Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

کشف و پرورش استعدادها در دوره رضاشاه

شاهرخ گلستان
 

چند سال پیش شاهرخ گلستان، همکار بی بی سی برنامه‌ای تهیه کرد که موضوع آن دلکش خواننده معروف رادیو بود که همین سال گذشته در تهران درگذشت. برنامه به مناسبت سفر خانم دلکش به لندن و اجرای کنسرتی وی تهیه شده بود. این برنامه اما به جهاتی ارزش‌هایی فراتر از معرفی بانو دلکش داشت که پس از سالها از سکوت بیرون می‌آمد. زیرا شیوه کار استادان موسیقی را در دوره رضاشاه و شرایطی را که موسیقی‌دانان و خوانندگان آن دوره در آن پرورش می‌یافتند شرح می‌دهد. در آن برنامه که بعدها به صورت نواری به وسیله رادیو بی بی سی (بخش فارسی) با عنوان "آواز خاطرات" و با عنوان فرعی "دلکش در گفتگو با شاهرخ گلستان" تکثیر شد، این خواننده قدیمی شرح می‌دهد که چگونه در مدرسه به دانش‌آموزان موسیقی و سرود یاد می‌دادند و به کشف استعدادهای درخشان می‌پرداختند و به تعلیم آنان همت می‌گماردند. آنچه دلکش می‌گوید نشان از کشوری دارد که درست و بقاعده در زمینه تجدد گام نهاده و به همه امور مدرن توجه می‌کند. قسمت‌هایی از این نوار را که در آن دلکش آغاز زندگی هنری خود را شرح می‌دهد در اینجا می‌آوریم.

من دوازده ساله بودم که پدرم فوت کرد. ما هفت خواهر بودیم و سه برادر. مادرم بعد از فوت پدرم نمی‌توانست ما را جمع و جور کند. یکی از خواهرهایم در تهران شوهر داشت. مادر مرا انتخاب کرد که نزد او به تهران بروم. گفت می‌توانی در تهران مدرسه بروی. من در دوازده سالگی هنوز سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم. من به تهران آمدم. چه جوری آمدم؟ با بقچه‌ای که در آن مقداری پلو و پنیر و انگور و انجیر بود به عنوان غذای توی راه بود. مرا سوار یک ماشین باری کرد که از مازندران به تهران برنج حمل می‌کرد. راننده از آشنایان پدرم بود. بغل دست شوفر نشستم و آمدم تهران. او مرا در سرچشمه تحویل خواهرم داد.

عصمت دوازده ساله از آرامش سواحل خزر وقتی به تهران رسید که غوغای کشف حجاب بود و رضاشاه در اوج قدرت بود و پایتخت شهری سوای هر شهر دیگر ایران بود. دخترکی که بعداً ستاره سینمای ایران [هم] شد از جایی می‌آمد که سینما نداشت و او هرگز فیلمی ندیده بود و تا مدتها نمی‌دانست که دو خیابان آن طرف‌تر از خانه خواهرش سینمایی هست که بر پرده آن فخر‌الزمان جباروزیری و عبدالحسین سپنتا لیلی و مجنون شده‌اند. او تنها یک خواهش داشت: "خواخور جان من خوامه بورم درس بخونم. اته چی یاد بییریم". و طبیعی بود که در خانه با خواهرش مازندرانی حرف بزند.

اسم خواهرم مولود بود. به او گفتم که می‌خواهم بروم درس بخوانم. گفت ترا به مدرسه می‌گذارم. مرا به خیابان ناصرخسرو برد و اسمم را نوشت. رفتم سر کلاس اول نشستم.

حضور یک دختر دوازده ساله در میان بچه‌های شش هفت ساله کلاس اول ابتدایی اتفاق ساده‌ای نبود. اما عصمت باقرپور سرش گرم آموختن بود. از همان زمان یاد گرفت که به طعنه‌ها و متلک‌ها بی تفاوت باشد. چیزی که در سالهای بعد مایه شرمندگی مدعیانش شد.

من به این چیزها اعتنایی نمی‌کردم. گاهی می‌خندیدند، متلک می‌گفتند. من اصلاً توی این خط‌ها نبودم. می‌خواستم درس بخوانم. به سرعت از کلاس دوم به کلاس پنجم رفتم اما دیگر هم نتوانستم ششم را تمام کنم. کلاس ششم ابتدایی هم مثل دیپلم حالا بود.

در همین کلاس پنجم بود که سرنوشت عصمت باقرپور که حالا دختری هفده ساله بود رقم خورد و قدرت صدایش توجه معلم موسیقی را جلب کرد. در آن زمان در کلاس‌های پنجم و ششم دبستان هفته‌ای یک ساعت کلاس موسیقی بود و به دانش آموزان سرودهای میهنی یاد می‌دادند.

معلمی داشتیم به اسم آقای ظهیرالدینی که معلم موسیقی ما بود. هفته‌ای یک روز می‌آمد به ما درس موسیقی می‌داد. سرود مثلاً. او مرا کشف کرد. یک روز که داشتم با دخترها سرود می‌خواندم مرا صدا کرد. گفت خانم باقرپور بیا من با تو کار دارم. گفت صدای شما خیلی قشنگ است. خیلی رساست. می‌بینم که از تمام دخترها یک نت بالاتر می‌خوانید. من نمی فهمیدم چه می‌گوید. گفت دلت می‌خواهد بروی رادیو بخوانی؟ رادیو هم تازه افتتاح شده بود. من اصلا تا آن روز رادیو ندیده بودم و نمی‌دانستم چیست. گفتم رادیو چیست؟ گفت در آن می‌خوانند! باز هم نمی‌فهمیدم. گفت من شما را می‌برم به اداره موسیقی کشور در بهارستان، که بعداً فهمیدم روسای آنجا روح‌الله خالقی و کلنل علینقی وزیری و سنجری بودند. مرا به آنجا برد. جای وسیعی بود. یک جا ویلون می‌زدند. یک جا پیانو می‌زدند. یک جا تار می‌زدند. یک جا صدای آواز می‌شنیدم. نمی‌دانستم اینجا کجاست. جریان چیست. گیج شده بودم. مرا نزد روح‌الله خالقی برد و گفت این دختر صداش خوب است. خالقی به من گفت بخوان! گفتم چی بخوانم؟ آقای ظهیرالدینی گفت یکی از سرودهای مدرسه را بخوان. شروع کردم به خواندن یکی از سرودها: "دست پهلوی پشت بخت ماست". خالقی اسم مرا فوراً نوشت.

دختر جوانی که صدایش را استادی چون روح‌الله خالقی پسندیده بود، به استادی سپردند تا آن صدا را بپرورد.

مرا سپردند دست آقای عبدالعلی وزیری که پسر عموی کلنل علینقی وزیری بود. او استاد آواز من شد. او تار می‌زد و می‌خواند. سه‌گاه را من زود یاد گرفتم. درآمدش را خواندم، زابل را خواندم، مویه را خواندم و مخالف سه‌گاه را هم خواندم. در عرض پنج شش ماه من یک آواز را تمام کردم. کار من در آنجا دو سه سال طول کشید تا دستگاهها را یاد گرفتم.

عصمت باقرپور اکنون آمادگی داشت تا در رادیو آواز بخواند. در آن زمان با آنکه شش هفت سالی از افتتاح رادیو می‌گذشت بجز خوانندگان سرشناس قدیمی زن، ستارگانی مثل قمرالملوک وزیری و روح‌انگیز و ملوک ضرابی که در اوج بودند و روحبخش که چند سالی بود شروع کرده بود و علاقه‌مندان بسیار داشت خواننده تازه نفسی به میدان نیامده بود.

اسم دلکش را روح‌الله خالقی انتخاب کرد. دلکش، نام گوشه‌ای از ماهور است. اسم‌های شبیه به آن مانند روح‌انگیز و روحبخش قبلاً انتخاب شده بود. دیگر می‌توانستم آواز بخوانم اما تصنیف نداشتیم. ناچار بودم ترانه محلی بخوانم. مثل ربابه جان، مریم جان، زهرا جان، امیری و... اینها ترانه‌های محلی بود که در مازندران خوانده می‌شد و من اینها را بلد بودم. بعد از آواز، من اینها را می‌خواندم و می‌دیدم که مردم استقبال می‌کنند. مرا که ندیده بودند. می‌دیدم ماشین‌هایی از خیابان قدیم رد می‌شوند که مرا ببینند. روزهای یکشنبه برنامه در رادیو برنامه داشتم. تا از پله‌ها بیرون می‌آمدم ده بیست تا ماشین دنبال ماشین ما راه می‌افتادند که مرا ببینند. اصرار داشتند مرا از نزدیک ببینند.

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما