Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

مادران و دختران - کتاب چهارم - حديث نفس مهراوليا - فصل اول

مهشید امیرشاهی
 

مادران و دختران
کتاب چهارم
حديث نفس مهراوليا
فصل اول


از پنجره ی آشپزخانه شاخه های لخت تک درخت ارغوان، که در حياط بود، ديده می شد. مهراوليا پلوپز برقی را به راه انداخت و در حين نوازش شيپی ـ گربه ی سربی رنگ خانه ـ در باره ی درخت فکر کرد:
حالا که زمستان است ولی بهار هم خيال نکن به گل بنشيند.

و به ياد اقاقيايی افتاد که به هنگام اجاره ی اين بالاخانه در جای ارغوان کنونی استوار ايستاده بود و سال های سال خوشه خوشه گل می داد. خانه را محض آن درخت گرفت و احتمالاً به خاطر صاحبخانه که شباهتکی به پدرش سردار مفخم داشت ـ چهل سال پيش.
چهل سال شد؟ عجب عمر می گذرد! ياد ايام جوانی جگرم خون می کرد / خوب شد پير شدم کم کم و نسيان آمد. کاش نسيان يکباره می آمد ـ کم کم چرا؟ مرور خاطرات که اين روزها هيچ جز حسرت و حرمان نيست.

گرچه احساس مهراوليا اين بود که گذر زمان نه هميشه ضربی يکنواخت داشته است و نه هرگز آهنگی يکسان، زمان به اقتضای طبيعتش می گذشت.
در دوران کودکی کجا زمان برای گذشتن شتاب داشت؟ هرروزش سالی بود. من شتاب داشتم که زودتر بزرگ شوم. از ده سالگی به يازده و از يازده به دوازده سالگی مگر تمام می شد! همه ی عمر بود. يعنی می شود هجده ساله شد؟! اووو ـ حالا کو! ... جوانی هم گويا همه اش در بيست سالگی خلاصه شد. بيست سالگی چندين سال بود نه يک سال. ... بچه ها که يکی بعد ديگری آمدند ديگر سال نبودکه می گذشت، بچه ها بودند که بزرگ می شدند ـ روزی يک وجب! به روال رستم دستان! ... از سی تا چهل هر سالش سال بود، هر ماهش حساب می شد، هر روزش رو به پيری داشت. چهل سالگی و پيری؟! فقط نادانی سی سالگی چنين حکم می کند! وگرنه چهل عين جوانی است. آخ که اگر برمی گشت! آخ! از حسرت جوانی به تو باز نايد / چرا ژاژ خوايی، چرا گربه شانی؟ نخير باز نايد، پس چرا ژاژ خوايی! گذشت و ديگر هم برنمی گردد. اما عجب گذشت! از پنجاه سالگی به اين سو چون برق و باد! به يک چشم بر هم زدن! حالا نوه ها ماشاءالله هر کدام پازمين سر آسمان! ... انگار همين ديروز بود که برای اجاره ی اين خانه آمدم!

خانه پنج طبقه بود و متعلق به خانواده ی «گُسلَن»، از زمينداران نرماندی: طبقه ی هم کف دو مغازه و طبقه ی آخر تک اطاق های زير شيروانی و ديگر طبقات هر کدام شامل دو آپارتمان قرينه.
کل خانه وقف «آگات» بود ـ دختر مجنون احوال خانواده ـ از همان زمان.

در آن زمان در پاريس خانه مشکل پيدا می شد. حتی اطاق های زير شيروانی عمارات هم که در گذشته جايگاه مستخدمين بود، دو پشته خواستار داشت. محصلين کم پول شهرستانی و خارجی که به پاريس هجوم آورده بودند و يا مهاجران و تبعيديان دست به دهن آلمانی و لهستانی و روس و اسپانيايی که دوران جنگ به فرانسه گريخته بودند لانه در هر ويرانه ای می کردند.
مثل امروز ـ منتهی حالا تبعيدی و مهاجر غالباً ايرانی و ترک و عرب و افغان است، فرانسه هم فرانسه ی گدا گشنه ی جنگ زده ی آن سال ها نيست... چه کسی فکر می کرد ايرانی ها چنين سفيل و سرگردان شوند و سر از اقصی نقاط عالم در آورند! کاناپه ی اين سفره خانه چند آواره و پناهند به خود ديده باشد خوب است! اين يکی سامان نگرفته، آن يکی می رسيد. دوره ی شاه هر وقت بگير و ببندی بود می آمدند... از همان سال اول... خانم گسلن بعضی اوقات غر می زد و می گفت:
ـ مگر اينجا کاروانسراست!
اما آقای گلسن کاری به کارم نداشت. ... وقتی برای اجاره ی اينجا آمدم صاحبخانه ها در کل طبقه ی سوم زندگی می کردند و بقيه ی اطاق ها و آپارتمان ها هم مستأجر داشت جز اين يکی که تازه خالی شده بود. «مارگو» و ديگر رفقای کتابفروشی «راسين» خبرم کردند و نشانی را دادند. راسين که بساطش چند سال پيش جمع شد، مارگو حالا کجاست؟ چه می کند؟ زنده است يا مرده؟ ... در جمع رفقا هم خودمانيم زندگی صفايی داشت. همه يک چيز می گفتيم يک چيز می خواستيم به يک راه می رفتيم ... اگر بانو اينجا بود مسخره می کرد:
ـ وای! از اين همه يکنواختی دلم گرفت الی!
ـ يک نواختی نبود سرتق! هم فکری بود، هم افقی بود.
با اين مسخره بازی ها مرا می خنداند گرچه هنوز يادآوری هرکدام از اين خاطرات قطره ی تيزابی است که بر پوست تنم می افتد.
ـ حالا تو چرا نمک به زخم من می پاشی رو دار؟
ـ فقط می خواهم بدانم تو چطور به اين تله افتادی؟
ـ ميليون های ديگر چطور افتادند. اينقدر پيله نکن دختر! ولم کن!
اما مگر ول می کند:
ـ بسيار خوب. به من نگو اما لااقل خاطرات آن دوره را بنويس.
راست می گويد ـ بايد بنويسم.
ـ ای! حوصله داری مادرجان! چه بنويسم!
واقعاً چه بنويسم؟ از لذت های زودگذر؟ کنجکاوی های ارضا نشده؟ آرمان های برباد رفته؟ پشيمانی های پردرد؟ جز اين ها که حرفی نمانده است.
ـ بنويس چرا از رفقا بريدی.
ـ قبل از من خيلی ها نوشته اند.
مگر به گوش کسی رفت که حالا من بنويسم! مگر کم ديگران گفتند! برمن تأثيری گذاشت؟ ابدا! تا روزی که خودم فهميدم. مارگو هم بالاخره فهميد ـ ده سال بعد از من. بار آخری که مارگو را ديدم ـ کی بود؟ اوو! چه می دانم، هزار سال پيش ـ در همين قهوه خانه ی روبرو نشستيم و در سکوت قهوه مان را خورديم. فقط پرسيد: هنوز همين جا منزل داری؟ در همين عمارت؟

به محض ورود به عمارت مهراوليا درخت اقاقيا را از ميان درباز حياط ديد و بعد بلافاصله از درون پنجره ی پلکان ـ با تنه ای تنومند و شاخ و برگی گسترده. نوک درخت از آسمانه ی در و چارچوب پنجره بالاتر بود ولی بخش هايی از آن ازپنجره هايی که به راه پله ی مارپيچ نور می داد ديده می شد.
الی، مسحور درخت ـ که چون پرده ی نقاشی در قاب چوبی نمايان بود ـ تا طبقه ی زير شيروانی رفت. درِ اطاق مقابل پلکان چهارطاق بود. نگاه الی يک لحظه از درخت غافل ماند و پايش از رفتن ايستاد.
اطاق پرقماش و نيمه تاريک بود و گندای پوسيدگی و نا از آن بيرون می زد که به بوی سير و سيگار آميخته بود. بربخاری ذغال سنگی کتری قر و دود زده ای می جوشيد و از آينه های گوشه و کنار سايه و سياهی، چون اشباحی در خواب، بازتاب داشت. هيکل درشت زنی پشت به در بر چيزی خم بود.
اليزابت! طفلک اليزابت! خِسّ هر نفسش مثل پف ـ بادی بود که از لاستيک پنجری بيرون بزند!

صدايی از پايين ندا داد: «اووهووو! برای ديدن آپارتمان خالی آمدين؟ اووهووو!»
الی با شتاب خود را به پاگرد طبقه ی چهارم رساند و از لا به لای نرده های پلکان به دنبال صاحب صدا گشت و گفت، «بله ـ برای آپارتمان آمدم.»
«پس زيادی رفتين بالا. طبقه ی دوم.» صاحبخانه چشم ها را از زير ابروهای سفيد متوجه بالا کرده بود و هر دو دستش بر طارمی پلکان تکيه داشت.
پنجره های دو اطاق رو به ميدان کم آب و رنگ «اَدُلف شه ريو» باز می شد ـ با نيمکت های چوبی و شمشادهای پابلند و خيابانبندی خاکی. اما دهنه ی پر آمد و رفت مترو، که در چند قدمی ميدان بود، چشم را زودتر به خود می کشيد. برپياده رو، از کمر کش خيابان تا کنج قهوه خانه، چرخ های فروشندگان شنبه بازار صف کشيده بود و هياهوی فروشنده ای که برای عرضه ی چاقو و رنده و تله موش و ديگ و ديگ برش معرکه گرفته بود بر صدای رواروی عابر و اتوموبيل سر بود.
انگار ناصرخسرو!

روزهای ديگر هفته صاحبان مغازه ها اجناس را در دهانه ی دکان ها به نمايش می گذاشتند.
چسبيده به قهوه خانه صفحه فروشی «مادم فونک» بود، کنارش جواهر فروشی «مسيو لوپرنس»، دو قدم دورتر بزازی برادران «مارتين» و بعد از آن رستوران آلزاسی. ديگر اثری از آثار هيچکدامشان نيست. حالا فروشنده ها همه غريبه اند، هرسال عوض می شوند. سوپر مارکت هم که اصلاً فروشنده ندارد. محله ديگر کجا آن محله است!

مهراوليا جهت را گم کرده بود. تصورش اين نبود که آپارتمان رو به خيابان دارد. جنجال بيرون و تنگی محل و منظره ی اطاق زير شيروانی، خانه را از نظرش انداخته بود. بايد در پی پيداکردن جای ديگری باشد.
مگر پيدا می شد! با اجاره ی بالاتر چرا، البته راحت تر گير می آمد اما وقتی راه افتادم قدغن کردم که کسی از تهران برايم پول حواله کند، جز همان پانصد فرانک ماهانه که سرمايه اش به امانت پيش خواهرزاده ام امير سيروس بود. به فرانک قديم می شد پنجاه هزار فرانک ـ بعله ديگر، دو صفر اضافه داشت. برای آنوقت ها کم پولی نبود، به هر حال رفع حاجت می کرد. ... اين امير سيروس هم، خودمانيم، خلق و خوی خاصی داشت. بانو می گويد:
ـ فرزند خلف پدرش! عينهو ابوالحسن خان! چاچول باز! جانماز آب کش!
ـ تو اين چيزها را از کجا می دانی؟ لابد از دده شنيده ای ـ حتماً.
ـ از دده؟! تو هنوز دست بردار نيستی؟ من که دده را به چشم نديدم الی! همه ی بچگی به حافظه ی من شک داشتی و حالا سر پيری به شعورم؟!
ـ باز پرت و پلا گفتی دختر؟ سر پيری يعنی چه؟!
ـ پس فرداست که تهمينه شوهر کند و من مادر بزرگ بشوم، مگر در اين عالم نيستی الی جان؟
ـ هنوز که نشده ای، گيرم که بشوی، از حالا جار زدن دارد؟ نوبرش را آورده ای؟!
ای! اين بچه ها کجا قدر جوانيشان را می دانند! همه ماشاءالله غوره نشده مويزند! ... در باره ی دده انگار درست می گويد ـ دده را نديد بانو، ديد؟ نخيرا، کجا ديد! زير پستانم بود که دده مرد. بعله، همه رفتند، دانه دانه. گفتمش نقاش را نقشی بزن از زندگی / با قلم طرح حبابی بر لب دريا کشيد.
... مال کيست اين شعر؟

مهراوليا، بی آنکه برای يافتن شاعر چندان فشاری به ذهن بياورد، باز برصندلی نشست و دوباره به درخت لخت خيره شد.
چه برگ و باری داشت آن اقاقی. چه صفايی به اين خانه می داد. اين ارغوان که گل نمی دهد! کجا جای آن اقاقيا را می گيرد! نخير ـ بهار هم خيال نکن خبری باشد. ای! به هر حال من اينجا را اجاره کردم چون در حد خانه ی ديگر رفقا بود. اگر بگويم بانو می گويد:
ـ که هرکدام صدتای ترا می خرند و می فروشند!
ـ بسيار خوب پر رو خانم، اما من که نيامده بودم اينجا به بريز و بپاش.
ـ نه الی جان مسئله ی ريخت و پاش نيست تو مثل مرحوم ملانصرالدين خودآزاری و مثل جوکی های هند مرتاض! فقط حيف که سوزن و ميخ به اندازه ی کافی گيرت نمی آيد!
با اين پرت و پلاها مرا می خنداند بانو. حالا کجا گذاشت رفت آمريکا؟ مگر اينجا که بود هر روز می ديدمش! از بام تا شام در حال دوندگی بود ... نه والله اين دختر را من کمتر از دوتای ديگر دوست نداشتم، نه. هرگز کاری نکردم که چنين تصوری بکند، ابدا. ولی خوب با شهری نزديک تر بودم، همفکر بوديم، زوزو هم ته تغاری بود، به علاوه خيلی بچه بود که من آمدم. به من احتياج داشت. بعد هم همدم و غمخوار من شد زوزو ـ در همين عمارت خانه کردـ همين جا، کنار من، در آپارتمان بالا.

صاحبخانه با آب و تاب به توصيف آپارتمان مشغول بود گرچه می دانست طالب زياد است ـ اين مشتری نشد ديگری. ولی هم طبق خوی فرانسويان عادت به چرب زبانی داشت و هم از خنده ی شيرين اين زن جوان شرقی به شوق آمده بود
«اين گنجه خودش به اندازه ی يه اطاق جا داره. تختم خوش خواب و راحته.» و با اشاره ی سر و دست مهراوليا را دعوت به معاينه کرد.
سامان خانه، از تخت و گنجه گرفته تا ميز و صندلی، همه از چوب تيره ی قهوه ای بود و به تناسب قواره ی اطاق ها جاگير و سنگين.
الی به فشار دستی برتشک و نگاهی به گنجه ی لباس قناعت کرد و با لبخند سری به تصديق تکان داد، در حاليکه در ذهن جملات را دنبال هم می چيد تا در لحظه ی مناسب تحويل صاحبخانه بدهد و بدون رنجاندن او پی کارش برود. در انتظار آن لحظه پرسيد، «حمام کجاس؟»
آقای گسلن چشم ها را به تعجب دراند و به سؤال تکرار کرد: «حمام؟ اولالا لالا! مگه اينجا هتل ريتسه خانم کوچولوی من؟! همينقدر که توالت سرپاگرد نيست بايد ممنون بود. دوش های شهرداری تو خيابون «فال گی ير» ده دقيقه تا اينجا راهه. سه روزم در هفته بازه.»
«فقط سه روز در هفته؟!»
«دوره ی جنگ سوخت کجا بود خانم عزيز.»
الی با خنده ای بلند گفت، «جنگ که تموم شده.»
«اثراتش که هنوز هست.» و با تکان های سر و غرغرهای زير لب ـ که يا نشانگر زياده خواهی مستأجر بود يا نابسامانی های جنگ ـ به راه افتاد. اطاق سوم و دو پستوی کوچک و آبريزگاه را با باز کردن در هرکدام در معرض ديد مستأجر گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت و هر دو لت پنجره اش را، که رو به حياط سنگفرش باز می شد، گشود. ناگهان گويی اقاقيا با همه ی برگ و بار وارد خانه شد. در نيمه ی بهار درخت يک پارچه گل بود و دسته دسته خوشه های بلند بنفش و صورتی، چون سينه ريزهايی از تيله ی شيشه ای، از هر شاخه آويخته بود.
الی تا کمر از پنجره به بيرون خم شد و نفسی عميق کشيد. حياط کوچک و چهار گوش بود و حکم انبار سرباز عمارت را داشت: کيسه های دراز و کوتاه زباله در امتداد يکی از ديوارها برهم سوار بود و تخته های فلز زنگ زده و لوله های آهنی زنگار گرفته اينجا و آنجا ولو شده بود و درست در وسط حياط باغچه ای گرد قرار داشت که بستر درخت اقاقی بود.
تنها زينت خانه.

نقش و نگاری که سايه روشن برگ ها بر زمين سنگفرش رسم کرده بود او را به ياد چنارهای يکدست و شاداب دو طرف خيابان باب همايون انداخت.
لقانطه سرباب همايون بود. دوران نامزد بازی با امير به آنجا می رفتيم ـ يعنی بعد از عقد، قبلش کی جرأت داشت! خوب دراز بود باب همايون خوب! از دروازه ی نقاره خانه شروع می شد و می رفت تا در اندرون شاهی. چندبار اسم عوض کرده بود: درالماسيه، خيابان ارگ، دالان بهشت. ... همان دالان بهشت بود والله.

چنارها از زمان صفويه به يادگار مانده بود با شاخه های گره داری که از دو سمت در هم می پيچيد و سراسر خيابان را طاقی می زد. اشعه ی تيز خورشيد بربام اين سقف سبز می شکست و براده ی تابشش، از ميان برگ ها و شاخه ها، به نرمی و با نوازش، پولک هايی از نور برکف خيابان می ريخت.
مثل شاباش سر عروس.

در پای درخت ها به طول خيابان دو نهر آب جاری بود و در حاشيه ی هرکدام چمن کاری و باغچه ای پرگل.
بعد هم آن حوض و گلکاری جلو لقانطه، گل و گلدان و قليان های بلور با بادگيرهای نقره ای که بر کوله اش نشسته بود.

نوای باران فواره برگستره ی حوض خنکايی با خود داشت.
به به از آن نسيم! آن لرزه ی آب!

فواره با زمزمه ای مداوم از درون جامی فلزی به بيرون می جوشيد و اوج می گرفت و با تسمه هايی نازک برسطح سبز رنگ حوض نقش می زد و به بازيگوشی شتک ها را به هوا می پراند و حباب و کف و موج می ساخت.
آخ! يادش بخير! از دو سه ساعت به غروب مانده لقانطه غلغله می شد! مردم با اسب و درشکه و کالسکه و سواری خودشان را می رسانند. ما زمان خلوت آنجا می رفتيم. رفيع نظام، شوهر شمس السلطنه، هم معمولاً آنجا پلاس بود. گاه قدم زنان می رسيد، گاه با دوچرخه می آمد. گمانم به لج ملاها سوار دوچرخه می شد ـ چون آخوندها دوچرخه را تکفير کرده بودند. می گفتند: هرکه سوارش شود به درک واصل می شود، اگر تخم شيطان نباشد چطور می تواند روی دو چرخ حرکت کند، مرکبی که ولش کنی سرپا نمی ماند، لابد رو رواک اجنّه است که يک آدم دو پا را هم کول می گيرد و راه می رود! از اين مهملات خيلی می بافتند. رفيع نظام حرص می خورد و سبيلش را می تابيد و کف به دهن می آورد و می گفت:
ـ همچو دستار کثيفی که بپيچد ملا / به کلافه ست فن ات ای صنم حور لقا! آخوند شپشو را ببين که حرف های گنده تر از دهنش می زند! اگر يکی بگويد سه پن شهی پونزده شهی قالب تهی می کند ولی می خواهد برای داروغه ی محل تعيين تکليف کند! بايد زد توی پوزش! با نغزان نغزی با گوزان گوزی! ... نماند که ببيند حالا آخوند داروغگی می کند! تفو بر اين چرخ گردون! واقعاً تفو! ... داستان های ديگری هم داشت رفيع نظام: از ماشين دودی شاه عبدالعظيم، از سيّد علمدار و وردستش، از شامورتی بازها و از تعزيه گردان ها ـ همه را دور ميز لقانطه با لودگی برايمان تعريف می کرد.

در و ديوار و سقف لقانطه پوشيده از عکس و تابلو و چلچراغ و ديوار کوب بود. تابستان ها ميز و صندلی را بر پياده رو می چيدند.
مثل کافه های اينجا. از آبجو و شراب هم خبری بود؟ يادم نيست. به هرحال چای وشيرينی، شير و شربت ، بستنی و فالوده از صبح سحر تا دل شب در آنجا به راه بود. اما کی هوس خوردن داشت! قدم زدن تا نزديک دارالفنون و خرازی فروشی نوبهار و بالا و پايين رفتن زير سايه ی درختان شيرين تر از همه بود. ... همه ی اين درخت های چند ساله را دوره ی رضا شاه از بيخ زدند و جايش قير و سيمان ريختند! افسوس، افسوس! شعورشان به اندازه ی قهوه چی دم اين خانه نبود که وقتی اقاقيا پوک شد و ژان، پسر گلسن، آن را از ريشه در آورد تنبانش را پايين کشيد تا به جايش اين ارغوان را بنشاند!

مهراوليا باز به درخت بی برگ، که اميدی به تُنديدنش در بهاران هم نداشت، خيره شد و پی افکارش را گرفت.
گل های اقاقی اينجا درشت تر و شاداب تر از ايران است اما عطر آنجا را ندارد. نخير ندارد. شميران که بوديم، صبح زود راه می افتادم، تا به در عقبی برسم عطر اقاقی مستم می کرد. امير هنوز خواب بود. نمی دانم در نور شميران چه بود که هوا را چون بلور شفاف می کرد ـ شفاف تر از هر جای ديگر ـ مخصوصاً در سپيده ی صبح که آسمان تازه رنگ می گرفت و يا به وقت غروب آفتاب که افق صورتی می زد.

خوشه های گل در زرکی از شبنم سحری قنداق پيچ بود و هردانه و حبه اش زراب نور صبحگاهی را چنان می مکيد که از درون زلال می شد. در تا کمر پوشيده از برگ چسب و شاخه های خشک بود و با فشار و به زحمت می گشود. لاشبرگ هايی که پاشنه ی در و پای لادهای کاهگلی را رنگ تيره می زد بوی علف داشت. بيرون در فقط بوی سبزی سبزه می آمد و از ستاک هايی که از بالای پرچين به کوچه سرک می کشيد گياشير نوچ و سفيد بيرون می جوشيد.
حالا که شميران شهری است ـ آن زمان ها ده بود.

جاده ی پاخورده ی خاکی ورای باغ، زير آسمان نيلگون سحرگاه تابستان، خلوت بود و گذرگاه گله ـ بزها با پستان های سياه دراز، گوسفندها با دنبه های پر آويزان، گاوها با پاهای سنگين تنبل ـ و گويار به دنبالشان می آمد و گاه گاوشنگش را آرام بر پهلوی دامی می زد و گاه در تقاطع کوچه باغ ها سنگ ريزه ای به جلو پرتاب می کرد تا راه را به گله نشان دهد.
من با فاصله به دنبال چوپان می رفتم.

تا حرير سحر از روی خورشيد برچيده می شد چنان گرمايی بر زمين و زمان می ريخت که هوا لعاب شمس می بست ـ چون پرده ای از تور ريز بافت.
خانه ی ييلاقی آقای گلسن ـ کجا بود؟ در استان «نرماندی»، اما کدام ده، نمی دانم ـ بی شباهت به خانه های شميران نبود، گرچه بويش به باغ های ديال آباد می مانست: ترشی برگ تاک و شيرينی دانه ی انگور.

نيش آقای گلسن از نشاط آشکار مهراوليا به ديدن درخت اقاقی باز شد. از زير ابروهای سفيدش به او چشم دوخت و با انگشت اشاره اش سبيل پر و پيمان پشت لب را صاف کرد.
عين آقاجان بود ـ در آن لحظه و از آن زوايه.

«از کی می تونم بيام به آپارتمان؟»
آقای گلسن دسته کليدی را جلو صورت مهراوليا رقصاند و گفت، «ازهمين الان.»
از «الان» تا الان چهل سال گذشته است. عجب!

پلو پز برقی از جوش و خروش افتاده بود و حالا چراغش گاه روشن و گاه خاموش می شد.
مهراوليا پيازی را چهار قاچ کرد و با دو پر سير و چند برگ بو در دل مرغ جا داد.
مرغ را در ظرف نسوزی گذاشت. ظرف را به درون تنور برقی سراند.
ای داد! زيره و زرشک پلو رو زدم يا نه؟

در ديگ را به معاينه برداشت. بخار پر عطر برنج صورتش را گزيد و جلو چشمانش پرده ای از مه نشاند، اما خيالش را از بابت چاشنی ها آسوده کرد. باز بر صندلی رو به روی پنجره نشست و در حين ستردن شيشه ی عينک با گوشه ی دامن، نگاهی به اطراف انداخت:
امير اول باری که اينجا را ديد بی اختيار دستش را بر ديوار گذاشت و فشارش داد ـ انگار می خواست به عقب براندش.

از تجسم اين منظره لبخندی زد و سر را به تصديق درستی خاطره جنباند.
يکبار هم با کلافگی پرسيد:
ـ اگر سردار مفخم می ديد که دخترش در شصت متر جا خانه کرده است، خيال می کنی چه می گفت؟
نگفتم که آزادي بهايی دارد، فقط اقاقيا را نشانش دادم:
ـ عوضش خوش منظره است.
امير با حيرت نگاهم کرد:
ـ بعله، البته، اين هم عقيده ای است که آدم فضای باغ و بستان آبا اجدايش را بگذارد و به صفای يک اصله درخت همسايه بچسبد!
با چيش چيش خنده حرفش را زد اما دلش راضی نبود. ... به هر حال هيچکدام از نزديکان از اين آپارتمان خوششان نيامد، اصلاً. مدير دوله، پدر شوهر سابق بانو، که چه عرض کنم! ... از ميان خويشان، ماه طلعت و مهر بانو به اينجا آمدند، امير سيروس هم سری زد. مثل اين که يکبار هم سر و کله ی شکوه اعظم پيدا شد. بعله شد ـ فقط از روی کنجکاوی ... همان زمان که برای معالجه به اروپا آمد. معالجه ی خودش يا دخترش؟ يادم نيست. اسم دخترش چه بود؟ ای داد! اسم اين دختر به کلی از ذهنم پاک شده است! در جوانی چه حافظه ای داشتم! ديگر چه می شود کرد: پير شدم کم کم و نسيان آمد ـ خوب شد، خوب شد ـ فراموشی خودش نعمتی است.

بنفشه از لای در آشپزخانه سرک کشيد و با صدايی بلند گفت، «به به! چه بوای خوشی مياد! شام چی درست کردی الی؟»
مهراوليا ـ نه به شنيدن صدای نوه که به دليل نسيمی که باز شدن در به همراه داشت ـ سرش را از پنجره گرداند و چشمش را به صورت بنفشه دوخت که چون يک باغچه ی بهاری، پرآب و رنگين، در آستانه ی در ايستاده بود. الی بی اختيار انگشتش را، نزديک سر شيپی که در خواب بود، برپايه ی چوبی ميز کوبيد:
چشم بد بدور. شازده جان طفلک نوه ای به خود نديد ـ ديد؟ مثل اينکه امير مسعود را ديد ـ درست خاطرم نيست.

شيپی گوش ها را تک تک خواباند و نفسی بلند به اعتراض کشيد و سرش را بيشتر ميان دست ها فرو برد.
الی، در عالم فکر و خيال، حضور نوه را در خانه فراموش کرده بود. به ديدن مجدد او لبش به لبخند شگفت: «آ ـ تويی شهری جان، نه ـ زوزو، اِ ـ تهمينه!» تا بالاخره پيدا کرد: «بنفشه جان! کجا بودی مادرجان؟»
بنفشه با غش غش خنده گفت، «باز شروع کردی الی؟»
مهراوليا هم به خنده افتاد: «چيو باز شروع کردم رو دار؟! خب صدات می کنم! اون اطاق چی می کردی؟» و با اشاره ی دست نوه را به داخل خواند.
بنفشه با لبخند در جواب به سؤال الی گفت، «داشتم کاغذ ماغذامو مرتب می کردم.» بعد به مادر بزرگش يادآوری کرد: «داشتی با خودت حرف می زدی!»
الی برای نوه پشت چشم نازک کرد و گفت، «باز دروغ بگو! ابدا حرف نمی زدم، داشتم حساب می کردم امشب چند نفريم.»
بنفشه سرانگشتی شروع به شمارش کرد: «تهمينه و من و مامان ـ سه تا؛ تو و قباد ـ پنج تا. پنج نفريم.»
الی به سؤال اخم ها را در هم کشيد و پرسيد، «پس بقيه کجان؟»
«بقيه کدومه؟»
«وا! بقيه ديگه...» و در جستجوی «بقيه» مکث کرد:
بنفشه در ميان قِد قِد خنده انگشتش را به تهديد برای مادر بزرگ جنباند و گفت، «الی! باز شروع نکنا!» و ادای مادر بزرگ را در آورد: «زوزو، نه شهری، اِ بانو، اَ تهمينه، وای اين! آخ اون!» و توضيح داد: «خاله شهری که اين روزا جايی نميره، پسراش ام فرستاده colonie de vacance ، تا طلبکاری نکردی بگم که خاله بانو ام آمريکاس ـ يادت که نرفته؟!» و وقتی از حالت صورت مادر بزرگش ديد که هنوز در پرس و جوست، اضافه کرد:
«به قول بانو: از هر سه نسل زن خانواده لااقل يه نماينده داريم! ديگه چی ميخوای؟!»
الی باز با ناز و قهر به نوه گفت، «ای خوشمزه! اينا رو که خودم ميدونم!» و بعد بازخواست کرد: «دختر خالت کو؟ مادرت کجا مونده؟ چرا دير کرده؟» و ساعت مچيش را، بی آنکه به آن نگاه کند، نزديک چشم آورد.
بنفشه جواب داد، «تهمينه با رفقاش رفته سينما.» و با ادای کلافه بودن، ادامه داد: «زوزو کدوم روز زودتر از هفت، هفت و نيم از اداره می رسه خونه؟! چرا حرص منو در مياری الی؟!»
الی با قاطعيت جواب داد: «چارشنبه ها که درس ميده شيش خونه اس.»
بنفشه از ته دل و سرتسليم خنديد و گفت، «خب آره، اما امروز جمعه اس.»
برصورت مهراوليا، مثل تمام دفعاتی که تصور می کرد يا تظاهر می کرد که از جدل لفظی با نوه اش پيروز بيرون آمده است، لبخند پت و پهنی نشست. همه ی بالا تنه را به طرف بنفشه گرداند و گفت، «تا تو باشی!...»
شيپی، که چند لحظه ای بود آرامشش از صدای گفتگوی اين دو برهم خورده بود، بالاخره از کنار پايه ی ميز آشپزخانه با کندی بلند شد و با تنبلی تنش را کش و قوس داد و به طرف ساق پای بنفشه به راه افتاد. بنفشه با ذوق و شوق چندک زد و به ناز و نوازش و قربان صدقه ی گربه سرگرم شد.
الی ابتدا با تبسمی پر شيطنت و تفنن به اين دو چشم دوخت ولی برای يک آن خواهرش را به جای بنفشه ديد.
ماه منير بالاخره نه شيپی را ديد نه «زردعلی» را، نه آن گربه ی سياهی را که تهمينه اسمش را گذاشته است «سرمه» اما من صدايش می کنم «دده». در عوض عکس «گری بوی» را برايش فرستادم. گری بوی گم و گور شده است، ديگر پيدايش نيست، بالاخره نفهميدم مال کدام همسايه است. زردعلی را می دانم که مال عينک فروش پايين خانه است. دده، يعنی سرمه، هم خيال نکن صاحبی داشته باشد. نخير! ولگرد خيابانی است! هيز دله!

«شيپ شيپی! شيپی خرسه! خانم مخملی! ای تنبل باشی! ببين چند ساعته خوابيدی؟! حالا برو بيرون يه خورده ورجه و ورجه کن! بدو!» بنفشه گربه را زمين گذاشت ولی شيپی تا ته مانده ی خواب آلودگيش را بر دست و دامن و پر و پای او نماليد عزم رفتن نکرد. سپس سلانه سلانه به اطاق ناهاری خوری رفت و از آنجا به راهرو، و در آنجا به پشت پرده ی قلمکاری خزيد که بر در آويزان بود و از دريچه ای که برای آمد و شد او تعبيه شده بود از خانه بيرون رفت.
مهراوليا چشم خيال را کامل بر تصوير ماه منير بست تا صورت شاداب و جوان بنفشه را درست ببيند و غم از دست شدگان را نخورد.
بميرم برايش. آن طفلکم درد و داغ ديد ـ چند سالی هم از من کوچک تر بود.

نگاهش را با سماجت به چهره ی خندان بنفشه دوخت که با چشمانی چون آهو و زلفانی چون پر کلاغ و لب و دندانی چون مرجان و مرواريد، کمتر شباهتی به ماه منير محزون و مو طلايی و سفيد رو نداشت ـ و به زمان حال بازگشت و به نوه اخطار کرد: «گربه يدفه نره اون اطاق دوا مواهای منو بهم بريزه!»
بنفشه، که چشمش به دنبال شيپی بود، گفت، «نه، رفت بيرون.»
بوی مرغ بريان کم کم داشت بر ديگر بوهای آشپزخانه غالب می شد. بنفشه نفس پرلذتی کشيد و پرسيد، «نگفتی شام چی داريم الی؟»
«مرغ پلو با کتلت و سالاد آنديو.»
بنفشه، فقط گِلش و خنده اش خوش نبود، خوش غذا و خوش اشتها هم بود و دست پخت همه ی افراد خانواده را دوست داشت ـ گرچه مهراوليا دلش می خواست او فقط از پخت و پز مادر بزرگ تعريف کند. با ذوق پرسيد، «کتلت ام داريم؟ به به! پس کو؟ کتلت تو نظير نداره ـ درجه ی يک! عاليقدر!»
الی، در حالی که قند در دلش آب می شد و به طرف يخچال می رفت، گفت، «صبح درست کردم.» و در يخچال را کامل باز کرد تا نوه اش ديس کتلت را ببيند. «اينهاش.»
بنفشه، با دهانی آب افتاده، گفت، «يام! يام!»
الی تقليدش را در آورد: «آره، يام يام! به قول معروف ديگ ما از آتيشدون فرو نمياد، اما فايدش چيه؟ کسی نيست بخوره! اين همه غذا! حيف والله!»
«اگه تويی که تا همه رو اين روزا به حلق ما نکنی غذای ديگه درست نمی کنی، پس از چی نگرانی؟»
الی اعتنايی به اين حرف بنفشه نکرد و پرسيد، «حالا شهری و پسراش نيستن...؟»
بنفشه نگذاشت حرف مادر بزرگ به آخر برسد و گفت، «قباد، شوهرش، مياد ـ موقع حاضر غايب حاضر شمردمش، مگه نشنيدی؟ باز سمعکتو نذاشتی الی؟ يا بستی؟»

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما