کجاوه ی سفرنامه ازمیان گلزار ادبیات وسنگلاخ تاریخ می گذرد و سوغاتش بسته به دریچه نگرش کجاوه نشین به راه و روزگار، یا آغشته به عطر مهتاب ادب است یا سرشار از گرمی تلخ آفتاب تجربه. و در هر حال البته که ""وین گلستان همیشه خوش باشد"".
سفرنامه نویسی در تاریخ و ادبیات ایران پیشینه ای بسیارکهن دارد. معروفترین آنان سفرنامه ناصر خسرو ( نگارش در ۱۰۵۳ میلادی ) شرحی است روان و دلچسب از سفر هفت ساله وی از مرو به آذربایجان و شام و قاهره و مکه و بصره و اصفهان و بلخ. گلستان، این فخر ادب فارسی، نیز در واقع برپایه دیده ها و شنیده های سفری دور و دراز به رشته در آمده (نگارش در ۱۲۵۸ میلادی )، هرچند که سعدی نام سفرنامه بر آن ننهاده است.
از ناصرخسرو قبادیانی تا خسرو ناصرالدین شاه قاجار تاریخ نویسی و شرح ایام و خاطرات حضر کم نداریم، سفرنامه اما چه بسیار یا چه کم داریم؟ از اروپاییانی که در آن سده ها ـ تا اسکندر و هردوت عقب نمی رویم ـ پای به فلات ایران نهاده اند گزارش سفر بسیار به جای مانده است : چه آنان که از ایران گذر کرده اند چون سفیران پاپ به دربار مغولان و چه آنانی که رنج سفر را به مقصد ایران بر خود هموار ساخته اند چون کلاویخو سفیر پادشاه اسپانیا در دربار تیمور ( ۱۴۰۶ ـ ۱۴۰۳ میلادی )، تاجران ونیزی در دوران آق قویونلو یا پزشک فرانسوی نادر شاه افشار.
ماموران سیاسی اعزامی ایران به انیران نیز به تبع کار خود مکلف به نگارش گزارش سفرشان بوده اند و اسنادی از آنان در دست است، مانند سفرنامه اروج بیک بیات منشی اول شاه عباس که در سال ۱۵۹۹میلادی به سفارت فرنگ رفت و در مادرید از اسلام روی گرداند و به مسیحیت گروید ( از نمونه های کهن هجمه فرهنگی! ). ولی در هر حال نزد ما ایرانیان آن پیشینه کهن به سنت سفرنامه نویسی نینجامید، دستکم تا دوره ناصری. دلیل عمده اش شاید حافظ وشی ادبیان آن روزگارانمان باشد و فقر و ناامنی زمانه.
از اوایل سده نوزده که پای ارباب قلم بتدریج به شرق و غرب عالم باز شد سوغات سفر هم بیشتر نصیبمان شد و اندک اندک فاصله دریافتشان کمتر و یکی از یکی خواندنی تر، هرکدام به دلیلی. شماری چون سفرنامه های سلطان صاحبقران هم مایه انبساط خاطرند بدلیل ذوق ادبی نویسنده و هم اسباب شرم بخاطر کوردلی سکاندار ممالک محروسه، و شماری چون سفرنامه حاج سیاح باعث حزن اند و رساله دادخواهی. در هر حال آن نامه های سفر همگی نشان عقب ماندگی جامعه ایرانی بر سینه دوخته اند.
در دوره پهلوی شرایط جامعه دگرگون شد و سفر های داخلی بخشی از زندگی مردم طبقه متوسط جامعه گشت. رضا شاه بزرگ در دو سفرنامه خوزستان و مازندران ـ در آغاز حکومت خود ـ ضمن تصویر ویرانی و نابسامانی ایران آنروز، اراده قوی خود به آبادسازی کشور را نیز متجلی می سازد و به خواننده خود روحیه و امید می بخشد. از همان دوره ""کاروان اسلام"" را داریم که در آن صادق هدایت هوش و قریحه و تجربه خود را در قالب شرح سفر خیالی ارباب عمائم بر گنجینه ادب ما افزوده است.
و نیز باید یادی کرد از خردمند و اندیشه ورز متجدد احمد کسروی تبریزی، که اگرچه مجلدی به نام سفرنامه ندارد ولی در ""زندگانی من"" دیده ها و تجربه های خود در سفرهایش به شمال و جنوب ایران را از خواننده دریغ نمی دارد و نیاز به دگرگون سازی و تغییر آن جامعه را به چشم سر و گوش دل می رساند.
با کوشش بی وقفه کسروی برای بیدار کردن جامعه ایرانیِ دوران خود که فاصله زمانی چندان هم از ما ندارد، عجبی نیست که هر جا سخن از خردمندی و تجدد می رود نام احمد کسروی و داریوش همایون ـ با همه تفاوت هایشان با هم ـ به ذهن می رسد. کاش وقتی باشد و همتی کنیم یا کنند و مقایسه ای در اندیشه های ترقی خواهانه این دو خردمند بنویسیم یا بنویسند. با انبوه دانشجویان امروز ایرانی در هر جای عالم و پژوهندگان فراوان فردا در بررسی تاریخ و سیاست و فرهنگ ایران، مطمئنم که برنایی صاحب اراده حتما سعادت اینکار را نصیب خویش خواهد ساخت. من فعلا آرزو می کنم که هر چه خاک کسروی است عمر همایون باشد.
داریوش همایون بخشی از پختگی اش را مرهون سفرهایش است. سفرهایی بی شمار به معنای واقعی واژه و از ولادی وستوک تا وین، و از کابل تا سیاتل. اما الزاما در هر سفر سفرنامه ای ننوشته است. روشن است که شدنی هم نبوده است. و با این حال چه حیف. در دوران خدمت همایون در دبیری بخش خارجی روزنامه اطلاعات، چهار سفرنامه از او درهمان روزنامه به چاپ رسید: یک ایرانی در ویتنام ( چاپ در آبان ۱۳۳۸) و سه سفرنامه ایرانگردی : نوروز در کرانه خزر ( چاپ در فروردین ۱۳۳۷ )، دیداری از کرمان دورافتاده ( چاپ در فروردین ۱۳۳۸ ) و یادداشتهایی درباره اصلاحات ارضی در مراغه ( خرداد ۱۳۴۱ ). شمار سفرنامه های همایون که در روزنامه آیندگان منتشر شده است بسیار بیشتر از اینهاست. ولی متاسفانه نه تنها سری کامل و حتا ناقص روزنامه آیندگان در کتابخانه ای خارج از ایران در دسترس نیست ( آیا در کتابخانه ای هست و یا کسی دارد؟ ) بلکه حتا لیست آن سفرنامه ها نیز نصیبم نگشت و در نتیجه خواندن و بررسی یادداشت های آن سفر ها تا زمان دسترسی به سری کامل روزنامه آیندگان به تعویق می افتد. که امیدوارم چندان دور نباشد.
نگاه به همان سه سفرنامه داخلی منتشره در اطلاعات نشان می دهد که منظره دید همایون در سفرنامه نویسی، همچون سیاست، جز از دریچه دست گذاشتن بر خرابی ها و بررسی راه های نیل به توسعه و تجدد جامعه ی ایرانی نیست، که وی با گزیده ترین واژه ها به روایت آن می نشیند. داریوش همایون تا آنجا که من می دانم هرگز بقول نیما مرتکب شعر نشده است اما دیدی شاعرانه دارد. گرچه در استفاده از آن در نگارش امساک می کند. او معماری است که در بنایی که از بتون منطق و مرمر ایجاز می سازد تنها گهگاه تندیسی از آبنوس خیال می نشاند. آن بیان شاعرانه را در سفرنامه ها بیشتر می توان دید تا در مقاله های وی. بکارگیری این بیان ناشی از فوران سانتیمانتالیسم نیست. ابزار مناسبی است که با بهره مندی از هنر گزینش و نحوه درکنار هم نشاندن کمترین واژه ها بیشترین معنا و احساس را انتقال می دهد و سریع ترین رابطه را با خواننده و برای خواننده ایجاد می کند. و این همان جادوی جاودان ادبیات است.
به عبارت دیگر همچنین می توان گفت قلم در دست همایون همواره وظیفه و کارکرد دوربین را دارد. یا دوربینی است که از جایگاه امروز، فردای تاریخ را جلو می آورد و به چشمان کم سوی جماعت، راه آینده را نشان می دهد یا دوربینی که از لحظه های روزگارانمان عکس می گیرد و همیشگی اش می کند و در برابرمان می گذارد تا در قاب زمان به دست آیندگان بسپارد.
به چند تصویر از آلبوم سفرنامه نوروز در کرانه خزر بسنده می کنیم و لذت از آنرا بر خود روا می داریم. اما پیش از آن، توجه به دو نکته ضروری است. نخست آنکه داریوش همایون هنگام نگارش این سفرنامه بیست ونه سال بیشتر نداشته است و طبعا احساس، سهم بیشتری در گزینش شیوه بیان به خود می داده است. دوم آنکه پس از چهل و اندی سال مطالعه و پروراندن قلم و نگارش هزاران مقاله، مطمئنا داریوش همایون برخوردار از دید قوی شاعرانه ی خود چنانکه بخواهد امروز تصاویر زیباتری خواهد آفرید. فرضِ ""چنانکه بخواهد"" در عمل اما به واقعیت امساک تبدیل شده است. امری که بالاتر به آن حکم شد.
همایون در اولین سفرنامه ای که نگاشته، پس از توصیف زیبایی های طبیعت گیلان و مازندران می افزاید: ""چشمان ما علاوه بر این به مناظر دیگری می نگریست، ذهن ما مقایسه می کرد و نکته های دیگری را در می یافت. احساس ما مانند هر بار ( سفر به کرانه خزر )، خوشنود و سیراب می شد، ولی در ته دل ما اندوه، مانند مهی که آهسته آهسته جنگل را می پوشاند، رخنه می کرد. ما جنگل هایی را می دیدیم که از تنه نیم سوخته درختان پوشیده شده بود و غروبگاهان منظره شومی داشت. مناطقی را بیاد می آوردیم که چند سال پیش از درخت پوشیده بود، اما اکنون فقط علف های هرزه در آن می رویید.....""
نرسیده به منجیل به دلیل اشکال فنی اتومبیل مجبور به توقف در قهوه خانه ای می شوند. تصویری که همایون از آن جا می دهد با فضاسازی داستان های چوبک و هدایت پا به پا جلو می رود و چیزی کم نمی آورد: ""در کنار نخستین قهوه خانه توقف کردیم. از همان قهوه خانه ها که هزاران نظیر آن در کنار راههای دور و دراز کشور ما دیده می شود. یک اتاق بزرگ با ایوانی در مقابل آن و ستونهای چوبی و درهای ناتراشیده و رنگ و رو رفته و طاقهای ضربی.
جلوی قهوه خانه مجسمه گچی حاجی فیروز بما می خندید. یک چراغ زنبوری که بر پایه بلندی قرار داشت راهنمای مسافرین بود و اطراف را روشن می کرد. در برابر در ورودی حوض نامنظمی کنده بودند. آب آن آلوده و کدر بود و حبابهای متعددی دائماً روی آب می آمد. چقدر قورباغه در ته آن خوابیده بودند! در سکوت شب از دور آواز قورباغه ها بگوش می رسید.
روی سکوهای اطراف اتاق قهوه خانه را فرش کرده بودند. نقش فرشها در لابلای خاک و خاکستر گم شده بود. دودکش بلندی دود سماور را بخارج می برد. در طشت برنجی زرد رنگی هزاران بار استکان ها و تعلبکی ها را با سروصدا شسته بودند و باز هم می شستند. از قوریهای متعدد بند زده که در کنار منقل آتش قرار داشت، برای ما چای ریختند. هوای قهوه خانه بوی دود و تنباکو و غذای مانده می داد. روی دیوارها تصاویر متعددی دیده می شد. یک تقویم ۲۰ سال پیش بدیوار آویخته بود، تصاویر رؤسای دول گرداگرد آن را زینت می داد. چه چهره های بزرگی! اما هیچیک زنده نبود. همه در گذشته و به تاریخ پیوسته بودند. تنها شاید در این قهوه خانه بود که هنوز به حال تعلق داشتند. دهاتیها خاموش ما را می نگریستند ما چای را مزه مزه می کردیم....
چشمانم بار دیگر به دیوارها، به تقویم ۲۰ سال پیش، مجالس جنگ رستم و دیو سفید، عشقبازی شیخ صنعان و دختر ترسا و دورنمای کنار یک رودخانه فرضی و موهوم افتاد. تصویر جوانیِ صاحب قهوه خانه نزدیک بساط دخل به دیوار آویخته بود و نگاه حسرت زده ای داشت چه
سالهای درازی در کنار این راه سپری کرده بود. هر اتوموبیلی که از برابر قهوه خانه اش گذشته بود، گویی بهره ای از عمر او را با خود برده بود......""
پس از گشت و دیدار شهر های کرانه خزر در راه بازگشت به تهران ""از چالوس بطرف کرج سرازیر شدیم اطراف جنگلهای نیمه سوخته و غارت شده را سیم خاردار کشیده بودند و در هر جا تابلوی «قرق» به چشم می خورد.
برای این جنگلها سال ۳۱ چه سال فرخنده ای بوده است. در آن سال بود که «هر گونه بهره برداری از این جنگل (ها) به مدت ۱۵ سال قدغن» شده بود. بعضی از کوره های تهیه زغال را تبدیل به اصطبل کرده بودند. سقف و دیوارهای این کلبه های چوبی تیره و تار و چرکین که هنوز کم و بیش در کار تهیه زغال بودند چه تناقضی با بقایای سرسبزی جنگلها داشت! ما را به یاد دژخیم سیاهی می انداخت که گلوی مرمرین زنی را می فشارد و جانش را می گیرد.
راه عظیم بود کوههای لخت لخت بر روی جاده سنگینی می کردند از پیچ ها و گردنه ها می گذشتیم و دائماً بالاتر می رفتیم مه زیر چرخهای اتوموبیل می لغزید و منظره رودخانه پائین و آبشاری را که از کوه مقابل سرازیر شده بود تیره و تار می کرد. بر صخره های درشت جای زخم های دلشکاف تیشه و تبر آشکار بود. تخته سنگ ها مانند غولان مجروح در کنار جاده پاس می دادند.....""
قصد همایون از سفرنامه نویسی اما نمایش توانایی ادبی اش نیست. رهایی از زنجیر چند سده ای واپس ماندگی و به تبع آن رسیدن به پیشرفت و تجدد هدف هایی بوده اند و هستند که همایون چه به عنوان یک روزنامه نگار جوان و یا بنیانگذار روزنامه ای بیاد ماندنی و چه در سمت وزیر و سخنگوی دولت و چه امروز در شرایط سیاستمدار درتبعید، همواره بر درفش مبارزه خود نگاشته و با زوبین قلم بر سنگر استبداد و عقب ماندگی تاخته است.
در ""نوروز در کرانه خزر"" که کوتاهترین سفرنامه ی در دست ما است، سطر به سطر و بند به بند به دل نگرانی های همایون از نابسامانی های آنچه در آن خطه می گذرد و خصال نیک و ناستوده مردمان آن بخش از کشورمان بر می خوریم:
ـ جنگل های انبوه که از میان آنها دود برمی خاست، زیرا در کار قطع درختان بودند.
ـ جنگلهای مخروبه که مانند ویرانه بناهای بزرگ تاریخی ""آیینه عبرت"" بودند.
ـ جنگل هایی را می دیدیم که از تنه نیم سوخته درختان پوشیده شده بود.
ـ دست هایی را می دیدیم که با تبر بجان درختان و نهالها افتاده بودند. اما از اینکه شاخه ای را از همان درختان بر زمین بنشانند خودداری داشتند.
ـ در مزارع زنها را می دیدیم که با جامه های تمیز و خوشرنگ زمین را با بیل شیار می کردند و تخم می کاشتند. اما مردها را بیشتر در قهوه خانه ها، در کافه ها، در گوشه خیابان ها و گذرگاه ها می شد دید.
ـ کمتر کسی است که در شمال قدر این آب وخاک را بشناسد.
ـ بلای قناعت مردم را از بهره برداری کامل از سرزمینشان بازداشته است.
ـ نظرها همه متوجه تهران است. هر کس می کوشد خود را بنحوی به این شهر بزرگ که فاقد همه مزایای شهربزرگ است، بیندازد.
ـ چه مایه ثروتها که در هر گوشه افتاده است و فقط نیاز به اندکی کار دارد.
ـ کو آن دست نیرومندی که از خاک نترسد، کو آن عزمی که گذران حقیر و پرتظاهر شهری را فدای زندگی باشکوه روستاها و مزارع سازد؟
ـ بوته ها و باغهای چای در خطر انهدام است.
ـ سیل چای خارجی به نام سیاست بازرگانی آزاد به سوی کشور روان گردیده.
ـ دیگر در چهره هیچ کشاورزی علائم اطمینان به آینده دیده نمی شود.
ـ چای ایرانی از لحاظ کیفیت نقضی ندارد، اما گران تمام می شود زیرا مقدار تولید کم است.
ـ چرا تولید کم است؟ زیرا هر سال مقادیر هنگفتی چای با کیفیت خوب و عالی از خارج وارد می شود و جلوی توسعه چایکاری را می گیرد.
ـ بیحساب اجازه ورود چای می دهند.
ـ برای ما این ترس پیش آمد که در مسافرت آینده خود باغ های چای را نیز دچار سرنوشت جنگلها ببینیم.
می بینیم که همایون حتا در سفری چند روزه برای استراحت و تغییر آب و هوا ودوری از ازدحام پایتخت نیز، دست از نشان دادن گرفتاری ها و اندیشه برای یافتن راه حل و ارائه آن بر نداشته است. هرجا انتقادی نموده چاره را نیز نمایانده است. اگر از قطع بیرویه درختان و نابودی جنگلها سخن گفته به لزوم کاشت دوباره درخت اشاره نموده، اگر مقدار تولید چای را کم می بیند و چایکار را افسرده، به ورود بیحساب چای خارجی اعتراض می کند و آنرا مانع سرمایه گذاری و توسعه صنعت چای کشور می داند. و اگر...
نه همراه همایون، که دنبال او و آنهم بر روی کاغذ و با تاخیری چهل و پنج ساله از کرانه خزر به کرمان و ساحل خلیج فارس می رویم. سفرنامه ""دیداری از کرمان دورافتاده"" تنها شامل شهر کرمان نیست. و یزد، رفسنجان، بم، بندرعباس و جزیره قشم را هم در بر می گیرد. انگیزه سفرنامه نویس همان انگیزه نوروز ۳۷ است. دیدن ژرف سیاهی ها و نمایاندن امکان بهبود با امید برای رسیدن به بلندای سفیدی در درازای سال های پیش رو. سال هایی که شمار آنرا اراده هر نسل بیش از توانایی آن رقم می زند.
مهمترین منبع درآمد اهالی استان کرمان چه آنروز و چه امروز محصول قالی و پسته آن است. درباره هرکدام نقل قولی از دید روشن مسافر سال ۱۳۳۸ بیاوریم و به سوی مراغه و بخش آخر سفر کاغذی مان روانه شویم.
""دو منبع بزرگ درآمد ارز خارجی ایران، گذشته از نفت، از کرمان است : پسته و قالی.... پس چگونه کرمان جزء فقیرترین استانهای ایران است؟ شاید کهنه پرستی و محافظه کاری را بتوان پاسخ روشن این سئوال دانست....
در سراسر کرمان علاوه بر قالیبافان آزاد بیش از ۶۰ هزار تن بکار قالیبافی اشتغال دارند و عموماً با مزدهای روزی از ۵ تا ۴۰ رالا زندگی می کنند.
محل کار آنان زیر زمینهای تاریک، اتاقهای بی منفذ و حتی اصطبل ها است. معدودی از صاحبان صنعت کارگاههای جدیدی ساخته اند، ولی قابل ملاحظه نیست. گردو غبار آلوده پشم، به همراه نداشتن هوا و آب و تغذیه ناقص و ساعتها چمپاتمه زدن و خم شدن روی کارگاه این کارگران را به سل و تراخم و فلج مبتلا می سازد. کودکان ( که گوشه بزرگی از بار این صنعت مخرب را بر دوش دارند) به جوانی نرسیده علیل و نیمه کور می شوند. زنان نمی توانند حمل نگه دارند و سقط جنین می کنند و در این احوال « گره» ها و «پو»ها اندک اندک بالا می روند و پس از شش ماه نتیجه کار یک خانواده پنج شش نفری از زن و مرد و بچه یک قالی ۲۰ ذرعی است که بابت هر ذرع آن ۶۱۰ رالا مزد می گیرند.
حفظ قالیبافی بعنوان یک هنر ملی ایرانی بسیار خوب است. می توان در کارگاههای معدود در نقاط مختلف ایران استادکاران را جمع کرد و با مزدهای خوب و شرایط کار صحیح قالیهای هنری بافت و این سنت را حفظ کرد و توسعه داد. ولی قالی بعنوان یک «صنعت» وسیله ای برای هدر رفتن نیروی کار یک ملت است. چه لزوم دارد مردم ما بر روی فرشهائی بنشینند که هر گره آن را انگشتان مرد یا زن یا کودکی ۱۶ بار زیر رو کرده است؟ آیا صنعت دیگری نیست که زحمت آن کمتر و بازده آن بیشتر باشد؟ آیا از این خاک ثروتمند نمی توان هرگونه محصولی برداشت؟....
صدها میلیون رال سرمایه در صنعت کم فایده قالی صرف می شود، چون راهی است شناخته و نسل های گذشته آنرا کوبیده و هموار کرده اند، ولی کسی نیست که در دشتهای بین بردسیر و سیرجان و بندرعباس با کمک منابع زیر زمینی و باران فراوان تأسیسات دامداری ایجاد کند و سرمایه خود را در مدت بالنسبه کوتاه چند برابر سازد. کولی ها و کوه نشینان با وسائل ابتدائی و با استفاده از سرسبزی خودبخود زمین هم اکنون بزها و گوسفندان بیشماری پرورش می دهند، ولی کو مردانی که از دشت نترسند و در آن خانه کنند و مانند امریکائیان « مغرب دور» یک امپراتوری واقعی دامداری بوجود آورند؟...
در اطراف آنها کویر ـ که عملاً نامحدود است ـ گسترده است و به آنها وعده ثروت و سعادت می دهد. در زیر این شوره زار بی پایان اقیانوسی از آب جریان دارد و هر چاهی زده شود روزنی به آن می گشاید. این آب ممکن است که گاهی شور باشد. ولی برای رویاندن نهالها و گیاهان مختلف، و از همه مهمتر پسته کافی است. ثروتی که هرسال از فروش پسته گرانبها حاصل می شود مانند خونی در رگهای رفسنجان می گردد. قسمت اعظم این ثروت همچنان در بانکهای خارجی می ماند. ولی باقیمانده آن باز ثروت بزرگی است....
پسته کاران رفسنجان با بهره سنگین وام می گیرند و باغهای خود را توسعه می دهند. آنوقت قسمتی از محصول را بناچار به نصف بها سلف می فروشند، بقیه را هم چند دلال یهودی امریکائی از دستشان در می آورند. اما هرگز گردهم جمع نشده اند و شرکت تعاونی نساخته اند که جلوی زیان هنگفت پیش فروشی را بگیرد و یک نماینده فروش در امریکا تأسیس کند که تحمیلات دلالها را پایان دهد....""
اگر سفر ما تاخیری ۴۵ ساله دارد ولی مشکلاتی که از زبان همایون شنیدیم کماکان با کمی تغییر مشکلات امروز اهالی آن استان است. پیش از ترک منطقه سری هم به جزیره قشم بزنیم. و از عکس های دوربین داریوش همایون یکی را تجدید چاپ کنیم.
""نرسیده به بازار قشم در کنار یکی از کوچه های ویرانه و شخم خورده از اطاقی فریاد کودکان به گوش می رسید. پیر زنی سیاه پوست به ده پانزده کودک «عمه جزو» می آموخت دخترها و پسرها در حالی که بدنهای خود را به چپ و راست حرکت می دادند با اشاره مکتب دار اصوات نامفهومی را با فریاد از گلوی خود خارج می کردند. اطاق مکتب نیمه تاریک بود و بچه ها چنان می خندیدند و سرخوش بودند که گوئی هیچ زندگی بهتری در زیر سقف این آسمان بلند وجود ندارد....
دکانهای کوچک بازار قشم از کالاهای غیر ضروری وارداتی انباشته بود. مردم قشم ممکن است خوراک درستی نداشته باشند ولی خیالشان از بابت ادوکلن، صابون عطری، خمیرهای زیبایی، انواع شربتها و کنسروها و امثال آن آسوده است. همسفران ما با ولع از این دکان به آن دکان می رفتند و جامه دانها را پر می کردند. دکانداران که از عجله مسافرین آگاهی داشتند چانه نمی زدند و قیمت ها را دیکته می کردند. بیشتر آنها جوانان باریک اندامی بودند. شبکلاههای ظریف زردوزی بسر و پیراهن های سفید بلند، تا نزدیک زمین، بر تن داشتند. لباسشان از پاکیزگی برق می زد. آنها هم اکنون فرمانروایان یک مرکز بازرگانی بودند. آیا نمی شد با تبدیل قشم به بندر آزاد این مرکز را فرمانروای بازرگانی خلیج فارس کرد؟..""
طبیعتا می شد. همانگونه که عرب ها کردند ودوبی را نه تنها مرکز بازرگانی (امری فراتر از واردات و مصرف) خلیج فارس ساختند که به اعتبار گزارش نشریات تخصصی در حال تبدیل آن به مدرن ترین شهر دنیا هستند. آیا باید پرسید پس ما در این سال ها چه کردیم؟ واقعا کسی هست که نداند ما چه می کردیم؟
از خود ناامید نشویم. ما هم ـ همه ما ـ بسیار کارها کردیم. کارهایی که هیچ ملت دیگری در دنیا نکرد. ما یا برای کورش لالایی خواندیم و در تخت جمشید کارناوال راه انداختیم وکنکورد خریدیم و یا چهره ""تجسم آرمانهای یک ملت تاریخی"" را در ماه دیدیم و انقلاب شکوهمند ضد امپریالیستی کردیم و برای رسیدن به کربلا و آرزوی خواندن فاتحه اهل قبور، خودمان را در باتلاق های مجنون مدفون کردیم و در حلبی آبادهای جنوب لبنان لوله کشی آب کردیم و دخترانمان را به پنجاه هزار تومان فروختیم و با پولش یک لنگه کفش ورزشی آدیداس فروش نرفته در دوبی را در کیش خریدیم و درصف های دشمن شکن نماز جمعه و پارتی تولد سی سی پایمان کردیم و از همه مهمتر در دو تا جمعه هم زیر ابرو برنداشتیم و ریش و مسواک نزدیم و سید شیردل را پرزیدنت کردیم و همراه رفیق خلخالی اصلاح طلب شدیم و نوبل گرفتیم و بعد دست کروبی و اعوانش را ماچ کردیم و اتحاد هم کردیم و سه شب مانده به انتخابات خواب نما شدیم و منبر هفتم مجلس شورای ترحیم را تحریم کردیم. کارنامه از این درخشانتر؟ و این کار ها را حتما در خواب انجام ندادیم چرا که خواب شکم سیر می خواهد و آرامش و جدان و روان. و اگر این کارهای با افتخار را نمی کردیم که زحمت فردوسی برباد رفته بود و مصداق مضمونِ ""نه بر مرده بر زنده باید گریست"" را از کجا گیر می آوردیم؟
و اگر ما وقتمان را صرف این کارها و منافع شخصی مان چون صف سنگگ و چوبک کردیم، دلیل آن نیست که ""پدر خوانده"" هم کارهای مملکت را به حال خود واگذاشته باشد. به یمن وجود ""خانواده"" اوست که امروزه کیش و قشم اگر نه مرکز بازرگانی، که بزرگترین انبار بنجل های وارداتی تایوانی و مهمترین منبع درآمد آقازاده ها گشته اند و در کشاورزی نئو فئودالیسم را بصورت مالکیت محصول پسته ایران شاهد گشته ایم. و البته که تنها به کار زمین نپرداخته اند که همزمان با پیشرفت های صنعت هوانوردی، ""آسمان"" را هم در دست دارند و توانایی اقتصادی و از آن مهمتر آینده نگریِ اکبر زاده ها به جایی رسیده که در بزرگراه ها و مراکز عظیم تجاری کانادا نیز سرمایه گذاری می کنند. و چون طریقه شریفه شریعه در رد خمس به امام را هم هرگز فراموش نکرده اند، دیگر چه جای شرک و شِکوه و شکایت؟
برگردیم به چهل سال پیش و به سراغ سفرنامه چهل صفحه ای مراغه یا ""یادداشتهایی درباره اصلاحات ارضی در مراغه"" برویم که در قیاس با دو سفرنامه پیشین از مقوله ی دیگری است. تفاوت ظاهری اش با دو سفرنامه پیش یکی این است که منطقه بازدید بسیار محدود تر است. در هر یک از آن سفرنامه ها دو استان موضوع گزارش بود در حالیکه در این گزارش تنها وضعیت روستا های یک شهرستان است که بررسی می شوند و دوم آنکه به مساله گسترده تر و حجیم تر، پرداخته شده است.
تفاوت واقعی اش اما بسیار چیزهاست. یاد داشت هایی درباره اصلاحات ارضی در حقیقت یک بیانیه سیاسی است در پوشش سفرنامه. مخاطبانش هم صرفنظر از پایگاه اجتماعی شان همه بنوعی و به سهم خود متهم هستند : روشنفکران، دهقانان، اربابان، و البته دولت و رهبری سیاسی جامعه. و اتهام اصلی نیز به منافع خود اندیشیدن و به فردا نیندیشیدن است که سرچشمه تمام اشتباهاتی می باشد که دستکم زنجیر وار پنج دهه از ما سر زده است و می زند.
همایون در یادداشت ها نشان می دهد که با تمام نیرو و اعتقاد در جبهه اصلاح ارضی ایستاده است و از همه هم می خواهد که در پشتیبانی از این رفرم بزرگ اجتماعی برخیزند و قلب نظام اجتماعی مخرب ایران را از کار بیندازند.
انگشت اتهام و هشدار همایون نخست روشنفکران را نشانه می رود، چرا که از آنان بیشترین انتظار را دارد : ""ملت ما از دو نسل پیش آرزوی در هم شكستن قدرت فئودالها و زمینداران را داشته است. روشنفكران ایرانی از دوران مشروطه پایان دادن به نظام رعیتی و اربابی را خواستار بودهاند. مرامنامه همه احزاب پیشرو در این پنجاه سال چنین هدفی را اعلام داشته است.
با اینهمه وقتی سرانجام ضربت كاری بر نظام رعیت و اربابی ـ دستكم در قسمتی از كشور ـ وارد آمد، سكوت و بیاعتمادی تنها عكسالعملی بود كه اكثریت بزرگ روشنفكران نشان دادند.""
فراموش نکنیم که در زمان آغاز برنامه اصلاحات ارضی تنها هشت سال از امرداد ۳۲ می گذشت و وقتی امروز پس از پنجاه سال هنوز بقایای جبهه ملی با عینک ۲۸ امرداد به قضایا می نگرد، در آنموقع که مطمئنا بخش بزرگی از اعضا و هواداران آن در رده های گوناگون دستگاه اداری و آموزشی و فرهنگی کشور حضور فعال داشتند تاثیر بختک ۲۸ امرداد بر شش های جامعه که روشنفکران هستند چه سنگین و زیان آور بوده است. همایون سیاستمدارانه در این یاد داشتها هیچ گاه نامی از گروه، حزب و مقام بلندپایه ای نمی برد. استثنا نام چند کارمند محلی اداره کشاورزی و تعاونی های روستایی است که تنها برای تشویق آنان آورده شده است و یکبار نام مالکی که باید آدم بسیار نادرستی بوده باشد. همایون بجای نام افراد به کردار آنان اشاره می کند و نشانی هایی که می دهد صراحت و تاثیری بیش از نام بردن دارد. می داند اگر نام ببرد مساله شخصی جلوه می کند و گرز جهالت بر می دارند، حال آنکه وقتی روش ها و سیاست ها به زیر سوال رود، سپر حقانیت بر سر می گیرند و می کوشند پاسخی در درستی رفتارشان ارائه دهند و آنگاه مساله شکل مبارزه سیاسی بخود گرفته و گام اول بررسی مشکلات اجتماع برداشته می شود. او مسئولیت شکست احتمالی برنامه اصلاحات ارضی را بر دوش کسانی می گذارد که پیشتر نیز ""منافع شخصی و حتی اعتقادات صمیمانة خود را بر مصالح واقعی ملت مقدم داشته""بودند. و ""هیچكس را جز خود شایستة هیچكار مهمی"" نمیدانند.
وی سپس به همان عناصر می آموزاند که "" در كشوری كه این همه تشنه کمترین اصلاحات است آنچه اهمیت دارد انجام اصلاحات است نه عامل آن."" یعنی مهم رسیدن توده های دهقانی ایران به حقوق خودشان است نه اینکه این کار توسط محمد رضاشاه صورت می گیرد یا دکتر مصدق. همایون سپس سقراط وار می پرسد : ""آیا میتوان چنین حملة جسورانهای را به قلب نظام اجتماعی مخرب ایران متوقف كرد تا نوبت مردان شایسته و میهنپرستان ایدهآل برسد؟ و اساساً بدون این حملات و بدون چنین مقدمههایی هرگز نوبت چنان مردان ایدهآل خواهد رسید؟""وضمن صرفنظر کردن از این بحث که اصولا مردان ایده آل، خارج از ذهن ما هم وجود خارجی دارند یا نه، ترقی و پیشرفت را روندی طولانی تدریجی تلقی کرده و این تز را مطرح می کند که ""هر بهبودی در شرایط اقتصادی و روابط اجتماعی ملت ما روی دهد جنبش ملی ما را آسانتر و نزدیكتر خواهد كرد.""
اگر کسی موضع گیری های داریوش همایون را چه در مصاحبه ها و چه در مقالات وی در چند ساله گذشته پی گیری کرده باشد به آسانی پی خواهد برد که پایه و بدنه اصلی استدلال سیاسی او در چهل سال گذشته استوار مانده است و چون بادسنج با هر وزشی تغییر جهت نداده است. او همواره وظیفه آگاه ترین نیرو های جامعه دانسته که راه مالرو سازندگی و تجدد در ایران را با فردانگری خود و تلاش ملت، آنچنان فراخ و آماده سازند که توده های درگیر در زندگی روزانه بتوانند بی وقفه به پیشرفت و از آنجا به حکومت بر خود دست یابند.
برای یافتن ریشه های نابسامانی کشور نیاز به کنکاش فراوان نیست. شرایطی که کشاورز ایرانی را اسیر بینوایی مطلق کرده است نه ناشی از خواست اوست و نه هنگام تولد بر پیشانی اش نوشته شده است. عامل اصلی نظام اجتماعی مخرب ایران است که در روستاهای ایران در جامه ""نظام ارباب رعیتی سهم خود را در تبدیل كشاورزان ایران به یكی از بینواترین گروههای جمعیت جهان كاملاً ایفاء كرده است. در این نظام است، که باوجود استثناها ـ هر فرد لزوما مالك آن چیزی كه تولید میكند نیست و هر فرد برای مالك بودن لزوما نباید تولید كند.""
انگیزه نوشتن این یادداشتها بررسی نحوه اجرای برنامه اصلاح ارضی است، اما مساله همایون تنها وجود ارباب درده نیست. موضوع بسیار فراتر می رود. رابطه تولید کننده و مالکیت است که پیش کشیده می شود. همایون اعتراض نمی کند که هر رعیت لزوما مالک گندم و جویی که تولید می کند نیست و هر ارباب برای مالک بودن بر ده لزوما نباید تولید کند. همایون به جای واژه مشخص رعیت و همینطور ارباب واژه کلی هر فرد را بکار برده است. قضیه، اعتراض به عدم تملک تولید کننده بر محصول کارش است. تولید کننده ای که در روستا، رعیت و در کارخانه، کارگر نامیده می شود و محصولی که در کشتزار میتواند گندم و جو باشد، و در کارگاه فولاد و پارچه. همایون تبر را برای کندن برگ برنداشته است و بیهوده نبوده که اصلاح ارضی را ""حملة جسورانهای به قلب نظام اجتماعی مخرب ایران"" نامیده است. برای او برنامه اصلاحات ارضی تنها یک حمله است و نه تمام نبرد. و صحنه نبرد تنها روستا ها ومساله مالکیت بر زمین را در برنمی گیرد.
""در اصلاح ارضی تقسیم زمینها بین دهقانان چندان مهم نیست كه شكستن مالكیتهای بزرگ... باید در پی آن بود كه نه تنها در كشاورزی بلكه در همه رشتههای اقتصادی از تمركز قدرت در دستهای معدود جلوگیری شود... مالكیت شخصی اگر از حدود معین خارج شود و به تمركز قدرت در دستهای معدودی بینجامد جامعه را از ظلم و تباهی و بیكفایتی خواهد انباشت. در این زمینه بین مالكیتهای بزرگ كشاورزی با صنعتی و مالی تفاوتی نیست... ثبات و عدالت را در جامعه تنها با سیستم پیچیدهای از تعدیل و توازنهای سیاسی و همچنین اقتصادی میتوان نگهداشت. از تمركز مطلق قدرت سیاسی و اقتصادی حتی در دستهای دولت نیز باید پرهیز كرد. از تمركز و انحصار جز بیدادگری حاصل نخواهد شد و قدرت بیحد و بند و منازع به فساد و ستمگری خواهد انجامید."" برسخنانی چنین واضح و قاطع آیا چیزی می توان افزود؟
دیدیم که نویسنده سفرنامه با وجود ایمانش به لزوم اجرای اصلاح ارضی در ایران، می داند که صرفا با تقسیم زمین ها و نابودی اربابان، کشاورزان به بهشت روی زمین دست نخواهند یافت. و تغییر صرف مالک وانتقال مالکیت از ارباب به دهقان هم بی پرداختن به کمبودهای دیگر جامعه، درد عقب ماندگی ما را دوا نخواهدکرد و رنگی بر ستون های موریانه خورده دنیای کوچک اکثریت ایرانی ها خواهد بود و بس. نتیجه تقسیم زمین این خواهد شد که : ""كشاورزان بر كار خود خواهند افزود و از بهرهكشی ارباب و وامده و سلفخر آزاد خواهند شد و قدرت خرید خود را در سر خرمن به میزان زیاد بیش از گذشته خواهند یافت و آنگاه زنها پیراهنهای نو و رنگارنگ میخواهند و جوانها كلاه و عینك و كراوات و ساعت و رادیو و مردان زنان تازه و سالخوردگان زیارت كربلا و مشهد. مصرف چیزی بدی نیست. سطح انسانی را بالا میبرد. اما جامعه عقبافتاده بیش از مصرف به سرمایهگذاری نیاز دارد."" و این مهم بالطبع تنها از عهده دهقان و کشاورزی که هنوز زخم سهمیه ارباب و نزولخوار و سلف خر را بر شانه دارد و برای الاغش هم باید خمس بپردازد ساخته نیست.
برای آشنایی با دیدگاه های زمینداران که مالکیت و نفوذ اجتماعی خود را در نتیجه جریان اصلاح ارضی از دست می دادند همایون بارها با آنان به گفتگو نشسته و اینگونه پرده از چهره شان برکشیده است : ""مالكان مراغه...از روحیة تكرو ایرانی، عدم قابلیت او (رعیت) در كار تشكیلاتی و همكاری با دیگران و اعتقادات صوفیانه و رضا و تسلیم او سخن میگفتند. غافل از آنكه این روحیه و اعتقادات محصول روابط اجتماعی و اقتصادی است كه به اكثریت عظیم ایرانیان تحمیل شده است. وجود این روحیه طبعا به دوام آن روابط اجتماعی و اقتصادی كمك میكند و این دور جهنمی همان است كه استفادهكنندگان از وضع موجود خواهان آنند.""
زبان همایون سطر به سطر تندتر و واضح تر می شود. اگر در بحث درباره دهقانان، موقعیت ""هر فرد که لزوما مالک آن چیزی که تولید می کند نیست"" را به میان می کشاند، در بررسی دیدگاه های سودجویانه مالکان، اعتقاد دارد درماندگی و عقب افتادگی جامعه ""محصول روابط اجتماعی و اقتصادی است كه به اكثریت عظیم ایرانیان تحمیل شده است."" همایون به وضوح اعلام می کند که روابط اجتماعی و اقتصادی موجود، آفریننده روحیه ای است که سبب می شود ایرانیان قابلیت کار تشکیلاتی و همکاری با دیگران را بدست نیاورند و این روابط اجتماعی، نظامی تحمیلی است و در نتیجه ناشی از انتخاب اکثریت مردم نبوده و خواستشان در ایجاد آن ملحوظ نگشته پس روشن است که اکثریت ایرانیان با آن مخالف اند. بدین ترتیب سفرنامه با مهارت قلم نویسنده اش، با وجود نشر آشکار، فرم شب نامه بخود می گیرد و پوشیده از چشم شبگیر و عسس به مردم زمانه و دست ما می رسد.
یادداشتهای سفر مراغه، نظام ارباب و رعیتی را به عنوان روابط اقتصادی نادرست و مسلط بر جان و مال روستاییان، تحمیل شده می نامد و آنرا رد می کند. پایه و حامل اصلی روابط اجتماعی مان را هم در فرهنگ می بیند و زبان به نکوهش آن باز می کند. همایون با همه احساس همدردی با توده زحمتکش دهقانان، هیچ امیدی به افزایش سطح نازل اندیشه آنان در شرایط امروز ندارد و از بیان آن نمی گریزد. در عکسی از این سفر می بینیم که : ""در یكجا كودكی را دیدم كه چهرهاش از زخمهای ارغوانی رنگ و انبوه مگسها پوشیده شده بود. دخترك زیبایی بود ولی دیگر از دست رفته بود. مأمور ترویج همراه ما توضیح داد كه آبله گرفته است. مامورین ادارة بهداشت به جای تلقیح برای مردم فیلم نشان میدهند. گاهی هم كه برای تلقیح میآیند مردم بچههایشان را پنهان میكنند."" برای نشان دادن میزان درماندگی یک ملت چه چیز می تواند گویاتر از برخورد آنان با مساله توجه به تندرستی کودکانشان باشد؟ و واماندگی یک حکومت را چه چیز بیشتر از ناتوانی در نابودی بیماری آبله نشان می دهد؟ به تصویر دیگری نگاه اندازیم : ""مردان و كودكان در لباسهای ژندة رقعه به رقعه دوخته گرد ما جمع شده بودند. هوا از غبار آلوده به فضولات حیوانات انباشته بود و نفسها را سنگین میساخت. بوی ناپسند دهكده ایرانی مشام ما را پر كرده بود. گاوان از چرا برمیگشتند و خاكها به هوا میرفت. بچهها بر زمین میغلطیدند و گاهی سبزی و علفی را از روی زمین، از میان كثافت و لجن بر میداشتند و به دهان میگذاشتند. پدر با تیزی نوك اره به پشت پسرش میكوفت و پسرش بنوبت خود بر سر خواهر كوچكترش میزد... در آن دورتر زنها فضولات حیوانات را با دست خمیر میكردند تا سوخت زمستانی را فراهم سازند. چشمان من از دهقانی به دهقان دیگر میافتاد. چهرههایی بود كه گویی بدبختی و رنج را از چوب تراشیده بودند. خطوط قیافه سخت و تیز و گوشهدار، رنگهای زرد یا خاكستری مایل به آبی و پوشیده از خاك. این چهرهها روزها و روزها رنگ آب به خود نمیبینند.""
اما تاثیر منفی نظام ارباب و رعیتی بر جامعه ایرانی منحصر به زندگی شبه حیوانی میلیونها زارع نیست. بیماری آبله و تپاله سوزی را کم و بیش در همان سیستم نیز می توان چاره نمود. همایون نشان می دهد که امواج مرگ این نظام نه تنها ده و شهر را درنوردیده که عقربه زمان را هم جویده است و عامل اصلی تداوم تیره روزی ملتی گشته است : ""هیچ نهضت سیاسی در ایران قدرت کافی برای تعرض وسیعی در همة جبهه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی نیافت زیرا امکان رخنه در روستا ها برایش نبود و در میان جمعیت محدود شهری نیز دیر یا زود مغلوب ترکیب اسلحه و قدرت سیاسی گردید...آنچه درهای روستا را چنین بر روی شهری بست جز نظام ارباب و رعیتی نبود. به کمک دیگر عوامل داخلی و خارجی، مالکین توانستند این نظر را «ثابت» کنند که ملت ایران شایسته حکومت بر خود نیست و دمکراسی تا مدتها نمی تواند شکل سازمان سیاسی ایران باشد. محدود نگهداشتن پایه جامعه و بریدن ارتباط بین طبقه متوسط شهری و توده روستائی مانع از این گردید که سنت سیاسی نوین ایران، که اساسا لیبرال دمکراتیک بوده و هست، ریشه های نیرومندی در اجتماع و حکومت بدواند.""
چهار دهه پس از انهدام نظام اربابی و با تمامی کوشش برای افزایش سطح زندگی و گسترش دید روستاییان، تفاوت آشکار بین دیدگاهها و گزینش های سیاسی امروز بخش شهر نشین و روستانشین روشن می سازد که تاثیر نظام ارباب و رعیتی در فرهنگ روستاییان چه اندازه ویرانگر و ژرف بوده است و غیر مستقیم اما کماکان در تعیین سرنوشت کشور نقش ایفا می نماید. توجه به این موضوع ما را هم به میزان ناتوانی ذهنی روستاییان هنگام اسارت در آن نظام واقف می سازد، هم به بزرگی تصمیم و اقدام به انجام برنامه اصلاحات ارضی.
همایون تا اینجا بخوبی عقب ماندگی ملی و ریشه ها و عواملش را نشان داده و اکنون نوبت آنست تا حرفی از آنچه در دل دارد و در سر می پروراند بر زبان براند : ""چگونه میتوانم به این نظامی كه اكثریت بدبخت تر را اینگونه منهدم میكند كینه نورزم؟ ما همه میدانیم كه بهتر از این هم زندگی ممكن است، آنها هم دیگر میدانند. شاید فقط یك چیز مانده است كه بدانند ـ گردش ماه و مهر مسئول روزگار تلخشان نیست. اصلاح كارشان هیچ چیز جز یك حكومت درست نمیخواهد.""
آیا واژه کینه به حد کافی روشن نیست؟ و صریح تر از این هم می توان با یک سیستم مخالفت کرد و خواستار تشکیل یک حکومت درست شد؟ همایون پس از آنکه ناتوانی روستا را در تغییر وضع خویش نمایان می سازد و به سهم تضمین کننده شهردرتعیین سرنوشت ایران بهای لازم رامی دهد، وظیفه همه نیروی سیاسی شهر شامل روشنفکران و دستگاه اداری می داند که پشت سر این برنامه بایستند. در عین آنکه به دولت هشدار می دهد که ""اصلاحات ارضی تنها یك مسئولیت وزارت كشاورزی نیست، این مهمترین وظیفهای است كه رهبری سیاسی كنونی مملكت اگرچه ندانسته و نخواسته برای خود قرار داده است و باید پای آن بایستد."" می بینیم که همایون سی و چهار ساله ضمن آنکه به رهبری سیاسی جامعه لزوم انجام وظیفه را تاکید می کند، از ذکر این نکته غافل نمی شود که رهبری سیاسی مملکت با وجود تقبل انجام کار، نه به اهمیت آن آگاهی داشته و نه خواستار انجام آن بوده است. به عبارت دیگر هشدار می دهد که این حکومت شعور و قصد اصلاح اساسی در نظام موجود را ندارد و بدان تظاهر می کند و درنتیجه هر لحظه می تواند از آن شانه خالی کند.
در نتیجه همایون که می داند "" اكثریت هیئت سیاسی جامعه ما رویهم رفته با این برنامه در شرایط كنونی و صورت فعلی آن موافق یا بدان خوشبین نیست."" می کوشد تا ابزار های مناسب را در دستگاه دولتی بیابد و به شرکت در نوسازی همه جانبه کشور ترغیب نماید. یکی از این سازمانها ارتش است زیرا که ""ارتش در هر جامعه عقب افتاده، مانند ایران، یك عامل سیاسی درجه اول است. در این جامعه ها عموما افكار عمومی متشكلی وجود ندارد، از اینرو در اجرای یك برنامه بزرگ ملی پشتیبانی فعال یا عدم موافقت ارتش میتواند به مقدار زیاد سرنوشت آن برنامه را تعیین كند.""
منظور اما این نیست که از واحدهای ارتش برای حمله به قلعه های اربابی و آتش زدن آنها و تصرف باغ ها و کشتزارهای آنان استفاده شود. همایون خواهان آنست که در وظایف نیروهای نظامی ارزیابی مجددی شود و کمک به توسعه اقتصادی و پیشرفت اجتماعی کشور را نیز در آن بگنجانند : ""در كشوری مانند ایران...، نیروی كار و وسایل نیروهای مسلح چیزی نیست كه در امر ساختمان كشور بتوان از آن چشم پوشید...شركت در مبارزه ریشهكنی بیسوادی و فعالیتهای راهسازی و آبیاری نه تنها بر قدرت كشور خواهد افزود، سطح مهارت فنی و تشكیلاتی خود ارتش را نیز بالا خواهد برد.""
پای ارتش را به میانه فعالیتهای سازندگی کشور کشیدن، تنها به قصد استفاده از سرگروهبان های آن در کلاس های درس اکابر و یا بولدوزرها و پمپ های آب آن و کسب تجربه بیشتر ارتش در ساختن پلهای دو دهانه نیست. مانند هر پیشنهاد دیگر، همایون با دوربینش پهنه های دورتری از نبرد بی وقفه جامعه ایرانی برای رسیدن به پیشرفت را در دیدگاه خود دارد : ""برنامه اصلاحات ارضی فرصت بیمانندی برای ارتش پیش آورده است تا دربارة نقش واقعی خود در جامعه ایرانی از نو بیندیشد. طرز تفكر محدود گذشته به هیچجا، حتی به یك قدرت نظامی اصیل نیز، نخواهد انجامید. در دنیای ما سیاست و اقتصاد و نظام و روابط اجتماعی چنان بهم پیوستهاند كه در هیچ زمینه محدودی نمیتوان به تنهایی به كارهای بزرگ دست زد.""
داریوش همایون ارتشی را به کنار گذاشتن طرز فکر محدود گذشته و نواندیشی درباره نقش واقعی اش در کشور فرا می خواند که به گواهی نوشته خود همایون یک عامل سیاسی درجه اول است و کمتر از نه سال پیش از آن با موضعگیری صحیحش در یک کشاکش ملی، برگ تازه ای در دفتر تاریخ ایران گشوده بود. اشاره همایون به طرز فکر محدود گذشته آیا همانا وفاداری به فرد است که باید به کنار گذاشته شود و چون ارتش ترکیه وفاداری به اصول ـ و در صدرشان جانبداری همیشگی از پیشرفت و منافع ملی کشور ـ جایگزینش گردد؟ آیا دعوت از ارتش به نواندیشی در نقش واقعی خود، به آدرس ستاد ارتش پست شده است یا به کاخ مرمر؟ هرچه بود شانزده سال بعد ارتش ایران نیز همراه روشنفکران جامعه نتوانست ارزیابی درستی از شرایط کشور و هدف های مدعیان قدرت داشته باشد و چون ققنوس تن به آتش سپرد. چه ققنوس و چه طاووس، درسهای ۲۸ امرداد و ۲۲ بهمن، ارتش ایران را امروزه از خیابانهای پایتخت فراری داده است.
به هر حال هسته اصلی هدف همایون از فراخواندن ارتش به یاری در امر سازندگی ایران و منجمله حمایت از اصلاحات ارضی، ایجاد اهرم های کافی برای تضمین اجرای بی مشکل آن برنامه بوده است. اما این برنامه ای چندان طولانی نبود که چند نسل را به خدمت گیرد و در نتیجه می بایست به پرسش ها و ترس ها درباره دوران بلافاصله ی پس از اصلاحات ارضی و نبود مالکان در صحنه سیاست روستا ها، پاسخ مناسبی عرضه نمود. همایون هم پرسش و هم پاسخ را مطرح می کند : ""برای این سوال که پس از تقسیم اراضی زمینداران و محو شدن قدرت سیاسی ـ اقتصادی مالکین بزرگ چه نیروئی جای خالی آنان را در جامعه ایرانی پر خواهد کرد یک پاسخ بیشتر وجود ندارد. طبقه متوسط ایران با امکانات روز افزون خود و سوار بر موجی که جمعیت روستائی کشور را فرا خواهد گرفت، مقدر است که سرانجام نشان خود را بر جامعه بگذارد و قدرتی را که حقا از اوست اعمال کند.""
گرچه امروز بیش از چهل سال از انتشار آن یادداشتها می گذرد ولی برای اثبات درستی آن دید نیازی به صبر چهل ساله نبود. آیا باید همایون را بدلیل صحت اعجاب انگیز این پاسخ پیشگو دانست؟ اگر چنین تصوری درباره او بنماییم ثابت کرده ایم که چیزی از او نیاموخته ایم و کوشش هایش را درک نکرده ایم. همایون گوهر پاسخ هایش را از معدن شناخت بدست آورده است و نه غار جادو. معدنی که همواره همه را به کاوش در آن فراخوانده است، معدنی در آنسوی کوه دانایی.
ارزیابی همایون از اجرای برنامه اصلاحات ارضی ارزیابی بسیار مثبتی است و آنرا ""حركتی در جهت بسط عدالت اجتماعی و حكومت ملی"" می نامد و می نویسد : ""آنها كه سرانجام دریافتهاند هدف مبارزة سیاسی جز پیشرفت نیست و پیشرفت جز دموكراسی و عدالت اجتماعی نیست، از مراغه با خرسندی باز میگردند. در این منطقه بزرگترین موانع پیشرفت را از پیش پای برداشتهاند. اگر چیز بهتری در جای وضع گذشته نیاید گناه به گردن كسانی است كه دعوی رهبری سیاسی دارند اما توانائی آنرا ندارند.""
کمتر کسی می تواند راه دشوار و پیچاپیچ آینده را چنین موجز ارائه داده و ازآن دادنامه ای علیه حکومت کنندگان بسازد. مبارزه سیاسی برای پیشرفت به معنای دمکراسی وعدالت اجتماعی. و اشاره به مسئولیت تاریخی ناتوانانی که رهبری سیاسی را بدست دارند.
اما آیا پس از اینهمه فراز ونشیب درچهل سالی که پشت سرنهاده ایم شمار کسانی که قانع گشته ایم هدف مبارزه سیاسی جز پیشرفت نیست افزایش محسوسی یافته است؟
در آخرین روز اقامت در مراغه، همایون به دیدار ویرانه های رصدخانه الغ بیگ می رود که در تپه های پیرامون شهر سر بر خاک نهاده است. ""زیج الغ بیگ در دوران آبادانی خود مظهر تمدن بزرگی بود و در این روزگارِ ویرانی تصویر خوبی از یك كشور در هم ریختة فاقد هرگونه رهبری درست و لایق است. آنرا در دورانی ساخته بودند كه ایرانیان توانسته بودند حكومت یك قوم خارجی را بر خود آسان كنند و فرمانروایان نیمهوحشی خود را به شكل خویشتن در آورند و ویرانه آن به زمانی رسیده است كه خود ایرانیان بدتر از هر قوم نیمه وحشی بیگانه كمر به غارت و انهدام سرزمین مادری بستهاند و كشور را چون دیگی جوشان بر سر آتش ظلم و فساد نگهداشتهاند.""
آیا همایون این واژه ها را براستی چهل سال پیش نگاشته است؟
|