اسلام سیاسی و رهیافت بومیگرایانه بزرگترین تلفات انقلاب و جمهوری اسلامی هستند ولی دیگران نیز سهم خود را از شکست دیده گشا (آیا شکست هم میتواند همه دیدهها را بگشاید؟) داشتهاند. چپ ایران که در «پیروزی»اش در انقلاب، بیش از رژیم کهن در شکست، تلفات داده است به نابسندگی هولناک خود پی برد. این نابسندگی بعدا در سرتاسر جهان کمونیست در مقیاسهای بسیار بزرگتر نیز ثابت شد و بسیار فراتر از راه رشد غیرسرمایهداری میرود. همه فلسفه پشت آن باطل است. برای خردگرائی دربرابر ایمان؛ انسانگرائی دربرابر هر فرایافت انتزاعی دیگر (ملت، طبقه، امت؛) و عرفیگرائی دربرابر ایدئولوژیهائی که رنگ مذهب به خود میگیرند هیچ جایگزینی نمیتوان یافت. به زبان دیگر تا آنجا که بتوان دید، گزینش دیگری جز دمکراسی لیبرال نیست ــ با هر مقدار عدالت اجتماعی که جامعه توانائی و گرایشش را داشته باشد. هسته نظریه پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما درست است: مسئله همیشگی که نوع بشر چگونه میتواند بر خود حکومت کند بطورقطع به سود ایدهال لیبرال غرب حل شده است. دورتر از آن راه حلی نمیتوان دید. (دمکراسی در گفتمان سیاسی جای بالا را دارد ولی در عمل تکیه بر لیبرالیسم باید باشد. دمکراسی میتواند از عنصر لیبرال تهی بماند و به اقتدارگرائی اکثریت برسد؛ ولی لیبرالیسم بی دمکراسی نیست.)
ناسیونالیستهای اقتدارگرای پادشاهی کهن بیرحمانه با واقعیت یک بعدی بودن اصلاحات پدرسالارانه و نابسنده خود روبرو شدند. ولی در عین پرداخت بهای سنگین برای رویگردانیشان از دمکراسی، باور خود را به نوسازندگی، این بار در خدمت تجدد، به معنی چهارچوب انسانگرا ـ دمکراتیک، استوار کردند و راه را به دیگران نیز نشان دادند. در سالهای پس از انقلاب، این مشروطهخواهان نوین بودند که دو دهه برای آوردن تجدد به مرکز گفتمان سیاسی تلاش کردند. وخامت وضع ایران طرح صد ساله را اعتباری تازه بخشید. ایران در آغاز سده بیست و یکم با همان مسئله روبروست: چگونه یک جامعه مدرن بشود؟ یکبار دیگر خواست عمومی پیشرفت، راندن جامعه در جهت پیشرفتهترین کشورها، با مقاومت یک حکومت سرکوبگر و ترقی ستیز روبرو شده است و این خجستهترین دگرگونی است زیرا در بیشتر دوران مشروطه (78 ـ 1906) این حکومت بود که اصلاحات را بر یک توده بی میل تحمیل میکرد. یکبار دیگر ایران موقعیتی مانند دوران جنبش مشروطهخواهی را در مقیاسی بسیار بزرگتر تجربه میکند.
صد سالی پس از آن رهبر انقلاب مشروطه که گفت ما باید سرتا پا غربی بشویم و هفتاد سالی پس از آنکه شادمان دم از «تسخیر تمدن فرنگی» زد که با نگرشی دفاعی به همان جا میرسید؛ اکنون ما میتوانیم گامهای نهائی را نیز برداریم: از سر تا پا اروپائی شدن به معنی از «سر» آغاز کردن، چیره شدن بر تمدن اروپائی، نه به معنی جنگیدن با آن، بلکه رسیدن به آن و انباز شدن در آن. غربی شدن یک معنی بیشتر ندارد و آن دگرگون کردن نگرش است. نگریستن به خود و جهان با چشمان و از نظرگاههائی که بهترین ذهنهای غرب به ما میآموزند: از ایمان و یقین آغاز نکردن و استدلال و تعقل را در خدمت اثبات امری که شک بر نمیدارد نگذاشتن؛ قضاوت کردن بر پایه دادهها که بررسیهای دشوار و وقتگیر میخواهد، و نه کشف و شهودی که جهان سومیها به زیور آن آراستهاند و پدیدههای پیچیده را با یک دو جمله توضیح میدهد و جهان به این بزرگی را در عوالم آسان و خودمانی خلاصه میکند؛ خوشایند خود را برحقیقت ناخوشایند ترجیح ندادن؛ از همه مهمتر، خودمختار شدن، هر مشیتی را رد کردن و مسئولیت خود را پذیرفتن و به پای آن رسیدن.
بر اصلاحات عصر پهلوی بسیار خرده گرفتهاند که در تجدد به اسباب مادی بیشتر توجه داشت و توسعه را با رشد یکی میگرفت. ولی از نویسندگان کاوه و شادمان که بگذریم گفتمان مسلط توسعه نیز راهی در آن سده جز یک رهیافت کمی و مقداری نمیگذاشته است. تا انقلاب اسلامی چشمان را از چشمخانه توهمات بیرون نکشید روشنفکران ایران به مسئله توسعه از دیدگاهی که میباید، از دیدگاه تجدد و نه تعبیرات اسلامی و ناسیونالیستی، ننگریستند. این بیداری بر ما تازه است که با فرهنگ اسلامی و ایران باستان به تجدد نمیتوان رسید، هر چه هم در گوشه کنارهای آنها به عناصر مدرنی، بی ارتباط بهم، بتوان برخورد. فرهنگ اسلامی و ایران باستان را نه میباید کوچک شمرد و نه دور انداخت. آن گذشتهها جزئی از تاریخ و موجودیت مایند ولی سرنوشت و هستی ما نیستند. ما به عنوان ملت موجود زندهای هستیم و میتوانیم اکنون و آیندهای داشته باشیم. صدها سال ترجیح دادیم بازماندگان یک گذشته باشیم. امروز داریم میآموزیم فرزند زمان خود بشویم.
تنها با غربی کردن نگرش خود درباره ارزش و جایگاه فرد انسانی و حقوق جدا نشدنی او خواهیم توانست چنبر استبداد را در جامعه خود بشکنیم و با شناخت مسئولیت خویش از پیله مشیت بیرون آئیم و جهان خود را بگشائیم. در این رهگذر اگر در شیوه زندگی و سازماندهی جامعه نیز یک دو چیز از غربیان آموختیم چه باک. مردم ایران بیشتر دویست سال گذشته را، چشم دوخته بر گذشته، پس پس رو به آینده رفتهاند و به بیراههها و گودالها افتادهاند. اکنون زمان برخورد سرراستتری به ژرفا و پهنای مسئله است. ما با همه ایستادگیها و غرب ستیزیها و توطئه بافیها پیوسته غربگراتر شدهایم. بیشتر هستی ما در غرب میگذرد و آنچه که هنوز به مقدار زیاد دور از غرب نگهداشتهایم در قلمرو دانائی و اندیشه است. راز واپسماندگی ما نیز در همین است. رو به غرب رفتن به معنی زیر تسلط رفتن نیست. ما اگر بختی برای درآمدن از تسلط غرب و رسیدن به درجهای از استقلال در مفهوم قرن بیست و یکمی آن داشته باشیم، در کنار گذاشتن روحیه و طرز تفکرها و عادتهائی است که هشتصد سالی ما را واپس نگهداشتند.
چنانکه آسیائیان خاوری نشان دادند، بدست آوردن و نگهداشتن حرمت و آزرم dignity ملی تنها با روی آوردن به غرب و درآمدن از تنگنای فرهنگ سنتی میسر خواهد بود. ژاپنیان اگر چهل ساله پایانی سده نوزدهم را در آموختن فشرده و گسترده از اروپائیان نگذرانیده بودند نمیتوانستند در آغاز سده بیستم روسیه را شکست دهند و در دهه سی و چهل امریکا را چالش کنند. آنان هنگامی که ناگزیر شدند درها را بر جهان بیرون بگشایند بجای روی ترش کردن و بیشتر زیر دامان فرهنگ سنتی رفتن، به یک ضربت نظام سیصد و پنجاه ساله «شگونی» خود را دور افکندند و گام به عصر «می جی» نهادند که در واقع هنوز ادامه دارد ــ آموختن و گرفتن به قصد درگذشتن. زندگیشان را هم تا هر جا میشد به شیوه سنتی ادامه دادند. اما حتا ژاپنیها یکبار دیگر نیروی نظامی امریکا را ــ با همه قدرت ویرانگرش ــ لازم داشتند که پاک از عوالم فئودالی بیرون بیایند. این بار ناکازاکی ضربت بمب اتمی را نیز چشید.
ما با تکرار بزرگیهای گذشته خود (و فتوحات عربها) درد خواریهای اکنون را تسکین دادهایم؛ از پذیرفتن واپس افتادن شتابآمیز خود سرباز زدهایم؛ کسانی را که کوشیدهاند چشم ما را بر ریشههای تاریخی این واپسماندگی بگشایند به غربزدگی و توهین به مقدسات ملی متهم کردهایم. غرب البته همه خوبی و پیشرفت نیست. ما نیز در دورانهای بزرگی خود همه خوبی و پیشرفت نبودیم. در آن زمانها کسانی در سرزمینهای دیگر به بررسی ما پرداختند و بهترینهای ما را گرفتند و دستمایه فراتر رفتن از خودشان ساختند. ما نیز تا نتوانیم از خودمان فراتر برویم و بی همتی خود را پشت دستاوردهای پیشینیانمان پنهان نکنیم در همین فرو دستی خواهیم ماند. جامعه ایرانی چه بخواهد و چه نخواهد در دنیائی بسر میبرد که از همه سو غربی میشود ــ از تکنولوژی گرفته تا دمکراسی لیبرال، و اقتصاد ابتکار آزاد، و تولید و مصرف انبوه. واپسین دیوارها دربرابر فرهنگ غربی درحال فرو ریختن است، جمهوری اسلامی یکی از آنها.
بسیاری از ارزشهای اصیل ما نیاز به دویست سال آزمایش نداشتند تا بی تناسبی خود را با جهان امروز نشان دهند. ما با سرسختی یک ملت تاریخی و دست و پا بسته یک فولکلور مذهبی ترقیستیز، این دویست ساله را در آزمایش گذراندیم. ملتهای تاریخی دیگری نیز چون ما بودند و همان سرسختی را داشتند ولی پارهای از آنان چالاکی بیشتری نشان دادهاند. اکنون ما از این فرصت برخورداریم که فیصله یافتن یک مسئله دویست ساله که تاریخ همروزگار ما را درخود پیچید میبینیم. نسل جوانتر ایرانیان بویژه به ارزیابیهای تازهای رسیده است، مهمترین آنها رویکرد به غرب است: غرب نه به عنوان آنتیتز، بلکه مقصدی که میباید به آن رسید. مشکل ما در همه این دوران خودمان بودهایم نه غرب؛ و راهحل ما نه فرمانبری از غرب است نه دشمنی با آن. میتوان پیش رفت، با تیزترین گامها، و ایرانی ماند. این غرب فاسد و متجاوز که از هشتاد سال پیش صلای انحطاطش را، نخست کسانی در خود غرب، سر دادهاند بهر حال این صد ساله فاجعهآمیز را گذرانده است و از آن بهتر بدرآمده است. مدافعان ارزشهای اصیل، لحظهای امرشان بی غرب، و بدترینش برای آنان، امریکا نمیگذرد و در هر چیز بدان نیازمندند ــ از جمله مهمات اندیشگی برای کوبیدنش ــ و یک هزارم چیزی را که از دانش و اندیشهاش میگیرند بر آن نمیافزایند. از اسلامی و مارکسیست ـ لنینیست و امریکا ستیز وجودی، همهشان، اگر هم خود به غرب بویژه امریکا پناه نمیبرند در آرزوی فرستادن فرزندانشان به آنجا هستند. در امریکا و اروپا مینشینند و از تکرار کلیشههای جنگ سرد یا افاضات آلاحمدی یا سخنپردازیهای «شطح»وار شریعتی لذت میبرند.
عمده آن است که ما تجدد را، به زبان دیگر رویکرد به غرب، را همچون یک موضوع مرگ و زندگی بنگریم. پرسش ما میباید این باشد: برای ملت ما کدام یک مهمتر است، پهلوزدن با بالاترین سطح فرهنگ و زندگی که در جهان امروز میتوان یافت، یا بالکانی کردن ایران به نام حفظ حقوق «ملتها» و «ملیتها» و قبیلهای کردن جامعه به نام برابری اقلیتهای زبانی و هر چه بتوان گفت؟ توسعه اقتصادی مهمتر است، تا نان شیرینی بزرگی باشد که بتوان بخش کرد، یا راه انداختن جنگ دارا و ندار به عنوان عدالت اجتماعی؟ همرائی ملی (نگهداشتن اختلافات در یک چهارچوب دمکراتیک و احترام به قواعد بازی) مهمتر است یا جنگ مذهبی و صلیبی چپ و راست را ادامه دادن و تا صد سال دیگر بر سر پنجاه شصت ساله گذشته به سر و روی یکدیگر زدن؟ نگرش تازه به تجدد و مسئله تجدد در ایران از کشاکشهای سیاسی متداول فراتر میرود عرصه آن رقابت چپ و راست یا بحث خسته کننده پادشاهی یا جمهوری، هر دو پارلمانی، نیست. دگرگون کردن روحیه قرون وسطائی قضا قدری؛ رویکرد کنشپذیر (پاسیو) و غیر مسئول انسان در جامعه و جهان و هستی، و فرهنگ سیاسی استبدادی و بیمدارای خاسته از تفکر دینی ــ در جامه مذهب باشد یا مسلک ــ که «لیبرال» و چپ و راست نمیشناسد، مسئله و عرصه همه آنهاست.
در هنگامه کشاکش فرهنگها و جنگ با تروریسم بینالمللی به معنی بنیادگرائی اسلامی؛ و در گرماگرم بحثی که بر سر اسلام در جامعه و حکومت درگرفته است مسئله مرکزی ما بهتر نمودار میشود. مسئله جامعه ما اسلامهای گوناگون یا دفاع از سنگر سنتهای زمانفرسود به نام فرهنگ درخشان ایران نیست (در آن فرهنگ، قمهزنی و سالی دو سه ماه گریه و مویه و آدمکشی ناموسی نیز جائی دارد؛) جامعه بیطبقه و «آزادی نامحدود» نظام شورائی و بهشت پرولتاریائی نیست. مسئله زندگی کردن در جهان امروز است، جهان کشورهای کلیدی که رویدادهای اصلی در آنها رخ میدهد؛ بیرون آمدن از زاغهنشینی حاشیهای این جهان است؛ نشستن بر خوان است نه ریزهخواری کنار آن، خواه به صورت خشمگین اسلامیان باشد، یا به صورت نوکیسه شیخهای عرب و مانندهاشان در هر جا، و یا به صورت آرزومند محروم بقیه. زندگی کردن در جهانی است که حتا دشمنان خود را پناه میدهد تا آزادانه برضد آن سخن بگویند و فعالیت کنند.
برای رسیدن به بالاترین سطح فرهنگ و زندگی جهان امروز میباید از نظرگاه توسعه و تجدد به امر عمومی بنگریم و پیوندهای آن را با نظام سیاسی و سازماندهی اقتصادی دریابیم. هنگامی که از فرایند توسعه و تجدد سخن میگوئیم بهم پیوستگی مراحل و نیز عناصر آن را پذیرفتهایم. واژه فرایند که دربرابر process گرفتهایم این معنی را میرساند. پیش از همه، نمیتوان با نظام خودکامه به تجدد رسید. میتوان به پیشرفتهائی دست یافت، ولی به بهای ناهمواریهای خطرناک و ریخت و پاشهای نالازم. حکومت قانون و مسئولیت فرمانروایان در برابر مردم و حقوق بشر که بنیادهای دمکراسی لیبرال است زمینه طبیعی توسعه نیز هست. حتا با حکومت اقتدارگرای اصلاحگر، بالاتر از مراحلی از نوسازندگی نمیتوان رفت. استثناهائی مانند سنگاپور هست، ولی با یک دولت ـ شهر همه کار میتوان کرد. در جهان مدرن، کشورها دمکراتیک شدند و نو؛ و نو شدند و دمکراتیک. توسعه به استوار کردن دمکراسی انجامید و دمکراسی به توسعه کمک کرد. این رابطه چنان است که در زمینه سیاست میتوان مدرنیته (تجدد) را توسعه دمکراتیک نامید. دمکراسی در هر کشور صورتهای ویژه خود را میگیرد ولی گوهر آن یکی است.
به همین ترتیب سازماندهی اقتصاد با توسعه پیوند مستقیم دارد. با هرگونه سازمان اقتصادی نمیتوان به درجات بالای کارائی در بسیج سرمایه و تولید و پخش دست یافت. اقتصاد فرماندهی و دولتی یا اقتصاد انحصاری که رقابت را خفه میکند از آزادکردن نیروهای تولیدی جامعه بر نمیآید؛ و تنها با آزاد کردن نیروهای تولیدی است که ظرفیت اقتصادی یک کشور به تمامی بسیج خواهد شد. اقتصاددانان لیبرال افراطی که هرگونه تنظیم فعالیتهای اقتصادی و مقررات بیرون از مکانیسم بازار (دست ناپیدای عرضه و تقاضای آدام اسمیت) را رد میکنند، در ایدئولوژیک کردن اقتصاد بر سوسیالیستها پیشی دارند. سوسیالیستها به نام عدالت اجتماعی توانستند نیمی از مردم جهان را به گرسنگی و کمبود و جیرهبندی محکوم گردانند؛ لیبرالهای افراطی به تجمل زننده گروههای اندک در میان بینوائی عمومی، وجهه احترام آمیز دادند. سازماندهی اقتصاد و عدالت اجتماعی را میباید با دید عملگرا از مولفه ایدئولوژیک (به معنی ایمانیش) تهی کرد. در بحث اقتصاد تکیه بر تولید ثروت است و در بحث عدالت اجتماعی بر اخلاق. از نظرگاه توسعه، هردو بحث عملا یکی است. اگر ثروت به فراوانی تولید نشود مسلما چیز زیادی به ناتوانترینان نمیرسد و در هر نظام سیاسی راههائی برای آنکه امتیازات سرامدان را به زیان بی بهرگان نگهدارند مییابند؛ و اگر عامل اخلاقی ناپدید شود ثروت به اندازه کافی تولید نخواهد شد زیرا جامعه بیشترینه نیروهای تولیدیش را بسیج نخواهد کرد. آن رئیس جنرال موتورز که میگفت آنچه برای «جی ام» خوب است برای امریکا خوب است مبالغه میکرد ولی اساسا حق داشت. چه بهتر که کشورها به چنان قدرتهای تولیدی برسند تا لشگر سیاستگران و روشنفکران میانهروی که سیاستهای رفاهی و تامین اجتماعی را برای ثبات سیاسی و رشد اقتصادی لازم میدانند بتوانند راهی برای پخش دارائی اجتماعی به همه لایههای اجتماعی بیابند.
آدام اسمیت که پدر اقتصاد نوین و گفتمان توسعه است و نامش به غلط با سرمایهداری بی بند و بار یکی شناخته میشود، خود نخستین کسی بود که نقش حیاتی دولت را در زمینههائی مانند آموزش همگانی یادآور شد: «هیچ جامعهای که بخش بزرگتر آن بیچیز باشد شکوفا و خوشبخت نخواهد بود.» او با همه اعتقادش به اینکه دست ناپیدای عرضه و تقاضا، اگر به خود گذاشته شود، داد و ستد بازار را به سود همگانی تنظیم میکند، برآن بود که به ملاحظات اقتصادی میباید در یک چهارچوب اخلاقی نگریست. کینه طبقاتی که در کنار کینه قومی، دو انحراف چپ ایران بوده است، میباید از بحث عدالت اجتماعی کنار گذاشته شود. عدالت اجتماعی نه تنها یک امر اخلاقی است، بلکه چنانکه آدام اسمیت (پدر نظریات توسعه) گفت یک ضرورت اصلی توسعه است. مفهوم عدالت اجتماعی، انتقامکشی از پولدار و فقیر کردن همه و رویاروئی دارائی و ناداری در جامعه نیست، چنانکه در سنت مارکسیست ـ لنینیست است. هدف عدالت اجتماعی در مفهوم غیرایدئولوژیک آن، گسترش بازار داخلی است؛ ثبات سیاسی است، که یک شرط اصلی توسعه است؛ گسترش خدمات به بی بهرگان است، بی آنکه انگیزه کار را از میان ببرد و بار مالیاتهایش به تولید آسیب بزند؛ جلوگیری از تمرکز ثروت و قدرت است؛ و چنانکه آدام اسمیت نیز باور داشت، تامین بیشترین خوشبختی برای بیشترین کسان است که میگفت بزرگترین فضیلت زندگی بشمار میرود و چنین نیز هست.
در موضوع اقوام و حقوق آنها که میدان نبرد تازهتر چپ و راست ایران شده است، یک کشور مدرن هیچ مشکل ناگشودنی ندارد. هنگامی که در جامعهای افراد دارای حقوق یکساناند؛ و هر کس هر عقیدهای میتواند داشته باشد و بهر زبان بخواهد بگوید و بنویسد و انتشار دهد؛ و اداره و تصمیمگیری غیرمتمرکز است، دیگر اقلیت حقوقی به معنی تبعیض وجود ندارد و اقلیت عددی به هیچ حقی آسیب نمیزند. در چنان جامعه همسودی، رضایت حکومت شوندگان از نظام سیاسی بر پیوندهای تاریخی و فرهنگی میافزاید و گرایشهای تجزیهطلبانه را بیربط میسازد. تا آینده قابل پیشبینی، روزی مردمان ایران از دو سه استان فراهم خواهد شد و معلوم نیست اگر درامد نفت و گاز نباشد از کجا میباید به توسعه استانهای کوهستانی و بیابانی رسید؟ کسانی که میگویند هر کس هر جا نشسته، یا ادعا میکند نشسته است، حق دارد هر چه را در آنجاست بردارد و به راه خود برود لابد میپندارند بقیه مردم رمه گوسفندند و خواهند گذاشت گروهی با سرنوشت یک کشور دست کم سه هزارساله که نامش ایران است و بوده است بازی کنند. چپ میانه ایران اگر به نظام دمکراتیک چندگانه (پلورال) و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای حقوق قومی و مذهبی میاندیشد هیچ مشکلی در مسئله قومی با راست میانه ندارد. در سازماندهی اقتصاد و عدالت اجتماعی هم ندارد.
مشکل اقتصادی چپ را دشمنان ایدئولویک آن برایش گشودند؛ و چپ با تجربه دست اولی که با بنبست دولت رفاه در اروپای باختری و شمالی پیدا کرده است به آسانی بیشتری میتواند دید ایدئولوژیک خود را در این زمینه نیز تعدیل کند. در موضوع عدالت اجتماعی اگر اختلافاتی هم در تاکید باشد راست و چپ را دره پر نشدنی از هم جدا نمیکند. راست غیرمذهبی ایران در امر عدالت اجتماعی از کارنامه خود سربلند است. اینهمه به معنی از میان رفتن اختلاف چپ و راست نیست؛ در هر موقعیت و بر سر هر مسئله مهم، راست و چپی بهر تعبیر هست و خواهد بود. آنچه اهمیت دارد مدرن کردن راست و چپ و میانه سیاست ایران است، با بزیر کشیدن گاوهای مقدس و شکستن بتها و قرار دادن گفتمان سیاسی بر پایه تجدد. روشنفکران و سیاستگران ایران در این راستا راهنمایانی بهتر از روشنفکران عصر روشنرائی نخواهند داشت ــ با خردگرائیاش، با احترامش به گذشته کلاسیک (یونان و رم) و اعتقادش به پیشرفت بشر.
* * *
در نگاه اول و از دیدگاه موقعیت اسفبار ایران در چنگال مافیای آخوندی، کوششهای غولآسای تجددخواهان در صد ساله گذشته به جای چندانی نرسیده است. حکومت بیست و چند ساله اوباش و آخوندها بسیاری از دستاوردهای سه نسل پیشین را ضایع کرده است و جامعهای ساخته است که تودههای بزرگ مردمش بجای هر چیز خرافات مذهبی و سیاسی دارند و شب و روز برای زنده ماندن میباید بهم دروغ بگویند. جامعهای است در بخش بزرگترش بدنگر و بیاعتقاد (سینیک) که پول را بجای هر ارزش اخلاقی نهاده است و توانائی شناخت والائی را، مگر به صورت بتسازی، از دست داده است. تودهای است تا گلو درگیر ضروریات روزانه، و بیخبر از جهانی که هر ده سال تکنولوژیاش دوبرابر میشود. اقتصادی است که روی خرید و فروش میچرخد و حجره را بجای کارگاه نشانده است. آخوندها که به گفته محمد بهشتی (او فرمانده عملیاتی انقلاب اسلامی بود) نمیتوانستند خود را تا حد اداره کشوری مانند ایران بالا ببرند کوشیدند ایران را تا حد خود پائین بیاورند. مسئلهشان در این بود و هست که هفت دهه پیش از آن ایران را در نهادها و زیرساختها زیر و رو کرده بود و یک جامعه نوین با میلیونها زنان و مردان تحصیل کرده آشنا به راه و رسم جهان امروز پرورش داده بود که در همان حال بر هویت مشخص ایرانی خود آگاهتر و از اینرو از همیشه ناسیونالیستتر بودند.
تفاوتهای خوشایند دیگری نیز هست. ایرانیان بویژه طبقه متوسط گسترش یافته به نظر میآید در دمکراسی، حقوق بشر، و بطور قطع عرفیگرائی به یک همرائی میرسند. این ایدهها دست در دست احساسات بیدار شده ملی در بخش پویا و رشد یابندهای از اندیشمندان مسلمان که آشکارا حق "روحانیت" را بر حکومت چالش میکنند تاثیر بخشیده است. در عمل و بیان سیاسی گروههای بسیار درجهای از پختگی هست که در گذشته دیده نشده است. هرچه اسلامگرایان بیشتر دست به تحریکات میزنند اراده و خویشتنداری بیشتری از مردم دیده میشود. حتا اجرای سختگیرانه شرع اسلامی درباره زنان به پیکار فمینیستی شتاباهنگ (مومنتوم) تازهای داده است. تنها دو ماه پس از انقلاب، زنان در تهران نخستین تظاهرات ضد جمهوری اسلامی راه انداختند و خمینی را ناگزیر به پس گرفتن فتوایش درباره حجاب زنان کردند. اگر چه رژیم به تدریج و با تاکتیک اسلامی به منظورش رسید زنان از آن پس پیوسته حقوق خود را گسترش دادهاند و مشاغل روزافزونی را در دست میگیرند. حجاب خود به صورتی سلاح دست زنان شده است؛ پدران و شوهران در خانوادههای سنتی دیگر نمیتوانند با رفتن زنان به کار یا آموزشگاه مخالفت کنند. پیش از انقلاب حکومت خود را ناگزیر از گذراندن قانونی یافت که جلوگیری پدران را از درس خواندن فرزندانشان کیفر میداد. امروز بیش از نیمی از دانشجویان دختراناند.
قابل توجه است که بسیاری از روشنفکران ترک و عرب، با حکومتهای عرفیگرا و بهر حال غیر آخوندی، به دیده رشک (غبطه) به ایران مینگرند. تفاوت اصلی به نظر آنان، تفاوتی که آینده را تعیین میکند، ژرفای بیداری عمومی است که بیتردید از تجربه تلخ برخاسته است. در آن کشورها تجددگرایان در دو جبهه میجنگند که دشوارترش مردم محافظهکار و یا دلمرده خودشان است. بر خلاف ایران آن کشورها به درجات کم و بیش با اسلامگرائی خروشانی حتا در طبقه متوسط خود روبرویند که سیاست را رادیکال کرده است. این پدیده در ترکیه نیز با همه پیوندهای فزاینده با اروپا و سنت هشتاد ساله کمالیسم، در عرفیگرائی دچار روانپارگی schizophrenie است و مسئله حاد قومی آن فرایند دمکراتیک را پیچیدهتر میسازد. در جهان عرب مسائل دوگانه بنیادگرائی (که هر گشایشی در نظام سیاسی را با همه ضرورتش، به سود رادیکالترین اسلامیان تمام میکند) و سودازدگی فلسطین، گذشته از محافظهکاری ژرف جامعههای عرب و چیرگی محض دین بر زبان و اندیشه امید زیادی برای رستگاری نمیگذارد. هنگامی که هر شاعر و نویسنده عرب زبان، خود را موظف میداند که سرود ستایش عرفات و صدام حسین را (تا بود) سر دهد؛ و روزنامههای جدی، هر حمله تروریستی اسلامیان، حتا کشته شدن پرنسس دیانا، را فردای همان روز و بی هیچ نیازی به کمترین جستجو به توطئه سازمانهای اطلاعاتی غرب نسبت میدهند؛ و هیچ کس حاضر نیست بپذیرد که از عرب و مسلمان نیز ممکن است کارهای نکوهیده سر بزند، انتظاری جز همرنگی conformism بیشتر نمیشود داشت. عرب ناهمرنگ را به دشواری میتوان، آنهم به ندرت، جز در میان مهاجران یافت. آن کشورها جملگی راه درازتری بسوی یک جامعه باز دارند. در یک تناقض آشکار و «تیپیک» دیگر، ایران در زیر حکومت آخوندی، روشنرای enlightened ترین جامعه در منطقه شده است، جامعهای که احتمال دارد زودتر به مدرنیته برسد. طبقه متوسط گسترش یافته و بزرگ ایران به نظر میرسد که بر دمکراسی، حقوق بشر، و بطور قطع عرفیگرائی (سکولاریسم) به یک همرائی رسیده است. این ایدهها دست در دست احساسات سرکش ملی، بر بخش پویا و رشد یابندهای از اندیشهمندان اسلامی نیز تاثیر بخشیده است. درسهای صد ساله گذشته بویژه دو انقلاب سده بیستم در فرهنگ سیاسی جا میافتد و این نخستین منزل در سفر دراز ما به تجدد است. بی یک بحث جدی در این دو انقلاب نمیتوان به آینده پرداخت.
انقلاب مشروطه بیشتر آنچه را که میباید بر آن بسازیم به ما میدهد؛ انقلاب اسلامی بیشتر آنچه را میباید بدور اندازیم به ما میآموزد. یکی به ما میگوید چه باید بشویم؛ دیگری میگوید چه نباید باشیم. پیام انقلاب آغاز سده بیستم تجدد بود؛ پیام انقلاب اواخر آن سده فرهنگ و هویت. اگر در گفتمان ما تجدد در برابر فرهنگ و هویت قرار میگیرد شگفتی نیست؛ این درست قلب مسئله ماست. انقلاب اسلامی موضوع هویت و فرهنگ را در صورت غالب اسلامیاش، چنان در کانون گفتمان سیاسی قرار داد که بیش از دو دهه انرژی ملتی درگیر مسائل مرگ و زندگی اقتصادی و اجتماعی و سیاست خارجی و محیط زیستی، صرف اموری مانند حجاب و ناموس و آداب عزاداری و «حفظ کیان اسلام» میشود. ادعاهای آتش بیاران انقلاب اسلامی و نامگذاریهای آنان هر چه باشد (انقلاب «بهمن» که آن را از دلالتهای محکوم کنندهاش عاری میسازد؛) و هواداران رژیم پیشین هر چه در توطئه بافیهای سترون خود و انقلاب انگلیسی به دست امریکا، یا انقلاب اسرائیلی به دست امریکا، و هفت خواهران نفتی و فراماسونها به رهبری ملکه انگلیس، پافشاری کنند، نیرو و پیام آن انقلاب، فرهنگ و هویت بود.
از چند دهه پیش از انقلاب، فرهنگ و هویت با رنگ فزاینده اسلامی که از آخوند تا روشنفکر و از راست مذهبی تا چپ بی خدا به ملاحظات سیاسی و به قصد بهرهگیری از احساسات مذهبی مردم بدان میزدند در برابر پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی قرار گرفت و تا نفی و کوچک شمردن تلاش ملی برای بیرون آمدن از چنبر واپسماندگی رفت. (سازماندهی انقلاب نیز ــ در شبکه کشورگیر نهادهای مذهبی از مسجد و مدرسه مذهبی و حسینیه و مهدیه و تکیه و صندوق قرضالحسنه و هیئت مذهبی... کار صدها هزار آخوند و طلبه و بازاری و سردسته عزاداری در طول دههها بود و با پول بازاریان و کمکهای مالی دولتی و زیر نگاه تشویقآمیز رهبری سیاسی صورت گرفت.) ماموریت انقلاب، چنانکه از سوی رهبرش از همان آغاز اعلام شد، نگهداشت هویت اسلامی و اسلام راستین، بازگشت به ریشههای اصیل اسلامی، پیکار با غرب، و استقلال بویژه در زمینه فرهنگی بود. در بیست و چند ساله حکومت اسلامی هم بسیارکارها کردهاند، از کشتن و بردن و ویران کردن؛ و بسیار کارها نکردهاند ــ ساختن یک جامعه تولیدی ــ ولی دلمشغولیشان همواره فرهنگ و هویت بوده است.
انقلاب اسلامی در خلاء صورت نگرفت. بیشتر جامعه مدنی ایران پیش از انقلاب را عناصر مذهبی کنترل میکردند و نیروهای مخالف از همه رنگ، ناامید از خود، با اشتیاق بزیر علم آخوندها رفتند تا به دست آنها به قدرت برسند. در کشوری که داشت به سرعت غربی میشد، بیش از همه پیام فرهنگی «روحانیت» با تکیهاش بر هویت بود که به دلها نشست و در ذهنها راه یافت. لایههای بزرگی، اکثریتی از جمعیت، آن پیام را پذیرفتند یا اشکالی در آن ندیدند. امروز انقلاب بیاعتبار شده است ولی نقادی بنیادهای آن را نمیباید رها کرد. اصلا چرا میباید به ریشههائی بازگشت؟ چرا استقلال فرهنگی (هر معنائی داشته باشد) خوب است؟ اصالت یعنی چه و چه لزومی به اصیل ماندن هست؟ چنین پرسشهائی تنها به اسلامگرایان بر نمیگردد که ملت زخم قدرتشان را بر تن دارد. هر نگرش جزمی و ایستا و دفاعی در موضوع هویت و فرهنگ از جنس ارزشهای اصیل اسلامیان است. سرهنویسانی که واژههای عربی را در فارسی توهینی به هویت ملی ما میشمارند؛ کهنهپرستانی که با هرنوآوری در هنرهای سنتی میجنگند؛ شاهپرستانی که دمکراسی را دربرابر سنت برتر شاهنشاهی ایران و «آئین پادشاهی» رد میکنند، یا اگر دمکرات شدهاند مردمسالاری را از دل مهستان اشکانی در میآورند؛ «آزاد منشان»ی که از جمود و ستمگری اهل شریعت به بندگی اهل طریقت میگریزند، جملگی همان نگرش را به اصالت، به هویت و فرهنگ دارند.
|