محمدعلی جمالزاده صد و چهارده سال پیش در 1270 خورشیدی در اصفهان به دنیا آمد. صد و شش سال زیست و در 1376 خورشیدی درگذشت. از این عمر طولانی تنها سیزده سال در ایران زیست و با این همه نام او به مثابه آغازگر داستاننویسی مدرن ایران آن هم تنها با یک کتاب در تاریخ ادبیات کشورمان ثبت شده است.
در سرگذشت جمالزاده به قلم ایرج افشار که در «نامه فرهنگستان» در پاییز 1376 به چاپ رسید از جمله چنین میخوانیم: «جمالزاده روزگاران کودکی را در اصفهان گذرانید و چون از ده سالگی فراتر رفت گاهی پدرش او را به همراه خود به سفر میبرد و در همین دوره از حیات جمالزاده بود که سید جمال [متولد به سال 1279 قمری در همدان] اقامت تهران را اختیار کرد و دو سه سالی بیش نگذشت که فرزند خود محمدعلی را برای تحصیل به بیروت فرستاد. سن جمالزاده در این اوقات از دوازده سال درگذشته بود.
جمالزاده در بیروت میبود که اوضاع سیاسی ایران دگرگون شد. محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادیخواهان به سرنوشتی دچار شد. سید جمال، به خفیه، خود را به همدان رسانید تا به عتبات برود. وی در آنجا به چنگ عمال دولتی افتاد و چون او را به دستور دولت به حکومت بروجرد تحویل دادند در این شهر به اراده حاکم (امیر افخم) به طناب انداخته و مقتول شد (به سال 1326 قمری)».
خود جمالزاده درباره پدرش سیدجمالالدین واعظ اصفهانی در سال 1356 خورشیدی مینویسد: «به خاطر دارم که چندین بار هنگامی که پدرم برای رفتن به مجالس خطبه و وعظ میخواست از خانه بیرون برود مادرم پنج طفل خردسال خود را به جلو میانداخت و گریه کنان به پدرم میگفت اگر به خودت رحم نمیکنی بر این اطفال صغیر ترحم کن و بالای منبر حرفی نزن که تو را بگیرند و به قتل برسانند و این بچهها بیکس و یتیم بشوند و پدرم هم از سر راستی و تصمیم قول میداد که محتاط خواهد بود ولی همین که پایش به عرشه منبر میرسید و دهانش گرم میشد برقی شبیه به شعله آتش در چشمانش مشتعل میگردید و زن و بچه و دنیا و مافیها را فراموش میکرد و هر نوع احتیاط و حتی گاهی اعتدال را یکباره فراموش میکرد و صدایش اوج میگرفت و با صراحت و جرأتی حیرتانگیز به مذمت و نکوهش ظلم و ظالم و اعمال و افعال دیوانیان (از بالا تا به پایین و ملاهای بیایمان که شریک ظلم و اجحاف بودند) میپرداخت».
جمالزاده پیش از این در سال 1333 خورشیدی در شرح حال خویش (1333 خورشیدی) نیز نوشته بود که پس از اجبار به ترک اصفهان و اقامت در تهران پدرش با شور و حال به دفاع از انقلاب مشروطه میپرداخت: «به تهران که رسیدیم کم کم پدرم در مسجد شاه واعظ شد و همانجا مقدمات مشروطیت شروع گردید... در انقلابهای اول مشروطیت پدرم از پیشقدمان بود و شاید بتوان گفت اول آدمی بود که علنا در بالای منبر از آزادی و عدالت و این قبیل مسائل سخن رانده است. در پای منبر او جمعیت زیادی جمع شد و حتی در ماه رمضان در مسجد شاه که هوا گرم بود و روزها در صحن مسجد منبر میرفت معیت به قدری زیاد میشد که درهای مسجد را میبستند و حتی در بالای بام مسجد و در منارهها هم مردم جا میگرفتند.
یادم است شبها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم میپرسید ای مردم آیا میدانید قبل از همه چیز چه لازم دارید؟ هر کس چیزی میگفت. آنگاه پدرم میگفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید: قانون! یک دفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون میآمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت میپیچید و پدرم میگفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم میگفتند قاف، الف: قا. نون، واو پیش: نون. قانون، قانون!»
او در همین خاطرات به دوران کودکی و جوانی خود میپردازد و اینکه چگونه به داستاننویسی روی آورد. چه بسا جمالزاده شیوه پدر را در سخن گفتن با مردم و نیز صراحت وی را از همان کودکی به خاطر سپرد و بعدها در داستانهای خود به کار برد. در همان دوران بود که تحت تأثیر پدر و فضای انقلابی جامعه به فکر نوشتن افتاد: «روزی به فکرم رسید که من هم خطابهای حاضر کرده بخوانم. این اولین قطعه ادبی است که به قلم من نوشته شده است. معنی زیادی نداشت ولی عبارتها را سوار هم کرده بودم و وقتی با آن صفغَر سن آن را با صدای لرزان خواندم البته مبلغی مرحبا و آفرین تحویل گرفتم. وقتی شب پدرم خبردار شد و خطابهام را به او نشان دادم مدتی میخندید و میپرسید اینها را چطور به هم انداختهای؟»
آغاز «دموکراسی ادبی»
جمالزاده بیست و هشت ساله بود که مجموعه داستان «یکی بود یکی نبود» را در سال 1298 خورشیدی برابر با 1922 میلادی در برلین منتشر کرد. بین این مجموعه تا انتشار داستان بعدی او به نام «دارالمجانین» بیش از بیست سال فاصله هست. آخرین مجموعه داستانی او در سال 1357 «قصه ما بسر رسید» نام دارد. اگرچه محمدعلی جمالزاده بعدها هم داستان نوشت و هم بیش از داستاننویسی، به ترجمه و کارهای پژوهشی در ادبیات و تاریخ پرداخت و آثار متعدد در زمینههای گوناگون به چاپ رساند لیکن شاهکار او همان مجموعه «یکی بود یکی نبود» است که انقلابی در ادبیات و فارسینویسی به شمار میرود و جمالزاده شهرت خود را بیش از هر چیز مدیون آن است.
ظهور سادهنویسی بیتردید به شرایط پر جوش و خروش دوران انقلاب مشروطه باز میگردد. بیهوده نیست که «دموکراسی ادبی» با تلاش ایرانیان برای دستیابی به دموکراسی سیاسی همراه شد. این جمالزاده است که برای نخستینبار در دیباچه «یکی بود یکی نبود» از وجود «جوهر استبداد سیاسی ایرانی» در رابطه نویسنده با خواننده سخن میگوید و بر ضرورت «دموکراسی ادبی» تأکید میورزد. وی در همین دیباچه توضیح میدهد برای اینکه کتاب آن گونه که در زندگی فرنگی رایج است، مانند «قاشق و چنگال» در هر خانهای پیدا شود، باید زبان روایت را ساده و مردمی کرد.
به این ترتیب جمالزاده با به کار گرفتن این زبان توانست دیوار سنگینی را که زبان دیوانی و پر تکلف درباری به نثر فارسی تحمیل کرده بود فرو ریزد. همه کارهای بعدی جمالزاده از داستان و ترجمه و پژوهش، بر بنیاد همین تحول زبانی شکل گرفت. جمالزاده اگرچه در ایران زندگی نمیکرد لیکن با محافل ایرانی در اروپا ارتباط داشت و خود نیز به دلیل عشقی که به ایران و زبان فارسی میورزید، همواره در پی آموزش خود بود و تا جایی که میتوانست تحولات ادبی را در ایران دنبال میکرد. او به خوبی آگاه بود که ادبیات چه نقش مهمی در تربیت جامعه و پرورش فرهنگ مردم بازی میکند و در این میان رواج ادبیات داستانی به شیوه اروپایی تا چه اندازه میتواند به این مهم یاری رساند.
قدرت تخیل و طنز جمالزاده این امکان را به او میداد تا از پیش پا افتادهترین برخوردهای روزمره یک شاهکار تصویری به نثر ارائه کند. برای نمونه، در داستان «کوچه بی نام» (در کتاب قلتشن دیوان/1325) استاد نوروز را چنین توصیف میکند: «مرد نازنینی بود دو زنه کمرچین و سرداری پوش با کلاه پوستی طاسی شکمدار [کلاه لگنی]. و خود او نیز شکم توغولی گردی داشت که از شکم کلاهش دست کمی نداشت و با آن قد خپه و صورت آبله زده سرخ و مدور که سیب دماوندی کرم زدهای را به خاطر میآورد میتوان گفت که استاد خدا بیامرز روی هم رفته عبارت بود از یک رشته دوایر قد و نیم قدی که بر یکدیگر سوار کرده باشند.»
این نوع تصویرسازی ماهرانه در همه داستانهای جمالزاده دیده میشود. آن زمان که هنوز تکنولوژی ارتباطات با رادیو و تلویزیون و سینما به میان مردم نرفته بود، چرخش قلم به سوی نثر تصویری همراه با زبان ساده به آسانی میتوانست با خواننده رابطه برقرار کند. در کنار سخن، هنوز قلم بود که تنها امکان ارتباط فرهنگی با مردم به شمار میرفت، اگرچه بیسوادی گسترده در ایران آن دوران همین قلم را نیز محدود به لایه خاصی از باسوادان جامعه میساخت ولی بازتاب زندگی مردمان ساده و نیز شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران در «یکی بود یکی نبود» توانست یک رابطه متقابل بین جامعه واقعی و در حال تحول ایران با لایههای فرادست جامعه و روشنفکران به وجود آورد.
انتخاب نام «یکی بود یکی نبود» خود بیانگر توجه ویژه جمالزاده به نقش روشنگری ادبیات است و اینکه این روشنگری میبایست به زبان مردم انجام گیرد. از همین رو جمالزاده علاوه بر زبان ساده، از اصطلاحات رایج در جامعه نیز یاری گرفت و از آنجا که بر تازگی کار خویش آگاه بود، شش حکایت «یکی بود یکی نبود» را با یک «دیباچه» همراه ساخت تا قصد خود را از این نوع قصهگویی توضیح دهد. او در این دیباچه از جمله مینویسد: «رمان بهترین آینهای است برای نمایاندن احوالات اخلاقی و سجایای مخصوصه ملل و اقوام چنان که برای شناختن ملت روسیه از دور هیچ راهی بهتر از خواندن کتابهای تولستوی و داستایوسکی نیست» و از آنجا که میداند ممکن است با مخالفت کسانی روبرو شود که با این نوآوری مقابله میکنند مینویسد: «زبان هم مثل همه چیزهای دنیا میباشد، هر قرنی مقداری از آن میکاهد و مبلغی بر آن میافزاید. قانون دنیا چنین است و چاره پذیر نیست و بیهوده نباید در صدد بود که قیافه متحرک زبان را به شکل مخصوص ثابت نمود».
و سرانجام قصد خود را چنین توضیح میدهد: «نگارنده مصمم شد که حکایات و قصصی چند را که به مرور ایام محض برای تفریح خاطر به رشته تحریر در آورده بود به طبع رسانده و منتشر سازد. باشد که صدای ضعیف وی نیز مانند بانگ خروس سحری که کاروان خواب آلود را بیدار میسازد سبب خیر شده و ادبا و دانشمندان ما را ملتفت ضروریات وقت نموده نگذارد بیش از این بدایع افکار و خیالات آنها چون خورشید در پس ابر سستی و یا چون درّ شاهوار در صدف عقیمی پنهان ماند. امید است که این حکایات هذیان صفت با همه پریشانی و بی سر و سامانی مقبول طبع ارباب ذوق گردیده و راه نوی در جلوی جولان قلم توانای نویسندگان حقیقی ما بگذارد که من در عوض این خدمت یا زحمت جز این پاداش چشمی ندارم».
جمالزاده با مطالعه و تجربه دریافته بود ادبیات آینه روح جامعه است و برای توصیف و شرح این روح در این آینه چارهای جز به کار گرفتن زبان خود جامعه وجود ندارد. از همین رو در پایان کتاب «مجموعه کلمات عوامانه فارسی» را که شامل چهارصد واژه است به چاپ رساند و با این کار یک بار دیگر بر قصد خود از این نوع داستان نویسی تأکید نمود.
قصه ما بسر نرسید
جمالزاده در «یکی بود یکی نبود» در قالب رویدادهای به ظاهر پیش پا افتاده و تیپهای واقعا موجود در جامعه، مسائل و مشکلات آن دوران را به زیر ذرهبین برد. امروز با مروری بر دهههای گذشته و نیز نگاهی به جامعه کنونی در مییابیم آن مسائل همچنان گاه به همان شکل و گاه در اشکال دیگر به حیات خود ادامه میدهند.
«یکی بود یکی نبود» علاوه بر تحول در زبان فارسی از زاویه «تیپ سازی» در قصه و داستان نیز یک آغاز بود. عدم توفیق جمالزاده در داستانهای بعدی به این دلیل است که وی همین تیپها را در آنها تکرار میکند و موفق نمیشود، شاید به دلیل دوری از ایران، همگام با تحولات جامعه تیپهای جدید ارائه کند.
داستانهای «یکی بود یکی نبود» عبارتند از شش داستان کوتاه به نامهای «فارسی شکر است»، «رجل سیاسی»، «دوستی خاله خرسه»، «درددل ملا قربانعلی»، «بیله دیگ بیله چغندر» و «ویلان الدوله». در هر شش حکایت تیپ «آخوند» و «روضه خوان» یا مستقیما حضور دارد و یا رد پایش را میشود دید. با توجه به وضعیت سیاسی و فرهنگی آن دوران که ملایان از یک سو در دربار و حکومت به ویژه از نظر حقوقی و قضایی نقش تعیین کننده، و در جامعه از نظر فرهنگی و تعلیم و تربیت حضور فعال و مؤثر داشتند، جمالزاده در توصیف زندگی مردم ناگزیر بود نه تنها آنان را نادیده نگیرد، بلکه توجه ویژه به آنان داشته باشد. او اما تنها توصیف نمیکند، بلکه انتقاد میکند. جمالزاده در انتقاد به وضعیت سیاسی و فرهنگی جامعه ایران زبان ساده مردمی را با سلاح طنز همراه میسازد که طبع ایرانی از دیرباز با آن همخوانی دارد و پیچیدهترین مسائل سیاسی و اجتماعی را به زبان طنز بهتر درک و هضم میکند. جمالزاده با ترکیب این دو، یعنی زبان ساده و طنز است که به فرهنگ جاری در جامعه نزدیک میشود، آن را به تازیانه انتقاد میگیرد و این همه را در نخستین مجموعه داستان کوتاه به زبان فارسی و به شیوه اروپایی به ثبت میرساند.
سه حکایت «دوستی خاله خرسه» و «درددل ملا قربانعلی» و «ویلان الدوله» شرح حالهایی دردناک درباره موقعیتهایی هستند که انسان به دست خود در آن گرفتار میآید و نسبت به سه حکایت دیگر این مجموعه در سطحی نازلتر قرار دارند. جوانی نیکو سرشت که به سرباز روس کمک میکند و سرانجام به دست همان سرباز و به طمع پول به قتل میرسد. ملای بیچارهای که تکرار میکند زنش را خیلی دوست میداشت، ولی عاشق یک دخترک نورسیده میشود. و سرانجام ویلانالدولهای که از «ماران و موران» کمتر است و لانهای ندارد و حتا پس از مرگ هم کسی نیست گوری برای او دست و پا کند.
بخوانیم و بخندیم؟
جمالزاده نخستین داستان کتابش را درباره زبان و زبان نافهمی ملای عربیدان از یک سو و روشنفکر فرنگیمآب از سوی دیگر آغاز میکند. «فارسی شکر است» نخستینبار در روزنامه کاوه در برلین به چاپ رسید و مورد استقبال قرار گرفت. در این داستان راوی حکایت میکند که پس از پنج سال دوری از وطن با کشتی به بندر انزلی رسید. فراشهای حکومتی او را که شکل و شمایل فرنگی داشت تاراج کرده و سپس در یک «هولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش روز روشن بود». در آنجا یک «آقای فرنگیمآب» و یک شیخ هم زندانیاند. جمالزاده در «فارسی شکر است» فاصله عمیق بین عربیمآب و فرنگیمآب را با توده مردم نشان میدهد. توصیفهای طنز آمیز جمالزاده امکان ندارد خواننده را به صدای بلند نخنداند. برای نمونه توصیف راوی از شیخ را بخوانیم و بخندیم: «صدای سوتی که از گوشهای از گوشههای محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله اول گمان کردم گربه بفراق سفیدی است که بر روی کیسه خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه براق سفید هم عمامه شیفته و شوفته اوست که تحت الحنکش باز شده و درست شکل دفم گربهای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.»
پس از مدتی یک «جوانک کلاهنمدی» را نیز پرت میکنند توی محبس. جوانک دست به دامان شیخ میشود. جناب شیخ اما چنان فارسی حرف میزند که هیچ فارسیدانی آن را نمیفهمد: «منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحوکان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علیالعجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است.»
جوانک بیچاره به فرنگیمآب پناه میبرد ولی از سخنان او نیز چیزی سر در نمیآورد: «از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوهجات آن است هیچ تعجب آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار میکند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونالهای قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود.»
جوان روستایی که معلوم میشود نامش «رمضان» است از زبان نافهمی شیخ و مسیو به گریه میافتد تا اینکه راوی دلش به حال او سوخته و شروع میکند با او حرف زدن. «رمضان همین که دید خیر راستی راستی فارسی سرم میشود و فارسی راستا حسینی باش حرف میزنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کی ببوس». پس از مدتی آنها را آزاد میکنند و هر یک پی کار خود میرود.
«رجل سیاسی» را میتوان یکی از برجستهترین نقدهای سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر ایران به شمار آورد. خواننده ایرانی پس از گذشت حدود صد سال بیاختیار به یاد موقعیت کنونی ایران در سال 1384 میافتد و تصویر زمامداران پیشین و کنونی جمهوری اسلامی مانند فیلم از برابر چشمانش میگذرند.
در «رجل سیاسی» یک پنبهزن راه یک شبه موفقیت را در سیاست میپیماید و به «علمدار حقوق ملی» تبدیل میشود. خود پنبهزن راوی است و با صداقت تمام برای مخاطبی که گویا در این زمینه از او سئوال کرده است، تمام ماجرایش را شرح میدهد و میگوید که چگونه از سرکوفتهای زنش به تنگ آمده و علم مبارزه به دست میگیرد تا سری توی سرها در آورد. از خر تو خری سیاست پس از مشروطه و اواخر دوران قاجار میگوید تا میرسد به آنجا که: «چند ماه بعد که دوره انتخابات رسید از طرف دموکرات و اعتدالی هر دو فرقه با چند هزار رأی منتخب شدم ولی چند ماهی که وکالت کردم دیدم کار خطرناکی است. اگرچه نان آدم توی روغن است ولی انسان باید دائم خروس جنگی باشد و هی به این و آن بپرد و پاچه خان و وزیر را بگیرد و من چون هر چه باشد چندین سال به آبرومندی زندگی کرده بودم با این ترتیب بارم بار نمیشد این بود که کم کم در این شهر نائین که از سر و صدای مرکز دور است حکومتی برای خودمان درست کردیم و دست زن و بچهمان را گرفتیم و حالا مدتی است زندگانی راحتی داریم و پسرم هم تازگی رییس معارف فارس شده و او هم خوش است و ما هم خوشیم و از شما هم خواهش دارم دیگر ما را رجل سیاسی ندانید و نخوانید و نخواهید!»
در داستان «بیله دیگ بیله چغندر» به تصویر وضعیت جامعه از دید یک فرنگی، آن هم دلاک فرنگی، میپردازد. باید خود داستان را خواند ولی در اینجا همین را بخوانیم که «یارو [دلاک] تا چشمش به من افتاد و از سیاهی مو و کج و کوجی سر و بدن فهمید شرقیم خندهای تحویل داد و همین که فهمید اصلا ایرانیم دیگر نیشش از بناگوشش هم رد شد» بعد معلوم میشود که این دلاک در ایران مستشار بوده و در برابر ناباوری راوی میگوید: «من اگر چه هیجده ماه بیش در ایران نبودهام ولی همین قدر دستگیرم شد که سرتاسر ایران مثل کارناوالی است که هر کس به هر لباس بخواهد میتواند در بیاید و کسی را بر او بحثی نیست» البته راوی که زیر مشت و مال دلاک فرنگی کیف میکرد این را به وی نمیگوید که به دلیل همین کارناوال بودن است که یک دلاک میتواند در ایران مستشار شود!
دلاک یادداشتهایی را که در طول اقامتش در ایران برداشته بود به راوی میدهد تا بخواند. او در فصل سوم این یادداشتها زیر عنوان «ملت و دولت ایران» به زنان میپردازد. ببینید ذهن زیرک و بازیگوش جمالزاده چگونه واقعیت تلخ زندگی زنان را به تصویر میکشد. باز هم بخوانیم و بخندیم:
«یک چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن در آنجا وجود ندارد. تو کوچهها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده میشود ولی زن هیچ در میان نیست. در این خصوص هر چه فکر میکنم عقلم به جایی نمیرسد من شنیده بودم که در دنیا «شهر زنان» وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی «شهر مردان» به عمر نشنیده بودم. در فرنگستان میگویند ایرانیها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بیخبر هستند! در ایرانی که اصلا زن پیدا نمیشود چطور هر نفر میتواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟ امان از جهل! ... یک روز از یکی از ایرانیانی که خیلی با من رفیق بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست فورا دیدم سرخ شد و چشمهایش دیوانهوار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دیگرگون شد. فهمیدم خطای بزرگی کردهام عذر خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمیتوان بر زبان آورد.
چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده مردم که تقریبا نصف اهل مملکت میشود خودشان را سر تا پا توی کیسه سیاهی میبندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنهای نمیگذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت و آمد میکنند. این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوهخانهای یا جایی داخل شوند. حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلسهای عمومی هم از قبیل روضه و عزا جای مخصوص دارند. این اشخاص تا وقتی تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمیشود ولی همین که با هم جمع میشوند غلغله غریبی راه میافتد. به نظرم اینها هم یک جور کشیش ایرانی هستند مثل کشیشهای غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست. اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به آنها نمیکنند و حتی اسم آنها را «ضعیفه» گذاشتهاند که به معنی ناتوان و ناچیز است».
آیا زیباتر، دقیقتر و مشروحتر از این میشود به این کوتاهی ولی تمام و کمال وضعیت زنان ایران در آن دوران را تصویر کرد؟
جمالزاده در شرح حال خود درباره «یکی بود یکی نبود» مینویسد: «انتشار یکی بود یکی نبود در تهران موجب غوغا گردید و کتاب را سوزاندند و مرا تکفیر کردند». ادبیات به راستی آینه روح جامعه است لیکن یک جامعه نا آگاه با رهبرانی دغل و نا آگاهتر دوست ندارد خود را در این آینه تماشا کند. کتابسوزان و تکفیر روشنگران حاصل این همدستی رهبران و جامعه است.
از یکی بود یکی نبود تا هدایت
جمالزاده در سال 1331 خورشیدی زیر عنوان «پس از سی و سه سال» که از گذشت انتشار «یکی بود یکی نبود» میگذشت به جوانان چنین توصیه میکند: «جوانان پیش از همه چیز باید دارای شرایط رهبری باشند یعنی باید صاحب معرفت و دانش (علیالخصوص بینش) و تجربه و پختگی کافی بشوند و این حاصل نگردد مگر از راه درس خواندن و مطالعه و فراگرفتن چند زبان خارجی و مسافرتهای دور و دراز در داخله و خارجه و نشست و برخاست و خورد و خواب و گفت و شنود و بحث و جر و مناظره و مشاجره با طبقات مختلفه مردم از هر قوم و ملتی و از هر مذهب و هر عقیدهای و هر حزب و کیشی و خصوصا آشنایی ممتد و عمیق با مردم خود ایران از شهری و روستایی و مجالست و مؤانست شبانهروزی ماهها و سالها و هم پیاله و هم کاسه شدن با آنها از خفرد و بزرگ و پیر وجوان. باید بدانند که مادامی که خام باشند فکرشان هم خام خواهد ماند و در این عالم کیست که بتواند به فکر خود مطمئن باشد. باید بدانند که چه بسا افکار و عقاید ما حکم این خانههایی را دارد که کودکان از خاک و گل در ساحل دریا میسازند و هر چند آن را همپایه کاخهای بلند و استوار میدانند به اندک باد و کوچکترین موجی سرنگون میگردد. باید بدانند که فکر صحیح و متین بی خون دل به بار نمیآید و الهام و تلقینات غیبی هم هر روز و همه جا و برای هر کس دست نمیدهد... ما ایرانیان امروز مبتلای قحطیهای بسیاری هستیم ولی شدیدترین و خطیرترین قحطی ما همانا قحطی فکر صحیح و متین و اندیشه درست و مستقل است و نمیتوان انکار نمود که خلق و ترویج این قبیل فکر و اندیشه در اولین مرحله کار و وظیفه نویسندگان است که باید همواره سعی داشته باشند افکار و معانی درست را با الفاظ صحیح و عبارات و انشای فصیح و بلیغ در دسترس هموطنانشان بگذارند» این پند و توصیه مهم را نه جوانان آن روز و نه جوانان نسلهای بعد به گوش گرفتند.
جمالزاده در همان زمان «هنر متعهد» را همه چیز نمیشمرد: «چندی است مرسوم گردیده میگویند نویسنده و شاعر و اهل قلم باید به اصطلاح فرانسوی ها «آنگاژه» باشد یعنی در هدایت و کمک و خدمت به مردم و توده وظیفهای از وظایف اجتماعی را به عهده و ذمه خود بشناسد. این حرف درست است ولی آیا هر نویسنده و شاعری که شایسته این اسم و رسم باشد، وقتی قلم در دست میگیرد مردم را در نظر ندارد و برای خاطر مردم و خوانندگان نیست که چیزی مینویسد و شعر میگوید. آیا حوائج نوع بشر یا معنوی و فکری و یا روحی و قلبی و یا مادی و جسمانی و یا لااقل تفننی و تفریحی نیست و آیا در هر حال نویسنده و شاعر ولو بدون قصد و نیت هم باشد جواب یکی از این احتیاجات را نمیدهد و آیا میتوان انکار نمود که حافظ و سعدی و مولوی خودمان و حتی عبید زاکانی و حتی شعرای قصیدهسرایی که مرتکب گناه مداحیهای مبالغهآمیز و زیانانگیز بودهاند خدمت بزرگی به ما و به پدران ما در گذشته نمودهاند و به اولاد ما در آینده خواهند نمود؟»
و با همین دید به قصه نویسی خود ادامه داد. او در ژنو در شهریور 1334 در مقدمه مجموعه «تلخ و شیرین» خطاب به «خوانندگان عزیز» با فروتنی چنین نوشت: «شماره دیگری از این قصهها در شرح و بیان پارهای از اوضاع و احوال کنونی مملکت ما و مردم آنست و نمونه بسیار ناچیزی است از هزاران مصائب و بدبختیهایی که همه گفتنی و نوشتنی است و هنوز هیچ کدام از آنها چنانکه شاید و باید گفته و نوشته نشده است و فرضا هم که فصولی از آن کم و بیش مطرح شده باشد مشتی از خروار و معدود انگشت شماری از هزار بیش نیست. آشکار است که این داستانها نیز چون به قلم کسی است که دست قضا و قدر سالیان دراز و میتوان گفت عمری است که او را از وطن مألوف به دور انداخته بی عیب و نقص نیست و نویسنده نیز ابدا چنین ادعایی ندارد و از فرستادن زیره به کرمان شرمنده است ولی همین قدر برای رضای خاطر و افتخار و مباهاتش کافی خواهد بود که در این دوره تحول که بسیاری از مبادی اجتماعی و فکری مملکت ما دستخوش تغییر و انقلاب است صدای ضعیف نارسای او نیز با آواز پرجوش و خروش نویسندگان جوان و پرشور این دوره همآهنگ باشد و از این راه دور به گوش هموطنانش برسد».
جمالزاده تازه پنجاه سالگی را پشت سر نهاده بود که در سال 1323 در کتاب «سر و ته یک کرباس» نوشت: «در این آخر عمری تنها آرزویی که دارم این است که در همان جایی که نیم قرن پیش به خشت و خاک افتادهام همان جا نیز به خاک بروم و پس از طی دوره پرنشیب و فراز عمر، خواب واپسین را در جوار زاینده رود دلنواز سر به دامان تخت فولاد مهماننواز نهاده دیده از هستی پر غنج و دلال و پر رنج و ملال بربندم». او نمیدانست که هنوز نه در «آخر عمر» بلکه تازه در میانه عمر طولانی خود است. وی در شرح حالش به یاد میآورد: «در تکالیف انشا معلممان درباره من کلمه «اوریژینال» را استعمال میکرد. معنی کلمه را درست نفهمیده بودم و با مراجعه به کتاب لغت لاروس دستگیرم شد که با جنون و سادگی سر و کار دارد و خیلی اوقاتم تلخ بود تا آنکه کم کم فهمیدم که تعریف و تمجید است نه تکذیب و تقبیح».
به راستی نیز جمالزاده «اوریژینال» بودن خود را در «یکی بود یکی نبود» به اثبات رساند. بقیه قصههای جمالزاده آمیختهای هستند از خاطرات پراکنده و گزارشها و یادداشتهایی که نتایج پندآمیز دارند. «یکی بود یکی نبود» آغازی بود که دیگر هرگز تکرار نشد. بدون جمالزاده اما شاید راه صادق هدایت با دشواری بیشتری گشوده میشد تا جنون و سادگی خود را کاملا «اوریژینال» در شاهکارهای متعددش به نمایش بگذارد.
جمالزاده که با طرح «دموکراسی ادبی» به یک شخصیت انقلابی در ادبیات تبدیل شد، یک قرن زندگی محافظه کارانهای را از سر گذراند. هدایت که هم در زندگی و هم در ادبیات شوری انقلابی او را رهنمون بود، نیم قرن زندگی عاصیانه را به دست خود پایان داد.
یکی از درون انقلاب مشروطه و فریاد آزادی و تجدد شکوفا شد تا آینه حقیقت را در برابر جامعه بگیرد و دیگری در خاکسپاری غمانگیز آرمانهای مشروطه، همان آینه را در برابر فرد قرار داد و خروش درونش را به روی کاغذ ریخت.
و سرانجام یکی در کنار دریاچه لمان در ژنو آرمید و دیگری در گورستان پرلاشز در پاریس آرام گرفت. جمالزاده و هدایت هر دو «اوریژینال» بودند. یکی در «یکی بود یکی نبود» و دیگری در همه آثارش تا زندگی و مرگ.
آیا چرخش قلم ادبیات از جامعه به فرد تصادفی بود؟ آیا تصادفی است که برجستهترین و شناخته شده ترین داستاننویسان تاریخ معاصر ایران هیچکدام در خاک وطن نیارمیدند؟ آیا تصادفی است که آنچه آنان تلاش کردند در داستانهای خود از جامعه و فرد تصویر کنند و توضیح دهند همچنان به اشکال مختلف مضمون اصلی سیاست و فرهنگ ما را تشکیل میدهد؟
اگر «یکی بود یکی نبود» جمالزاده براستی «بانگ خروس سحری» بود که آغاز روز و دوران جدیدی را در همه عرصهها نوید میداد، آثار صادق هدایت خروش خاموش جامعهای بود که در جستجوی هویت، و در جستجوی گذشته و حال و آینده خویش، در سیاهی شب فرو میرفت تا سحرگاهی دیگر چون خروس سحری بانگ بر آورد.
ژوئن 2005
|