Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

فرهنگ‌ و اندیشه‌ در عصر رضا شاه

گفتگو با علی اصغر حقدار
 

گفتگوی نخستین‌امان با علی اصغر حقدار محقق جوان و نویسندة آثار متعددی در زمینة بازخوانی اندیشه‌های روشنفكران ایرانی و در حوزة “اندیشه‌شناسی تاریخی”، در بارة جایگاه دادگستری نوین وبنیان‌گذار آن علی‌اكبر داور در تاریخ تجدد حقوقی در ایران بود. (تلاش 20 ـ ویژه‌نامة رضاشاه) در خلال این گفتگو وی بسیار فشرده و به ضرورت به نكات پراهمیتی در مورد تحولات عمیق در همة حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی، بویژه در سه عرصة ادبیات، تاریخ‌نگاری و سیاست در دوران تاریخی 1300 تا 1320 اشاره نمود. این اشارات اجمالی برای ما زمینه‌ساز پرسشهای بسیاری شد، از جمله در بارة پشتوانه‌های فكری و روشتفكری این تحولات و همچنین رابطة آنها با اندیشه‌ها و ایده‌های منورالفكران صدر مشروطیت. حول آن پرسشها بار دیگر با علی اصغر حقدار به گفتگو نشستیم، كه نتیجة آن گفتار در خور توجه زیر شد كه در جزء جزء آن آقای حقدار نشان می‌دهد كه چگونه اصلاحات و گامهای برداشته‌شده در دو دهة رضاشاهی تبار به اندیشه‌ها و ایده‌های منورالفكران یا “مدرنهای كلاسیك” ما برده و چگونه اندیشمندان، محققین، نویسندگان، شاعران این دورة تاریخی در آثار و اندیشه‌های خود نه تنها به صورت یك حلقة مشترك وظیفة انتقال ایده‌های مدرن مشروطیت را به دورة رضاشاهی بر عهده گرفتند، بلكه به پشتوانة قدرت اجرائی پادشاه كشور و پشتیبانی بی‌دریغ وی آن ایده‌های مدرن را در بخشهای مهم به مرحلة اجرا گذاشته و نهادمند ساختند. وی همچنین با پیگیری مستدل تحولات عینی گذار یك جامعة سنتی به یك جامعة مدرن، در همة عرصه‌ها از ادبیات گرفته تا معماری، شهرسازی ایجاد نهادهای جدید ادارة كشور، شكل‌گیری فردیت و هویت مدرن و بالاخره ورود ایران به عصر جدید آن را ترسیم كرده و در مجموعة گفتار، اهمیت و موفقیت همسوئی كاركرد روشنفكری و اقتدار سیاسی با رویكردی ترقی‌خواهانه در فاصلة سالهای 1300 تا 1320 را به قضاوت خوانندگان می‌گذارد.


فرهنگ‌ و اندیشه‌ در عصر رضا شاه‌


ـ آقای‌ حقدار در آثار شما حضور نگاه‌ جستجوگری‌ احساس‌ می‌شود كه‌ شناسایی‌دستاوردهای‌ فكری‌ و فرهنگی‌ ایرانیان‌ را از آغاز جنبش‌ بیداری‌ دنبال‌ كرده‌ و خط‌ تداوم‌ وچگونگی‌ انتقال‌ آنها از نسلی‌ به‌ نسل‌ دیگر را بر بستر گذر زمان‌ پیگیری‌ می‌كند. از آنجائی‌كه‌ چنین‌ نگرشی‌ مانع‌ گسست‌ در ذهنیت‌ و آگاهی‌ تاریخی‌ است‌، لذا بسیار شایسته و در خور ستایش‌ است‌. ما فكر می‌كنیم‌ از همین‌ منظرگاه‌ است‌ كه‌ در گفتگوی‌ پیشین‌ و در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ نهائی‌ ما در مورد شرایط‌ برآمدن‌ رضاشاه, شما به‌ تحولات‌ در حوزة‌ فرهنگی‌ در این‌دوره‌ و بازتاب‌ ایده‌های‌ مدرن‌ منورالفكران‌ صدر مشروطه‌ به دورة رضاشاهی اشاره‌ داشته‌ و بر بروزات‌ این ‌ایده‌ها در سه‌ سطح‌ ادبیات‌، اندیشة‌ سیاسی‌ و تاریخ‌نگاری‌ در آن‌ انگشت‌ گذاشتید.
اما در ابتدای‌ گفتگوی‌ این‌ بارمان‌، نخست‌ بفرمائید. كدامیك‌ از ایده‌های‌ سازندة‌ ایدئولوژی‌ مشروطیت‌ توانست‌ از میان‌ دهه‌های‌ آشفتگی‌، آشوب‌ و فراز و فرودهای ‌بسیار، راه‌ خود را به‌ نظام‌ فكری‌ ـ فرهنگی‌ روشنفكری‌ دورة‌ رضا شاهی‌ بگشاید؟

حقدار ـ با تشكر از دقتف‌ نظری‌ كه‌ به‌ مطالب‌ «اندیشه‌شناسی‌ تاریخی‌» دارید، همانطور كه ‌اشاره‌ كردید به‌ باور من‌ استمرار ایده‌های‌ نوجویانه‌ی‌ دوران‌ مشروطیت‌ و پیش‌ زمینه‌های ‌آن‌ با گذر از شرایط‌ بحرانی‌ چهارده‌ ساله‌‌ ـ از تشكیل‌ اولین‌ پارلمان‌ در ایران‌ تا كودتای‌ سوم‌ اسفند 1299 ـ پایه‌های‌ اولیه‌ و ابتدایی‌ خود را در عصر دولت‌ سردارسپه‌ استوارساخت‌. به‌ تعبیری‌ بازخوانی‌ تاریخ‌ آن‌ دوره‌ ـ از استقرار مشروطیت‌ و دوران‌ بحران‌های ‌چهارده‌ ساله‌ تا تغییر سلطنت‌ همچون‌ مدخلی‌ برای‌ دورة‌ مورد بررسی‌ ـ حكایت‌ از این‌مساله‌ دارند كه‌ اندیشه‌های‌ سیاسی‌ با نهادمند شدن‌ در نظام‌ كشورداری‌ و دگردیسی‌ كه‌ در فرهنگ‌ نخبگان‌ به‌ وجود آمده‌ بود، بیش‌ از هر ایده‌ای‌ خود را در دورة‌ مورد بررسی‌ ـ عصر رضاشاهی‌ ـ نشان‌ می‌دهند. با این‌ حال‌ نباید از ایده‌های‌ اقتصادی‌، مقولات‌ اجتماعی‌ و باورهای‌ مذهبی‌ كه‌ به‌ دنبال‌ رویارویی‌ با دنیای‌ مدرن‌، فرصت‌ بروز و درخواست‌ تغییر یافته‌ بودند، غافل‌ بود.

به‌ نظر من‌ این‌ همه‌ نشات‌ گرفته‌ از نگاه‌ واقع‌گرایانه‌ای‌ بود كه‌ در میان‌ روشنفكران‌ و نخبگان‌ سیاسی‌ ـ فرهنگی‌ ایران‌ در برخورد با حوادث‌ و رویدادهایی‌ كه‌ در دورة‌ استقرار مشروطیت‌ تا تغییر سلطنت‌ به‌ وقوع‌ پیوست, ایجاد شده‌ و اندیشه‌ها را در پاسخگویی‌ به‌ عینیات‌ شكل‌ می‌داد. اگر بخواهیم‌ در اشاره‌ای‌ اجمالی‌ به‌ ریشه‌ها بپردازیم‌، می‌توان‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ از نخستین‌ طرح‌ اقتصادی‌ نام‌ برد كه‌ صنیع‌الدوله‌ در رسالة‌ «راه‌ نجات‌» پی‌ ریخته‌ و پشت‌سر گذاشتن‌ عقب‌ ماندگی‌ ایران‌ را در ایجاد راه‌آهن‌ دانسته‌ است‌. گذشته‌ از صحت‌ و سقم‌ این‌ نظریه‌، می‌توان‌ آن‌ را در بازخوانی‌ تاریخی‌ اندیشه‌های‌ مدرن‌ در ایران‌ به‌ تأمل‌ گذاشت‌. چرا كه‌ صنیع‌الدوله‌ به‌ درایت‌ دریافته‌ بود كه‌ بدون‌ ساماندهی‌ به‌ امور حمل‌ و نقل ‌و تسریع‌ در انتقال‌ كالاها، سیستم‌ معیشتی‌ سنتی‌ را نمی‌توان‌ از سر گذرانده‌ و به‌ گردونة‌ مبادلات‌ تجارت‌ بین‌المللی‌ وارد شد و به‌ همین‌ خاطر راه‌ حل‌ مشكلات‌ اقتصادی‌ ایران‌ و تحول‌ در امور تجاری‌ را ساختن‌ راه‌آهن‌ می‌دانست‌. اگر چه‌ این‌ ایده‌ پیش‌ از صنیع‌الدوله ‌در میان‌ منورالفكرانی‌ چون‌ ملكم‌خان‌ و... مطرح‌ بوده‌، ولی‌ آن‌ چیزی‌ كه‌ صنیع‌الدوله‌ را به‌جد با فكر ایجاد راه‌آهن‌ مشغول‌ كرده‌ بود، از یك‌ طرف‌ تغییری‌ بود كه‌ در شیوة‌ كشورداری ‌پدید آمده‌ بود و از طرف‌ دیگر گسترش‌ آگاهی‌ها از اصول‌ و مبانی‌ دنیای‌ مدرن‌ و آشنایی‌ با اهمیت‌ زیربنایی‌ صنعت‌ در تجارت‌ بین‌المللی‌ و ساماندهی‌ به‌ مسائل‌ مالی‌ بود.

بنابراین‌ به‌ اعتقاد من‌ بایستی‌ انتقال‌ ایده‌های‌ مدرن‌ را از دورة‌ مشروطیت‌ به‌ دورة‌ رضاشاهی‌ در كلیت‌ آنها ـ با شدت‌ و ضعف‌شان‌ ـ به‌ تأمل‌ گذاشت‌. یكی‌ از حلقه‌های‌ واسط ‌میان‌ دوره‌ی‌ اول‌ مشروطیت‌ و به‌ حكومت‌ رسیدن‌ رضاشاه‌، جمع‌ نخبگانی‌ بودند كه‌ با ایده‌های‌ مدرن‌، در پی‌ انسجام‌ و مدرنیزاسیون‌ كشور بودند. یکی از این‌ جمع‌ها‌ كه‌ در «انجمن‌ ایران‌جوان‌» متشكل‌ شده‌ بود، با انتشار مرامنامه‌ای‌ رئوس‌ برنامه‌های‌ نوگرایانه‌ی‌ خود را این‌گونه‌ اعلام‌ كرده‌ بود:

ـ الغای‌ كاپیتولاسیون‌.

ـ احداث‌ راه‌آهن‌.

ـ استقلال‌ گمركی‌ ایران‌.

ـ فرستادن‌ دانشجوی‌ دختر و پسر به‌ اروپا.

ـ آزادی‌ زنان‌.

ـ وضع‌ قانون‌ جزا.

ـ توجه‌ به‌ ترویج‌ معارف‌ و تعلیمات‌ ابتدائی‌.

ـ تأسیس‌ مدارس‌ متوسطه‌ و توجه‌ به‌ تحصیلات‌ فنی‌ و صنعتی‌.

ـ محروم‌ كردن‌ بی‌سوادان‌ از حق‌ رأی‌.

ـ تأسیس‌ موزه‌ها و كتابخانه‌ها و تئاترها.

ـ اخذ و اقتباس‌ قسمت‌ خوب‌ تمدن‌ اروپا.

علی‌ اكبر سیاسی‌ ـ یكی‌ از بنیانگذاران‌ اصلی‌ «ایران‌ جوان‌» و از تحصیل‌كردگان‌ اروپایی ‌در بخشی‌ از خاطرات‌ خود، به‌ ماجرای‌ دیدارشان‌ با سردارسپه‌ اشاره‌ می‌كند كه‌ نقل‌ آن ‌برای‌ روشن‌ شدن‌ پاسخ‌ شما ضروری‌ است‌.

دكتر سیاسی‌ می‌نویسد: چیزی‌ از تأسیس‌ «ایران‌ جوان‌» نمی‌گذشت‌ كه‌ سردارسپه ‌نخست‌وزیر نمایندگان‌ ایران‌ جوان‌ را به‌ حضور خواند. انجمن‌ دعوت‌ سردارسپه‌ را پذیرفت‌ ـ البته‌ جز این‌ هم‌ نمی‌توانست‌ بكند! اسماعیل‌ مرآت‌، مشرّف‌ نفیسی‌، محسن‌رئیس‌ و من‌ با اندكی‌ بیمناكی‌ به‌ اقامتگاه‌ او كه‌ در آن‌ موقع‌ در خیابان‌ سپه‌ تقریباً روبروی‌ مدارس‌ نظام‌ (بعدها دانشكده‌ افسری‌) بود رفتیم‌. در محوطه‌ باغ‌ ایستاده‌ بودیم‌ كه‌ او با شنلی‌ كه‌ بر دوش‌ داشت‌ با قامت‌ بلند و برافراشتة‌ خود از دور پیدا شد و روی‌ نیمكتی ‌نشست‌ و به‌ ما اشاره‌ كرد نزدیك‌ شویم‌ و روی‌ نیمكتی‌ كه‌ نزدیك‌ او بود جلوس‌ كنیم‌. آن‌گاه ‌گفت‌: «شما جوان‌های‌ فرنگ‌ رفته‌ چه‌ می‌گوئید؟ حرف‌ حسابتان‌ چیست‌؟ این‌ انجمن‌ ایران‌جوان‌ چه‌ معنی‌ دارد؟» من‌ گفتم‌: این‌ انجمن‌ از عده‌ای‌ جوانان‌ وطن‌پرست‌ تشكیل‌ شده‌است‌. ما از عقب‌ماندگی‌ ایران‌ و از فاصله‌ عجیبی‌ كه‌ ما را از كشورهای‌ اروپا دور ساخته‌ است‌ رنج‌ می‌بریم‌ و آرزوی‌ از بین‌ بردن‌ این‌ فاصله‌ و ترقی‌ و تعالی‌ ایران‌ را داریم‌ و مرام ‌انجمن‌ ما بر همین‌ مبنی‌ و اصول‌ گذاشته‌ شده‌ است‌. گفت‌: «كدام‌ مرام‌؟» من‌ مرامنامة‌ چاپ ‌شده‌ انجمن‌ را به‌ او دادم‌. آن‌ را گرفت‌ و آهسته‌ و به‌ دقت‌ خواند. آن‌گاه‌ نگاه‌ نافذ و گیرندة‌ خود را متوجه‌ ما كرد و با كمال‌ گشاده‌روئی‌ گفت‌: «این‌ها كه‌ نوشته‌اید بسیار خوب‌ است‌. می‌بینم‌ كه‌ شما جوانان‌ وطن‌پرست‌ و ترقی‌خواه‌ هستید و آرزوهای‌ بزرگ‌ و شیرین‌ در سر دارید. ضرر ندارد كه‌ با ترویج‌ مرام‌ خودتان‌ چشم‌ و گوش‌ها را باز كنید و مردم‌ را با این ‌مطالب‌ آشنا بسازید. حرف‌ از شما ولی‌ عمل‌ از من‌ خواهد بود... به‌ شما اطمینان‌، بلكه ‌بیش‌ از اطمینان‌ به‌ شما قول‌ می‌دهم‌ كه‌ همة‌ این‌ آرزوها را برآورم‌ و مرام‌ شما را كه‌ مرام‌ خود من‌ هم‌ هست‌ از اول‌ تا آخر اجرا كنم‌... این‌ نسخه‌ مرامنامه‌ را بگذارید نزد من‌ باشد... چند سال‌ دیگر خبرش‌ را خواهید شنید.»

در واقع‌ ایده‌های‌ راه‌ یافته‌ی‌ مشروطیت‌ به‌ عصر رضاشاهی‌ بیش‌ از هر نمادی‌، در ایجاد نهادهای‌ اقتصادی‌ ـ فرهنگی‌ و پدیداری‌ مفهوم‌ دولت‌ ـ ملت‌ ظاهر شد. بلافاصله ‌باید اضافه‌ كرد هیچ‌ كدام‌ از این‌ نهادها و مفاهیم‌ نه‌ بدون‌ مقدمه‌ واقع‌ شدند و نه‌ از سنت‌های‌ ایرانی‌ نشأت‌ می‌گرفتند. تحولی‌ كه‌ در اندیشه‌های‌ عده‌ای‌ از نخبگان‌ فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ دوران‌ پیشامشروطه‌ و استقرار آن‌ در مواجهه‌ با مدرنیته‌ و گسست‌ از آموزه‌های ‌سنتی‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ بود، پشتوانه‌های‌ فكری‌ ـ فرهنگی‌ نهادسازی‌ عصر رضاشاهی‌ ـ وحتی‌ پیش‌ از آن‌ یعنی‌ استقرار پارلمان‌ و... را در دوره‌ی‌ اول‌ مشروطیت‌ ـ در خود جای‌ داده ‌بودند. اندیشمندانی‌ كه‌ من‌ افراد بنیان‌گذار و جریان‌ساز آن‌ را «مدرن‌های‌ كلاسیك‌ ایرانی‌» خوانده‌ام‌، توانستند در گذار از باورهای‌ سنتی‌ و ادغام‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ در نظام‌ رو به‌ رشد جهانی‌ شونده‌ی‌ مدرنیته‌، بر دوران‌ سپری‌ شده‌ی‌ شیوه‌ی‌ زیستی‌ ـ فرهنگی‌ سنت‌ فائق ‌آمده‌ و دوران‌ تازه‌ای‌ برای‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ ایران‌ زمین‌ به‌ ارمغان‌ آورند. با تحول‌ ذهنیت‌، بالتبع‌ كنش‌ها و معیارهای‌ زیستی‌ نیز دچار دگردیسی‌ می‌شوند.

بر این‌ اساس‌ بود كه‌ فكر ایجاد دولت‌ منتظم‌ ـ مشورت‌ خانه‌ ـ تدوین‌ قوانین‌ موضوعه‌ و عرفی‌ ـ تشكیل‌ ارتش‌ متحدالشكل‌ ـ ایجاد راه‌آهن‌ و خطوط‌ تلگرافی‌ و... و هر آن‌ چیزی‌ كه ‌به‌ اصطلاح‌ جنبه‌های‌ عینی‌ و مظاهر دنیای‌ مدرن‌ را تشكیل‌ می‌دادند، آگاهان‌ فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ را به‌ خود مشغول‌ داشت‌ و آنان‌ به‌ اقتضای‌ درك‌ و دریافت‌ خود از لوازم‌ و الزامات ‌دنیای‌ مدرن‌، به‌ ابراز نظریاتی‌ در خصوص‌ تغییر ساختارهای‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ و فرهنگی ‌برای‌ تأمین‌ نیازهای‌ ایرانیان‌ روی‌ آوردند. البته‌ من‌ اینجا از تحلیل‌ تبارشناختی‌ این‌ آرمان‌ها و ذهنیت‌ها كه‌ از دوران‌ برخوردهای‌ نظامی‌ ایران‌ و روسیه‌ و رسوخ‌ نظام‌ نوین‌ اقتصادی‌ به ‌ایران‌ آغاز می‌شود، می‌گذرم‌ و فقط‌ در حیطه‌ی‌ جواب‌ شما به‌ اشاره‌ مفاهیم‌ و مضامین ‌اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ و فرهنگی‌ را كه‌ منورالفكران‌ عصر پایانی‌ قاجاریه‌ در آثار و تألیفات‌ خود پرورانده‌ بودند و به‌ دوره‌ی‌ رضاشاه‌ نیز گسترش‌ پیدا كردند، می‌پردازم‌.

مثلاً می‌توان‌ از رساله‌ی‌ «تنظیمات‌» میرزاملكم‌خان‌ ناظم‌الدوله‌ یاد كرد كه‌ از ضرورت ‌یك‌ دولت‌ مقتدر مركزی‌ سخن‌ می‌گفت‌ و استقرار پادشاهی‌ سردارسپه‌، آن‌ ایده‌ را تا حدودی‌ عملی‌ كرد.

یا از زمان‌ عباس‌ میرزا، ایرانیان‌ در آرزوی‌ داشتن‌ یك‌ ارتش‌ دائمی‌ و متحدالشكل‌ بودند و این‌ آرزو در دوره‌ی‌ رضاشاهی‌ به‌ عمل‌ رسید. پیش‌ از این‌ دوره‌، دو تلاش‌ برای‌ ایجاد ارتش‌ نوین‌ در ایران‌ انجام‌ گرفته‌ بود: یكی‌ در دورة‌ امیركبیر و دیگری‌ در زمان‌ میرزاحسین‌خان‌ مشیرالدوله‌(سپهسالار) در سالهای‌ 1280 تا 1290 قمری‌. هر دو طرح‌ برای‌ تجدید كامل‌ سازمان‌ نظامی‌ ایران‌ ارائه‌ شد، ولی‌ هیچ‌ كدام‌ از آن‌ بزرگان‌ نتوانستند در انجام ‌خواسته‌های‌ خود موفق‌ شوند. تا اینكه‌ سردارسپه‌ بعد از كودتای‌ 1299 كه‌ تشكیلات ‌نظامی‌ ایران‌ را چهار نیروی‌ بریگارد قزاق‌ ـ پلیس‌ جنوب‌ ـ ژاندارمری‌ و بریگارد مركزی‌تشكیل‌ می‌دادند، با ایجاد سازمان‌ نظامی‌ واحد انسجام‌ داد و و در 14 آذر 1300خورشیدی‌ طی‌ فرمانی‌ تمام‌ قشون‌ ایران‌ را دارای‌ لباس‌ متحدالشكل‌ و صاحب‌ تشكیلات ‌واحد گردانید. تأسیس‌ دانشكده‌ افسری‌ در بهمن‌ ماه‌ همان‌ سال‌، اعزام‌ 60 نفر محصل ‌نظامی‌ به‌ فرانسه‌، جذب‌ امكانات‌ مالی‌، افزایش‌ تعداد كادر، خرید سلاحهای‌ جدید و آموزشهای‌ نوین‌، ارتش‌ ایران‌ را به‌ قدرتی‌ قابل‌ توجه‌ تبدیل‌ و آرزوهای‌ یك‌ صد ساله‌ را محقق‌ ساخت‌. فون‌ بلوخر ـ سفیر وقت‌ آلمان‌ در ایران‌ ـ درباره‌ی‌ روحیه‌ی‌ نظامی‌گری‌ رضاشاه‌ و اهمیتی‌ که به‌ ارتش‌ می‌داد، می‌نویسد: «... او ساده‌ می‌زیست‌، ولی‌ سخت‌گیری‌ و توجه‌اش‌ به‌ مسایل‌ نظامی‌ منحصر به‌ فرد بود. برای‌ ارتش‌ هر نوع‌ كاری‌ انجام‌ داد و دشمن ‌آنهایی‌ بود كه‌ با هزینه‌های‌ سربازان‌ جیب‌ خود را پر می‌كردند... وی‌ به‌ شكلی‌ غیر عادی ‌نسبت‌ به‌ دیگر ایرانیان‌ و همقطارانش‌ قد بلند، راست‌ و با توان‌ بود. او همچنین‌ تندخو، چابك‌، رك‌ و نیز صفات‌ درنده‌خویی‌ داشت‌.»

باز می‌توان‌ از مواردی‌ چون‌ ایجاد خط‌آهن‌ یا مایه‌كوبی‌ همگانی‌ نام‌ برد كه‌ از زمان‌ ناصرالدین‌ شاه‌ قاجار حسرت‌ دارا بودن‌ آن‌ به‌ دل‌ ایرانیان‌ مانده‌ بود و دولت‌ رضاشاه ‌توانست‌ آن‌ها را عملی‌ سازد. همان‌ طور كه‌ اشاره‌ كردم‌ ایجاد راه‌آهن‌ در میان‌ آگاهان‌ مشروطه‌خواه‌ از چنان‌ جایگاهی‌ برخوردار بود كه‌ مرد دنیا دیده‌ای‌ چون‌ صنیع‌الدوله‌ ـ رئیس‌ اول‌ مجلس‌ اول‌ ـ علاج‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ و رشد اقتصادی‌ كشور را در ایجاد آن‌ و راه‌آهن‌ را «راه‌ نجات‌» ایران‌ از بلای‌ عقب‌ماندگی‌ می‌دانست‌.

این‌ آموزه‌ها بود كه‌ كنشگران‌ عصر رضاشاهی‌ به‌ پشتوانه‌ی‌ اجرایی‌ وی‌، مرحله‌ی ‌نهادمند ساختن‌ آن‌ها را عملی‌ ساختند. با آگاهی‌ از اهمیت‌ راه‌آهن‌ رضاشاه‌ خود در خاطراتش‌ از سفر مازندران‌ می‌نویسد: «امتداد خط‌ آهن‌ ایران‌ و متصل‌ ساختن‌ بحر خزر به ‌دریای‌ آزاد و خلیج‌ فارس‌ جزو آمال‌ و آرزوهای‌ قطعی‌ من‌ است‌، آیا ممكن‌ است‌ كه‌ خط‌آهن‌ با پول‌ خود ایران‌ و بدون‌ استقراض‌ خارجی‌ و در تحت‌ نظر مستقیم‌ خود من‌ تأسیس‌شود؟ آیا ممكن‌ است‌ مملكت‌ پهناوری‌ مثل‌ ایران‌ از ننگ‌ نداشتن‌ راه‌آهن‌ خلاص‌ شود؟...» و بالاخره‌ این‌ آرزوها با تصویب‌ قانون‌ انحصار دولتی‌ قند و شكر و چای‌ به‌ منظور تهیة‌ سرمایة‌ ایجاد راه‌آهن‌، در نهم‌ خرداد 1304 خورشیدی‌ از سوی ‌مجلس‌ شورای‌ ملی‌، جامه‌ی‌ عمل‌ می‌پوشد. رضاشاه‌ در یادداشتی‌ می‌نویسد: «... در همین‌ اوان‌ به‌ كشیدن‌ خط‌سراسری‌ و متصل‌ ساختن‌ اجزای‌ مهمه‌ مملكت‌ به‌ یكدیگر همت‌ گماشتم‌، بدون‌ این‌ كه ‌برای‌ انجام‌ این‌ كار دیناری‌ از خارجه‌ قرض‌ كنم‌، بلكه‌ با انحصار قند و شكر از خود ملت ‌گرفتم‌ و صرف‌ مصالح‌ خود ملت‌ كردم‌...». در 23 مهر 1306 خورشیدی‌ نخستین‌ كلنگ ‌ساختمان‌ راه‌آهن‌ در محلی‌ كه‌ می‌بایست‌ ایستگاه‌ تهران‌ ایجاد شود، به‌ دست‌ رضاشاه‌ به ‌زمین‌ زده‌ شد و در مدت‌ كمی‌، ایران‌ صاحب‌ راه‌آهنی‌ با طول‌ اولیة‌ 1435 کیلومتر شد. رضاشاه‌ چنان‌ علاقه‌ای‌ به‌ ایجاد راه‌آهن‌ داشت‌ كه‌ در طول‌ ساخت‌ آن‌، حدود 18 بار از مراحل‌ ساخت‌ بازدید كرده‌ بود.

وضعیت‌ در دیگر زمینه‌های‌ اقتصادی‌ هم‌ به‌ همانگونه‌ بود كه‌ ایجاد راه‌آهن‌ را باعث ‌شد. رضاشاه‌ توانست‌ با ایجاد كارخانجات‌ متعدد و حمایت‌ از صنایع‌ نوپای‌ داخلی‌، ایران ‌را از مرحله‌ی‌ كشاورزی‌ به‌ موقعیت‌ صنعتی‌ ارتقا دهد و كشور از روستازدگی‌ به‌ شهرنشینی ‌سوق‌ یابد. در این‌ راستا طی‌ دهه‌ی‌ 1300 صنایع‌ جدید رو به‌ گسترش‌ گذاشت‌ و مجموعاً 680 كارخانه‌ ماشینی‌ در ایران‌ ایجاد كه‌ برای‌ حدود 45000 نفر كارگر ایجاد شغل‌ كرده‌ بود. وضعیت‌ در صنایع‌ دیگر هم‌ امیدوار كننده‌ بود: ایجاد 121 واحد صنعتی‌ ریسندگی‌ ـ بافندگی‌ صنایع‌ دستی‌ با بیش‌ از 54 هزار شاغل‌ در شهرهای‌ مختلف‌ كشور و فعالیت‌ بیش ‌از 23 هزار نفر در 183 معدن‌ كشور و جذب‌ سرمایه‌های‌ خارجی‌ با تصویب‌ قوانینی‌ در سال‌ 1309 كه‌ به‌ موجب‌ آن‌، تسهیلات‌ گمركی‌ در زمینه‌ی‌ واردات‌ ماشین‌آلات‌ و معافیت ‌مالیاتی‌ 5 ساله‌ برای‌ كارخانه‌ها پیش‌بینی‌ شده‌ بود، از دیگر مواردی‌ هستند كه‌ عملی‌ شدن ‌ایده‌های‌ مدرنیست‌های‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ را در خود جای‌ داده‌ بودند و بالتبع‌ این ‌كنش‌ها، در تبار اندیشگی‌ راه‌ به‌ تغییر ذهنیت‌ می‌برد كه‌ از چندی‌ پیش‌ در میان‌ برخی‌ از نخبگان‌ ایرانی‌ پدیدار شده‌ بود.

نتیجه‌ی‌ اقدامات‌ آن‌ دوره‌، افزایش‌ شركت‌های‌ ثبت‌ شده‌ از 93 عنوان‌ در سال‌ 1311 به‌ 1735 عنوان‌ در سال‌ 1319 بود. یعنی‌ در شرایطی‌ كه‌ به‌ روایت‌ وارونه‌ی‌ ایدئولوژیك‌نویسان‌ دوران‌ استبداد و دیكتاتوری‌ بود و كشور از مشكلات‌ رنج‌ می‌برد ـ از طرفی‌ رضاشاه‌ بر خلاف‌ شاهان‌ قاجار كه‌ به‌ علت‌ پرتی‌ از شرایط‌ نوین‌ اقتصاد جهانی‌، قوانین‌ غیرعادلانه‌ای‌ را در روابط‌ تجارتی‌ با خارجیان‌ به‌ ایران‌ تحمیل‌ كرده‌ بودند، با تصویب‌ قانون ‌تجارت‌ در سال‌ 1311 تجارت‌ خارجی‌ را در انحصار دولت‌ درآورد و با مدیریت‌ فرایند توسعه‌ی‌ صنعتی‌ و رعایت‌ الزامات‌ كنترلی‌ آن‌، سیاست‌ تجارت‌ آزاد را از دست‌ خارجیان ‌بیرون‌ آورد. از این‌ موارد باز هم‌ تاریخ‌ به‌ یاد سپرده‌ است‌ كه‌ چگونه‌ در آن‌ دوران‌ طبق‌ قانون‌ كنترل‌ اسعار خارجی‌، ورود كالاهای‌ تجملی‌ مستلزم‌ كسب‌ مجوز مخصوص‌ گردید و براساس‌ اصلاحیه‌ی‌ این‌ قانون‌، صادركنندگان‌ می‌بایست‌ 90 درصد ارز تحصیل‌ شده‌ را در ظرف‌ یكسال‌ به‌ دولت‌ می‌فروختند.

جریان‌ نفت‌ و قرارداد ایران‌ و انگلیس‌ هم‌ مشهورتر از آن‌ است‌ كه‌ موافقان‌ و مخالفان‌ آن ‌دوره‌ از یاد برده‌ باشند و نیازی‌ به‌ یادآوری‌ آن‌ نیست.‌ ـ حال‌ اصحاب‌ ایدئولوژی‌ و تحریف ‌كنندگان‌ تاریخ‌ بگویند آن‌ دولت‌ را انگلیسیان‌ بر سر كار آوردند و انگلیسیان‌ اداره‌اش‌ كردند و انگلیسیان‌ از صحنه‌ی‌ سیاسی‌ ایران‌ خارج‌ كردند ـ در این‌ میان‌ ایجاد آموزش‌ و پرورش ‌عمومی‌ كه‌ در نزد بیشتر روشنفكران‌ اولیه‌ی‌ ایرانی‌ به‌ درستی‌ قدم‌ اول‌ و شرط‌ ضروری ‌مدرن‌سازی‌ كشور تشخیص‌ داده‌ شده‌ بود، در دهه‌ی‌ اول‌ حاكمیت‌ رضاشاه‌ عملی‌ شد و فرزندان‌ این‌ مرز و بوم‌ بدون‌ تفكیك‌ طبقاتی‌ ـ جنسیتی‌ و قومی‌ از آن‌ برخوردار شدند. حال ‌بگذریم‌ از این‌ مساله‌ كه‌ به‌ گواهی‌ گذشته‌ی‌ تاریخی‌، ملت‌ ایران‌ هیچ‌ وقت‌ نتوانست ‌تربیت‌پذیر شود و یاد بگیرد شرایط‌ زندگی‌ را به‌ نظم‌ و ترتیب‌ درآورد و دل‌ در گرو یافته‌های ‌خرافی‌ ذهن‌ خودبین‌ و خودخواه‌اش‌ داشت‌ و دارد. (البته‌ رگ‌ ملی‌گرایان‌ از این‌ حرف‌ تیر نكشد و موضع‌گیری‌ احساساتی‌ نكنند كه‌ اگر این‌ مساله‌ به‌ صورت‌ مفصل‌ باز شود، وضعیت‌ خرابتر از آن‌ خواهد بود كه‌ من‌ در اینجا به‌ آن‌ اشاره‌ كردم‌) گذشته‌ از این‌ مساله‌، حتی‌ ساخت‌ و سازهای‌ فضاهای‌ اداری‌ و شهرسازی‌ نیز متأثر از ایده‌هایی‌ بودند كه‌ پیش‌ از این‌ دوره‌، در میان‌ روشنفكران‌ مطرح‌ شده‌ بودند.

فرایند مدرن‌سازی‌ در آن‌ دوره‌ چنان‌ همه‌ جانبه‌ بود كه‌ حتی‌ بر شهرسازی‌ و ساخت‌ و سازها نیز تاثیر گذار بود. معماری‌ دوره‌ی‌ رضاشاه‌ چهره‌ای‌ ایرانی‌ داشت‌ كه‌ با الهام‌ از آموزه‌های‌ وطن‌پرستانه‌ و ملی‌گرایانه‌، با سبك‌های‌ مدرنیستی‌ به‌ هم‌ آمیخته‌ شده‌ بودند. بالاخره‌ بوروكراسی‌ سراسری‌ و نظام‌ اداری‌ كه‌ در كلیت‌ خود محصول‌ روشنگری‌ نخبگان ‌بود و همانند پدیده‌هایی‌ چون‌: قانون‌ ـ پارلمان‌ ـ حقوق‌ و... هیچ‌ سابقه‌ای‌ در فرهنگ ‌سنتی‌ ایران‌ نداشتند، در دوره‌ی‌ رضاشاه‌ شكل‌ گرفت‌ و چهره‌ای‌ جدید به‌ سیستم‌ اجرایی‌ كشور داد. در مصاحبه‌ی‌ قبلی‌ به‌ صورت‌ موردی‌، اقدامات‌ علی‌اكبر داور در تغییرات ‌بنیادین‌ نظام‌ قضایی‌ و ایجاد دادگستری‌ نوین‌، نمونه‌ای‌ از عملی‌ شدن‌ اندیشه‌های‌ مدرن‌ عصر مشروطه‌خواهی‌ در عصر رضاشاهی‌ را به‌ بحث‌ گذاشتیم‌. در دیگر زمینه‌های‌ اقتصادی‌ هم ‌باز شاهد عملی‌ شدن‌ آرمان‌های‌ مشروطیت‌ و نخبگان‌ دهه‌های‌ گذشته‌ در این‌ دوره‌ هستیم‌. تأسیس‌ بانك‌ ملی‌ ایران‌ كه‌ در دوران‌ مظفرالدین‌ شاه‌ و حتی‌ پیش‌ از آن‌ در دوره‌ی ‌پایانی‌ حكومت‌ ناصرالدین‌ شاه‌ در میان‌ فرهیختگان‌ مطرح‌ شده‌ بود، از جمله‌ نهادهایی ‌بود كه‌ در دوره‌ی‌ رضاشاه‌ به‌ مرحله‌ی‌ عمل‌ رسید.

می‌دانید كه‌ اولین‌ بار ملكم‌خان‌ بود كه‌ با زبانی‌ ساده‌ و به‌ دور از تكلف‌ و به‌ هم‌ ریختگی ‌مفاهیم‌ جدید و قدیم‌، در رساله‌ی‌ «مذاكره‌ دربارة‌ تشكیل‌ بانك‌» از آن‌ و جایگاهش‌ در شرایط‌ نوین‌ اقتصادی‌ سخن‌ گفت‌ و حكومت‌ ایران‌ را متوجه‌ ضرورت‌ تشكیل‌ آن‌ گردانید. در مجلس‌ اول‌ هم‌ نمایندگان‌ مفصل‌ از اهمیت‌ آن‌ سخن‌ گفتند و حتی‌ اعلان‌ تأسیس‌ بانك‌ملی‌ ایران‌ را تهیه‌ و منتشر كردند، اما ایجاد آن‌ در سال‌ 1307 خورشیدی‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌ و تأثیرات‌ ماندگاری‌ بر اقتصاد كشور گذاشت‌. چرا كه‌ ایجاد بانك‌ كه‌ در ارتباط‌ مستقیم‌ با سرمایه‌ و تجارت‌ بود، مستلزم‌ تأمین‌ امنیت‌ و شرایطی‌ نظیر سیستم‌ پولی‌ و مبادلات‌ ارزی ‌بود كه‌ این‌ لوازم‌ و الزامات‌ تا پیش‌ از برقراری‌ دولتی‌ مقتدر و مركزی‌ و تحقق‌ امنیت‌ ملی ‌ایران‌ در زمان‌ سردارسپه‌، فراهم‌ نشده‌ بود.

بنابراین‌ به‌ یقین‌ و بر پایه‌ی‌ داده‌های‌ تاریخی‌ و مستند و تحلیل‌ عقلانی‌ جریانات‌ و رویدادهایی‌ كه‌ در آن‌ دوران‌ از صدور فرمان‌ مشروطیت‌ و حتی‌ پیش‌ از آن‌ تا تغییر سلطنت ‌و هویت‌ یافتن‌ مدرن‌ ایران‌زمین‌، در تاریخ‌ معاصر كشورمان‌ ثبت‌ شده‌ است‌، می‌توان‌ گفت‌ كه‌ ایده‌های‌ معوق‌ مانده‌ و اقدامات‌ ناقص‌ و تازه‌ شروع‌ شده‌ی‌ مشروطه‌خواهان‌ در تمامی ‌زمینه‌های‌ اجتماعی‌ ـ فرهنگی‌ ـ اقتصادی‌ و سیاسی‌ در دوره‌ی‌ رضاشاه‌ به‌ تثبیت‌ رسیده‌ و ایده‌هایی‌ كه‌ پیش‌ از آن‌ در مقام‌ نظریه‌ و آرمان‌ بودند، نهادمند شدند.

در این‌ میان‌ برخی‌ از ایده‌های‌ اجرایی‌ و مدرنیته‌ی‌ سیاسی‌، به‌ واسطه‌ی‌ مسائلی‌ كه‌ در دهه‌ی‌ دوم‌ سلطنت‌ رضاشاه‌ پیش‌ آمد، در محاق‌ فراموشی‌ ماند و آن‌ طور كه‌ لازمه‌ی ‌مدرنیزاسیون‌ همه‌ جانبه‌ و توسعه‌ی‌ پایدار بود، تغییرات‌ سیاسی‌ نتوانست‌ پا به‌ پای ‌توسعه‌ی‌ اقتصادی‌ و توسعه‌ی‌ فرهنگی‌، عملی‌ شود. بی‌توجهی‌ به‌ تشكیل‌ انجمن‌های ‌ایالتی‌ و ولایتی‌ ـ عدم‌ رعایت‌ قوانین‌ مربوط‌ به‌ احزاب‌ و مطبوعات‌ و... از مواردی‌ بودند كه‌ چهره‌ی‌ سیاسی‌ آن‌ دوران‌ را با آفت‌هایی‌ جدی‌ و قابل‌ تأمل‌ ترسیم‌ می‌كنند. پارلمان‌ هم‌ در دوره‌ی‌ دوم‌ سلطنت‌ پهلوی‌ اول‌، از جایگاه‌ قانونگذاری‌ خود پس‌ رانده‌ شد و تا حدودی ‌تفكیك‌ قوای‌ سه‌گانه‌ی‌ حكومتی‌ با بی‌مبالاتی‌ مواجه‌ شد.

این‌ كه‌ چه‌ عوامل‌ و عللی‌ باعث‌ توقف‌ توسعه‌ی‌ سیاسی‌ و مانع ایجاد مدرنیته‌ی‌ سیاسی‌ در ایران‌ عصر رضاشاهی‌ شدند و ساختار سیاسی‌ دولت‌ سردارسپه‌ و رضاشاه‌ در كدامین ‌قالب‌ اجرایی‌ می‌گنجد، مباحثی‌ هستند كه‌ فعلاً خارج‌ از طرح‌ و بررسی‌ مسائل‌ فرهنگی‌ و تاثیرات‌ اندیشگی‌ دوره‌ی‌ مشروطه‌ بوده‌ و با مطرح‌ كردن‌ واقع‌بینانه‌ی‌ آن‌، می‌توان‌ به ‌ساختار ارگانیك‌ و به‌ هم‌ پیوسته‌ی‌ آن‌ دوران‌ حساس‌ و حیاتی‌، بصورت جامع‌ و شامل‌ آگاه‌ شد.

ـ شما در كتاب‌ «فریدون‌ آدمیت‌ و تاریخ‌ مدرنیته‌ در عصر مشروطیت‌» بر بستر معرفی ‌افكار و آراء فریدون‌ آدمیت‌ و به‌ نقل‌ از وی‌، تحولات‌ فكری‌ و فرهنگی‌ جنبش‌ مشروطه‌ را مورد تفحص‌ قرار داده‌ و مقاطع‌ مختلف‌ این‌ جنبش‌ را حول‌ معرفی‌ نظام‌ فكری‌ تك ‌چهره‌های‌ برجستة‌ آن‌ دوره‌ها بررسی‌ نموده‌اید. در بخش‌ اصلاحات‌ امیركبیر و با اقتباس ‌از گفته‌های‌ آدمیت‌ به‌ مسئلة‌ محدود ماندن‌ «دگرگونیهای‌ ذهنی‌» به‌ طبقه‌ اندیشمند جامعه ‌اشاره‌ داشته‌ و از عدم‌ سرایت‌ این‌ دگرگونیها به‌ پیكرة‌ جامعه‌ سخن‌ گفته‌اید.
آیا همین‌ قضاوت‌ را می‌توان‌ به‌ فعالیت‌های‌ فكری‌ ـ فرهنگی‌ دورة‌ رضاشاه‌ سرایت ‌داد؟

حقدار ـ نه‌ خیر. چرا كه‌ اولاً بایستی‌ هر مسئله‌ای‌ را در ظرف‌ زمانی‌ و مكانی‌ خود دید و از این‌ منظر، شرایط‌ زمانی‌ ایران‌ عصر ناصری‌ با وضعیت‌ ایران‌ عصر پهلوی‌ ـ اول‌ ـ در كلیت ‌آن‌ متفاوت‌ بود. دوم‌ این‌ كه‌ ناصرالدین‌ شاه‌ به‌ استناد عملكرد او، هیچ‌ وقت‌ به‌ صورت ‌جدی‌ و واقعی‌ نتوانست‌ با تغییر سیاست‌ و تحول‌ اجتماع‌ كنار بیاید. در حالی‌ كه‌ رضاشاه ‌خود پشتیبان‌ تغییر در جامعه‌ بود و تمام‌ اهتمام‌ خویش‌ را در راه‌ نوسازی‌ ایران‌ به‌ كار گرفت ‌و روشنفكران‌ را در نهادینه‌ كردن‌ ایده‌های‌ مدرن‌ حمایت‌ می‌كرد. برای‌ اثبات‌ این‌ مسئله‌، خاطرات‌ دكترعلی‌اكبر سیاسی‌ كه‌ در پاسخ‌ سؤال‌ قبلی‌ برایتان‌ خواندم‌، یكی‌ از موارد متعددی‌ است‌ كه‌ جدیت‌ رضاشاه‌ در ترقی‌ و پیشرفت‌ ایران‌ را گزارش‌ می‌كنند. بنابراین‌ بر خلاف‌ دورة‌ ناصرالدین‌ شاه‌، نه‌ تنها اندیشمندان‌ در دورة‌ رضاشاه‌ از حمایت‌ و پشتیبانی‌ او برخوردار بودند، بلكه‌ توانستند ایده‌ها و اندیشه‌های‌ خود را در نهادهای ‌اجتماعی‌ ـ اقتصادی‌ و سیاسی‌ نیز تثبیت‌ كنند.

از سوی‌ دیگر، در دوره‌ی‌ پهلوی‌ اول‌ بر تعداد نخبگانی‌ كه‌ به‌ واقع‌ ضرورت‌ تحولات ‌اساسی‌ در ساختارهای‌ كشور را درك‌ كرده‌ بودند، افزوده شده‌ بود و روابط‌ گسترش‌ یافته‌ میان ‌ایران‌ و دنیای‌ جدید، ذهنیت‌های‌ سنتی‌ را به‌ چالش‌ می‌كشید و با قرارگرفتن‌ روشنفكران ‌عملگرا در سمت‌های‌ اجرایی‌ و تدوین‌ قوانین‌ جدید و ایجاد نهادهای‌ دولتی‌ ـ نظیر اقداماتی‌ كه‌ داور در گذار از قضاوت‌ شرعی‌ به‌ حقوق‌ مدرن‌ در ایجاد دادگستری‌ نوین‌ انجام ‌داد, یا اقداماتی‌ كه‌ تیمورتاش‌ در ایجاد بوروكراسی‌ اداری‌ انجام داد و... ـ پیكره‌ی‌ جامعه ‌هم‌ از مزایای‌ مدرنیزاسیون‌ برخوردار شده‌ بود. در حالی‌ كه‌ چه‌ در دوران‌ امیركبیر و چه ‌در دوران‌ میرزاحسین‌خان‌ سپهسالار به‌ واسطه‌ی‌ پوسیدگی‌ نظام‌ حكومتی‌ قاجاریه‌ و اقتدار آموزه‌های‌ قبیله‌ای‌ كه‌ بر امور مالیاتی‌ ـ سیاسی‌ و فرهنگی‌ حاكم‌ بود، كنش‌های‌ مدرن ‌آنان‌ با بن‌بست‌ مواجه‌ شد و به‌ دنبال‌ دوره‌ی‌ تحول‌ و اصلاح‌، دوره‌ی‌ خمود و ثبات ‌مستولی‌ می‌شد.

شما می‌توانید تفاوت‌ این‌ دو دوره‌ را از منظر دگرگونیهای‌ ذهنی‌ در دو شخصیت‌ میرزاتقی‌خان‌ امیركبیر و عبدالحسین‌ تیمورتاش‌ به‌ مقایسه‌ گذارید. امیركبیر با تمامی ‌خدماتی‌ كه‌ به‌ نوسازی‌ و اصلاح‌ كشور انجام‌ داد، اما از آن‌ تحولات‌ عمیق‌ ذهنی‌ و دگرگونی ‌كه‌ در ذهنیت‌ برای‌ عملی‌ كردن‌ نوسازی‌ لازم‌ است‌، برخوردار نبود. همو در چارچوب ‌حفظ‌ نظم‌ موجود قاجاریه‌ ـ كه‌ شاه‌ سایه‌ی‌ خداوند و حاكم‌ مطلق‌العنان‌ جامعه‌ و رعیت‌ به ‌مانند گوسفندان‌ او بودند ـ می‌خواست‌ اصلاحاتی‌ انجام‌ دهد. از سویی‌ امیركبیر هیچگاه‌ با تمامیت‌ مدرنیته‌ و تغییراتی‌ كه‌ در زمینه‌های‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ ـ اخلاقی‌ ـ دینی‌ ـ فرهنگی ‌و... در سیر تحولی‌ تمدن‌ انسانی‌ به‌ وجود آمده‌ بود، آشنا نبود و به‌ همین‌ خاطر نتوانست‌ جامعه‌ را از فرصت‌های‌ به‌ دست‌ آمده‌ در زمینه‌های‌ دینی‌ و اخلاقی‌، به‌ تسامح‌ و رواداری ‌اعتقادی‌ ارتقا دهد. در حالی‌ كه‌ جریانات‌ دگراندیش‌ دینی‌ آن‌ دوران‌ آخرین‌ فرصت‌ برای ‌خلاصی‌ از كهنه‌ باورهای‌ گذشتگان‌ بود و بالتبع‌ تاثیرات‌ ژرفی‌ در سیاست‌ اجرایی‌ كشور می‌توانست‌ داشته‌ باشد. همانطور كه‌ در جریان‌ جنبش‌ مشروطیت‌، بیشترین‌ افراد دیندار شركت‌ كننده‌ در تحركات‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ را دگراندیشان‌ تشكیل‌ می‌دادند. اگر چه ‌همین‌ دگراندیشان‌ دینی‌ خرافی‌تر از پیشینیان‌ خود درآمدند و حلقه‌ی‌ بسته‌ی‌ ذهن‌ ایرانی ‌را بسته‌تر كردند.

همچنین‌ می‌توان‌ به‌ عدم‌ آگاهی‌ امیركبیر از دگرگونی‌ اقتصاد جهانی‌ اشاره‌ كرد كه‌ باسیستم‌ معیشتی‌ سنتی‌ نمی‌توانست‌ چفت‌ و بست‌ شود و امیر بدون‌ توجه‌ به‌ این‌ امر، در پی‌ ساخت‌ و سازهای‌ تازه‌ی‌ اقتصادی‌ بود. در حالی‌ كه‌ تیمورتاش‌ تحصیل‌كرده‌ی‌ غرب ‌بود و تمامی‌ بنیان‌ها و اصول‌ مدرنیته‌ را می‌شناخت‌ و زیسته‌ بود و از طرفی‌ به‌ این‌ نكته‌ آگاه ‌بود كه‌ تا مبانی‌ تغییر نكنند، هرگونه‌ تحول‌ در لایه‌های‌ فرعی‌، اثری‌ در فرایند نوسازی ‌نخواهد داشت‌. بنابراین‌ با انتظام‌ بخشیدن‌ به‌ سیستم‌ اداری‌ و دریافت‌ اصول‌ دیپلماتیك‌ از یك‌ سو و تنظیم‌ عقلانی‌ و واقع‌گرایانه‌ی‌ حوزه‌های‌ اجرایی‌ بر پایه‌ی‌ قانون‌ اساسی‌ و فراهم‌سازی‌ زمینه‌های‌ لازم‌ برای‌ آزادی‌ اعتقادی‌ و اخلاقی‌، به‌ قول‌ شما از «محدود ماندن ‌دگرگونیهای‌ ذهنی‌ به‌ طبقه‌ی‌ اندیشمند جامعه‌» جلوگیری‌ كرد و با حمایت‌ و گسترش ‌طبقه‌ی‌ متوسط‌ جدید، دگرگونیهای‌ ذهنی‌ را عمومی‌تر و ملموس‌تر كرد.

در واقع‌ تیمورتاش‌ با این‌ اقدامات‌ خود به‌ عنوان‌ روشنفكری‌ كنشگر و عملگرایی ‌مدرن‌، بر مشكل‌ فرهنگ‌سازی‌ آگاه‌ بوده است و آن‌ را تا حدودی‌ كه‌ از عهده‌اش‌ برمی‌آمد حل‌ كرد. كافی‌ است‌ به‌ اقدامات‌ او در مقام‌ وزیر دربار و برخوردهایی‌ كه‌ با هیئت‌ وزیران‌ و نمایندگان ‌پارلمان‌ و سفرای‌ كشورهای‌ خارجی‌ داشت‌ و برخوردی‌ كه‌ با اهل‌ هنر و فرهنگ‌ مانند قمرالملوك‌ و دیگر اندیشمندان‌ و هنرمندان‌ داشت‌، توجه‌ كنید تا به‌ تفاوت‌ عمیق‌ و مبنایی ‌دو دوره‌ی‌ ناصری‌ و پهلوی‌ اول‌ در دیگر ساختارها و محدود ماندن‌ یا گسترش‌ دگرگونیهای ‌ذهنی‌ پی‌ ببرید.

ـ در تلاشهای‌ فكری‌ ـ فرهنگی‌ روشنفكران‌ صدر مشروطه‌، كمتر عرصه‌ای‌ از فرهنگ‌ و تفكر سنتی‌ ایرانی‌ وجود داشت‌ كه‌ مورد خطاب‌ و نقد قرار نگرفته‌ یا توسط‌ آنها در نقطة‌ آغاز دگرگونی‌ قرار داده‌ نشده‌ باشند.
با توجه‌ به‌ اینكه‌ ما با انبوهی‌ از آثار ادبی‌، تاریخی‌، فرهنگی‌ چهره‌های‌ صاحب‌ نامی‌ در دورة‌ رضاشاهی‌ روبرو هستیم‌، از نظر شما رابطه‌ و نسبت‌ این‌ دوره‌ را با حیات‌ فكری‌ و فرهنگی‌ صدر مشروطه‌ چگونه‌ باید سنجید؟
اگر فعالین‌ عرصة‌ كارهای‌ فرهنگی‌ در صدر مشروطه‌ همگی‌ آغازگر و بنیان‌گذار بودند، چه‌ صفتی‌ به‌ روشنفكران‌ دوران‌ رضاشاه‌ می‌توان‌ داد؟

حقدار ـ فكر می‌كنم‌ پاسخ‌ این‌ سؤال‌ را ـ به‌ صورت‌ كلی‌ ـ در آغاز گفتگو داده‌ام‌. با این‌ حال ‌به‌ باور من‌ سیر فرهنگ‌ و ادبیات‌ از مشروطه‌ و دورة‌ پیش‌ زمینه‌های‌ آن‌ تا عصر رضاشاه‌ را می‌توان‌ به‌ ترتیب‌ دورة‌ دریافت‌ ـ آگاهی‌ ـ رشد ـ گسترش‌ ـ بازخوانی‌ و تثبیت‌ مدرنیته‌ در ایران‌ دانست‌. بنابراین‌ روشنفكران‌ عصر رضاشاهی‌ در واقع‌ ادامه‌ دهنده‌ و تكمیل‌ كننده‌ی ‌جریانی‌ بودند كه‌ از «مدرن‌های‌ كلاسیك‌ ایرانی‌» و دیگر آزاداندیشان‌ آن‌ دوران‌ شروع‌ شده ‌بود و ایده‌های‌ خود را در دایره‌ی‌ تمدن‌ تازه‌ی‌ جهانی‌ و در گسست‌ و بازخوانی‌ و انتقاد از میراث‌ فرهنگی‌ پیشینیان‌، تعریف‌ می‌كرد.

در حقیقت‌ اگر نسل‌های‌ روشنفكری‌ ایران‌ را از آغاز تاكنون در نظر بگیریم‌، روشنفكری ‌دوره‌ی‌ رضاشاه‌ در ذیل‌ نسل‌ اولی‌ها قرار می‌گیرد كه‌ همان‌ ایده‌ها را گسترش‌ داده‌ و مطابق ‌با نیازهای‌ عصر خود، در لایه‌های‌ مختلف‌ جامعه‌ی‌ ایرانی‌ نهادینه‌ كرد. این‌ روشنفكران ‌بیشتر مردان‌ و زنان‌ كنشگری‌ بودند كه‌ یا در داخل‌ نظام‌ سیاسی‌، برنامه‌های‌ فرهنگی‌ و اقتصادی‌ را اجرا می‌كردند و یا اینكه‌ در جامعه‌ به‌ عنوان‌ نویسندگان‌ و روشنفكران‌ آزاد ـ چه‌ منتقد رژیم‌ و چه‌ موافق‌ با آن‌ ـ پروسه‌ی‌ مدرنیته‌ را در ایران‌ یاری‌ می‌دادند و در شفاف‌سازی‌ مفاهیم‌ و مضامین‌ جدید تلاش‌ می‌كردند. اگر در داخل‌ نظام‌ كسانی‌ چون‌: محمدعلی‌ فروغی‌ ـ علی‌اكبر داور ـ احمد كسروی‌ ـ عبدالحسین‌ تیمورتاش‌ و... در ساختارها، فرایند مدرنیزاسیون‌ را اجرایی‌ می‌كردند. در سطوح‌ مختلف‌ جامعه‌ هم‌ كسانی‌ چون‌: نیمایوشیج‌ ـ صادق‌ هدایت‌ ـ علی‌اكبر دهخدا ـ تقی‌ ارانی‌ ـ مشفق‌ كاشانی‌ ـ كاظم‌زاده‌ی‌ایرانشهر و... از افرادی‌ بودند كه‌ با وارد كردن‌ ایده‌های‌ مدرنیته‌ در اشكال‌ و صورت‌های ‌ادبی‌ ـ هنری‌ و اندیشگی‌، ایران‌زمین‌ را پذیرای‌ مهمانی‌ می‌نمودند كه‌ ریشه‌ در اندیشه‌های ‌همان‌ روشنفكران‌ بنیان‌گذار و هم‌عصرانشان‌ در دوره‌ی‌ شكل‌گیری‌ گفتمان‌ روشنفكری‌ و یا به‌ تعبیر آن‌ زمان‌ «منورالفكری‌» داشت‌ و از تعلق‌ خاطر فكری‌ به‌ كاسه‌ و كوزه‌های ‌شكسته‌ی‌ سنت‌، آسوده‌ خاطر بودند.

پس‌ روشنفكری‌ دوره‌ی‌ رضاشاه‌ در امتداد گفتمان‌ روشنفكری‌ دوره‌ی‌ پیشین‌ قرار می‌گیرد و به‌ تناسب‌ گسترش‌ امكانات‌ جامعه‌، از قدرت‌ عمل‌ بیشتری‌ نسبت‌ به ‌پیشكسوتان‌ خود برخوردار بودند و به‌ همین‌ خاطر اطلاق‌ «روشنفكران‌ عملگرا» به‌ آنان ‌دور از حقیقت‌ نیست‌. شاید خالی‌ از لطف‌ نباشد به‌ این‌ مساله‌ هم‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ نقش‌ این‌گونه‌ از روشنفكری‌ با ورود ایران‌ به‌ دهه‌ی‌ بیست‌ به‌ حاشیه‌ رانده‌ شد و جریانی‌ در ایران ‌معاصر شكل‌ گرفت‌ كه‌ تهی‌ از اندیشه‌ ـ چه‌ بماند از فكر روشن‌ بهره‌ای‌ داشته‌ باشند ـ و درخدمت‌ سیاستمداران‌ ـ در داخل‌ نظام‌ ـ و اهداف‌ حزبی‌ و باورهای‌ اعتقادی‌ درآمدند.

اینان‌ كه‌ تا دهه‌ی‌ پنجاه‌ و شصت‌، سردمداران‌ فرهنگ‌ (ادب‌ و هنر) و اندیشه‌ بودند، انحطاط‌ واقعی‌ را بر ایران‌ زمین‌ تحمیل‌ كردند كه‌ كشنده‌تر از بن‌بست‌های‌ معرفتی‌ بود كه‌ قبل‌ از تلاقی‌ ایران‌ و مدرنیته‌، ذهن‌ و زبان‌ ایرانی‌ را از آن‌ خود كرده‌ بود. جریانی‌ كه‌ اصحاب ‌ایدئولوژی‌ را تشكیل‌ می‌دادند و با در هم‌ آمیختگی‌ دو ساحت‌ زیستی‌ كاملاً متفاوت ‌جدید و قدیم‌، چرت‌ و پرت‌هایی‌ از سر خماری‌ و خمودگی‌ یا تعصبات‌ خرافی‌، در لفافه‌های‌ «غرب‌زدگی‌»، «در غربت‌ غرب‌»، «افسون‌زدگی‌ جدید»، «حكومت‌ دموكراتیك‌دینی‌» و «تأویل‌ هرمنوتیكی‌ كتاب‌ و سنت‌» و... به‌ خورد خوانندگان‌ خود می‌دهند و سیاست‌بازی‌ و ایدئولوژی‌ورزی‌ را به‌ جای‌ عقلانیت‌ انتقادی‌ ـ كه‌ مأمن‌ اصلی‌ روشنفكری ‌است‌ ـ قالب‌ می‌زنند.

در نهایت‌ اینكه‌ این‌ واژه‌ امروزه‌ در ایران‌ چنان‌ آلوده‌ و تهوع‌آور شده‌ است‌ كه‌ من‌ ترجیح ‌می‌دهم‌ برای‌ بازخوانی‌ اندیشه‌ها و تحلیل‌ و تبارشناختی‌ روشنفكران‌، از واژه‌ی‌ «مدرنها» استفاده‌ كنم‌، تا آلودگیهای‌ جریان‌ خوانده‌ شده‌ به‌ روشنفكری‌ دهه‌های‌ گذشته‌ و برخی‌ از امروزیها دامنگیر نسل‌ ما نشود.

ـ وجه‌ تمایز این‌ دو دوره‌ چیست‌؟
به‌ جز فاصله‌ و تقدم‌ و تأخر زمانی‌، چه‌ نشانه‌های‌ دیگری‌ از نظر مضامین‌ و سمت‌گیری‌های‌ فكری‌ و فرهنگی‌، این‌ دو دوره‌ را از هم‌ تفكیك‌ می‌كند؟

حقدار ـ همانطور كه‌ اشاره‌ كردم‌، گسترش‌ و تثبیت‌ فرهنگ‌ نوپیدای‌ مدرنیته‌ در ایران‌، دورة ‌رضاشاه‌ را از دوران‌ قبل‌ از خود، متمایز می‌كند. ببینید در این‌ دوره‌ ایده‌هایی‌ كه‌ در دوران ‌پیشین‌ به‌ شكل‌ نطفه‌ای‌ ظاهر شده‌ بودند، جوانه‌ زده‌ و ملموس‌تر و روشن‌تر، تبیین‌ و نهادینه‌ شدند. به‌ عنوان‌ مثال‌ می‌توان‌ باز هم‌ به‌ موضوع‌ گفتگوی‌ قبلی‌مان‌ راجع‌ به‌ اقدامات ‌علی‌اكبر داور در تحولات‌ حقوقی‌ اشاره‌ كرد. در زمینه‌های‌ دیگر هم‌ وضع‌ كم‌ و بیش‌ به ‌همان‌ صورت‌ بود. مثلاً در ساختارهای‌ اقتصادی‌، ایده‌ها عینیت‌ پیدا كردند. همان‌ طرح‌ صنیع‌الدوله‌ در اهمیت‌ راه‌آهن‌، به‌ مرحلة‌ اجرا درآمد.

در روابط‌ بین‌المللی‌ و جهانی‌، ایران‌ اصول‌ دیپلماتیك‌ نوین‌ را به‌ كار گرفت‌. اهل‌ ادبیات ‌هم‌ در ارتباط‌ با تحولات‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ و حتی‌ اقتصادی‌، مفاهیم‌ جدیدی‌ را وارد سبك‌های‌ ادبی‌ كردند. داستان‌های‌ دورة‌ رضاشاهی‌، آمیخته‌ با مضامینی‌ هستند كه‌ با ـ به‌قول‌ شما ـ سمت‌گیری‌های‌ تازه‌ كه‌ ناظر به‌ شرایط‌ عینی‌ جامعه‌ بودند، منتشر و پخش ‌می‌شدند. حتی‌ در اخلاقیات‌ فردی‌ و روابط‌ اجتماعی‌ نیز ما شاهد تغییرات‌ مبنایی‌ هستیم‌. مسئلة‌ بهداشت‌ عمومی‌ و ایجاد سازمان‌ ثبت‌ احوال‌ و عرضة‌ شناسنامه‌ به‌ ایرانیان‌ را نباید مسائلی‌ كوچك‌ و بی‌اهمیت‌ در فرایند نوسازی‌های‌ دورة‌ رضاشاهی‌ به‌ شمار آورد.

بی‌تردید اگر آن‌ اقدامات‌ ـ كه‌ به پشتوانة‌ تغییر در اندیشه‌ها برآمده‌ بودند ـ در جامعة ‌ایران‌ اجرا نشده‌ بودند، امروزه‌ نه‌ من‌ و نه‌ شما بودیم‌ و نه‌ مدنیت‌ نیم‌بند ایرانی‌ بود كه ‌بنشینیم‌ با هم‌ راجع‌ به‌ مسائل‌ تاریخی‌ گفتگو كنیم‌. یعنی‌ در واقع‌ سمت‌گیری‌ آن‌ دوران‌، معطوف‌ و مصّر به‌ نوسازی‌ ایران‌ و حضور فرهنگ‌ ایرانی‌ در دنیای‌ مدرنیته‌ بود. اگر چه‌ در برخی‌ از زمینه‌ها این‌ آرزو و آرمان‌، تا كنون‌ در حالت‌ تعلیق‌ مانده‌ و من‌ به‌ جرئت‌ می‌توانم‌ با توجه‌ به‌ افت‌ و خیزهایی‌ كه‌ اندیشة‌ مدرنیته‌ در ایران‌ از سر گذرانده‌ است‌، به‌ این‌ نكته‌ اشاره ‌كنم‌ كه‌: حتی‌ ما می‌توانیم‌ بر خلاف‌ تجویزهای‌ ایدئولوژیك‌ مبنی‌ بر اینكه‌ جنبش ‌مشروطیت‌ شكست‌ خورده‌ است‌، از «پروژة‌ ناتمام‌ مشروطیت‌» نیز نام‌ ببریم‌. چون‌ این ‌مسئله‌ خارج‌ از موضوع‌ گفتگوی‌ فعلی‌ ماست‌، بحث‌ آن‌ را به‌ فرصت‌ دیگری‌ محول ‌می‌كنم‌.

ـ در مورد ادبیات در آن دوره بیشتر توضیح بدهید!
در دورة‌ ادبی‌ سالهای‌ پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ نه‌ تنها سبك‌های‌ ادبی‌، ویژة‌ دوران‌ مدرن ‌پا گرفت‌، بلكه‌ ژانرهای‌ ادبی‌ كه‌ اشكال‌ محدودی‌ از آن‌ در چند‌ دهه‌ پیش‌ توسط‌ روشنفكرانی‌ كه‌ در دورة‌ آغازین‌ مشروطه‌ با فرهنگ‌ و ادبیات‌ غربی‌ آشنایی‌ و انس‌ و الفتی ‌داشتند، به‌ ایران‌ آمده‌ بود، گسترش‌ یافت‌.
آیا دوران‌ ادبی‌ كه‌ با چهره‌ كسانی‌ نظیر نیما، دهخدا، جمالزاده‌، هدایت‌ و... شناخته‌ می‌شود، باید در جدائی‌ و تفكیك‌ از دورة‌ ادبی‌ آخوندزاده‌، ملكم‌ خان‌ ارزیابی‌ شود؟ یا در ادامه‌ و تكمیل‌ آن‌؟

حقدار ـ من‌ پیش‌ از ورود به‌ جواب‌ شما ناچار از این‌ توضیح‌ هستم‌ كه‌ حوزه‌ی‌ كاری‌ من‌ درك‌ و شناخت‌ و تحلیل‌ مبانی‌ اندیشه‌ها و بررسی‌ عوامل‌ و الزاماتی‌ است‌ كه‌ در رابطه‌ با تحول‌ واقعیت‌، اندیشه‌ای‌ بركشیده‌ و یا اندیشه‌ای‌ به‌ گذر تاریخی‌ سپرده‌ شده‌ است‌. بنابراین‌ وقتی‌ از ادبیات‌ سخن‌ می‌گویم‌ تنها می‌توانیم‌ از این‌ دیدگاه‌ و با موضعی ‌اندیشه‌شناسانه‌ به‌ فراز و فرود و تغییر و تحولات‌ ادبیات‌ ایرانی‌ بپردازم‌ و به‌ اعتباری ‌ادبیات‌ را در گذار تاریخی‌ و با رویكرد عقلانیت‌ انتقادی‌ و از بیرون‌ ادبیات‌، بررسی‌ می‌كنم‌. این‌ توضیح‌ لازم‌ بود تا خوانندگان‌ دچار این‌ توهم‌ نشوند كه‌ من‌ هم‌ مانند اكثر كسانی‌ كه‌ در زمانه‌ی‌ ما در همه‌ چیز اظهار نظر می‌كنند، هستم‌. چرا كه‌ به‌ باور من‌ دوران‌ علامه‌گی‌ گذشته‌ و رشته‌های‌ فرهنگی‌ و فكری‌ انسان‌ آن‌ چنان‌ گسترده‌ شده‌اند كه‌ برای‌ محقق‌ و پژوهشگر هیچ‌ راه‌ خردمندانه‌ای‌ نیست‌ الا اینكه‌ در هر رشته‌ای‌ به‌ صورت‌ تخصصی‌ وارد شود.

اما در اینكه‌ ادبیات‌ دوره‌ی‌ رضاشاهی‌، تكمیل‌ و ادامه‌ی‌ جریاناتی‌ بوده‌ كه‌ از عصر مشروطه‌خواهی‌ شروع‌ شد، هیچ‌ شك‌ و تردیدی‌ وجود ندارد. ببینید آخوندزاده‌ اولین ‌كسی‌ بوده‌ كه‌ نقد ادبی‌ را در ایران‌ پایه‌گذاری‌ كرد و از اهمیت‌ آن‌ برای‌ نوزایی‌ و تحول ‌ادبیات‌ فارسی‌ سخن‌ گفت‌. حال‌ روشنفكران‌ دوره‌ی‌ مورد نظر بر پایه‌ی‌ آشنایی‌ با مقوله‌ی ‌نقد ادبی‌ بود كه‌ ادبیات‌ منتقدانه‌ را به‌ عرصه‌های‌ اجتماعی‌ ـ اخلاقی‌ و سیاسی‌ كشاندند و آثار و تألیفات‌ مهمی‌ را به‌ وجود آوردند. چگونه‌ می‌توان‌ نوشته‌های‌ نخبگان‌ فرهنگی‌ عصر ناصری‌ نظیر آقاخان‌ كرمانی‌ یا ملكم‌خان‌ را در روزنامه‌نگاری‌، از مقالات‌ انتقادی‌ علی‌اكبر دهخدا یا مسائلی‌ كه‌ جمالزاده‌ در دموكراسی‌ ادبی‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، جدا ساخت‌؟

آیا می‌توان‌ از وام‌داری‌ صادق‌ هدایت‌ به‌ پیشكسوتانش‌ در میان‌ داستان‌نویسانی‌ كه‌ در دوره‌ی‌ مشروطه‌ مضامین‌ اخلاقی‌ را به‌ تصویر می‌كشیدند و حتی‌ آشنایی‌ مستقیم‌ هدایت ‌را با ادبیات‌ مدرنیستی‌ كه‌ در واقع‌ گسترش‌ آگاهی‌ ابتدایی‌ نویسندگان‌ دوره‌ی‌ قبل‌ از خودش‌ به‌ مفاهیم‌ و مضامین‌ تازه‌ای‌ بود، به‌ غیر از «ادامه‌ و تكمیل‌» دوران‌ پیشین‌ تحلیل‌ و فهم‌ كرد؟ «بوف‌ كور» نوشته‌ای‌ از هر جهت‌ مدرنیستی‌ است‌ كه‌ با به‌ نمایش‌ گذاشتن‌ هبوط ‌فرشته‌ به‌ عالم‌ جسمانی‌ و مرگ‌ وی‌ در این‌ جهان‌، ختم‌ متافیزیك‌ عرفانی‌ و عالم‌ مثالین‌ را با پرداختی‌ از پیرمرد خنزرپنزری‌، مسخ‌ و از قالب‌ مرشد عرفانی‌ و حكیم‌ الهی‌ تهی‌ می‌كند. «جریان‌ سیال‌ ذهن‌» و به‌ كارگیری‌ روش‌ نوشتاری‌ مدرن‌ در آثار دیگر هدایت‌ نیز تائیدی‌ بر گسست‌ از شیوه‌ی‌ نوشته‌های‌ سنتی‌ و شكل‌گیری‌ نوع‌ جدیدی‌ از ادبیات‌ در ایران‌ است‌.

به‌ نظر من‌ وضعیت‌ در زمینه‌های‌ شعری‌ هم‌ به‌ همین‌ گونه‌ است‌. شما اشعار دوره‌ی ‌مشروطیت‌ را نگاه‌ كنید. پر است‌ از شكست‌ فرم‌ و محتوا. نیما و دیگر شاعران‌ نوپرداز عصر رضاشاهی‌ بر پایه‌ی‌ این‌ تحولات‌ بود كه‌ به‌ گذار از سبك‌ سنتی‌ شعر فارسی‌ دست ‌یافتند و ادبیات‌ منظوم‌ در خور شرایط‌ نوپیدای‌ جامعه‌ی‌ ایران‌ پدیدار ساختند. نیما آنجا كه‌ بر حافظ‌ نهیب‌ می‌زند و از پشمینه‌پوشی‌ شكایت‌ دارد، در حقیقت‌ با به‌ چالش‌ گرفتن ‌متافیزیك‌ سنتی‌، از جایگاه‌ والای‌ انسان‌ و بركشیدن‌ انسان‌ به‌ مقام‌ واقعی‌ خود سخن‌ می‌گوید:

«آن‌ كه‌ پشمینه‌ پوشید دی‌

نغمه‌ها زد همه‌ جاودانه‌

عاشق‌ زندگانی‌ خود بود

بی‌ خبر در لباس‌ فسانه‌

خویشتن‌ را فریبی‌ همی‌ داد

خنده‌ زد عقل‌ زیرك‌ بر این‌ حرف‌

كز پی‌ این‌ جهان‌ هم‌ جهانی‌ ست‌

آدمی‌، زاده‌ی‌ خاك‌ ناچیز

بسته‌ی‌ عشق‌های‌ نهانی‌ ست‌

عشوه‌ی‌ زندگانی‌ ست‌ این‌ حرف‌

حافظ‌، این‌ چه‌ كید و دروغ‌ است‌

كز زبان‌ می ‌و جام‌ و ساقی‌ ست‌

نالی‌ ار تا ابد باورم‌ نیست‌

كه‌ بر آن‌ عشق‌ بازی‌ كه‌ باقی‌ ست‌

من‌ بر آن‌ عاشقم‌ كه‌ رونده‌ ست‌...

ببینید، نیما با تمام‌ وجود در مقابل‌ نماینده‌ی‌ فرهنگی‌ ایستاده‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ از زمان ‌حافظ‌ جلوتر نیامده‌ و هویت‌ آسمانی‌ خود را با الهام‌ از دیوان‌ حافظ‌ تعریف‌ می‌كند. این‌گونه‌ سنت‌ شكنی‌ها برآمده‌ از تحول‌ ذهنیتی‌ بود كه‌ ارمغان‌ آشنایی‌ با دنیای‌ مدرن‌ در دوره‌های‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ی‌ مشروطیت‌ و عصر پدید آمدن‌ دولت‌ رضاشاه‌ بوده‌ است‌. فرم‌ و محتوای‌ سنتی‌ در شعر نیمایی‌ و دیگر اشعار نوگرایانه‌ از میان‌ رفته‌ و این‌ گسست‌ آن‌ چنان ‌واقعی‌ و تأمین‌ كننده‌ بوده‌ كه‌ حتی‌ آخرین‌ ملك‌الشعرای‌ سنت‌گرا هم‌ نتوانسته‌ به‌ آن‌ بی‌توجه‌ باشد.

بر این‌ اساس‌ می‌توان‌ به‌ این‌ نظر میل‌ كرد سالهایی‌ كه‌ سردارسپه‌، دولت‌ مطلقه‌ی‌ مدرن ‌ایران‌ را تشكیل‌ داده‌ بود و نهادهای‌ جدید در حال‌ استقرار بودند، به‌ تعبیر شاهرخ ‌مسكوب‌ «یكی‌ از چرخشهای‌ دورانساز تاریخ‌ معاصر ایران‌ رخ‌ داد. دنیایی‌ فرو ریخت‌ و دنیایی‌ سر بركشید.» عینی‌ترین‌ نمود فرهنگی‌ و اندیشگی‌ عرصه‌های‌ این‌ دگردیسی‌ را ادبیات‌ آن‌ دوران‌ در خود جای‌ داده‌اند.

ـ خلق‌ آثار ادبی‌ بر محور ایده‌های‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ یا نقش‌ ابزاری‌ ادبیات‌ در نقد اجتماع‌ كه‌ توسط‌ «مدرن‌های‌ كلاسیك‌» پایه‌گذاری‌ شد، نه‌ تنها در میان‌ نسلهای‌ بعدی ‌ریشه‌ دواند، بلكه‌ تا امروز به‌ عنوان‌ یكی‌ از قوی‌ترین‌ گونه‌ ادبی‌ در همة‌ زمینه‌های ‌داستان‌نویسی‌، رمان‌، طنز، شعر، نمایشنامه‌نویسی‌، فیلم‌نامه‌ و... به‌ خوبی‌ جا افتاده‌ و ازجایگاه‌ ویژه‌ای‌ نیز برخوردار است‌.
با وجود این‌، آیا ادبیات‌ اجتماعی‌ ما را در تمام‌ این‌ دوره‌ها از صدر مشروطه‌ تا به‌ امروز تنها باید با معیاری‌ یكسان‌ سنجید؟
اینكه‌ یك‌ قطعة‌ ادبی‌ به‌ مسائل‌ اجتماعی‌ و نقد جامعه‌ یا سیاست‌ می‌پردازد یا نه‌، آیا كفایت‌ می‌كند؟
اگر چنین‌ است‌، پس‌ تكلیف‌ ارزشها و ایده‌آلهایی‌ كه‌ در شعر، داستان‌، رمان‌ و... از مجرای‌ طرح‌ مسائل‌ اجتماعی‌ تبلیغ‌ می‌شوند، چیست‌؟
و به‌ عنوان‌ مثال‌ آیا نباید میان‌ ارزشها و ایده‌آلهایی‌ كه‌ بر اكثریت‌ بزرگ‌ آثار ادبی‌ ـ اجتماعی‌ ما در دهة‌ 50 ـ 40 سلطه‌ داشت‌، با آنچه‌ كه‌ در صدر مشروطه‌ و پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ تولید و ترویج‌ می‌شد، تفاوتی‌ قائل‌ شد؟

حقدار ـ از پاسخ‌ سؤال‌ قبلی‌ معلوم‌ شد كه‌ تغییر در نقش‌ شاعران‌ و كاركرد شعر و گونه‌های ‌ادبی‌ دیگر یا پدیداری‌ اشكال‌ جدید ادبیات‌، محصول‌ وقوع‌ جنبش‌ مشروطیت‌ و در ادامه‌ی‌ آن‌ استقرار دولت‌ سردارسپه‌ بود. این‌ تغییرات‌ هم‌ در فرم‌ و شكل‌ اشعار پدید آمد و هم‌ محتوای‌ سابق‌ آن‌ها را به‌ چالش‌ كشید كه‌ حكایت‌ از دگردیسی‌ در ذهنیت‌ نویسندگان ‌و شاعران‌ آن‌ دوران‌ داشت‌. همان‌ طور كه‌ اشاره‌ شد تحول‌ و پیدایش‌ ژانرهای‌ هنری‌ چون‌: تئاتر ـ سینما ـ موسیقی‌ و سبك‌های‌ نقد ادبی‌ و روزنامه‌نگاری‌ نیز فرهنگ‌ سنتی‌ ایران‌ را با مضامین‌ و فضاهای‌ تازه‌ای‌ آشنا ساخت‌.

در واقع‌ با شكل‌گیری‌ این‌ فضا، یكی‌ از اساسی‌ترین‌ بنیان‌های‌ دنیای‌ مدرن‌ كه‌ ابراز هویت‌ فردی‌ و ارزش‌ طبیعی‌ فردیت‌ است‌، در جامعه‌ی‌ ایران‌ كه‌ همیشه‌‌ تاریخ‌ خود را با ایل‌ و قبیله‌ و جماعت‌ تعریف‌ كرده‌ بود، به‌ عرصه‌ رسید و با گسترش‌ این‌ انواع‌ ادبی‌ ـ هنری‌، حاق‌ واقع‌ «جریان‌ سیال‌ ذهن‌» و «تصویر متحرك‌» كه‌ زاده‌ی‌ مدرنیسم‌ بود، در فرهنگ‌ ایران‌ به‌ وجود آمد. البته‌ ناچار از اشاره‌ به‌ یك‌ نكته‌ در سؤال‌ شما هستم‌ كه‌ استمرار ادبیات‌ مدرن‌ «تا امروز» را باید عجالتاً به‌ حالت‌ تعلیق‌ درآوریم‌. چرا كه‌ اگر ادبیات‌ مدرن‌ ـ به‌ معنای‌ واقعی‌ آن‌ كه‌ برآمده‌ از مؤلفه‌های‌ اجتماعی‌ ـ اخلاقی‌ و فرهنگی‌ بوده‌ باشد ـ در ایران‌ امروز به‌ جریانی‌ تبدیل‌ شده‌ بود، ما امروزه‌ به بازار مكاره‌ای‌ به‌ نام‌ رمان‌ ایرانی‌, سینمای ‌ایرانی‌ و یا هر چرت‌ و پرتی‌ كه‌ در زمینه‌های‌ شعری‌, تئاتری‌, داستان‌نویسی‌ و... منتشر می‌شوند، دچار نبودیم‌.

امروز در جامعه‌ی‌ ایران‌، حوزه‌ی‌ ادبیات‌ در همه‌ی‌ زمینه‌هایش‌ پر از آشغالاتی‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ تقلیدی‌ و بدون‌ محتوا و بدون‌ رعایت‌ فرم‌ها، سبك‌ها و ژانرهای‌ مدرنیستی‌ و به ‌دور از واقعیت‌ ادبیات‌، به‌ خورد خواننده‌ داده‌ می‌شوند و به‌ نظر من‌، آن‌ جریان‌ مدرنیستی‌ كه‌ ریشه‌ در ایده‌ها و نوشته‌های‌ كسانی‌ كه‌ در دوره‌های‌ مشروطیت‌ ـ عصر رضاشاهی‌ و بعد از آن‌، در داستان‌, شعر, تئاتر و سینما درخشیدند، همچنان‌ در حاشیه‌ قرار گرفته‌ و امروزه‌ جریان‌ ایدئولوژی‌ساز یا ادبیات‌ متعهد دهه‌های‌ چهل‌ و پنجاه‌ ـ قصه‌گویی‌ سنتی‌ و تعزیه‌گردانی‌ و... در لباس‌ كتاب‌ و نمایشنامه‌ و اخیراً نوشتار الكترونیكی‌ و اینترنتی‌، مضحكه‌ای‌ بی‌ منطق‌ و شرمنده‌ساز پدید آورده‌ است‌.

اگر به‌ غیر این‌ بود، آخوندزاده‌, صادق‌ هدایت‌, ابراهیم‌ گلستان‌ و دیگر معدود كسانی‌كه‌ با ذهن‌ و زبان‌ واقعاً مدرنیستی‌، ادبیات‌ و هنر این‌ مملكت‌ را رشد و غنا دادند، بیشتر می‌شدند و ما امروز این‌ وضع‌ منحط‌ و آشفته‌ را نداشتیم‌.

ـ آزادیخواهی‌ در حوزه‌های‌ مختلف‌ زیست‌ انسانی‌، یكی‌ از پایه‌ای‌ترین‌ ارزشها و برجسته‌ترین‌ مبانی‌ فكری‌ خلق‌ آثار ادبی‌ جهان‌ مدرن‌ به‌ حساب‌ می‌آید. بی‌تردید دریافت ‌و پذیرش‌ چنین‌ ایده‌ای‌ به‌ عنوان‌ مبانی‌ فكری‌ و ارزشی‌ خلق‌ آثار ادبی‌ ـ فرهنگی‌ مستلزم ‌درك‌ دیگری‌ از انسان‌ به‌ عنوان‌ فرد است‌، انسان‌ به‌ عنوان‌ صاحب‌ هویت‌ فردی‌، صاحب‌ حقوق‌، صاحب‌ اراده‌ و عقل‌ و فاعل‌ همة‌ حوادث‌ و تحولات‌ اجتماعی‌.
هر چند نطفه‌ها و جوانه‌های‌ چنین‌ دركی‌ را می‌توان‌ در اندیشه‌های‌ مدرن‌ روشنفكران ‌صدر مشروطه‌ مشاهده‌ كرد، اما نزد روشنفكری‌ نسلهای‌ بعدی‌ و تا دهه‌های‌ اخیر برد زیادی‌ نداشت‌ و به‌ جز استثناهایی‌ بروزات‌ فكری‌ و فرهنگی‌ چنین‌ نگرشی‌ در آثار آنها كمتر مشاهده‌ می‌شد.
از زاویة‌ این‌ نگرش‌ به‌ انسان‌، ادبیات‌ دورة‌ پس‌ از جنبش‌ مشروطه‌ تا دو سه‌ دهة‌ پس‌ از آن‌ را چگونه‌ می‌توان‌ ارزیابی‌ كرد؟

حقدار ـ ادبیات‌ دوره‌ی‌ مشروطه‌ و پس‌ از آن‌ تا دهه‌ی‌ بیست‌ را می‌توان‌ در بیشتر تألیفات ‌و آثار، ادبیاتی‌ مدرنیستی‌ دانست‌ كه‌ عنصر آزادیخواهی‌ در آن‌ بیش‌ از دیگر عناصرش‌، جلوه‌گر است‌. چرا كه‌ ادبیات‌ هر دوره‌‌ آئینه‌ی‌ تمام‌ نمای‌ عصر خود است‌ و ادبیات ‌مشروطیت‌ نیز از این‌ قاعده‌ مستثنی‌ نیست‌.

با این‌ حال‌ ادبیات‌ مشروطیت‌ با افت‌ و خیزهایی‌ به‌ واسطه‌ی‌ گرفتار شدن‌ در چنگال ‌ایدئولوژی‌گرایی‌، در دهه‌های‌ بعد از شهریور 1320 تا چهار دهه‌ بعد، روند سقوط‌ را طی ‌كرد و جریانی‌ كه‌ می‌توانست‌ فرهنگ‌ مدرنیستی‌ را در ادبیات‌ و هنر ایرانی‌ ایجاد كند، به‌ حاشیه‌ رانده‌ شد. اما ادبیات‌ مشروطیت‌ در پاسخگویی‌ به‌ نیازهای‌ واقعی‌ جامعه‌ شكل ‌گرفت‌ و توانست‌ به‌ دور از ایدئولوژی‌ به‌ معنای‌ آگاهی‌ كاذب‌ ـ نه‌ ایده‌ داشتن‌ ـ مدرنیسم ‌ادبی‌ و هنری‌ را در ایران‌ پدید آورد. شما تاریخ‌ شعر نو را ببینید, تاریخ‌ داستان‌های‌ ایرانی ‌را بخوانید, تاریخ‌ تئاتر و سینما و یا نقد ادبی‌ را ملاحظه‌ كنید، همه‌ ناظر بر شكل‌گیری ‌جریانی‌ تازه‌اند‌ و حكایت‌ از یك‌ تحول‌ مبنایی‌ و اساسی‌ در فرهنگ‌ و ادبیات‌ ایرانی‌ دارند.

همین‌ دوره‌ بود كه‌ به‌ قول‌ شما به‌ عنصر پایه‌ای‌ ادبیات‌ مدرن‌ یعنی‌ به‌ رسمیت‌ شناختن ‌و ارزش‌ یافتن‌ فردیت‌ دست‌ یافت‌ و نویسنده‌ در واقع‌ در نوشته‌اش‌، لایه‌های‌ پیدا و پنهان ‌انسان‌ واقعی‌ و زیسته‌ در جامعه‌ و دارای‌ احساس‌ و عقل‌ و روابط‌ اجتماعی‌ و اخلاقیات ‌عینی‌ را به‌ تصویر می‌كشید. اما در دهه‌های‌ بعدی‌‌ ورق‌ برگشت‌ و آموزه‌های‌ حزبی‌ و دستوری‌ و باورهای‌ اعتقادی‌ ـ كه‌ از قالب‌ واقعی‌ تهی‌ بودند و در خلاء فرهنگی‌ و از رؤیاهای‌ تعبیر نشده‌ی‌ ایدئولوژیها سر بر آورده‌ بودند ـ ادبیات‌ را به‌ تعهد و كنشهای ‌چریكی‌ و آموزه‌های‌ عرفانی‌ كشاندند و به‌ جای‌ ارزشهای‌ انسانی‌ و واقعیات‌ اجتماعی‌ كه ‌مدرنیستها در حوزه‌های‌ فرهنگی‌ (ادبیات‌ و هنر) بنیان‌ گذاشته‌ بودند، بی‌شخصیتی‌ و سردرگمی‌ را جایگزین‌ كردند.

نتیجه‌ آن‌ شد كه‌ در میانه‌ی‌ جهان‌ رشد یابنده‌ به‌ مدرنیته‌ جهانی‌، بنیادگرایی‌ در تمامی ‌روایت‌های‌ آن‌، در جغرافیای‌ ایران‌ پدیدار شد. آن‌ استثناهایی‌ كه‌ شما در نظر دارید مثل ‌فروغ‌ فرخزاد و ابراهیم‌ گلستان‌ و... نیز جرقه‌هایی‌ بودند كه‌ برآمده‌ از همان‌ دریافت‌ فردیت ‌و آزاداندیشی‌ بود كه‌ آنان‌ با بیرون‌ كشیدن‌ خود از انحطاط‌ فرهنگی‌ و زوال‌ اندیشه‌ی ‌ایرانی‌، به‌ زبان‌ فارسی‌ جریان‌ مدرنیسم‌ را در كورسوهای‌ خود نگه ‌داشتند و آبرویی‌ برای‌ فرهنگ‌ كهن‌ تبار ایرانی‌ در جهان‌ معاصر دست‌ و پا كردند كه‌ اگر اینان‌ هم‌ نبودند، برهوت ‌فرهنگی‌ زودتر از اینها ما را به‌ تاریخ‌ سپرده‌ بود.

همین‌ آزاداندیشی‌ بود كه‌ در زیر خروارها خاك‌ عدالت‌خواهی‌ و استعمارستیزی‌ موهوم‌ و توهم‌ ایجاد عدالت‌اجتماعی‌، زنده‌ به‌ گور شد در حالی‌ كه‌ نفس‌های‌ اولیه‌ خود را در حیات‌ فرهنگی‌ ایران‌ زمین‌ می‌كشید. اجازه‌ دهید این‌ اتفاق‌ را با تمثیلی‌ از رمان‌ «دل‌كور» اسماعیل‌ فصیح‌ به‌ پایان‌ ببرم‌. آنجا كه‌ راوی‌ می‌فهمد روستائیان‌ ناصر تجدد را كه ‌دچار نارسایی‌ تنفسی‌ بود، مرده‌ پنداشته‌ و خاك‌ كرده‌اند و راوی‌ وقتی‌ كه‌ خاكها را به‌ كناری‌ می‌زند، «ناصر تجدد» را با چشمانی‌ باز، مرده‌ می‌یابد.

ـ پس‌ از سالها بی‌توجهی‌ به‌ سیاستهای‌ عملی‌ و اقدامات‌ انجام‌ شده‌ در دورة‌ رضاشاه‌،امروز به‌ دنبال‌ بازنگریهای‌ گستردة‌ تاریخی‌ كه‌ صورت‌ می‌گیرد، بر روی‌ اقداماتی‌ كه‌ درجهت‌ نهادینه‌ كردن‌ و عینیت‌ بخشیدن‌ برخی‌ مفاهیم‌ اساسی‌ نظیر فرد و فردیت‌ ـ كه‌ از صدر مشروطیت‌ به‌ عنوان‌ ایده‌هایی‌ مطرح‌ بود ـ تكیه‌ می‌شود. به‌ عنوان‌ نمونه‌ امروز،اصلاحاتی‌ به‌ نفع‌ زنان‌، گشایش‌ راههای‌ حضور اجتماعی‌ برای‌ آنان‌ یا الزام‌ قانونی‌ در اخذ نام‌ خانوادگی‌ برای‌ هر فرد و به‌ موازات‌ این‌ سیاستها، ایجاد نهادهایی‌ نظیر ثبت‌ احوال‌،گسترش‌ مدارس‌ و مؤسسات‌ آموزشی‌ در جهت‌ تقویت‌ و گسترش‌ مفهوم‌ فرد در جامعه‌ از جایگاه‌ شایسته‌ای‌ برخوردار شده‌ است‌.
چنین‌ اقدامات‌ و سیاست‌هایی‌ در زمان‌ اجرا در آن‌ دوره‌، تا چه‌ میزان‌ از پشتوانة‌ نظری ‌برخوردار بود؟

حقدار ـ همان‌ طور كه‌ در پاسخ‌ سؤالات‌ قبلی‌ اشاره‌ شد، تمامی‌ نهادسازیهای‌ دوره‌ی‌ رضاشاهی‌ برآمده‌ از اندیشه‌های‌ مدرنی‌ بودند كه‌ هیچ‌ سابقه‌ای‌ در فرهنگ‌ ایرانی‌ نداشتند و به ‌دنبال‌ تلاقی‌ دو دنیای‌ جدید و قدیم‌ و آگاهی‌هایی‌ كه‌ نخبگان‌ سیاسی‌ ـ فرهنگی‌ ایران‌ در دوران‌ بیداری‌ پیشامشروطه‌ تا تغییر سلطنت‌ از مدرنیته‌ به‌ دست‌ آورده‌ بودند، «پشتوانه‌های‌ نظری‌» كنش‌ها و برنامه‌های‌ اجرایی‌ را در دوره‌ی‌ مورد بحث‌ تشكیل‌ می‌دادند. مثلاً حضور دختران‌ در مدارس‌ عمومی‌ را در نظر بگیرید.

با اینكه‌ سابقه‌ی‌ مدارس‌ دخترانه‌ در حدود سال‌ 1217 خورشیدی‌ به‌ ثبت‌ رسیده ‌است‌، اما تعلیمات‌ اجباری‌ در دوره‌ی‌ رضاشاه‌ واقع‌ شد. میرزافتحعلی‌ آخوندزاده‌ شصت‌سال‌ پیش‌ از همگانی‌ شدن‌ آموزش‌ و پرورش‌ در ایران‌، از ضرورت‌ آموزش‌ دختران‌ در رساله‌ی‌ «مكتوبات‌ كمال‌الدوله‌» سخن‌ گفته‌ است‌. او به‌ درستی‌ دریافته‌ بود كه‌ اساس‌ تغییر جامعه‌ در تربیت‌ است‌ و زنان‌ به‌ عنوان‌ نیمه‌ای‌ از جامعه‌ی‌ انسانی‌ از حق‌ خواندن‌ و نوشتن‌ ـ كه‌ مقدمه‌ی‌ حضور حقوقی‌ ـ اخلاقی‌ و سیاسی‌ در اجتماع‌ است‌ ـ بایستی‌ برخوردار باشند. اگر این‌ تبار اندیشگی‌ نبود، كجا زنان‌ ایرانی‌ می‌توانستند از حقوق‌ خود حرف‌ بزنند و كنگره‌ی‌ نسوان‌ شرق‌ برگزار كنند و صاحب‌ تریبونهای‌ مطبوعاتی‌ باشند و در گسترش‌ آن ‌به‌ حق‌ رأی‌ و حق‌ قضاوت‌ و نشستن‌ در صندلی‌ مجلس‌ سنا و رسیدن‌ به‌ مقام‌ وزارت ‌دست‌ یابند و در یك‌ كلام‌ به‌ هویت‌ جنسی‌ خود آگاه‌ شوند. شما مطالبات‌ زنان‌ عصر رضاشاهی‌ را ببینید تا معلوم‌ شود كه‌ درخواست‌ آزادی‌ اجتماعی‌ خود زنان‌ بود كه‌ در 14 دی‌ماه‌ 1314 خورشیدی‌ فرمان‌ كشف‌ حجاب‌ صادر شد.

درست‌ است‌ كه‌ شیوه‌ی‌ برخورد با این‌ مساله‌ غیر منطقی‌ بود و برآمده‌ از ایده‌های ‌مقتدرانه‌ی‌ پدرسالاری‌ سنتی‌ بود، اما این‌ نحوه‌ی‌ برخورد نمی‌تواند به‌ واقعیاتی‌ كه‌ در آن ‌زمان‌ راجع‌ به‌ جایگاه‌ حقوقی‌ و اجتماعی‌ زنان‌ در ایران‌ جریان‌ داشت‌، پرده‌ كشد و بر زحماتی‌ كه‌ زنان‌ و مردان‌ آگاه‌ آن‌ دوره‌ برای‌ ارتقای‌ موقعیت‌ زنان‌ انجام‌ دادند، سرپوش ‌گذارد.

من‌ حتی‌ می‌خواهم‌ یك‌ مقداری‌ واقع‌بینانه‌تر و انتقادی‌تر با گذشته‌ی‌ نزدیك‌ ایران ‌یعنی‌ دوره‌ی‌ مشروطه‌ در رابطه‌ با حقوق‌ زنان‌ برخورد كنم‌. ببینید در دوره‌ی‌ اول‌ مجلس‌شورای‌ ملی‌ كه‌ به‌ درستی‌ دكتر آدمیت‌ آن‌ را مجلس‌ مؤسس‌ خوانده‌ است‌، زنان‌ طی‌ نامه‌ای ‌به‌ نمایندگان‌ خواستار حق‌ رأی‌ و حق‌ آموزش‌ برای‌ خود شدند. این‌ درخواست‌ با مخالفت ‌وكلا روبرو شد و زنان‌ ایرانی‌ از حق‌ رأی‌ تا 57 سال‌ دیگر و از حق‌ آموزش‌ همگانی‌ تا 20سال‌ بعد محروم‌ شدند. این‌ در حالی‌ بود كه‌ زنان‌ در مقاطع‌ حساس‌ اعتراضات‌ و دفاع‌ از مشروطیت‌ و حتی‌ در جمع‌آوری‌ پول‌ برای‌ تأسیس‌ بانك‌ ملی‌، پا به‌ پای‌ مردان‌ ایرانی‌حضور فعال‌ داشتند.

در نهایت‌ اینكه‌ برای‌ آشنایی‌ از سیر تاریخی‌ دستیابی‌ زنان‌ ایرانی‌ به‌ بخشی‌ از حقوق ‌اجتماعی‌ و سیاسی‌ خود می‌توانید به‌ خاطرات‌ و مصاحبه‌های‌ خانم‌ مهرانگیز منوچهریان‌ ـ تاج‌السلطنه‌ ـ مؤنس‌الدوله‌ و دیگر خاطرات‌ زنان‌ ایرانی‌ ـ از عصر مشروطیت‌ تا دوره‌ی ‌نزدیك‌ به‌ ما ـ مراجعه‌ كنید تا هم‌ ارزش‌ اقدامات‌ نوجویانه‌ی‌ دوره‌ی‌ رضاشاه‌ راجع‌ به‌ زنان ‌روشن‌ شود و هم‌ پشتوانه‌های‌ نظری‌ و ایده‌های‌ فمینیستی‌ را كه‌ آن‌ اقدامات‌ و دیگر كنشهایی‌ كه‌ در زمان‌های‌ بعدی‌ وقوع‌ یافته‌اند عقلانی‌ می‌كردند، بشناسید.

از یاد نبرید كه‌ دستیابی‌ به‌ حقوق‌ زنان‌ در جامعه‌ای‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود كه‌ زن‌ در آن‌ چونان ‌مایملك‌ مرد بشمار می‌رفت‌ و هیچ‌گونه‌ حق‌ و حقوقی‌ برایش‌ متصور نبود و در زیر اقتدار ‌مردسالارانه‌ای‌ زندگی‌ می‌كرد كه‌ پیچیده‌ در «متافیزیك‌ جنسیت‌» بود.

می‌توان‌ همین‌ تحلیل‌ تبارشناختی‌ را در ظهور ـ رشد و نهادینه‌ شدن‌ ایده‌هایی‌ چون‌: دانشگاه‌ ـ چونان‌ محل‌ آموزش‌ علم‌ نوین‌ ـ یا همان‌ طور كه‌ اشاره‌ كردید، اداره‌ی‌ ثبت‌ احوال ‌و تعیین‌ هویت‌ فردی‌ در اخذ نام‌ خانوادگی‌ هم‌ به‌ كار گرفت‌. تردیدی‌ نیست‌ كه‌ این ‌مؤسسات‌ و نهادها هم‌ برآمده‌ از تحولاتی‌ بودند كه‌ با ارزش‌ یافتن‌ انسان‌ و آگاهی‌ از حقوق‌طبیعی‌ و ایجاد قرارداد اجتماعی‌ و تدوین‌ قواعد و قوانین‌ موضوعه‌ و عرفی‌ در سیر تمدنی ‌انسان‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌ و هیچ‌ پیشینه‌ای‌ برای‌ این‌ تحولات‌ در گذشته‌ی‌ دور یا نزدیك‌ ایران ‌كه‌ در جهان‌ بسته‌ی‌ متافیزیكی‌ و از پیش‌ تعیین‌ شده‌، مؤلفه‌های‌ زیستی‌ ـ فرهنگی‌ را درخود جای‌ داده‌ بود، نمی‌توان‌ پیدا كرد. پس‌ «پشتوانه‌ نظری‌» اقدامات‌ آن‌ دوره‌ برآمده‌ از تغییر ذهنیت‌ و ورود عنصر تجددخواه‌ در ایران‌ بود و در گسست‌ كامل‌ از دنیای‌ سنتی‌ و دوران‌ سپری‌ شده‌ی‌ فرهنگ‌ پیشین‌، توانست‌ ایده‌های‌ مدرن‌ را در نهادهای‌ اجتماعی‌ تثبیت‌ كرده‌ و چهره‌ای‌ تازه‌ به‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ ایران‌ بخشد.

شما از اداره‌ی‌ ثبت‌ احوال‌ و سجل‌ می‌گویید كه‌ ایرانی‌ را صاحب‌ هویت‌ كرد. من ‌عالی‌تر از این‌ مورد را به‌ استناد مدارك‌ تاریخی‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ كه‌ فرایند مدرنیزاسیون‌ و پیشرفت‌ و ترقی‌ كشور تا جایی‌ گسترش‌ پیدا كرده‌ بود كه‌ حتی‌ شهرداری‌ها مؤظف‌ بودند از درختان‌ كنار خیابان‌ها حراست‌ كنند تا عابری‌ به‌ آنها آسیب‌ نرساند و یا آنها را از ریشه ‌درنیاورد. فراموش‌ نكنیم‌ كه‌ این‌ مورد بخشی‌ از وظایف‌ بلدیه‌ بود كه‌ جزو مصوبات‌ اولین ‌دوره‌ی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ در 20 ربیع‌الثانی‌ 1325 قمری‌ در «كتابچة‌ قانون‌ بلدیه‌» پیش‌بینی‌ و برای‌ آن‌ مقررات‌ تعیین‌ شده‌ بود.

تو خود حدیث‌ مفصل‌ بخوان‌ از این‌ مجمل‌ كه‌ آن‌ دو دهه‌ی‌ سرنوشت‌ساز، چه‌ جایگاهی‌ در تاریخ‌ طولانی‌ ایران‌ داشتند و كم‌نظیر یا بی‌نظیرترین‌ دورانی‌ است‌ كه‌ در داخل‌ كشور آرامش‌ برقرار و تغییرات‌ اساسی‌ انجام‌ گرفته‌ و مرزهای‌ مملكت‌ از تعرض ‌بیگانگان‌ مصون‌ مانده‌ است‌.

دوره‌ای‌ که برخی‌ از نویسندگان‌ خارجی‌ آن‌ را «رنسانس‌ در ایران‌» خوانده‌اند. و بالاخره‌ من ‌با نوشته‌ی‌ «پیو فیلیپانی‌ رانكانی‌» همدل‌ هستم‌ كه‌ در یك‌ جمع‌بندی‌ واقع‌بینانه‌ و محققانه ‌از دوره‌ی‌ رضاشاه‌ در كتاب‌ «سنت‌ تقدس‌ پادشاه‌ در ایران‌» می‌نویسد: «... بی‌آنكه‌ به‌ دام ‌ستایش‌ و اسطوره‌سازی‌ بیجا فرو افتیم‌،... حقایق‌ ملموس‌ زیر را بررسی‌ می‌كنیم‌: قراردادن‌ تمامی‌ كشور زیر كنترل‌ دولت‌ مركزی‌ تازه‌ ایجاد شده‌، نوسازی‌ نهادهای‌ آن‌، حفظ‌ تمامیت‌ارضی‌ آن‌ در طول‌ مرزها، تدوین‌ قانون‌ مدنی‌ و كیفری‌ جدید، ایجاد بانك‌ ملی‌ كه‌ مبنای ‌پول‌ ملی‌ و تجارت‌ كشوری‌ است‌، طراحی‌ الگوی‌ جدید آموزش‌ و پرورش‌، ایجاد دانشگاه‌ها و مدرسه‌ها در تمام‌ سطوح‌ و مقطع‌ها، احداث‌ راه‌آهنی‌ كه‌ از بزرگترین ‌دستاوردهای‌ معاصر است‌، بر پا كردن‌ كارخانه‌های‌ فراوان‌ به‌ منظور تولید كالاهای‌ عمومی‌، توسعة‌ صنایع‌ جدید، اصلاح‌ بنیادی‌ كشور، مبارزه‌ با ـ اگر نگوییم‌ ریشه‌كنی‌ ـ سوءاستفاده‌های‌ مالی‌ و فساد، آزاد كردن‌ زنان‌ از حجاب‌، فراهم‌ آوردن‌ امكانات‌ آموزشی‌ و پیشرفت‌ از هر نوع‌ برای‌ زنان‌، پایان‌ دادن‌ به‌ بهره‌كشی‌ منابع‌ طبیعی‌ سرزمین‌ حاصلخیز و غنی‌ ایران‌ توسط‌ خارجیان‌.»

حال‌ مائیم‌ و آن‌ دوران‌ تاریخی‌ و نمی‌دانم‌ در سخن از آن دوران, به‌ قول‌ ابراهیم‌ گلستان‌ «از روزگار رفته‌ حكایت‌» می‌كنیم‌ یا به‌ سخن‌ بیژن‌ بیجاری‌ در «تماشای‌ یك‌ رؤیای‌ تباه‌ شده‌» هستیم‌؟!

ـ مفهوم‌ ملت‌ و ملت‌گرایی‌ نیز هم‌چون‌ مفهوم‌ فرد نزد روشنفكران‌ عصر مشروطه‌ ـ چه‌ «مدرنهای‌ كلاسیك‌» و چه‌ «كنشگران‌ مدرن‌» از جایگاه‌ برجسته‌ای‌ برخوردار بود. بازتاب ‌این‌ گرایش‌ در ایده‌های‌ آنان‌ در مورد ایجاد دولت‌ ملی‌، ضرورت‌ تشكیل‌ نهادهای‌ قدرتمند اداره‌ كشور، تقویت‌ روحیه‌ ملی‌ از طریق‌ گسترش‌ آگاهی‌های‌ تاریخی‌، تقویت ‌زبان‌ فارسی‌، توجه‌ به‌ تاریخ‌ ایران‌ باستان‌ و دوره‌های‌ اقتدار تاریخی‌ ایرانیان‌ مشاهده‌ می‌شوند.
با توجه‌ به‌ اینكه‌ ناسیونالیسم‌، همچنین‌ معیار ارزیابی‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ و تفكر روشنفكری‌ همرأی‌ و همراه‌ حكومت‌ وی‌ و روح‌ زمان‌ محسوب‌ می‌شود، و با توجه‌ به ‌نهادسازی‌ گسترده‌ به‌ ویژه‌ ایجاد یا تكمیل‌ نهادهای‌ اداره‌ جامعه‌، آیا می‌توان‌ بر اهمیت‌ نقش‌ دولت‌ در نهادمند كردن‌ مفاهیم‌ و ایده‌های‌ ملی‌گرایانه‌ مشروطه‌خواهان‌ نخستین‌ در دورة‌ رضاشاهی‌ انگشت‌ گذاشت‌؟

حقدار ـ بله‌. در واقع‌ دولت‌ آن‌ دوره‌ مجری‌ بود و روشنفكران‌ و نخبگان‌ می‌توانستند به ‌پشتوانه‌ی‌ حمایت‌ نظام‌، ایده‌های‌ خود را به‌ مرحله‌ی‌ عمل‌ برسانند. در پاسخ‌ سؤال‌ اول‌ با خواندن‌ بخشی‌ از خاطرات‌ دكتر سیاسی‌، گفتم‌ كه‌ خاستگاه‌ دولت‌ سردارسپه‌ و رضاشاه ‌بعدی‌، مدرنیته‌ و با گرایش‌ ناسیونالیستی‌ بود و همین‌ ایده‌های‌ ملی‌گرایانه‌ بودند كه‌ در برنامه‌ها و مراحل‌ اجرایی‌ و حتی‌ ساخت‌ و سازهای‌ شهری‌ و اداری‌، جلوه‌گر شده‌اند.

در راستای‌ هویت‌بخشی‌ مدرن‌ به‌ ایرانیان‌، دولت‌ طی‌ بخشنامه‌ای‌ به‌ تاریخ‌ دی‌ ماه‌1313 خورشیدی‌، به‌ كلیة‌ سفارتخانه‌های‌ ایران‌ در خارج‌ از كشور و سفارتخانه‌های ‌خارجی‌ در داخل‌، ابلاغ‌ كرد كه‌ «چون‌ مملكت‌ ما به‌ اسم‌ ایران‌ خوانده‌ می‌شود و سكنه‌ آن ‌ایرانی‌ هستند، علتی‌ ندارد كه‌ در ترجمة‌ اروپایی‌، ایران‌ را پرس‌ و ایرانی‌ را پرسان‌ بخوانند، حال‌ آنكه‌ پرس‌ یا پارس‌ یك‌ قسمت‌ از مملكت‌ ایران‌ است‌.»

ـ چه‌ عرصه‌های‌ دیگری‌ را می‌توان‌ به‌ عنوان‌ مكان‌ تجلی‌ گرایشات‌ ملی‌ و ناسیونالیستی ‌این‌ دوره‌ نام‌ برد؟

حقدار ـ به‌ اصطلاح‌ از نظر نرم‌افزاری‌ می‌توان‌ معماری‌ آن‌ دوره‌ را تجلی‌گاه‌ عینی‌ ملی‌گرایی‌ و مدرنیسم‌ هنری‌ دانست‌ و به‌ نقش‌ ایجاد دانشگاه‌ها، فرهنگستان‌ و برپایی‌ هزاره‌ی ‌فردوسی‌ نیز در رابطه‌ با گرایشات‌ ناسیونالیستی‌ اشاره‌ كرد. معماری‌ عصر رضاشاهی‌ در گسست‌ كامل‌ از معماری‌ دوره‌های‌ پیش‌ از خود است‌. فرم‌ و مصالح‌ كاملاً عوض‌ شده‌ و معماری‌ مدرنیستی‌ در ساختمان‌ سازی‌ و شهرسازی‌ هویداست‌. دیگر از ساختمان‌های ‌سنتی‌ نظیر قهوه‌خانه‌ ـ آب‌ انبار ـ حمام‌ ـ زورخانه‌ و... خبری‌ نیست‌ و به‌ جای‌ آن‌ ادارت ‌دولتی‌ ـ مراكز آموزشی‌ و خیابان‌ كشی‌ به‌ شیوه‌ی‌ مدرن‌ نشسته‌ است‌.

تحول‌ در معماری‌ دوره‌ی‌ پهلوی‌ اول‌، گوناگونی‌ كاربردی‌ در فضاهای‌ مختلف‌ را موجب‌ گردید. دكانها، تجارتخانه‌ شدند. خانه‌های‌ مسكونی‌ مجاور بازارها به‌ صورت‌ انبار درآمدند و تمامی‌ خیابانها خانه‌ها را به‌ مراكز پزشكی‌ یا‌ اداری‌ و یا تفریحی‌ متصل‌ ساختند. در فرایند مدرن‌سازی‌ معماری‌ و گسترش‌ شهرنشینی‌، مهمانسراها و بیمارستانها و دانشگاه‌ها و دیگر مراكز بزرگ‌ خدماتی‌ و اداری‌ با ابداع‌ و نوآوری‌ طرحهای‌ معماری‌ درهم‌آمیخته‌ و چهره‌ای‌ جدید به‌ ایران‌ داد كه‌ پیش‌ از آن‌ سابقه‌ای‌ در معماری‌ و شهرسازی ‌نداشت‌. همزمان‌ با تحول‌ در فرم‌، مصالح‌ نیز تغییر یافتند. اگر در معماری‌ سنتی‌ از چوب‌، سنگ‌ و آجر در ساخت‌ و سازها استفاده‌ می‌كردند، در معماری‌نوین‌، چدن‌، آهن‌ و فولاد نقش‌ اصلی‌ و سازه‌ای‌ را بر عهده‌ گرفتند.

نخستین‌ معماری‌ مدرن‌ كه‌ با الهام‌ از گذشته‌ی‌ ایران‌ شكل‌ گرفته‌ بود، در ساختمان‌ بانك‌ملی‌ ایران‌ كه‌ در سال‌ 1309 خورشیدی‌ ساخته‌ شد، ظاهر شد. در این‌ بنا نقش‌ فروهر دوباره‌ پس‌ از 2500 سال‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌. به‌ تعبیر نویسنده‌ای‌: «معماری‌نوین‌ ایران‌، ضمن‌ اینكه‌ نمی‌تواند به‌ همة‌ سنتهای‌ دو هزار و پانصد سالة‌ خود پشت‌ كند، ناگزیر است‌ حال‌ كه‌ نظام‌ اجتماعی‌ ـ فرهنگی‌ اروپا را كم‌ و بیش‌ پذیرفته‌ است‌، فنون‌ معماری‌ اروپا را نیز بپذیرد تا بتواند اركان‌ نظام‌ اجتماعی‌ ـ فرهنگی‌ اروپا را در آثار جدید خود جای‌ دهد. از این‌ روست‌ كه‌ در معماری‌ رضاشاهی‌ عناصر بیشتر از معماری‌ باستانی ‌و سنتی‌ گرفته‌ شده‌اند و فنون‌ از معماری‌ تكامل‌ یافتة‌ غرب‌.»

كاخ‌ شهربانی‌ ـ شهربانی‌ دربند ـ مدارس‌ فیروز و انوشیروان‌ ـ ساختمان‌ فرش‌ ایران‌ و... از جمله‌ بناهایی‌ هستند كه‌ در راستای‌ عینی‌تر كردن‌ اندیشه‌های‌ ناسیونالیستی‌ در آن‌ دوره ‌ساخته‌ شدند. در این‌ بناها، ستونها، سرستونها، پلكان‌ و نقوش‌ تزیینی‌ و نظایر آن‌ از دورة‌ هخامنشی‌ و ساسانی‌ برگرفته‌ شده‌ و نقشه‌ و پلان‌ و فضای‌ معماری‌ و عملكردها از آن‌ معماری‌ مدرنیستی‌ است‌. متوجه‌ هستید كه‌ این‌ اقدامات‌ سخن‌ را فراتر از عملی‌ شدن ‌ایده‌های‌ ناسیونالیستی‌ می‌برد و ما را به‌ شكوفایی‌ توسعه‌ی‌ عمرانی‌ ایران‌ در آن‌ دوران‌ می‌رساند.

بزرگداشت‌ مقام‌ فرهنگی‌ حكیم‌ابوالقاسم‌ فردوسی‌ و شناسایی‌ مقبرة‌ او هم‌ از مواردی ‌است‌ كه‌ در فرایند نوسازی‌ ناسیونالیستی‌ عصر رضاشاهی‌ از اهمیت‌ ویژه‌ای‌ برخوردار است‌. رضاشاه‌ در رابطه‌ با فردوسی‌ كه‌ نماد هویت‌ ملی‌ ایرانی‌ و پایه‌ای‌ از ناسیونالیسم‌ آن ‌دوران‌ بود، در زمان‌ وزارت‌ جنگ‌ گفته‌ بود: «امیدوارم‌ پس‌ از ترمیم‌ خرابیهای‌ اساسی ‌مملكت‌ كه‌ هم‌ از آثار آن‌ مردمان‌ بی‌علاقه‌ (یعنی‌ قاجاریه‌) است‌، به‌ تعمیر و احیای‌ جاودانی‌ آثار لایزال‌ پیشینیان‌ نیز بپردازم‌، خاصه‌ قبر فردوسی‌ كه‌ دیر زمانی‌ است‌ آرزوی ‌عمارت‌ آن‌ را در دل‌ دارم‌.»

باز می‌توان‌ به‌ تأسیس‌، فعالیت‌ و سیاستگذاری‌ «انجمن‌ آثار ملی‌» اشاره‌ كرد كه‌ در سال‌1304 خورشیدی‌ به‌ ریاست‌ رضاشاه‌ و با برنامه‌های‌ 1ـ تأسیس‌ موزه‌، 2ـ تأسیس‌ كتابخانه ‌ملی‌، 3ـ ثبت‌ و طبقه‌بندی‌ آثار ملی‌، 4ـ صورت‌ برداری‌ از مجموعه‌های‌ نفیس‌ باستانی‌ و تاریخی‌ ایران‌، تشكیل‌ شد و سمبلی‌ از عملی‌ شدن‌ ایده‌های‌ متجددانه ـ‌ ناسیونالیستی ‌روشنفكران‌ آن‌ دوران‌ بود.

همچنین‌ باید از تشكیل‌ نخستین‌ كنگرة‌ بین‌المللی‌ هنر و باستان‌شناسی‌ ایران‌ نام‌ برد كه ‌در سال‌ 1306 خورشیدی‌ در فیلادلفیا به‌ كوشش‌ پرفسور آرتور پوپ‌ و با نمایندگی‌ سیدحسن‌ تقی‌زاده‌ و علی‌اكبر كاشف‌ از سوی‌ دولت‌ ایران‌، افتتاح‌ شد و موجب‌ آشنایی ‌باستان‌شناسان‌ و ایران‌پژوهان‌ با گنجینه‌های‌ دست‌ نخورده‌ی‌ ایرانی‌ شد. با فراهم‌ شدن ‌شرایط‌ لازم‌ برای‌ انجام‌ تحقیقات‌ باستان‌شناسی‌ در ایران‌، كسانی‌ چون‌ پوپ‌ و آندره‌ گدار و... روانه‌ی‌ ایران‌ شدند و ایرانیان‌ را با گذشته‌ی‌ فرهنگی‌ خود آشنا ساختند. این‌ هم‌ از ایده‌هایی‌ بود كه‌ پیش‌ از دوره‌ی‌ رضاشاهی‌، از آرمان‌های‌ منورالفكرانی‌ چون‌ آقاخان ‌كرمانی‌ و میرزافتحعلی‌ آخوندزاده‌ و... بود و آنان‌ با كمترین‌ امكانات‌ تحقیقاتی‌ و متون ‌تاریخی‌، از گذشته‌ی‌ با عظمت‌ ایرانی‌ در سرآغازهای‌ تاریخی‌ این‌ مرز و بوم‌ سخن‌ گفته ‌بودند.

ایجاد فرهنگستان‌ زبان‌ فارسی‌ و رویكرد به‌ فارسی‌نویسی‌ سره‌ و معادل‌ سازی‌ برای ‌مفاهیم‌ جدید در زبان‌ فارسی‌ و... از دیگر عرصه‌هایی‌ هستند كه‌ به‌ نوعی‌ گرایش‌های ‌ناسیونالیستی‌ را با عملكرد و وجود خود در جامعه‌ تجلی‌ بخشیده‌اند.

ـ كم‌ نبوده‌ و نیستند كسانی‌ كه‌ بر خلاف‌ نگاه‌ مثبت‌ به‌ ناسیونالیسم‌ روشنفكران ‌مشروطه‌، از گرایشات‌ ناسیونالیستی‌ دوران‌ رضاشاهی‌ نه‌ تنها به‌ نیكی‌ یاد نمی‌كنند، بلكه ‌از آن‌ به‌ عنوان‌ «میهن‌پرستی‌ سنتی‌»، «ناسیونالیسم‌ كاذب‌» یا «قوم‌گرایی‌ ایرانی‌» سخن‌ می‌گویند.
اصولاً چنین‌ نگاه‌ منفی‌ نسبت‌ به‌ گرایشات‌ ملی‌گرایانه‌ این‌ دوره‌ از چه‌ دیدگاهی ‌برمی‌خیزد؟ و اساساً با توجه‌ به‌ گسترش‌ گرایشات‌ ناسیونالیستی‌ ایرانی‌ بسته‌ و ضد غرب ‌دوره‌های‌ پس‌ از رضاشاه‌، آیا چنین‌ انتقاداتی‌ وجهی‌ از حقیقت‌ را با خود حمل‌ نمی‌كنند؟

حقدار ـ ببینید ناسیونالیسم‌ برای‌ خود تعریفی‌ دارد و با مؤلفه‌هایی‌ شناخته‌ می‌شود. عرفی‌ شدن‌ سیاست‌ ـ ظهور دولت‌های‌ منطقه‌ای‌ و ملی‌ و شكل‌گیری‌ حقوق‌ شهروندی‌ از عناصر پایه‌ای‌ ایده‌های‌ ناسیونالیستی‌ است‌ كه‌ به‌ همراه‌ شاخص‌های‌ دیگری‌ چون‌ موقعیت‌ جغرافیایی‌ و دارا بودن‌ پرچم‌ و پیشینه‌ی‌ تاریخی‌ روشن‌ و آداب‌ و رسوم‌ محلی ‌و... به‌ دنبال‌ تحول‌ در سیاست‌ و اجتماع‌ انسانی‌ كه‌ آن‌ هم‌ برآمده‌ از دگرگونی‌ در ذهنیت‌ و دانایی‌ آدمیان‌ بود، به‌ وجود آمد و با پدید آمدن‌ مفهوم‌ همبسته‌ی‌ دولت‌ ـ ملت‌ در گذر از حاكمیت‌های‌ دینی‌ و فراجغرافیایی‌ قرون‌ وسطی‌، و به‌ زبان‌ فارسی‌ در پایان‌ دوره‌ی ‌«ممالك‌ محروسه‌» در جوامع‌ شكل‌ گرفت‌. بنابراین‌ هر آن‌ ایده‌ یا كنشی‌ كه‌ در این‌ قالب ‌نگنجد، ناسیونالیسم‌ نیست‌. در ایران‌ دوره‌ی‌ رضاشاه‌ هم‌ در واقع‌ كسانی‌ چون‌ تقی‌زاده‌ ـ كاظم‌زاده‌ ایرانشهر و دیگر نویسندگان‌ و اندیشمندانی‌ كه‌ جریان‌ ناسیونالیستی‌ را در مجلاتی‌ نظیر: كاوه‌ ـ ایرانشهر ـ آینده‌ و نامة‌ فرنگستان‌ هدایت‌ می‌كردند، با تكیه‌ برآموزه‌های‌ مدرنیته‌ و سكولارسیم‌ در جامعه‌ و دستیابی‌ به‌ وحدت‌ سیاسی‌، خواستار بازتعریف‌ هویت‌ ایرانی‌ بر دو پایه‌ی‌ الف‌) تاریخ‌ ایران‌ و ب‌) زبان‌ فارسی‌، در راستای ‌حضور در دنیای‌ جدید بودند. همین‌ ایده‌ها‌ به‌ شكل‌ ادبی‌ و هنری‌ در داستان‌های‌ آن ‌دوران‌ و تئاترهایی‌ كه‌ به‌ روی‌ صحنه‌ می‌آمدند، دیده‌ می‌شود. «یكی‌ بود و یكی‌ نبود» جمالزاده‌، «تهران‌ مخوف‌» مشفق‌ كاظمی‌، «زیبا» از حجازی‌ و «جعفرخان‌ از فرنگ‌ آمده‌» حسن‌ مقدم‌، بخشی‌ از این‌ ادبیات‌ و فرهنگ‌ ملی‌گرایانه‌ی‌ آن‌ دوران‌ هستند. محفل ‌روشنفكران‌ ناسیونالیست‌ دوره‌ی‌ رضاشاهی‌ نیز تبار به‌ دوران‌ قبلی‌ می‌برد و ایده‌هایی‌ كه ‌كسانی‌ چون‌ جلال‌الدین‌ میرزا ـ میرزا آقاخان‌ كرمانی‌ و آخوندزاده‌ در رابطه‌ با بازیابی ‌عظمت‌ ایران‌ و ترویج‌ ایده‌های‌ ملت‌گرایانه‌ و ملیت‌خواهانه‌ داشتند، به‌ صورت‌ پخته‌تر و رشدیافته‌ در این‌ محافل‌ دیده‌ می‌شود. در حقیقت‌ ریشه‌ی‌ باستانگرایی‌ و ملی‌ گرایی‌ پیرنیا در نگارش‌ «ایران‌ باستان‌» را بایستی‌ در تألیف‌ «آئینة‌ سكندری‌» میرزا آقاخان‌ كرمانی ‌جستجو كرد كه‌ هر دو با تفاوتهایی‌ كه‌ با هم‌ دارند، برآمده‌ از ایده‌های‌ مدرن‌ تاریخ‌نگاری‌ و ملی‌گرایی‌ و وطن‌پرستی‌ هستند. پس‌‌ اصطلاح‌ «میهن‌پرستی‌ سنتی‌» یك‌ نوع ‌پارادوكس‌ را با خود به‌ همراه‌ دارد, چرا كه‌ دنیای‌ سنتی‌ اصلاً با مفهوم‌ «میهن‌» آشنایی ‌نداشت‌ تا به‌ پرستش‌ آن‌ بپردازد. میرزافتحعلی‌ آخوندزاده‌ در رساله‌ی‌ «مكتوبات‌كمال‌الدوله‌» جزو واژگان‌ جدیدی‌ كه‌ تعریف‌ می‌كند، وطن‌پرست‌ است‌. او می‌نویسد: «پاتریوت‌ عبارت‌ از آن‌ كسی‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ وطن‌پرستی‌ و حب‌ ملت‌ از بذل‌ مال‌ و جان‌ مضایقه‌ نكرده‌ و به‌ جهت‌ منافع‌ و آزادی‌ وطن‌ و ملت‌ خود ساعی‌ و جفا كش‌ باشد. این‌ حالت‌ و خاصیت‌ همیشه‌ در مردان‌ غیرتمند بروز می‌كند.» همچنان‌ كه‌ «قوم‌گرایی‌ ایرانی‌» هم‌ بعد از آمیختگی‌های‌ تاریخی‌ كه‌ توأم‌ با تداخل‌ فرهنگی‌ با اقوام‌ یونانی‌ ـ اعراب‌ ـ تركان‌ ـ مغولان‌ و... به‌ وجود آمده‌ بود، به‌ نوعی‌ در محاق‌ تأمل‌ قرار می‌گیرد. به‌ سخن‌ فردوسی‌:

از ایران‌ و ترك‌ و از تازیان‌

نژادی‌ پدید آید اندر میان‌

نه‌ دهقان‌، همه‌ ترك‌ و تازی‌ بود

سخن‌ها به‌ كردار، بازی‌ بود

گذشته‌ از اینكه‌ هیچ‌گاه‌ به‌ خاطر شرایط‌ اقلیمی‌ و فرهنگی‌، ایرانیان‌ به‌ قومیت‌ توجهی ‌نداشتند و تمامی‌ اقوامی‌ كه‌ در جغرافیای‌ ایران‌ ـ چه‌ در مرزهای‌ باستانی‌ و چه‌ در مرزهای‌ نوین‌ آن‌ ـ زندگی‌ می‌كردند، اصالتاً و از نظر فرهنگی‌ و اجتماعی‌ خود را ایرانی‌ می‌دانستند. حتی‌ در ماجرای‌ فرقه‌ دمكرات‌ آذربایجان‌، هیچ‌ نشانه‌ای‌ از غیرایرانی‌ خواندن‌ دموكراتها وجود ندارد، با اینكه‌ آنان‌ در مراحل‌ پایانی‌ اقدامات‌ خود، خواستار جدایی‌ از ایران‌ بودند، ولی‌ با این‌ حال‌ بر ایرانی‌ بودن‌ خود تأكید داشتند.

اما راجع‌ به‌ برخورد منفی‌ نسبت‌ به‌ گرایشات‌ ملی‌خواهانه‌ی‌ آن‌ دوران‌، به‌ نظر من‌ این‌گونه‌ برخوردها در حقیقت‌ در ذیل‌ برخورد دنیای‌ سپری‌ شده‌ی‌ سنت‌ با جهان‌ گسترش ‌یابنده‌ی‌ مدرن‌ قرار می‌گیرد. بیشترین‌ مخالفان‌ آن‌ دوران‌ كسانی‌ بودند كه‌ یا از مفاهیمی‌ چون‌ ملت‌ و دولت‌ و وطن‌ بیگانه‌ بودند و هویت‌ خود را در داخل‌ جماعت‌ و یا مجمعهای ‌متافیزیكی‌ امت‌ و باورهای‌ فرقه‌ای‌ تعریف‌ می‌كردند و یا كسانی‌ بودند كه‌ با شكل‌گیری‌ مقولات‌ ملت‌ و دولت‌ و پدیداری‌ هویت‌ مدرن‌ ملی‌، یا به‌ تعبیر دقیق‌ پایه‌گذاری‌ دولت‌ ـ ملت‌ در ایران‌، از دست‌اندازیهای‌ خود بر ثروت‌ و قدرت‌ كشور بی‌نصیب‌ می‌شدند. بنابراین‌ دو صنف‌ فوق‌ در یك‌ اتحاد نانوشته‌ به‌ مخالفت‌ با ایده‌ها و كنش‌های‌ ملی‌گرایانه ‌در دوران‌ رضاشاه‌ برخاستند و هرگاه‌ كه‌ نتوانستند‌ مخالفت‌ خود را پیش‌ ببرند، به‌ تحریف‌ آن‌ ایده‌ها و عملكرد آن‌ دوران‌ پرداختند و مفاهیم‌ بی‌ سر و ته‌ و بی‌ معنای ‌«قوم‌گرایی‌ ایرانی‌»، «ناسیونالیسم‌ كاذب‌» و «میهن‌پرستی‌ سنتی‌» را جعل‌ كردند تا اذهان‌ را به‌ انحراف‌ بكشانند.

و اما گرایشات‌ ناسیونالیستی‌ دهه‌های‌ بعد از رضاشاه‌، داستان‌ دیگری‌ دارد كه‌ ریشه‌ در همان‌ پسرفت‌ روشنفكری‌ به‌ عمله‌های‌ حزبی‌ و سیاست‌زدگی‌ و ایدئولوژی‌بازی‌ دارد كه‌ چهار دهه‌، فرهنگ‌ و اندیشه‌ی‌ ایرانی‌ را به‌ حال‌ توهمی‌ درآورد. گرایشات‌ ناسیونالیستی‌ هم‌ بدون‌ پشتوانه‌ی‌ فكری‌ و فرهنگی‌ و از روی‌ روزمرگی‌ در این‌ دوران‌ شكل‌ گرفت‌ و بر خلاف ‌دوره‌ی‌ رضاشاهی‌ كه‌ دارای‌ جایگاه‌ فكری‌ و نمادهای‌ عینی‌ بود، دوران‌ بعدی‌ تهی‌ از اندیشه‌ و عاری‌ از واقعیت‌ بود و فقط‌ دستوری‌ برای‌ مبارزات‌ حزبی‌ و ایدئولوژیك‌ را از خود ظاهر می‌كرد. دستوری‌ كه‌ برآمده‌ از توهم استعمار ایران‌ به‌ دست‌ بیگانگان‌ و امپریالیستهای ‌نفتی‌ یا كالاهای‌ مصرفی‌ بودند. از یاد نبریم‌ كه‌ همین‌ ناسیونالیست‌بازی‌ها در سرآغازهای ‌آن‌ در جریان‌ ملی‌ كردن‌ نفت‌ ایران‌، با عملكرد اشتباه‌ خود پای‌ كنسرسیوم‌های‌ چند ملیتی ‌را به‌ اكتشاف‌ ـ استخراج‌ و فروش‌ نفت‌ ایران‌ باز كرد و صدماتی‌ جبران‌ناپذیر بر اقتصاد ملی ‌وارد آورد. در حالی‌ كه‌ در همان‌ دوران‌ قوام‌السلطنه‌ غیرناسیونالیست‌، میهن‌پرستانه‌تر از هر ناسیونالیستی‌، با آگاهی‌ از اصول‌ دیپلماتیك‌ و ورزیدگی‌ كه‌ در سیاستمداری‌ داشت‌، توانست‌ آذربایجان‌ را برای‌ ایران‌ نگهداشته‌ و نفت‌ شمال‌ را از چنگ‌ رژیم‌ سوسیالیستی ‌اتحاد جماهیرشوروی‌ بیرون‌ آورد. پس‌ با تثبیت‌ هویت‌ ملی‌ ایرانیان‌ و تغییراتی‌ كه‌ در معادلات‌ دیپلماتیك‌ و سیاست‌ بین‌المللی‌ در دهه‌های بعد از دوره رضاشاه به‌ وجود آمده‌ بود و ایران‌ نیز تا حدودی‌ از ثبات‌ سیاسی‌ ـ اقتصادی‌ در منطقه‌ برخوردار شده‌ بود، محلی‌ برای‌ آموزه‌های‌ ناسیونالیستی ‌باقی‌ نمی‌ماند كه‌ حالا ما راجع‌ به‌ كم‌ و كیف‌ آن‌ بحث‌ كنیم‌.

ـ همانطور كه‌ قبلاً گفته‌ شد، دهه‌ها تحت‌ تاثیر اغراض‌ سیاسی‌ ـ ایدئولوژیك‌ و بی‌توجه‌ به‌ دامن‌ زدن‌ به‌ ذهنیت‌ از هم‌ گسیخته‌ تاریخی‌، بررسی‌ این‌ دوره‌ از تاریخ‌ ایران‌ از دستوركار بالكل‌ كنار گذاشته‌ شده‌ بود. چنین‌ برخوردی‌ نه‌ تنها هرگونه‌ اقدام‌ و سیاست‌ این‌ دوره‌ در خدمت‌ مصالح‌ ملی‌ را انكار می‌كرد، بلكه‌ به‌ ناچار حضور و حیات‌ یك‌ جریان‌ روشنفكری‌ و تلاشهای‌ همسوی‌ فرهنگی‌، علمی‌ و سیاسی‌ را در پردة‌ ابهام‌ قرار می‌داد.
در تحقیقات‌ و بازنگری‌های‌ اخیر كه‌ طی‌ یك‌ دهة‌ گذشته‌ انتشار یافته‌اند، ما نه‌ تنها با واقعیت‌ تداوم‌ فعالیتهای‌ فكری‌ و فرهنگی‌ ارزشمندی‌ در خارج‌ از حوزة‌ اقتدار دولتی‌ در این‌ دوره‌ روبرو هستیم‌، بلكه‌ همچنین‌ شاهد حضور طیف‌ گسترده‌ای‌ از روشنفكران‌ و كنشگران‌ سیاسی‌ در كنار و همراه‌ حكومت‌ رضاشاه‌ می‌باشیم‌.
لطفاً بفرمائید در اصلاحات‌ اجتماعی‌ دورة‌ رضاشاه‌ و در استقرار دولت‌ مدرن‌ و شكل‌ دادن‌ نهادهای‌ مدنی‌، روشنفكران‌ چه‌ نقشی‌ را ایفا نمودند؟

حقدار ـ ببینید من‌ در مصاحبه‌ی‌ قبلی‌ هم‌ گفتم‌: دوران‌ رضاشاه‌ با همه‌ی‌ ضعف‌ها و نقص‌هایی‌ كه‌ در عملكرد برخی‌ حوزه‌های‌ سیاسی‌ نمود داشت‌، اگر نقاط‌ قوت‌ آن‌ دوره‌ را در زمینه‌های‌ اجتماعی‌ ـ فرهنگی‌ ـ اقتصادی‌ و... در نظر بگیریم‌، یكی‌ از دوران‌های ‌مشعشع‌ و تاریخ‌ساز ایران‌ بشمار می‌رود. مدارك‌ و اسناد برجای‌ مانده‌ از آن‌ دوران‌ و یافته‌ها و تحلیل‌هایی‌ كه‌ مبتنی‌ بر واقع‌بینی‌ بوده‌ و به‌ دور از اغراض‌ ایدئولوژیك‌ ـ چه‌ در دوره‌ی‌ مورد نظر و چه‌ در دوران‌ بعد تا زمان‌ حاضر ـ تألیف‌ شده‌اند، مؤید اهمیت‌ دوران‌ساز عصر رضاشاهی‌ هستند. در این‌ راستا هم‌ رضاشاه‌ شخصیتی‌ بود كه‌ از دل‌ این‌ مملكت‌ بیرون‌ آمد و با گامهای‌ بلندی‌ كشور را به‌ پیش‌ برد، حال‌ اگر در این‌ پیشروی ‌اشتباهاتی‌ هم‌ داشت‌، دلیل‌ نمی‌شود كه‌ موفقیت‌های‌ او را نادیده‌ بگیریم‌. بنابراین‌ من ‌معتقدم‌: رضاشاه‌ نه‌ كبیر بود و نه‌ خان‌. بلكه‌ مردی‌ بود خودساخته‌ ـ وطن‌پرست‌ و دغدغه‌ی‌ پیشرفت‌ و رشد ایران‌ را در سر می‌پروراند و چون‌ از دل‌ این‌ جامعه‌ی‌ ناهنجار درآمده‌ بود و دغلبازیهای‌ سیاستمداران‌ را دیده‌ بود، راهی‌ جز به‌ كارگیری‌ زور و اقتدار برای‌ پیشبرد كارهای‌ عمرانی‌ و ساخت‌ و سازهای‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌، پیش‌روی‌ خود نداشت‌ و با توجه‌ به‌ روحیه‌ی‌ احساسی‌ و غیر عقلانی‌ مردم‌ و فراری‌ بودن‌ آنها از نظم‌ و ترتیب‌ و قانون‌، راهی‌ هم‌ جز این‌ برای‌ رضاشاه‌ در عملی‌ كردن‌ ایده‌های‌ مدرنیزاسیون ‌باقی‌ نمانده‌ بود.

متأسفانه‌ آفت‌های‌ چپ‌گرایانه‌ و تحریف‌ حقایق‌ تاریخی‌ كه‌ نویسندگان‌ حزبی‌ یا حكومتی‌ نوشته‌اند، هم‌ دوران‌ رضاشاه‌ و هم‌ دوران‌ دیگری‌ از تاریخ‌ ایران‌ را در هاله‌ای‌ از ابهام‌ فرو برده‌ و وقایع‌ تاریخی‌ و جریانات‌ را وارونه‌ گزارش‌ كرده‌اند، تا بر اهداف‌ حزبی‌ ـ دستگاهی‌ خود صحه‌ گذارند. این‌ تاریخ‌نگاری‌ رسمی‌ و دستوری‌ تا امروز در پی‌ لجن‌مال‌ كردن‌ روشنفكران‌ و كنشگران‌ ایرانی‌ است كه‌ در خدمت‌ به‌ پیشرفت‌ و ترقی‌ كشور كوشا بوده‌اند. این‌ تاریخ‌نگاری‌ در حقیقت‌ با بیان‌ وارونه‌ی‌ حقایق‌ تاریخی‌، ابتذال‌ و سرسپردگی‌ سیاسی‌ ـ ایدئولوژیك‌ خود را در آئینه‌ی‌ تألیفات‌ دستوری‌ نمایان‌ ساخته‌ است. دیروز حوادث‌ تاریخی‌ گرفتار تحلیل‌های‌ ایدئولوژیك‌ حزب‌ توده‌ و سیاسی‌ دستگاه‌ سلطنتی‌ بود و امروز تاریخ‌ ایران‌زمین‌، دچار باورهای‌ بنیادگرایانه‌ است‌. در تاریخ‌نویسی‌ دستوری ‌دیروز، عصر رضاشاه‌ از یك‌ طرف‌ مدینه‌ی‌ فاضله‌ی‌ عملی‌ شده‌ای‌ بود و از طرف‌ دیگر مولفان‌ حزبی‌ و سازمانی‌، آن‌ دوران‌ را عصر شكوفایی‌ جنبش‌های‌ كارگری‌ و مرحله ‌شكل‌گیری‌ حركت‌های‌ كمونیستی‌ در ایران‌ می‌دانستند و امروز در دستورنویسی‌ تاریخی‌، همان‌ دوران‌ مرحله‌ی‌ هبوط‌ تمامیت‌ كشور از مظاهر و مبانی‌ اخلاقی‌ معرفی‌ می‌شود. در نهایت‌ اینكه‌ به‌ تعبیر گویا و اندیشمندانه‌ی‌ دكترفریدون‌ آدمیت‌ این‌ گونه‌ نوشته‌ها حكایت ‌از «آشفتگی‌ در فكر تاریخی‌» دارند و نمایانگر «انحطاط‌ تاریخ‌نگاری‌ در ایران‌» هستند.

بنابراین‌ به‌ نظر من‌ یكی‌ از اولویت‌های‌ تحقیقی‌ در رابطه‌ با هر مقطعی‌ از تاریخ‌ معاصر ایران‌ ـ خصوصاً به‌ واسطه‌ی‌ اهمیت‌ دوران‌ رضاشاه‌ ـ آفت‌زدایی‌ ذهنیت‌ محقق‌ از چپ‌گرایی‌ و ایدئولوژی‌ بافی‌ و رعایت‌ روش‌ تحلیل‌ عقلانیت‌ انتقادی‌ در تاریخ‌نگاری ‌است‌. برای‌ روشن‌ شدن‌ جایگاه‌ تبیین‌ عقلانی‌ تاریخ‌ ایران‌ ناچار از این‌ توضیح‌ هستم‌ كه‌: تاریخ‌ در منظومه‌ی‌ ارگانیك‌ اندیشه‌ی‌ مدرن‌ به‌ مجموعه‌ حوادث‌ و رویدادهایی‌ اطلاق ‌می‌شود كه‌ از یك‌ سلسله‌ علت‌ها به‌ وجود آمده‌ و بر یك‌ جهت‌ تكامل‌ یابنده‌ و پیشرونده ‌تاكید دارند. به‌ نوشته‌ی‌ دكترآدمیت‌ «از نظرگاه‌ تاریخی‌، مفهوم‌ تاریخ‌ بیان‌ وقایع‌ تاریخی ‌است‌ بدان‌گونه‌ كه‌ وقوع‌ یافته‌اند یعنی‌ نه‌ كم‌ و نه‌ بیش‌ با همه‌ زیر و بم‌ و سایه‌ و روشن‌ آنها. شناخت‌ وقایع‌ و حوادث‌ است‌ به‌ طریق‌ تحلیل‌ علل‌ و عوامل‌ آنها یعنی‌ عللی‌ كه‌ خصلت‌ فاعلی‌ دارند و عواملی‌ كه‌ به‌ درجات‌ تأثیر فعلی‌ داشته‌اند یا تعیین ‌كننده‌ بوده‌اند. و بالاخره‌ تحلیل‌ مجموع‌ واقعیات‌ و علل‌ و عوامل‌ است‌ در تعقل‌ جریان‌ تاریخی‌. و همه‌ اینها به‌ راه‌ یك‌ مقصد است‌ كه‌ گذشته‌ قابل‌ فهم‌ و درك‌ باشد. در این‌ نگرش‌تاریخی‌، مأنوسات‌ ذهنی ‌كنار نهاده‌ می‌شوند، همه‌ جا شك‌ دستوری‌ به‌ كار گرفته‌ می‌شود كه‌ سره‌ از ناسره‌ باز شناخته ‌گردد، افسانه‌ راه‌ نمی‌یابد و جلوه‌ای‌ ندارد. لاجرم‌، واقعیات‌ می‌مانند و نتیجه‌گیری‌های ‌تاریخ‌. حال‌ اگر ذات‌ حقیقت‌، با مزاج‌ افسانه‌پسند نساخت‌ یا باب‌ طبع‌ افسانه‌پرداز نیفتاد، چه‌ اعتنا. همچنین‌ اگر نتیجه‌گیری‌های‌ واقعیات‌ عینی‌، مفروضات‌ ذهنی‌ و معادلات ‌تاریخی‌ را بر هم‌ زد، چه‌ باك‌.»

در نگاه‌ جدید به‌ جریانات‌ تاریخ‌، سلسله‌ی‌ علل‌ و عوامل‌ سازنده‌ی‌ این‌ جریانات‌ است ‌و آن‌ چه‌ از پس‌ حوادث‌ و رویدادها خوانده‌ می‌شوند، در شرایط‌ زمانی‌ و مكانی‌ خود و در افق‌ دانایی‌ و پارادایم‌ گذر زمان‌ قابل‌ فهم‌ و درك‌ است‌. از این‌ منظر كه‌ به‌ سیر حوادث ‌نگریسته‌ شود، تمامی‌ اندیشه‌ها، كنش‌ها، واكنش‌ها و دیگر وقایع‌ رخ‌ داده‌، دارای‌ بار معنایی‌ خاصی‌ شده‌ و حكایت‌ از تغییر و تحولات‌ عینی‌ و زمانمند می‌دهند. بی‌تردید شكل‌گیری‌ نظام‌ دانایی‌ سوژه‌باور در اندیشه‌های‌ فلسفی‌ و مشاركت‌ آدمیان‌ در تعیین‌ و تغییر سرنوشت‌ خویش‌، مهم‌ترین‌ ركن‌ ظهور تاریخ‌نگاری‌ جدید بشمار می‌رود و آن‌ را از وقایع‌نویسی‌ سنتی‌ كه‌ خارج‌ از اصالت‌ فردی‌ و در بازتولید جماعت‌ نگاشته‌ می‌شدند، متفاوت‌ می‌كند. در نگاه‌ دنیای‌ مدرن‌ به‌ تاریخ‌، انسان‌ عامل‌ مختار و فاعل‌ با اراده‌ای‌ است ‌كه‌ بر مواد رخ‌ داده‌، صورت‌ می‌دهد و بر كنشگری‌ و آزادی‌ خویش‌ صحه‌ می‌گذارد. اندیشه‌ها در شكل‌ ساختارها پدید می‌آیند و نهادها موجد اندیشه‌های‌ تازه‌ای‌ می‌شوند. این‌ همه‌ تاثیر و تاثر اندیشه‌ و جامعه‌ را به‌ وجود آورده‌ و فرهنگ‌ها و تمدن‌های‌ انسانی‌ در سیر تاریخی‌ خود پدیدار می‌شوند. تبیین‌ عقلانی‌ جریانات‌ به‌ وجود آورنده‌ی‌ تاریخ‌ و گذار از جبرگرایی‌ و اسطوره‌باوری‌ فراتاریخی‌، مسائل‌ اولیه‌ی‌ تاریخ‌نگاری‌ مدرن‌ و فلسفه‌های ‌تحلیلی‌ و انتقادی‌ تاریخ‌ را شكل‌ داده‌اند. بنابراین‌ همان‌ طور كه‌ آدمیت‌ می‌نویسد: «در تعقل‌ تاریخی‌، تاریخ‌ جریان‌ است‌ در توالی‌ حوادث‌، حوادثی‌ كه‌ نه‌ در خلأ، وقوع‌ می‌یابند و نه‌ اسرار آمیزند بلكه‌ قانون‌ منطقی‌ ترتب‌ معلول‌ حاكم‌ بر سلسلة‌ حوادث‌ است‌. هر حادثه ‌تاریخی‌ حادثه‌ تاریخی‌ دیگری‌ را به‌ دنبال‌ می‌آورد. تنها از این‌ نظرگاه‌ است‌ كه‌ قضیه‌ و واقعه‌ای‌ می‌تواند محتوم‌ و پرهیزناپذیر باشد، ورنه‌ هیچ‌ واقعه‌ای‌ اجتناب‌ناپذیر نیست‌. چه ‌بسا ممكن‌ است‌ معلول‌ خود علت‌ شود و به‌ صورت‌ علت‌ فاعلی‌ وقایع‌ درآید، گرچه ‌تشخیص‌ دقیق‌ علت‌ فاعلی‌ حوادث‌ گاه‌ مسأله‌ پیچیدة‌ تاریخ‌ است‌.»

بنابراین‌ به‌ قول‌ شما «تحقیقات‌ و بازنگری‌های‌ اخیر كه‌ طی‌ یك‌ دهه‌ی‌ گذشته‌ انتشار یافته‌اند» باید با محك‌ عقلانیت‌ انتقادی‌ بررسی‌ شوند تا معلوم‌ شود كه‌ چه‌ اندازه‌ از روش ‌تاریخ‌نگاری‌ و ارزیابی‌ واقع‌بینانه‌ بهره‌مند بوده‌اند. با این‌ حال‌ نباید خوشبینانه‌ آفت‌های ‌نگارش‌های‌ دستوری‌ و حزبی‌ را دست‌ كم‌ بگیریم‌ و هر نوشته‌ای‌ را برآمده‌ از عقلانیت‌ و فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ بدانیم‌. به‌ نظر من‌ ـ همانطور كه‌ به‌ تناسب‌ مباحثی‌ كه‌ در سؤالات‌ قبلی ‌مطرح‌ شد ـ امروزه‌ دو طیف‌ اصلی‌ سنت‌گرایان‌ و چپ‌گرایان‌ كه‌ در تجددستیزی‌ و شكست‌خوردگی‌ ایده‌هایشان‌ مشترك‌ هستند، مخالفان‌ طرح‌ واقع‌گرایانه‌ی‌ اقدامات‌ و اندیشه‌های‌ دوره‌ی‌ رضاشاهی‌ را تشكیل‌ می‌دهند و بر تحریف‌ حقایق‌ آن‌ دوران‌ اصرار دارند، تا به‌ این‌ وسیله‌ توجیهی‌ برای‌ پس‌ماندگی‌ آموزه‌هایشان‌ فراهم‌ سازند. با به‌هم ‌ریختن‌ تاریخ‌نویسی‌ دستوری‌ و تحریف‌آمیز به‌ استناد اسناد و مدارك‌ آن‌ دوران‌ و بر پایه‌ی‌ به‌ كارگیری‌ اسلوب‌ عقلانیت‌ و رعایت‌ فاصله‌ی‌ انتقادی‌ از دوران‌ مورد بحث‌،‌ به‌ نقش‌ روشنفكران‌ در «اصلاحات‌ اجتماعی‌» ـ «استقرار دولت‌ مدرن‌» و «شكل‌ دادن‌ نهادهای‌ مدنی‌» پرداخت‌. نقشی‌ كه‌ در این‌ گفتگو من‌ توانستم‌ فقط‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ را بگویم‌. چرا كه‌ گستردگی‌ كنش‌ها و اقدامات‌ و ایده‌ها‌‌ در آن‌ دو دهه‌ی‌ سرنوشت‌ساز به وقوع پیوست، فرصت‌ بازگویی‌ همة آنها را در یك‌ مصاحبه‌ نمی‌دهد و تحلیل‌ همه‌ جانبه‌ و بررسی‌ زمینه‌های ‌سیاسی‌ ـ اقتصادی‌ ـ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ آن‌ دوران‌، تحقیقی‌ جامع‌ و روشمند را می‌طلبد.

ـ آقای حقدار با سپاس فراوان از شما.

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما