شماره 20 سال چهارم تلاش، ویژهنامه رضاشاه بود. اکنون که هشتاد سال از به سلطنت رسیدن رضاشاه میگذرد، تاریخنگاری بدون پیشداوری، دست یافتنی به نظر میرسد. از آغاز سلطنت رضاشاه تا پایان زمامداری پسرش، محمدرضاشاه پهلوی، دو صف موافق و مخالف پهلویها، آشتیناپذیر در برابر یکدیگر ایستاده بودند و هیچ تاریخنگار ایرانی را یارای آن نبود که ورای پیکارهای سیاسی همزمانش، دوره 1299 تا 1320 را آن گونه ثبت کند که امروز برای کتابهای تاریخ فرزندانمان، آرزوی آن را داریم: به دور از احکامی که وابستگی به این یا آن اردوی سیاسی، آن را ضروری میکند. تعصب له یا علیه رضاشاه، در چنان پیوند تنگاتنگی با صفآرایی نزدیک به شصت ساله دوستان و دشمنان پهلویها و نیز تلاطمهای ناشی از انقلاب 1357 قرار داشت که کسی را یارای دور نگهداشتن خود از آن صفآرایی، آن تلاطمها و بالطبع آن تعصبها نبود. تاریخ، علمی اجتماعی است و آنان که این علم را پیشه خود میکنند و به ویژه محققانی که تاریخ معاصر را به عنوان عرصه تخصصی خود برمیگزینند، معمولا در بطن پیکارهای اجتماعی روز درگیرند. این انتظار از ساکنان ایران سده بیستم میلادی که نگاهی ابژکتیو به دوره رضاشاه بیافکنند، بجا نبود. حتی پس از بهمن 1357 نیز تا سالها، حیات اجتماعی و سیاسی ایران را بیش از هر چیز پس لرزههای 60 سال رویارویی موافقان و مخالفان پهلویها تعیین کرده است. این رویارویی و پیامدهای مستقیم آن، در هشتاد سال اخیر، آرامش را از کشور ما گرفته است. ایران در این هشتاد سال، کمتر شبی را دیده است که در آن، هم اکثریت مردم، «منحیثالمجموع» با رضایت از وضع موجود و خوشبینی درباره آینده، و هم حکام با اطمینان از دوام درازمدت حکومتشان سر بر بالین بگذارند و از یورش کابوسهای هولناک در امان بمانند. کابوسها هشتاد سال است که بر روان حکومتشوندگان و حکومتکنندگان سنگینی میکنند، و از آنجا که تاریخنگار را معمولا چارهای جز احساس تعلق به پایینیها یا بالاییها نبوده است، حاصل کار او نیز همه چیز است جز تحقیق عینی. ایران، نه هشتاد سال، که صد سال است در وضعیت فوقالعاده به سر میبرد. از این رو، هنگامی که ویژهنامه رضاشاه را به دست گرفتم و تیترهای مقالات و نامهای نویسندگان آن را دیدم، دچار خوشبینی مفرط بابت یافتن منابعی نوین و غنی برای نگاهی بری از پیشداوری به تاریخ 1285 تا 1320 ایران نشدم و هر چه پیش رفتم، خواندن مقالات نیز بر خوشبینی من نیافزود.
آنچه افزون بر سایه پیشداوریها، به ویژه کار مورخ ایرانی در خارج از کشور را دشوار میکند، در دسترس نبودن اکثر منابع دست اول مربوط به دوره معاصر تاریخ ماست. بخش بزرگتر دانش تاریخی ما درباره این دوره، استوار بر چیزهایی است که یا در گذشته (اغلب با عینک تاریخدانان جانبدار) آموختهایم، یا امروز از قلم واسطههای ارتباط خود با منابع دست اول میخوانیم. به آرشیوهای کامل مطبوعات و اسناد دولتی دوره رضاشاه دسترسی نداریم و مجموعه اسنادی که در دسترس ماست، با آنچه میتوانست در داخل کشور در اختیارمان باشد، قابل مقایسه نیست. من اذعان دارم که حرفهام، علم تاریخ نیست اما میدانم و دیدهم ام که تاریخنگاران چگونه کار میکنند. هر کتاب و مقاله جدی درباره تاریخ را که به دست بگیرید، با حجم بزرگی از مراجع و منابع روبرو میشوید. تاریخ نوشتن، کاری است که شاغلان به آن، عمری را برایش میگذارند و موهایشان را در آن سفید میکنند. گاه برای دریافتن درستی یا نادرستی تنها یک فاکت، یک نقل، یک جمله باید هفتهها از این بایگانی به آن بایگانی و از این کتابخانه به آن کتابخانه رفت. از این روست که در دانشگاهها و مراکز علمی و تحقیقاتی معتبر جهان، علم تاریخ بسیار تخصصی شده است. کمتر مورخی است که بتواند فیالمثل درباره کل تاریخ قرن نوزدهم یک کشور اروپایی از خود چنان احاطه و اطلاع از منابعی نشان دهد که برای سطح معمول تاریخنگاری امروز ضروری است. امروز، تاریخدانان به رشتههای بسیار تخصصی تقسیم میشوند. کسی نیست که هم درباره قرون وسطی مقاله جدی بنویسد و هم پیرامون قرن نوزدهم.
این وضعیت را با شرایط ما ایرانیان مقایسه کنید. نویسندگانی که من برای آنان بسیار احترام قائلم، هم درباره وضعیت سیاسی روز و ریز به ریز تاکتیکها و سیاستهای احزاب موجود قلم میزنند هم درباره تاریخی که به منابع اصلی آن دسترسی ندارند. من خود نیز از این قاعده مستثنی نیستم و از این رو، ادعای ارائه نگاهی نو، علمی و عاری از پیشداوری به دوره رضاشاه در این نوشتار را ندارم. اما حتی برای کسی مانند من نیز این داوری درباره یک نوشته ممکن است که این نوشته با انتظار من به مثابه خواننده از یک تحقیق جدی تاریخی خوانایی دارد یا نه. اگر اطلاعات و منابع ما ایرانیان خارج از کشور درباره تاریخ کشورمان محدود است، در مقابل، نمونههای تاریخنگاری جدی به سهولت در دسترس ماست. من مورخ نیستم، اما مصرف کننده حریص حاصل کار مورخان جدی اروپاییام و هر بار که در فاصله به دست گرفتن کتابهای آنان، آنچه را که درباره تاریخ کشورم به دستم میرسد میخوانم، افسوس میخورم که چرا باید حکومتی مستبد، علاقهمندان به تاریخ ایران را از دسترسی به منابع و مراجع موجود در کشور برای تاریخنگاری محروم کند.
با توجه به این شرایط دشوار برای نگارندگان مندرجات ویژهنامه تلاش، البته من از محتوای برخی از مقالات آن ویژهنامه نکاتی تازه آموختم و برای تحقیق و توجه بیشتر ایده گرفتم. اما مطمئنم نویسندگان محترم آن مقالات و مصاحبهها، گفتههای خود را در جایگاهی که دارد میبینند و خود به محدودیتها و تنگناهای نامبرده واقفند. از این رو، قصد آنان در طرح آن مباحث، قاعدتاً نه غلبه بر فقر منابع و مشکلات تحقیق مستقل علمی درباره دوره رضاشاه، بلکه ارائه یک ارزیابی کلی سیاسی از آن دوره تاریخی باید باشد. تنها نگاهی به برخی عناوین ویژهنامه، این ارزیابی را تأیید میکند: «رضاشاه، بزرگترین ایرانی سده بیستم»، «سربازی ساده با صفات پادشاهی بزرگ» و... این عناوین و محتویات برخی از نوشتارها، این اطمینان را که این مقالات، توجه بیشتر خواننده بیطرف یا مخالف سیاسی پهلویها را به برخی نکاتی که تا کنون بدان بی توجه بوده است، سلب میکند و ارزش ویژهنامه را تا حد تبلیغاتی که طی هشتاد سال از دو سو خواندهایم، پایین میبرد.
جان کلام نویسندگان محترمی که به طور یکجانبه به تمجید از رضاشاه و حکومت او پرداختهاند، این است که پیچیدگیها و خصلت احیاناً متناقض دوره رضاشاهی به کنار، این دوره را باید در بررسی تاریخ معاصر ایران، دورهای مثبت ارزیابی کرد. این ارزیابی بر چه بنیان استوار است؟ آیا تاریخ، ترازویی به دست ما میدهد تا بر یک کفه آن، کارهای مثبت و بر کفه دیگر، اعمال منفی شخصیتها و جریانهای تاریخی را بنهیم و داوری نهایی خود را تابع چربیدن یک کفه بر کفه دیگر کنیم؟ آیا چنین ترازویی میتواند در مورد تاریخ معاصر، بدون تأثیرپذیری از مقاصد و اهداف سیاسی روز ما عمل کند؟
بحث درباره چگونگی کارکرد چنین ترازویی، میان هواداران غلبه بر کل نظام جمهوری اسلامی و آنها که در هشت سال اخیر قائل به اصلاح پذیری این نظام بودهاند نیز پیشرفته است. برخی از گروه اخیر، همواره از این نظر جانبداری کردهاند که دوم خردادیهای درون حکومت، کارهایی در اصلاح امور و وضعیت حاکم صورت دادهاند که کفه ترازوی قضاوت تاریخی در مورد آنان را به سوی داوری مثبت گرایش میدهد.
گرایش خود من این است که بنگرم در یک موقعیت معین تاریخی، جایگزین قابل تصوری برای یک سیاست معین وجود داشته است یا نه، و اگر آری، این جایگزین را در مقایسه با سیاست یا گرایش مورد ارزیابی، باید مرجح شمرد یا نه. در مورد مشخص ر ضاشاه، برخی معاصران ما برآنند که سیاست حاکم در دو دهه نخست سده چهاردهم خورشیدی، بهترین چیزی بود که میتوانست عاید مردم ایران شود، و هر جایگزین ممکن و قابل تصور دیگری، در قیاس با آنچه در این دو دهه بر کشور ما رفت، بدتر میبود.
«ممکن و قابل تصور» شمردن جایگزینهای تاریخی، مستقیماً بدین ارزیابی باز میگردد که مجموعه شرایط اجتماعی کشور در یک دوره خاص، اجازه چنین جایگزینی را میداده است یا نه. چند سال پیش با دوستی که با حرارت از اصلاحطلبان حکومتی دفاع میکرد بحث میکردم. جان کلام او این بود که مجموعه شرایط اجتماعی ایران، سطح فرهنگ و آگاهی مردم و درجه شکلگیری جامعه مدنی در کشور ما، اجازه همین جنبش دوم خرداد را که شاهدش بودیم میدهد نه بیشتر. این دوست، در آن زمان بدین استدلال من که میگفتم سخن تو چیزی جز بیان محترمانه حکم غیرانسانی «هر ملتی لایق همان حکومتی است که دارد» یا به عبارت دیگر، «خلایق هر چه لایق»، نیست، بسیار بیاعتنا مینمود.
همین متد بحث را نیز میتوان به منظور ارزیابی تاریخی از دو دهه نخست سده حاضر خورشیدی به کار برد. اگر قرار است خواننده متقاعد شود باید این دو دهه را در ارزیابی تاریخ معاصر ایران، در مجموع مثبت تلقی کرد، حق دارد انتظار داشته باشد فراتر از برشمردن دستاوردهای این دوره، صاحب تحقیق ثابت کند دستاوردهایی بیش از آنچه دو دهه مزبور برای مردم ایران به ارمغان آورد، و تلفات و صدماتی کمتر از آنچه در آن دو دهه بر مردم ایران تحمیل شد، بنا به دلایل معین که باید برشمرده شوند، ممکن نبود. اگر کار خود را تا بدان حد راحت کنیم که ارائه فهرست پیشرفتهای آن دوره را برای اثبات گزارههایی مانند «رضاشاه، بزرگترین ایرانی قرن بیستم» کافی بدانیم، همین حق را مشاطهگران چهره استبداد فقاهتی نیز به خود خواهند داد. مگر نه این است که شمار دانشجویان و فارغالتحصیلان دوره جمهوری اسلامی نسبت به جمعیت کشور، چندین برابر دوره پیش از انقلاب است، تعداد روستاهایی که صاحب برق و آب لولهکشی شدهاند همه رکوردهای قبلی را شکسته، بر انتظار عمر در ایران بسیار افزوده شده، آمار مرگ و میر کودکان بسیار پایین آمده است و غیره؟ با هر طرفدار حکومت جمهوری اسلامی که بحث کنید، میتواند فهرست بلندبالایی از چنین دستاوردهایی ارائه دهد. آیا تبلیغ اینچنینی برای حکومت اسلامی، میتواند مخالفان این حکومت را که امروز در میان ایرانیان داخل و خارج کشور اکثریت دارند، از دادن ارزیابی منفی از کارنامه 26 ساله جمهوری اسلامی منصرف کند؟ البته که نه. هر مخالف استبداد مذهبی، میتواند در برابر فهرست دستاوردهای یک ربع قرن اخیر، بسیاری از فرصتهایی را قرار دهد که ایران، طی این مدت از دست داده است. خود طرفداران پادشاهی در ایران که امروز میکوشند ارزیابی مثبت از دوره رضاشاه را دستمایه تبلیغ سیاسی روز خود قرار دهند، آنچه را ایران میتوانست در صورت عدم به قدرت رسیدن فقها بدان دست یابد، در برابر آنچه با بودن فقها بدان دست یافته است برمیشمارند.
هنوز کسی ثابت نکرده است مردم ایران در آغاز سده چهاردهم خورشیدی، صاحبان انقلاب مشروطه و درهم شکنندگان استبداد محمدعلی شاهی، چارهای جز تن دادن به حکومت رضاشاه نداشتند، حکومتی که بدون تردید، مجری پروژه مدرنیزاسیون ایران در عرصههای معینی شد که نویسندگان محترم ویژهنامه تلاش برشمردهاند، اما باز هم بدون تردید، مسئولیت تاریخی پدیدهها و روندهایی را نیز بر عهده دارد که تنها به ذکر نمونههایی از آن اکتفا میشود:
نخست آنکه روی کار آمدن استبداد رضاشاهی، به معنای شکست انقلاب مشروطه بود. مجلس، به نهادی بیاختیار تبدیل شد و آزادیهای بدست آمده در انقلاب مشروطه، از مردم سلب شد. به مردمی که پیشتاز ملل شرق در قیام برای آزادی و مردمسالاری بودند، حکومتی تحمیل شد که از دستاوردهای انقلاب مشروطه چیزی باقی نگذاشت.
دوم، دیکتاتوری بنیادگذاشته شده در هشتاد سال پیش، سرکوب سیاسی را متمرکز و سیستماتیک کرد. فرخی یزدیها و ارانیها قربانی این دستگاه سرکوب شدند. خونهای بسیار ریخته شد تا حکومت پهلوی بر سر کار بماند.
سوم، افسری که بدون ثروتی قابل ذکر به قدرت رسید، هنگام برکناری، ثروتی هنگفت برای ورثه خود به جای گذاشت. خانواده پهلوی در دوره رضاشاه بود که ملاک شد، آن هم در کشوری که میلیونها سکنه آن از گرسنگی، بیماری و مرگ و میر زودرس در امان نبودند.
چهارم، رضاشاه در واپسین سالهای حکومتش، سیاست خارجی ماجراجویانهای را با نزدیکی به آلمان هیتلری به کشور تحمیل کرد که در نهایت به اشغال ایران توسط متفقین در شهریور 1320 انجامید. مردم ایران برای سالها متحمل بار سنگین رژیم اشغالگر نظامی شدند که نان شب را از ایرانیان گرفت و در خدمت پشت جبهه خود در نبرد با آلمان نازی قرار داد.
آیا این همه اجتناب ناپذیر بود؟ آیا مردم ایران میبایست بدون چون و چرا چنین بهای سنگینی را برای دستاوردهای مدرنیزاسیون در دوره رضاشاه (که من منکر آن نیستم) میپرداخت؟ آیا قابل تصور نیست که ایران، راه دیگری را میرفت، راهی که استبداد سلطنتی را جایگزین پادشاهی مشروطه نمیکرد؟ آیا ایران نیمه نخست قرن بیستم میلادی، دچار آنچنان فقر و بی بضاعتی سیاسی بود که برای کشور، سناریویی جز آنچه از سرگذراند ممکن نبود؟
چنین احکامی آن قدر بزرگند که هیچ خواننده و ناظر جدی، نمیتواند بدون برهانهای کافی آن را بپذیرد.
انجام پروژه مدرنیزاسیون توسط حکومتی خودکامه، پدیدهای منحصر به ایران نیست. حتی میتوان گفت در تاریخ معاصر جهان، «دیکتاتور مصلح»، همزاد پروژه مدرنیزاسیون است. ناپلئون بناپارت، جمهوری را نابود کرد، اما از خود «کد ناپلئون» را به جای گذاشت که هنوز، هسته اصلی قوانین مدنی نه فقط در فرانسه، بلکه در بسیاری از کشورهایی را تشکیل میدهد که در آغاز قرن نوزدهم مدتی کوتاه در اشغال ارتش فرانسه بودند. اما ارزیابی اندیشه غالب در تاریخنگاری فرانسه از بناپارتیسم، نه تمجید و توجیه یکجانبه، که پرتوافکنی بر همه زوایای بغرنج این پدیده است. در مورد حکامی که مانند ناپلئون سوم، تنها کاریکاتوری از بناپارتیسم از خود به یاد گذاشتند، ارزیابی مورخین یکسره منفی است. لوئی بناپارت، در نهایت سیاستی در پیش گرفت که به اشغال نظامی بخشهای بزرگی از فرانسه و سقوط به اصطلاح امپراتوری انجامید.
نگاه غالب تاریخ کشورهای بزرگ، کشورهای دارنده مؤسسات معتبر علم تاریخ به اصلاحگران مستبد تاریخشان، نگاهی همه جانبه است که بالطبع نمیتواند یکسره مثبت یا یکسره منفی باشد. از این نگرشها باید آموخت. تاریخ معاصر ایران و کشف حقایق آن، برای نسلهای فردای کشور ما دارای اهمیتی بیش از آن است که آن را بازیچه اهداف و مقاصد سیاسی روز خود قرار دهیم.
|