يار دبيرستانی
نوشته ی مهين رفيعی (پاکتچی)
از نيوجرسی آمريکا
در دبيرستان نوربخش (رضاشاه کبير) همه، از دبير و دانش آموز، بزرگ و کوچک، همکلاس و غيرهمکلاس، مهشيد را از دور يا نزديک می شناختند، زيرا او برجسته ترين دانش آموز دبيرستان بود و برای همه ی ما واژه ی «شاگرد اول» مترادف بود با نام مهشيد اميرشاهی .
معمولاً شاگردان خوب و درس خوان در يکی از رشته ها از خود استعداد نشان می دهند ولی آنچه مهشيد را از ديگر شاگردان خوب و درس خوان متمايز می کرد اين بود که او در تمام رشته های درسی اعم از طبيعی و رياضی و ادبی می درخشيد. برای پرسشهای معلمين هميشه پاسخهائی آماده داشت و به جملگی سئوالها با حضور ذهن و زبانی روشن جواب می داد ـ و غالباً جوابها توأم بود با شوخ طبعی و بذله گوئی که از ديگر صفات آشکارش بود. برای من هرگز پيش نيامده است که به دوران خوش و زيبای دبيرستان فکر کنم و بلافاصله شخصيت محبوب و دوست داشتی مهشيد در نظرم مجسم نشود.
دبيرستان نوربخش در زمان تحصيل ما آموزشگاهی پرجوش و خروش بود. در واقع مرکز فعاليتهای سياسی و ورزشی و فرهنگی دانشجوئی به شمار ميآمد. احتمالاً وجود «تالارفرهنگ» هم، که همجوار بنای اصلی دبيرستان بود، در تشديد و جاندارتر شدن اين فعاليتها نقش داشت. چپيها، راستيها، مصدقيها... همه آن روزها پر تحرک بودند. مهشيد به صحبت همه ی اين گروهها با حوصله و مدارا گوش می کرد، در ميان همه ی اين دسته ها دوستان نزديک داشت. هميشه در پی يافتن جنبه های مثبت ديگران بود يا در فکر کشاندن ذهن دانش آموزان به سمت و جهتی بارور و پويا. بسيار خودار و با احساس بود و در همان سن و سال کم برخورداريش از شخصيتی استثنائی بارز به نظر می رسيد.
من دو سال لذت همکلاس بودن با او را درک کردم و در آن سالها يکبار به ضيافتی که به مناسبت سالروز تولدش در خانه شان ترتيب داده شده بود دعوت شدم و در آنجا فهميدم چه اندازه دوست و رفيق دارد و تا چه حد خود رفيق دوست است. ( مهشيد دو خواهر هم داشت و دختر ميانی خانواده بود و هر سه با پدرشان زندگی می کردند.)
پس از آنکه او برای ادامه ی تحصيل به انگلستان رفت و من دبيرستان را در رشته ی رياضی به پايان بردم و به دانشکده ی هنرهای زيبا رفتم ديگر او را تا امروز نديده ام. اما سالها بعد از آخرين ديدارم با او ـ در آمريکا ـ دوباره از طريق آثارش کشفش کردم. در گذشته بی ترديد مهشيد برايم يک همشاگردی ايده آل بود و با خواندن کتابهايش نويسنده ای را يافتم خلاق و پر از استعداد با آن نثر شيرين و شيوا....
هميشه به نظرم ميرسد که از ميان نوشته های اين دوست قديم و نويسنده ی زبردست، کتابهای «درحضر» و «درسفر» زبان حال و بيان سرنوشت من است و هر گاه بخواهم به دوستی هديه ای بدهم از اين دو اثر بهتر و گرانبهاتر پيدا نمی کنم.
چقدر آرزو دارم تصويری از مهشيد داشته باشم تا آن را در کنار عکس فروغ بر ديوار خانه ام بيآويزم.
|