Have you ever considered any real freedoms?
Freedom from the opinions of others ... even
from the opinions of yourself? “Colonel E. Kurtz, in
Apocalypse Now, Francis Ford Coppola, 1979.
برون آمدن از سه جهان سوم، اسلام، و خاورمیانه، كه نخستین بار طرح آن را در گفتاری از داریوش همایون یافتم، همانا ادامة “پیكار فلسفی ـ فرهنگیطرفداران اندیشة ترقیخواهی در ایران“(1) است. پیكاری كه نخستین تیر تركش آنرا نسل پدر بزرگان ما در صدر مشروطه رها كرد: “ایران برای بیرون آمدن از قرون وسطی راهی ندارد جز اینكه تجربة مغرب زمین را پی گیرد، دین را از سیاست جدا سازد و دانش علمی عقلانی را وارد تعلیم و تربیت عمومی كند.(2) برون آمدن از آن سه “جهان“ و از این “قرون وسطی“، بدون شك در سطوح اقتصادی، سیاسی و فكری ـ فرهنگی میبایست كه از اولویتهای هر حكومت ایران ـ محور باشد. آنچه در اینجا پیشنهاد طرحش را سرلوحة این نوشتار قرار میدهیم پیش فرض این اولویت و یا اولویت الویتهاست: خروج ایران از سیاهچال درون ـ گرایی؛ برون ـ شد از اندرونی نوعی معماری ذهنی كه عدم تطابق آن با اوربانیزم فكری قرن بیستویكمی به چركینترین غده در پیكره این بیمار تبدیل شده است. “از دیدگاه ارسطویی، علم اخلاق (Ethics) و علم سیاست (Politics)، همچون علوم عملی (Practial Sciences)، آن چیزهای نیكی را هدف قرار میدهند كه از راه عملكرد انسانی (Human Action) قابل دسترسی باشد“.(3)
بگفته همایون:، “بیرون آمدن از سه جهان رویهمرفته در مقولة مسئولیت خلاصه میشود. ما باید مسئول خودمان باشیم. آنچه از نیك و بد به مارسیده است و میرسد مسئولیتاش با خود ماست.“ در اینجا نیز، ریشههای این طرز فكر را میبایست در بامداد نوزایش ایران جست. “یكی از نكات قابل توجه برای اهل فهم و عمق آن است كه از اوائل دورة مشروطیت به این طرف و مخصوصاً بعد از جنگ جهانی اول به خطا بین نویسندگان و گویندگان سیاستباف ایران مرسوم شده كه تمام وقایع و جریانات مملكت را به تأثیرات فعالیتهای نهانی خارجیها استناد داده و در كلیهی آنچه واقع نشده انگشت آنها را میبینند و آنها را مسئول همة ناكامیبابیها و بیسامانی امور میدانند. افراط در این عقیده و تصورات گاهی به درجات فوق تصور و حتی به حدود جنون و هذیان هم رسیده است...“ پیچیدگی و كاركرد زیر مجموعههای فرآیند كلان تكامل تاریخی هرچه باشد، آنچه در برابر ماست عیان است و عریان: نسل فروغیها و تقیزادهها رفته رفته جای خود را به “گویندگان سیاستبافی“ داد كه امروزه، زیر شكستی فكری ـ سیاسی كه بر بار خرد كنندهاش هر دقیقه كه میگذرد افزوده میشود، جز بست ـ نشینی بر تلِ آوار فكری خود راه دیگری ندارند. ما تا از خود بدر نیائیم؛ ما تا از خود بی خود نشویم، برای لحظهای در ابعاد تاریخی ـ تكاملی؛ ما تا “از جهان معنوی خود مهاجرت“ نكنیم؛... “ما“ نخواهیم شد. گفتند: “این نهضت از نوع نهضت پیامبران است؛ نهضت خود ـ آگاهی و خدا ـ آگاهی است“ (4) گفتند: “گر به خود آیی، به خدایی رسی.“ ما میگوئیم: “ما تا از خود مهاجرت نكنیم، ما تا از خود، برای روزگاری، بیخود نشویم، ما نخواهیم شد“. ما از “ما“ خسته شدهایم؛ ما “من“ میخواهیم؛ ما اقتصاد میخواهیم. ما جستار آزاد و مسئول در راه خوشبختی و شكل دادن به هویت فردی خود را میخواهیم.“ ما میگوئیم: “ منِ ـ ما “خود“ را میطلبد، “خدایی پیشكش!“
سه سیاهچال...
سه سیاهچالِ“جهان“ اسلام، خاورمیانه و “جهان“ سوم، از “جهانی“ بودن بوئی حتی نبردهاند. در اینجا، با توجه به وسعت دادهها، بر بخشی از این سه “جهان“، بر مخرج مشترك این سه، یعنی “جهان“ عرب ـ اسلام اشارتی خواهیم داشت كه مشت همانا نمونة خروار است.
در گزارش ماقبل آخر خود، در سال 2003 میلادی، یكی از زیرمجموعههای سازمان ملل متحد در گامی تحسین برانگیز و منحصر بفرد گزارشی عرضه كرد كه به “برنامه توسعة انسانی عرب“(5) معروف گشته است. در این گزارش، با استفاده از “شاخص مركب توسعة انسانی“ (Composite Human Development Index)، پژوهشگران موسسة فوق كه جملگی از سرآمدن دانشگاهی جوامع عرب مورد مطالعهاند، به تحلیل انتقادی از جوامع خود پرداخته، در سطوح اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی و فرهنگی، تصویری گویا از آنها ارائه میدهند. برپایة دستاوردهای این گزارش، مجموعة عرب “جهان“ اسلام و خاورمیانه و سوم شامل بیست و دو كشور میشود (The Arab League) كه با 280 میلیون “شهروند“ خود، كه از این میان نزدیك به 40درصد در سنین صفر تا 14 سال بسر میبردند، 5 درصد جمعیت كل جهان را تشكیل میدهد. 50 درصد كل جمعیت جوان این كشورها آرزویی جز فرار به آنسوی مرزها ندارند تا با پشت سرگذاردن “عدم پاسخگویی و نبود فرصتهای شغلی“ سرگردان آیندهایی شاید بهتر در سراب غرب شوند. مطالعة تطبیقی “شاخص مركب توسعة انسانی“، كشورهای عرب را در ماقبل پائینترین رتبه پس از آسیای جنوب شرقی و آمریكای لاتین و تنها پیش از برخی كشورهای آفریقای سیاه قرار میدهد. در دنیایی كه “گسست دیجیتال“ (Digital Gap) هر روز ژرفتر و ژرفتر میشود، نزدیك به نیمی از ساكنان این كشورها از سوادآموزی كوچكترین بهرهایی نبردهاند. تولید ناویژة داخلی مجموعة كشورهای عرب (280 میلیون انسان)، بالغ بر 531 میلیارد دلار در سال 2002 میلادی، از تولید ناویژة داخلی اسپانیا (كمی بیش از 40 میلیون نفر جمعیت، تخمین سال 2003)، بالغ بر 595 میلیارد دلار، كمتر است. با یك هفتم كل جمعیت اعراب، اسپانیا هرسال بیش از آنچه این كشورها در ده قرن گذشته ترجمه كردهاند، كتاب از زبانهای دیگر به اسپانیایی ترجمه میكند! شاخصهای كمی و كیفی “آزادی“ و “پاسخگویی“، این كشورها را حتی پستر از همان كشورهای آفریقای سیاه (Sub-Saharan) قرار میدهد. سرانجام، در برآورد خود از شاخص “بهای نادانی“ (Cost of Ignorance)، پژوهشگران به این نتیجة قابل انتظار میرسند كه مجموعة كشورهای عرب كمتر از 10 درصد متوسط كشورهای صنعتی خرج تعلیم و تربیت خود میكنند... یك چنین چاه بیانتهایی “جهان“ نیست؛ و هرچند در لفظ و در ادبیات سیاسی رایج از این سه بعنوان “جهان“ نام برده میشود [اصطلاح “جهان سوم“ در تقابل با دو جهان دیگر، “جهان قدیم“ (The old World) یا اروپا و “جهان نوین“ (The New World) یا قارة آمریكا رایج شد]، این سه سیاهچال به “حفرة سیاه“ بیشتر شباهت دارند تا به مجموعهایی جهانی. آلبركامو (Albert Camus)، نویسندة فرانسوی، چه درست و دقیق میگفت كه: “نادرست نام نهادن برچیزها، بر دردِ جهان افزودن است.“
در گزارشی دیگر بتاریخ 1999 میلادی، مركز مطالعات استراتژیك و بینالمللی CSIS در واشنگتن، در تحلیلی از ریشههای “ثبات و عدم ثبات اقتصادی در خاورمیانة نوین“،(6) با خاطر نشان ساختن این نكته كه “تاكنون هیچكس مدل (Model) متقاعد كنندهایی از تقاضای نفت (Oil Demand)، قیمت نفت (Oil Prices)، و گردش درآمدهای حاصله از نفت (Oil Revenue Flows) بدست نداده“، “سرچشمههای دگرگونی و عدم ثبات در خاورمیانه“ را این چنین جمعبندی میكند:
ـ حكومتهای سركوبگر، تك ـ حزبی، و یا نظامی
ـ نرخ بالای رشد جمعیت
ـ نبود حكومت قانون
ـ دستاندازی بیش از حد دیوانسالاری دولتی بر اقتصاد
ـ تكیه بیش از حد بردرآمدهای نفتی توأم با نبود برنامههای معین درازمدت در زمینة انرژی
ـ بخش خدماتی بدون ارزش افزوده و غیر تولیدی
ـ كار كاذب و تعدد افراطی مشاغل دولتی
ـ بیكاری ساختاری (Structural Unemployment) و پوشیده (Disguised)
ـ نبود رقابتمندی
ـ درون ـ گرایی منطقهای (Regionalism) و پان ـ عربیسم
ـ سوء مدیریت بخش كشاورزی
ـ سوء مدیریت منابع آبی
ـ گسترش بیابانها (Desertification)
ـ شكافهای دینی
ـ شكافهای قومی، نژادی
ـ جوامع بسته طایفهایی (Tribalism) و خویشاوندسالاری (Nepotism)
ـ تمركزگرایی و رشد سرطان گونة شهرها
ـ فساد
ـ زیر ساختهای نامناسب
ـ ورشكستگی نظامهای آموزشی؛ نامناسب بودن ساختارهای آموزشی
ـ نبود فرصتهای شغلی و آموزشی و... برای جوانان
ـ جابجایی، بیگانگی (Alienation)
ـ تكیه بیش از حد بر نیروی كار غیر بومی
ـ مهاجرت نیروی كار بومی
ـ افراط در مخارج نظامی
ـ صلاحهای تخریب دستجمعی
ـ فناوری نظامی غیرهستهایی پیشرفته
ـ كشمكشهای مرزی
در كنار این جمعبندی، مركز تحقیقاتی CSIS “روندهای كلیدی“ (Key Trends) را در منطقة “خاورمیانه نوین“ این چنین خلاصه میكند:
ـ “سقوط نفت“ (Oil Crash)
ـ متنوع كردن محدود اقتصادی و اصلاحات اقتصادی
ـ فشار جمعیتی
ـ انفجار طبقه سنی صفر تا چهارده سال توأم با ركود فرصتآفرینی شغلی
ـ دولتپروری (Statism)
ـ كسری بودجه و دشواریهایی ناشی از فایننسینگ دیوانسالاریهای دولتی پدرسالار (Financing the Patriarchal State)، این مشكل ساختاری، دو روند كلیدی دیگر را منجر خواهد شد: افت سرمایهگذاری؛ كاهش هزینههای نظامی
ـ ورشكستگی فكری (Failed Ideologies)، دگرگونیهای شدید اجتماعی و سیاسی
ـ بازنگری اسلام (Redefining Islam)
ـ تداوم چالشهای امنیتی و منطقهایی
ـ جنگهای ناقرینه (Asymmetric Warfare)
با توجه به “سرچشمهها“ و “روندهای“ بالا، طبیعتاَ چالشِ بقای ایران در ذهن شكل میگیرد و بهمراه آن این پرسش: چگونه سازماندهی و ساختار فكری ـ فرهنگی ـ اقتصادی ـ سیاسی ـ نظامی از بالاترین ضریب اطمینان (Probability) برای تضمین بقای ایران و گسترش و غنی سازی منفعت عامِ (Common Good) مردم ایران برخوردار است. تاریخ یكصد سالة معاصر ایران، از فروغیها، تقیزادهها، پورداوودها، قزوینیها و بنیانگذاران فرهنگسرا، و سازمان میراث ملی و موزة ایران باستان و دانشگاه تهران و... تا منادیان “فتحالمبین“، “والفجر“، “ثامنالائمه“، “خیبر“، و “طریقالقدس“(7) و... “مردمسالاری دینی“،.... كوچكترین تردیدی در جهت گیری پاسخ نمیگذارد. دنیای فردا، نه فرداهای دور بل فردایی كه سرش به تهِ امروز چسبیده است، هرچه باشد دنیای “عرفان سیاسی“ نخواهد بود. دنیای فردا، دنیای كارنامة سیاسی است.
“چرا كه مابیداریم.“
Pierrot و Arlequin دو چهرة شاخص و دو قطب متضاد تئاتر باختری از سدههای پایانی هزارة دوم میلادی به این سویند. شخصیت تئاتریكال Pierrot در سدة نوزدهم میلادی پا به صحنه گذاشت. او كه شخصیتاش تبلور صداقت و در عین حال سادهلوحیست، همواره به سپید جامهایی ملبس، شبانگاهان از خوابِ نابیدار به خوابِ بیداری قدم میگذارد؛ با نور، نه از برای نور كه از برای لمس بهتر تاریكی، مدارا میكند؛ و صبحگاهان، با نوزایش خورشید، سراسیمه در خواب ـ نابیداری فرو میغلطد. Pierrot، خواب ـ دیدهایی خواب ـ زی بود، درون ـ زا و درون ـ زی. تكیهگاهش حلال ماه و ناكجا آبادش قرص مهتاب...
Arlequin چند سدهایی پیش از “پیهرو“ به صحنه آمد. او كه تهیدستی بود از تهیدستان و از اهالی “شهر قصهایی“ كه ساكنانش در “شیطنت“ شهرة آفاق بودند، در لباسی سراپا چند رنگ، از آبی و سرخ و سبز، از سه رنگِ “مادر“، خلق و خویی داشت “زمینی“، دَمدُمی و سرشار از حیات و جاری در حركت. آرلوكن، از خواب بیزار بود و گزیزان بود و در ایستایی هیچ نمیدید جز بالین سرد مرگ. او در پستوی “دیروز“ هیچ نمییافت كه شایستة سرودی دیگر باشد. او در “امروز“ میزیست و “هستی“ را به “حال“ صرف میكرد. او در فردا حتی، هیچ نمیجست مگر “امكانی“، “معمایی“ كه در “امروز“ باردار ( (Conceptionشود. او تداوم “لحظه“ بود، بی انتهای “حال“... او از “خود“ بی “خود“ بود. از حیات حال تا حیاط لحظه، آرلوكن “برون“ بود.
روزگارانی نه چندان دور، آنگاه كه در خلوت پهناور دشتهای میان ـ قارهایی آمریكا، به بهانة دانش ـ جویی با تیغ گداخته و لبالب بركشیدة “روشِ علمی“، در پی ملكولی لجوج كه شراش بس بیش از شورش بود، به جان “خیارچههای“ آزمایشگاهی میافتادم و صبح را به شب میرساندم. شب هنگام، نه هرشب اما! سراپاگوش بپای داستانسرایی یكی از برندهترین قلمهای معاصر فرانسه، شب را به صبح میسپاردم.
“میشل تورینه“ (Michel Tournier) از جمله نویسندة رومانِ“پادشاهِ توسكاها“ (Le Roi des Aulnes / King of the alders)، تنها اثر ادبیایی كه جایزة بزرگ Goncourt را در سال 1970 میلادی “به اتفاق آراء“ به خود اختصاص داد، تیغ قلم را از قلاف در نمیآورد مگر از برای بریدن! او در نوشتاری درباب “درون گرایی“ و “برون گرایی“ بشدت برافراطیون “درون گرا“ تاخته، درون گرایی را به “جارو برقیایی (Aspirateur یا “درون ـ كِش“ به فرانسه) تشبیه میكند كه هرچه آشغال در پیرامون خود دارد به درون درمیكشد! “زندگانی سیبیست؛ گاز باید زد آنرا با پوست.“ زندگانی رودیست؛ سر به صحرا میزند تا به دریا برسد. جویباری كه سر به چشمه میزند، جویبار نیست، مرداب است، فرو شد در انحطاطِدرون است. ما تا از جهان ذهنی درونگرای خود بیرون نیائیم، هرگز از آن سه سیاهچال بیرون نخواهیم رفت.
ایران “جزیرهای“ است استثنایی.
“یكی از ویژگیهای ایران“، بقلم رونه گروسه ( Rene Grousset) از آكادمی علوم فرانسه، در این است كه ایران “بعنوان جایگاه یكی از كهنترین تمدنهای دنیای قدیم (Vieux Monde)، همواره از پنجاه قرن پیش تا به امروز توانسته است بطور اعجاب انگیزی خود را در نوزایشی ادواری تداوم بخشد. “تداوم“ (Continuité) یكی از كلیدهای درك روح ایران (Ame de l’Iran) است.“ معنویت مزدایی (Spiritualism Mazdéen) در اسلام [محمدیزم یا Mohamétisme بقلم گروسه]، همانند معنویت افلاطونی در چارچوب مسیحیت، به اوجی نوین دست پیدا میكند ... چرا كه ایران از این مزیت كم نظیر برخوردار است كه هم باختر است و هم خاور. دستور زبان و واژگان عمدتا هند ـ و ـ اروپایی مانده فارسی تفكر ایرانی را بسیار به تفكر اروپایی نزدیك نگه میدارد. و این در حالی است كه ایران بزرگترین سهم را در غنی سازی ارزشهای ویژة تمدن اسلامی به دوش كشیده است. غنای سنت ایرانی به ایران این امكان را داده است كه همواره تأثیرات گوناگون را در خود آزادانه پذیرا باشد بدون آنكه هرگز به خود پشت كند. تأثیرات یونانی، عرب، و چینی ـ مغولی همواره پذیرفته شده، هضم شده و ایرانی شدهاند. همانطور كه هنر چینی در ایران بومی شد، افلاطون و ارسطو در سرزمین پارسیان (La Perse) در ابن سینا و غزالی و سهروردی به عالیترین سطوح فكری و رساترین سخنوران شرقی خود دست یافتند. تصوف ایرانی بسیار بیش از شرق شناسان مغرب زمین، به خمیرمایه طریقت برهمایی و بودایی دست یافت.“(8)
ایران یك “ایده“ استثنایی است. “تداوم“ آن در گرو در هم شكستن دیوارهای تنگ و خفقان آورن درون ـ گرایی است. در ایران، نفس كشیدن آزاد است و اجباری!
“پایان سخن شنو كه ما را چه رسید...“
دِدالِس (Daedalus) از نوادگان سكرپس (Cecrops)، نخستین پادشاه افسانهایی آتن (Athens) بود. او كه از صنعتگران بنام شهر خود نیز بود و از اعتماد بهنفس بسزایی برخوردار. روزی از پی لغزشی، بجرم رشك و حسادت از آتن به جزیرة قبرس تبعید شد. در آنجا، با زیبارویی از بردگان معشوقة پادشاه همبستر شد و از اینراه پسری به او رسید كه نامش را ایكارس (Icarus) نهادند.
به خواست پادشاه قبرس، مینوس (Minos)، دِدالس دست بكار بنایی شد كه لابیرنت Labyrinth نامیدند. زمان سپری شد و لغزشی دیگر و اینبار پدر و پسر هر دو در لابیرنت خود ساخته گرفتار آمدند. برای رهایی از این بندِ در بند، پدر، چارهجویانه. بالهایی ساخت، از موم و از پر. و پیش از پرواز رو به پسر كرده چنین گفت: “نه آنچنان كنٌد بال باش و فروپرواز كه پر بالهایت در تلاطم امواج خیس شود، و نه آنچنان تیز بال باش و بلندپرواز كه موم بالهایت در تابش سوزان خورشید آب شود.“ (9)
در ایران آزاد، پرواز را بخاطر بسپار...
زیر نویسها:
1 ـ داریوش همایون در مصاحبه با تلاش، شمارة 11
2 ـ نگاه كنید به “حسن تقی زاده“، در پژوهشگران معاصر ایران، جلد اول هوشنگ اتحاد، چاپ اول 1378، فرهنگ معاصر، تهران.
3 ـ in “Can Men Govern”, Machiavelli in Hell. By Sebastian De Grazia. Vintage Books, NY 1994
4 ـ آیت الله مطهری در وصف “نهضت خمینی“
5 ـ Arab Human Development Program 2002
www.undp.org
6 ـ Economic Stability & Instability in the New Middle East (I)
Center for Strategic & International Studies
Washington, USA, 1999
7 ـ عملیات “رزمی“ سپاهیان “قدس“ در جنگ “حق علیه باطل“. در هریك از این عملیات هزاران نوجوان ایرانی، با كلید بهشت، راهی خاكریزهای عراقی و میدانهای مین شدند. این “هزینه“ از برای كدام “دستاورد“ بوده است؟ پاسخگوی این پرسش كدام طیف سیاسی ایران است؟
8 ـ L’Ame de l Iran, sous la direction de René Grousset, L. Massignon, H. Massé. Preface de Daryush Shayegan. Albin Michel, 1990.
9 ـ افسانه یونانی Icarus
|