Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

صد سالة گذشته ایران و پیکار جامعة ایرانی با مدرنیته ( تجدد )

دایوش همایون
 

فصل پنجم / بخش اوّل

صد سالة گذشته ایران و پیکار جامعة ایرانی با مدرنیته ( تجدد )

آگورا در یک نظام بسته

رائی که در دوم خرداد 1376/1997 داده شد چنان نامنتظر و آبستن تحولات بود که نام خود را به سومین دوره جمهوری اسلامی داد. شمار بسیار بالای شرکت کنندگان، بیش از 29 میلیون و اکثریت خردکننده برنده انتخابات، بیش از هفتاد درصد، یک شگفتی آن رای گیری بود، بسیج خودانگیخته ای که بدست زنان و جوانان در یک پیکار انتخاباتی “خصوصی” و بی بهره از رسانه های همگانی و همایشهای بزرگ صورت گرفت شگفتی دیگر آن. در متن بن بست سیاسی و بن بست سیاست، دریچه ای ناگهانی بسوی اصلاحات می گشود و خاتمی یکشبه امید همه اصلاحگران از اداری و سیاسی تا مذهبی شد. ( بن بست سیاسی، درهم قفل شدن ساختار سیاسی و حکومتی است چنانکه که دیگر جز از گذران روزانه بر نیاید و مسائل و حتا بحرانها را پیوسته به عقب بیندازد ؛ بن بست سیاست نام دیگر بحران مشروعیت است که مردم نخواهند و حکومت تکان نخورد. )
اگر قرار می بود جمهوری اسلامی سرنوشتی جز فرو رفتن در کام یک شورش خشماگین مردمی داشته باشد چه کسی برای رهانیدنش بهتر از آخوندی آشنا به مقدمات فرهنگ امروزی و با گرایشهای اصلاحگرانه ولی با پیوندهای نزدیک با خانواده خمینی و پیشینه تردید ناپذیر انقلابی می توانست راهی به یک دگرگشت آرام رژیم و دادن چهره انسانی به آن بیابد؟ (در آن اوایل و تا هنگامی که هنوز امیدی به دوم خرداد می بود از “فرود آرام” رژیم سخن می گفتند. ) مردمی که، هرچه هم مشتاق دگرگونی بنیادی، نمی خواستند کار به شورش و پیامد های پیش بینی ناپذیر آن بکشد بیدریغ پشتیبانی خود را به او وجنبشی که به تندی سرهم کرده بود عرضه داشتند.
حکومت اسلامی همانگاه گره مذهب را از دل جامعه ایرانی گشاده بود (1). پس از هژده سال تحمل حکومتی که در درنده خوئی و بی احترامی به انسانیت و زیرپا نهادن مصالح ملی بی هیچ پرده پوشی، از هر پیشینه ای در حافظه زنده ایرانیان در می گذشت، دیگر کوردل ترین مومنان و کوته بین ترین انقلابیان نیز به دشواری، اسلام را در کشورداری می خواست و حکومت شرع را به دست شریعتمداران، پاسخ مسائل و نیازهای یک جامعه سده بیستمی، دست کم در سده بیستم، می شمرد. دوم خرداد از دل یک گره دیگر جامعه ایرانی برآمد ــ توهم صد ساله بیرون کشیدن آزادی و مردمسالاری و کرامت dignity بشری وبیرون کشیدن تجدد از دل شیعیگری ؛ و اصلاح مذهبی از روی نمونه اروپای مسیحی سده شانزدهم. بیشتر ایرانیان به یک نامزد همان رژیم رای داده بودند ــ آنچه پیش از آن نکرده بودند و اگر کرده بودند در همان یک دوساله نخستین بود که رهبری فرهمند (که مانند بیشتر فرهمندی ها چیزی نه بیش از رهبری پیروزمند بود و سرمایه بیشتری نداشت) از توده ای خوابگرد خواسته بود. معنای رونهادن عمومی به نامزدی که با شعار اصلاحات و قانونگرائی به میدان آمد آن بود که نظام اسلامی را نیز می شد سرانجام با دمکراسی آشتی داد.
دوم خرداد عامل خیابان را به سیاست ایران وارد کرده بود : توده مردم سازمان نیافته که در فرایند سیاسی شرکت می جستند و آماده بسیج و حرکتهای دسته جمعی می بودند، همان آگورا یا بازارگاه یونانی که مردم در آن گرد می آمدند و درباره امور عمومی رای می زدند. این پدیده ای یگانه در یک دیکتاتوری مذهبی بود که سخت می کوشد توتالیتر باشد و همه زندگی ملی، حتا زندگی خصوص مردمان را کنترل کند ؛ و بزرگترین پشتوانه هر دگرگونی به سود مردمسالاری بشمار می رفت. آفتابی بود که بر بخشی از حکومت اسلامی تابیده بود و آن را هرچه هم پژمرده، به سرزندگی می انداخت.
این تندباد پشتیبانی عمومی، خود رئیس جمهوری تازه را نیز آشکارا از جاکند و چند گاهی چنان می نمود که بخشی از حکومت دست در دست مردم عمل می کند. از آن پس یک حکومت موازی، یک نیروی مخالف وفادار در دل رژیم به رهبری ائتلافی از مقامات بالا و سیاستگران و روشنفکران و روزنامه نگاران شکل گرفت که از کارهائی برآمد ولی خود را در پایان به بن بست انداخت و همه را ناخرسند برجای گذاشت. عشق مردم و دوم خرداد مانند همه عشقها بود که به قول اسکار وایلد دست کم یکی از دو طرف دچار سوء تفاهم است.
خاتمی در همان آغاز دو گزینش کرد که آینده ریاست جمهوری اش را رقم زد. نخست، در لحظه بالاترین قدرت خود، بی مقاومت زیاد، در تشکیل کابینه خود زیر بار تحمیلات خامنه ای و رفسنجانی رفت ؛ و دوم، پشتیبانی فعال مردم را بمبی منفجر نشده دانست که هر چه کمتر می باید به آن دست زد. سازش او در ترکیب کابینه نه تنها ناسزاواران را نگهداشت و اصلاح در سطح اداری را نیز به دشواری انداخت بلکه به مافیا دل داد که استراتژی سایش و فرسایش دوم خرداد را با کامیابی از همان آغاز دنبال کند. با اینهمه بزرگی پیروزی او چندان بود که نمی توانست فرصتهائی را که پیش آمده بود نادیده بگیرد. او که جگر ایستادن دربرابر رهبر و “دستگاه” establishment را نداشت استراتژی بسیج مردمی را دربرابر استراتژی مافیا گذاشت. سازمانهای مدنی، روزنامه ها، وانتخابات، میدان عمل اصلی دوم خرداد شدند.
طبقه متوسط گسترش یافته ایران ــ فراورده های انقلاب آموزش همگانی که از دهه بیست سده بیستم آغاز شد، و توسعه اقتصادی شش دهه بعدی که حکومت مذهبی نتوانسته است آن را به تمامی نابود کند ــ منتظر چنین گشایشی بود. انجمنهای گوناگون در همه جا روئیدند ؛ روزنامه های فراوان و نسبتا آزاد (میدانی برای نشان دادن استعداد یک نسل تازه روزنامه نگاران که از پیشینیان خود بسیار بهتر شده اند افکار عمومی را شکل دادند و حتا جای احزاب را پرکردند ؛ دانشگاهها چشمه جوشان مبارزه و مقاومت شدند. بزرگترین پیروزی این “جامعه مدنی” در واکنشی بود که به کشتن پنج تن از سران سیاسی و فرهنگی ایران در نخستین ماههای حکومت خاتمی نشان داده شد. وزارت اطلاعات و امنیت که همچنان در دست عوامل رفسنجانی بود طرح “ کشتاردرمانی” او را همچنان دنبال می کرد و در آن ماهها عمدا و به قصد قدرت نمائی، دست به فجیع ترین آدمکشی هائی زد که در آن هشت ساله امری روزانه شده بود.“ کشتار درمانی” چنانکه از نامش بر می آید از میان برداشتن هر خطر احتمالی از سر راه رژیم اسلامی، با ربودن و کشتن سرامدان غیر اسلامی، بود.
این بار برای نخستین بار رسوائی آدمکشی ها از پرده بدر افتاد و خشم و بهم برآمدن افکارعمومی چندان بود که کار به برکناری وزیر و گروهی از مقامات آن وزارت کشید و برای نخستین بار در تاریخ رژیمهای توتالیتر و خون آشام، وزارت پلیس سیاسی مسئولیت آدمکشی ها را بر عهده گرفت. سعید امامی معاون وزارت اطلاعات و امنیت که بزرگترین نقش را در طرح کشتاردرمانی داشت، قربانی اصلی این رسوائی شد. او شخصیتی به تمام معنی در قالب کارگزاران گشتاپو و کی جی بی بود که از بستر اسلام بیرون آمد و به شیوه ای اسلامی و سزاوار چنین جهان بینی و حکومتی نیز خودکشی شد. زندگی او نمونه دیگری از این بود که نظامهای توتالیتر و ایدئولوژیک صرفنظر از خاستگاه خود به یک جا می رسند : تهی کردن زندگی از عنصر اخلاقی، که هرچه انسان پیشتر برود سهم آن را در توسعه و بهروزی اجتماعات بهتر در می یابد. برداشته شدن تهدید هر روزه کشته و سر به نیست شدن به روشنفکران امکان فعالیت بیشتر و آشکارتر می داد ــ ترور قضائی که جای آدمکشی های زنجیره ای را گرفت به همه خشونت و بیقانونی به پای آن نرسید.
(فرانسیس فوکویامای شناخته به کتاب پایان تاریخ، در کتاب دیگری به رابطه مستقیم اعتماد در جامعه با رشد اقتصادی پرداخته است، امری که هر کس بخواهد بنگرد به روشنی می بیند. ما خود، رابطه مستقیم ناپدید شدن عنصر اخلاقی را در سیاست با فاجعه ملی مستقیما تجربه کرده ایم. اگر رهبر روشنفکری ایران و پرچمدار پیکار با غربزدگی درباره مرگ صمد بهرنگی دروغ بافت تا قهرمان شهیدی بیافریند، مانندهایش در دستگاه حکومتی با گردن افراشته گفتند که شریف امامی بیست روزپیش نیستند.)
در هژده تیر 1378/1999 دوم خرداد به لحظه حقیقت رسید. پیشرفت جامعه مدنی ایران چنان شتابی می گرفت که مافیای حاکم به رهبری محور خامنه ای _ رفسنجانی، خود را ناگزیر از دست زدن به خشونت یافت. از آنجا که دیگر دست آدمکشان “ کشتاردرمانی” گشاده نبود، و دانشجویان راهم نمی شد به مسلسل بست، اوباش بسیجی را به میدان مخالفان به رهبری دانشجویان فرستادند. شکستن تظاهرات دانشجوئی با زدن و بستن آنان رویدادهائی هر روزه شد تا جائی که شبی به خوابگاه دانشجویان دانشگاههای تهران و تبریز ریختند و هر چه توانستند زدند و شکستند و بردند و یک دانشجو را از پنجره بیرون انداختند و کشتند. در چند روزه بعدی پیرامون دانشگاه تهران صحنه تظاهراتی شد که در تاریخ جمهوری اسلامی مانندی نیافته بود. تظاهراتی بود برای پایان دادن به نظام جمهوری اسلامی، برای مردمسالاری و حقوق بشر.
رهبری دوم خرداد در آن بحران گزینشی دشوار درپیش داشت که به آسانی از آن بدرآمد. از میان دانشجویان و در واقع اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران و انحصارگران قدرت سیاسی و منابع مالی، از میان اصلاحات و ارتجاع، خاتمی و گروهش بیدرنگ به اصل اسلامی و آخوندی خود بازگشتند و دانشجویان را محکوم کردند. دانشجویان رهاشده و نارو خورده تظاهرات را پایان دادند و رژیمی که به لرزه افتاده بود نیرومندتر از پیش از لب پرتگاه پس کشیده شد. از آن هنگام بود که گورباچف ایران گربه دست آموز رهبر گردید و چرخ گوشت مافیا جنبش اصلاحگری را اندک اندک خرد و خمیر کرد. اگر کاردهای آدمکشان کند شده بود بسیجیان گوش به فرمان می بودند، و اگر از بسیج کاری بر نمی آمد دستگاه قضائی مسخ شده برای پیشبرد مقاصد سیاسی روزانه به هر بیقانونی و بی عدالتی دست می زد. (شمار روزنامه هائی که به حکم دادگاه توقیف و تعطیل شدند در دوساله پس از هژده تیر از صد گذشت و حتا نمایندگان مجلسی را که دوم خردادیان در آن اکثریت یافتند به دادگاه احضار یا به زندان محکوم کردند.) دو انتخابات بعدی که باز شکست وهن آور سران مافیا را به دنبال داشت اگر تاثیری کرد در برجسته تر کردن مرغدلی و سازشکاری دوم خرداد بود و آمادگی اش برای پشت کردن به مردم در هر جا که منافع انحصارگران به خطر می افتاد. انتخابات مجلس، که از نظر درهم شکستن رفسنجانی به عنوان یک مدعی ریاست جمهوری، اهمیتی بیش از انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی داشت، با بی اثر شدن مجلس از همان آغازبه یک دستور ساده خامنه ای، بر احساس نامرادی frustration مردم افزود. عامل خیابان پس از آن کاملا به خانه بازنگشت ولی رابطه میان اصلاحگران حکومتی با عنصر مردمی بریده شده بود.
شورش دانشجوئی هژده تیر ناقوس پایان اصلاحات در جمهوری اسلامی بود. در آنجا بود که حرکت اصلاحی، همه عوامل را در اختیار یافت و از هیچیک بهره نگرفت. دوم خرداد در چشم اصلاحات نگریست و از آنچه دید چنان به هراس افتاد که بهر وعده گذشته و نوید آینده پشت کرد. افکار عمومی که دوم خردادیان آنهمه به آن امیدواری داشتند دربست از اصلاحات پشتیبانی می کرد ؛ دانشجویان که درهر نظام دیکتاتوری پیشتاز پیکار ضد رژیم هستند با پذیرش مخاطرات به میدان آمده بودند و از رئیس جمهوری که در پیروزی انتخاباتی اش آنهمه کوشیده بودند انتظار حمایت داشتند ؛ نیروهای اجتماعی دیگر با احتیاط بیشتر منتظر واکنش رهبر جنبش اصلاحی بودند تا به تظاهرات بپیوندند ؛ رهبرو ولی فقیه چنان خود را باخته بود که گفت نیروهای انتظامی کاری به دانشجویانی که عکسهای او را می سوزاندند نداشته باشند. حرکت اصلاحی در آن لحظه تاریخی می توانست پیروز شود، اگر یک جزء حیاتی آن، جزء حکومتی، نیز سهم خود را ادا می کرد. تصمیمی که رهبری اصلاحگران حکومتی در آن لحظه گرفت به این پرسش که آیا اصلاح در حکومت اسلامی امکان دارد پاسخی داد که معنایش هر چه گذشت نمایانتر شد.
پشت کردن خاتمی به دانشجویان، تا حد محکوم کردن آنها و پیوستن به جناح محافظه کار به رهبری خامنه ای و رفسنجانی در آن لحظه تصمیمی آنی و زیر فشار بحران بالا گیرنده بود ولی از یک اعتقاد ژرفتر برمی خاست. او و دوم خردادیان به اصلاحات نگرشی اداری داشتند ؛ آماده بودند به پاره ای زیاده رویها پایان دهند و کاستی هائی را برطرف کنند. مشکلی که تا آن زمان کوشیده بودند ندیده بگیرند آن بود که اصلاح حکومت اسلامی به اصلاح در خود اسلام نیز بستگی می یافت. حکومت اسلامی همه اش بازتابنده نوع افرادی نیست که آن را می گردانند ( و می باید سخت در تاریخ ایران گشت تا گروهی قابل مقایسه با آنان یافت ). بخشی از کاراکتر حکومت اسلامی ناچار به پسوند اسلامی آن مربوط می شود. اصلاح حکومت به اصلاح مذهب بستگی می یابد که کاری درباره اش نمی توان کرد و به همین جاها می کشد. بی دگرگونی کلی که جز نامی از حکومت اسلامی نگذارد از اصلاح سخنی نمی توان گفت. دانشجویان این را دریافته بودند و اصلاح به معنی دگرگونی رژیم می خواستند. خاتمی نیز سرانجام موضوع را دریافت و دربرابر دانشجویان ایستاد.
واپس نشینی های پیاپی دوم خرداد که دیگر ناگزیر شده بود، به رهبری خاتمی که بیش از پیش به نقش رئیس روابط عمومی رهبر و اندک اندک رفسنجانی کاهش می یافت، خود اصلاحات را نیز از معنی تهی کرد. نظریه پردازان و استراتژهای دوم خردادی یا به کارگزاران سازندگی نزدیک شدند که اصلاحات اداری را (آنهم با نگهداری منافع مافیا) بس می دانستند ؛ و یا در بلندپروازانه ترین طرحهای خود به افزایش اختیارات رئیس جمهور و مشروط کردن ولایت فقیه می رسیدند. آنها جمهوری اسلامی را حکومتی مانند هر حکومت دیگر گرفتند، ولی کیفیات و ویژگی های جمهوری اسلامی عوارضی نیست که بتوان به گردن یک یا چند مقام انداخت و و آن را زدود ــ چنانکه کمونیستها نیز کوشیدند با استالین زدائی شان بکنند و به برژنف رسیدند. این ویژگیها و کیفیات، گوهر جهان بینی ای است که ولایت فقیه از آن می زاید و یک شبکه نیرومند و بهم پیوسته قدرت با نیروهای سرکوبگرش، که سالی چند میلیارد دلار در آن گردش می کند و در سالهای خمینی و رفسنجانی تکمیل شده، پشت سر آن است. مانند همه شبکه های مافیائی، این یک نیز در ترکیب هیولاوش و زیر وزن سنگین منافع خود از اصلاح، از کمترین گذشت با معنی، ناتوان است. در برابر چنین رژیمی گزینش میان ولایت فقیه با چهره انسانی یا غیر انسانی نیست ؛ میان ولایت فقیه با چهره انسانی است.
اصلاحات در رژیمی مانند جمهوری اسلامی به معنی کند کردن چنگ و دندان و پائین کشیدن کسانی است که قدرت سیاسی و ابزار خشونت و منابع مالی را در انحصار خود آورده اند و هدفی جز همیشگی کردن امتیازات خویش ندارند. این کسان نه با اندرزهای خیرخواهانه حاضر به دادن کمترین امتیاز واقعی هستند نه با هشدارهای “یا اصلاحات یا انفجار”, هیچ کمکی به مخالفان خود، حتا خودیهای پیشین، می کنند. آنها از سوئی آگاه بر درجه کینه و بیزاری توده های مردم، و از سوئی آشنا به کارکردهای قدرت، آماده اند تا پایان تلخ رویاروئی شان با مردم بروند و تا هستند هرچه می توانند با ایران و ایرانی بکنند. نظر اصلاحگران هرچه باشد، هر دست زدن به ساختار قدرت موجود به معنی پایان دادن به نظام است. سران مافیا این را بهتراز میانه روان و اصلاحگران ساده لوح یا خود را به نفهمی زده می دانند. نام انحصارگر بیهوده بر آنان گذاشته نشده است. جز با انحصار قدرت و منابع مالی چگونه می شود چنین افرادی را در چنان جاهائی نگهداشت؟ آنان تنها درصورتی که فشار از درون یا بیرون از طاقت شان بگذرد تن به اصلاحات، با مقاومت در هر گام، می دهند. در هژده تیر این فشار داشت از طاقت شان در می گذشت. دوم خردادیان که عوامل رفسنجانی در میان شان نفوذ داشتند و گرایشهای سازشکارانه را ــ اگر نیازی بدان می بود ــ تقویت می کردند دست کم می توانستند برای آرام کردن دانشجویان بهای سنگینی از رهبر و دستگاه روحیه باخته او بخواهند. با پیوستن به سرکوبگران، آنها معمای حل نشدنی اصلاحات در رژیمی اصلاح ناپذیر را یکبار دیگر به نمایش گذاشتند. اگر یک سر اصلاحات از درون خود رژیم، سرنگونی می بود ــ بهر گونه و با هر نتیجه ــ و سر دیگرش میدان تیانان من و هژده تیر، روشن بود که کدام یک دست بالاتر را می یابد.
برای پیشبرد اصلاحات از همان آغاز چاره ای جز روی آوردن به مردم نمی بود. جنبش اصلاحی که نام دوم خرداد گرقت بایست استراتژی و تاکتیکهای خود را نیز از دوم خرداد می گرفت. ویژگی این جنبش نه در روز رای گیری که در ابعاد آن بود. دوم خرداد از رای دادن توده گیر مردم برآمد ؛ از هنگامی که عامل مردمی، عامل خیابان، وارد شد. دوم خرداد نام یک گروه سیاست پیشه یک آب شسته تر از مافیا نبود بلکه دوره تازه ای در تاریخ جمهوری اسلامی آغاز کرد که اساسا از نظر ورود عامل مردمی در سیاست با دوره های پیشین ــ سنگ شدگی پس از آن بهار خونین “آزادی” ــ و سالهای خونبار بساز و بفروشی ــ تفاوت می داشت. دوم خردادیان تا دو سالی این تمایز را دریافته بودند و استراتژی مشارکت که وزارتهای ارشاد و کشور پیش می بردند برای نیرو دادن به جامعه مدنی بود که وزنه متقابلی در برابر مافیا شود. اینکه یک نهیب مافیا برای وارونگی این استراتژی کفایت کرد و سیاست پیشگان از دوم خرداد به نام آن و از عامل مردمی به کشاندن شان به حوزه های رای گیری بسنده کردند گناه مردم نبود که تا پایان از پشتیبانی کم نیاوردند. آنها برای نگهداری امتیازات خود اصلاحات را فداکردند و بجای روی آوردن به مردم به چانه زنی هاشان در محافل و راهرو های قدرت بازگشتند. برای اصلاحات می بایست از چهارچوب بیرون رفت و از مردم یاری گرفت. سران دوم خرداد برعکس، مردم را از خود بیگانه کردند تا در آن محافل و راهروها جائی داشته باشند. نتیجه ناگزیر، بیرون رفتن مردم از جنبش به اصطلاح اصلاحی بود.
پیروزی در انتخابات مجلس به گونه ای طرفه آمیز به دوم خرداد پایان داد. گوئی اصلاحگران قوای اجرائی و قانونگزاری را گرفته بودند تا به خودشان و مردم ثابت کنند که نه آنها پهلوان میدان اصلاحات هستند نه رژیم را بی حرکت مردمی می توان بهبود داد. بن بست سیاسی، بن بست سیاست را کامل کرد. دیگر نه حکومت می توانست گام از گام بردارد و نه رژیم می توانست هیچ کاری برای بحران مشروعیت خود بکند. ولی سالهای کوتاه جنبش اصلاحی کارش را کرد ؛ به مردم فرصت داد که به میدان بیایند و مردم دیگر میدان را به تمام ترک نکردند. خدمت دیگرش آن بود که پریشیدگی دستگاه حکومت اسلامی را به حالت فلج در انتظار فروپاشی رساند که نه دوم خردادیان می خواستند نه شریکان پرقدرت ترشان. آنها می خواستند از راه خودشان جلو سرنگونی نظامی را که راهی ندارد بگیرند و ناتوانی شان مردم را از توهم اصلاح رژیم اسلامی بدرآورد. که خدمت ناخواسته دیگر دوم خرداد بود ــ آخرین خدمت آن.
از هژده تیر جنبش اصلاحی جای خود را روزافزون به جنبش براندازی از راه نافرمانی مدنی و برای برگزاری همه پرسی داد. جنبش دانشجوئی که با همه سرکوبگری رژیم و به زندان افتادن بیشتر سران خود از پا درنیامده بود مبارزه را رها نکرد و با تظاهرات پیگیر خود کاتالیستی برای جنبش مردمی شد که اندک اندک نیرو می گیرد و درکنار عوامل دیگر به زندگی رژیم پایان خواهد داد.
* * *
حکومت و دین در جمهوری اسلامی چنان در هم آمیخته است (همان بس که به تصویری از مجلسی از سران رژیم بنگرند) که اصلاحات به ناچار بایست دین را نیز دربر می گرفت. جامعه، اسلامی بود و حکومت چنان اسلامی بود که خود آخوندها مستقیما آن را در دست داشتند، و در پارگینی که کشور را در خود فرو می برد همه چیز چنان آلوده و ناساز بود که تصورش را نیز نمی شد کرد. این روبروئی با واقعیت نمی توانست در بحث اصلاح دینی بی اثر باشد. اصلاح دینی(که فرایافتهائی مانند جامعه مدنی، مردمسالاری، و بطورکلی رابطه دین و حکومت را نیز دربر می گیرد) بیش از صد سال مهمترین نیاز جامعه اسلامی وانمود شده است و جمهوری اسلامی با طبیعت دینی اش بدان فوریتی بیشتر بخشید. آزمایش دوم خرداد کمک کرد که این گره نیز از دل جامعه ایرانی گشاده شود. پیش از آن روشن شده بود که با اسلام نمی توان جامعه ای امروزین ــ دمکراتیک با فرهنگ و سطح زندگی پیشرفتگان جهان ــ ساخت. از آن پس مسئله این بود که آیا می توان با اصلاح اسلام آن را با دمکراسی و حقوق بشر، با برابری در حقوق، و آزادی بهره گیری از حقوق فرد به عنوان انسان، و نه زن و مرد و مومن و کافر و مسلمان و غیر مسلمان و شیعی و غیر شیعی و آزاد و بنده، آشتی داد؟
یک دستاورد بزرگ دوم خرداد، گشادگی بحث سیاسی بود، از پرده دریهای روزنامه نگاران گرفته تا موشکافی های روشنفکران در جای دین در جهان مدرن. این بحث آخری با پیشینه بیش از صد ساله خود نه تنها در ایران که در همه جهان اسلامی، در آن دوره بود که در میدان اندیشه و عمل تا پایان برده شد ؛ عمل، اندیشه را واداشت که خواه ناخواه به واقعیت گردن نهد( بویژه که ورق مذهب نیز دیگر در جامعه ایرانی برنده نبود ) و از قلمرو ایمان و عادت بیرون رود. ایران از دو هزار سال پیش، و شاهنشاهی ساسانی با این مسئله دست به گریبان بوده است. در جهان اسلامی، کارهای فارابی در ایران بود که پایه های نظری سیاست و حکومت را در رابطه با شریعت گذاشت (او در بررسیهای خود سرانجام به دمکراسی ارسطوئی رسید.) در پایان سده نوزدهم باز در ایران بود که اصلاح دینی برای سازگار کردن آموزه (دکترین)های اسلامی با مدرنیته طرح شد و به مصر و از آنجا به دیگر کشورهای اسلامی رفت. این تصادفی نیست که سرانجام در ایران، بحث دو هزار ساله، در خود سنت مذهبی به پایان ناگزیرش می رسد.
جمهوری اسلامی با خیزش عمومی و به رهبری مذهبی به پیروزی رسیده بود. چنین ترکیب کاملی از انتظار طیف گسترده روشنفکران اسلامی بیرون بود. آنها ازصد سالی پیش در رویای آشتی دادن دین و دولت بر یک زمینه مدرن بودند و در بیداری جمهوریت و اسلامیت نظام پیروزمند به آن رسیدند. رهبر انقلاب بی دشواری زیاد فرمول آنها را پذیرفته بود؛ اوبیش از آن مرهون یاریهای اکثریت غیر آخوندی بود که در هنگام نویساندن قانون اساسی اش جمهوریت نظام را یکسره نادیده بگیرد. اگر همه به او می بود خلافت طالبانی را برقرار می کرد که شکل ناب حکومت اسلامی است و نوشته های او در حکومت نیز نویدش را می داد. اگر از همان هنگام قدرتی را می داشت که “چاقوهای بیدسته” به اصطلاح لیبرال(که در پرتی همیشگی شان دسته را با تیغه عوضی می گرفتند) و رمانتیک های انقلابی که “مرگ را سرودی” کرده بودند در چند ماهه بعدی به او سپردند، اصلا نیازی به ظواهر نمی دید. اما آن ظواهر تا سالها دست و پا گیر نمی بود و گاه می توانست مانند رای مجلس گوش به فرمان، به پذیرفتن آتش بس در جنگ با عراق، پرده مانندی بر نوشیدن کاسه زهر بکشد. در چنان فرصتهائی بود که ولایت فقیه می گفت رای مجلس بالاتر از همه است. او با احکام ناسخ و منسوخ آشناتر از آن بود که اشکالی در بیان نظرات متناقض داشته باشد. همه پرورش مذهبی اش او را برای زیر پا نهادن اصول، حتا بالا ترین احکام دینی به اقتضای موقع، آماده ساخته بود. از قرآن نقل می کرد که الله خیرالماکرین(خداوند بهترین فریبکاران است) و رحمان الرحیم را به آسانی با قاصم الجبارین جابجا می کرد. اما در آن پرورش مذهبی نیازی به فریبکاری هم نیست. کنارهم گذاشتن اصول و احکام نافی یکدیگر، خود اصلی تغییر ناپذیر بشمار می رود.
تا سال 76/97 جمهوریت نظام حتا از نظر عملی جای گله برای اسلامیت آن نمی گذاشت. انحصارگران و ملی مذهبیان اصلاحگر در یگانه زیستی symbiosis بسر می بردند. با پدیدار شدن عامل مردمی در اشتباه حساب آن سال، بحث جمهوریت نیز درکنار اسلامیت جمهوریت رژیم اسلامی پیش کشیده شد، ولی نه به عنوان برهم زننده بلکه به عنوان مکمل یک نظام حکومتی که به سنت دو هزار ساله می باید حتما بر دو پایه بایستد. بهمین ترتیب دمکراسی اسلامی که از آن هنگام بر سر زبانها افتاد هیچ تناقضی با جمهوری اسلامی نمی داشت. اگر کسی می توانست دارای احساسات تند مذهبی باشد، که امری مربوط به خود افراد است، و سیاست خود را نیز بر آن می گذاشت و زیرکانه یا ساده دلانه هم خدا و هم خرما را می خواست، به آسانی می توانست بازرگان آسا، هم قانون اساسی جمهوری اسلامی را بپذیرد و هم پس از مرگ خمینی همه خرد و دلیری خود را گرد آورد و ادعا کند که آن قانون برای شخص خمینی نوشته شده است. منطق ملی مذهبی او که از پایه بر “تشخیص مصلحت” و چشم بستن بر اصول و واقعیتهای مزاحم نهاده است هیچ اشکالی در این نمی دیدکه در امر اصولی، آنهم نظام حکومتی، چنین استثنائی بگذارد. در زمان خمینی “اصل” بر ولایت فقیه است ولی پس از او نیست.
تناقض میان جمهوریت(که دمکراتهای اسلامی درون و بیرون بجای عنصر دمکراتیک بکار می برند) و اسلامیت در واقع در همان دوره انقلاب گشوده شد. شخصیتها و سازمانهای سیاسی گوناگون به نام دمکراسی و آزادی بی چون و چرا و دربست به رهبری یک آخوند که همه چیز را در اسلام خلاصه می کرد گردن نهادند و عموم شان چه به عنوان بخشی از حکومت و چه مخالف وفادار، انقلاب و حکومتی را که او شکل داد تایید می کنند. در یک نظام سیاسی که مدافعان جمهوریتش در خدمت اسلامیت آنند و دمکراتهایش اسلامیانی از نوع دیگرند شگفتی نیست اگر مردمان از هر چه اسلامی در حکومت و حکومتی در اسلام است به بیزاری بیفتند، و جوانتران رویکردی به دین پیدا کنند که هشدارهایش را از زبان برخی آخوندهای بیرون از گود و ملی مذهبی های کاسه گرمتر از آش می باید شنید ؛ و ابعادش را از شادی عرفیگرایانی که کار را به ضدیت با مذهب رسانده اند. گروه اول از دورنمای آینده مذهب به خود می لرزد، و گروه دوم از آنچه برداشته شدن یوغ مذهب از جامعه ایران می بیند نفسی به آسودگی می کشد. هردو گروه در این حق دارند که آخوند و مذهب در سیاست ایران به پایانش رسیده است. دورانی که آغازش به هشتصد سال پیش برمی گردد با حکومت اسلامی- آخوندی به فراز و نشیب نهائی خویش می رسد.
در سده دوازدهم و در امپراتوری سلجوقی بود که فرایند تثبیت فقه اسلامی و بسته شدن درهای اندیشه و جا افتادن پایگان(سلسله مراتب) آخوندی، اگرچه غیر رسمی، به عنوان پیوند حکومت مطلقه و مردم بی حقوق به انجام رسید. سلجوقیان که از نظر فلسفه حکومتی حلقه رابط ساسانیان و صفویان بودند(در سیاستها و نوشته های نظام الملک بهتر از همه این امتداد را می توان دید) در اوج شکوفائی و برتری فرهنگی جهانی سیصد ساله ایران، نظام آهنینی را ــ میراث پیشینیان ساسانی شان ــ در صورت اسلامی اش به کمال رساندند که فرهنگ و جامعه ایران را در تناقض ذاتی دین و دولت خفه کرد و پنجه آن با انقلاب مشروطه از گلوی ایران برداشته شد. نظام الملک در ادامه سنت اردشیر و تنسر(کرتیر همروزگار شاپور اول) و انوشیروان، دین و دولت را همزاد می شمرد: قانون به معنی دین، و به تعبیر” روحانیتی” سراپا درآمیخته و فرورفته ساختار قدرت ؛ خشونت بیکران در خدمت دولت پاسدار وضع موجود؛ یک جامعه بسته که محافظه کاری اش در خدمت امتیازات است. او اولویت را به دولت می داد که خودش می بود. خمینی از همانجا آغاز کرد و اولویت را به دین، در واقع روحانیت داد که خودش بود، زیرا به محض آنکه دین در بافتار قدرت قرار گیرد با روحانیت یکی می شود. هردو جامعه انسانی را که بنا بر تعریف، پویا و بیقرار است در قالبی خواستند که هر چه هم بپاید ناساز و بی اندام و با طبیعت انسانی ناسازگار است. آن تناقض ذاتی که ساسانیان را با همه شکوه درخشنده شان به چنان پایان بی شکوهی افکند در اینجا بود.

پانوشتها :
(1) " از دل گره غم تو بگشادم / سودای تو از دماغ بنهادم " از شاعر از یاد رفته.


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما