و سالهای تبعید نیز این گرایش را از فقر نظری رها نکرد چندان که تلاشهای ناکام خود را برای پیوند با قدرت، دنبالهروی از توهمات ملی فراگیر و باورهای تودهای و حمایت از جناحهای حکومتی با مفاهیم انتزاعی و کلی چون واقعنگری سیاسی، سیاست مسئولانه و دوری از شعارهای گذشته توضیح میدهند. بخش دیگر چپ سنتی، در سالهای انقلاب با طرح مفاهیم کهنهای چون «انقلاب کارگری» و «آلترناتیو سوسیالستی» خود را به انزوا کشاند و در تبعید، بیاعتنا به تحولات ذهنی و عینی که جهان را دگرگون کرده است، همچنان رویای نخنمای رهبری طبقه کارگر، انقلاب خلقی یا کارگری، دیکتاتوری پوپولیستی،انقلاب دموکراتیک و حکومت شوراها، اقتصاد دولتی ووو را در خیابانهای شهرهای اروپایی در خواب میبیند. شکستهای پی در پی، تجربههای دردناک، سردرگمیهای نظری، استبداد تشکیلاتی و ارتقاء آگاهیهای سیاسی زمینهساز جدایی بسیاری از اعضاء این دو گرایش شد. منفردان یا سیاست را رها کردند و یا به جست و جوی راههای نو رفتند. این جست و جوها طلیعههایی از نواندیشی و نقد جدی در عرصههای نظری را به بار آورده است.
برنامههایی چون «جمهوری دموکراتیک اسلامی»، ساختار به شدت استبدادی، خشونت سیاسی و همکاری با عراق «سازمان مجاهدین خلق » را منزوی کرد.
دو گرایش «نهضت آزادی» و «جبهه ملی» کوتاه مدتی پس از همکاری و بیعت با امام از حکومت رانده شدند. ناسیونالیستها و ملیون ایرانی در داخل و خارج از کشور نیز، تا کنون، در عرصه فلسفی و فکریه سیاسی هیچ مفهوم قابل بحثی ارائه نکرده و به پراکندگی دچار آمدهاند.
در چند سال گذشته دو «اتحادیه جمهوریخواه» با هدف مبارزه برای دموکراسی در خارج از کشور شکل گرفته است. مهمترین دستاورد نظری این دو گرایش پذیرش مفهوم جمهوری در قرن بیست و یکم است. تضاد بین گرایشی که از نظام موجود، وسوسه همکاری ناممکن با جناحهای حکومتی، پیوند با قدرت و دنبالهروی از توهمهای ملی تودهها، دل نمیکند و گرایشی که از ضرورت تحول ساختاری نظام اسلامی سخن میگوید، همراه با دیگر مشخصههای اپوزیسیون ایرانی، «اتحادیه جمهوریخواهان» را در عمل و نظر عقیم کرده است. تا کنون مهمترین حاصل نظری این اتحادیه در عرصه تولید مفاهیمی که نیازهای اصلی لایههایی از جامعه را بیان کرده و حمایت آنها را به دست آورد مفهوم مکرر، انتزاعی و کلی «جمهوری خواهی» و مخالفت سرسختانه با هر نوع براندازی، مسالمتآمیز یا قهرآمیز، است. تاکید بر جمهوری طلبی اما به جای جذب بخشهای قابل توجهی از مردم فقط مرز اعضاء این اتحادیه را با هواداران بازگشت سلطنت روشن میکند.
در«اتحادیه جمهوریخواهان لائیک» نیز تضاد بین گرایشی که هنوز سودای «اتحاد کارگران و زحمتکشان، جنبش خلق، انقلاب کارگری، دموکراسی شورائی و اقتصاد دولتی» را در سر داشته، به اتوریتههای گذشته دل بسته و از نقد گذشته میپرهیزد با گرایشی که بدون نقد جدی از کارنامه خود و با حفظ بسیاری از مفاهیم و شیوههای گذشته با احتیاط از «دموکراسی لیبرال و بورژوایی» هواخواهی میکند، (و البته به عنوان تاکتیکی که هیچ کس قرار نیست جنبه تاکتیکی بودن آن را کشف کند)، و دیگر مشخصههای مشترک اپوزیسیون، چشمانداز نظری و عملی را کور کرده است. دو اتحادیه بزرگ جمهوریخواهی و گروههای ریز و درشت دیگر هنوز نتوانستهاند فراتر از مفاهیم انتزاعی و عمومی چون «دموکراسی و حقوق بشر»، «جدایی دین از حکومت» برنامه و مفاهیمی خلق کنند که آنان را به عنوان گرایشی متمایز با برنامه مشخص با مردم پیوند دهد. دو گرایش جمهوریخواه حتا از تعریف مرزها و تمایزات خود ناتوانند.
فعالان اپوزیسیون خارج از کشور به تدریج به سن بازنشستگی میرسند، بازتولیدی درکار نیست. سازمانها آب رفتهاند. حضور برخی به صدور اعلامیهها و فراخوانهای بیمخاطب در وب سایتها و نشریههای کم تیراژ محدود شده است. نزدیک به سه دهه غیبت از صحنه سیاست نام برخی از آنان را از خاطرهها زدوده است.
در ذهن بسیاری از مردم ایران اغلب نهادهای سیاسی اپوزیسیون سیاسی به گذشتهای دور و بی ارتباط با امروز، به دورانی سپری شده تعلق دارند. تصویر برخی، در ذهنهایی که هنوز آنها را به یاد میآوردند، با حمایت از بنیادگرایان مذهبی، حمایت از اقتصاد دولتی، هواداری از نظامهایی چون شوروی، چین، کوبا، کره شمالی و لیبی سکه خورده است. داستانهایی از تصفیههای درون گروهی به گوش برخی از مردم رسیده است. حماسههای راست یا دروغ مقاومت، شجاعت وخیل مظلوم شهدای به خاک و خون خفته، که در انقلاب اسلامی تنور برخی نهادهای سیاسی را گرم کرد، کارائی جذب نیرو را تا حد بالایی از دست دادهاند. انقلاب و جنگ شهادت را عمومی کرده است. برخی از نهادهای اپوزیسیون جز شکستهای پیاپی و شهدای قهرمان و زندانیهای مقاوم سابق در کارنامه خود ندارند. اغلب به دگمهای گذشته دل بستهاند. پیشرفتهترها در نقد گذشته خود تا مفاهیم 50 سال پیش جهان پیش آمدهاند. برخی با رویای بازگشت و برافراشتن پرچمهای پر افتخار به خاک افتاده سالهای سخت تبعید و پیری و بیعملی سیاسی را تاب میآورند. برخی میراث براند و برخی متولی امامزادههای مقدس. برخی در کار بازاندیشی و نقد گامهای مهمی برداشتهاند و برخی به سکتهای خانوادگی تقلیل یافتهاند و همه پیر شدهاند.
شکست سال 60 ، فروپاشی نظامهای سوسیالیستی، دگرگونیهای بزرگ سه دهه اخیر میتوانست دستکم در عرصه نظری تحولات کارسازی را زمینه ساز شود اما در جبهه چپ سنتی هنوز هیچ مفهوم و گفتمان نو و بحثانگیزی مطرح نشده است. در این جبهه آمیزهای از پوپولیزم گذشته و مفاهیم کپی شده از برنامه سوسیال دموکراتهای اروپای غربی تفکر غالب را شکل میدهد.
بخشهایی از اپوزیسیون چپ ایرانی با نقد ساختارهای غیردموکراتیک تشکیلاتی خود مفهوم «جنبش» و «جنبشی کردن» نهادهای سیاسی را از برخی جنبشهای موفق سالهای اخیر به وام گرفته و چون مفهومی« نو» با کارایی وحدت دموکراتیک ارائه میدهند. اما این مفهوم نیز به سرنوشت اغلب مفاهیم و مکاتب وارداتی دچار شده و با جدا شدن از متن اصلی و پوشیدن جامه ناهمساز ذهنیت مطلقگرا و گرته بردار ایرانی به مفهومی مبهم تقلیل یافته است. «جنبش»های تا کنون موفق جهانی بر بستر نیازها و حرکتهای جمعی و عینی لایه یا لایههای واقعی جامعه و بر محور مفاهیم و برنامههای مشخص و روشن شکل گرفتهاند. روایت ایرانی آن اما قرار است بر بستر اراده و آرزوی معدودی کادرهای سیاسی تبعیدی، بر محور مفاهیم انتزاعی و کلی در خارج از ایران تشکیل شود.
در جبهه راست نیز جز در یکی دو مورد سرنوشت عمومی تکرار شده است. راست افراطی در رویای ظهور منجی خارجی روزگار میگذراند تا با حمله نظامی به ایران تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی سه دهه اخیر را از چهره تاریخ ایران پاک کرده، نظام شاهنشاهی را بر اریکه قدرت نشانده، استبداد شرقی و پادشاهی سنتی ایران را به تخت و تاج برگرداند. در جبهه راست، راست میانه میکوشد تا ابداع مفاهیمی با کاربرد سیاسی بنبست را بشکند.
از لازمههای سیاست موفق ابداع و ترویج مفاهیم نو است و مادی کردن این مفاهیم در قالب نهادهای سیاسی فعال و پایا. تاریخ اغلب سازمانهای سیاسی اپوزیسیون به پیش از شکست سال 60 بر میگردد. حزب کمونیست کارگری در جبهه چپ سنتی افراطی و مشروطهخواهان لیبرال، در جبهه راست میانه، از معدود سازمانهای سیاسی اپوزیسیون ایرانی هستند که پس از شکست 60 شکل گرفتهاند. حزب کمونیست کارگری مهر اغلب شاخصهای چپ سنتی را بر پیشانی دارد و مشروطهخواهان لیبرال کوشیدهاند تا با نقد تاریخ معاصر از منظر خود لیبرالیزم مشروطه، ناسیونالیزم پهلوی اول و دوم، اقتصاد آزاد بازار امریکا و دموکراسی اروپای غربی را تلفیق کنند. تلاش این حزب برای مطرح کردن بحثهای نظری در عرصه فلسفه سیاسی تا کنون اغلب به نوشتههای آقای داریوش همایون محدود مانده است که طرح مفاهیمی نو و مادی کردن این مفاهیم در قالب یک سازمان سیاسی پایا را در کارنامه تبعید خود نوشته است. تلفیق سنت مشروطهخواهی لیبرال ایرانی، مدرنیته و تجدد و اقتصاد آزاد بازار با حکومت پارلمانی مشروطه چندان آسان نیست. برنامههای این حزب میتواند لایههایی از مردم ایران را با گرایش راست میانه جلب کند. اما برد و نفوذ این کوششها در میان مخاطبان بالقوه آن در داخل کشور روشن نیست. تناقض مبانی نظری لیبرالی این گرایش با اصرار آن بر بازگشت سلطنت از سوئی و مواضع وارث مشروع تاج و تخت پهلوی از دیگر سو، کار را بر این گرایش دشوار کرده است.
گرایشی در اپوزیسیون خارج از کشور خواهان همکاری همه گرایشهای دموکراسیخواه در قالب جبهه، بلوک و اتحادیه است. ائتلاف جدی سیاسی حاصل همکاری آگاهانه سازمانهایی است که هر یک بخش یا بخشهای واقعی و معینی از جامعه را به واقع و در عمل نمایندگی کرده و با حفظ هویت متمایز خود، برای تحقق برنامه مشترک، بر مبنای نیازها و آراء، ائتلاف میکنند. اما اغلب وحدتطلبان اپوزیسیون ایرانی با طرح منشوری کلی و مبهم، با دعوت از نیروهایی که به نمایندگی از حامیان فرضی و بالقوه سخن میگویند، با مخدوش کردن مرزها و هویت سیاسی در عبارات و واژههای چند پهلو، اتحاد و ائتلاف و مفاهیمی از این دست را به همان درک سنتی «همه با همه» بر مبنای برنامههای کلی و انتزاعی نزدیک میکنند.
ملیون، لیبرالها و دیگر گرایشهای اپوزیسیون نیز حاصل قابل بحثی در عرصه فلسفه سیاسی و نقد فرهنگی و بررسی گذشته و حال به دست نداده و از طرح مفاهیم کارساز سیاسی درمانهاند.
در همه جبههها و جناحها و در خلاقیتهای فردی نظری درخششهایی دیده میشود. اما سیاست عرصه کار جمعی و عملی است. اغلب متون جمعی و فردی اپوزیسیون، جز در مواردی انگشتشمار، در حد تفسیرهای سیاسی روزنامههای یومیه در جا میزند. نوشتههای متفکری چون «آرامش دوستدار»، با همه عمق و ژرفکاویهای نظری و کوششهای پژوهندگانی چون جواد طباطبائی و ماشاالله آجودانی، در میان اپوزیسیون سیاسی بازتابی درخور نداشته و تلاش معدودی دیگر برای طرح بینش و مفاهیم نو با اتهام زنی، شایعه پردازی، بیاعتنایی، دشنام گویی، لشکرکشی و هجومهای فردی گروهی سرکوب و منزوی میشود.
داوری در باره فرهنگ سیاسی اپوزیسیون داخل کشور دشوار است چرا که سانسور و خودسانسوری راه را بر طرح بسیاری از مباحث و منظرها بسته است. در این زمینه اما میتوان به شاخصهایی چون تیراژ کتاب و مباحثی که گاه فرصت طرح مییابند اشاره کرد. در دهه 60 شعر چون هنر سرآمد فرهنگ ایرانی جایگاه سنتی خود را به سود داستان و سینما از دست داد. با سقوط شعر از اریکه هنر سرآمد گرافیک، نقاشی و دیگر ژانرهای ادبی و هنری با اقبال گستردهتری رو به شدند. این فرآیند و به ویژه رونق داستاننویسی و سینما نشان از تحولی عمیق در فرهنگ ایرانی، یا دست کم فرهنگ کتابخوانان، داشت. رونق بازار کتابهای فلسفی در دهه 70، میتواند نشانهای باشد از تداوم این فرآیند. اما مشخصههایی چون مدگرایی، سنت تقلیل دادن مفاهیم پیچیده نظری به مفاهیم مقلوب و ساده در میان روشنفکران، درصد ناچیز کتابخوانان درسنجش با جمعیت کل، بیاعتنایی مردم به مباحث فرهنگی و نظری و حد و سمت و سوی بحثهای مطرح در محافل سیاسی و فرهنگی چشمانداز پرثمری را تصویر نمیکند.
غیبت چهره یا چهرههای شاخص
غیبت چهره یا چهرههایی که از محبوبیت و مقبولیت نسبی در میان بخش قابل توجهی از مردم برخوردار باشند از دیگر نمودارهای آسیب شناختی بحران اپوزیسیون ایرانی است.
شهرت و محبوبیت اغلب چهرههای مهم اپوزیسیون داخل و خارج، چون نهادهای آن، از محدوده تنگ روشنفکری فراتر نرفته و گذشته سیاسی آنان، (دست آوردها، خطاها و اشتباهات جدی) هنوز در بوته نقد صریح و در بحثهای آزاد علنی بیپرده به سنجش در نیامده است. اگر کارنامه چهرههای سیاسی اپوزیسیون داخل و خارج از کشور را، به شیوه رایج در دموکراسیهای اروپای غربی، نه با معیارهای عاطفی زندان و مقاومت و مظلومیت که با تحلیل عقلانی دست آوردهای نظری و عملی، نتایج عینی سیاستهای گذشته، توانایی فکری، قدرت رهبری و سازمان دهی بسنجند، اگر هاله مظلومیتی که سرکوب خشن نظام تولید کرده است کنار رفته و رهبران اپوزیسیون بر پایه عملکرد سیاسی خود به صراحت نقد شوند حاصل با تصویرها و تصورهای امروزی تفاوت بسیار خواهد داشت.
با این همه اپوزیسیون داخل کشور از چهرههایی بالقوه شاخص خالی نیست. جایزه صلح نوبل، زن بودن و پیشینه فعالیتهای حقوق بشری برای خانم شیرین عبادی شهرت مردمی، محبوبیت، اعتبار داخلی و خارجی و موقعیتی طلایی را به ارمغان آورد. حمایت گهگاهی او از آقای خاتمی، به هنگامی که محبوبیت او رو به کاهش داشت، پرهیز تا کنونی او از فعالیتهای اپوزیسیونی اما او را از دسترس اپوزیسیون خارج کرده است. خانم عبادی اما هنوز بخت تبدیل شدن به یک چهره مردمی را دارد. آقای امیرانتظام، با تکیه بر مقاومت درخشان در سالهای طولانی حبس، شهرت در رسانهها و محافل حقوق بشری جهان، مواضع رادیکال، مخالفت پیگیر و قاطع با ولایت فقیه و قانون اساسی اسلامی از پذیرش بخش مهمی از اپوزیسیون داخل و خارج برخوردار است و امکان متحد کردن طیف گستردهای از اپوزیسیون را دارد. بسته بودن فضای سیاسی داخل کشور، محرومیت او از رسانههای جمعی داخلی، میراثی از پراکندگی، تضادهای سیاسی و گروهگراییهای رایج، نداشتن برنامهای فراتر از کلیات پذیرفته شده رایج و ناشناخته ماندن در میان لایههای گسترده مردم عادی راه تحقق این امکان را، تا کنون، بر او بسته است. شهرت و محبوبیت مردمی خانم سیمین بهبهانی مدیون مواضع مستقل و رادیکال و شعرهای او است که به میان مردم راه یافته است. شهرت و محبوبیت خانمها عبادی و بهبهانی و آقای امیرانتظام، به نسبتهای متفاوت، از مرز محافل روشنفکری فراتر رفته و بخت آزمودن این پشتوانه برای اپوزیسیون باقی است. دیگر چهرههای اپوزیسیون روشنفکری که به دلیل زندانی شدن در صفوف اپوزیسیون و در میان روشنفکران شهرت و محبوبیت نسبی دارند، حتا آنان که در زندان از امکان انتشار متنهای تند و رادیکال برخوردارند، تا بدل شدن به چهره شاخص سیاسی در میان مردم راه درازی در پیش دارند. در این گروه آقای گنجی به دلیل مواضع صریح و مقاومت خود در زندان از شهرت و محبوبیت بالایی در محافل خبری و در میان روشنفکران برخوردار است اما آوازه او هنوز از این محافل فراتر نرفته است. مقبولیت در میان لایههای غیر روشنفکری جامعه، تبدیل شدن به چهرهایی مورد اعتماد و محبوب در میان لایههای گسترده مردم به استلزاماتی چون کارنامهای فراتر از ارزشهای عاطفی زندان و مقاومت، طرح مفاهیم کارگشا، مواضع موثر و راهگشا، توان ذهنی و عینی رهبری و سازمان دهی نیازمند است.
در میان اپوزیسیون خارج از کشور هوش و خرد سیاسی، توانایی رهبری، شهرت مردمی، کارنامه مثبت سیاسی و مواضع آخرین نخست وزیر شاه، آقای «شاهپور بختیار» میتوانست او را به چهره آلترناتیو بدل کند. دریغ.
مشهورترین چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، آقای رضا پهلوی، به بزرگترین مشکل هواداران بازگشت سلطنت بدل شده است. هواداران بازگشت سلطنت نمیتوانند آقای رضا پهلوی را با رهبر دیگری جایگزین کنند. او نیز تمایلی به بازگشت دشوار ندارد. لایههایی از جامعه ایرانی در داخل و خارج از کشور رویای بازگشت دوران پهلوی دوم را در سر دارند. بخشهایی از جوانان خاندان پهلوی را نماد آزادیهای اجتماعی، رفاه و زندگی غربی میپندارند. پیش از انقلاب، مخالفت با استبداد از سویی و مطلقنگری و سنتگرایی از دیگر سو به نفی یک جانبه و مطلق کارنامه پهلوی اول و دوم و دولتمردان این دو پادشاه منجر شد. نقد و بازنگری تاریخ معاصر نفی مطلق را به داوریهای متعادل بدل کرده است. بخشی از مردم ایران، به غلط یا درست، دو نظام سلطنتی و اسلامی را با هم میسنجند و به زیان جمهوری اسلامی رای میدهند. آقای رضا پهلوی، میراث بر اعتبار و محبوبیت واقعی یا مجازی پدر و پدر بزرگ خویش و تنها وارث مشروع و غیرقابل تعویض تخت و تاج شاهی است اما تا کنون هیچ گام واقعی و جدی برای تحقق خواستهای هواداران خود برنداشته و برای بازگشت به ایران از وقت، توان، اعتبار و امکانات مالی خود سرمایهگذاری نکرده است. رفاه و زندگی آسوده، تجربه پدر و پدربزرگی که، به غلط یا به درست، در میان نفرت مردم بدرقه شدند، تربیت لیبرالی و ترس از ترور جمهوریاسلامی شاید تمایل به پذیرش ریسکهای بزرگ را در او کشته است. ادعا میکند که شخصیتی «دموکرات» و «فراجناحی» است. اما انبوه طرفداران آقای رضا پهلوی، به ویژه تودههای داخل کشور، سلطانی مقتدر را انتظار میکشند که رفاه و آزادیهای اجتماعی دوران پهلوی دوم را احیاء کند. شخصیت «فراجناحی» شخصیتی است که به دلیل کارنامه سیاسی و فکری خود از پذیرش جناحهای متضاد برخوردار است. اما اعتبار و محبوبیت آقای رضا پهلوی نه دستآورد شخصی او در عرصه سیاست که میراث خاندان او است. شاهی لیبرال، شاهی که سلطنت کند نه حکومت، بر اریکه قدرت شاهی جذابتر است تا در غربت تبعید.
آقای «رضا پهلوی» با شرکت فعال در مبارزه دموکراسیخواهی، با سرمایهگذاری از ثروت، اعتبار و محبوبیت خود و مهمتر از همه با سازماندهی کارای مخالفان میتواند به محوری جدی برای هواداران بازگشت سلطنت بدل شود. اما روشها و مواضع گاه متناقض تاکنونی او از پرهیز یا ناتوانی او در تولید مفاهیم جذاب، سازماندهی و رهبری حکایت دارد. به مثل مدعی تاج و تخت پادشاهی اعتبار خود را به طرح رفراندم وام داد که مبتکران و امضاء کنندگان بیانیه اول آن اغلب جمهوریخواه بودند. با شکست طرح فرض پذیرفته شده اتوریته او در میان مردم نیز با تردیدهای جدی رو به رو شد. نشست او با برخی هواداران طرح رفراندم برای دعوت به اتحاد در برلین خامتر از آن بود که جدی گرفته شود.
سازمان مجاهدین کوشیده است تا با رهبر و رئیس جمهوری خودخوانده شخصیتهای کاذبی برای چنبش اپوزیسیون تولید کند. استبداد حاکم نیز میکوشد تا به شیوه حکومتهای توتالیتر کمونیستی، غیبت شخصیت جذاب و چهرههای شاخص را با شخصیتسازی کاذب از آقای خامنهای بپوشاند. هر دو تلاش از همان آغاز مهر شکست بر پیشانی داشتند.
بخشی از اپوزیسیون سیاسی میکوشد تا غیبت چهرههای برخوردار از محبوبیت و شهرت مردمی را با نهادها و رهبری جمعی جبران کند. شیوهای که به روح دموکراسی نزدیک و امکان موفقیت آن در موقعیت کنونی از دیگر راهحلها بیشتر است. این تلاش را تمایل پررنگ بخش دیگر اپوزیسیون به تخریب چهرههای رقیب خنثا میکند.
در دموکراسیهای پیشرفته نهادهای سیاسی (احزاب و اتحادیه ووو) بر شخصیتها تفوق و اولویت دارند. شخصیتها نیز در جذب یا دفع آراء نقشهای متفاوتی ایفاء میکنند. در برخی جوامع چون ایران شخصیتهای سیاسی چون مصدق و خمینی نقشهای مهمی ایفاء کردهاند. بحث در باره شخصیتها و نهادها در این مقال نمیگنجد اما اگر اپوزیسیون ایرانی بتواند سنت شخصیتگرایی و فردپرستی را منحل و نهادهای سیاسی را جایگزین آن کند گامی مهم در تحول فرهنگی سیاسی ایران برداشته است.
گریز از نقد گذشته سیاسی
پرهیز از نقد گذشته، گریز از پذیرش مسئولیت اشتباهات و خطاهای سیاسی و فرار از پاسخگویی از دیگر نمودارهای بحران اپوزیسیون سیاسی است.
مسئولیت ناپذیری سیاستمداران و رهبران مادامالعمر از شاخصهای مهم استبداد است و پاسخگویی، گردش مسئولیتها و مقامها و پذیرش مسئولیت خطاها و اشتباهات از شاخصهای دموکراسی. در استبداد اشتباهات و خطاها لاپوشانی، انکار، توجیه و فراموش میشوند. در دموکراسی اشتباهات سیاسی به عذرخواهی آشکار و علنی و خطاها به کنارهگیری از سمتها منجر میشود. اگر سیاستمداران ایرانی چون سیاستمداران دموکراسیهای غربی، مسئولیت اشتباهات و خطاهای خود را میپذیرفتند و در برابر مردم پاسخگو بودند یک تن از آنان نیز اکنون در صحنه سیاست حضور نداشت. حتا در میان رادیکالترین اصلاحطلبان مذهبی که از دموکراسی، حکومت قانون و پاسخگویی در برابر مردم دم میزنند، به ندرت، به چهرهای بر میخوریم که به صراحت خطاها و اشتباهات آشکار خود را پذیرفته و دستکم از قربانیان سیاستهای نادرست گذشته خود عذرخواهی کند. اغلب چهرههای مهم اصلاحطلبان مذهبی، همدوش محافظهکاران بنیادگرا، در بیشتر کشتارها و سرکوبهای سه دهه اخیر، از جمله در سازماندهی نهادهای سرکوب امنیتی و نظامی، اعدامهای سالهای اول انقلاب، انقلاب فرهنگی، بازداشتها و سرکوبهای سال 60 و کشتار 67 دست داشتهاند. نجیبترین آنها در مقامات سیاسی مهم سرکوبها را تائید کردهاند. برخی در مشاغل مهم مدیریتی اقتصاد کشور را به بحران کشاندهاند ووووو اکنون از اشاره به این حوادث و نقش خود اجتناب کرده و به تکرار عبارات کلی «اشتباهات گذشته » و «ضرورتهای زمانه» و «نیتهای خیر» اکتفاء کرده و آن جا که پای بررسی خطاها در کار است اغلب از فعل مجهول بهره میگیرند.
نقد انتقامجویی، کینهکشی و تسویه حساب فردی و سیاسی نیست. انتقامجویی و کینهکشی جز به تکرار چرخه خشونت نمیانجامد. نقد طرح مسائل خصوصی و زندگینامه فردی نیز نیست. زندگی کردن در گذشته و نادیده گرفتن تحولات آدمی نیز نشانه تحجر فکری است. پای شخصیت فردی گوینده را در مباحث نظری و تحلیلی به میان کشیدن و گذشته و خصوصیات فردی صاحبنظر را معیار ارزیابی نظر او قرار دادن نیز جز به خلط مبحث نمیانجامد اما در سیاست نه فقط نظر، مفهوم و برنامه که شخصیت و گذشته اجتماعی ــ سیاسی، و نه شخصی و فردی، نیز در کار است چرا که سیاست عرصه مدیریت و اجرا نیز هست. اختیار و قدرتی که با مسئولیت و پاسخگویی همراه نباشد راه را بر استبداد باز میکند. در دموکراسیهای غربی گذشته سیاسی، و نه شخصی، سیاستمداران را تا نوجوانی آنان پی میگیرند. کارنامه سیاسی، شکستها و موفقیتها، صوابها و خطاها با دقت بررسی شده و اشتباهات و خطاها، دستکم با عذرخواهی و استعفا، جبران میشوند. در ایران اما آن جا که پای رقبا و مخالفان در کار است معیارهای اخلاق سنتی مطلق شده و زندگی شخصی و خصوصیات فردی بیارتباط با سیاست سنجه داوری است و آن جا که پای دوستان و متحدان در میان است، پوشاندن خطاهای سیاسی را با تساهل و بلندنظری توجیه میکنند.
رهبران اپوزیسیون ایرانی با بهرهگیری از ستمها که بر آنان رفته است، با ردیف کردن تنگناهایی که استبداد بر آنان آوار کرده است، با یادآوری ارزشهای عاطفی مقاومت و رزمندگی خود و همرزمان خود و با سود جستن از روانشناسی مظلومپسند ایرانی و پرهیز منتقدان از صراحت، از نقد گذشته و پذیرش مسئولیت خطاهای خود سرباز میزنند. کدام یک از رهبران، تحلیلگران، سیاستگذاران و حامیان استراتژی و تاکتیکهای نادرست گذشته در صفوف اپوزسیون سیاسی از قربانیان فاجعههای دردناکی که رهبری آنان به بار آورده است، به صراحت، عذرخواهی کرده و مسئولیت خطاهای خود را با کنارهگیری پذیرفتهاند؟ با کارنامههایی که اغلب جز چند دهه خطا و اشتباهات پی در پی، و گاه دغلکاریهای وحشتناک نیست، کباده رهبری و ادعای رهنمود دادن را رها نکردهاند. اغلب منتقدان نیز به کلیگویی اکتفا کرده و از ذکر نام و موارد مشخص میپرهیزند. رهبران مادامالعمر اپوزیسیون از این منظر به رهبران مادامالعمر حکومت شباهت میبرند.
لایههای کمسواد و عامی همه جوامع بخشی از اوقات فراغت خود را با کنجکاوی در باره زندگی خصوصی شخصیتهای مشهور پر میکنند. در جوامع استبدادزده پچ پچ و غیبت و در پسله حرف زدن در باره زندگی خصوصی مشاهیر از سرگرمیهای اقشار کمفرهنگ است. از پس انقلابهای خونین اغلب دورانی از انتقامگیری، کینهکشی و خشونت فرا میرسد که خود زمینهساز خشونتهای بعدی است. نظامهای توتالیتر با طرح خبرهای راست و دورغ در باره زندگی شخصی منتقدان مشهور خود میکوشند تا آنان را از نظر اخلاقی و سیاسی بیاعتبار کنند. اپوزیسیون جوامع استبدادزده نیز زندگی خصوصی رقبا، منتقدان و مخالفان خود را بر معیارهای اخلاق سنتی میسنجد. و در این میان رهبران و سیاستگذاران خطاکار با تمهیدهای گوناگون از نقد و طرح کارنامه سیاسی خود در بحثهای جدی انتقادی گریخته و مسئولیت کارنامه سیاسی خود را بر گردن نمیگیرند.
حافظه جمعی مردم ایران چندان قوی نیست اما روانشناسی جمعی مردم به سختی فراموش میکند و مسئولیتناپذیری، گریز از پاسخگویی، پرهیز از نقد صریح رهبران را با بیاعتنایی و بیاعتمادی به چهرههای مادامالعمر اپوزیسیون مجازات میکند.
پراکندگی
پراکندگی و تضادهایی که بحران را به کلافی سردرگم بدل کرده است از دیگر نمودارهای بحران اپوزیسیون سیاسی است. تنوع و همکاری، وحدت همراه با حفظ هویت از مشخصههای دموکراسی است و گروهبندیهای قدرت از ویژگیهای استبداد. پراکندگی، تضادهای تعریف نشده، مرزبندیهای مبهم، گروهگراییهای خودمحور بینانه و تداوم تعارضات گذشته اپوزیسیون داخل و خارج را به دهها گرایش و سازمان ریز و درشت تقسیم کرده است که گاه از تعریف تفاوتها و اشتراکات خود نیز ناتواناند.
در داخل کشور استبداد، همکاری گرایشهای گوناگون را دشوار کرده است. در خارج از کشور یک پادشاه، یک رئیس جمهور منتخب معزول در پاریس، یک رهبر و یک رئیس جمهور خودخوانده در پاریس و عراق، دو اتحادیه جمهوریخواهی، چندین نهاد جبهه ملی، بیش از دهها سازمان و گروه و سکت کمجمعیت چپ، ملی و لیبرال و البته چهرههایی که مقام رهبری جنبش دموکراسیخواهی را به خود هدیه دادهاند، و انبوهی از منفردین ابعاد گسترده پراکندگی را نشان میدهند.
فقر فلسفه سیاسی
فقر فلسفه سیاسی در ایران نموداری است از بحران فرهنگی ــ سیاسی و نشانهای است از فقر فلسفه. تاریخ و فرهنگ سیاسی معاصر ایران تا انقلاب اسلامی جز در مواردی اندکشمار چون تلاشهای طلیعهداران لائیک و مذهبی مشروطه، کوشش بنیادگرایان هوادار مشروعه، نظریه ولایت فقیه، بحثهای نظری کممایه لیبرالهای ملی، تلاشهای ناکام هواداران سلطنت در تولید دیالکتیک انقلاب سفید و تدوین نظریه نظام شاهنشاهی، مفاهیم بر ساخته خلیل ملکی و امیرپرویز پویان، الگوهای متناقض بازرگان و مجاهدین دهههای 40 و 50 و مفاهیم تلفیقی شریعتی با فلسفه سیاسی بیگانه بود. این تلاشها نیز، جز در مورد نظریه ولایت فقیه و مردمسالاری دینی، اغلب به طرح اغلب متناقض، کممایه و بیرنگ برخی مفاهیم کلی محدود بود. چپ سنتی و لیبرالهای ملی نیز به ترجمه یا گرتهبرداری متون روسی و اروپای غربی دل خوش داشتند.
در انقلاب اسلامی و به ویژه پس از پیروزی روحانیت نظریه ولایت فقیه در لایههای گوناگون جامعه مطرح و مفاهیمی چون خط امام، اسلام راستین، حکومت مستضعفان ووو از آن استنتاج شد. رفرمیستهای مذهبی نهضت آزادی با تکرار مفاهیم سپری شده میدان مبارزه نظری را به طرفداران تازه نفس ولایت فقیه و خط امام باختند که مفاهیم تازهای را در تفسیر متون مرجع اسلامی مطرح میکردند. موج سوم رفرمیستهای مذهبی با بهرهگیری از تلاشهای نظری دکتر سروش در زمینه شناختشناسی در فلسفه سیاسی از نقد ولایت فقیه آغاز و به مردمسالاری دینی رسیدند.
بیگانگی با روشنفکران
خلاقیت نظری و هنری حاصل تلاشهای مستقل فردی است. اما گرایشهای سازمان یافته سیاسی با جذب هواداری و همکاری آزادانه متفکران، متخصصان، نویسندگان و هنرمندان، با توجه به مباحث علمی، فکری و هنری و با فراهم آوردن امکان کار تخصصی و فرهنگی بر دامنه برد و نفوذ خود در جامعه میافزایند و خود را ارتقاء میدهند. اغلب گرایشها و سازمانهای اپوزیسیون سیاسی داخل و خارج از کشور اما در طرد، حذف و منزوی کردن متفکران، روشنفکران و هنرمندان، در بیتوجهی به نظریات متخصصان و نظریهپردازان مستقل و در بیاعتنایی به رشد فرهنگی شهرهاند.
نمودارهایی که در این متن آمده است را میتوان ادامه داد. تحلیل نمودارها میتواند بحثهای عمیقتری را به دنبال داشته باشد چرا که فرهنگ ما به دوران کنونی به نقد سنتهای ملی و مذهبی، به نقد همه جانبه خود نیازمند است و اپوزیسیون سیاسی ما در بستر این نقد به نقد خود.
|