Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

خانه اش در جوارِ نَفَسِ خسته ی «قصرِ» «کافکا» ست

رضا مقصدی
 

رضا مقصدی از سخنسرايان معاصرِ ما اشعار زير را برای درج در شماة ويژة مهشيد اميرشاهی ارسال کرده است و در جواب دعوت نشرية «تلاش» برای شرکت در اين شماره نوشته است :
«... از اينکه در ارزشگذاری از عزيز ما مهشيد اميرشاهی قدم پيش گذاشته ايد جان و جهانِ جوانتان را سپاس می گويم»

رضا مقصدی
به بانوی آب ها مهشيد اميرشاهی

خانه اش
در جوارِ نَفَسِ خسته ی «قصرِ» «کافکا» ست

با من از پنجره ی تازه سخن می گويد
با من از بوی خوشِ جاده ی ابريشم.
با من از بارشِ بارانِ بلندی که پُر از خاطره های آبی ست.

آرزويش که سُراينده ی سبزی هاست
به تمنای دلم می مانَد
و صدايش در شب
شکلِ اندوهِ مرا دارد.

خانه اش دَه قدم از نغمه ی نيلوفر دور
در جوارِ نَفَسِ خسته ی «قصرِ» «کافکا» ست
و گُلی آبی
بویِ بارانِ بهاری را در باغچه اش می ريزد
و به اندازه ی موسيقیِ خوشرنگِ درخت
حرف هايش زيباست.

در زمانی که من از فاصله ها دلگيرم
با من از روشنیِ آب سخن می گويد
با من از خواهشِ نابی که پُر از مهتاب ست.
در شبی خاموش
که من از تلخ ترين خاطره ها تيره ترم
بامدادی ست که از پنجره ام می تابد
تا مرا در تپشِ صبح، بيفشانَد.

با منش رازی ست
که به جُز زمزمه ی چشم من و او، تنها
نفسِ نازکِ نيلوفر می داند.





ده رباعی از رضا مقصدی
به «تلاش» ويژه ی مهشيد اميرشاهی

دوشادوشِ سپيده ها می آيم

در جانِ جهان، سرودِ اميد شديد
خوانديد و هرآنچه را که گفتيد شديد
ديروز، ستاره يی به راهِ شب ما
امروز، ترانه يی ز خورشيد شديد

****

از رفته مگو، نرفته را بايد رفت
گفتی به کجا؟ به هرکجا بايد رفت
گر در گذرِ من و تو خون است و جنون
جان می گويد که : عاشقا ! بايد رفت

****

از عشق وطن، چگونه من دل به کنم
داغيست به دل، چو لاله های وطنم
پرشورتر از هميشه ها می خوانم
آن باغ که گُل دهد در آينده، منم

****

دوری زتو دردِ خانمانسوز من است
يادِ شب تو، ستاره افروز من است
ای شهرِ سُراينده ی باران و برنج !
ديدار تو آرزوی هر روزِ من است

****

ای سبزه ! سروده های خورشيد کجاست؟
رقصِ نفسِ سپيدِ اميد کجاست؟
آن دست که لاله آب می داد، چه شد؟
وان دل که به خون تپيد و خنديد، کجاست؟

****
هر چند که شعله ـ شعله، بر باد شديم
آتش به سراپرده ی بيداد شديم
آواز، اگر چه بالِ پرواز نشد
در سينه ی هر سپيده، فرياد شديم

****

اين چشم که در چنبره ی هجران هاست
افسوسِ فرو چکيده ی دوران هاست
دل نيست که از مسيرِ گُل می گذرد
اندوهِ نباريده ترين باران هاست

****

خوبا ! تپشِ ستاره، تنپوشِ من است
شب، آينه يی ز رنجِ خاموش من است
آب است که بر زلالِ من می نگرد
صبح است که در کمينِ آغوش من است

****

گفتی : جنگل، آه ... خزان پوش شديم
گفتی : آتش، ببين سياووش شديم
از ما به همه، شيفتگان بنويسيد :
تبعيدیِ خاطراتِ خاموش شديم

****

دوری زتو فرسود مرا می آيم
هی ... با توام ای خاکِ عزا ! می آيم
تا در شبِ شومِ رنجِ تو رخنه کنم
دوشادوشِ سپيده ها می آيم

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما