به مدت يکسال و شايد کمتر، مهشيد اميرشاهی به دعوت رضاقطبی و اصرار رضا سيد حسينی، در «شورای نويسندگان راديو» عضويت و همکاری داشت . اعضاء اين شورا از جمله آقايان فريدون مشيری، يدالله رؤيائی و چند نفر ديگر با خانم اميرشاهی دوستی قديمی داشتند، جز يکی از آنها، آقای علی فيروز آبادی، از شاعران و شعر شناسان، که تازه آشنا بود. از اين رو ديگران گاه و بيگاه سر به سرش می گذاشتند که برای جلب محبت بانوی گروه می خواهد از رقبا پيشی بگيرد. تصادفاً فيروز آبادی به دليل کسالت هفت روزی در جلسات شورا شرکت نکرد. به محض اينکه پس از غيبت به جمع آنها بازگشت، فريدون مشيری شعر زير را فی البداهه سرود و به دستش داد :
يک هفته تمام بی تو بودم با او
خنديدم و گفتم و شنودم با او
آن عهد که با تو داشت، دور از تو گسست
تا ديد که پيوست وجودم با او
پاسخ فيروز آبادی به رقيب هم بی درنگ بود و با اين دو بيتی :
ای آنکه بدون من نشستی با او
صد عهد و دورغ و راست بستی با او
من نيست شدم به هستی اش بردم راه
اما تو چگونه باز هستی با او
مشيری دوباره بی تأمل جواب زير را بر کاغذ آورد و به دست مدعی داد :
چون دوست دگر از تو نميارد ياد
برخيز و برو علی به فيروز آباد
روز من خسته گرچه بهتر ز تو نيست
ای دشمن من کسی بروز تو مباد!
قلم و ذهن فيروز آبادی بی شک برای ادامه ی جدل آماده بود ولی افسوس که جلسه ی شورا تشکيل شد و دوئل لفظی اين دو شاعر گرامی به همين جا خاتمه يافت.
|