Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

دو روايت از يک داستان

علی کشگر ـ فرخنده مدرس
 

در جامعه ای سراسر بيگانه با مفهوم فرد و ارزشها و آزاديهای فردی آنچه پيش از هر چيز قربانی اين بيگانگی است، حقوق و آزادی زن، بويژه اختيار وی بر پيکر و حق وفاداريش به اميال و خواستهايش است. حق و اختياری که تا امروز جامعه بنام «اخلاق» و «ناموس پرستی» پذيرايش نشده و محترمش نداشته و روشنفکر پيرو عوامش نيز بنام «واقعيت گرايی» نه فقط از رويارويی با آن گريخته، بلکه جايی هم که ميدان را ديده به ستايش اين «اخلاق» و «غيرت ناموس پرستی» برخاسته است.
داستان برسر يک موضوع بيشتر نيست يا حق و اختيار فرد يا اخلاق و ناموس جمع، داستان يگانه ای که از زير قلم نويسندگان ما نيز به گونه ی دو روايتِ از اساس متفاوت و از زاويه ی نگاهی کاملاً متضاد بيرون می آيد.
روايت نخست روايتی است که از فرط آشنايی و تکرار در قصه های بسيار در واقعيت و از قلم، بهنگام نگارش از سوی دسته بزرگتری از نويسندگان و به هنگام قرائت گروه وسيعتری از خوانندگان، همانند رنگ سفيد کاغذ، امری کاملاً بديهی و طبيعی جلوه می کند. و آن اينکه؛ کدام حق؟ کدام رفتار؟ مگر خانواده، فاميل، دروهمسايه، ده وقبيله و جامعه می توانند از اين اختيار برکنار بمانند؟ حفظ ناموس يک ارزش اخلاقی، نشانه ی غيرت و حميّت است.
امّا نگاه و روايت ديگر بسيار ناآشنا و بس غريب می نمايد. حديث سرکشی است. عصيان است در برابر عادتها و باورهای مذهبی. طغيانی بر ضد آن تجاوز و زورگويی است که آنقدر مورد قبول عام افتاده که رنگ «عدالت» يافته است. روايت ايستادگی برحق و اختيار فرد است.
به منظور قياسی ملموس ميان ايندو روايت و دو نگاه متفاوت به اين حکايت يگانه، گوشه هايی از آثار دو نويسنده ی برجسته ی همدوران را برگزيده ايم که در داستان و رمان از سرآمدانند.
روايت نخست گزيده ای است از رُمان کليدرِ محمود دولت آبادی در مورد «شيرو» خواهر دو خان قبيله ای کُرد که سر در عشق ممنوعه خود به «ماه درويش» از خانه و کاشانه می گريزد و پُشت برادران و پدر از اين «بی آبرويی» خم برداشته و در مقابل سروهمسر سرافکنده اشان ميسازد. «بيگ محمد» برادر قهرمان داستان تاب اين سرافکندگی نياورده و در پس خواهر و شويش و به قصد بازگرداندن «آبروی رفته» روان می شود. پيش از اين عزيمت، گُل محمد، برادر بزرگتر، که در برابر عملی انجام شده هيچ چاره ای جز قبول نمی بيند و تلاش می کند برادر جوانتر را از خشم و خروش و «بی آبرويی» بيشتر در برابر در و همسايه باز دارد، می گويد:
«ـ خروش مکن ، آرام بگير، نبايد بگذاريم کسی بفهمد، ناچاريم وانمود کنيم شرعی و خدايی بوده، دختر را به دلخواه خودمان داده ايم به شوی.
بيگ محمد خيره به برادر گفت:
ـ کلاه سر کی ميخواهيم بگذاريم برادر؟ سر خودمان؟! دختر به کی داده ايم به شوی؟! به يک پاپتی؟ بی باشلق؟ بی شرنگ و بی وعده خواهی؟ کی از ما قبول می کند؟ کُردها را خر مي شماری؟
گل محمد، در برابر برادر پيرانه بر زمين نشست و پخته گفت:
ـ چاره چيست؟ دُهل و سُرنا خبر کنيم و همه جا جار بزنيم که خواهرمان را دزديده اند؟!
ـ اگر سُرنا نزنيم خيال می کنی سری خبر نمی شود؟
ـ می شوند. می شوند، تو می گويی چکار کنيم؟»
و آنگاه بيگ محمد بسوی اسب شتافته، گل محمد و زيور برای ممانعت بدنبال او کشانده می شوند. بيگ محمد در آخرين سخنان شتابزده اش در برابر پرسش برادر که می پرسد:
« ـ او که رد از خود بجا نگذاشته کجا می روی تو حالا؟ زن شرعی و قانونيش هم هست چه می توانی به اش بگويی؟ ها؟ چی؟»
پاسخ می گويد:
«ـ رد؟ زن شرعی؟ تو ديگر چرا مثل پيرمردها حرف مي زنی برادر؟ می خواهی که داغ اين درد به دلمان بماند؟ يله ده سر اسب را!»
پس از آن به روايت راوی، بيگ محمد در قلعه چمن و در خانه ی ماه درويش در رو در رويی با خواهر و شويش، آنچنان «درس عبرتی» در برابر اين «گستاخی» می دهد که تا از رُعب آن ديگر زنان قبيله و خانواده بی نصيب نمانند. و «مارال» که ظاهراً بايد زن افراشته قامت قبيله باشد، پی می برد که بلندای راست قامتی اش را تنها خان های قبيله اند که تعيين می کنند. بيگ محمد با کارد انتقام «گيله ی چپ گيسوی» خواهر و «خشتک تنبان» ماه درويش را در انظار ديگران که از وحشت «زبانه ی کارد» که بيگ محمد به رُخشان می کشيد تا به وساطت پيش نيايند، بريد و به ارمغان پيش پدر نهاد تا «پيرمرد» عمر دوباره يابد، پشتش راست شود و در برابر ديگران سرافراز گردد.
در اين روايت امّا راوی ـ نويسنده ی ـ ما بی توجه و بدون هرگونه دلمشغولی در پايمالی حق و اختيار فرد، در پی خرده گيری که نيست هيچ، حتی تصويرگر بی طرف واقعه هم نمی ماند، بلکه خود از اينهمه «غيرت» و «دلاوری» بوجد آمده و به بلبلِ آوازه خوان ايل و قبيله تبديل و با «غرور» و «سرافرازی» مديحه سرای ارزشها و روابط عشيره ای شده و در «مدح» «کار کارستان» بيگ محمد می خواند:
«کيست آنکه قامت از غرور و پيروزی راست نگاه ندارد؟ تماشايی بود، دور شدن بيگ محمد.» و در راه «سوزن ده» بيگ محمد «سرباخود می برد» ـ غرور و جسارت درهم شکسته شيرو و خفيف و خوار شدن ماه درويش را ـ «مستانه می تاخت. سرخوش کاری که از پيش برده بود. يک تنه به قلعه چمن يورش برده، شکار خود به چنگ آورده» ـ گيسوی چپ خواهر و خشتک تنبان شويش را ـ «و داغنشان خود بر رانش کوفته بود و حال به سلامت بازمی گشت. کاری کارستان.» راوی در اينجاست که همراه بيگ محمد و همه ی مردان قبيله از اين «داغ ننگ» دوباره سر بر می افرازد و آرامش و رضايت خاطر خواننده ی خو گرفته به بی عدالتی های بغايت آشنا و بديهی را به وی باز می گرداند.

و امّا روايت دوم، داستان رضوان است در قطار خرمشهر ـ تهران، از زبان مهشيد اميرشاهی و از نگاه او. حکايت زنی با فرزند و داماد و در همسايه و فاميل و پروين خانم و ساير حاضران در کوپه ی قطار که حاضر نيست ذره ای از حق و اختيار خود را با هيچکس تقسيم کند. و سقف پرواز اميال و خواستهايش را می خواهد تنها و تنها خود تعيين نمايد. حکايت زنی که همبستريش با پسر جوانی در همان قطار هر چه که باشد، حاصل انتخاب، به اختيار و استقلال رأی اوست، پس حق اوست. راوی داستان رضوان ـ مهشيد اميرشاهی ـ بدون آنکه «در بند احساس خوانندگان و همگنانش» يا ملتی با باورهای هزارساله باشد، از آنجا که بسی پای بند حق و اختيار انسان است، در برابر اين انتخاب قهرمان داستان سرفرود می آورد و در سير خود در صحنه و در رؤياهای رضوان که ديگر می رفت بسترش را با پسر جوان تقسيم کند و در قبول و تسليم گام بگام در برابر تمنای درونش با او در هم آميزد، ابتدا پرده ی خيالات و نگرانيهای رضوان را بالا زده و آنها را اينچنين تصوير می کند:
«پسر... دستش به بازوی رضوان خورد و يک آن همان جا ماند. رضوان توی صورت پسر نگاه کرد. اول فکر کرد پسرش است و بعد به نظرش آمد که شوهردخترش است ـ لبهايش مادرانه خنديد. وقتی خطوط صورت پسر را روشن تر ديد، او را شناخت و چشمهايش نگران توی صورت پسر ماند... شکلها و صورتهايی توی ذهنش به سرعت حرکت می کرد: صورت دخترش و صورت پسرش و دامادش، همسايه هايش، قوم و خويشهايش، پروين، محمود، صورت پسر، صورت جوان پسر... پسر سرش را بلند کرد و صورت رضوان را توی هر دو دست گرفت. رضوان باز با نگرانی سرش را به طرف تخت پروين خانم برگرداند، و پسر با فشار شستهايش صورت رضوان را به طرف صورت خودش برگرداند... رضوان فکر کرد:» و روای داستان در اينجا زبان فکر رضوان شده و می پرسد: «يعنی می فهمند؟» و پس، از زبان همين فکر به او دل می دهد که: «تاره بفهمند! بفهمند! بفهمند!»
آه که «چه گستاخ» و جسور است اين نگاه! گويی پُشت به همه ی باورها و عادتها کرده است و سرستيز با همه دارد و سپر بلای آنان شده است که سر استقامت و پايداری برای حق خود، انتخاب خود و اختيار خود دارند! گويی انسان را در قالب «فرد» می بيند اين نويسنده!

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما