جلال متينی
چند کلمه در باره ی خانم مهشيداميرشاهی
در باره ی خانم اميرشاهی نويسنده و منتقد معاصر، در زمينه های مختلف می توان سخن گفت. او نويسنده ای ست توانا و مسلط برزبان و ادب کهن فارسی، و در عين حال با اطلاعاتی عميق از ادب اروپائی، بی هرگونه تظاهری. او نويسنده و منتقدی ست صريح که آراء خود را در هر باب اظهار می دارد بی آنکه در کار نويسندگی و انتقاد، به مانند بسياری، در پی يارگيری و دوست يابی باشد. و به همين سبب است که عده ای نيز وی را سخت دشمن می دارند. وی با آن که نويسنده ای «سياسی» نيست، ولی بهتر از سياست پيشگان و مدعيان تخصص در علم سياست راه را از چاه تشخيص می دهد و به دام تبليغات سياسی و پيروی کورکورانه از اکثريت ـ اعم از عوام بيسواد، يا درس خواندگان عوام ـ نمی افتد. در سالهايی که درس خواندگان ما در سراسرِ جهان در تب «انقلاب» می سوختند، و دشمنی با شاه، و ارادت بی چون و چرا به «امام» خمينی ـ که او را نمی شناختند ـ و اسلام عزيز ـ که از آن نيز چيزی نمی دانستند ـ همه گيرشده بود، او هوشيارانه همرنگ جماعت نشد. زيرا با آشنائی با تاريخ ايران و جهان می دانست که بهترين حکومتهای دينی از بدترين و ستمکارترين و فاسدترين حکومتهای غير دينی، بدتر است. خانم اميرشاهی در اين زمينه، برخلاف بسياری از درس خواندگان مدعی، فريب سخنان رنگين و دلاويز خمينی را در پاريس نخورد زيرا به يادداشت که وی حدود پانزده سال پيش از آن که گذارش به پاريس بيفتد و بعد به قدرت برسد، آراء خود را به روشنی در باره ی حکومتی که روزی ممکن است رياستش را برعهده بگيرد، در کتاب «ولايت فقيه» نوشته بود. به علاوه خانم اميرشاهی از ياد نبرده بود که اقای خمينی، از زمانی نامش بر سر زبانها افتاد که با دو برنامه ی مترقی دولت ايران به مخالفت برخاست، يکی دادن حق رأی به زنان در انتخابات انجمنهای ايالتی و ولايتی ـ در زمان رئيس الوزرايی اميراسدالله علم ـ و ديگری تقسيم املاک. خمينی نظريات خود را در مخالفت با اعطای حق رأی به زنان به صراحت و تندی تمام در دوران قدرت آريامهری برزبان آورده بود. حال اگر درس خواندگان ما گرفتار بيماری فراموشی بودند و يا به طور کلی حافظه ی تاريخی آنها ضعيف بوده است، ايرادی برمهشيداميرشاهی نمی توان گرفت. مگر نه آن است که علم با صدور تصويب نامه ای به زنان اجازه داد در انتخابات انجمنهای ايالتی و ولايتی شرکت کنند و فقط رأی بدهند. نه اين که حق انتخاب شدن داشته باشند(پيش از اعلام تساوی زنان و مردان)، اما خمينی به «زبان مؤدبانه ی آخوندی» خود از اين کار با لفظ «فحشاء» ياد کرد. همان طوری که وقتی به قدرت رسيد نيز بارها و بارها اين لفظ را به کار برد. او در عکس العمل نسبت به تصويبنامه ی دولت در باره ی اعطای حق رأی به زنان گفت:
« ما با ترقی زنها مخالف نيستيم، ما با اين فحشاء مخالفيم، با اين کارهای غلط مخالفيم. مگر مردها در اين مملکت آزادی دارند که زنها داشته باشند؟! مگر آزاد زن و آزاد مرد با لفظ درست می شود؟!»
و در جواب استفتاء «بازرگانان و اصناف شهرستان مذهبی قم» در مورد همين انتخابات انجمنهای ايالتی و ولايتی نوشت:
« ...لکن بايد به آقای نخست وزير بگويم هيچ مجلسی و هيچ مقامی نمی تواند برخلاف شرع اسلام و مذهب جعفری تصويبی کند يا قانونی بگذراند. رجوع نمائيد به اصل دوم متمم قانون اساسی. بحمدالله ملت مسلمان و علماء اسلام زنده و پاينده هستند و هر دست خيانتکاری که به اساس اسلام و نواميس مسلمين دراز شود قطع می کنند. والله غالب علی امره. روح الله الموسوی الخمينی».
او تنها نبود. اولين سازمان سياسی که به آيت الله خمينی در اينکار پاسخ مثبت داد «نهضت آزادی ايران» بود به رياست مهندس مهدی بازرگان که مداخله ی زنان را در امور اجتماعيه چون مستلزم امور محرّمه و توالی فاسده ی کثيره است ممنوع اعلام کرد:
«...اگر گمان کنيد با تصويب نامه ی غلط و مخالف قانون اساسی می شود پايه های قانون اساسی را که ضامن مليت و استقلال مملکت است سست کرد و راه را برای دشمنان خائن اسلام و ايران بازکرد بسيار در خطا هستيد... دولت موظف است در تمام مصوبات خود اصول مسلّمه ی اسلام و قانون اساسی را رعايت کند...»، و سرانجام «مداخله ی زنان در امور اجتماعيه چون مستلزم امور محرّمه و توالی فاسده ی کثيره است ممنوع و بايد جلوگيری گردد...».
در ضمن به ياد داشته باشيم که تقريباً همه ی درس خواندگان ما که پيش از انقلاب اسلامی گرايشهای تند مذهبی پيدا کرده بودند، شاگردان مکتب مهندس مهدی بازرگان بودند. دولت ايران مهدی بازرگان را برای تحصيلات عاليه به فرنگ فرستاد تا با کوله باری از دانش جديد برای خدمت به هموطنان به ايران بازگردد. ولی او پس از بازگشت به ايران، مرّوج «اسلام فکلی» شد، و در تمام عمر سنگ اسلام را برسينه زد. و چون خمينی او را به نخست وزيری منصوب کرد، از «انقلاب عزيز اسلامی» سخن گفت و جز آن.
در همان زمان که مهندس بازرگان به مانند خمينی به مخالفت با اعطاء حق رأی به زنان برخاست، يکی از دست پروردگان مکتب مهندس بازرگان، يعنی مسعود رجوی رئيس سازمان مجاهدين خلق نيز خود را وارد اين مبارزه کرد و به شاه و دولت اتمام حجت کرد:
«شاه و ايادی شاه بدانند مردم مسلمان ايران نمرده اند که برخلاف عقايد دينی آنان اين گونه علنی اقدام شود. از انفجاراتی که در برخی ممالک منجر به تغيير رژيم شده بترسيد، از ممالک همسايه عبرت گيريد. پيش از آن که حادثه ی بدی رخ دهد، تصويب نامه ی اخير و مانند آن را نقض کنيد . گروه مجاهدين». 1
خانم اميرشاهی با حافظه ی قوی خود، برخلاف درس خواندگان «بيسواد» ما، سخنان خمينی را در پاريس «رياکاری آخوندی» تشخيص داد، ريايی که قرنها در ادب فارسی مورد نکوهش خردمندان بوده است.
چند صباحی از حکومت ولايت فقيه «امام» خمينی بيشتر نگذشته بود که گروهی از درس خواندگان ما ، يکی يکی از خمينی روی برتافتند و گفتند: انقلاب از راه خود منحرف شده است. کسانی که خود برای برپائی حکومت اسلامی خمينی سينه ها زده بودند، اينک با عنوان کردن منحرف شدن انقلاب، می خواستند خود را تبرئه کنند و بگويند همکاری و همگامی ما با انقلاب در زمانی بوده است که انقلاب از راه خود منحرف نشده بود. ولی خانم اميرشاهی به اصطلاح مچشان را گرفت و به صراحت «برمنحرف بودن اين انقلاب و نه منحرف شدنش پای فشرد» وگفت: انقلاب اسلامی واروی انقلاب مشروطيت است. خانم اميرشاهی حتی پس از پيوستن به دکتر شاپور بختيار در پاريس، برخی از اطرافيان وی را که به عللی ـ به جز نجات وطن ـ به دور او جمع شده بودند در يکی از کتابهای خود با طنز شيرينی به باد انتقاد گرفت. از ياد نبريم که او اهل تعارف و مجامله نيست.
+++
آثار خانم اميرشاهی به زبان فارسی و فرانسه و انگليسی متعدد است که در باره ی هر يک از آنها نقدهايی نيز نوشته شده است. با آن که بيشتر آنها را خوانده ام، ولی آخرين کتاب او را به نام «هزار بيشه» 2 که مشتمل بر مجموعه ای از مقالات، سخنرانيها، نقدها، و مصاحبه های اوست بشتر می پسندم، از اين نظر که مطالب کتاب متنوع است . در اين کتاب چهارصد و پنجاه صفحه ای، به نظر بنده، خانم اميرشاهی را بهتر می توان شناخت.
مطلب کوتاهی را که پيش از اين در باره ی «هزار بيشه» در مجله ی «ايران شناسی» نوشته ام در اين جا نقل می کنم در درجه اول بدين سبب که خانم اميرشاهی در يکی از بخشهای کتاب از خود سخن گفته است، و به نظربنده چه کسی بهتر از
خود او می تواند در باره ی مهشيداميرشاهی سخن بگويد.
«خانم اميرشاهی در آوريل 1988 در دانشگاه پنسيلوانيا پيش از آن که بر طبق برنامه به خواندن سه داستان خود بپردازد، به اختصار از طبيعت خود و کارهايش سخن گفته و اين قسمت را با شعری از مظاهر مصفا آغاز کرده است که چند بيت آن را در اين جا نقل می کنم:
شخصی زشهرِ هرگزم و از ديار هيچ
سرگرم شغل هرگز و مشغول کارِ هيچ
در کام حرف بوک و به لب قصه ی مگر
برجبهه نقش کاش و به چهره نگار هيچ
تا: کس خواستارِ هرگز، هرگز شنيده ايد؟
يا هيچ ديده ايد کسی دوستدار هيچ
آن هيچ کس که هرگز نشنيده ای منم
هم دوستار هرگز و هم خواستار هيچ
و آن گاه می افزايد که «درپسِ اين کلمات به ظاهر بی ادعا، سرکشی و غروری نهفته و خفته است که فقط من به ابعادش آگاهم و بسياری از اوقات از نتايجش بيمناک». و سپس می گويد «يکی از جلوه های همين غرور سرکش سبب شد که من چندين و چند سال قلم برکاغذ نگذارم . در سالهايی که نويسندگی جنجال و شهرت داشت ولی الزاماً هنر و خلاقيت نمی طلبيد؛ در دورانی که شعارِ کم بار بيش از کلام پرمعنا خريدار داشت، در زمانی که مدعيان نويسندگی بازار سهل پسندی را گرم نگه می داشتند و با تکرار آنچه عوام می گفتند به تعداد مريدان می افزودند . من هرگز سرِ آن نداشته ام که مراد و مرشد باشم. هرگز دنباله روی خواستِ عوام نبوده ام. هرگز خواننده ام را نادانتر از خودم تصور نکرده ام. اينها همه از جلوه های غرور است، غروری که مانع از اين می شود که من به دام مُد روز بودن بيفتم و وسوسه شوم کاری عرضه کنم، که به مذاق آسان پسندان خوش آيد...». وی از شيوه ی نويسندگی خود اين چنين ياد می کند: «برای هرکلمه شرف قائلم و برای حفظ اين شرف آن را نا به جا به کار نمی برم». در توصيف شخصيتها به ايجاز معتقدم، «زبان هرداستان را می گردم و فراخور موضوع داستان پيدا می کنم». ديگر آن که «ارزش داستان را در داشتن جوهر هنری می دانم نه در پيامها و نمادهايی که آشکار و پنهان در متن جا گرفته است و فقط در صورتی دادن پيام و نمودن نماد را جايز می شمرم که افزوده شدنشان به داستان به بهای کم شدن آن جوهر هنری نباشد ـ و در اين مورد کمترين تخفيفی نمی دهم حتی به دوستان!» (ص 19 ـ 22).
وی در باره ی شيوه ی نويسندگی خود در مصاحبه با روزنامه ی «کيهان»، چاپ لندن به مناسبت انتشار کتابش، «درسفر»، نيز اشاراتی مهم دارد:
«...ابزار اوليه ی نوشتن دانستن و تسلط بر زبان است. برای من زبان عمده ترين وسيله ی کار است. گاه آن قدر برای ساده نوشتن زحمت می کشم که خواننده تصور می کند آسان ساده نوشته ام ولی ساده نويسی چه دردسری دارد!».
«ازنظر فارسی نويسی، خودم را شاگرد مکتب سعدی و قائم مقام فراهانی می دانم. يعنی شاگرد استادان بيهمتای ساده نويسی...». و در پاسخ به اين پرسش که «هرکتابتان از کتاب ديگر زبانی صيقل خورده تر دارد»، می گويد: «...طبيعی ست که زبان هرکتاب از قبلی هم صيقل خورده تر باشد، هرکس چون من به موسيقی کلام و زبان بسته باشد به دنبال يافتن ضرب و آهنگ موزون تر و ليطف تر می رود»(ص 278).
«من داستانهايم را به فارسی می نويسم، می توانستم به زبانهای ديگر بنويسم، ولی زبان فارسی مرا به فرهنگ آن سرزمين وصل می کند. بندِنافی که از آن فرهنگ به من غذا می رساند زبان فارسی ست. زبان فارسی در تاريخ ايران نقش عمده ای بازی کرده و مارا از بسياری خطرات نجات داده است. باز به عنوان نويسنده من وظيفه ی خود می دانم که تا آخرين روزی که نفس می کشم داستانهايم را به زبان فارسی بنويسم. کار تحقيقی به زبانهای ديگر زياد کرده ام و می کنم، ولی داستانهای من چون از بطنِ فرهنگی که با آن بزرگ شده ام برمی خيزد، فقط در قالب کلمات فارسی می گنجد»(ص 281 ـ282).
گردآورنده ی کتاب، آقای رامين کامران، نيز در مقاله ای با عنوان «شنای ماهی آزاد» نوشته و توضيح داده است که «ماهی آزاد از اين رو «آزاد» خوانده می شود که برخلاف جهت آب شنا می کند»، می نويسد «مهشيداميرشاهی، گرچه نوجوانی را در ايران و دوران تحصيلات را در انگلستان گذرانيده است و از اين دو فرهنگ گزيده ترينها را توشه برداشته، ولی به گمان من، يگانگی و سرافرازيش با جهان فرهنگی و روشنفکرانه ی فرانسوی قرابت دارد. جهانی که از بابت چهره های برجسته ی اديب روشنفکر بسيار غنی ست». وی از بين آن بزرگان، مهشيداميرشاهی را به آندره ژيد مانند می کند«اول به اين دليل که برای ژيد هميشه ادبيات در مقامی بالاتر از فعاليت روشنفکری قرار دارد و همّ و غم اصلی او صرف آفرينش آثاری شده که قاطعاً جزو کلاسيکهای مدرن ادبيات فرانسه و جهان است. ديگر از اين جهت که اعتبار روشنفکری ژيد زائده ی هنر نويسندگی او نيست، بل قابليتی ست که بر آن علاوه شده است. آخر اين که ژيد هيچ گاه در مواقع حساس تاريخی در پشت هنر پنهان نشده است و با شهامت و تيزبينی بسيار پا به ميدان مبارزه نهاده و مواضعی گاه بسيار مردم ناپسند اتخاذ کرده که گذشت زمان بر درستی آنها صحه گذاشته است: چه در قضيه ی دريفوس، چه در مقابل کمونيسم، و چه به هنگام اشغال فرانسه»(ص 7 ـ8).
مهشيد اميرشاهی نيز نشان داده است که از غوغای عوام و روشنفکران عوام و اسلامگرايان پروايی به خود راه نداده است چه هنگامی که در اواخر رژيم پادشاهی به دفاع از شاپور بختيار نخست وزير برخاست و مقاله ای در «آيندگان» نوشت و چه هنگامی که به دفاع از سلمان رشدی در برابر فتوای خمينی قد علم کرد. در دوران تبعيد اختياری در اروپا نيز در برابر کسانی که می گفتند انقلاب از راه خود منحرف شده است به صراحت «برمنحرف بودن اين انقلاب و نه منحرف شدنش پای فشرد» و می گفت انقلاب اسلامی واروی انقلاب مشروطيت است. در پيوستن به نهضت مقاومت بختيار در پاريس که «در قالبی جمعی اعلام گشت» البته دچار محدوديتهايی شد، از سوی ديگر «وی حتی هرگز نخواسته است از زن بودن خود برای جا باز کردن در گروههای فمينيستی، که آن هم به نوبه ی خود کاری بسيار معمول است، بهره برداری کند... چون کوچکترين تمايلی به زنانه ـ مردانه کردن جامعه، ادب يا سياست ندارد»(ص 12 ـ 14).
خلاصه آنکه در معرفی وی بايد گفت مهشيداميرشاهی، مهشيداميرشاهی ست، همين. بانويی شجاع و در مواردی سرکش و استوار با قلمی توانا و طنزی ظريف و گزنده، مسلط برزبان و ادب فارسی و انگليسی و فرانسوی. آثارش را بايد خواند و آشکارا دريافت که با بسياری از نويسندگان روزگار ما تفاوتهای بيّن و آشکار دارد.»
زيرنويس
1 ـ به نقل از کتاب «بررسی و تحليلی از نهضت امام خمينی در ايران»، نام مؤلف، سال و محل چاپ ندارد. ظاهراً در سال 1358 يا 1359 چاپ شده است و ترتيب صفحات 145، 149، 155، 158، 177، 178
2 ـ هزاربيشه، مجموعه ای ست از مقالات، سخنرانيها و نقدها و مصاحبه های خانم مهشيداميرشاهی، گردآورنده: رامين کامران، نشرباران، سوئد، 1379، صفحات464 (فارسی300 + انگليسی و فرانسه 164)،
کتاب دارای سه بخش مستقل است: فارسی، انگليسی و فرانسه. هربخش شامل گزيده هايی ست از نقدها و مقالات و سخنرانيها و مصاحبه های مهشيداميرشاهی، و چون انتشار تمام آثار وی در يک مجلد ميسر نيست، اين کتاب را به عنوان مشتی از خروار بايد تلقی کرد.
فهرست قسمت فارسی: مقدمه ی گردآوردنده (ص7)؛ معرفی به قلم خانم مهشيداميرشاهی؛ مقاله ها: انقلابزدگی عمومی؛ يکی مُرد و يکی مُردار شد؛ کرمهای بی آزار؛ وطن پرستی يا تظاهر به وطن پرستی؛ چرند و پرند (درچهارقسمت). سخنرانيها: سالگرد 16 آذر؛ مشروطيت و ملايان؛ زن از ديد داستان نويسان معاصر؛ ماهيت جمهوری اسلامی و توهمات رايج؛ «نخبگان» انقلاب/ تحليلی از «در حضر». نقد: پيام به ملت آلمان يا خطاب به ملت ايران؛ خودکامگان و تاريخ؛ در باره ی «کليدر»؛ هاراکيری با تيغ ژيلت؛ سه همسر توده ای . مصاحبه ها: سالروز درگذشت شاپور بختيار؛ رهايی زن ايرانی: سرآغاز سقوط رژيم اسلامی؛ پنجمين سالمرگ خمينی و ماجرای 15 خرداد؛ در غربت و در باره ی غربت؛ طنز تلخ تبعيد؛ نظری به کارنامه ی جمهوری اسلامی / آزادی بيان و قلم؛ به مناسبت انتشار دده قدم خير/ صله و صدقه در جمهوری اسلامی.
|