هنگامی که در هفدهم دی 1314 خورشیدی رضاشاه فرمان رفع حجاب را صادر کرد در میان رجال سرشناس آن زمان بودند روشنفکرانی چون مخبرالسلطنة هدایت، نویسنده و پژوهشگر تاریخ ایران و مرد سیاسی که عقیده داشتند «مرام و قصد (از این کار) تزلزل اسلام است... در ترکیه مقصود حاصل شده، [حالا] نوبت ایران است!» و همو بود که عیال خود را از رفتن بی چادرنماز به اندرون منع میکرد و به شاه توصیه میکرد که به جای چادر «روپوش نجیب و محترمی برقرار شود که زینت زن جز صورت و کفین پوشیده باشد.»(2).
بنا بر منابع و اسناد تاریخی سرآغاز تجدد در ایران بسیار پیشتر از انقلاب مشروطه در ایران آغاز شد. اگرچه واژه تجدد در زبان و فرهنگ ما با اذن و اجازة علمای دین نگاشته شده باشد و به گفتة ناظمالاسلام کرمانی: «مردم چنان به ستوه آمده بودند که منتظر بهانه یا اذنی از طرف علما بودند که دکاکین را ببندند.»(3). و احمد کسروی کشتة بعدی انقلاب علما هم، اگر چه با تناقضگوییهای بسیار، بر آن تأکید کند. او براین اعتقاد بود دو سید پیشوای مشروطه یعنی بهبهانی و طباطبائی از اهداف و خواستههای مشروطیت آگاه بوده برای استقرار آن تلاش میکردند از اینرو «در سایه کسانی [دوسید پیشوا] از ده و اندی سال باز، در ایران تکانی پیدا شده و همواره پیش میرفت، و تنها پیشروان کاردانی میخواست که آن را به نتیجة درستی رسانند، و آن پیشروان این دو سید بودند.»(4).
اما ما از ناظمالاسلام کرمانی که مورد انتقاد کسروی است، و از بستگان سیدطباطبائی به شمار میرود سخن دیگری دربارة سیدروشنفکر(طباطبائی) میشنویم: «طباطبائی آشکارا اعلام میکرد... مشروطه نمیخواهیم. یعنی مردم ایران هنوز به آن درجه تربیت نشدهاند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمیباشند. زیرا که مشروطیت در وقتی است که افراد یک ملت عالم شوند.»(5).
میبینیم که احمد کسروی، روشنفکرف عصر مشروطه و دورة رضاشاه دربارة نهضت مشروطه و مشروطهخواهی دو سیدف پیشوای آن، اشتباههای فاحش و تناقضگوییهای فراوان دارد، چنانکه در جای دیگر میگوید: «اگر راستی را خواهیم این علمای نجف و دو سید و کسان دیگری از علما که پافشاری در مشروطهخواهی مینمودند، معنی درست مشروطه و نتیجه رواج قانونهای اروپایی را نمیدانستند، و از ناسازگاری بسیار آشکار که میانه مشروطه و کیش شیعی است آگاهی درستی نمیداشتند، مردان غیرتمند از یکسو پریشانی ایران و ناتوانی دولت را دیده و چارهای جز بودن مشروطه و مجلس نمیدیدند و با پافشاری بسیار بهواداری از آن میکوشیدند، و از یکسو خود در بند کیش بوده چشمپوشی از آن نمیتوانستند. در میان این دو در میماندند.»(6).
اگر تأسیس دارالفنون در ایران سر آغاز تجددخواهی رسمی سلسلة قاجار به حساب آورده شود، به گفتة دکترفریدون آدمیت پیش از آن و «در زمان عباسمیرزا و محمدشاه به علم و صنعت جدید توجهی پیدا شد ـ از یک سو خبرگان نظامی و مهندسان و نقشهکشان فرنگی به ایران آمدند، و از سوی دیگر چند دسته شاگرد به فرنگستان روانه گردیدند.»(7). پس باید توجه امیرکبیر در ایجاد دارالفنون به جز علوم و صنایع جدید، به امور دیگر هم معطوف بوده باشد و آن، به گفته دکتر آدمیت، بنیاد نوین فرهنگی در سه جهت اصلی است که در هیأت جامعة ایران تأثیر بخشید، که شاید عمدهترین آن صنف تازهای باشند که به روشنفکری گراییدند که «از میان آن عناصر نوجو و ترقیخواه برخاستند که در تحول فکری دو نسل بعد اثر گذاشتند.»(8). اگر چه تحول فکری در جامعهای که دودکشان آن به گفتة ارنستین مدیر رژی: «روی هشت ملیون» جمعیت ایران شمار تنباکوکشان به «2 ملیون میرسد.»(9) و این که «شرقیها دودکشترین مردمان جهانند و در میانشان ایرانیان در ردیف اول جای دارند» و مهمتر از آن که در ایران «اعتیاد میان زن و مرد هر دو رایج است. و دودکشی از سن بلوغ یعنی از چهارده سالگی میآغازد، حال آنکه در اروپا تنها مردان سیگار میکشند، آنهم از بیست سالگی.»(10)، کاری بس دشوار مینمود. با این همه بحث دربارة انقلاب و تجدد ادبی چه در دورة پیش از انقلاب مشروطه، چه در کوران آن و چه پس از انقلاب همچنان گرم و چشمگیر بود. به گفتة یحیی آریانپور «شعرا و نویسندگان به دو اردوی متخاصم تقسیم شدند که از یک سو کهنهپرستان و محافظهکاران بودند که نمیخواستند سرمویی از سنن قدیمة ادبی تخلف ورزند و از سوی دیگر انقلابیون یا متجددین که خواهان برانداختن مقررات ادبی و ایجاد تحول اساسی در ادبیات ایران بودند.»(11).
اما «دورة بیداری شاعران» را شعر شعرایی مانند ملکالشعرای بهار، لاهوتی، میرزاده عشقی، ایرجمیرزا، عارف قزوینی، فرخییزدی و سرانجام نیما یوشیج به نام خود ثبت میکند. همان گونه که در نثر جمالزاده پیشگام و مبتکر داستاننویسی نوین فارسی با داستانهای یکی بود یکی نبود و صادق هدایت با نوآوریهای خود نگاه تجددخواهان ادبی را بخود جلب میکنند. صفات مشترک این شاعران و نویسندگان، تجددخواهی فرهنگی ـ سیاسی، میهنپرستی و ملیگرایی یا به گفتة شاهرخ مسکوب، «میهنپرستی گذشتهنگر و آیندهگرا» است. کمتر از یک دهه پس از انقلاب مشروطه، جنگ جهانگیر اول روی میدهد و ایران میدان تاخت و تاز دول بیگانه میشود: «در دهة اول مشروطیت، سی و شش بار و فقط در یک سال شش بار کابینه عوض شد و دولت دست به دست گشت.»(12).
اگر این شاعران و نویسندگان «زبان و دل و از جمله سخنگویان» تجددخواهی و میهنپرستی این دورهاند، باید: «سردارسپه را دستآهنین و کارپردازف این میهنپرستان دانست، دستی که، در بنای ایران نوین، «سفتکاری» ـ پیکنی و شالودهریزی و برآوردن دیوارها ـ را میدانست اما کمی بعد ـ به علت خودکامگی ـ در «نازک کاری» این بنای تازه واماند.»(13).
چنان که عارف قزوینی، ترانهسرا و خواننده انقلابی که روزی در پشتیبانی مورگان شوستر کمک مستشار مالی امریکایی سروده بود: «ننگ آن خانه که مهمان زسر خوان برود / جان نثارش کن و نگذار که مهمان برود/ گر رود شوستر از ایران، رود ایران بر باد / ای جوانان نگذارید که ایران برود.»(14)، سردارسپه را «مردمگرایی ناجی ایران انگاشت و تا وقتی که دریافت خیال سلطنت دارد از او جانبداری کرد.»(15).
اگر نویسندگان و شاعران دورة مشروطیت نفوذ کلام خود را در راه دگرگونی اساسی روابط اجتماعی ـ سیاسی که موجب فقر و عقبماندگی است به کار میگیرند، میرزاده عشقی توانایی قلم را تابع آرمانهای سیاسی خیالپرورانه و افکار ماجراجویانه خود به کار میاندازد تا جایی که «عیدخون»ی را، که از «پستانف خونین دایة گهوارة انقلاب» مکیده است، پیشنهاد میکند و میگوید: «سالی پنج روز عناصر فاسد و مفسد جامعه را به خون بکشند» و در این باره چنین میسراید: در این محیط که بس مردهشوی دون دارد/ وزین قبیل عناصر زحد فزون دارد / عجب مدار اگر شاعری جنون دارد / به دل همیشه تقاضای عید خون دارد...»(16). از شگفتیهای روزگار این که شاعرف پرچمدار خون و خونریزی، که شعر را به حربة شعارف روزهای پرآشوب تبدیل کرده است، از موجی به موج دیگر میغلتد. روزی در ستایش سیدضیاء و در انتقاد از مجلس چهارم آواز برمیآورد: «کافی نبود هر چه ضیاء را بستاییم / از عهده نیاییم/ من چیز دگر گویم و او چیز دگر بود / دیدی چه خبر بود.»(17) و اندک زمانی پس از آن، سیدضیاء، ستایش شدة خود را چنین مینوازد: « ضیاءالواعظین سالوس ریقو/ کند از بهر جمهوری هیاهو.»(18).
عشقی، شاعر انقلابی که مانند همتای بعدی خود ژانپل سارتر(1980-1905)، پیشآهنگ ادبیات متعهد، که بر تعهد نویسنده در امور جهان چنان پافشاری کرد که اصطلاح «One World» را سرلوحة کار خود قرار داده، بدینگونه نویسنده را مسئول همة آنچه در جهان میگذشت و میگذرد میدانست. برای نمونه، از نگاه سارتر [و در شکل خشنتر میرزاده عشقی نیز]، مسئولیت کفاش و پزشک مسئولیتی محدود است، بر عکس آنها، نویسنده نه تنها مسئول کفش خوب و سلامتی مردم بلکه در برابر همة اموری که در دنیا به وقوع میپیوندد، متعهد است!! میرزاده عشقی خود را مسئول کل تاریخ میدانست: «طبع من مسئول تاریخ است و ساکت مانم ار/ هان به وجدانم مرا تاریخ مدیون میکند.»(19)، و این همه را برای آن میخواهد که رمانتیسم انقلابی خود را محقق ساخته، به کرسی بنشاند و او هم با مخالفانف خود آن کند که پیشتر بر او روا میداشتند: «جایی است آرزوی من، ار من به آن رسم/ از روی نعش لشگر دشمن گذر کنم/ هر آنچه میکنی بکن ای دشمن قوی/ من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم.»(20).
در بین شعارپردازان سر آغاز تجدد ادبی، یا به گفتة رشید یاسمی «دورة بیداری شاعران»، نیما یوشیج اما، سرشتی دیگر دارد. شعر نیما حادثهای نه تنها «در زبان»، که رویدادی بزرگ در زبان و زمان خود بود.
نیما یوشیج فرزند ابراهیم نوری و طوبی مفتاح است. او که «در خردسالی علی نوری خوانده میشد و هیچگاه علی اسفندیاری نامیده نمیشد در 15 جمادی الثانی 1315 (قمری) برابر با 11 نوامبر 1897 میلادی در دهکدة یوش [مارندران] متولد شد. این تاریخ برابر است با 21 آبان 1276 [خورشیدی]»(21).
نیما در شرح تاریخچه خاندان خود، نسب خود را به گیل پسر گیلانشاه که همزمان با اوقاتی که یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی، متواری میزیست و سران دلیر محلی در شمال ایران، هنوز، گردن به اطاعت اعراب فرود نیاورده بودند، میرساند. نیما به ما یاد آور میشود که پدرش «ابراهیمخان اعظامالسلطنه، از حامیان شجاع مشروطهخواهان بود و با تأسیس انجمن طبرستان، به معیت امیرمؤید سوادکوهی، یکی از مؤسسین کتابخانة ملی در بیدار کردن فکر مردم آن دوره برای تولید انقلاب بشمار میرفت.»(22).
نیما (علی) فرزند بزرگ خانواده، دارای سه خواهر به نامهای ناکتا، بهجت و ثریا و یک برادر لادبن (رضا) است. لادبن اسفندیاری یکی از اعضای حزب کمونیستی عدالت ایران بود. «او یکی دو سال از نیما کوچکتر بود و باید در حدود سالهای 1899/ 1898میلادی متولد شده باشد.»(23). لادبن در سال 1299شمسی مقارن با به قدرت رسیدن رضاخان به شوروی رفت. او با دکترارانی در تهران دیداری داشته، چنان که «ارانی در بازپرسیهایش میگوید او در ملاقاتهایش با حسابی و لادبن به بحثهای سیاسی مربوط به کمونیسم پرداخته بود.»(24). از لادبن اسفندیاری کتاب کوچکی در 64 صفحه به نام «علل عمومی بحران اقتصاد دنیا» در سال 1310 در تهران، در مطبعة برادران باقرزاده منتشر شده است.»(25). نیما در نامهای به لادبن از رباعیاتی که برادرش در بادکوبه نوشته است یاد میکند: «اگر از رباعیاتی هم که میگفتی در بادکوبه ساختهای به آن ضمیمه شود بد نبود... دومی را راجع به خود تو میخواهم. یعنی برای آن «تاریخ ادبیات ولایتی» که در نظر دارم.»(26). رباعیات لادبن اسفندیاری سرانجام توسط خسرو شاکری (زند) گردآوری و در مجموعة از اسلام انقلابی تا گولاگ، به چاپ رسید.(27).
نامههای بیشمار نیما به لادبن گواه سرخوردگی و بیزاری او از سیاست است: «بالاخره من از سطح این ورطه، که سیاست نام دارد، و از سطح افکار خودم نیز پرواز کرده بیشتر میل دارم یک مربی روحانی باشم تا یک مرد مکار و متزلزلالفکر.»(28).
نیما در نامهای به دوستی در سال 1308، در رنج از خرافهپرستی مردم میگوید: حسبالمعمول بالای در بعضی خانهها بسمالله را مینویسند. نیما از شخصی که به دیدن او رفته میپرسد بالای در خانه او چه نوشتهاند؟ شخص مزبور «با کمال متانت، که عقیدة راسخ او را از سیمای او میخواندم، جواب داد: «بسمالله الرحمن الرحیم»؛ برای اینکه اجنه و شیاطین به خانه داخل نشوند. میخواستم از او بپرسم پس تو خودت چطور داخل میشوی؟» یا وقتی خدمتکار، او را به حمام کثیفی راهنمایی میکند، نیما از او میپرسد چرا حمام همسایه را که از نظافتش تعریف میکنند به نیما نشان نداده است؟ خدمتکار پاسخ میدهد: «این حمام پر از جن و بیوقتی است. حالا من همسایه جن و بیوقتی هستم. قدری موی گربه سوزانید و به پیشانی من مالید که مبادا از این صحبت به من آسیبی برسد. من هم با او اظهار امتنان کردم... این کار باعث شده است که زن خدمتکار بهتر خدمت خود را انجام دهد. به من میگوید: پس این کتابها را که تو میخوانی قرآن و دعاست؟»(29).
با توجه به شرایط فرهنگی ـ اجتماعی ایران آن روزگاران است که نیما به سختی از دکترارانی و کتاب او معرفتالروح انتقاد کرده(30)، مینویسد که او [نیما] زیر و روی ایران را خوب شناخته است و خطاب به دکترارانی چنین میگوید: «در این ساعت که من کتاب معرفتالروح شما را میخوانم به این نکته پی میبرم. زیرا مطالب برای صحت خود باید از جر و بحث بگذرند... چیزی که هست در ایران کسی مقید به داشتن پرنسیب و متدی نیست. اساسا" متفکر در این قبیل موضوعات به قدری کمیاب است که یک کتاب مقدماتی و شارح کلیات، حقیقتا" به منزلة یک کتاب دورة عالی و دخیل و شارح در جزئیات علوم محسوب میشود. تأثیر آن هم در جمعیت به این مقدار منوط به صرف زمان است.»، نیما که خود از نزدیک دستی بر آتش دارد و «زیر و روی ایران را خوب شناخته است»، به طور عینی و عقلانی، تحلیلهای تئوریپردازان آکادمی کشور شوراها را، به دور و بیگانه با واقعیتهای این «زیر و رو»ی ویژه میداند، چنین ادامه میدهد: «خودتان میگوئید: (برای بشر امروز انجام دادن این وظائف نمیتواند به حالت انفرادی باشد) این قضیه کاملا" درست است زیرا که در کلیة قضایا معتقد به تأثیر جمع در فرد هستیم و فرد را جزئی از جمع میدانیم. ولی آیا جمع در نتیجة چه شرایط واجد فلان نوع ایدئولوژی شده است که با وقوف به ایدئولوژی او فرد بتواند خود را با ایدئولوژی جمع وفق داده پیشرفت حاصل کند؟... به یک جمله واقعا" اجتماع مفهوم کلی را شامل است، تدابیر و تداوی آن هم باید به شأن یک مفهوم کلی رسیده باشد... با وجود همة اینها برای تعریف کتاب شما همین یک سطر کافی است که در ایران امروز خوانندهای که بفهمد ندارد.»(31).
اگر نیما اولین خصلت لازم را برای شاعران، مبتکر بودن میداند، نخستین ویژگی روشنفکر را، مستقل بودن او به شمار میآورد. چنان که خود نمونة برجستة آن است. او در پاسخ جلال آلاحمد که نیما را طی نامهای با لحنی آمرانه و سرزنش آمیز از رفتن به فستیوال بخارست منع کرده، هشدار میدهد، چنین مینویسد: «دوست جوان من، من شما را به هر لباسی که در بیائید میشناسم. چرا خودتان را از من پنهان میدارید بوقلمونها را پیش انداخته میخواهید به من بگوئید که کدخدا رستم هستید[.] ولی شما او نیستید[.] من میدانم شما جلال آلاحمد هستید که به این صورت در آمدهاید.»، و آنجا که آلاحمد با زبان طنز، نیما را «دوست پیر شدهام آقای نیما!» مینامد، شاعر پاسخ میدهد : اما من بینهایت پیر شدهام، هر چه سعی میکنم تمام این سطور نامة شما را بخوانم، قادر نیستم. جوانها هم با من به پیری رسیدهاند، عقل از سرشان بدر رفته است. «خون از روی زمین بجای دود بلند میشود. مردم لخت و گرسنهاند. خود جوانها هم. چشمها در کاسة سر دو میزند. به آنها میگوئید: اسلحه بردارید. یکدیگر را هدف کنید. میگویند: جنگمان نمیآید. با همه بیعقلی میپرسند چرا؟ میگوئید لااقل با هم کینه داشته باشید.». نیما ادامه میدهد که سی سال پیش همة این حرفها را مضمون شعرهای خود قرار میداده و فکر میکرده چرا مردم بجان یکدیگر میافتند: «مگر اینهمه نصایح که دیگران کردهاند برای اینکه مردم روبراه بشوند چیزی از کیسة آنها کم آمده است؟ اما مثل اینکه چیزی هست که شما میدانید و دیگران نمیدانند. مگر در عالمی که شما زندگی میکنید دانستن انحصاری است برای خود شما. یا آنهائی که عقلشان بجاست حسدشان پا بر جاتر است... حس میکنم که دیوانگان عالم خوشی دارند. هرچه که دلشان میخواهد برایشان مهیا است. اما حالا فکر میکنم مگر همة آسیاها با آب میگردند. مگر ممکن است همه مثل شما فکر کنند. این چه اصراری است که من دارم از آتش، یخ درست کنم. شما دو شاخ تیز آورده به من میدهید که به سرم نصب کرده، حمله کنم... خدایان عیلامی و سومری هم شاخ داشتند. اما خدائی و بزرگی این نیست که بجای اینکه به مصرف آفریدن برسد، به مصرف قطع نسل بندگان برسد. چطور است که علامات توانائی در زمان ما فقط اسباب خرابی است.». نیما خطاب به آلاحمد میگوید: اما من اینقدر در نتیجة سن زیاد خرفت و کودن شدهام که هر قدر شما استادی به خرج داده کشتن و کشته شدن را به من یاد بدهید، استادی شما به هدر رفته، البته یاد نخواهم گرفت. و چنین ادامه می دهد: «عقلی که یک مورچه به کار میبرد و او را از گرداب میراند، به مراتب در نزد امثال ما ترجیح دارد بر عقل فیلسوف عالیمقامی که با عقل و فلسفهاش خودش و مردم را به گرداب میاندازد.»(32).
جلال آلاحمد با امضاء کدخدا رستم طی نامهای در تاریخ 10 خرداد 1332 از نیما یوشیج، که به همراه عدهای از استادان دانشگاهها پای اعلامیهای را، که در واقع در رابطه با تهیه مقدمات مسافرت آنها به فستیوال بخارست بود، امضاء نهاده، به شدت و با لحنی سرزنشآمیز انتقاد میکند(33). او با طنز ویژه خود از چند تن دیگر که این اعلامیه را امضاء کردهاند و از دوستان آلاحمد به حساب میآیند نیز انتقاد میکند و با صغرا کبرا چیدنهای معمول و اصطلاحات دینی حجی و اعرافی و غیره که زینتبخش همیشگی عبارتهایشان است به شاعر گوشزد میکنند که: «شما همه در فستیوال بخارست، هر چه را که دارید، باید به حساب تشکیلاتف دمکراتیک(!) مملکت خود بپردازید. فراموش نکنید که در آن جا چیزی را به حساب ملت ایران از شما نمیپذیرند. یعنی نفهمترین آنها هم میدانند که حساب شما از حساب ملت جداست. این را همه به خاطر بسپارید. و به خوبی و خوشی و سلامت به این سفر بروید.»(34). معلوم نیست و نشد مرحوم جلال آلاحمد به نمایندگی از سوی امت حزبالله، ملت ایران یا رهبری آیندة انقلاب اسلامی نمایندگی گوشمالی قلمی دگراندیشان زمان خود را به عهده داشتهاند، یا زهرچشم گرفتن از روشنفکران را اصولا" و فضولا" از وظائف نویسندگی خود به حساب میآوردند!!
نیما همزمان ملکالشعرای بهار شاعر آزادیخواه است، اما این دو از تجدد ادبی برداشت یکسانی ندارند. او پس از چاپ نخستین اشعار خود در هفتگی نوبهار، مورد هجوم ادبای زمان قرار میگیرد. نیما این حملهها را در مقدمه بر کتاب «خانوادة سرباز» چنین توصیف میکند: «گفتند انحطاطی در ادبیات آبرومند قدیم رخ داده است. مدتها در تجدد ادبی بحث کردند. شاعر کارد میبست، جرئت نداشتند صریحاً به او حمله کنند. کنایه میزدند، ولی صداها به قدری ضعیف بود که به گوش شاعر نرسید و بلاجواب ماند. در ظرف این مدت آن قطعه با بعضی شعرهای دیگر، که در اطراف خوانده شده بود، در ذوق و سلیقة چند نفر نفوذ پیدا کرد. آن اشخاص پسندیدند، استقبال کردند و تیر به نشانه رسیده بود. نشانة شاعر قلبهای گرم و جوان بود. نگاه او به چشمهایی بود که برق میزنند و تند نگاه میکنند. شعرهای او برای آنان ساخته شده بود.»(35). نیما چند صفحه از منظومه افسانه را در روزنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ میرساند. اخوان ثالث در این باره چنین نوشت: «افسانه گر چه حد فاصلی بود بین شلاقهای مشروطیت و ادب قدیم و دنیایی که نیما بعدها به ایجاد آن توفیق یافت، اما به حد کافی دنیای ادبیات آن زمان را خشمگین کرد.»(36).
به گفتة محمدعلی سپانلو، نیما را باید یک نظریهگزار ادبی و یک آزمونگر خستگی ناپذیر شعرجدید شناخت. از میان جوانان شاعر دورة بیداری تنها اوست که میداند چه میخواهد و میداند چه میکند. اگر چه او با برخی از این شاعران مراوده و دوستی دارد، اما همگامف سر و سودای آنها نیست. چنان که زیادهرویهای میرزاده عشقی را با طنز به او گوشزد کرده مینویسد: «خواهند گفت عشقی را من گمراه کردهام. ولی تو میدانی من تقصیر ندارم. استعداد گمراهی بحد افراط در تو وجود دارد.»(37).
عشقی که خود، یکی از شعرای «دورة بیداری شاعران» به حساب میآید، سر ناسازگارش چنان از مطلقگرایی آکنده است که خود را موظف به پذیرفتن هیچگونه نظم و قرارداد اجتماعی نمیبیند و دراین امر چنان زیادهروی میکند که به انکار خود دست میزند: خلقت من در جهان یک وصلة ناجور بود/ من که خود راضی بدین خلقت نبودم زور بود/ راست گویم نیست جز این علتی تکوین من/ قالبی لازم برای ساخت یک گور بود. چنان که «معاصرانش، حتی ادیبان همعقیدة او، از این طفل عصبی مزاج و تکرو، که میخواهد در ادبیات انقلابی به راه اندازد، که برآن سر است تا در انقلاب نیز انقلابی طراحی کند، شگفتزده هستند و تعجبی آمیخته با اکراه نشان میدهند.»(38).
نیما که این نوع شعر را اعلانات مینامد بعدها به احمد شاملو چنین مینویسد: «ظاهر امر اینست که مردم از مطالب روزمره و بیمزه و اعلاناتی که امروز به عنوان شعر در مطبوعات ما جا برای مطالب لازم نگذاشتهاند، عصبانی هستند.»(39). از نگاه نیما هنرمند باید فوق همه مسالک و عقاید باشد و پس از آن با ملاحظة سابقه و لاحقة اشیا صاحب عقیده و مسلک شود «وجود مردم در هر دورهای، طعمة ابتلائات آن دوره است. حوادث همه جلوه میکنند برای فریب دادن و محو کردن انسان، موفقیت واقعی برای یک متفکر، رستگاری از این ابتلائات است که من آنرا «ابتلائات عصری» مینامم. »(40). نیما دردمندانه اعتراف میکند که طبیعت خواسته است او را معذب بدارد زیرا «به او فکر و زبانی بر خلاف و زبان دیگران» داده است. چنان که به دکترذبیحالله صفا مینویسد: «حال خود را از مردم دور بدار. مثل من منزوی شو. نه اغنیا را طرف منظور خود قرار ده و نه با جنایتکاران و مردمانی که به عنوان نجات کارگر و رنجبر اغتشاش میکنند، دوستی کن. به من تاج سلطنت و سلطة فرعون را بدهند، هر دو را کنار میگذارم و اول به قلبم رجوع میکنم... همین تجدد بود که در اوایل مشروطه آن را شعر وطنی فرض میکردند، کمی بعد به صورت شعرهای عمومی یا بازاری در آمد که تقلیدی از صابربک، شاعر معروف ترک و نزدیک به کودتای حوت 99 خود را مطایبه ساخت «عارفنامه» و در حقیقت همه اشتباه کرده بودند به آنها نشان دادم چطور. من به نوبة خود خدمتی را به ملت انجام دادهام و با انواع و اقسام نمونههای بکر دیگر در انزوای خود به خواب می روم تا اینکه صبح دیگر از خواب بیدار شوم. به دقت مینویسم و خیلی دیر میپسندم. مطبوعات عصر حاضر در نظرم مملو از چیزهایی است که من آنها را نه نثر میدانم و نه نظم بلکه یک شبیهسازی ناقص و دلیل عدم ائتلافی بین این هر دو و اغلب غیر طبیعی.»(41).
عشق به میهن که یکی از ویژگیها و شعارهای روشنفکران در دورة مشروطه است، در مقالههای میرزاده عشقی تبدیل به یک «سوسیالیسم خیالپرورانه» میشود: «در آغاز سال 1303 قرار است در مجلس پنجم موضوع جمهوریت مطرح شود و وکیلان (اکثریت) طرفدار سردارسپه، به سرعت آن را به تصویب رسانند»، در این زمان «از ستون روزنامهها شعله برمیخیزد. مخالف و موافق آتشبار کلمات را به روی هم گشودهاند و بحد مرگ یکدیگر را میکوبند. مقالات عشقی در روزنامه «قرن بیستم» از همه بی پرواتر، صریحتر، در نتیجه مردم پسندتر است»، نتیجه آن میشود که زمینههای فکری مخالفت با جمهوری نتیجه میدهد و «در آغاز سال 1303 مبارزة جانانة اقلیت که باعث شورشی در جلوی مجلس شورای ملی شد، برنامة جمهوریت را ناکام کرد، تا آنجا که دستة سردارسپه پیشنهاد جمهوری را کنار گذاشته به فکر تغییر سلطنت افتاد.»(42).
اما نیما انقلاب را در کاری که به او مربوط است، یعنی شعر، پی میگیرد. از این رو تنها گوش خود را به ضربان قلب خود میسپارد و از سرزنش دیگران واهمهای به خود راه نمیدهد. نیما به میرزاده عشقی چنین مینویسد: «محبس، افسانه و قطعات دیگر من بیرقهای موج انقلاب شعری فارسی هستند. به همان اندازه که امروز بر آنها استهزا میکنند، آینده آنها را دوست خواهند داشت.»(43).
نیما یوشیج که پس از حوادث سالهای 1299 با کنارهگیری از همه چیز، در دوری کامل از مردم به سر میبرد، به «انقلاب» شعری خود پرداخته، به برادر خود لادبن چنین توصیه میکند: «اگر کشمکشهای خود را با آنها تمام کنی یقین دارم بیشتر از من سماجت خواهی داشت که بحالت اولیه و طبیعت باز گشت کنی. من هرگز انزوای عزیز خود را به بهای چیزهای بیهوده نمیدهم و قلب خود را که به قیمت کائنات تمام شده تسلیم جمعیت نمیکنم.»(44).
نیما به دور از«جمعیت» به کارف دگرگون ساختن شعرکهن سرگرم است، اگر چه توانسته باشد «وسیله تفریح و خنده آنها را، هم، فراهم کند، [چرا که] غالباً کارهای تازه و خیالات نادره را مردم بد گفته از آن پرهیز میکنند». یکی از نوآوریهای نیما بکارگیری باستانگرایی Archaïsme در شعرنو است: «دشوارترین نوع آشناییزدایی، آن است که در قلمرو نحو زبانsyntaxe اتفاق میافتد. زیرا امکانات نحوی هر زبان، و حوزة اختیار و انتخاب نحوی هر زبان به یک حساب محدودترین امکانات است. آن تنوعی که در حوزة باستانگرایی واژگانی یا خلق مجازها و کنایات وجود دارد، در قلمرو نحو زبان قابل تصور نیست. از سوی دیگر و با چشماندازی دیگر، بیشترین حوزة تنوعجویی در زبان همین حوزة نحو است... نیما نیز، بدون توجه به ساختارهای نحوی موجود، گاه تغییراتی در نحو زبان داده است: با تنش، گرم بیابان دراز... [یا] هنگام که گریه میدهد ساز...»(45).
نیما در این باره میگوید: «اولین خصلت برای شاعر این است که مبتکر باشد. سعدی شدن، مثل صائب خیالات را دسته دسته در هم فشردن، مثل حافظ شراب و ساقی را در هیچ جا فراموش نکردن، مثل عنصری طبیعت را کوچک و ضعیف و نامرئی [نامرعی] ساختن؛ هر کدام به نوبت خود تقلیدی است.»(46).
در این میان پرسش جاودانة رابطة بین ادبیات و جامعه، گرهی است که ریشههای هزاران ساله دارد. بر خلاف دیگر علوم انسانی مانند زبانشناسی و تاریخ ، جامعه شناسی ادبیات نه بر پایة یک درخواست واقعاً ضروری شکل گرفت، نه بنا بر ضرورتهای چشمگیر علمی. به هر روی، به گفتة پل دیرکس این پرسش حیاتی بسیار پیشتر از اوایل سدة بیستم در مرکز گفتمانهای زیبایی شناسانه و قبل از آن که از سالهای 1900 به عنوان رشتة تخصصی در حوزة ادبیات ظهور کند.(47).
اما شعر با وجود اینکه پدیدهای درونگرا و خودبسنده است درعین حال رو به بیرون و جهانروایی نیز دارد، چرا که با خود و در خود آن چیزی را دارد که تاکنون به اندیشه در نیامده، تحریف نشده و مهمتر آن که از نظر معنوی اموری منحصر به فرد را پیشگویی و پیشبینی میکند. اما از نگاه آدورنو تئودور خطری هم شعر را تهدید میکند که مختص اوست و آن اینکه فردیت شعر ضرورت و اصالتی را برای او تضمین نمیکند. بهر حال جهانروا بودن محتوای شاعرانه امری اجتماعی است.(48).
اگر چه بعدها رولان بارت (1980-1915) در سالهای 1960 در مجلة رخدادهای سالانه Annales بر دوگانگی تاریخ و ادبیات چون دو مقولة مجزا تأکید میکند و میگوید تاریخ ادبیات قادر نخواهد بود برای ما روشن کند چگونه نویسنده اثر خود را خلق میکند. پس وظیفة آن مطالعه در کارکرد و ارزشها و رویدادهای ادبی نهادینه شده همچون اَشکال نوشتن (مانند علم معانی بیان کلاسیک) و در نهایت آنچه که آرمان ادبیات نامیده میشود، میباشد و نه آنچه خلاقیت متن را در برمیگیرد.
به هر روی، اگر فکاهیات و شعارهای سیاسی ادبیات مشروطه قامت اسلوب ادب کهن را به شیوة خود آراست، و با پیدایش روزنامهنگاری، اندک اندک نثر فارسی را دگرگون کرد، اما تغییر در شعر، به ویژه، با حضور ادبایی چون «ادیبالممالک فراهانی، بدیعالزمان خراسانی (فروزانفر)، وحید دستگردی و امثال آنان که در دامان لطف خاقانی و انوری پرورده شده و بر سرخوان سعدی و حافظ نان و نمک خورده بودند و «آرگوس»وار از ادبیات قدیم پاسداری میکردند و هرگز حاضر نبودند اجازه دهند کسی پا از گلیم پدران استاد و هنرمند خویش بیرون نهد.»، کاری دشوار بود. به گفتة آریانپور دورة هفت ساله از درگیر شدن جنگ جهانی اول تا پیدایش سلسلة پهلوی «دورة بیداری شاعران» است. در این دوره «غالب کسانی که دارای موهبت شاعری بودند، از تقلید گذشتگان حتیالمقدور احتراز کرده و کوشیدند که مضمونی جدید در قالب شعری قدیم وارد کنند. جماعتی از گویندگان نیز به فکر انقلاب ادبی افتاده و مدعی تجدید صورت و مضمون اشعار شدند.»(49).
ایرج میرزا اگر چه خود در این زمان به زبان مردم شعر گفت اما به طنز در بارة نوگرایی شعر این دوره میگوید: «درف تجدید و تجدد وا شد/ ادبیات شلم شوربا شد/ تا شد از شعر برون وزن و رَوی/ یافت کاخ ادبیات نفوی/ میکنم قافیهها را پس و پیش/ تا شوم نابغة دورة خویش/ گفلة من بفود از مشغلهام/ باشد از مشغلة من گفلهام/ همه گویند که من استادم/ در سخن داد تجدد دادم...»(50).
دکترعباس میلانی به درستی، به برخی از علل نا بهنگامی تاریخ و تجدد در کشور ما پرداخته، میگوید اگر رشد تجدد در غرب با توسعه شهرنشینی و رشد سرمایهداری و عرفیگرایی همراه است در کشور ما در آغازسدة بیستم درست زمانی که تهران برای نخستینبار با تجدد رویاروی میشد «در بیرون هر دروازه از دروازههای دهگانة شهر خانقاهی از آن پیری بود که نقش مراد ایفا میکرد و زائران فراوان، گاه به سودای دوغ وحدت و زمانی به جستجوی ارشادات معنوی، به خانقاه میرفتند» و درست در این زمان است که کسروی و دشتی از نفوذ زیانبار دراویش در ادارات دولتی و جامعة ایران زمان پهلوی مینالند.(51).
به گفتة پل هازار عصر روشنگری در اروپا پیآمد «بحرانف وجدان در اروپاست»، که این قاره را از سال 1680 تا 1715 به سختی تکان داد. اندیشة روشنگری در این زمان به سرودی در ستایش علوم و فنون تبدیل شد که در همة عرصهها، ازجمله در هنر و ادبیات دگرگونیهای بنیادی به وجود آورد(52).
چنان که انتقال صنعت از خانه به کارخانه در غرب تدریجی بود و نزدیک به یک قرن از (1730-1830) به طول انجامید اما انقلاب صنعتی و تخصصی شدن کار طی دو قرن (1960-1760) یک انقلاب واقعی بود که به گفتة ویل دورانت: «نه تنها کشاورزی، ترابری، ارتباطات و صنعت، بلکه سیاست، آداب، اخلاق، فلسفه و هنر را نیز از بنیان دستخوش دگرگونی ساخت.»(53).
واقعیت این است که روح روشنگری در اروپا با از دست دادن قدرتف مذهب در انگلستان و پسراندن موهومپرستی و ستایش خرد در سدة شانزدهم و در زمان سلطنت الیزابت تودور رو به گسترش نهاد و تمام اروپا را درنوردید. اگر چه به گفتة ویل دورانت «شدیدترین نسیم نهضت روشنگری از فرانسه میآمد»، اما درحقیقت این پژوهشگران انگلیسی بودند که در قبول و اشاعه فرضیه کپرنیک و آراء گالیله در کشور خود تلاش بسیار کرده پیشگامی نهضت روشنگری را از آنف خود ساختند. هنگامی که فرانسیس بیکن (1621-1561) ندا سر داد «در علم کلاه جادوگری وجود ندارد» و در کتاب پیشرفت دانش، با روشنی بیان داشت باید «بتها» یعنی توهمات و سفسطههای معمول را، که ناشی از خصوصیات عجیب ما در داوری یا مولود عقاید و اصول باستانی اجتماع ما هستند، از ذهن خود بیرون بریزیم»، دکارت (1650-1596) بسیار دیرتر در گفتار در روش ( le Discours de la méthode) خود پیشنهاد میکند که باید فلسفه را با تردید کردن در همه چیز آغاز کنیم.(54)
مفاهیمی چون آزاداندیشی Libertin ادبی در حقیقت از پایان سدة شانزده به صورت شکگرایی در دین به ظهور میرسد که برجستهترین پیشگامان آن را نویسندگانی چون سیرانو دو برژوراک Cyrano de Bergerac و مونتفینMontaigne نمایندگی میکنند. این نویسندگان خدا ناباور و جز آن، در رد خرافهپرستی آثاری مینویسند و به نقد روحانیون و نهاد کلیسا دست میزنند.(55)
شوربختانه، این همه دستاوردهای انسانی در فرهنگ سیاسی ما به گسترش و تداوم ادراک تجددخواهانه در پهنة واقعیتهای موجود نمیانجامد. روشنفکران سیاسی ما در دهههای پایانی سدة بیستم، بدون برنامه و با کولهبار تجربههای شکست خورده، مردم را به این سو و آن سو کشانده، سقوط بیسابقة عمل سیاسی را به هنجار عام تبدیل کرده و خود به «لاک تمدد اعصاب» فرو رفتند؛ چنان که سقوط ارزشها به حیرتآورترین شکل ممکن دگرگونی اجتماعی نام گرفت! اسماعیل نوریعلاء در این باره میگوید از سوی «گروه نویسندگان سوسیالیست ایران» مأموریت داشته است تا فردای روزی که نماز مشهور عید فطر در تپههای قیطریه برگزار شده بود پیامی را به داریوش فروهر برساند. پس به دفتر داریوش فروهر میرود: « دفتر بسیار شلوغ بود و پروانه خانم یک لحظه آرام نداشت. مدتها طول کشید تا وقت ملاقات به ما رسید. فروهر دوستانه و متواضعانه از ما پذیرایی کرد. نشستیم و گفتگو با حضور پروانه خانم آغاز شد. من از جانب جمع مأموریت داشتم تا پیغام «گروه نویسندگان سوسیالیست ایران» را به فروهر بگویم. فروهر در تمام مدتی که من سخن میگفتم آرام و ساکت بود. حرفم که تمام شد صورتش را لبخندی تلخ فرا گرفت. به جای اینکه پاسخی به حرف من بدهد از جا برخاست، از روی میزش یک روزنامه «آیندگان» را برداشت و جلوی ما گذاشت، تیتر بزرگ روزنامه چیزی این گونه بود: «راهپیمایی بزرگ عید فطر به رهبری جبهه ملی انجام شد»، فروهر پس از چند لحظه سکوت گفت: «میدانید در پی انتشار این روزنامه ما چند تلفن و از چه کسانی دریافت داشتهایم؟ آقایان همة ما را در فشار قرار دادهاند که این خبر را تکذیب کنیم و اعلام نماییم که رهبری راهپیمایی با روحانیت بوده است و تصمیم جبهه ملی هم این است که این تکذیبنامه را بنویسد. بنابراین من چه جوابی دارم که به شما بدهم؟»(56).
نیما و جهان او را مهدی اخوان ثالث سالها پیش از این چنین توصیف کرد: «... کسانی هستند که نیما را از بیخ و بفن نمیشناسند... اینها به درستی نفهمیدند نیما چکار کرده و ارزش کارش چه بوده است... بله علت و سرچشمة اختلافات از اینجاست که سنگها حق نیست، تراز و ترازوها درست و تراز نیست و لاجرم مقیاسها و معیارها جور درنیامده، ولی ما اصولاً وقتی که به راستی چیز تازهای داشته باشیم، و خاصه اینکه این تازگی تحول یافته هم باشد، (تحول به معنی تمام عیار) تمام معیارهای ما طبعاً عوض میشود.»(57).
منابع و پانویسها:
1- سخن مهدی اخوان ثالث دربارة نیما یوشیج. برگرفته ازگفت وگوی نگارنده با مهدی اخوان ثالث، برای روزنامه آیندگان (آیندگان ادبی)، چاپ شده در «چهار فصل» روزنامة کیهان، گرد آمده در صدای حیرت بیدار، گفت و گوهای (م.امید)، زیر نظر مرتضی کاخی، انتشارات زمستان، چاپ اول، تهران 1371، ص160
2- آریانپور، یحیی. از نیما تا روزگار ما، تاریخ ادب فارسی معاصر، ج 3، انتشارات زوار، چاپ اول، تهران 1374، ص. 12، به نقل از (خاطرات و خطرات، مهدیقلی هدایت، تهران 1329ش).
3- ناظمالاسلام کرمانی، محمد. تاریخ بیداری ایرانیان، دورة سه جلدی، ابن سینا، تهران 1333، ص. 268.
4- کسروی تبریزی، احمد. تاریخ مشروطة ایران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، تهران 1370 ص. 49.
5- تاریخ بیداری ایرانیان، ص. 381.
6- کسروی، همان جا، ص. 287.
7- آدمیت (دکتر)، فریدون. امیرکبیر و ایران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ ششم، تهران 1361، ص. 353.
8- همان جا، ص. 355-354 .
9- ناطق (دکتر)، هما. بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو، انتشارات خاوران، چاپ اول، پاریس، بهار 1371، ص. 74.
10- همان جا، ص. 75.
11- آریانپور، یحیی. از صبا تا نیما، شرکت سهامی کتابهای جیبی، با همکاری مؤسسة انتشارات فرانکلین، چاپ پنجم، ج 2، تهران 1357، ص. 436.
12- مسکوب، شاهرخ. داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع، چاپ دوم، نشر و پژوهش فرزان روز، تهران 1378، ص. 6.
13- همان جا، ص. 15.
14- سپانلو، محمدعلی. چهار شاعر آزادی، انتشارات افسانه، چاپ اول، سوئد، بهار 1372( 1994 )، ص. 44.
15- همان جا، ص. 20.
16- همان جا ، ص. 151-150.
17- همان جا ، ص. 152.
18- همان جا، ص. 154.
19- همان جا، ص. 159.
20- همان جا، ص. 158.
21- طاهباز، سیروس. زندگی و هنر نیما یوشیج (پر درد کوهستان)، انتشارات زریاب، چاپ دوم، تهران 1376، ص. 11.
22- همان جا، ص.14-13.
23- شاکری (زند)، خسرو. از اسلام انقلابی تا گولاگ، انتشارات پادزهر، تهران و فلورانس، ص. 13.
24- همان جا، ص. 18.
25- زندگی و هنر نیما یوشیج، ص. 14.
26- نامهها، از مجموعة آثار نیما یوشیج، گردآوری، نسخه برداری وتدوین: سیروس طاهباز، از انتشارات: دفترهای زمانه، چاپ اول، تهران 1368 ص. 427.
27- از اسلام انقلابی تا گولاگ، ص. 118-96.
28- نامهها. نامه به لادبن، ص. 349.
29- نامهها، ص. 369-368.
30- از اسلام انقلابی تا گولاگ، ص. 18. (دکتر خسرو شاکری در این باره مینویسد: «سیروس طاهباز که این نامه را به چاپ رسانده است نگارش این نامه را به نیما نسبت میدهد، به ویژه آن که نامه از آستارا ارسال شده بود. اما توجه دقیق به محتوای نامه، که عبارت است از نقد نوشتههای ارانی، نشان میدهد که نمیتواند کار نیما بوده باشد. زیرا نوشتة دیگری از او در دست نیست که معلوم دارد او به این مسائل علاقه داشته یا وارد بوده باشد؛ به راستی، نامههای قبلی وی یأس او را از مسائل سیاسی و اجتماعی کاملاً آشکار است.»). نگارنده بر این باور است، بر پایه محتوای همه نامههای نیما، که به همت سیروس طاهباز گردآوری شده، و نه بخشی از آنها که احتمالاً موضوع پژوهش آقای شاکری بوده است، نامة انتقادآمیز نیما بر کتاب معرفتالروح دکتر ارانی به خامة شخص نیما یوشیج است و «یأس او از مسائل سیاسی و اجتماعی» نه تنها نافی نسبت دادن این نامه به نیما نیست که در حقیقت در جهت تأیید آن است.
31- نامهها، ص. 468 و 465-464.
32- نامهها، ص. 660-657 .
33- آلاحمد، جلال. نیما چشم جلال بود، زیر نظر شمس آلاحمد، کتاب سیامک با همکاری نشر میترا، چاپ نخست، تهران1376، ص. آلاحمد 112-105.
34- همان جا، ص. 112.
35- از صبا تا نیما، ج 2، ص.46.
36- همان جا، ص. 469.
37- نامهها، ص. 98.
38- چهار شاعر آزادی، ص. 155.
39- نامهها، ص. 652.
40- همان جا، ص. 429.
41- همان جا، ص. 326- 325 و 330- 329.
42- چهار شاعر آزادی، ص. 283-282.
43- نامهها، ص. 100.
44- همان جا، ص. 55.
45- شفیعی کدکنی (دکتر)، محمدرضا. موسیقی شعر، انتشارات آگاه، چاپ ششم، تهران 1379، ص. 36 و30 و 24.
46- نامهها، ص. 221.
47- Dirkx Paul., Sociologie de la littérature, Armand Colin, Paris, 2000. p. 39-40.
48- Adorno Theodor W, Notes sur la Littérature, trad., de l’allemand par Sibylle Muller, Flammarion, Paris 1984, p. 46
49- از صبا تا نیما، ج 2، ، ص. 435-434.
50- دیوان ایرج میرزا، با مقدمة خسرو ایرج میرزا، کتابفروشی ایران، مریلند بهار 1371 (1992میلادی)، ص. 188-187.
51- میلانی (دکتر)، عباس. تجدد و تجدد ستیزی در ایران ، نشر اختران، چاپ سوم، تهران 1381، ص. 53-52 . به نقل از شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران، و کسروی، احمد. صوفیگری.
52- Hazard Paul., La Crise de la Conscience européenne, 1680-1715, Fayard, Paris, 1961.
53- دورانت، ویل و آریل. تاریخ تمدن، جلد نهم، ترجمه سهیل آذری، چاپ نهم، تهران 1382، ص 53.
54- یاد شده ج 7، ص. 207-206.
55- Tamine Joëlle et Hubert Marie-Claude., Dictionnaire de critique littéraire, Armand Colin, Paris 2002, p. 110.
56- نقره کار (دکتر)، مسعود، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری ایران، بررسی تاریخی ـ تحلیلی کانون نویسندگان ایران، چاپ اول، جلد پنجم، نشر باران، سوئد 2002م، ص. 722.
57- صدای حیرت بیدار، گفت و گوهای (م.امید)، ص. 162.
|