Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

پس از خواندن دوکتاب: درحضرِ 1 حسرت و درسفر 2 نفرت

دکتر صدرالدین الهی
 


اشاره
وقتی دوستان تلاش موضوع ويژه نامه ی مهشيداميرشاهی را با من در ميان نهادند و خواستار مقاله ای شدند، آرزوی قلبی ام اين بود که جلد چهارم «مادران و دختران» را در دست داشتم و سر فرصت چيزی می نوشتم در باره ی اثری که در «رمان پيوسته» در زبان فارسی مبدأ قابل ذکر داستان نويسی است و نويسنده آن به تشخيص ناچيز اين بنده بزرگترين نويسنده صاحب سبک و زبان است در ادبيات معاصر ايران ـ و اينها اصلاً شائبه تملق و تعريف ندارد ـ و اين حرفی است که می گويم و می آيمش از عهده برون.
در حسرت جلد چهارم مادران و دختران چاره ای جز اين نديدم که نقدی را که بد دو کتاب بزرگ او «درحضر» و «درسفر» نوشته بودم و در فصلنامه ی ايران شناسی * بچاپ رسيده بود تقديم دوستان کنم. با درودی و سلامی و احترامی چون هميشه به مهشيداميرشاهی و ستايش دلاوريها، همت بلند و پايداريهای او.
پس از خواندن دوکتاب:

درحضرِ 1 حسرت
و
درسفر 2 نفرت

بدون ترديد بايد به اين حکم گردن نهاد که نگارش و انتشار دو کتاب درحضر و درسفر توسط خانم مهشيد اميرشاهی در بيرون از ايران يکی از قابل اعتنا ترين اتفاقات ادبی نثر معاصر فارسی در ايام مهاجرت ايرانيان پس از انقلاب اسلامی بوده است.
داشتن اين هر دو کتاب در کتابخانه ی شخصی هر ايرانی مهاجر ـ و اگر ممکن باشد هر ايرانی ساکن ايران ـ يک ضرورت است از دو جهت: اول آن که اين دو کتاب چنان که خواهد آمد تصويری ست از آنچه برما رفته است با همه ی نيک و بدش و با همه ی حسرت و نفرت نويسنده نسبت به اين رويداد تاريخی و دوم آن که کتابها را از جهت زبان فارسی سالم آن می توان خواند، از آن ياد گرفت و حتی به نوجوانان فارسی نوشتن را ياد داد و به اين طريق آنان را از درافتادن در گرداب يک زبان عليل و بيمارگونه که لباس سياسی و گاه به ظاهر علمی هم به تن دارد مانع شد.
حقيقت آن است که کتابهای خانم اميرشاهی مورد بررسی کافی آنچنان که شايسته ی آن است قرار نگرفته ويا لااقل نويسنده ی اين سطور به جز اشارات تقريظ آميزی که در مقدمه ی دو کتاب از چهره های سرشناس کتابخوان ديده و يک نقد از خانم حورا ياوری در شماره ی اول سال هفتم ايران نامه در باره ی درحضر، و نيز يک نقد مقايسه ای از هم ايشان در دفتر ششم مجله ی کنکاش به تاريخ بهار 1369 (1987)، و چند اشاره ی روزنامه ای به اين دو کتاب چيز ديگری تا کنون نديده و نخوانده ام. منظور من آن است که اين دو کتاب با نوعی «توطئه سکوت» که شايد علت آن هم چندان پنهان نباشد مواجه شده است و جامعه ی به مهاجرت آمده ی ايرانی اين دو اثر مؤثر سالهای دوری از وطن را نشناخته است. هر چند به چاپ سوم رسيدن کتاب درحضر نشانه ی توجهی ست که به اين کار شده، اما تيراژ کتاب در قياس با جامعه ی باسواد مهاجر مؤيد اشاره ای ست که بر ناشناس ماندن کتاب داشتم.
کتابهای خانم اميرشاهی از چند وجه در خور تأمل و گفتگوست. من کتاب درحضر را در همان چاپ اول به دقت خواندم و سپس با اشتياق منتظر درسفر شدم که وعده ی آن در همان زمان (سال 1987) داده شده بود، و شير شدن اين خون هفت سالی به طول انجاميد (1995). پس از انتشار درسفر بارديگر هر دو کتاب را نه يک، نه دو، بلکه چهار بار خواندم. برسطور متفاوتش تأمل کردم. زير آنها خط کشيدم و آن گاه ديدم که چيزی در باره ی اين دو کتاب نوشتن برايم در حکم دينی ست که به نويسنده ی کتاب، انديشه های او، زبان وی و تأثيرش در امروز و فردا دارم و اين سطور که در پی می آيد، در حقيقت ادای همان دين است.
روش من در تحليل اين دو کتاب نخست جدا کردن اين هر دو از جهت شيوه ی تحليل و نگرش نويسنده و حتی زبان او در دو کتاب بوده است و آن گاه کوشيده ام که اين دو برداشت را در يک نتيجه گيری کلی به هم نزديک کنم. به اين جهت در هنگام نقل عين عبارات در مورد هر کتاب فقط به ذکر صفحه قناعت کرده ام و در نتيجه گيری مقايسه ای نام کتاب و صفحه ی مربوط را با هم آورده ام.


1 ـ درحضر حسرت

خانم اميرشاهی در همان جملات اوّل پيشگفتار کتاب درحضر حساب خود را با انقلاب روشن کرده است. از نظر او «انقلاب جز خفقان ره آوردی ندارد. ميليونها تجربه اش کرده اند» (پيشگفتار، ص1). و از همان دم اوّل سرفرازانه خود را در صف ضد انقلاب اسلامی قرار می دهد. و چون هنوز به يقين نرسيده است با نحوه ای شک برخاسته از يقين ـ و نه شک فلسفی عاقبت انديشان ـ از خود می پرسد: «همه چون من در حيرتند؟ چون من سرگردان؟ چون من بيمار؟ همه در جدالند؟ در پرس و جو؟ در تکاپو؟ يا فقط منم که شبم در بيداری می گذرد و روزم در کابوس؟ منم تنها که در ديارم غريبم و در ميان ياران غير؟ تنها زنديق منم در مجلس زاهدان؟ تنها اسير در جمع آزادان؟ تنها ايرانی در جمع مسلمانان؟ مخالف انقلاب يعنی انقلاب زدگان، تنها منم؟» (پيشگفتار، ص2). و صدای او صدای تنهائی همه ی آنهائی ست که در طول قرنها در ميان جمع بوده اند و دل در جای ديگر داشته اند و سردادن صدای ناسازگاریِ خويش را برهم آوائی با جمع از خويش بيخبر ترجيح داده اند. مهشيداميرشاهی در همان پيشگفتار از بيگانگيهای خويش با وطنی که دارد در شب انقلاب قدم می نهد سخن می گويد: «گاه با دنيا قهرم، گاه در جنگ، گاه تحمل خود را ندارم، گاه تاب ديگران را، گاه در جمع احساس تنهائی می کنم گاه در خلوت تصور ازدحام» (پيشگفتار، ص2).
در کتاب درحضر که بر خلاف درسفر فصولش عنوانی ندارد ما حرکت «خوابرو»ی (Sommuambule) هوشياری را می بينيم بر تيغه ی ديواری بلند که در پائين آن پرتگاه انقلاب دهان گشوده و به خنده ای جانشکار و فريبنده هر رهروی را به خود می خواند. همچنان که آن زاغ در شعر دکتر پرويز ناتل خانلری عقاب بلند آسمانها را بر سفره ی چرکين خويش.
درحضر را يک عکاس می تواند عکسهائی با دقيق ترين عدسيهای «زاويه فراخ» Wide Angle بخواند، يک نقاش می تواند آنها را تابلوهای زنده و جاندار از درون و بيرون آدمها بنامد. يک شاعر پاره ای از اين تصاوير را شعری می بيند با تعريف نظامی عروضی در آسمان عليين و يک روزنامه نگار بی شک بايد به آن زنده ترين گزارش ازيک حادثه مهم تاريخی نام بدهد هرچند خانم نويسنده خود ار اين توجيه
من در مجلسی سخت برآشفت.
درحضر حکايتی کاملاً به هم پيوسته و با صورت از وقوع انقلاب است با قهرمانانی که حتی اگر نام کوچک آنها در آن آمده يا نامی به استعاره برايشان برگزيده شده سراسر مسير را با نظم منطقی داستانی که سر به گزارش دارد طی می کنند. هنگام خواندن آن من بيش از هر اثر ديگر، نود و سه ويکتور هوگو را پيش نظر داشتم.
جوهر درحضر حسرت است و اين حسرت در فروريختن، در مرگ، در اعدام، در آتش سوزيها هميشه زبانه می کشد. اين حسرت از همان جمله ی اول کتاب به بيرون می تراود: «من اين مردم را نمی شناسم مردمی که در چشمهايشان به جای حيای آشنا بيشرمی بيگانه جا دارد. زبانشان را نمی فهم، زبانی که در عوض سخن شيرين بار تلخ شعار گرفته است» (پيشگفتار، ص1).
خاله طلعت اين خاله خانم آراسته ی مهربان در آغوش خواهر زاده نويسنده اش جان می سپارد و حسرت حرکت می کند: «بدن ظريفش در فاصله ی ميان ميز غذاخوری و تختخواب، هر لحظه روی دستم سنگين تر می شد. روی تخت درازش کردم. صورتم را به صورتش چسباندم و دستم را روی پيشانی بلندش گذاشتم و گفتم «خاله جان؟ خاله حرف بزنين خواهش می کنم حرف بزنين. فقط يک کلمه» (ص76). مرگ وحشيانه که فرا می رسد او برای همه ی آنها که بی دليل خونشان برزمين ريخته شده است در حسرتی اشک آلود غوطه می خورد: «چرا؟ آخه چرا پرويز؟ چرا» احسان نفس بلندی می کشد و می گويد «گفتن مقاله ی مربوط به خمينيو نوشته» «ميگم چرا کشتنش؟ مجازات مقاله نوشتن کشتنه؟» (ص212).
بعد درحضر، در لحظاتی که نويسنده از چنگ حسرت خلاص می شود، تصاويری می بينيم گاه به دقت فراتر از چشم غيرمسلح يک بيننده ی تيزهوش. اين تصاوير از همه دست است از يک روبدوشامبر زنانه ی قرمز رنگ که يکی از همسايه های خاتون و هومان می پوشد و «شبيه گل ختمی غيرشادابی ست که گلبرگهايش زياد باز شده باشد» (ص156) تا عکس روی پرده اطاق خاله طلعت که او از بچگی با آن مأنوس بوده است «يوسف و زليخائی که صورتهايشان عين همديگر است، ابروهای به هم پيوسته ی سياه، چشمهای بادامی کشيده، لبهای غنچه ای سرخ. تفاوتشان در شکل سرپوشهاست و رنگ لباسها. زليخا روسری توری صورتی دارد و يوسف کلاه گوشه دارسياه. شلوارهايشان شبيه به هم است ـ هر دو پفی و هر دو سرمه ای. حتی شليته ی زليخا بی شباهت به کت کمر باريک پرچين يوسف نيست. فقط شليته ی زليخا قرمز گلابتون دوزی است و کت يوسف سبز چمنی با نقش و نگار نقره ای. قلابدوزی برشال نخودی رنگِ کارِ کرمان شده است. از زمان لحظه ديدار تا زمان بوس و کنار عاشق و معشوق را نشان می دهد. يعنی از زمانی که زليخا با کارد و نارنجی که به دست دارد و قطره های خونی که از انگشتش می چکد، محو جمال يوسف شده است، تا وقتی که يوسف دست به دور کمر و سر بر سينه ی زليخا گذاشته است و از هر دو عالم فارغ است» (ص319ـ320). و به دنبال آن يک زن نويسنده ی ايرانی تصويری از زيبائی زن ايرانی را ارائه می کند که فقط توصيفی زنانه می تواند اين چنين جاندار باشد: «اگر کسی بخواهد زيبائی ايرانی را نشان بدهد، از گيرائی چشم سياه و جاذبه گيسوی شبق بگويد کافی است صورت رضوان را وصف کند ـ آن چشمهائی که سياهيش مثل شب انبوه و ژرف است و برقی دارد که گوئی ستاره ی صبح به جای مردمکش نشسته است و آن موئی که چون اطلس مشکی نرم و مواج است و آن قدرسياه که به بنفش می زند. تازه همه زيبائيهای رضوان در زلف و چشم نيست. صدای بم و خسته ی رضوان از زيبائيهای اوست» (ص366).
از صورتها که رد می شود تصوير حادثه ها مثل عکسهای سه بُعدی در صفحات کتاب آمده است: «خمينی از زير ابروهای سگرمه خورده، با چشمهای نافذ، بی آن که سرش را تکان بدهد، لحظه ای کوتاه جمعيت را نگاه می کند. بعد آهسته دامن عبا را بر می چيند و از پلکان پائين می آيد. يکی از خدمه ی هواپيما بدنش را ستون او می کند و پله پله پائينش می آورد. هشت نفر از اعضای جبهه ی ملی در پای هواپيما به انتظار او ايستاده اند ـ بسيار دست به سينه تر از وزرائی که به دربار شرفياب می شدند. خمينی نه با کسی دست می دهد، نه حرف می زند، نه نگاه می کند، در صورتش مثل پوکربازان حرفه ای هيچ احساسی منعکس نيست. نه تعجب، نه امتنان، نه تزلزل، نه شادی، نه هيجان... يک لحظه ی کوتاه دوربين روی سنجابی می رود، سنجابی کلاه پوستی برسردارد و تسبيحی در دست می گرداند. خبرنگاران ايرانی و خارجی به فارسی و فرانسه و انگليسی از او سئوالهائی می کند. چنان مشعوف و مسرور است که به هيچ زبانی درست حرف نمی زند» (ص142).
حالا شب فروافتاده است. طاعون در شهر است و نويسنده شب را گزارش می کند: «ميهمانيهای شبانه تنها سرگرمی مردم شده است. نه سينمائی ست نه تئاتری. نه قهوه خانه ای مانده است نه باشگاهی، نه تلويزيونی وجود دارد نه راديوئی. شبها مردم به خانه ی آشنايان می روند، تا اين خلاء را پرکند. امّا فقط اين نيست منزل دوستان حکم جزيره ای را پيداکرده است، در شهر جذاميان ـ آنها که خوره دارند ـ چند ساعت از بيست و چهار ساعت را دور از تماسها و مغزهای آلوده در آن سنگر می گيرند. مردم از طاعون زدگانی که برشهر حاکمند، به ميان چهار ديوار خانه ای پناه می برند ـ فقط به اين اميد که مبتلا نشوند. مهم نيست که با ميزبان چندان نزديکی ندارند. در پی آن نيستند که ديگران مهمانان را بشناسند، انتظار ندارند که خوش بگذرانند. مقيد نيستند که خوب بپوشند. شبها دور هم گرد می آيند تا وقت را بکُشند، تا دنيای بيرون را فراموش کنند، تا در جمع احساس امنيت کنند» (ص330).
نويسنده به خانواده ای که ازآن برخاسته مهری دارد با ريشه و در عين حال سرشار از طنز خانواده ی قديمی، قجر و اندک اندک نخ نما شده اش را از طريق کمال سمسار، مشتری عتيقه ها معرفی می کند «کمال سالهاست که خريدار آنتيکهای افراد خانواده است و از طريق ادب و تواضعی که نسبت به همه ی ما نشان می دهد پاس سودی را دارد که از بلاهتهای ما نصيبش شده است. هرچند ظرفهای مرغی خاله عفت که از شرّ گربه هايش سالم جسته است و طاقه های ترمه ی خاله طلعت که از دست بيد در امان مانده است، و آئينه های سنگی و سنگهای پياده ی خاله شوکت که در ولخرجيها و الواتيهای شوهرش به تاراج نرفته است به نوبت و به بهای ارزان نصيب آقا کمال شده است» (ص29).
و نويسنده که به اين خانواده ی کهنه وابسته و دلبسته است با نقل حرفهای آنها به لهجه ی قزوينی ريشه ی شهرستانی مجلل خود را به خواننده ارائه می دهد (ص323). خانم اميرشاهی با صراحت از حکومت بختيار و جرأت او دفاع می کند و در همين دفاع است که گرازشگری او از جريانات سياسی روز به صورت يک سند تاريخی برای ذهن ما به جا می ماند هر چند که او دليرانه کج رويها و کژراهه رفتنهای روشنفکران آن روز را روشن می کند و شايد تاوانش را هم تا به امروز می پردازد(ص25).
درحضر شايد اولين اثری ست که در آن شعارهای انقلابی، نطقهای انقلابی و کلمات انقلابی برای ضبط در حافظه ی تاريخ ادبيات معاصر به دقت آمده است و نويسنده هراس خود را از اين نکات به صراحت بيان می دارد (ص260،105،58).
تلخيهای درحضر در حسرت را گاه طنز برّاقِ برنده ای کم رنگ می کند. نويسنده، وقتی منوچهر با انبوه نويسندگان به قول خانم اميرشاهی به دستبوس آقا می رود رفتار خمينی با نويسندگان شرفياب شده اين گونه به سخره می گيرد «اما خوشم اومد آخوند خمينی خوب خدمت همتون رسيد... حقتون بود والله... اين که ديگه ساواک خاک توسر نيست که دوتا چک تو گوشتون بزنه و بعد مادام العمر شهرتتونو تضمين کنه. اين اسمش خمينيه.» منوچهر می خندد و می گويد «آره ديگه آقا مثل فيل می مونه خرطومشو پرآب کرده اونجا نشسته هرکس ميرسه می پاشه سرتا پاشو خيس می کنه» می گويم «نه آقا جون، نه اون که تو ديدی خرطوم بود، نه اون که بهت پاشيد آب، برو غسل کن که نجس شدی» (ص26).
با انقلاب سر به سر می گذارد و می نويسد: «رفيق من ميگه شطرنج قمار نيست. بازیِ فکريه. همون يارو جواب ميده پس واسه ی همين ما انقلاب کرديم که ديگه فکر نکنيم» (ص26). و نيز با يک فرضيه زبانشناسی به سراغ واژه انقلابی می رود: «کلمه براثر تکرار تبديل به صوت می شود و ديگر معنائی را به ذهن متبادر نمی کند زبانشناسان بر اين عقيده اند... اين کلمات حتی شکل ثابتی هم ندارند هرکدام که مثل پتک برسرم می کوبد در ذهنم تصويری پت و پهن می نشاند ـ «شهدايگلگونکفن»، «ملتجانبرکف» که بلافاصله بر می خيزد و جای خاليش را دوار سر پرمی کند» (ص204) و من بی اختيار به ياد اين کلمه ی پت و پهن می افتم که سالها پيش در تهران تاکسيها روی داشبورد خود می چسباندند «منمشتعلعشقعليمچکنم» (من مشتعل عشق علي ام چه کنم) و از مهشيد اميرشاهی به خاطر اين يادآوری و اين نامگذاری پيش خود تشکر می کنم.
درحضر با تصويری از لحظه ی ترک ايران پايان می گيرد. بعد از پايان بازرسی بدنی که هر مرد خواننده ای ـ چه رسد به زن ـ می تواند معنای خشونت، درّندگی و بی حرمتی را نه تنها در معنا که در خون کلمه احساس کند، نويسنده وطن را ترک می گويد و دل خواننده از خاکی که برآن زيسته بدين گونه جدا می شود: «اشک بيخبر و بی زنهار می بارد، گوئی حتی گريستن هم از اين پس به دستور اينهاست به خواست و ميل اينها ـ خارج از اراده ی من، بی اختيارمن، بدون ضابطه ی من» (ص428) و درحضر ضابطه ی حسرتهای هميشگی و بی پايان است.


2 ـ درسفر نفرت

مهشيد اميرشاهی به سفر آمده است. نويسنده ی درحضر وقتی به سفر می آيد کتابش در حد همان تعريف خود او از تبعيد باقی مي ماند: «بی وطنی با همه ی گستردگی، دهکده ای ست که ميراب و معلم و ملاّيش همه همديگر را به اجبار می شناسند. ناچار از يک کاسه می خورند و از يک کوزه می نوشند، ناگزير با لعاب غم غربت بيگانگيهای فرديشان را از هم می پوشانند» (ص258).
اما درسفر، نويسنده اولاً قبول نکرده است که فردی از اهالی اين دهکده است . ثانيا هيچ دليلی ارائه نمی دهد که چرا مدتها قاطی اين ميرآب و معلم و ملا فعاليت می کرده، آن هم بسيار صميمانه و صادقانه. تصوير درسفر او در حقيقت صورت کشتی نوحی ست که در آن «خان» از هريک از حيوانات جفتی را نشانده و در دريای سرگشتگی بادبان برافراشته و دريغا که در اين کشتی خاکی نيست که به آبی بخرد طوفان را. خانم اميرشاهی حتی يک لحظه از خود نپرسيده است که چرا وقتی از آن تفتيش خون آلود فرودگاه به ساحل امنی رسيده که می توانسته فراغت دوباره انديشيدن را داشته باشد ناگهان خود را به گردابی درانداخته که پايانی جز نفرت ندارد. کتاب در حقيقت نفی هويت و موجوديت و عملکرد سازمانی ست که به نام «نهضت مقاومت ملی» می شناسيم و خانم اميرشاهی نمی تواند مدعی شود که اين رمانی ست در ادامه ی درحضر. قهرمانان کتاب به جز تنی چند همه سرنشينان همان کشتی نوح اند با اين فرق که در آن کشتی مشيت الهی اجازه دريدن و دريده شدن را به حيوانات نمی داد تا مبادا نسلشان منقرض شود و در اين کشتی همسفران نويسنده فقط در پی دريدن يکديگرند. کتاب، برخلاف درحضر که از يک بافت روانی منطقی و به هم پيوسته برخوردار است بيشتر به مجموعه ای از يادداشتهای دوری و دلگيری می ماند که حادثه در آن اسير چنبر عاطفه است و مرتب در مدار نامنظمی می چرخد منتهی تيزهوشی درخشان نويسنده، کتاب را در ميان پرانتز دو مرگ (مرگ تاجی ـ مرگ خان) قرار داده است به اين طريق گسستگيها را با رشته ی مرگ به هم پيوسته است. او با باز کردن اين پرانتز در حقيقت خواسته است به حرف اول کتابش مهر تائيد بزند که: «روزی که تاجی را به خاک سپرديم. من بسياری را هم خاک کرده بودم» (ص11).
کتاب سی پنج فصل با نام از هم گسيخته دارد برخلاف درحضر که از هفتاد و دو قطعه ی به هم پيوسته ی فشرده و منسجم ساخته شده است. نويسنده ی به تبعيد آمده، خود خوی تبعيديان دلخسته را يافته است. در پی تصفيه حساب با آدمهائی ست که ممکن است همه همچنان باشند که او گفته است اما او هرگز از خود نپرسيده که: «آيا خود چنان که می نمايد هست يا نه؟» او حتی يک لحظه از خود نپرسيده است چرا همچنان به چرخيدن در اين بازی سرگيجه آور «چرخ عباسی» ادامه می دهد؟ او در تعريف شاعرانه ای از وطن، وطن پرستان را اين طور توصيف می کند: «تنها وطن آنهائی که خاطرشان رنگ تعلق به مال و منصب نگرفته است از کرانه های ارس آغاز می شود و به کناره های خليج فارس می رسد... و خاطر جوانان از رنگ تعلق آزاد بود» (ص100). با اين همه تصويری روشن از همين جوانان هم در دست نداريم جز آن که زحمتی می کشند برای تأسيس يک باشگاه ورزشی و جنگ و گريزی می کنند با چند حزب اللهی شاخ شکسته.
در کتاب درسفر، مهشيد يک تبعيدی عاجز و تنهاست که سفر برايش در حکم ديدار با مرگ است: «تبعيد فقط در لحظاتی جلوه ی کاملش را دارد و هيچ واقعه ای بيش از مرگ يک تبعيدی ديگر بقيه تبعيديان را به فکر غربت نمی اندازد. به فکر زندگی در غربت و مردن در غربت» (ص12). اين اصولاً تصور غلط يا طرح نادرستی نيست اما اگر قرار باشد که مبارزان در تبعيد فقط از اين پنجره به جهان بنگرند مرگ ايستاده خيلی زود به سراغشان خواهد آمد و آنها مبدل به مرده ای متحرک خواهند شد.
چرا صحنه های ظنز بی مانند مهشيد جز دو سه مورد ـ از جمله داستان مانور نظامی و فانوسقه ی راج کاپور ـ در کتاب چندان خودی نشان نمی دهد و يا اگر هم نشان می دهد در حد آن طنز سياه درحضر که ما با آن آشنا هستيم نيست؟ آيا می توان تصور کرد که درحضر زير شور و فشار انقلابی نوشته شده، که حتی آدمهای خونخوار و انقلابيش را می توان با خطوط درشت يک کاريکاتور کشيد و خنديد، و درسفر نويسنده چوب برداشته است با تصور اشتباه که گربه های دزد امروز مثل گربه های سابق از برداشتن چوب می ترسند. چرا نويسنده ی درحضر ناگهان درسفر معتقد می شود که: «همه اتفاقات و آدمها در ذهن من حکم شوخی تاجی را پيدا کرده اند. آغاز و انجامشان و آمدن و رفتنشان چندان روشن نيست. هيچ کدام تماميت و کليتی ندارند. همه بريده هائی از تصاويری هستند که چون جفت هم نمی نشيند چشم انداز را هرگز کامل عرضه نمی کند» (ص28). آيا آن زن آزاده ی درحضر، درسفر به نوعی تفکر «قلعه حيوانات» اورول رسيده است يا «کارخانه ی مطلق سازی» کارل چاپک را دوباره به ياد می آورده؟ آيا او فکر نکرده است که «کولاژ» در هنرهای ترسيمی و تجسمی مجموعه ای از بريده هائی ست که چون جفت هم می نشينند چشم انداز کاملی ارائه می دهند؟
اگر نويسنده، انديشه ی «برای پيروزی در نبرد عشق و نفرت هر دو لازم است» (ص99) را عنوان می کند، من حق دارم بپرسم که در اين کتاب دوم جای عشق کجاست؟ به علاوه آيا درست است که نويسنده به جزئی ترين و خصوصی ترين عادات شخصی آدمها از دست شستن «طُرفه» تا لاتی حرف زدن «دکتر شرمگين» اشاره کند برای آن که احتمالاً لبخند نه، که زهرخندی از کسانی تحويل بگيرد که منتظرند حرفها و نيشهای خود را از زبان و قلم نويسنده ی درحضر و زن ايرانی شجاع پرچمدار دفاع از آزادی بيان سلمان رشدی بشنوند و بخوانند؟ هيچ قصد ندارم که بگويم او با اين کار آب به آسياب دشمن می ريزد ولی ساکن تبعيدگاه حتماً بايد بداند که ميرابهای دهکده بلدند چه جور آب را برگردانند و کدام مزرعه را سيراب سازند و کدام تاکستان را بخشکانند. وانگهی آب زبان فشرده، جاندار و قابل تکيه و اعتنای درحضر چرا درسفر به سفر رفته است و به يک نثر روزنامه ای ميان مايه بدل شده است؟: «دنيا در اواخر قرن بيستم شاهد فروپاشی ديوار برلن و برچيده شدن امپراتوری شوروی نبود، ديگر رويدادهای جهانی نيز در اين دو دهه ابعادی عظيم داشت» (ص319)، «فيس و افاده ی امير پور شايد کم و بيش قابل فهم بود» (ص 84)، «جناب ميرنف به دليل سوابق طولانيش در وزارت امور خارجه پای چند نفر از ديپلماتهای گذشته را هم به شورا باز کرده بود» (ص85)، «مالکی به طور طبيعی سازمان جوانان را ملک خويش می دانست» (ص102)، «کمتر جمعی چون گروهی که به عروسی ايرانيان خوانده می شود نامتجانس است» (ص385). و خواننده وقتی کلمه ی «نامتجانس» را می بيند ناگهان از خود می پرسد چرا درسفر، گاهی اوقات توصيفها و زبان اين همه با هم نامتجانس است؟ و باز چطور است که گاهی برق و جرقه ی نثر پرشکوه آن خانم صاحب سبک و زبان در کلام، از ميان نوشته سر برمی کشد؟
«شبهای متوالی پس از سنگسار اولين زن کابوس داشتم. کابوسی که با هر سنگسار باز تکرار شد. در پريشانی خواب هم تماشگر آن زن بودم و هم خود، آن زن بودم. «من» يا «زن» در گردابی بود تا شانه در خاک مدفون، و صورتی داشت شبيه ـ زرين تاج ـ ام سلمه ـ طاهره چون طرح خانم ديولافوا Dioulafoy از چهره ی قره ی العين. بی نهايت زيبا و به غايت معصوم. در اطراف چاله ازدحامی بود بی روی و پر از دست و سنگ. بی چهرگی جمعيت کابوس را آشفته تر می ساخت: «من» ـ «زن» می خواست صورت را ببيند، چهره ی آن که نخستين سنگ را می زد ـ و بلندتر از غوغای سنگسار کنندگان، صدائی بی وقفه می خواند: من و رسم و راه قلندری، من و رسم و راه قلندری، من و... آن صدا، آن چهره و آن ازدحام پرصدا و بی چهره در روشنائی روز هم مرا رها نمی کرد» (ص271).
نمی توان گفت که نويسنده ی درسفر از تأثير نثر جادوئی خويش بيخبر است به اين جهت هر آدمی را وامی دارد که در برابر اين قضاوت بيطرفانه سپر بيندازد اما آيا او می داند که بعضی ايدئولوژيها با وجود برافتادن ظاهری هنوز در رگ و ريشه پيروانش جا دارد و به قول خود او « مثل کبر سن در خانواده ی خمينی مزمنه و مثل سفليس ارثيه» (ص275) «فقط ميرنف نبود که اصرار داشت هوای چپی ها را داشته باشد. همه دست راستی ها اين ضعف را از خود نشان می دادند. من از مُلکی آمده ام که «محافظه کارنش» «مليّونش» «سنّت گرايانش» «نهادهای قدرتش» و «مخالفين رژيمش» همه مايلند چپ نمائی کنند. شاه فقيد می خواست «انقلابی» باشد. در بيشتر کابينه هايش چند توده ای را در صف وزرا قرار می داد. طرفداران شاه به سبک آن مرحوم، بعد از انقلاب و در غربت با رشوه های لفظی و پولی در پی جلب چپی ها بودند. شاگردان مصدق مکتب مصدق تاب آن را نداشتند که بشنوند خود آن بزرگمرد محافظه کاری تمام عيار بود و حتی مرتجعين مذهبی روال کار و پايه ی استدلاتشان را برايدئولوژيهای کمونيستی می گذاشتند. نه حقيقتاً فقط ميرنف نبود» (ص84ـ85).
حتماً خانم اميرشاهی انواع سفليسی های سياسی را می شناسد . به جرأت او بايد آفرين گفت. اما نه با تازيانه ای که به گرده ی تبعيديها می زند. حرفش در مورد دمکراسی در تبعيد درست است «دمکراسی برای تبعيديان سياست زده حکم بيت المال را برای ملاها دارد. همه خودشان را مدافع آن می دانند ولی فقط برای منافع شخصی از آن استفاده می کنند» (ص23). و اگر او در مسأله ی تبعيد اين نکته را به شوخی گرفته است که: «شعر در ميان تبعيديان ايرانی جای خالی بسياری چيزها را پر می کند. گاهی در محافل به جای تخمه و پسته مصرف می شود. گاه در بحثها به جای جواب دندان شکن می آيد. گاه در جلسات بر مسند اسندلال می نشيند» (ص88). من اين را باور دارم که شعر با همه ی اين کاربردهای بی تناسب باز آن دستمايه ی تناسب و قوام است برای همين تبعيديهای تخمه شکن.


3 ـ دو کتاب در کنار هم

حالا مجموعه ی دو کتاب در کنار هم در دست ماست و بايد در باره ارزشهای گوناگون هر کتاب با توجه به احوال شخصيه ی نويسنده ای که انقلاب را ديده و به تبعيد آمده است، سخن گفت.
  نويسنده ای که درسفر آن همه بی پروا آدمها را به معرض داوری می کشد و با صدای بلند توی صورت آنها فرياد می زند، زنی خجول و کم روست و برای اين حجب ذاتی دليل هم می آورد. «شايد به خاطر اين که باز رفتار نامعقول نعمتی غافلگيرم کرد و به جای آن که واکنش نشان دهم بهت زده ماندم» (درحضر، ص111)، «می گويم باشد حتماً می کنم اما اين حرف را برای راحت خيال محمد می زنم چون می دانم روی چانه زدن ندارم» (درحضر، ص112).
  هم او در عين حال سخت لجوج و جنگنده است اعتقاد دارد: «اگر خمينی در يک کار موفق شود پيروزيش کامل است و آن کاشتن تخم ترس در دل تک تک ماست. با ترس بايد جنگيد. به هر شکل به هر قيمت بايد جنگيد» (درحضر، ص 230).
  چربدستی و توانائيهای او در احاطه ی کامل به زبان فارسی سبب می شود که همواره تحسين خوانند متوجه نويسنده ای شود که حافظ در جان فکرش جريان دارد و او از شعر حافظ به بهانه ی فالی که شايد هرگز گرفته نشده برترين سودها را برمی گيرد. (درحضر، ص131؛ و درسفر، ص133) و نه تنها حافظ، شاعر دور افتاده ای چون انوری را به خاطر دارد و از او شاهد مثال می آورد (درحضر، ص333) و رفقای انجمن دانشجويان و خود را از تحريف شعر فرخی سيستانی سرزنش می کند (درحضر، ص 367).
  در استفاده از کلمات برای تداعی و نيز بازی کردن با کلمه توانا و شيرين سخن است نوعی مراعات النظير نثری را در کارهای او جا به جا می توان سراغ کرد: «سررشته ی امور از دست بازرگان در رفته است. و به عوض رشته ی تسبيح را زمين نمی گذارد. کار قضاوت تعطيل است ولی نماز بازرگان قضا نمی شود. اصول مملکتداری را نمی داند و در عوض به فروع دين می پردازد» (درحضر، ص 216)، «درگفتگوهای سبک ميهمانان بيش از وزن گوهرهای گردنشان بربار شرجی هوا می افزود» (درسفر، ص198).
  بسياری از واژگان از يادرفته را شايد به اعتبار بزرگ شدن در يک شيوه ی تربيت فرهنگی قديمی بدون تظاهر درست و به جا به کار می برد. من خود سالها بود که جز در شوريده سريهايم «جناب» عشق را به ياد نمی آوردم ولی او را ديدم که به راحتی نوشته است: «توی جنابهای در چند نفر ايستاده اند» (درحضر، ص47).
  توصيفهای او چه از طبيعت، چه از عشق و چه حالات آدمها در نوع خود يگانه است گاه: «به ياد رنگ جسور بوته های ارغوان و شاخه های ياس زرد که در کنار هم به شعله های آتش می مانست» (درحضر، ص8) می افتد و نيز عشق را نخست در يک معنی عام تازه تعريف می کند: «نزديک چهار صبح است اما از خواب خبری نيست، هنوز به تقی فکر می کنم ـ تقی پاسدار محله اوست که در عين مزاحمت مراقبت هم داردـ اما قضاوت او در مورد همين تقی پاسدار وقتی از عشق حرف می زند بدين گونه تجلی می کند: «بادلسوزی، همدلی اگر تقی می تواند دوست بدارد، اگر به دنبال محبت می گردد. اگر در پی همنفسی با زنی ست هنوز آدم است» (درحضر، ص271) و آن گاه در يک فوران پرشکوه واژه چون زنی پخته و سرشار از خوشبختی، که به معنای زيبای عشق دست يافته است می نويسد و مرا غرق غبطه می کند: «عشق گل وحشی خودروئی ست که خاک و آب و بادش را خود انتخاب می کند. گاه در شبی بارانی می رويد، گاه در روزی آفتابی و هميشه از دانه های نافرمان که به دست بادی سرکش سفر کرده است. گياهی ست اگر در گِل ما باشد، گل می ناميم و اگر در خاک همسايه، گزنه اش می خوانيم. چه گل و چه علف عطر و رنگش وحشی ست (درسفر، ص210).
  اما آدمها در هر دو کتاب خانم مهشيد اميرشاهی از لحاظ معرفی شخصی بر سه گروه اند:
اول ـ آدمهائی که با نام اصلی و شهرت واقعی از آنها ذکری به ميان آمده است: خمينی، شريف امامی، ازهاری، بنی صدر، رفسنجانی و...
دوم ـ آدمهائی که با نام کوچک معرفی شده اند و مجموعاً دوستان نزديک و ياران ديرينه ی نويسنده را تشکيل می دهند: پرويز، احسان، سيروس، انيس، مهين، رضا، ابوالحسن، منوچهر و جمع خاله ها... خواننده اين قهرمانان را اگر هم نشناسد با تصاويری کم و بيش روشن که نويسنده از آنان به دست می دهد به تدريج به جا خواهد آورد و با اخلاق و منش آنها خو خواهد گرفت.
سوم ـ اسامی مستعار متعددی که نويسنده برای آدمهای مشهور ساخته و به کار برده است، اين کار سابقه ی دراز در ادبيات معاصر ايران دارد. ميرزاده ی عشقی وقتی «جمهوری نامه» خود را سرود مديران روزنامه هائی را که سر برآستان سردار سپه داشتند هرکدام به نام حيوانی خواند اما از ذکر نام اصلی آنها که شباهت خصلتهايشان سبب انتخاب نام حيوانی برايشان شده بود دريغ نورزيد. پس از آن روزنامه های فکاهی به خصوص بعد از شهريور 1320 باباشمل و توفيق به اين کار پرداختند و باباشمل رجال دولت و وکلای ملت را با اسامی مستعار متضاد شبيه به نام خود آنها، دکتر طيبی برای دکتر طاهری ـ از کارگردانان مجلس ـ يا شبيه به هيات ظاهريشان عوج بن عنق... برای دکتر عبدالله معظمی ـ به علت طول قامت، و ميخ طويله برای محمد بدر وزير دارائی وقت به علت قصيرالفامه بودن، نامگذاری می کرد. محمد مسعود، عماد عصار، و در صدر همه سعيد نفيسی اين شيوه ی نام مستعار را به کار گرفته اند. نفيسی در پاورقی «نيمه راه بهشت» که در مجله ی کاويان منتشر می شد از دکتر علی اکبر سياسی رئيس دانشگاه و وزير فرهنگ با نام دکتر ديپلماسی ياد می کرد و دکتر مصباح زاده صاحب کيهان را دکتر تمساح زاده می خواند.
اين کار فقط از جهت خواننده ی دو يا سه نسل بعد که احتمالاً تاريخ را هم نخوانده، و می خواهد درسفر و يا درحضر را بخواند اين مشکل را پيش می آورد که اگر نويسنده در پرداخت چيره دستانه ظاهر و باطن قهرمان خود موفق نباشد ـ که خانم اميرشاهی نمی تواند مدعی اين توفيق در مورد همه قهرمانان خود باشد ـ نه قهرمان در کتاب جا می افتد و نه منظور نويسنده در معرفی او برآورده می شود. نبايد فراموش کرد که بعضی از ما اين قهرمانان را ديده و در کنار آنها زيسته ايم بنابراين فوراً به قول قدما آنها را «به جا» می آوريم. اما بسيارند قهرمانانی که درحضر کمتر، و درسفر بيشتر نويسنده آن پرداخت لازم را به اصطلاح اروپائی از تيپ و کاراکتر آنها به عمل نياورده است يعنی به آنها جان زيستن قهرمان داستان را نداده و در نتيجه دير يا زود اصلاً از صفحه ی کتاب محو می شوند و ديدن نام آنان جز ملال خاطر چيزی برمحتوای کتاب نمی افزايد. «روشن ضمير» و «نويسنده ی دائم الخمر» درحضر و «دکتر بزمی» ، «رفيع نيا»، «ذوالفنون»، «راج کاپور» و.... درسفر از اين دسته اند. ممکن است نويسنده عنوان کند که من اين سه طبقه را به ميل و اختيار خود انتخاب کرده ام و هر کس با هوش باشد يا آنها را می شناسد يا در متن حکايت مثل قهرمان معمولی از کنار او می گذرد. اگر اين دو کتاب يک رمان سنّتی بود شايد اين عذر پذيرفته می آمد، اما چه کنم که با روايتگری توانا و نقاشی چيره دست که در روايت و طراحی خود، با نقاب و بی نقاب و پوشيده و برهنه را در کنار هم نهاده است، و مرا در هزارتوی خواندن سرگردان می گذارد؟ در کنار اين اشاره بايد ذکر کنم که برخی از شخصيتها و حوادث هر دو کتاب آن قدر جاندار، زنده و عالی توصيف شده اند که می توانند برای يک درام نويس کيفيت شخصيت زنده ی حاضر برای ورود به صحنه ی نمايش را داشته باشند چه از جهت ظاهر و چه از جهت باطن. برخی از اينها واقعاً در يک نمايش کمدی جاندار يا يک درام جدی می توانند خالق شگفتيهای بيمانند باشند از جمله در مورد شخصيتها می توان از نعمتی، مالکی، کريم شيره ای، لی لی پوت ماده، نيرومند ياد کرد و در مورد حوادث از مرگ خاله، فضای آرايشگاه فرامرز، مهمانی خاله ی ويکتوريا، حمله، عقب نشينی، شورا، روز ملاقات و...
  چند مسامحه ی نويسنده در کاربرد برخی از مصطلحات و نيز رعايت زمان يا توصيف اشخاص در خور تأمل است: «پولی که نجار و نقاش و بنّا ميخوان سر به فلک ميذاره» که معمولاً گفته می شود سر به فلک ميزنه. «نعمتی هنوز در اتاق من است و دارد گوش مصطفی را می خورد» که آدم پرحرف سرآدم را می بَرَد. بعضی به سبک کوبايی ها دستمال روی پيشانی بسته اند و بعضی مثل فلسطينی ها دستاری بر سردارند»، که فلسطينی ها همان دستمال را به نام چپيه بر سردارند نه دستار را. « در همه ی کوچه ها و خيابانها فروشنده های دوره گرد ـ آنهائی که زمستانها لبو می فروشند و تابستانها چاغاله بادام»، که اين فروشنده ها در بهار چاغاله بادام و در تابستان بادام تازه يا گردوی تازه می فروشند. «اولی ها چنان مجذوب ماجراها شده اند که گوئی از آغاز نافشان را به نام جمهوری اسلامی زده اند» که مصطلح اين است که بند نافشان را به نام فلانی بريده اند. « منتظر می مانيم تا گاراژی برسد» در حالی که واژه «گاراژدار» مصطلح خاص و عام است. « تربچه و پيازچه و سبزی که فروشندگان دوره گرد چون گل به رنگ پرچم ايران می آراستند پف و نم آبی به آن می زدند»؛ که حداقل اصطلاح تهرانی اين کار پشنگ آب يا فشنگ آب به چيزی زدن است و پف نم زدن، آب در دهان کردن و بر چيزی پاشيدن است که اصطلاح معروف «از نمدمالی فقط پف و نم زدنش را ياد گرفته» از آن جاست. «احمد پسر لطف آبادی در حجر تربيت پدر در پی کسب صفات ديگری برآمد که قابل بيع و شراع بود» که به نظر می رسد اصطلاح بيع و شری به معنی خريد و فروش مورد نظر نويسنده بوده است. «دل ناگرانشان بودم» به جای دل نگرانشان بودم. «هيچ کس به سربازان نگفت که اين روش بازمانده ی جنگ اول جهانی ست که در تفنگ حسن موسی به کار می رفت نه مسلسل و شصت تير»، که در جنگ اول جهانی و خيلی پيش از آن شصت تير مورد استفاده بود و حتی در ايران به سردار سپه رضاحان شصت تيری يا رضاخان ماکسيم (به اعتبار نام نوع شصت تير مورد استفاده آن زمان) می گفتند و نيز از نويسنده ای صاحب زبان و سوار برمرکب کلمه دوراز انتظار است، که خواننده ی فارسی زبان را که با شعر «چون شکلات است پدر سوخته ی» ايرج، اين کلمه ی فرنگی را فارسی ساخته و قبول کرده در مقابل تلفظ صحيح فرانسوی «شکلا» ـ آن هم در بعضی موارد ـ حيران بگذارد.
کتاب از حروفچينی، صحافی و تجليد بسيار خوبی که تخصص در حد تحسين شرکت کتاب است برخوردار است و جز چند غلط چاپی که از دست نويسنده، مصحح و آخرين بازبين در رفته مشکل ديگری ندارد: «از مهمانوازيهای ايرانيان» به جای مهمانوازيها و «کانون حمايت خانواده» به جای «قانون حمايت خانواده».


4 ـ پيگفتار

کتابها را که فرو می بندم ناگزير سپاسی دارم برای مهشيد اميرشاهی به خاطر ابداع يا لااقل کاربد واژه ی بسيار زيبای پيگفتار در کتاب درسفر که مرا از شرّ کلمه زشت «موخرّه» خلاص کرده است.
در پايان کتاب چشم برهم می نهم و دخترک ستيزه جوی کج خلقی را می بينم برهنه پا و آسيمه سر با موهای کرک و پيراهن چيت چين دار که در ميان باغچه ای پر از درختان سبز و گلهای سنّتی وطنم ايستاده است. به دهليز تاريک آينده می نگرد و معصومانه فرياد می زند:
« من از تبعيدگاه بی آفتابم. در انزوای اطاق دل گرفته ام که پنجره اش برهيچ شاخه ی درختی سبز يا گوشه ی آسمانی آبی باز نمی شود. به صدای بلند با خود حرف می زنم. فقط به اين منظور که پژواک کلمات فارسی را دوباره بشنوم. دلم برای حرف زدن به زبان مادريم تنگ است، زبانی که به پيچ و خمهايش آشنايم. ظرايفش را حس می کنم، تابش صفای کلماتش را می شناسم. زبانی که هر لفظش را می توانم برزمينه های آشنا چون دانه و نگين بنشانم. با هر کلمه اش چون موم بازی کنم و شکل و شمايل تازه ای به آن بدهم. زبانی که می توانم به کمکش با دکاندار چانه بزنم، با خواهرم دعوا کنم، به دخترم درسی بدهم و قصه هايم را بنويسم. من بازتاب کلمات فارسی را با دربه در، هموطنی چون خودم رد وبدل کرده ام و ساعتها و روزها بعد از ديوارهای کوچه های پاريس می شنوم. غم غربت من لحظه به لحظه به جنون نزديک می شود» (درسفر، پيگفتار، ص380) و آن وقت من چون او دلتنگ، اشک در چشم، بوی کاهگل تازه آب پاشی شده در مشام، و آواز پرپيچ و تاب مستان نيمه شبی در گوش و در حسرت وطنی که در دوردست ايستاده است به فکر فرو می روم. اين وطن عمری دراز دارد. آوارگان آن اندک نبوده اند و چه بسيار که در زير چکمه ای يا نعلينی زير تيغی يا عصائی در وطن خود آواره بوده اند اما آنها به جاندارويی دست يافته بوده اند که غم غربت ديوانه شان نکند.
در فرو بستن چشم، در روزگاری دور و گمشده، در گوشه ی حمامی مردی را می بينم که از شهر «انکار» بازگشته است. او شيخ ابوسعيد ابی الخير است که زيردست «قائمی» (دلاکی) نشسته تا «شوخِ» (چرک) دل آزردگی از او بستاند:
«درويشی شيخ را خد مت می کرد و دست بر پشت شيخ می نهاد و شوخ بر بازوی شيخ جمع می کرد چنان که رسم قايمان گرمابه باشد تا آن کس ببيند که کاری کرده است. پس در ميان اين خدمت از شيخ سئوال کرد که «ای شيخ! جوانمردی چيست؟» شيخ ما حالی گفت: «آنک شوخِ مرد پيش روی او نياورد». (اسرارالتوحيد، به تصيح و تحشيه ی شفيعی کدکنی، ج1،ص268).


5 ـ يک يادداشت خصوصی ميان مهشيد اميرشاهی و من

کاش خانم نويسنده ی درحضر و درسفر به ياد بياورد که عزيزی از من که سالی چند است در ميان ما نيست و به «مينو»ی جاودان روی کرده است و نام او را برنواده ی اين خانم نهاده اند، از قبيله ی همين شيخ بود که در همه ی عمر شوخ کس با روی کس نياورد و در واپسين دم نگران سلامت جان آنها بود که می ماندند بی هيچ نگرانی از اين که خود به سفر دراز جاودانگی می رود و به اين جهت يادش بردل و جان آشنايانش جاودانه مانده است.


6 ـ . . . و يک آرزو

کاش من هم می توانستم دست اين دخترک سِرتق قزوينی را که حالا تازه فهميده است که نان برنجی را با بوی روغن حيوانی دوست می دارد، و کفش تنگی که پايش را می زند آزاد دهنده نيست بگيرم، او را از دهليز قرنها بگذرانم و پيش آن شيخ به سلامش ببرم، کاش... آما آرزوها هميشه برآورده نمی شوند چنان که:
آدمی نمی تواند وطنش را
همچون بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
همراه خويشتن ببرد هرکجا که خواست

برکلی، کاليفرنيا
33 آوريل 1966 ـ 4 ارديبهشت 1375
زيرنويس

* مجله ايران شناسی، سال هفتم، شماره ی 1، بهار 1357
1 ـ مهشيد اميرشاهی، درحضر، از انتشارات شرکت کتاب، لوس آنجلس، کاليفرنيا، چاپ سوم، تيراژ يک هزارنسخه، 428 صفحه، قيمت 95/14 دلار
2 مهشيداميرشاهی، درسفر، همان ناشر، چاپ اول، 1374 خورشيدی، تابستان 1995، تيراژ يک هزار نسخه، 283 صفحه، قيمت 95/18 دلار


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما