Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

پاورقی نویسان عصر پهلوی ـیک مصاحبه اختصاصی (!) با حسینقلی مستعان در فبعد چهارم

سیروس آموزگار
 

حسینقلی مستعان, بحق و بدون تردید سلطان پاورقی‌نویسی ایران بود. نثر لطیف و استوار وی و قدرت تخیـّل حیرت برانگیزش, او را در این عرصه پیشتاز و طلایه‌دار کرده بود.
وی در طول دوران سلسلة پهلوی, تقریباً همیشه قلم زد و کمی بعد از انقلاب روی در نقاب خاک کشید و بر روی همة پاورقی‌نویسان ایرانی به نحوی اثر گذاشت. در درازای این مدت، همة مدیران مجلات ایرانی تلاش می‌کردند که ویرا به نوشتن در نشریة خود جلب کنند. یکبار دکتررحمت مصطفوی مدیر روشنفکر که بعد از مدتها کوشش، موفق شده بود تا او را به نوشتن یک پاورقی در مجله خود راضی کند، در مقاله‌ای که به عنوان خیرمقدم به وی، در مجله روشنفکر نوشت، او را «هونوره بالزاک» ایران نامید. لیکن حسینقلی مستعان کمتر به بالزاک شبیه بود و اگر بتوان سبک خاص او را با یکی از نویسندگان فرنگ مقایسه کرد، وی بیشتر به آلکساندر دوما می‌برد تا به بالزاک. پرکاری، تخیـّل، نثر تمیز و جذاب، قدرت کشش خواننده و تنوع در کار، خصوصیاتی است که در این دو نویسنده مشترک است.
حسینقلی مستعان در برخورد با نویسندگان و داستان‌نویسان و پاورقی‌نگاران جوان, بسیار مهربان بود و با عطوفتی پدرانه کار آنها را تعقیب می کرد و خود را بحق بسیار بزرگتر از آن می‌دانست که با آنان رقابت ورزد.
اگر امروز حسینقلی مستعان زنده می‌بود، بیش از هر کس صلاحیت داشت تا درباره پاورقی‌نویسان ایران بنویسد. ولی اکنون که وی دیگر نیست، چرا در عالم تخیـّل که عرصة بلامنازع وی بود، به سراغ او نرویم و در فبعد چهارم زمان که از ازلیت تا ابدیت در یک ثانیه متبلور می‌شود, پای صحبت او ننشینیم و از وی دربارة پاورقی‌نویسان عصر پهلوی نپرسیم؟
این تذکر بجاست که من این مصاحبه خیالی را فقط از روی حافظه می‌نویسم و در این تبعیدگاه ناخواسته به هیچ نوع مدرک و سندی دسترسی ندارم و بنابراین چه بسا که در ذکر مطلبی دچار لغزش و خطا بشوم. از هر کسی که در این باره بیشتر می‌داند و از صحیح مطلبی که من به غلط نوشته‌ام خبر دارد، استدعا می‌کنم که از تصحیح اشتباه من دریغ نورزد.


- آقای حسینقلی مستعان یادتان هست اول بار من کجا شما را دیدم؟

ـ بدرستی چیزی یادم نمی‌آید ولی فکر می‌کنم منزل آقای دکترمصطفوی بود.

- کاملاً درست است. دکتر مصطفوی ماهی یکبار نویسندگان مجله روشنفکر را شام منزلش دعوت می‌کرد. وقتی شما هم تشریف آوردید که یک پاورقی در روشنفکر بنویسید، طبعاً شما را هم به شام دعوت کرد. من جائی گرفتار بودم و کمی دیر رسیدم. شما آن بالا روی کاناپه کنار فریدون خادم نشسته بودید و من همانجا کنار در, پهلوی دکترمصطفوی نشستم و به فاصله شروع کردم بلند بلند، به صحبت کردن. دیدم که شما خم شدید و آهسته از خادم پرسیدید، «این کیست»؟ و او اسم مرا به شما گفت. مطمئن بودم که قبلاً اسمی از من شنیده بودید ولی هیچوقت امکانی پیش نیامده بود که من حضورتان معرفی بشوم. بعد از شام لطف کردید و آمدید کنار من نشستید و خیلی تشویقم کردید. که طبعاً مرا خیلی خوشحال کرد و بعد به یکی از مقالات من اشاره کردید که در آن نوشته بودم صادق هدایت بی‌شک نویسنده بزرگی است ولی داستان‌نویس خوبی نیست.

ـ بله، درست است. یادم می‌آید.

- اختلاف شما با صادق هدایت از کجا شروع شد؟ اصلاً چرا شروع شد؟ شما دو تا که در یک رشته قلم نمی‌زدید؟

ـ قرار ما این بود که دربارة پاورقی‌نویس‌ها صحبت کنیم.

- بله ... بله ... البته ... ولی این مطلب هم به موضوع بحث ما ارتباط دارد. زیرا اختلاف شما با صادق هدایت، طرفداران و دوستداران او را علیه شما برانگیخت و برای سالهای متمادی شما به صورت مظهر بازاری‌نویسی در ایران مشهور شدید, در حالیکه صادقانه باید اعتراف کرد که چنین نبود و شما یکی از بهترین داستان‌نویس‌های ایران بودید.

ـ اولاً باید بگویم که خود صادق هدایت هم یکی از پاورقی‌نویسان ایران بود. شاید این مطلب را خیلی‌ها ندانند. ولی معروف‌ترین اثر وی یعنی «بوف‌کور» اولین بار به صورت پاورقی در روزنامة «ایران» به مدیریت زین‌العابدین رهنما چاپ شد و اصولاً تصور اینکه پاورقی‌نویسی یعنی بنجل‌نویسی تصور بسیار غلطی است. پاورقی هم مثل هر آفرینش هنری دیگری است. حاصل کار ممکن است خوب باشد ممکن است بد باشد و حتی ممکن است نبوغ‌آسا باشد. چه کسی ممکن است تصور کند که کتاب تاریخی «دزیره» به قلم «آن ماری سلینکو» نویسندة سوئدی که اول بار به صورت یک پاورقی در یک مجله سوئدی منتشر شد و با آن ظرافت تحسین برانگیز، حوادث تاریخی دوران ناپلئون را در اروپا مورد تجزیه و تحلیل قرار داد یک کار بنجل بازاری باشد؟

- از اختلاف خودتان با صادق هدایت می‌گفتید.

ـ عرض شود، در اواخر دوران رضاشاه اوّل، من مجله‌ای را به نام راه‌زندگی منتشر می‌کردم که به دلیل شرایط خاص سیاسی آن زمان، بار اصلی کار روی داستان بود. اینکار توجه عامه را به خود جلب کرد و من به فکر افتادم که با امضای مستعار ح. م. حمید کتاب‌های کوچکی را به قطع جیبی و به طور مرتب ماهانه منتشر کنم که در واقع رمان‌های کوچک و کوتاهی بود. اینکار هم گرفت و مردم از آن به شدت استقبال کردند. در آن زمان یک گروه نویسندگان قدیمی بودند و از جمله سعید نفیسی و رشید یاسمی و عباس اقبال که به گروه سبعه معروف بودند و کارشان ور رفتن به متون قدیمی و نوشتن مقالات ادبی بود و انجام کارهای ادبی و تحقیقی و در مقابل آنها یک گروه چهارنفری نویسندگان باصطلاح فمـدرن بودند که به طنز به نام گروه ربعه شهرت داشتند که صادق هدایت و سه تن از دوستانش آنرا تشکیل داده بودند و کارشان آشنا ساختن جامعه ایرانی با ادبیات فمدرن و داستان‌نویسی فمدرن و حتی تحقیقات فمدرن بود و کارهای با ارزشی هم می‌کردند. این وسط‌، ناگهان یک نویسنده تازه به نام حسینقلی مستعان پیدا شد که توی هیچکدام از این دو دسته جا نمی‌گرفت و در عین توجه نسل تازه کتابخوان‌های ایرانی را جلب کرده بود و بخصوص این کتابهای ماهانه‌اش سخت مورد توجه بود و هر دو گروه سعی می‌کردند این کار تازه را بفهمند و اگر ممکن است آنرا به نقد بکشند.

- فکر نمی کنم که قصد بدخواهانه‌ای درمیان بوده باشد.

ـ شاید نه. ولی در آن زمان و با شور و شرهای جوانی, من از اینکار خوشم نمی‌آمد. بخصوص که در همان زمان یکی از همین داستان‌های ماهانه‌ام به نام «ناز» منتشر شد, که البته شاهکار نبود و اعتراف می‌کنم که از نظر داستان نویسی اشکالاتی هم داشت. ولی صادق هدایت این کتاب را گرفت و برای آن یک نقد بسیار تند نوشت که اگر یک خواننده معمولی که به سابقه کار دو طرف آشنائی نداشت آنرا می‌خواند تصور می‌کرد که من جنایتکارانه، از یک سازمان مافیائی جهانی پولی گرفته‌ام تا ادبیات جوان، شکننده و بی تجربة نوین ایران را به لجن بکشم. من عکس‌العمل تندی نشان دادم که طبعاً به طرفداران صادق هدایت خوش نیامد و ناگهان من به صورت بز سفید گله گوسفندان درآمدم و هر کس که می‌خواست شهرتی به‌هم زند و ادعای روشنفکری بکند کار خود را از حمله به من شروع می‌کرد. خوب، این ماجرا، اساس کار بود که بتدریج ماده کرد و ما به صورت دو دشمن ادبی درآمدیم و بعد از مرگ فپرهیجان صادق هدایت, طرفداران او با معرفی من به عنوان اوج ابتذال، می‌خواستند این فکر را در اجتماع به وجود بیاورند که مسئول واقعی خودکشی هدایت, جامعة بنجل‌پسند ایران است و برای چنین جامعه‌ای حسینقلی مستعان برازنده و در خور است، نه صادق هدایت. آیا واقعاً چنین است؟ آیا در عرصه ادبی مثلاً فرانسه، الکساندر دوما جای گوستاو فلوبر را تنگ کرده است؟ آیا در انگلستان والتر اسکات مانعی در مقابل رشد میلتون است؟ اینها هرکدام به رشتة خودشان تعلق دارند.

- درست است. ولی خود شما هم گاهی در مقابل صادق هدایت تلخ بودید.

ـ قبول دارم. لطف فبعد چهارم در همین است که آدم از بندف خواست‌های حقیر خودش آزاد می‌شود و همه چیز را فراموش می‌کند.

- برگردیم به پاورقی نویسی در ایران. در این مورد چه می‌توانید بگویید؟

ـ بنظر من اول باید بدانیم که پاورقی یعنی چه؟ ببینید، تعریف دقیق و علمی داستان عبارت است از شرح برخورد «خواست» و «مانع». این یعنی داستان. داستان کوتاه عبارت از شرح تقابل یک خواست و یک مانع است و رمان یا داستان بلند عبارت از برخورد یک خواست و یک مانع کلی است که در تمام رمان و در طول تمام داستان بلند بر کل حوادث حاکم است ولی در عین حال، به عنوان زینت و ایجاد کشش در داستان به چندین خواست و مانع فرعی هم در آن اشاره می‌شود. اما پاورقی نوع خاصی از رمان است. به این معنا که ابزاری برای وفادار و پای‌بند کردن خواننده است. شما قصه‌ای را تعریف می‌کنید و سربزنگاه شرح ماجرا را متوقف می‌کنید تا خواننده برای دانستن ادامه آن، شماره بعدی نشریه را هم بخرد و بخواند و برای اینکه خواننده خیلی هم احساس غبن نکند، یک گره هم در همان شماره مطرح و حل می‌شود. بنابراین هر شماره پاورقی در عین اینکه کل داستان را به پیش می‌برد، آخرین انتریک شماره قبل را حل می‌کند, یک مسئله مطرح می‌کند و آنرا هم حل می‌کند و بعد یک مسئله به وجود می‌آورد و حل آن را به شمارة بعد موکول می‌کند. این یعنی پاورقی.

- اینجور قصه گفتن در ایران بی سابقه نیست.

ـ بله، حق با شماست. ما سابقة گفتاری این نوع نقل داستان را در ایران داریم که دو تا از آن‌ها سخت معروف است. یکی هزار و یکشب و یکی امیرارسلان.

- شما هزار و یکشب را یک قصه ایرانی می‌دانید؟

ـ البته که نه. هزار و یکشب در اصل یک قصه هندی است که بعد از ایران عبور کرده و به منطقه عربی زبان رفته و از آن جا دوباره به ایران برگشته است. ولی ایرانی‌ها بر روی آن بسیار اثر گذاشته‌اند. حال صرف نظر از ریشه و اساس قصه، هزار و یکشب یک پاورقی است. یک داستان کلی وجود دارد در مورد خلیفه‌ای که زنان خود را در فردای شب زفاف می‌کفشت و یک زن بنام شهرزاد که می‌خواهد از چنگ این سرنوشت محتوم و ناخواستنی نجات پیدا کند و زنده بماند و برای اینکار هر شب داستانی می‌گوید و در حساس‌ترین نقطه آن، از گفتن باز می‌ایستد و ادامه آن را به فردا شب موکول می‌کند و شب بعد بقیه داستان قبلی را می‌گوید و به پایان می‌رساند و بعد داستانی تازه شروع می‌کند و آنرا نیز در نیمه رها می‌کند و بقیه را به فردا شب وا می‌گذارد. یک پاورقی شفاهی کامل.

- پاورقی شفاهی هم از آن حرفهاست.

ـ امیرارسلان هم همینطور. نقیب‌الممالک داستانی را ساخته و پرداخته است که شرح عشق امیرارسلان به فرخ لقاست و مخالفت پطرس‌شاه و قمر وزیر و حمایت‌های بیدریغ شمس وزیر. ولی هر شب قصه در حساس‌ترین نقطه ‌رها می‌شود و روایت بقیة آن به فردا شب موکول می‌شود و شاه هر شب با اشتیاق نقیب‌الممالک را فرا می‌خواند تا دنباله داستان را بشنود. لیکن در این میان, ما یک مستمع مشتاق دیگر هم داریم که باقی ماندن این کتاب مستطاب, مرهون حضور اوست. او یکی از دختران شاه است که او هم هر شب با اشتیاق به قصه گوش می‌کند و فردای آن روز آنچه را که شنیده است می‌نویسد تا بالاخره وقتی قصه به پایان می‌رسد، کتاب امیرارسلان هم فراهم آمده است. که بارها و بارها در ایران به چاپ رسید و ترجمه آن به عربی و فترکی نیز چاپ و منتشر شده است.

- آیا نقالی را هم می‌توان از همین نوع پاورقی‌ها دانست؟

ـ نه، فکر نمی‌کنم. چون در پاورقی هدف مشتاق و تشنه نگهداشتن خواننده و در مثال ما شنونده است. در حالیکه در نقالی پایان و ادامه داستان را تقریباً همه می‌دانند و فقط هنر نقال و ریزه‌کاری‌های اوست که حضار را به دنبال می‌کشد و آنها را روز بعد نیز به قهوه‌خانه می‌آورد.

- بسیار خوب. اولین پاورقی ایرانی، پاورقی نوشته، یعنی داستان دنباله‌داری که معمولاً در قسمت پایین یکی از صفحات داخلی روزنامه چاپ می‌شد و بهمین دلیل هم به پاورقی معروف شده است، کدام است؟

ـ تا آنجا که حافظه من یاری می‌کند، قصة معروف تهران مخوف نوشته مشفق‌کاظمی باید اولین پاورقی ایرانی ایران باشد. ماجرا مال اوایل دوران سلسله پهلوی است. داستانی بود که سخت گرفت و بعداً به صورت کتاب هم منتشر شد. یکی دیگر از اولین پاورقی‌های ایرانی را خود من نوشته‌ام بنام ماجرای دل که آنهم بعداً به صورت کتاب منتشر شد.

- فقط همین؟ یعنی پاورقی‌های مهم دیگری نبود؟

ـ چه جور برایتان توضیح بدهم. در دوران رضاشاه اول، تیراژ، دلمشغولی اصلی صاحبان روزنامه‌ها نبود. هدف اصلی زنده ماندن نشریه بود و جهیدن از دست سانسور حاکم. که گاه شکل‌های مضحک به خود می‌گرفت. ولی خوب بعضی از روزنامه‌ها و مجلات از پاورقی‌های خارجی هم استفاده می‌کردند. رشد اصلی پاورقی‌نویسی از بعد از شهریور 1320 آغاز شد.

- که خود شما مهره اصلی و اساسی آن بودید.

ـ و یک نفر دیگر که اگر اسم ببرم تعجب خواهید کرد. ذبیح‌الله منصوری.

- ذبیح‌الله منصوری؟ پاورقی‌نویس ایرانی؟

ـ کاملاً. همة ما این مطلب را شنیده‌ایم و می‌دانیم که نیمی از آنچه ذبیح‌الله منصوری به اسم ترجمه می‌نوشت، نوشته خود او بود. حتی به نظر من «نیم» هم برآورد کمی است. خود شما یکبار برای من تعریف کردید که امیرانی یک جزوة سی چهل صفحه‌ای را برای ترجمه به وی داد و او آن را در سی چهل شماره خواندنیها ترجمه کرد و بعداً هم به صورت یک کتاب قطور در ایران چاپ شد.

- بله، درست است. من خودم آنروز حضور داشتم. یکبار دیگر نیز در همین فرانسه, یک روز دکترمحمدعلی امیرمعزی را که به یقین یکی از نامداران ایرانی معاصر است، دیدم و به وی گفتم که در ایران کتاب خداوند الموت ذبیح‌الله منصوری را که ترجمه از یک نویسندة فرانسوی بنام پل آمر است خوانده‌ام و خیلی خوشم آمده است و می‌خواهم اصل کتاب را به فرانسه بخوانم. دکتر معزی غش غش خندید و گفت آن کتاب در واقع مقاله‌ای بیش نیست و ملحقات خود منصوری آنرا به صورت آن کتاب قطور در آورده است.

ـ به هر حال، اصل ماجرا هر چه باشد، هنر ذبیح‌الله منصوری را نمی‌توان انکار کرد و اگر نه همه کتابهایش، لااقل قسمت اعظم آن‌ها نوشته خود اوست و از این نظر باید او را هم جزو پاورقی‌نویس‌های ایرانی به حساب آورد.

- قضاوت در این مورد کار آسانی نیست و باید با حوصله‌ای زیاد به تک تک کتابهایش دسترسی داشت و ترجمه را با اصل مقایسه کرد و دید که تا چه اندازه از متن آن الحاقات خود ذبیح‌الله منصوری است. ولی در یک مورد من شخصاً هیچ تردیدی ندارم و آن اینکه شما و ذبیح‌الله منصوری حق بزرگی بر گردن ایرانیان اهل مطالعه دارید. زیرا بسیاری از اینان از طریق نوشته‌های خواندنی شما دو نفر به مطالعه و خواندن کتاب علاقمند شده‌اند. دیگر چه کسی را از پاورقی‌نویسان آغاز دهه بیست می‌توانید اسم ببرید؟

ـ صادق هدایت و پاورقی بوف‌کور را در روزنامه ایران گفتم. در این مورد خود زین‌العابدین رهنما را هم باید اسم برد با پاورقی درخشانش به نام «پیامبر» که کار بسیار جالبی است. وی زندگی پیغمبر اسلام را به صورت یک داستان جذاب و پرکشش درآورده است با یک نثر مطنطن و جذاب. من خودم شاهد بودم که خوانندگان روزنامه ایران، بمحض خریدن روزنامه قبل از هر مطلب دیگر پاورقی پیامبر را می‌خواندند. اگر بعضی اضطرارهای طبیعی را که نوشتن شرح حال پیغمبر به نویسنده تحمیل می‌کند کنار بگذاریم، کار رهنما قابل مقایسه با کار بیوگرافی نویس‌های اروپائی است. حتی بهترینشان.

- و کارهای دیگر؟

ـ در آن روزگاران آغاز دهه بیست، دو تا مجله معروف در تهران منتشر می‌شد به نام اطلاعات هفتگی و ترقی و مایه رونق کار این دو مجله دو پاورقی نویس معروف بود. جواد فاضل در اطلاعات هفتگی و ابراهیم مدرسی در ترقی.

- کدام یک از این دو تا معروف‌تر بودند؟

ـ فرق می‌کرد. جواد فاضل که کار خودش را در مطبوعات به عنوان مترجم از زبان عربی شروع کرده بود، بعداً به اطلاعات هفتگی آمد. ابتدا مقالات کوتاهی درباره مطالبی باب طبع خانم‌ها می‌نوشت و بعد از آنکه شهرتی یافت، قصه‌های دخترخانم‌پسند, از نوع عشق و عاشقی‌های سوزناک دهه بیست می‌نوشت که بسیار گفل کرد و وی را سخت مشهور کرد و بتدریج نوشتن مطالب متنوع دیگری را هم در مجله شروع کرد و به صورت «آس» مجله درآمد. وقتی مجید دوامی سردبیر اطلاعات هفتگی شد و می‌خواست نسل تازه‌ای از نویسندگان جوان را وارد هیأت تحریریه مجله کند، با جواد فاضل صحبت کرد و قرار گذاشت درست به همان اندازه که از نوشتن همه آن مطالب متنوع در مجله حق‌التحریر می‌گرفت به وی بپردازد و او فقط نوشتن دو صفحه ارتباط با خوانندگان را به عهده بگیرد و جواد فاضل این پیشنهاد را پذیرفت. لیکن بعد از یکسالی نام او از خاطر «بی‌وفای» خوانندگان مجله زدوده شد و او با همه تلاشی که کرد دیگر نتوانست نام پیشین خود را به دست بیاورد و بالاخره نیز در گمنامی تمام زندگی را بدرود گفت.

- اما ابراهیم مدرسی؟

ـ ابراهیم مدرسی در عین حال سردبیر مجله ترقی بود و در آن واحد, سه چهار تا پاورقی هم برای مجله می‌نوشت. مخاطب ترقی و شخص ابراهیم مدرسی البته دخترخانم‌ها نبودند گو اینکه وی برای جلب این گروه از خوانندگان، حتی برای اولین بار یک مسابقه زیبائی بین خانم‌های خواننده مجله برپا کرد و یک دخترخانمی را هم به عنوان برنده معرفی کرد و عکس وی روی جلد مجله هم چاپ شد. ولی استخوان‌بندی اصلی خوانندگان ترقی را بیشتر مردان و عاقله مردان تشکیل می‌دادند و پاورقی‌های ابراهیم مدرسی و بخصوص پاورقی‌های تاریخی او خیلی هواخواه داشت. یادم هست که یک سرهنگ بازنشسته که اسمش را فراموش کرده‌ام، نیز برای ترقی پاورقی می‌نوشت.

- من این آقای ابراهیم مدرسی یا بهتر بگویم دکترابراهیم مدرسی را از نزدیک می‌شناختم و بعدها مدتی هر دو در یک دانشکده درس می‌دادیم.

ـ بله ابراهیم مدرسی حتی قبل از تعطیل قطعی ترقی از سردبیری مجله کنار رفت و دیگر هم در کار داستان‌نویسی طبع آزمائی نکرد و عاقبت به خیر شد.

- آن روزها سعید نفیسی هم گاهی پاورقی می‌نوشت.

ـ بله، ولی نه به صورت حرفه‌ای. سعید نفیسی به یکی از خانواده‌های متشخص ایران تعلق داشت و جزو استادان صاحب نام دانشگاه بود و حتی مدتی عضو آن گروه ادبای سبعه بود و به همین دلیل از ماجراهای پشت‌پرده, بسیار می‌دانست و طبعاً در زندگی اختلافاتی با کسانی پیدا می‌کرد و داستانهائی که به صورت پاورقی در مجلات مختلف می‌نوشت بیشتر حالت اسلحه‌ای برای جنگ و تسویه‌حساب بود. سعید نفیسی نویسنده برجسته‌ای بود ولی به عنوان یک پاورقی‌نویس موفق هیچوقت مطرح نشد. حتی بعدها که به صورت حرفه‌ای‌تر کارش را در سپید و سیاه ادامه داد، همیشه از او به عنوان یک ادیب دانشمند یاد می‌شد و نه یک داستان نویس.

- اینرا به عنوان تعریف از او می‌گویید؟

ـ نه تعریف و نه تکذیب. فقط به عنوان یک ویژگی. بهتر است که آدم در رشته‌ای که می‌تواند بیشتر بدرخشد، کار کند. فقط همین.

- در همین مواقع بود که ناگهان یک نابغة پاورقی‌نویس درخشید. یک نویسنده معروف قدیمی که به پاورقی‌نویسی روی آورد و در مجله تهران مصور با سه امضای مستعار مختلف: «یکی از نویسندگان» و «حبیب» و «انوشه» به نوشتن چندین پاورقی پرداخت. شما آقای حسینقلی مستعان!

ـ بله، همینطور است. اگر از تعارف‌های شما صرف نظر کنیم در عمل همین اتفاق افتاد.

- نثر محکم، جمله‌بندی‌های درست. مکالمات منطقی و یک تخیـّل بی‌نظیر. اصلاً هم تعارف نمی‌کنم.

ـ خیلی ممنون. ولی موقعیت زمانی و مکانی را هم باید در نظر گرفت. آن روزها که وسایل تفریح به معنای واقعی امروزی وجود نداشت. چند تا سینمای درب و داغون که فیلم‌های صد تا یک غاز نشان می‌دادند. یکی دو تا تماشاخانه و چند تا کافه و دو خیابان اسلامبول و لاله‌زار برای قدم ‌زدن‌های بی‌هدف و تمام نشدنی. تازه همة اینها هم در تهران. وگرنه بسیاری از شهرها حتی یک سینما هم نداشتند و خواندن مجلات و بخصوص پاورقی‌های آن, سرگرمی اصلی مردم را تشکیل می‌داد.

- کاملاً درست است.

ـ یادم می‌آید من وقتی پاورقی آفت را می‌نوشتم، شرح ماجراهای آقا‌بالاخان، قهرمان اصلی داستان، نفقل همه مجالس بود. در میهمانی‌ها حاضران درباره سرنوشت شخصیت‌های پاورقی‌های من بحث و صحبت و حتی مجادله می‌کردند. البته کم و بیش اوضاع سیاسی مملکت هم به این ماجرا کمک می‌کرد.

- فکر می‌کنم هیچکدام از پاورقی‌های شما به اندازه «آفت» موفق نبود. یادم می‌آید که یک روز ما دربارة این پاورقی شما با هم صحبت می‌کردیم.

ـ صحبت که چه عرض کنم من شکایت می‌کردم و شما گوش. کتاب «شوهر آهوخانم» آقای محمدعلی افغانی که برایش صادقانه خیلی احترام دارم, منتشر شده بود و نجف دریابندری در یک نقد بر این کتاب، نوشته بود که «شوهر آهوخانم» اولین رمان واقعی ایرانی است. من دربارة سایر نوشته‌هایم حرفی نمی‌زنم. ولی آیا رمان «آفت» اولین رمان واقعی فارسی ایرانی نمی‌توانست باشد؟ با ماجراهای کاملاً بدیع. با قهرمان‌های جذاب و منطقی. با نثر بهر حال خوب فارسی. اشکال «آفت» کجا بود که نمی‌توانست اولین رمان واقعی ایرانی باشد؟

- پاورقی بودنش. متأسفانه مردم پاورقی را جدی نمی‌گیرند.

ـ شاید، ولی پس چرا همة داستان نویس‌های ایران سعی می‌کردند که حتماً یک پاورقی هم بنویسند؟ حتی صادق هدایت. نخندید! من دعوای کهنه با او را مطرح نمی‌کنم. «حاجی آقا» بنظر شما یک پاورقی نیست؟

- از موضوعات خوب حرف بزنیم. به هرحال در عرصه پاورقی‌نویسی شما بدون تردید اولین هستید و بهترین و راه تازه‌ای را در این مسیر باز کردید.

ـ قبل از اینکه به مطالب دیگر بپردازیم، بگذارید به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه وقتی نوشتن داستان‌های دنباله‌دار در ایران مرسوم شد و جای خودش را باز کرد، نوع دیگری از پاورقی غیر داستانی هم مرسوم شد. بعضی از نویسندگان سراغ مردان مشهور سیاسی رفتند و خاطرات آنها را درست با همان روش‌های شناخته شده پاورقی‌نویسی، شنیدند و نوشتند و چاپ کردند. کریم روشنان در همان مجله تهران مصور، شرح ماجرای واقعی تلاش روسیه شوروی را برای اینکه از او یک جاسوس بسازد، نوشت حسین فرزانه احضار روح و روش‌های کار در این زمینه را نزدیک به سه سال در مجله اطلاعات هفتگی نوشت و حتی علی دشتی این اواخر، مطالب دنباله‌داری درباره دو پادشاه سلسله پهلوی در روزنامه اطلاعات چاپ کرد که بعداً به صورت کتابی بنام «پنجاه‌وپنج» که اشاره به پنجاه‌وپنج سال دوران طلائی پهلوی‌ها بود منتشر شد و طفلک پیرمرد نازنین را به خاطر این کتاب و کتاب بیست و سه سال که آنهم به صورت پاورقی در مجله کاوه منتشر شده بود، چه بیرحمانه و چه غیرانسانی آزار دادند.

- بیچاره پیرمرد! و بدبخت جلادانش!

ـ به بحث خودمان برگردیم. در همان زمان‌ها که من در تهران مصور پاورقی می‌نوشتم و کار پاورقی‌نویسی عجیب سکه شده بود، یک پاورقی‌نویس درخشان دیگر هم ظهور کرد. اگر به لطف خاص «دکتر مصطفوی» من لقب «بالزاک» ایران را گرفتم. این یکی بدون شک «ژول ورن» ایرانی است: آقای حمزه سردادور.

- متأسفانه اسم این نویسندگان بزرگ و صاحب نام، از خاطرة نسل جدید زدوده شده است. کسی دیگر آنها را بخاطر نمی‌آورد.

ـ چه بد! حمزه سردادور داستانی را در مجلة اطلاعات هفتگی شروع کرد به نام «چشمه ‌آب‌حیات» که شما نمی‌توانید مجسم کنید چه موقعیت حیرت‌انگیزی در ایران پیدا کرد. خواننده‌ها مجله را از روزنامه فروش می‌خریدند و همان‌جا کنار خیابان می‌ایستادند و دنبالة داستان را می‌خواندند. داستان این پاورقی این بود که در گوشه‌ای از کویرلوت چشمه آب‌حیاتی وجود دارد. و یک عده در همان حوالی زندگی می‌کنند و از آب این چشمه می‌خورند و عمر جاودان دارند و از نظر علمی بسیار پیشرفته‌اند تا حدی که چشمه و خودشان و شهرشان را می‌توانند با وسایل علمی از نظرها دور نگه دارند. شاید باور نکنید ولی عده‌ای واقعاً به راه افتادند که بروند و این چشمه را پیدا کنند. حتی عده‌ای از عابران کویر ادعا کردند که در سفرهای خود به بعضی از اهالی این شهر برخورده‌اند. این نویسندة واقعاً هنرمند بعد از به پایان آوردن این پاورقی، پاورقی دیگری به اسم کیمیاگران را شروع کرد و بعد از پایان آن، تا آنجا که من خبر دارم دیگر قصه‌ای ننوشت تا درگذشت. نویسندة واقعاً بزرگی بود.

- آیا در روزنامه‌های یومیه هم پاورقی چاپ می‌شد؟

ـ البته، گفتم که پاورقی نویسی، روشی است برای پای‌بند کردن خواننده. هر نشریه‌ای که بتواند، حتماً، از این روش استفاده می‌کند. مثلاً در روزنامه اطلاعات، یک پاورقی بسیار موفق بنام ده نفر قزلباش منتشر می‌شد که استادحسین مسرور آنرا می‌نوشت و قصه از نوع ماجراهای شوالیه‌گری فرنگی‌ها بود. ولی رنگ و بوی کاملاً ایرانی داشت و بعضی از حوادث واقعی تاریخی در آن گنجانده شده بود که داستان را جذاب‌تر می‌کرد. متأسفانه حسین مسرور بعد از به پایان آوردن این پاورقی، دیگر در این زمینه کار نکرد و اصلاً تا آنجا که من اطلاع دارم داستان‌نویسی را کنار گذاشت و حتی اصرار آقای نصرت‌الله معینیان که سعی داشت او را به داستان‌نویسی برای رادیو بکشاند، ناموفق ماند. ولی همین امتناع او به نحوی به نفع عالم پاورقی‌نویسی تمام شد.

- چطور؟

ـ عرض شود، پاورقی ده نفر قزلباش تیراژ روزنامه اطلاعات را به نحو چشمگیری زیاد کرده بود. و به همین دلیل بعد از پایان آن، روزنامه اصرار داشت که او یک پاورقی دیگر را شروع کند. ولی حسین مسرور دو پا در یک کفش کرده بود که دیگر ننویسد. وقتی اصرار روزنامه به نتیجه‌ای نرسید، دست به دامان احمد احرار شدند که او جای خالی پاورقی «ده نفر قزلباش» را پرکند. احرار با بی‌میلی یک پاورقی تاریخی در اطلاعات شروع کرد که عنوانش را فراموش کرده‌ام. ولی نثر زیبا و منسجم احمد احرار و احاطة وی به وقایع تاریخی ایران و ساختمانهای منطقی و درستی که وی برای داستان‌هایش می‌ریخت باعث شد که نه تنها آن پاورقی، بلکه همة پاورقی‌های تاریخی بعدی او با موفقیت مطلق روبرو شود. این پاورقی‌ها که بعداً به صورت کتاب هم منتشر شد، بسیار خوب فروش رفت و حتی هم اکنون نیز بی اجازه نویسنده، این کتابها در ایران به صورت غیرقانونی مرتباً تجدید چاپ می‌شوند.

- عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

ـ آه ... چه عدوئی؟! طفلک حسین مسرور آدم بسیار ملایم و مطبوع و بی آزار و نجیب بود. و هرگز نشنیده‌ام که در حق کسی عداوتی کرده باشد.

- آن روزها سروکله یک مستعان دیگر هم در مطبوعات ایران پیدا شد.

ـ بله، ایرج مستعان. برادرزاده خود من. که بعدها خیلی هم اسم و رسم پیدا کرد. البته در آغاز کار, من یکی دو جا سفارش او را به مدیران نشریات کردم ولی بعدها هر شهرتی که پیدا کرد بخاطر استعداد خودش بود. ایرج کارش را در مجله فردوسی شروع کرد و با چند تا داستان کوتاه و یک پاورقی بنام «مرسده» اسمش سر زبان‌ها افتاد. بعداً از مجلة فردوسی رفت و سردبیر مجله اطلاعات بانوان شد. آن روزها شروع رقابت سخت بین مجله زنان اطلاعات یعنی اطلاعات‌بانوان و مجله زنان کیهان به نام زن‌روز بود. در مقام سردبیری، طبعاً ایرج مستعان یکی دو تا پاورقی نیز در اطلاعات‌بانوان می‌نوشت. یکبار برای نوشتن یکی از پاورقی‌های خودش و در واقع آخرین پاورقی‌اش، از یک فتو رمان فرانسوی الهام گرفته بود که در کار مطبوعات، کاری معمولی و متداول و مشروع است. ولی رقبا و آتش بیاران معرکه، این مطلب کوچک را علم کردند و از هر طرف به وی حمله بردند. این ماجرا وی را خیلی آزرد و نه تنها بعد از به پایان رساندن آن پاورقی، پاورقی دیگری ننوشت، بلکه حتی سردبیری مجله اطلاعات‌بانوان را نیز رها کرد. در اینجا مجید دوامی سردبیر زن‌روز، مردانگی مطبوعاتی جالبی از خود نشان داد و بی‌توجه به خصومت‌ها و رقابت‌های پیشین دو مجله صاحب نام زنان، از وی دعوت کرد که به هیات تحریریه زن‌روز بپیوندد و تهیه مطالب هشت صفحه از مجله را به طور مستقل به عهده بگیرد. ایرج مستعان اینکار را کرد و در آن جا هم کارش گرفت و بعد از انقلاب که همه این مجلات دچار تحول ریشه‌ای شدند، طبعاً ایرج مستعان هم مدتی خانه‌نشین شد و بعد نوشتن سلسله مقالاتی تاریخی را در مجلات مسلمان شده و روسری سرکردة ایران شروع کرد و قصد داشت مجموعة این مقالات را در یک کتاب گردآوری کند که عمرش وفا نکرد و درگذشت.

- قربانیان واقعی انقلاب اینها هستند.

ـ این که یکی از عاقبت بخیران پاورقی نویس‌ها به شمار می‌رود. شما نمی‌دانید که چه بر سر یک پاورقی‌نویس معروف دیگر ایران آمد. نمی‌توانید حتی تصورش را بکنید.

-کدام یکی؟

ـ منوچهر مطیعی.

- منوچهر مطیعی. می‌دانم که کارش را از مجله نیروی هوائی شروع کرد و بعد مدتی در مجله آتش مطلب می‌نوشت. بعد به سپید و سیاه رفت و بعد رادیو و بعد زن‌روز.

ـ خوب، این ظاهر قضیه است. اما بعد از آنکه تلویزیون به ایران آمد و بطور کاملاً بدیهی تماشاگران خاص خودش را پیدا کرد، نوع دیگری از «پاورقی دیداری» در ایران به وجود آمد. قصه‌های دنباله‌داری که بنگاه‌های تلویزیونی جهانی با صرف میلیون‌ها دلار تهیه می‌کردند. بهترین سناریونویس‌ها داستان‌هایشان را می‌نوشتند، بهترین کارگردان‌ها تهیه‌اش را به عهده می‌گرفتند و بهترین هنرپیشه‌ها در نقش قهرمان‌های آن ظاهر می‌شدند. این رقیب تازه‌نفس بسیار قوی بود و پاورقی‌نویسان حرفه‌ای را به معنای واقعی دچار زحمت کرده بود. بعضی از پاورقی‌نویس‌ها برای مقابله با حریف تازه، صحنه‌های بی‌پروای جنسی را وارد داستان‌هایشان کردند و به عرصه‌های تازه‌ای در موضوعات قصه‌های خودشان وارد شدند. یکی از این‌ها که در کار خودش بسیار هم موفق شد منوچهر مطیعی بود. ولی او که طبعاً از این روش خودش، خیلی هم راضی نبود، در عین‌حال، برای ایجاد موازنه، سلسله پاورقی‌هائی را در شرح حال پیامبران شروع کرد که بیشتر آنها هم در مجله سپید و سیاه منتشر می‌شد. طبیعی است که بعد از انقلاب و با ورود انبوه ریاکارانف جانماز آب‌کش به عرصه مطبوعات، منوچهر مطیعی یکی از اولین قربانی‌ها باشد. او ناگهان همه کارهایش را در همه مطبوعات ایران از دست داد. مطیعی جزو کسانی بود که جز مطبوعات شغل دیگری نداشت و جز از طریق قلم‌زنی از جای دیگری درآمدی به دست نمی‌آورد. در نتیجه ناگهان درآمدش به صفر مطلق تنزل کرد. مدتی به این در و آن در زد تا شاید در جائی، گوشه‌ای، روزنامه‌ای دوباره به قلمزنی بپردازد. ولی همه جا گفتند که ممنوع‌القلم است و حق نوشتن حتی یک کلمه و حتی با اسم مستعار را ندارد.

- چه فاجعه‌ای!

ـ منوچهر مطیعی مدتی از پس‌انداز خورد و مدتی از این و آن و دوستان و آشنایان وام گرفت ولی اینها راه حل واقعی مشکل وی نبود. بالاخره، با پادرمیانی یکی از دوستان، توانست از وزیراطلاعات وقت که بعدها یکی از صاحب مقام‌های درجه اول مملکت شد و بعد از حل تمام مشکلات داخلی به فکر حل اختلافات موجود بین تمدن‌ها افتاد، وقت ملاقاتی بگیرد. به دیدار او رفت و به وی توضیح داد که او جز قلم‌زنی حرفة دیگری ندارد و نمی‌شناسد و اگر نوشتن بعضی از قصه‌های بی‌پرده او را بر وی ایراد می‌گیرند فراموش نکنند که او سلسله داستان‌های پیامبران خدا را هم نوشته است و بسیاری از نمایشنامه‌های مذهبی رادیو به قلم اوست و اگر همة اینها را در ترازو بگذارند، شاید کفة «نیکی»‌های او سنگین‌تر باشد. از آن گذشته او که نمی‌تواند گرسنه بماند. بالاخره باید از جائی درآمدی حاصل کند. صاحب‌مقام، خشک و بی‌انصاف گفته بود که از دست وی کاری ساخته نیست. یا باید به قم برود و در آن جا در حمامی غسل توبه کند و پیش یکی از مراجع تقلید از گذشته‌های خود ابراز پشیمانی کند و آب‌توبه به سر بریزد تا بار دیگر بتواند در چهارچوب مقررات جمهوری اسلامی به قلم زنی بپردازد و یا از گرسنگی قالب از جان تهی کند.

- خدای من! به این تلخی!

ـ منوچهر مطیعی مرگ را ترجیح داد. به خانه بازگشت و خودش را کشت. من گاه با خودم فکر می‌کنم که مرز فاجعه‌های انسانی تا کجا می‌تواند کشیده شده باشد. در طول تاریخ، قدرت‌ها بارها و بارها دست به دست شده‌اند. معدوم کردن صاحب‌قدرت پیشین اگر از نظر اخلاقی هم قابل توجیه نباشد لااقل از نظر منطقی قابل توجیه است ولی چگونه می‌توان در مقابل حیات و ممات آدم‌های حاشیه، تا این حد بی اعتناء و بی تفاوت بود؟ حتی در مقابل تضرع گرسنگی؟

- بالاخره همیشه گفته‌اند که فضای این سوی «میز» و آن سوی «میز» با هم تفاوت دارد.

ـ بگذریم ...

- بله بگذریم. درد از این‌ها سنگین‌تر است.

ـ چه داشتیم می‌گفتیم؟ صحبت ایرج مستعان بود که به ماجرای منوچهر مطیعی کشید.

- گفتید که ایرج مستعان کار خودش را از فردوسی شروع کرد.

ـ بله دکتر عسگری سردبیر فردوسی که بعداً خودش مجله خوشه را منتشر کرد، در دورة خاصی سردبیری مجله فردوسی را به عهده گرفت که فضای سیاسی کشور آدم‌های تازه‌ای را می‌طلبید. در آن سالها عده‌ای از تحصیل‌کرده‌های خارج به ایران بازگشته بودند و در انتظار اینکه از طرف یکی از سازمان‌های دولتی به کار جذب شوند، بخت خود را در مطبوعات می‌جستند. که یکی از درخشان‌ترین‌شان ایرج پزشکزاد بود.

- دائی جان ناپلئون.

ـ حق با شماست. تقریباً نود درصد از علاقمندان پزشکزاد او را به خاطر این شاهکار استثنائی و بسیار زیبایش می‌شناسند. ولی پزشکزاد پیش از این نیز کار مطبوعاتی زیاد کرده بود. وی که از کودکی و نوجوانی زبان فرانسه را بخوبی آموخته بود، بسیار جوان بود که کار مطبوعاتی خود را با ترجمة قصه‌هائی از موریس دکبرا شروع کرد. سپس به فرانسه رفت و در آن جا در رشته حقوق تحصیل کرد و وقتی به ایران بازگشت، در عین آنکه کماکان به کار ترجمه می‌پرداخت، نوشتن یک پاورقی موفق را به نام «حاج‌مم‌جعفر در پاریس» در مجله فردوسی شروع کرد. که در آن زمان موفقیت بسیاری کسب کرد. بعد از آنکه دوست نزدیکش تورج فرازمند مجله اطلاعات جوانان را در مؤسسه اطلاعات تأسیس کرد و خود سردبیری آنرا به عهده گرفت، ایرج پزشکزاد یک پاورقی موفق دیگر در آن جا نوشت. به نام «ماشاءالله خان در دربار هارون‌الرشید» که بعداً به صورت کتاب درآمد و چندین بار تجدید چاپ شد و این سلسله پاورقی‌های موفق همچنان ادامه داشت، تا اینکه پزشکزاد به وزارت خارجه وقت رفت و مأمور سوئیس شد. دوستانی که در ژنو به ملاقات وی می‌رفتند و بر می‌گشتند، خبر می‌آوردند که ایرج پزشکزاد مشغول نوشتن داستان بلندی بنام «دائی‌جان ناپلئون» است و این اسم نامأنوس هیچگونه لطافتی را در ذهن شنونده به وجود نمی‌آورد. ولی بعد از آنکه کتاب به صورت پاورقی در مجله فردوسی منتشر شد، موفقیت حیرت‌انگیزی پیدا کرد. هیچ محفلی نبود که دربارة آن صحبت نشود. نثر با شکوه کتاب و ساختمان استوار و منطقی داستان، تازگی و بکارت کاراکترها و آشنا بودن تیپ قهرمان‌های آن با ذهنیات مردم, موفقیتی را برای کتاب به بار آورد که هرگز در ایران سابقه نداشت. حتی پاورقی خود من «آفت» هرگز به این درجه از توفیق نرسید. نخست‌وزیر مملکت اعلام کرد که کتاب را روی میز کنار تختخوابش گذاشته است و دائماً آنرا می‌خواند. سفیر سوئیس در ایران که خودش نمی‌توانست کتاب را بخواند و ترجمه خلاصه‌ای که دستیارانش برایش تهیه کرده بودند، نمی‌توانست حلاوت کتاب را نشان بدهد، دست به دامن خود نویسنده شد تا دربارة کتابش با او گفتگو کند. ایرج پزشکزاد بعد از این پاورقی البته پاورقی‌های دیگری هم نوشت که به این درجه از توفیق نرسید. ولی راه را برای نفوذ داستان‌های کوتاه بعدی او در دل خوانندگان باز کرد.

- و حالا از یکی دیگر از پدیده‌های درخشان پاورقی‌نویسی ایران صحبت کنیم. صدرالدین الهی. که خود نیز در بارة پاورقی‌نویسان ایرانی مطلبی نوشته است.

ـ آه ... بله، کاملاً. من، بعد از آنکه مدتی طولانی در تهران‌مصور قلم زدم، یواش یواش احساس خستگی کردم. یا چه جور بگویم یک جور دلزدگی. یک جور سکون ... توقف ... ناگهان چندتا موضوع کوچک و کم اهمیت را بهانه کردم و از تهران مصور آمدم بیرون.

- گفتند که سر دستمزد کارهایتان با مدیر تهران مصور حرف‌تان شده است.

ـ البته این هم بود. ولی نه به صورت جدی. آنروزها مطالبه پول بیشتر و گرفتن آن کار مشکلی نبود. از آن گذشته، من می‌توانستم با دستمزدهای بالاتر جای دیگری کار کنم و کار در تهران مصور را هم که بالاخره به صورتی، خانة من به حساب می‌آمد، ادامه بدهم. به هر حال دلیلش هر چه بود، منجر به افتراقی شد که هیچکدام‌مان جداً خواستار آن نبودیم. خوب، البته بعد از رفتن من، می‌بایست یک جوری جای خالی من پر می‌شد و صدرالدین الهی یکی از نامزدها بود و البته بهترین‌شان نثر صاف، محکم و گاه سرکش صدرالدین الهی پیش از آن در گزارش‌های ورزشی او در کیهان ورزشی و رپرتاژهائی که از حوادث خارج از کشور و بخصوص از الجزایر تهیه کرده بود، کاملاً شناخته شده بود. ولی هیچکس فکر نمی‌کرد وی چنین قدرت تخیل وسیع و معجزه‌آسائی داشته باشد. کار او واقعاً معجزه‌آسا بود. در آنف واحد چندین و چند پاورقی می‌نوشت.

- مثل خود شما

ـ بله ... ولی من پنجاه سال سابقه داستان‌نویسی داشتم و او تازه اینکار را شروع کرده بود. او با انواع اسامی مستعار مانند کارون و ارغنون و سپیده در چندین مجله پاورقی می‌نوشت و همه جذاب و خواندنی. امضای مستعار اصلی او در تهران‌مصور کارون بود و نثر شیرین و بی دست‌انداز و لطیف او هواخواهان بی‌شماری برای او به وجود آورده بود و بخصوص خانم‌ها از علاقمندان پروپا قرص آثار او بودند. البته خود او خود را از این قبیل ماجراها بیرون می‌کشید ولی با علاقه دیگران نمی‌توان که کاری کرد.

- مرحوم اسد منصورکه آن وقت‌ها هنوز مجرد بود و ازدواج نکرده بود، تعریف می‌کرد که بعد از ظهری بود و در دفتر تهران‌مصور تنها نشسته بودم و داشتم خبرهای پارلمانی را تنظیم می‌کردم. ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. خانمی از آن سوی تلفن گفت که می‌خواهد با آقای کارون صحبت کند. صدای خانم آنچنان زنگ مطبوعی داشت که وسوسه شدم و گفتم بفرمائید خودم هستم. بعد خانم شرح کشافی از علاقه مفرطش به نوشته‌های «من» ابراز داشت و گفت که سخت مشتاق دیدن من است. آن شیطنت‌های خاص جوانی مرا واداشت که با وی قرار ملاقات بگذارم. رفتم و دیدمش و کار ما بالا گرفت و بعد از مدتی از نقش کارون بازی کردن خسته شدم و بهانه کردم که قصد ازدواج دارم و دیگر سر قرارهایم نرفتم و خوشبختانه کار به خوبی و خوشی پایان گرفت. البته منصور, ماجرا را با تفصیل فراوان نقل می‌کرد که من سر و ته قضیه را هم گرفتم.

ـ بله اسد منصور از این شیطنت‌های بامزه زیاد داشت. شنیدم که در سفری به آمریکا یکی از همسفران اهل ترکیه خود را آنقدر دست انداخته بود که کم مانده بود بین هیات مطبوعاتی ایران و ترکیه دعوا بشود.

- در مجلات دیگر چه‌خبر بود؟

ـ همین خبرها. فضای بسته و غیرسیاسی بعد از 28 مرداد و چند تا مجله تازه‌ای که اجازه انتشار گرفته بودند ایجاب می‌کرد که در هر مجله‌ای یکی دو تا پاورقی‌نویس حرفه‌ای کار کنند تا تضمینی برای ادامه انتشار مجله باشد. مجله امید ایران محمد عاصمی را داشت و پاورقی جذاب «یادداشت‌های یک معلم» و یکی دیگر از این مجلات مجله روشنفکر بود که در آغاز قصد داشت نقش «نوول ابزرواتور» فرانسه را در ایران بازی کند، ولی در عمل اینکار ممکن نشد و مجله اجباراً به داستان و پاورقی روی آورد. و ناصر خدایار میدان‌دار اصلی اینکار شد. ناصر خدایار آن روزها به عنوان یکی از موفق‌ترین مجریان رادیو تهران، بین مردم شهرت و مجبوبیت داشت و برنامه‌ای که به اتفاق خانم فروزنده اربابی در ساعت پنج بعد از ظهر به مدت یکساعت اجرا می‌کرد بسیار مشهور و محبوب بود و بدون اغراق در این ساعت همه را پای رادیو می‌کشید. ناصر خدایار و مجید دوامی دو نفری سردبیری مجله روشنفکر را به عهده داشتند.

- دونفری؟ سردبیری دونفری؟

ـ شوخی نمی‌کنم. واقعاً نمی‌شد تشخیص داد که کدام یک سردبیر هستند و این وضع تا وقتی که خدایار به مجله امید ایران رفت و سردبیری آنرا به عهده گرفت و مجید دوامی در روشنفکر باقی ماند و تکلیف‌ها روشن شد، ادامه داشت. البته بعد از آن هم رقابت حرفه‌ای بین دو مجله کماکان باقی ماند. ولی اشاره من فقط به این دلیل بود که به پاورقی‌نویسی ناصر خدایار اشاره کنم. خدایار که زبان فرانسه و انگلیسی را خوب می‌دانست و کلاً آدمی اهل مطالعه بود، نثر مطبوعی هم داشت و پاورقی هم خوب می‌نوشت ولی هیچ یک از پاورقی‌هایش اسم و رسم پررنگی پیدا نکرد و بنظر من ناصر خدایار به دلیل وسعت اطلاعات عمومی‌اش و تسلطش به سه زبان فارسی و فرانسه و انگلیسی، یک معاون سردبیر ایده‌آل بود و واقعاً می‌توانست به یک نشریه جان ببخشد. بعد از آنکه ایرج مستعان از اطلاعات بانوان رفت و سردبیری مجله را زوج دوست‌داشتنی خانم پری اباصلتی و آقای هوشنگ میرهاشم به عهده گرفتند، ناصر خدایار مدتی به عنوان معاون سردبیر و ستون محکم مجله در آن جا کار می‌کرد و بسیار موفق بود. ولی ناصر خدایار علاقمند به کار سیاست بود و مدتی نیز مدیریت یک یومیه سیاسی را بنام صبح تهران به عهده داشت و برای اولین بار بعد از بیست و هشتم مرداد عکس دکتر مصدق را در روزنامه خود چاپ کرد که سرو صدای زیادی به وجود آورد و قرار بود که در کابینة دکترعلی امینی نیز شغل مهمی به عهده داشته باشد. ولی بعدها از کار سیاسی نیز سر خورد و مدتی به کار تجارت پرداخت و اکنون مدتهاست که از وی خبری ندارم اما می‌دانم که هنوز زنده است. انشاءالله که عمرش دراز باد.

- انشاءالله.

ـ می‌بینید که پاورقی‌نویس‌ها برخلاف نظر احتمالی مردم، از بد حادثه به اینکار کشیده نشده‌اند و همه‌شان یک پشتوانه معتبر اطلاعات عمومی و سواد و مهم‌تر از همه قدرت نویسندگی داشته‌اند. منتهی این رشته کار را در مطبوعات به عهده گرفته‌اند که خیلی هم کار آسانی نیست.

- من صد در صد با شما موافقم. نمونه‌اش یکی دیگر از این پاورقی‌نویس‌ها رسول ارونقی‌کرمانی که بر خلاف اسمش، اصلاً هم کرمانی نیست و اصلاً هم اهل ارونق نیست. بلکه یک تبریزی خالص است. وی با وجود اینکه ته لهجه آذربایجانی خودش را هنوز هم حفظ کرده است، ولی ممکن نیست که وقتی نوشته فارسی ناب او را در داستان‌ها و پاورقی‌هایش می‌خوانید تصور کنید که وی آذربایجانی است. نثر تمیز و پاک فارسی.

ـ می‌دانید ارونقی‌کرمانی در یک نظرسنجی که در سال 1344 در ایران انجام گرفت و بر اساس بیش از دوازده هزار جواب، از نظر خوانندگان به عنوان بهترین پاورقی نویس انتخاب شد؟ یا حتی بهترین نویسنده.

- جدی می‌گویید؟ من از این نظرسنجی هیچ خبری نداشتم.

ـ یکی از ناشرهای تازه‌کار ایران که می‌خواست یک کار جدی بکند تصمیم گرفت پیش از تصمیم‌گیری درباره چاپ یک کتاب، از نظر عامه نسبت به نویسندگان مطرح آن روزگار خبر داشته باشد. در حدود دوازده هزار و پانصد پرسشنامه جمع کرد که در یکی از سئوالات آن, نام نویسنده ایرانی مورد علاقه طرف پرسیده شده بود. در این نظرخواهی ارونقی‌کرمانی نفر اول شد.

- سر آن ناشر چه آمد؟

ـ در بازار وحشی نشر آن زمان که نمی‌شد کار علمی کرد. ورشکست شد و رفت پی‌کارش.

- برسیم به بحث خودمان. تا اینجا اسم‌هائی که بردید و درباره‌شان صحبت کردید همه مرد بودند. یعنی پاورقی‌نویس زن نداشتیم؟ می‌دانم که دلتان نمی‌خواهد درباره خانم ماه‌طلعت پسیان که در دهه بیست نویسندة معروفی بود و یکی دو تا پاورقی اجتماعی کوتاه هم نوشته است، حرف بزنید. ولی واقعاً ما پاورقی‌نویس زن نداشتیم؟

ـ البته که داشته‌ایم و یکی از بهترین‌شان خانم فریده گلسرخی که نثر و تخیل بسیار لطیفی داشت. او دختر دکترگلسرخی معروف بود. خانمی زیبا و شایسته. انگلیسی را هم خوب می‌دانست و در دهة پنجاه یکی از معروف‌ترین نویسندگان ایران بود. در اوان انقلاب از ایران رفت و در شهری نزدیکی‌های واشنگتن ساکن شد و تا آنجا که من خبر دارم هنوز هم آنجاست.

- بعد از این مهاجرتف البته ناخواسته، دیگر چیزی ننوشت؟

ـ چرا. یک پاورقی سیانس فیکسیون شروع کرد که در مجلة راه‌زندگی لوس‌آنجلس چاپ شد و ظاهراً قرار بود ماجرای داستان به سیاست و حوادث انقلاب ایران کشیده شود. امـّا در نیمه کار خانم گلسرخی حوصله‌اش سر رفت و سر و ته قصه را هم آورد و از آن ببعد هم دیگر به طور جدی به قلم دست نبرده است.

- چه حیف!!

ـ آنروزها که در ایران قلم می‌زد و داستان می‌نوشت، معروف بود که یکی از علاقمندان آثارش شهبانوی ایران بود. من بدرستی نمی‌دانم که این مطلب تا چه حد حقیقت دارد ولی یکبار شاهد بودم که شهبانو ویرا شخصاً و بنام می‌شناخت. از خانم فریده گلسرخی گذشته، می‌دانم که خانم پری سکندری و خانم فریده گلبو هم در این عرصه طبع‌آزمایی کرده‌اند. ولی باید به این نکته اشاره کنم که خانم‌های نویسنده ایرانی مانند لیلی کسری، مهشید درگهی، گلنار معتضدی و دیگران بیشتر داستان کوتاه می‌نوشته‌اند.

- در شهرستانها چه خبر بود؟

ـ پیش از آنکه به شهرستان‌ها سربزنیم، باید از یکی دو تا پاورقی‌نویس معروف دیگر هم اسم ببرم. مثلاً پرویز قاضی‌سعید که داستان‌نویس خوبی است و پاورقی‌هائی که نوشت و در ایران به صورت کتاب درآمد، حتی بعد از انقلاب، به طور غیرقانونی بارها و بارها تجدید چاپ شده است. قاضی‌سعید که کار خودش را با دکترالموتی در مجله صبح‌امروز شروع کرد، بعدها به مؤسسه اطلاعات رفت و در نشریات مختلف آن قلم زد. مدتی هم در فاکوپا همکار فرهاد هرمزی شد و طرح‌های او بخصوص در بازاریابی‌های اتومبیل پیکان معروف بود. وی سالها پیش از انقلاب، به آمریکا رفت و بعد از حوادث 22 بهمن 1357 به سیاست کشیده شد و تا آنجا که من اطلاع دارم اکنون بیشتر در عرصه تلویزیون فعالیت می‌کند.

- و دیگران

ـ می دانید بسیار دشوار است که بدون مراجعه و مطالعه, اسم همه پاورقی نویس‌ها را به خاطر بیاورم. بهر حال باید از امیر عشیری اسم ببرم که پاورقی‌های پلیسی می‌نوشت از منوچهر اشتهاردی، حسین الهامی، سیاوش بشیری و بسیاری دیگر. ولی یادم هست که از پاورقی‌نویس‌های شهرستان‌ها پرسیدید، در این بخش باید از حسین امید اسم ببرم که در روزنامه تبریز پاورقی می‌نوشت و بسیار خوب می‌نوشت و دو تا از پاورقی‌هایش را به اسم «انگشترالماس» و «دختران سپهر» که بعداً به صورت کتاب درآمده بود، خوانده‌ام و بسیار هم لذت برده‌ام. حیف که او هرگز نخواست که در روزنامه‌ها و مجلات تهران طبع‌آزمائی کند. اگر اینکار را می‌کرد، حتماً بسیار مشهور می‌شد. همچنین از آقای محمود آذری که در روزنامه‌های کرمانشاه داستان می‌نوشت و بسیاری دیگر که متأسفانه حافظة به سن نشسته من قادر نیست که آنها را به یاد بیاورد. به هرحال از همه‌شان معذرت می‌خواهم.

- حضرت استاد، تا اینجایش هم خیلی خوب آمدید.

ـ ولی چرا از خودتان هیچ اسم نیاوردید؟ خود شما هم که پاورقی می‌نوشتید؟

- من که به طور جدی پاورقی نمی‌نوشتم. گاهی بر حسب تفنن. از آن گذشته در میان این انبوه استادان پاورقی‌نویس، من که اصلاً به حساب نمی‌آیم.

ـ دست بردار مرد! دست بردار.....(1)

پایان


1 ـ تکیه‌کلام آقای حسینقلی مستعان

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما