Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

دلمشغولی ایرانیان : دمکراسی یا شکل نظام؟ـ آشتی ملّی بر محور دمکراسی ـ

گفتگو با باقر پرهام
 


دلمشغولی ایرانیان : دمکراسی یا شکل نظام؟ـ آشتی ملّی بر محور دمکراسی ـ


پای سُخن باقر پرهام


تلاش ـ جناب آقای پرهام، نظراتی که اخیراً در مقالات و سخنرانی هایتان ابراز داشته اید از یک سو مورد استقبال و از سوی دیگر مورد مخالفت و برخوردهای انتقادی قرار گرفته اند. این مسئله حضورتان را در عرصة سیاست و مباحث جاری بسیار محسوس تر ساخته است.
چه عواملی یا، بهتر بگوئیم، چه شرایطی موجب شده، پرانرژی تر از همیشه، پا به میدان بگذارید؟


پرهام ـ درمورد سخنرانی من در آتلانتا ( نوامبر 2002 ) و بازتاب آن در محافل سیاسی و رسانه های خارج از کشور و فعالیت های بعدی ام در پیگیری مواضع همان سخنرانی، در جواب این بخش از سئوال شما می توانم بگویم پایان تجربة ملت ما با نظام دولت مذهبی موسوم به جمهوری اسلامی، خطیر بودنِ موقعیت سیاسی کشور و احساس وظیفة ملی از عوامل مهمی بودند که در تصمیم گیریِ « بدون مقدمة » من برای ماندن در خارج از کشور و وارد شدن به میدان مبارزة سیاسی برای براندازی جمهوری اسلامی به صورت « آشکار » تأثیر داشته اند. پیش از آن که به بحث بیشتر در باب این عوامل مهم بپردازم، بد نیست اجازه بفرمائید در مورد تصمیم گیری « بدون مقدمه » و مبارزة سیاسی « آشکار » توضیح بیشتری بدهم.
ببینید، من در تمامی این بیست و چند سال گذشته، بیشتر ساکن ایران بوده ام. یعنی اگر چه برای دیدن زن و فرزندانم، ابتدا با ویزا و سپس با داشتن کارت اقامتِ فرانسه، سفرهائی به خارج از کشور کرده ام ولی همیشه پس از مدت کوتاهی اقامت در خارج دو باره به ایران برمی گشتم. جز چهار فرزندم ـ که در این مدت بطور عمده ساکن خارج باقی مانده جز به ندرت ـ آن هم فقط دوتای شان ـ به ایران برنگشته اند، همسرم نیز مثل خود من، اغلب وقت ها به ایران آمده و هربار چند ماهی در کشور به سربرده است. آخرین باری که من و او از ایران خارج شدیم در دوم مارس 2002 و پس از یک اقامت نزدیک به هشت ماهه در کشور بود. در این تاریخ نیز به قصد ماندن در خارج و برنگشتن به ایران از کشور خارج نشدیم. آپارتمان کوچک و مختصر زندگی یی را که در ایران داشتیم گذاشتیم و به نیت این که چندماه بعد دوباره به ایران برگردیم به خارج آمدیم. امّا من دیگر به ایران برنمی گردم مگر روزی که نظام استبداد مذهبی به رأی مردم ایران تغییر کند.
و امّا مطلب دوم، یعنی وارد شدن « آشکار » به میدان مبارزة سیاسی با نظام جمهوری اسلامی معنایش این است که من در بیست و اندی سال گذشته هیچ گاه از مبارزة فردی با نظام جمهوری اسلامی برکنار نبوده ام. گیرم بخشی از این مبارزة فردی به صورت فعالیت های آشکار قلمی ( مقالات، سخنرانی ها، مصاحبه با رادیوها و مطبوعات در داخل و خارج کشور ) بوده و بنابراین به طور طبیعی در قالب محدودیت هائی قرار داشته است که همة افراد ساکن ایران، زیر سلطة مستقیم نظام ولایت فقیه، برای حفظ امنیت خویش ناگزیر از در نظرگرفتن و رعایت آنها بوده اند. امّا حتی با درنظر گرفتن این گونه ملاحظات امنیتی، در هیچ یک از فعالیت های من در بیست و اندی سال گذشته در ایران هرگز به مواضعی برنخواهید خورد که حاکی از کنار آمدن با نظام جمهوری اسلامی یا واردشدن به کاری در دستگاه این نظام باشد : من از پائیز 1356، که از خدمات دولتی کناره گرفتم و به تقاضای شخصی بازنشسته شدم، تا امروز به هیچ صورتی، در هیچ فعالیت حقوق بگیرانه ای که منشاء آن، مستقیم یا غیر مستقیم، دولت یا دستگاههای وابسته به دولت باشد شرکت نداشته ام و زندگی ام با حقوق بازنشستگی و مختصر درآمدی که از راه ترجمه و تألیف به دست می آورده ام گذشته است. از سوی دیگر، به رغم همة خطرهائی که ممکن بود متوجه ام شود، هربار که فرصتی دست داده و امکانی برای بیان نظر فراهم گردیده است مخالفت صریح و بی پردة خود را با نظام مذهبی ولایت فقیه و عقیده ام را دائر برلزوم بازگشت به حاکمیت ملی و آراء مردم در قالب جدائی دین از دولت، آشکارا به خط خودم و در خطاب به مقامات دولتی، بیان داشته ام. از مهمترین این گونه فرصت ها می توانم به دو پرسشنامه ای اشاره کنم که یکی پیش از روی کار آمدن خاتمی، در دورة رفسنجانی، و دیگری پس از روی کار آمدن خاتمی در ایران، به عنوان نظر خواهی، برای من فرستاده شد. تدوین کنندگان این پرسشنامه ها، که اولی اش به موسسة مطالعات استراتژیک وابسته به نهاد ریاست جمهوری در دورة رفسنجانی مربوط می شد، ودومی اش به موسسة مطالعات استراتژیک وزارت کشور در دورة خاتمی، هرکدام اش نیز شامل حدود ده پرسش بود، از من خواسته بودند که به پاسخ های « آری » و « نه » اکتفا نکنم و در جواب هرپرسش پاسخ های مفصل و تحلیلی ارائه بدهم. و سرانجام نیز خواسته بودند که تعداد ساعاتی را که صرف پاسخگوئی به این پرسش ها شده است بنویسم تا مزدش را بپردازند. من پاسخ سئوال ها را به طور مفصل و تحلیلی دادم و هربار استدلال کردم که مهمترین مشکل کشور وجود نظام مذهبی است و راه حل دشواری ها و مشکلات کشور نیز دست برداشتن از نظام مذهبی و روی آوردن به نظام دولتی سکولار، یعنی جدائی دین از دولت و رعایت حقوق و آزادی هایی است که در نظام مذهبی از مردم سلب شده است. و سرانجام هم نوشته بودم که من در ازاء پاسخگوئی به این پرسشها هیچ پولی از شما نمی پذیرم زیرا این گونه پاسخ گفتن ها را جزو وظائف ملی خود می شمرم. پاسخ پرسشنامه ها را نیز هر بار با پست سفارشی فرستاده ام که قبض هایش را دارم. و از هر دو پرسشنامه و پاسخ هائی که داده ام نیز نسخه ای در نزد خودم محفوظ است و هرزمان که لازم باشد برای ثبت در تاریخ ارائه خواهد شد. کاری که من در این زمینه کرده ام، و به کیفیتی که این کار انجام شده، گمان نمی کنم در بین روشنفکران داخل و خارج کشور مورد مثال دیگری داشته باشد. اگر داشته باشد در تاریخ آیندة ایران بی گمان ردپایش پیدا خواهد شد و مخفی نخواهد ماند.
ولی، صرف نظر از این گونه فعالیت های صریح و آشکار، من، بازهم به صورت فردی اما به گونة مخفی، در طول سالیان گذشته و با وجود اقامتم در ایران، هرگز از فعالیت برای پیشبرد مبارزه با نظام مذهبی ولایـت فقیه باز نایستاده ام چه در داخل و چه در خارج از کشور. موارد مثال این گونه کوشش های ناآشکار و مخفی زیاد است و پرداختن به آنها بحث ما را طولانی خواهد کرد. به مختصری از این گونه موارد در مصاحبه ای با آقای حسن اعتمادی، گردانندة رادیو تپش در سوئد، اشاره کرده ام، ولی نه به همة مواردش. شاید در آینده فرصتی پیش بیاید که گزارش کامل و جامعی از این گونه فعالیت های فردی و ناآشکار به ملت ایران ارائه بدهم.
این دو توضیح مقدماتی را از آن روضروری دانستم که جماعتی از « خاموشی عافیت جویانة » من در « بیست و سه سال » گذشته، « در برابر آخوندهای خون آشام » سخن می گویند. خواستم ذهن این مدعیان را اندکی روشن کرده باشم و نیز مقدمه ای هم باشد برای پاسخ به سئوال تان که پرسیدید چه طور شد این بار پرانرژی تر از همیشه وارد میدان شده ام.
اکنون بپردازم به توضیح بیشتر در باب عواملی که در پاسخ به بخش اول سئوال اول تان به آنها اشاره کردم. عنوان سخنرانی من در آتلانتا « سخنی در باب رفراندم، و برای ثبت در تاریخ » بود. در خود این عنوان اشارتی نهفته است که بد نیست اندکی برآن درنگ کنیم.
به نظر من، حرکت اجتماعی پدیده ای است که ماهیت و ذاتیت اش در خود مفهوم یا تعبیر زبانی آن نهفته است : حرکتی است که به حضور گستردة مردم یا بخش تعیین کننده ای از مردم نیاز دارد وگرنه به نتیجه نمی رسد. مردم، یا بخش تعیین کننده ای از مردم، نیز هنگامی در یک حرکت حضور خواهند یافت که به ضرورت حضور خود و لزوم به حرکت در آمدن ِ خویش در مقیاس اجتماعی آگاهی یافته باشند. کافی نیست که یک یا چند نفر، یا یک یا چند گروه معدود، که در مقایسه با کل مردمان یک جامعه وزن تعیین کننده ای ندارند، به لزوم و اهمیت امری پی برده باشند تا بتوان نتیجه گرفت که کل جامعه نیز بدان امر آگاهی یافته و برای تحقق بخشیدن به آن آمادة حرکت است. این نوع نگرش به امر اجتماعی، نگرش سوسیولوژیک یا جامعه شناختی است که با دیدهای آرمانگرای فلسفی ـ متافیزیکی، و ایدئولوژیکی فرق دارد. در دید فلسفی ـ متافیزیکی واقعیت چندان به حساب نمی آید. کسی که در جدول این گونه آرمان ها می اندیشد، یا از جامعة موجود چندان ناامید می شود که به انزوای فردی خود پناه می آورد و ترک دنیا می گوید تا با خود در تناقض نباشد. پرسشی که شبلی، در پای دار حسین منصور حلاج، از وی کرده است بیانگر همین روحیه است. شبلی پرسیده بود : الم ننهک عن العالَمین؟ و یا چنان به واقعیت موجود بی اعتناست که واقعیت موجود را در قالب دید آرمانی اش می بیند نه امکان تحقق آرمان اش را در قالب واقعیت. به عنوان مثال، کسی که به نظر آرمانیِ خودش به نفیِ کامل دولت در جامعة بشری و امکان سپردن امور جامعه به شوراهای مردمی باور دارد، و توجه نمی کند که آیا چنین چیزی در واقعیت بشری نه در حالت آرمانیِ محض تحقق پذیر هست یا نه، یا تا چه حد می تواند تحقق پذیر باشد یا نباشد، و بدون توجه به امکان های واقعی تا جائی پیش می رود که خودش را به کشتن می دهد، یعنی جان اش را در راه آرمان اش فدا می کند، در واقع از زاویة دیدی آرمانگرایانه، که نگرشی فلسفی ـ متافیزیکی است، به واقعیت می نگرد، یعنی اصولاً به واقعیت موجود بی اعتناست. ایضاً در مورد نگرش ایدئولوژیکی که بنا به ماهیت خویش بیانگر منافع و مواضع نظریِ بخشی از جامعه ( قشر یا طبقه ای معین ) است. بنابراین کلیت امر اجتماعی را در نظر نمی گیرد، و به همین دلیل، به جای در نظرگرفتن اصول مشترک اجتماعی، که مبنای زندگانی اجتماعی اند، همواره نگران تحقق بخشیدن به دیدگاه هائی است که اهمیـت پاره ای و جزئی دارند و کلیت واقعیت موجود را در بر نمی گیرند.
در حالی که نگرش جامعه شناختی به واقعیت این گونه نیست : در این نگرش اساس حرکت اجتماعی برشرایط عینی و ذهنی جامعه در کلیت آن نهاده است، یعنی برشرایط عینی تحولات جامعه و تجاربی که جامعه در مجموع از سر می گذراند و بر میزان آگاهی مردم نسبت به مجموع این تجارب. اگر این گونه گذار جامعه از مراحلی عینی و نتایج حاصل از آن در ذهنیت اجتماعی مردمان در کار نباشد سخن گفتن از حرکت اجتماعی و کوشش برای به راه انداختن جنبشی در مقیاس عمومی بیفایده است و به جائی نخواهد رسید.
این معنا را، مارکس، در چند صفحه ای که در کتاب « مقدمه برنقد اقتصاد سیاسی » در باب بینش ماتریالیزم تاریخیِ خود آورده است بدین مضمون توضیح می دهد که جامعه تا خود آبستنِ حرکتی نشود هیچ نیروئی نمی تواندبه آن حرکت وادارش کند، و اگر خودِ جامعه آبستن حرکتی شد هیچ نیروئی قادر به جلوگیری از حرکت جامعه نیست. خلاصه این که آگاهی و حرکت در مقیاس اجتماعی زمان می برد و تجربه و آزمون می طلبد. به گفتة شاعرانة مولوی :
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سّر آن سرسبزی بستان شود
بُستان هنگامی سبز خواهد شد که دانه ای در زمین پنهان شود، زمین نیز آمادگی و استعداد لازم را داشته باشد، عوامل جوی، باد و باران و سرما و گرما، نیز دست به کار شوند، زمان یا زمانهائی بگذرد تا آن دانة نهفته در زمین سرانجام به سرسبزی بستان بینجامد. اما فرق مثال دانه و سرسبزی بستان، که تمثیلی برگرفته از طبیعت است، با مثال مربوط به جامعه در این است که در جامعه ممکن است شرایط عینی، یعنی تجربه هائی که جامعه در قالب اجتماعی از سرگذرانده است، به مرحله ای از کمال و آمادگی برسد درحالی که شرایط ذهنی، یعنی میزان معرفت و آگاهی، به دلیل سلطة عوامل مخّل و بازدارنده ـ مثلاً تسلط انحصاری یک قدرت خود کامه برمنافذ، رسانه ها و ابزارهای آگاهی رسان، یا تأثیر فاجعه بار سُنت ها و زخم های گذشته، یا نفوذ گمراه کنندة عوامل خارجی، یا تناقض موجود میان آنچه پیش آمده و آنچه انتظار پیش آمدن اش می رفته است، و مانند اینها ـ ممکن است پا به پای شرایط عینی عمل نکند و در مسیری مغایر یا مخالف با آنها به کار بیفتد، یا حتی در برابر شرایط عینی به مقاومت بایستد. اشارتی که گفتم در عنوان سخنرانی من در آتلانتا نهفته بود در همین جاست. آن عنوان می خواهد بگوید جامعة ما اگر چه از نظر تحولات درونی و عینی اش به آستانة به نسبت مطلوبی از آمادگی برای حرکت عمومی رسیده است، اما، از سوی دیگر، برای آن که همین تحولات از نظر ذهنی در مسیری سازنده، تراکم پذیر و تراکم افزا بیفتد و به نتایجی مثبت بینجامد به جمع شدن شرایطی نیاز دارد که سخن گفتن ار آنها چندان « پارادوکسال » یا، به اصطلاح، خلاف آمدِ عادت می نماید که مشکل بتوان تصور کرد که گوش شنوائی برای شنیدن اش وجود داشته باشد، و، بنابراین، باید گفت فقط به درد ثبت در تاریخ می خورد !
برگردیم به سخنرانی آتلانتا. در این سخنرانی نخست تحلیلی از قانون اساسیایران، مفهوم حاکمیت سیاسی و نهادهائی ( رهبری، خبرگان، شورای نگهبان،... ) که در این قانون پیش بینی شده اند و حدود و اختیارات هریک از آنها، بویژه حدود و اختیارات مجلسی به نام مجلس شورای اسلامی یا چگونگی انتخاب و عزل رئیس جمهور و حدود اختیارات او، و مسائلی از این گونه، ارائه شده است. نتیجه گیری این تحلیل این است که این قانون بیانگر بدترین نوع استبداد دینی است زیرا معنای دیگری ندارد جز رسمیت بخشیدن به استبداد مذهبی یک تن به نام « ولی فقیه » که بعدها به « ولی فقیه مطلق » تغییر نام یافت، در لباس قانون.
این بخش از سخنرانی آتلانتا، اگر چه، از لحاظ قالب تحلیلی و نوع استدلال ارائه شده در آن و مقدمات نظری اش، ممکن است تازگی هائی داشته باشد اما جوهر آن چیزی نبود که به نظر کسی نرسد یا برای رسیدن به آن می بایست 23 سال صبر کرد : در همان اوائل کار تثبیت نظام استبداد دینیِ موسوم به ولایت مطلقة فقیه نیز نوشتن چنین تحلیلی کاملاً امکان پذیر بود. چنان که خود من، در مقاله ای با عنوان « ابن خلدون و نظریة قدرت »، که در تاریخ 1360 در ایران نوشتم و در شمارة 5 نشریه ای ادواری به نام برج منتشر شد، برمبنای تحلیلی از کتاب ابن خلدون ( مقدمه ) در باب پادشاهی، که وی در تعریف آن می گوید : « پادشاهی عبارت از غلبه یافتن و فرمان روائی به زور و قهر است » ( البته توجه داشته باشید که ابن خلدون در 1406 میلادی مرده و آنچه در باب پادشاهی گفته است مبتنی برواقعیات زمان خود او، بویژه دنیای شرق، است نه معطوف به پادشاهی های جدید )، کلیت نظام جمهوری اسلامی را نوعی « پادشاهی دینی » که از نظر ابن خلدون بهترین نوع از انواع پادشاهی هاست، دانستم و صریحاً نوشتم نمونة این گونه « پادشاهی دینی » را در « ساخت قانونی و عملکرد نظامی که پس از سقوط سلطنت استبدادی در کشور ما مستقر شده است به رأی العین دیده ایم » ( نک : باقر پرهام، با هم نگری و یکتا نگری، انتشارات آگه، تهران، 1378، ص 218 ـ 217 ). یا چند سال قبل، در سخنرانی ام در 23 ژانویة 1998 در ساکرامنتو ( کالیفرنیا ) به مناسبت کشته شدن فروهرها و چند تن از نویسندگان ( پوینده، مختاری،... ) به دست گروهی از مأموران وزارت اطلاعات، که متن کامل آن در خارج، درآمریکا، در پیک خبری ایرانیان ( به مدیریت اقای میر مبینی ) در ساکرامنتو، و در اروپا، در شمارة 61 ـ 60 مجلة گردون، در بهار 1378، و بخشی از آن در پیام امروز، چاپ تهران ( شمارة 29 ) منتشر شد ( چون من نیز کمی بعد از آن سخنرانی به ایران رفتم ) در اشاره به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران گفتم آشکار است که این قانون اساسی « چیزی جز لباس قانونی پوشاندن به انحصار طلبانه ترین شیوه های استبدادی ادارة جامعه نیست. »، ( نک : مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری ایران،... نشرباران، سوئد، ج 1 ص 228 ).


تلاش ـ شاید بتوان این پرسش را بدین گونه بیان کرد که چرا تحلیلی با این کیفیت و صراحت نه در سالهای 1360 بلکه در بیست سال پس از آن در اواخر 1381 ارائه شده است؟


پرهام ـ در پاسخ همین سئوال، که در واقع شکل دیگری از همان پرسش است، یعنی این که چرا 21 سال پس از مقالة ابن خلدون و نظریة قدرت، یا حدود پنج سال پس از سخنرانی ساکرامنتو، اکنون صریحتر یا به قول شما « پرانرژی تر از همیشه »، به میدان آمده ام، دوباره باید به عقب برگردیم : نخست به اوضاع داخل کشورکه من در آن به سرمی بردم، سپس به دنبالة مطالب سخنرانی آتلانتا.
در سال 1360، که من نظام جمهوری اسلامی را نوعی « دین پادشاهی » به شیوة پادشاهی مورد نظر ابن خلدون، نامیدم، خمینی در اوج اقتدار کاریسماتیک و قدرت مطلق خود به عنوان « امام امت و ولی مطلقة فقیه » بود : فتوی می داد و به فتوای او حکومت حتی ملزم می شد که اگر لازم بداند و مصلحت سیاسی اش اقتضا کند مسجد را نیز بکوبد و خراب کند یا حتی نماز و روزه را تعطیل کند. ؛ فتوا می داد و به فتوای او خون نه یک تن و دو تن و ده تن، بل صدها تن جوان، از دختر و پسر، در عرض یک روز در زندان های رژیم به دست امثال لاجوردی ریخته می شد. کشور سرگرم جنگ با عراق و مردم اش در لباس ارتشی، سپاهی و بسیجی، سرگرم دفاع از خانه و کاشانه و بیرون راندن دشمن از میهن خویش بودند. در چنین شرایطی کسی به این گونه تحلیل ها نگاهی نمی کرد. چنانکه همان مقالة ابن خلدون و مساوی دانستن ضمنی « ولی فقیه » با « پادشاه دینی » به تعبیر ابن خلدون، که چیزی معادل اصلاحِ « ملاسلطانی » آخوندهای شریفِ دورة مشروطیت مان بود، اگر مورد توجه جامعه قرار می گرفت و خطری ایجاد می کرد ابزار سرکوب حکومت بیگمان به کار می افتاد و من ممکن نبود از خطر مصون بمانم. همانطور که چند سال بعد، در دورة امامت و رهبری خامنه ای، که من در مصاحبه ای با بی بی سی تعبیری مشابه به کار برده بودم که « شاه » و « ولی فقیه » را در کنار هم قرار می داد، شخصی به نام مهدی نصیری، از کیهان تهران، شکایتی به عنوان شاکی خصوصی به دادگاه انقلاب داد که مستقیماً مرا در معرض اتهام قرار می داد. و من ناگزیر در توضیحی که در مجلة گردون دادم توانستم این بار نیز از خطر بگریزم. اما در 1360، شرایط اجتماعی ـ سیاسی به گونه ای بود که این گونه « جسارت ورزی » یا « گستاخی » ها از سوی حکومت و مقامات جمهوری اسلامی در حکم سخنی تلقی می شد که حداکثر چند صد یا چند هزار نفر در مجله ای آن را می خوانند و تأثیر دیگری ندارد. جامعه سرگرم جنگ بود و مردم گرفتار مصائب روزانه و همچنان در بند توهمات خود نسبت به خمینی و حکومت مذهبی او. داخلی ها که به جای خود، حتی گروهی از مدعیان مبارزه در خارج از کشور نیز پیداست که به این گونه کوشش های داخلی وقعی نمی نهادند. آنان چنان سرگرم مبارزات آتشین خود بودند که فرصتی برای شان نبود تا در باب نوشته های افرادی مثل من که در داخل قلم می زدیم تأملی بکنند وگرنه ادعا نمی کردند که امثال من در طول بیست و سه سال گذشته « خاموشی عافیت جویانه » پیشه کرده بودیم. باری برگردیم به مسائل خود جامعه. عرض کردم که مادة هرفکری باید در بطن خود جامعه شکل بگیرد تا مردم آمادة شنیدن و پذیرش آن فکر باشند : باید جنگ، با سرکشیدن جام زهر توسط خمینی، تمام می شد ؛ باید قتل عام زندانیان سیاسی به اوج خود می رسید، چندان که حتی آیت الله منتظری را به اعتراض وادارد و او مقام جانشینی اش را برسر این اعتراض از دست بدهد ؛ باید توطئة به قدرت رساندن خامنه ای با مشارکت رفسنجانی و احمد خمینی شکل می گرفت و به تحقق می پیوست ؛ باید سراحمد خمینی بعدها زیرآب می رفت ؛ باید حکومت 8 سالة آقای رفسنجانی دلار حدود 60 تومان را به چیزی بالاتر از هر دلار 800 تومان می رساند ؛ باید اقتصاد کشور به دست سردار سازندگی ویران و شهرهای ایران و همة باغ های سرسبزشان به ابتکار کسانی چون غلامحسین کرباسچی به جهنمی از آهن و پولاد و آسمانخراش های آمریکای لاتینی تبدیل می شد ؛ باید گسترش اعتیاد به جائی می رسید که خود مسئولان کشور اعلام کنند که مصرف شهری چون تهران فقط 5 تن تریاک در روز است ؛ باید فحشاء زنان و حتی مردان، و خیل آوارة کودکان بی سرپرست خیابانی به درجه ای می رسید که دیگر از دید هیچ کس پنهان نماند، تا نظام جمهوری اسلامی خود را ناگزیر ببیند به نوعی تغییر ظاهرآرا در قالب حرکتی به نام « اصلاحات » تن در دهد، و مأمور بی اختیاری را به میدان بفرستد که با سخنان شیرین خود و با تکیه بر بخشی زینتی از قانون اساسی ـ که در آن به حقوق و آزادی های مردم اشاره شده است ـ و با مسکوت گذاشتن بخش های دیگرش که همة اختیار حکومت و فرمانروائی را در دست یک تن متمرکز کرده است، قاب مردم ما، بویژه جوانان مان، را یک بار دیگر بدزدد و دست کم شش سال دیگر طول بکشد تا مردم بفهمند که : حُقّه مِهر بدان مُهر و نشان است که بود، و در همچنان برپاشنة « ولایـت مطلقة فقیه » به دست « امامت امت » می چرخد. و اینها مطالبی است که من در بخش دوم سخنرانی آتلانتا آورده ام.


تلاش ـ تا آنجا که ما می دانیم شما در انتخابات اول و دوم خاتمی شرکت کرده اید. در سخنرانی 23 ژانویة 98 در ساکرامنتو نیز از اصلاح طلبان، و در رأس آنها خاتمی، با تعبیر « فرزندان معنوی آیت الله خمینی و کسانی که در تمامی جبهه های حرکت اسلامی او در صفوف مقدم بوده اند... » ( مسعود نقره کار، همان، ص 229 ) یاد کرده اید. این مواضع با مطالبی که هم اکنون گفتید چه نسبتی دارد؟


پرهام ـ آری، من در خرداد 1376، در نخستین دورة انتخابات ریاست جمهوری محمد خاتمی شرکت کردم و به او رأی دادم. آن زمان، من و همسرم هر دو در ایران بودیم و در « استودیو » ی کوچکی، در زیرزمین ساختمانی در ولنجک، زندگی می کردیم. یکی از حوزه های رأی گیری در باغ وزارت کشاورزی در ابتدای محلة ولنجک دائر بود. ما دو نفر به همان حوزه رفتیم و رای دادیم.
رأی دادن به خاتمی در شرایط آن روز، از نظر من ـ که به دور و برم نگاه می کردم، با مردمان از هر قشر و طبقه ای تماس داشتم و سخن ها و اظهار نظرهای شان را می شنیدم، و بویژه، شاهد گردهمائی های شامگاهی جوانان ( دختر و پسران ) در محله های بالای شهر و تظاهرات شان به نفع خاتمی بودم ـ دو معنا داشت. بسیاری از افراد در پاسخ این پرسش که روز انتخابات چه خواهی کرد به صراحت می گفتند : می روم رأی می دهم تا این فلان فلان شده ( مقصودشان رقیب رسمی خاتمی، ناطق نوری، بود ) انتخاب نشود. بسیاری دیگر، بویژه جوانان، اگر چه این موضوع را به صراحت بیان نمی کردند اما معلوم بود که شیفتگی شان به خاتمی ـ که در گفتارهایش بر بخش های ناظر بر حقوق مردم در قانون اساسی جمهوری اسلامی تکیه می کرد ـ تا چه حد برخاسته از نفرتی است که نسبت به استبداد مذهبی حاکم و پایمال شدن حقوق و آزادی های مردم، بویژه حقوق اجتماعی زنان و جوانان، در خود احساس می کنند. از دو کاندیدای رقیب آن روز، معلوم بود که یکی ( یعنی ناطق نوری ) نمایندة مطلوب حاکمیت مذهبی است، و دیگری، یعنی خاتمی، دست کم در گفتار، صحبت از لزوم رعایت حقوق و آزادی های مردم می کند و جانب مردم را گرفته است. پس، معنای اول شرکت مردم در انتخابات به نفع خاتمی، به قول معروف، لا لحب علی بل لبغض معاویه بود. دوسه روز پس از انجام انتخابات، خبرنگاری از بی بی سی اینترنشنال به خانة ما در ولنجک زنگ زد و نظرم را در بارة انتخابات و معنای رأئی که مردم به خاتمی داده بودند پرسید. من همین نکته را عنوان کردم و گفتم معنای سیاسی این رأی بیش از آن که یک « آری » به خاتمی باشد یک « نه » به نظام مذهبی است.
اما رأی دادن به خاتمی معنای دیگری نیز داشت. و این معنا دوباره برمی گردد به مطالبی که در باب ماهیت حرکت اجتماعی و نگرش سوسیولوژیک نسبت به مسائل در آغاز بحث عنوان کردم. گفتم جامعه در مجموع باید تجربه یا تجربه هائی را از سر بگذراند تا به آگاهی در مقیاس اجتماعی برسد. یکی از این تجربه ها، انتخاب خاتمی بود که تحت عنوان جنبش اصلاحات دوم خردادی صورت گرفت. خاتمی خود آخوند و سید بود. از آغاز انقلاب در مراتب متفاوت در مسئولیت ها شرکت داشت. به رهبر انقلاب و آرمان های مذهبی اش پای بندی نشان داده بود. اکنون اظهار می کرد که آمده است تا از حقوق مردم دفاع کند و آن بخش از قانون اساسی را که ناظر بر حقوق و آزادی های مردم است به اجرا در بیاورد. سخن گفتن از اصلاحات و دفاع از حقوق مردم، نه برای معدود روشنفکران مخالف، بلکه برای عامة مردم، تجربه ای تازه بود. معدود روشنفکران مخالفی که از آغاز با هرچه آخوند و اندیشه های آخوندی است مخالف بوده اند نیازی به این گونه تجربه ها نمی بینند. ولی مردم، عامة مردم، اکثریت عظیم توده های میلیونی، برای آگاه شدن، به چنین تجربه هائی نیاز دارند. بنابراین انتخاب خاتمی در دوم خرداد 1376 آزمونی بود برای توده های مردم که ببینند آیا جنبش اصلاحات معنائی دارد یانه؟ آیا نظام ولایـت مطلقة فقیه می تواند اصلاح پذیر باشد یا نه؟ اگر قرار بر اصلاحات بود چه کسی برای این منظور مقبول تر و با صلاحیت تر از خاتمی که همة شرایط پای بندی به انقلاب اسلامی را در خود جمع داشت؟ اگر خاتمی شکست می خورد شکست او به معنای شکست نظام مذهبی و پایان توهم مردم در مقیاس اجتماعی می شد. من روشنفکر درگیر در عمل ( به سهم خود م ) نیز که از ابتدا می دانستم از این امامزاده معجزه ای برنمی آید چه وظیفه ای داشتم؟ قرار گرفتن در برابر خواست خود انگیختة مردم؟ کنار نشستن و تماشا کردن؟ یا کمک به حرکت اجتماعی که نتیجة حتمی اش توهم زدائی از توده های مردم بود؟ من این سئوال را از دید سوسیولوژیک پیش می کشم نه از دید روشنفکر آرمانگرای بی اعتنا به واقعیت اجتماعی. کسی که درگیر عمل اجتماعی است معیارهائی به کلی متفاوت از معیارهای کسانی دارد که با گفتن یک نه و صد خلاص وجدان خود را آسوده می کنند. از عمل کناره می گیرند و تماشاگر محض می شوند. از این گونه تماشاگران منزه طلب، که در خارجه مشت بردهان خاتمی می زدند، هنوزهم داریم. این ها چون هیچ دیکته ای ننوشته اند مرتکب هیچ غلطی هم نشده اند. منزه طلب اند و نگران حفظ مثلاً « وجهة ملی » یا « وجهة انقلابی» خود. این « وجهه» ها را هم می خواهند به عنوان سرمایة آخرت با خود به گور ببرند تا شاید در آن دنیا به دردشان بخورد. می خواهم بگویم که معنای دیگر شرکت در انتخابات خاتمی و رأی دادن به او، برای بسیاری از تودهای مردم ما، شرکت در چنین آزمونی بود، آزمونی که می توانست سرنوشت مشروعیت نظام را یک بار برای همیشه رقم بزند که زد. ضمن این که، برای رعایت انصاف، باید گفت خاتمی در دوران وزارت ارشادش، به روایت اهل نشر، به نسبت معتدلانه عمل کرده بود. و بنابراین کورسوی امیدی هم وجود داشت که شاید به آنچه می گوید وفادار بماند و جرأت اقدام عملی در جهت پیشبرد هدف هایش را با اتکاء به آراء مردمی در عمل نشان دهد. به همة این دلایل، هرچه بیشتر مردم در انتخابات شرکت می کردند و به خاتمی رأی می دادند نتیجة آزمون اصلاح پذیری یا اصلاح ناپذیری نظام جمهوری اسلامی نیز به همان نسبت بیشتر می شد. به عنوان مثال اگر خاتمی با 10 میلیون رأی در عمل شکست می خورد، یعنی به وعده هایش عمل نمی کرد، آن قدر اهمیت نداشت که با مثلاً بیش از بیست میلیون رأی شکست می خورد و موفق نمی شد اصلاحی انجام دهد. و به همین دلیل، در کشور، به صورت خود انگیخته جریانی مردمی برای شرکت هرچه بیشتر در انتخابات به راه افتاده بود. این جریان را، هرکسی که در ایران آن روز بود، به چشم خود در هرکوی و برزن می دید. خارجه نشینان مدعی را کنار بگذارید که همیشه دستی از دور برآتش داشته اند.
باری، مردم در انتخابات به نحو بی سابقه ای شرکت کردند و خاتمی با آراء بسیار بالائی بررقیب رهبر پسندیده اش غلبه کرد. او در چند ماه نخست دورة اول ریاست جمهوری نیز همچنان در جهت قول و قرارهائی که به مردم داده بود می کوشید. مهمترین اقدام او در این ماه ها در جریان قتل های سیاسی بود : هنگامی که فروهرها و نویسندگان (پوینده، مختاری،... ) به دست آدمکشان وزارت اطلاعات کشته شدند و سند این جنایت به خاتمی ارائه شد او در افشاء موضوع درنگ نکرد. اقدام خاتمی در این مورد بسیار شجاعانه بود و به عنوان یک اقدام شجاعانه در تاریخ کشور خواهد ماند. نطق من در متینگ 23 ژانویة 1998 در جلوی کاپیتال بیلدینگ ساکرامنتو برای جمعی از هموطنان ام که پس از سال ها سکوت و بی عملی آن روز برای نخستین بار به صورت آبرومندانه ای در یک تظاهر اعتراضی شرکت می کردند در همین شرایط باید سنجیده شود. آن روزها دعوا بالا گرفته بود. عاملان جنایت، یعنی هستة مقتدر و صاحب قدرت نظام جمهوری اسلامی، به شدت در برابر اعتراف رئیس جمهور کشور دستپاچه شده و خود را در خطر می دید. بیم آن می رفت که این گونه رویاروئی بالابگیرد و کار بیخ پیدا کند و عدة بیشتری از دگراندیشان و مخالفان کشته شوند. من به عنوان یک روشنفکر درگیر در عمل ـ یعنی کسی که در مبارزه با جمهوری اسلامی تابع منطق خیالات روشنفکرانه اش نیست و به منطق عمل اجتماعی مردمان توجه دارد ـ وظیفة خود دانستم که ضمن افشاء بیرحمانة جنایات رژیم و عوامل وزارت اطلاعات اش و تأکید بردرستی کار خاتمی جوّ را آرام کنم. بعد از آن سخنرانی نیز به لندن نرفتم، راهی تهران شدم. اگر در آن سخنرانی از خاتمی و یاران اش به عنوان « فرزندان معنوی آیت الله خمینی که در تمامی جبهه های حرکت اسلامی او در صفوف مقدم بوده اند » یاد کرده ام سخن نادرستی نیست. این ها، بویژه ملایان شان، مستقیم یا غیر مستقیم از شاگردان و پیروان خمینی بوده اند. همة پیروان خمینی، بویژه در بین آخوندها، نیز که حزب الهی نبودند و نیستند. بسیاری از آنان، ضمن اعتقادات مذهبی خویش، به حقوق و آزادی های مدنی، اجتماعی و سیاسی مردم نیز باور دارند. حالا اگر تعادل قوا به دست قشری افتاد که می خواهند کشور را براساس شریعت 1400 سال پیش اداره کنند و در این راه از همة وسائل و ابزار سرکوب مردم استفاده می کنند داستان دیگری است که دلایل خودش را دارد. ولی در بدنة طرفداران خمینی، حتی در بین سپاهیان، بسیجیان و ارتشی ها یا کادرهای اداری، اشخاصی هستند که با حفظ اعتقادات مذهبی به آزادی های مردم نیز بی اعتنا نیستند. وظیفة یک جنبش دمکراتیک برای استقرار دمکراسی در ایران از راه « اتحاد ملی » و توسل به رفراندم، علاوه بر جلب نظر عامة مخالفان، جلب همکاری این گونه افراد نیز هست. چه کسی گفته است که ما از جلب همکاری اصلاح طلب واقعی، بیرون از نظام، بی نیاز هستیم و نمی خواهیم با این گونه افراد همکاری کنیم؟ ما خواهان همکاری و اتحاد با همة اصلاح طلبان واقعی هستیم برای برگزاری یک رفراندم ملی، منتها نه در قالب سلطة موجود جمهوری اسلامی و نظام سرکوبگر موجود. در چنین قالبی و با حضور ابزارهای سرکوبگر رژیم کنونی، با همة رهبران و کادرهایش که در امر رفراندم دخالت کنند و آن را زیر نظر خود پیش ببرند، صحبت کردن از رفراندم آزاد به شوخی بیشتر شبیه است. زیرا در چنین شرایطی افکار عمومی از قوه به فعل در نمی آید. نمونة عینی اش را در همین ماجرای عراق دیدیم : مردم هنگامی به راستی به سخن در آمدند و نیات واقعی خود را بیان کردند که دیگر از صدام حسین و رژیم بعثی اش چیزی باقی نمانده بود. آنها که این حقایق بدیهی اجتماعی را در لفافة سخنان عوامفریبانه نادیده می گیرند در واقع یا از واقعیت امر اجتماعی در جوامع استبدادزده بی خبراند یا مغرض.
به تدریج که بر سالهای خدمت خاتمی در مقام ریاست جمهوری افزوده می شد ناتوانی او در اجرای تعهداتی که در برابر مردم به عهده گرفته بود آشکارتر می گردید. در بین این تعهدات دو مورد از همه حادتر و مهمتر بودند : آزادی مطبوعات و پیگیری پروندة قاتلان فروهرها و نویسندگان. خاتمی نه تنها در این دو مورد به نحو فاجعه باری عقب نشست بلکه به موازات عقب نشینی های خود هرروز بیش از روز پیش نوع گفتارش را تغییر می داد : به جای تأکید هرچه بیشتر بر حقوق مردم، مرتب برپای بندی اش و التزام اش نسبت به ولایت فقیه و قانون اساسی اش تأکید می کرد. به همین دلیل، در دورة دوم، به جای بیش از 20 میلیون رأی دورة اول حدود 14 میلیون رای آورد. خود من، چند روز پیش از شروع انتخابات دور دوم او، در واشنگتن سخنرانی داشتم ( 12 مه 2001 ) در آنجا برخلاف خیلی از مخالفان که مردم را به تحریم انتخابات دعوت می کردند، ضمن برشمردن همة بد عهدی ها و ناکامی های خاتمی از مردم خواستم در انتخابات شرکت کنند ولی این بار، مخالفت خود با نظام ولایت فقیه و معنای سیاسی شرکت شان در انتخابات را، نه مانند دفعة پیش به صورت سلبی، بل به صورتی ایجابی نشان دهند، یعنی ورقه های سفید رای به علامت اعتراض به کلیت نظام جمهوری اسلامی در صندوق های آراء بریزند ( متن کامل سخنرانی همان ایام در نشریة ایرانیان، چاپ واشنگتن، منتشر شده است ). خودم نیز، پس از آن سخنرانی، نخست در پاریس به کنسولگری ایران رفتم و رأی سفیدم را به صندوق انداختم. سپس بیدرنگ به ایران رفتم. نتیجة انتخابات دور دوم نشان داد که اقبال مردم به خاتمی بسیار کاهش یافته است. ولی شرکت مردم در دو دورة انتخابات ریاست جمهوری خاتمی یک دستاورد تاریخی داشت که کمتر کسی تا کنون به آن توجه کرده است : مردم به اهمیت رأی خود پی بردند و فهمیدند که دنیا نیز به اهمیت رأی شان پی برده است و به آن توجه دارد. همین درک و آگاهی تاریخی بود که در انتخابات اخیر شوراهای شهر و روستا جلوة مشروعیت شکن اش را نشان داد. مردم ما با بایکوت کردن انتخابات و آزاد گذاشتن میدان برای طرفداران نظام جمهوری اسلامی بایک تیر دو نشان زدند : هم نشان دادند که اصلاح طلبان، بویژه بخش موسوم به ملی ـ مذهبی های شان، دیگر از نظر مردم اعتباری ندارند ؛ و هم ثابت کردند که میزان مشروعیت طرفداران نظام جمهوری اسلامی در بین مردم ایران، یعنی آراء نمایندگان جناح معروف به اقتدارگرا، چیزی در حدود 5 درصد است. ملاحظه می فرمائید که عمل اجتماعی و تداوم آن بر بستر آگاهی های تدریجی یعنی چه؟ و کورة آزمون عمل در مقیاس جمعی چه نتایج حیرت انگیزی به بار می آورد؟
اصلاح ناپذیری نظام جمهوری اسلامی و از دست رفتن مشروعیت اش به جائی رسید که با تعطیل فله ای مطبوعات و به زندان افکنده شدن همة روزنامه نگاران و منتقدان ( گنجی، عبداله نوری، کدیور، باقی، شمس الواعظین، و... ) و دستگیری و سرکوب بیرحمانة فعالان جنبش دانشجوئی، صداهای اعتراض سرانجام از درون رژیم و از بین همان گروهی که من آنها را « شاگردان معنوی آیت الله خمینی » نامیده بودم به روشنی هرچه بیشتر و با صراحت هرچه تمامتر بلند شد تا رسید به این که اکبر گنجی مانیفست جمهوریخواهی اش را منتشر کرد. او دراین مانیفست برهمه کوشش هائی که در جهت توجیه نظام دینی یا در جهت امکان اصلاح نظام دینی یا در زمینة تفسیر این نظام به منظور هماهنگ و نا مخالف دانستن آن با جمهوریت و دمکراسی در ایران صورت گرفته بود خط بطلان کشید. دیگر نه از ادعاهای امثال دکتر سروش در باب قبض و بسط شریعت چیزی باقی ماند، نه از تئوری حاکمیـت دوگانة استراتژیست هائی چون سعید حجاریان و نه اصولاً از هرگونه ادعائی دائر براین که در قالب شریعت اسلامی چیزی به نام دمکراسی و جمهوریت امکان پذیر است. اکبر گنجی سرانجام مردم را به نافرمانی مدنی برای رسیدن به یک رفراندم آزاد فراخواند و این همان چیزی است که من با تعبیر « پایان تجربة ملت ما با نظام دولت مذهبی موسوم به جمهوری اسلامی » از آن نام بردم. بعد از این تجربه ها بود که من دیدم اکنون از ملت ما توهم زدائی شده است : دیگر کمتر کسی در ایران فریب عناوین دهان پرکنی چون « مردمسالاری دینی » و مانند اینها را می خورد. آگاهی به ناممکن بودن آشتی دادن شریعت با جمهوریت از سطح قشرهای معدود جامعه خارج شده و دارد در مقیاس اجتماعی ریشه می گیرد، چندان که دانشجویان ما همان شعار رفراندم برای تعیین سرنوشت ملی را، که جناحی از مخالفان سیاسی در خارج از کشور سال ها پیش عنوان کرده بود، و من نیز در سخنرانی 12 مه 2001 میلادی در واشنگتن از آن دفاع کرده بودم، به عنوان راه خروج کشور از بن بست کنونی تکرار می کردند و همة ما شنیدیم که در درون کشور می گویند : رفراندم، رفراندم / دولت با رأی مردم.
یک حرکت کیفی دیگر در داخل کشور، از یک سال پیش به این سو، دیده شده که در کنار شعار رفراندم بیانگر واقع بین تر شدن جنبش مردمی و توجه هر چه بیشتر رهبران و فعالان این جنبش به واقعیات سیاسیِ جهان امروز و ضرورت های تعیین کنندة ملت ما برای رسیدن به آزادی و دمکراسی است. دانشجویان و فعالان جنبش های اعتراضی در درون کشور، که در انواع تظاهرات در سال گذشته در ایران فرصتی برای ابراز عقاید خود یافته اند، شعار مهم دیگری را نیز عنوان کرده اند که اهمیت آن از شعار رفراندم کمتر نیست. شعار فلسطین را رها کن / فکر به حال ما کن. این شعار نشان می دهد که مردم معترض ما در درون کشور با جهت گیری محوری سیاست خارجی نظام جمهوری اسلامی مخالف اند. آنها نمی خواهند که همه چیز جامعه تحت الشعاع دعوای اسرائیل و فلسطین قرار گیرد، و برهمین اساس روابط ما با غرب، بویژه با آمریکا، روابطی از اساس خصمانه باشد. نظر سنجی معروفی که در ارتباط با موضوع برقراری رابطه با آمریکا در ایران انجام گرفت ـ و به زندانی شدن برخی از چهره های سرشناس و بسیار نزدیک با مقامات استراتژیک رژیم انجامید ـ چرا که در طی آن معلوم شد اکثریت عظیم ملت ما ـ که جوانان اش بعد از حادثة تروریستی 11 سپتامبر 2001، با دردست گرفتن شمع های روشن و رژه رفتن در برخی از خیابان ها و میدان های تهران احساس همدردی خود را با آمریکائیان نشان داده بودند ـ برخلاف نظر رسمی رهبری نظام جمهوری اسلامی خواهان برقراری رابطه با آمریکاست. همین واقعیات بود که رئیس جمهور آمریکا را برآن داشت تا برای نخستین بار در ربع قرن گذشته، به عنوان بالاترین مقام مسئول در آمریکا، رسماً اعلام کند که آمریکا از این پس به دعواهای به اصطلاح دو جناح هیات حاکمه در ایران توجهی نخواهد کرد و مایل است از کوشش های مردم برای رسیدن به آزادی و دمکراسی حمایـت کند. من در این زمینه نخست گفتاری نوشتم که با « امضاء محفوظ » و تحت عنوان « آیا ملایان ایران موفق خواهند شد یک باردیگر نعل وارونه بزنند و آمریکا را به دنبال خود بکشانند » در سایت فارسی ایران و جهان منتشر شد. « امضاء محفوظ » نشان می دهد که من حتی در تاریخ نگارش آن گفتار نیز مایل نبودم در خارج بمانم و می خواستم فعالیـت فردی ام را به شیوة گذشته، به صورت نیمه آشکار ـ نیمه مخفی، همچنان ادامه دهم و به ایران برگردم. ولی مجموعة شرایطی که از آنها سخن گفتم سرانجام در مورد من نیز کار خودش را کرد. مجموعة این شرایط هر ایرانی سوخته دل و علاقمند به پیروزی جنبش ملی و آزادیخواهانة درون کشور برای استقرار دمکراسی در ایران را به تأمل وامی داشت و تشویق اش می کرد که در جهت عمل به وظیفة ملی خویش گامی بردارد. این مجموعة شرایط نشان می داد که مادة فکر جدائی دین و دولت ( نظام سکولار ) و پذیرش اصول اعلامیة جهانی حقوق بشر به عنوان میثاق دولت نوین و مبانی استقرار دمکراسی در جامعه و لزوم همزیستی مسالمت آمیز با همة ملل جهان در درون جامعة ما در مقیاس اجتماعی شکل گرفته است. برعهدة روشنفکران و مبارزان سیاسی است که با کمک یکدیگر این مادة مستعد را از قوه به فعل درآورند و به حرکتی عمومی در مقیاس ملی تبدیل کنند. اما این امیدواری برخاسته از شرایط درون کشور بود. در حالی که شرایط حاکم براپوزیسیون خارج از کشور به نحو فاجعه باری نومید کننده می نمود.
این اپوزیسیون خارجه نشین، چنانکه خود می دانید، نزدیک به ربع قرن است که همچنان اسیر گذشته است و سرگرم دعواهای حیدری ـ نعمتی خویش. ماجرای 28 مرداد در بیش از پنجاه سال پیش، و دعواهایی نظیر مصدق و شاه، چپ و راست، سلطنت و جمهوریخواه، مخالفت با خانوادة پهلوی، مخالفت کورکورانه با آمریکا و ترجیح دادن مبارزه با چیزی بنام امپریالیزم در زیر عنوان « جهانی شدن » بر مبارزه برای استقرار دمکراسی در ایران، و مسائلی از این گونه، برای این اپوزیسیون خارجه نشین، از راست راست اش تا چپ چپ اش ـ البته با فقط معدودی استثناء ـ به نوعی مرفین روحی تبدیل شده است که گوئی این افراد بدون مصرف روزانة آن نمی توانند زنده بمانند. اینان به جای توجه به واقعیات داخل کشور و در گذشتن از توهماتی که نزدیک به ربع قرن پیش از این زمینة سوء استفاده آخوندها و استقرار نظام استبداد مذهبی در ایران را فراهم کرد، همچنان یا به دعوای اسرائیل و فلسطین دلبسته اند، یا در تظاهرات ضدآمریکائی شرکت می کنند، یا برای آنچه در گذشته رخ داده افسوس می خورند و اشک می ریزند و هرجناح از جناح دیگر می خواهد که به پابوس اش بیاید و عذر گذشته ها را بخواهد در حالی که خودش هیچ گناهی برای خودش قائل نیست و معتقد است هرچه گفته و کرده است عین حقیقت بوده و باید به او به خاطر آن گفته ها و کرده ها مدال لیاقت داد. به همین دلیل هر گروهی از این اپوزیسیون تنها شاهکاری که به خرج می دهد این است که هرچند وقت یک بار مطلبی بنویسد و از تعدادی از همفکران خودش ـ فقط خودش ـ امضاء بگیرد و دل اش به این خوش باشد که بهترین سخن ها را گفته است، بی کمترین توجهی به این که این گونه امضاء ها، با توجه به واقعیات درون کشور، با توجه به منطق حاکم برحرکت عمومی مردم در مقیاس اجتماعی، تا چه حد فراگیرندة همة اصول مشترک همة گروهها و قشرهای جامعة ایرانی است و به بنیادهای عام حرکت اجتماعی توجه دارد نه فقط به خواست این یا آن گروه خاص از مردم.
به همین دلائل، بنده ضمن این که از یک سو، با توجه به شرایط تشویق کنندة داخل کشور، که نوعی احساس وظیفة ملی را در هر ناظر بیطرفی بیدار می کرد، به قول معروف بنا را براین گذاشتم که دیگر « امضاء محفوظ » را کنار بگذارم و یک سره ترک یارو دیار کنم، دیگر به ایران برنگردم و به گفتة شما واردمیدان مبارزه بشوم، اما ازاین حقیقت نیز غافل نبودم و نیستم که سردادن ندای اتحاد ملی و فراخواندن اپوزیسیون خارج از کشور به لزوم استفاده از توان همه نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی در مبارزه ای واحد برای واداشتن هیات حاکمة نظام جمهوری اسلامی به ترک قدرت و تن در دادن به برگزاری یک رفراندم آزاد زیر نظارت بین المللی و در شرایطی که دستگاه های تبلیغی ـ سرکوبگر خود نظام دخالتی در آن نداشته باشد، در وانفسا و واویلای سیاسی پر از بدگمانی و تشنج خارجه نشینان در حکم ندا و فریادی در برهوت است که معلوم نیست کسی پاسخ به آن بدهد. ولی، با خود گفتم، با همة اینها، تو آنچه شرط بلاغ است با دیگران بگو، حتی اگر شده فقط برای ثبت در تاریخ. خوب دیدید که پاسخ خارجه نشینان از معرکه گیر تلویزیون لوس آنجلسی اش بگیر، تا وظیفه بگیر سابق دستگاه مرحوم بختیار، یا کنفدراسیونی ورشکستة از کشور گریخته، یا تعزیه گردان 28 مرداد، یا شاعری که خود را هم شاعر « خلق » می داند و هم دهن « میهن »، چه بود و چه گونه کوشیدند این ندای صمیمانه برای همدستی و همکاری در یاری رساندن به مردم زیر ستم ایران و گشودن باب یک مبارزة ملی را به دفاع از سلطنت و یا جاده صاف کردن برای یک شخص یا یک خانواده و امثال این ها تبدیل کنند و همچنان دست بردار نیستند و هر قدر من سکوت می کنم و محل نمی گذارم آنها جری تر و این گونه مخالفت ها از هر سو بیشتر می شود.


تلاش ـ اگر برمبنای گفتار شما هم، بپذیریم که پیامد نظام جمهوری اسلامی وضعیت ناهنجار و اسفبار کنونی بوده و تداوم آن برفلاکتباری همه جانبة اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی می افزاید، آیا مجاز نیستیم پس از اینهمه، بگوئیم، اتخاذ رویة سلبی در برابر « عملی در مقیاس اجتماعی » نظیر انقلاب اسلامی یا حتی مقاومت در برابر آن انقلاب جزئی از مسئولیت انسانی و اجتماعی روشنفکری بوده است.
اگر پیش گیری از تحقق چنین تجربه ای عملی نبود ( از جمله به دلیل پراهمیت فضای فکری و توهم حاکم برجریان قریب به عموم روشنفکران ایران ) امّا شاید « عمل سلبی » روشنفکران، امروز موجب اعتبار بیشتر و باورمندیشان می شد؟
تجربة تقریباً یکدههِ پیشِ روشنفکران لائیک الجزایری بویژه روزنامه نگاران ( علیرغم تضاد و مخالفتشان با حکومت نظامی در این کشور ) یعنی مقاومت در برابر تهاجمات و تجاوزات بنیادگرایان اسلامی که از طریق انتخابات و با رأی مردم در صدد اشغال حیات سیاسی و اجتماعی کشور بودند، آیا فکر نمی کنید هم موجب اعتبار و حیثیتی فراموش نشدنی برای آنان شد و هم کشور را از در غلطیدن به آینده ای وخیمتر رهانید؟
برداشت از پاسخهای شما چنین می تواند باشد که، روان شدن بدنبال امیدها و توهمات توده را نوعی واقع بینی روشنفکری دانسته و روشنفکر را ملزم می دانید در هر مرحله عمل خود را ( اینکه چگونه می اندیشد، معیار و ارزشهایش چیست اهمیت ندارد، زیرا اینهمه « آرمانی » بیش نیست ) با تودة « متوهم » تا زمان فرارسیدن ناکامیها و کسب عملی آگاهی وی بدین که راهی که گزیده شده در واقع سراب بوده، همساز و همگام سازد.
آیا فکر نمی کنید « عافیت گزینی » و « آرمان گرائی » اتهامی باشد به روشنفکران انگشت شمار ایرانی که شهامت « نه گفتن » به « عملی در
مقیاس اجتماعی » اما نادرست را داشته و دارند؟


پرهام ـ در پرسش شما چند موضوع متفاوت مطرح شده است که به نظرمن در بارة هریک از آنها باید جداگانه بحث کرد تا اسباب سوء تفاهم فراهم نشود.
یکم این که آن چیزی را که من با عنوان « حرکت در مقیاس اجتماعی » پیش کشیدم گویا شما این طور تعبیرمی کنید که، به عنوان مثال، وقتی اجتماع راه افتاد روشنفکران نیز باید، به بهانة، به قول شما، « واقع بینی » به« دنبال امیدها و توهمات توده » به راه بیفتند. من چنین چیزی نمی گویم و این گونه استنباط از سخنان من درست نیست. بحثی که من در باب حرکت « در مقیاس اجتماعی » کردم و طی آن بارها براین موضوع تاکید ورزیدم که تا فکری « در مقیاس اجتماعی » در جامعه ای جا نیفتند، صحبت از آگاهی اجتماعی ـ که بستر لازم برای حرکت اجتماعی است ـ صحبتی بیهوده خواهد بود به هیچ وجه این برداشت شما را که روشنفکر باید به دنبال توهمات توده ها راه بیفتد تأیید نمی کند. ما از دو چیز متفاوت سخن می گوئیم. بحث من تأکید بر تفاوت نگرش سوسیولوژیک با نگرش های فلسفی ـ متافیزیکی، و ایده ئولوژیکی بود. جامعه شناس نمی تواند به واقعیت اجتماعی بی اعتنا باشد، چه از نظر دیدن و تحلیل کردن، چه از نظر مشارکت کردن، اعم از این که آن واقعیت مطلوب او باشد یا نباشد. ضمن این که همة این بحث ناظر بر وضعیت ایران پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی بود و به مبارزاتِ بیست سالة اخیر برمی گشت در حالی که استنباط شما آن را به پیش از استقرار نظام جمهوری اسلامی و به عنوان یکی از عوامل برآمدنِ این نظام برمی گرداند.
دوم این که موجودی که شما از آن به عنوان « روشنفکر » یاد می کنید از آسمان به زمین نمی افتد، محصول مستقیم جامعة سیاسی ـ فرهنگی خویش است. اگر این جامعه سانسور زده و مبتنی برمکانیزم های جلوگیری کننده از آگاهی یافتن باشد، به اصطلاح « روشنفکر » آن نیز موجود عجیب الخلقه ای خواهد بود مانند همة ما به اصطلاح روشنفکران دهة چهل و پنجاه. به عنوان فقط چند مثال از شما می پرسم آیا کسانی که در اوائل دهة چهل در ایران زندگی می کردند از محتوای سخنرانی خمینی در قم در مطبوعات همان روزها به طور کامل مطلع شدند؟ آیا متن کامل آن سخنان در روزنامه های آن روز چاپ شد؟ یا در رسانه هائی چون رادیو و تلویزیون مورد بحث و گفت و گو قرار گرفت؟ هستند کسانی که می گویند کشف الاسرار خمینی 50 سال پیش تر چاپ شده بود. اما اینان متاسفانه فراموش می کنند که همین کتاب یا نظایر آن ـ از وقتی خمینی خمینی شد ـ اگر در دست کسی یا در خانه ای دیده می شد آن کس و صاحب آن خانه خدا می داند به چه گرفتاری هائی دچار می شدند. مثال دیگر. آیا هیچ یک از شعرها و سخنرانی های شاعران و نویسندگان در ده شب شعر گوته در مطبوعات آن روز ایران بازتابی یافت؟ آیا هیچ برنامة رادیوئی یا تلویزیونی را به یاد دارید که در همان ایام به این رویداد اختصاص یافته و در باب چند و چون آن بحث کرده باشد؟ اصلاً کسی به محتوای آن پیام ها توجهی نشان داد، منظورم در سطح مدیریت سیاسی جامعه است؟ مگر خود من در سخنرانی ام در همان شب ها به زبان اهل فن و در حدّی که سانسور حاکم از یک سو و قرار و مدار ما با دستگاه مسئول انجمن گوته از سوی دیگر اجازه می داد تحت عنوان « فضای حرف و فضای عمل » نکوشیدم دورنمای خطر روی کار آمدن ذهنیت مذهبی را در ایران به نحوی برای شنوندگان حاضر در عرصة آن باغ ترسیم کنم؟ مگر با شعر فردوسی شروع و با شعر فردوسی ختم نکردم و نگفتم دریغ است ایران که ویران شود؟ چه کسی دنبال این بحث مراگرفت و چه قدر این طرز نگرش از سوی مدیریت سیاسیِ جامعه امکان بازتاب در مطبوعات و رسانه های ایران یافت؟ منظورم این است که مدیریت سیاسی جامعه چه کوششی کرد تا حرکتی که از چندی پیش آغاز شده بود در مسیر توهمات مذهبی نیفتد؟ من در مقالاتی دیگر( نیمروز، شماره های 828 و 830 ) نشان داده ام که جنبش جامعة مدنی در اوائل دهة پنجاه تا اواسط آن، جنبشی اعتراضی در چارچوب قانون اساسی مشروطه و اعلامیة جهانی حقوق بشر بود. از دی ما 1356 به بعد بود که این جنبش تغییر مسیر داد و به روی کارآمدن رهبری مذهبی انجامید. چرا؟
از سوی دیگر، می گویند معما چو حل گشت آسان شود. بعد از 1357 و روی کار آمدن نظام مذهبی، که آب سربالا رفت، کار به جائی رسید که به قول معروف قورباغه ها شروع کردند به ابوعطا خواندن. ولی، انصافاً، چندتن از « روشنفکران » آن نظام را که امروز ـ یا همان چند سال پس از روی کار آمدن نظام جمهوری اسلامی ـ دریافتند که آب سربالا رفته و بنابراین شروع به زمزمه هایی در ستایش از نظام پیش از آن کردند، آری چند تن از این گونه افراد را سراغ دارید و می توانید نام ببرید که پیش از آن، مثلاً در طول دهة چهل تا نیمة دهة پنجاه، به موقع خودش در باب مزایای نظام پیشین سخنی گفته یا تحلیلی واقع بینانه و شجاعانه ارائه داده باشند؟ من یک تن را بیشتر نمی شناسم که با صداقت و براساس تجارب سیاسی خودش در خارج و داخل کشور این کار را کرد و در همان نخستین ساعات به قدرت رسیدن آخوندها نیز جان اش را برسر این کار گذاشت. پرویز نیکخواه را می گویم. بیشتر کسانی که بعد از سقوط نظام سلطنتی محمد رضا شاه به فکر این افتادند که اسلام را مطالعه کنند و در سال های اخیر در باب ناسازگاری اسلام با ایدة دموکراسی مقاله ها و کتاب ها نوشته اند ـ که به جای خود روشنگر و ارزشمند نیز هست ـ در دهة چهل تا 1357 کجا بودند و چه چیزهائی می نوشتند؟ یا آن دستة دیگری که اکنون کاتولیک تر از پاپ شده اند و یقه می درانند که هرکسی سخنی در انتقاد از رژیم گذشته گفته « توده ای » است و خون اش هم حلال، چرا هنوز هم در سودای تجدید همان حال و هوائی هستند که آن توهمات را به بار آورد؟ در کلِ طرفدران سینه چاکِ نظام گذشته، قلم به دست ها و روشنفکرهایش را می گویم، چند نفر را می توانید نا م ببرید که صادقانه و واقع بینانه به انتقاد از مدیریت سیاسی آن روزگار نشسته باشند؟ من که جز شاهزاده رضا پهلوی، داریوش همایون و تنی چند نظامی و روزنامه نگار با انصاف، کسی دیگر را نمی شناسم.
می خواهم بگویم اگر ما به اصطلاح روشنفکران ـ می گویم « ما » که خودم را استثنا نکرده باشم ـ به دنبال سراب رفتیم، نوعی جبر اجتماعی ما را به آنجا کشاند. بگذارید از خودم مثال بزنم تا به کسی برنخورد. من از 1357 به بعد به ماهیت حقیقیِ روی کارآمدن رضاشاه و اهمیت کارهائی که او در اجرای برنامه هائی که بیانگر بخشی از خواست های مشروطه طلبان ایران بود برای کشورش انجام داد، به ماهیت واقعی اختلاف مصدق و شاه در ماجرای نفت، به نقش هرکدام از این دو در کودتای 28 مرداد 1332، و به این موضوع که خود مصدق و مشاوران اش در جبهة ملی در به بن بست کشاندن مسالة نفت و در نتیجه ناگزیر ساختن حرکت کودتائی به هیچ وجه بی تقصیر نبوده اند پی بردم، در حالی که پیش از 1357، بویژه در دوران خود مصدق و سال های بلافصل پس از 1332، شرایط حاکم برجامعه از لحاظ آگاهی دادن به مردم به هیچ وجه در حدی نبود که بشود این نتیجه گیری ها را کرد. من در 30 تیر 1331 جوانی 17 ساله بودم که در صفوف مقدم تظاهرکنندگان ضد قوام فریاد می زدم « یا مرگ یا مصدق »، ولی اکنون، در پرتو مطالعة کتاب ها و اسنادی که از 1357 به بعد منتشر شده اند، به برکتِ خواندنِ آثاری چون کتاب های فواد روحانی، دکتر محمد علی موحد، خاطرات کیم روزولت و کتاب وودهاوس انگلیسی و اسناد بعدیِ CIA در مورد 28 مرداد، برحال خودم تاسف می خورم که چرا نزدیک بود در همان 30 تیر بیهوده در دفاع از کسی کشته بشوم که کار نفت را به آن شکل به بن بست رساند. مصدق مردی میهن پرست، لیبرال و معتقد به قانون بود. ولی در ماجرای نفت ـ که مادة اصلی برنامة حکومت او بود ـ به مثابه سیاستمداری که به مصالح و منافع آیندة کشورش می اندیشد عمل نکرد، مانند کسی عمل کرد که بیشتر نگران حفظ « وجهة ملی » اش بود و به گفتة شادروان خلیل ملکی « فریفتة عوام ». این سخنان به معنای دفاع از کودتای 28 مرداد نیست. شرکت پادشاه در عملی بر ضد نخست وزیر با مشارکت عوامل خارجی کاری نادرست و غیرقابل دفاع بود. اگر فقط برکناریِ نخست وزیر که در انجام برنامة اصلیِ حکومت اش با شکست و بن بست رو به رو شده بود مطرح بود، این کار را می شد در قالب قانون اساسی ایران و به صورت داخلی انجام داد به نحوی که حرمت پادشاهی مشروطه و استقلال آن از بین نرود. ولی، نسل من، این مسائل را تا 1357 به این شکل نمی دانست نسل ما به اصطلاح روشنفکران با چنین ناآگاهی هائی بزرگ شده بود، ناآگاهی هائی که با تبلیغات زهرآگین چپِ دورغین وابسته به بیگانه، جبهة ملی بی کفایتِ سیاسی و بخشی از روحانیت شیعه که مشروعه خواه بود و در کمین نشسته بود تا در اولین فرصت مناسب ضربة لازم را برنظام لائیک کشور وارد سازد، تشدید هم می شد. ناآگاهی هائی که محصول آن نوع جامعه و آن نوع مدیریت سیاسی بود که از نظر حقوق و آزادی های سیاسی مردم اسماً مشروطه ولی رسماً شاهنشاهی مبتنی بر استبداد رأی و سانسور اطلاعات بود، و ناگزیر به همان نتایجی باید می رسید که رسید.
سوم این که شما از روشنفکران لائیک الجزایری و اقدام آنان مثالی آوردید. این مثال در ارتباط با نقش روشنفکران ایرانی در 1357 نوعی قیاس مع الفارق است. روشنفکران لائیک الجزایری هنگامی این اقدام را کردند که تجربة حکومت دینی به تقریب نزدیک به دو دهه پیش تر از آن در کشور ما اتفاق افتاده و نتایج شوم خودش را به بار آورده بود.
چهارم این که توّهم زدگی اجتماعی گناهی نیست که فقط ایرانیان مرتکب آن شده باشند. در مقاطعی از تاریخ، در جوامع بشری، شرایطی پیش می آید که کل جامعه گوئی دچار نوعی جنون می شود و دست به خودکشی می زند. نگاه کنید به همین عراقی که ماجراهایش برپرده های تلویویزیونی جهان در برابر چشمان ما گذشت. این مردم به چه حالتی از جنون دچار شده بودند که همه چیز کشورشان را کوبیدند و به غارت بردند؟ اگر سربازان آمریکائی نبودند خدا می داند چه اتفاقات دیگری رخ می داد. یا در همین ناف اروپا و کشوری که شما هم در آن به سر می برید : فاشیزم و نازیسم هیتلری با زور سرنیزه برسرکار آمد یا با رأی مردم؟ همة این موارد نشان می دهد سخن گفتن از چیزی به نام « روشنفکر»، فارع از محدودیت های زمانی و مکانی اش، فارغ از قوالب مقید کننده اش در جامعة سیاسی، هیچ نیست جز نوعی نگاه « روشنفکرانه » که متاسفانه آن نیز معمولاً پس از آن که فاجعه رخ داد به صرافت می افتد نه پیش از آن.
با همة این ها، بودند تعداد انگشت شمار کسانی که از همان آغاز سلطة آخوندها مخالفت قاطع شان را با آن نوع نظام حکومتی شجاعانه بیان کردند. این واکنش های به قول شما « سلبی » البته بیشتر فردی بود، و من چند نمونة معدودش را بیشتر به یاد نمی آورم. یکی نویسنده ای بود که گفت ودل ازکشور برکند و راهیِ خارج شد. دیگری هم گفت وچاره ای جز ماندن نداشت و در همان کشور به انزوا و سختی معیشت روزگار گذراند تا در گذشت. امثال دکتر فریدون آدمیت هم بودند که هیچ گاه زیر بار اندیشه های آخوندی نرفتند و همواره از اصول خودشان دفاع کردند. حال که صحبت از اقدامات فردی شد بد نیست به موردی از کارهای خودم نیز اشاره ای بکنم که پیش از این برای آقای حسن اعتمادی، گردانندة رادیو تپش در سوئد، نیز گفته ام.
من در بهار 1358 نامه ای سرگشاده خطاب به خمینی نوشتم که می خواستم با امضاء خودم منتشر کنم. جمعی از روزنامه نگاران آن ایام را به دفتر کانون نویسندگان ایران در کوچة مشتاق دعوت کردم. آن نامه را برای ایشان خواندم و تقاضا کردم که با نام و امضاء خودم منتشرش کنند. هیچ کدام حاضر به این کار نشدند زیرا ایامی بود که روزنامه ها به شدت زیر فشار عناصر حزب اللهی قرار داشتند و بیم مصادرة شان می رفت. اکثریت آن جمع هشت نفری اکنون درایران هستند جز یک یا شاید دونفر که در خارج به سر می برند. یک هفته بعد از این جلسه من موضوع را با دوستی در میان گذاشتم و نامه را برای او خواندم. او که به جبهة دموکراتیک ملی ایران رفت و آمدی داشت گفت آیا موافقی که این نامه به نام جبهة دموکراتیک ملی ایران منتشر شود؟ گفتم موافقم، نام من مهم نیست مسائلی که در این نامه آمده است مهم است. رفت و یک هفته بعد برگشت و به من گفت با « جبهه » صحبت کرده و آنها حاضرند چنین کاری بکنند به شرط آن که چند جای نامه که به نظرشان تند آمده است تعدیل شود. من بیدرنگ قلمی گرفتم و همان چندجائی را که او می گفت فی المجلس تعدیل کردم و عین دستخط خودم را دوباره به او دادم. این همان نامة سرگشادة معروفی بود که خطاب به خمینی در روزنامة ارگان جبهة دموکراتیک ملی ایران ـ آزادی ـ منتشر شد و چند روز بعد به ابتکار مسعود بهنود که آن زمان سردبیری تهران مصور را به عهده داشت در آن مجله هم به چاپ رسید.
گذشته از این موارد فردی، مخالفت و مقاومت در قالب های جمعی نیز داشتیم. جامعة ما به آسانی تسلیم استبداد آخوندها نشده است. از مقولة کوشش های جمعی، مبارزة مایوسانة کانون نویسندگان ایران در سال های 58 تا 60 را می توان نام برد. ما در حدّ توان مان جنگیدیم و اگر موفق نشدیم زورمان بیش از آن نبود. این که گفتم درحدّ توان مان, منظورم این است که ما در تهران بودیم نه در لندن، پاریس یا برلین،.... با بسته شدن درهای کانون در سال 60 نیز مقاومت های مان در کشور به صورت فردی و در قالبی که شرایط خفقان بی امان مذهبی اجازه اش را می داد ادامه یافت. من به برخی از کارهای خودم اشاره کردم. به احتمال زیاد دیگرانی هم هستند که اگر فرصتی داشته باشند در باب کارهائی که از آنان ساخته بوده و انجام داده اند سخن خواهند گفت. به همة این دلائل، اتهام « عافیت گزینی » به کسانی که در ایران بوده اند و به قول شما شهامت « نه » گفتن در حد توان خودشان را داشته اند به راستی اتهامی نارواست.
همة این موارد را از آن رو عنوان کردم که به دو نتیجه برسم : یکی این که پرداختن به گذشته فایده ای ندارد و هیچ دردی از دردهای ما را دوا نخواهد کرد. دنبال مقصّرنگردیم زیرا همة ما به نحوی مقصّر بوده ایم. گذشته را رها کنیم ( نه به معنایی که اصلاً در نظر نگیریم و درسی از آن نگیریم ) و به امروز برگردیم و بکوشیم امروز نیروهای مان را درجهت درست به کار ببریم. دوم این که اگر همه یا اکثر ما در اواسط دهة پنجاه دچار توهم هائی بوده ایم، امروز دیگر دچار همان توّهم ها باقی ماندن و همچنان واقعیات امروزی جامعه را زیر تأثیر زخم های گذشته تعبیر و تفسیر کردن و از ضرورتِ عمل غافل شدن گناهی نابخشودنی است. امروز هریک از ما وظیفه دارد اگر به حقیقتی دست یافته است شجاعانه و بی محابا آن را با مردم در میان بگذارد زیرا نسل جوان امروز ـ که در داخل کشور فریاد رفراندوم، رفراندوم / دولت با رای مردم را سر داده ـ از نسل گذشته انتظار دارد با گفتن حقایق بخشی از گناهی را که در حق آنان مرتکب شده است جبران کند.


تلاش ـ در بخش اول صحبتهایان فرمودید سکوت شما در برابر برخی از دوستان، آنان را آشفته تر می سازد. طرح کدام مسئله یا مسائلی از سوی شما این چنین موجب حساسیت و تحرک در مجادلات و بحث های سیاسی شده است.


پرهام ـ در بخش سوم گفتار آتلانتا، من نخست به برخی از راه حل های « پاره ای » که از سوی برخی از افراد و گروه ها در ارتباط با مسائل ایران ارائه شده بود پرداخته ام : کسانی که در لباس قیم مردم خواسته بودند انتخاب مردم را پیشاپیش محدود و برخی از گرایش های سیاسی را از حضور در صحنة رقابت اجتماعی محروم کنند. مثلاً شنیده می شد که می گویند مردم نظام سلطنت را یک بار برای همیشه نفی کرده اند و هیچ کس حق ندارد از آلترناتیوی به نام سلطنت در هیچ صورتی صحبت کند. یا گفته می شد مسالة ملت ایران در ارتباط با نظام جمهوری اسلامی محدود است به جنبه های مذهبی این نظام و دخالت شورای نگهبان در بعضی مسائل. رفراندومی اگر ضرورت دارد باید در درون نظام و برای رفع همین جنبه ها و دخالت ها باشد نه برای زیر سئوال بردن کلیت نظام مذهبی.
من به این گونه حرف ها ایراد گرفته و آن ها را نوعی قیم مآبی برای ملت ایران یا نوعی کوشش برای انحراف از مسالة اصلی، که همانا وجود کلیت نظام مذهبی در ایران است، شمرده ام.
اولاً در ارتباط با سلطنت. در رفراندوم 12 فروردین 1358، سوآلی که از مردم کردند در واقع سوآل نبود، فتوائی بود که از پیش صادر شده بود و رهبر مذهبی کشور پیروان خویش را به تأئید آن فرا می خواند. خمینی، پیش از رفراندوم، گفته بود : « جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه زیادتر ». سوآلی که در رفراندوم از مردم پرسیدند تقریباً همین حرف خمینی بود : « جمهوری اسلامی، آری یا نه؟ ». در باب شرایط برگزاری رفراندوم و از جوّ ارعاب و وحشت برخاسته از فعالیت گروه های حزب الهی، که امکان بیان عقیدة آزاد رابه کسی نمی داد، هم که دیگر لازم نیست صحبت کنیم چون همه شاهدش بوده اند. پس، آن رفراندوم، در اصل، اشکال داشت. از مردم نپرسیدند ( به عنوان مثال ) آیا موافق ادامة نظام پادشاهی مشروطه هستید یا نه؟ تا اگر مردم بگویند نیستیم، آنگاه جواب بدهند پس چه نظامی را می خواهید؟ جمهوری اسلامی؟ یا جمهوری دموکراتیک؟ ( یا هرنوع آلترناتیو دیگر ). این گونه رفراندم، به گونه ای که برگزار شد، معنایش به هیچ وجه این نبود که نظام پادشاهی مشروطه با سوآل صریح از مردم طرح و رد شده است. شرایط آن روز ایران بیشتر ناظر بر مخالفت با سیاست های محمدرضا شاه بود نه مخالفت با نظام پادشاهی مشروطه در ایران.
حال اگر بخواهیم بنا را براین بگذاریم که چون مردم به همان سوآل « جمهوری اسلامی » آری گفته اند پس این به معنای لغو نظام پادشاهی مشروطه است، تازه می رسیم به ایرادهای دیگر. در آن زمان ترکیب سنّی جمعیت ایران فرق می کرد. اکبر گنجی در این زمینه به صراحت گفته است
« اولاً : بسیاری از شرکت کنندگان در همه پرسی قانون اساسی [ جمهوری اسلامی ] به دیار حق شتافته اند. حدود پنج میلیون نفر در سال های پس از انقلاب در گذشته اند.
ثانیاً : بیش از دو دهه از اجرای قانون اساسی می گذرد و لذا مردم اینک تصور دقیق و روشنتری در بارة قانون اساسی و نظام مبتنی بر آن دارند. داوری در بارة قانون اساسی حق شهروندان است.
ثالثاً : معلوم نیست چه تعداد از آنهایی که در سال 58 به قانون اساسی رأی دادند و اینک در قید حیات اند، هنوز به رأی خود اعتقاد و التزام دارند.
رابعاً : اینک حدود چهل و سه میلیون نفر حق رأی دارند. رأی نسلی که در آن رفراندوم شرکت نداشته مشخص نیست. اعلام موافقت یا مخالفت « حق » مسلم این نسل است... »
گنجی، پس از این استدلال های درست، به نظر آیت الله خمینی در نطق بهشت زهرای او اشاره می کند که تعیین سرنوشت حق مسلّم هر نسلی است و نسل های پیشین حق ندارند قانونی را که خود به آن رای داده اند تا ابد برای نسل های بعدی معتبر بدانند. و به صراحت چنین نتیجه گیری می کند : « شاید مردم در رفراندوم به جمهوری تمام عیار رأی ندهند و به جای آن، جمهوری اسلامی، یا نوع دیگری از نظام حکومتی را انتخاب کنند. در آن صورت، رأی اکثریت، ضمن رعایت حقوق اقلیت، برای نسل حاضر معتبر است... » مفهوم نتیجه گیری اکبر گنجی، برای هرکسی که زبان فارسی بداند و منطق حاکم برساختار جمله ها و گزاره های آن و ارتباط آنها را با هم بشناسد و نخواهد سفسطه و مغلطه کند آشکار است. گنجی می گوید ممکن است مردم به « جمهوری تمام عیار » رأی ندهند و به جای آن به « جمهوری اسلامی » یا « نوع دیگری از نظام حکومتی » رأی بدهند. « جمهوری اسلامی » که تکلیف اش روشن است، یعنی کیفیت اش هر چه باشد بالاخره از مقولة « جمهوری » است. اما « نوع دیگری از نظام حکومتی » چطور؟ آیا این نیز نوع دیگری از همان مقولة « جمهوری » است؟ اگر چنین بود چه اشکالی داشت که گنجی همین سخن را به همین صراحت بگوید و به جای « نوع دیگری از نظام حکومتی » بنویسد « نوع دیگری از نظام جمهوری » تا خواننده یقین پیدا کند که نظام پادشاهی مشروطه یا نظامی غیر از جمهوری اصلاً مورد نظر او نیست. ولی گنجی این کار را نکرده است. چرا نکرده است؟ برای این که می خواسته دو نوع نظام « جمهوری تمام عیار » و « جمهوری اسلامی » را با « نوع دیگری از نظام حکومتی » مقابله کند. در مقابل انواع نظام موسوم به « جمهوری » چه نظام دیگری را در جهان امروز می شناسیم؟ پیداست که این نظام تنها نظام پادشاهی مشروطه می تواند باشد و لاغیر. ولی چرا تصریح نکرده است؟ دلیل اش روشن است. گنجی یک زندانی سیاسی است و رشتة حیات او در دست زندان بان های اوست. همچنان که آقای عباس امیر انتظام نیز یک زندانی سیاسی است و رشتة حیات او نیز در دست زندان بان های اوست. به همین دلیل است که این زندانی دلیر نیز، در بیانیة اول اردی بهشت 1382 خویش، هنگامی که می خواهد سوآل رفراندوم را مطرح کند، بودن یا نبودن جمهوری اسلامی را تحت عنوان این که « آیا با استمرار نظام جمهوری اسلامی موافق هستید، آری یا نه » صریحاً مطرح می کند، امّا در مورد نظام جانشین فقط سوآل را به این مطلب محدود می سازد که « آیا با استقرار یک نظام مردم سالار موافق هستید یا نه » یعنی موضوع شکل نظام آینده را که « جمهوری » باشد یا « پادشاهی مشروطه » مسکوت می گذارد. زیرا مطلب بسیار حساس است و سرنوشتِ بودن یا نبودنِ خود این زندانی را تعیین خواهد کرد.
منظورم این است که ما چه بخو.اهیم و چه نخواهیم، واقعیت عینی جامعه حکم می کند که دوباره استخوان لای زخم نگذاریم و در رفراندوم آینده، که همه چیز حکم می کند یگانه راه برون رفت جامعة ما از بن بست کنونی است، هر دو شکل نظام جاری در جوامع امروزی، یعنی « جمهوری » و « پادشاهی مشروطه » هر دو را به سوآل بگذاریم تا رأی مردم ما تکلیف مساله را یک بار برای همیشه معلوم کند. واقعیت این است که هواداری از پادشاهی به رضا پهلوی و خانوادة او ختم نمی شود. بخش مهمّی از جامعة ما دنبال این فکر است. این که آیا در یک رفراندم آزاد و زیر نظارت داخلی و بین المللی، پادشاهی رأی خواهد آورد یا نه، از پیش مسلّم نیست. احتمال دارد رأی بیاورد، احتمال هم دارد که رأی نیاورد. بستگی دارد به این که موضوع از چه زاویه ای و در چه شرایطی به رأی مردم گذاشته شود. به عنوان مثال، سلطنت به مفهوم سنتیِ کلمه، یعنی شاهنشاهی، نزدیک به یک قرن پیش، با تصویب نخستین قانون اساسیِ مشروطه، رسماً لغو شده است و دیگر موضوعیت ندارد. وظیفة ما فقط مبارزه برای دموکراتیک تر کردن هر چه بیشتر شرایط برگزاری رفراندوم است نه بازداشتن این یا آن بخش از مردم از طرح مسالة دلخواه خودشان. یکی از مسائلی که به قول شما « حساسیت » برانگیز شد و این همه بحث و جدل پیش آورد صراحت لهجة من در دفاع از حق طرفداران پادشاهی مشروطه برای حضور در رفراندوم بود. من آشکارا گفتم و باز تکرار می کنم که سلامت آیندة جامعة ما حکم می کند که در طرح سوآل در رفراندوم آینده « پادشاهی مشروطه » باید به عنوان یکی از آلترناتیوها مطرح شود تا مردم با رأی خود تعیین تکلیف قطعی کنند و رأی مردم هرچه بود، به قول گنجی، اقلیت ضمن اطمینان یافتن از تامین حقوق خود، تسلیم نظر اکثریت شود. این نظر صریح است که اسباب وحشت طرفداران جمهوری اسلامی و بخشی از به اصطلاح جمهوریخواهان را فراهم کرده است. زیرا گویا این گروه به این نتیجه رسیده اند که در صورت طرح سوآل پادشاهی مشروطه برای مردم، این آلترناتیو حتماً شانس پیروزی دارد. و از آنجا که به مذاق شان خوش نمی آید نمی خواهند تسلیم نظر مردم شوند. مردم اگر به جمهوری رأی بدهند از نظر این گروه مردمی هستند با فرهنگ و دارای بلوغ سیاسی، ولی اگر همین مردم به پادشاهی مشروطه رای بدهند فوراً تبدیل می شوند به مردمی « بیسواد » و فاقد « فرهنگ سیاسی لازم ». برهمین اساس است که این افراد انواع صغری و کبری ها را ردیف می کنند. یکی می گوید سلطنت را در 25 سال پیش لغو کرده ایم و دیگر نباید زنده شود. و توجه ندارد که رای دهندگان 25 سال پیش به « جمهوری اسلامی » رأی آری گفتند بی آن که به لغو صریح پادشاهی مشروطه آشکارا « آری » گفته باشند. و توجه ندارد که همان رهبری که مردم را واداشت تا به جمهوری اسلامی اش رای « آری » بگویند گفته است رأی نسل قبلی برای نسل قبلی معتبر است نه الی الابد. نزدیک به 70 درصد مردم کنونی نسل های پس از آن رأی « آری » به جمهوری اسلامی اند و اکنون آن رأی پدران شان را معتبر نمی دانند. دیگری فلسفه می بافد که نظام سلطنت به ذات خود چنین و چنان است و می گوید : « میزان بیسوادی در جامعة ایرانی بدبختانه هنوز بسیار بالاست. درصد بالائی از هم میهنان ما زیر خط فقر زندگانی می کنند. تن دادن به زور و خودکامگی، در درازای تاریخ، درونیِ بسیاری از ما شده است... » ( تاکید از من ) و بنابراین نباید گذاشت که پادشاهی دوباره پا بگیرد. و توجه نمی کند که عین همین واقعیات که او بدان ها اشاره می کند در شکل جمهوریِ نظام نیز دست اندرکار خواهد بود. توجه نمی کند که اگر بنا را برفاسد بودن و عقب مانده بودن ذاتی جامعه بگذاریم از « شکل نظام » به خودیِ خود هیچ معجزه ای ساخته نیست. یا توجه نمی کند که در یک جامعة ذاتاً فاسد و عقب مانده کسی، برای مثلاً چهارسال به فرمان روائی انتخاب می شود آسان تر به طمع این می افتد که تا فرصت دارد جیب اش را پر کند و جای خودش را به دیگری بدهد. در حالی که یک فرمان روای مشروطه در قالب پادشاه بیشتر نگران آیندة خویش خواهد بود نه منافع آنی اش. همة این ها برای آن است که این گروه از مردم، اگر چه سنگ جمهوریت را به سینه می زنند و فریاد وا دموکراسی شان گوش فلک را کر کرده است اما به راستی به مردم خودشان اعتماد ندارند و نمی خواهند تسلیم نظر مردم شوند.
نکتة دیگری که این مدعیان در نحوة طرح مساله از سوی من به آن توجه نکرده اند لزوم استفاده از رفراندوم آینده به عنوان اهرمی برای پی ریزی نوعی آشتی ملی در معنای واقعی کلمه است. نزدیک به هفتاد سال است که انواع گروه های مردم ما در برابر هم قرار داشته اند و به روی هم شمشیر کشیده اند : طرفداران شاه مخالفان خود را یکدست با عنوان« توده ای » محکوم شمرده اند و مخالفان شاه نیز همة کسانی را که در این مدت برکشور حکومت رانده اند یکدست خائن و سرسپردة خارجی دانسته اند. این وضع تا کی باید ادامه پیدا کند؟ چنانکه آقای امیر انتظام به درستی نوشته است، استفاده از اهرم رفراندوم « زمینة مشارکت فعال مردم در زندگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی...، و توان و قابلیت های ملی را برای ایجاد همبستگی بیشتر و تقویت حاکمیت ملی بسیج » می کند. این سخن در صورتی به تحقق خواهد پیوست که رفراندوم بستر مشارکت همه گروه های دارای انواع عقاید و گرایش های سیاسی در باب شکل نظام آینده باشد، و اگر چنین نباشد سخنی پادرهوا و بی معنا خواهد شد. ایران متعلق به یک یا چند گروه معین نیست، متعلق به همة ایرانیان است. ما به آشتی ملی و همزیستی برپایة اصول مشترک در جامعه ای دموکراتیک در زیر یک سقف و به عنوان شهروندان یک ملت نیاز داریم، و هیچ گروه یا دسته ای از ما هم نیست که بتواند مدعی شود در طول سال های گذشته مرتکب هیچ اشتباه و خطایی نشده است. خلاصه این که دفاع آشکار من از این ایدة آشتی ملی و لزوم مشارکت همة جناح های سیاسی کشور در رفراندوم آینده ـ که گفتم هرروز بیش از روزهای پیش آشکارتر می شود که یگانه راه خروج کشور ما از بن بست کنونی است ـ دفاعی است از یکپارچگی و موجودیت ملت ما با همة تعدّد و تکثرش از لحاظ عقاید سیاسی. و این گویا چیزی است که به مذاق خیلی ها ناخوشایند است. ولی من همچنان براین بینش اصولی ام پافشاری می کنم و مدافع بی چون و چرای حق همة جناح های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و معتقد به اصول دموکراسی برای حضور در رفراندوم آینده ام زیرا عقیده دارم که این فکر ریشه اش در درون مرزهای ایران است. به عنوان فقط یک نمونه کافی است به آخرین بیانیة « جبهة دموکراتیک ایران » به دبیر کلی آقای مهندس حشمت الله طبرزدی، یکی از مبارزان دلیر سیاسی، اشاره کنم که در تاریخ 27 / 1 / 82 می نویسد :
« امید است همة گروه های آزادیخواه، اعم از اصلاح طلبان غیروابسته، ملی مذهبی، مشروطه خواه، دموکرات، سوسیالیست و روشنفکران و همة لایه های اجتماعی و جنبش های فعال اجتماعی، با متحدکردن صفوف خود و گسترش مبارزات اجتماعی، امید برای آزادی و رهائی و عدالت از راه یک انقلاب آرام و دموکراتیک را در درون تک تک شهروندان ایرانیِ به تنگ آمده از ظلم و بی عدالتی تقویت نمایند. این آرمان و خواست بحق همة مبارزان داخل کشور، بویژه زندانیان سیاسی و دانشجویان در بند است. » ( تاکید از من ).
این که کسانی چون گنجی، یا امیر انتظام، یا حشمت الله طبرزدی ـ که گفتم رشتة حیات شان در دست زندان بانان شان است ـ بعد در زیر فشار و سلطة رژیم مجبورشوند حرف دیگری بزنند و احتمالاً مواضع دیگری بگیرند این حقیقت را که آنچه تا کنون گفته اند بازتاب واقعیت عینی داخل کشور است تغییر نمی دهد.


تلاش ـ سخنرانی شما در " بنیاد خوئی " ( آتلانتای آمریکا ) انعکاس گسترده ای یافت. محور اصلی این سخنرانی، توضیحِ حساسیت و خطر وضعیت کنونی در میهنمان، ضرورت گردآمدن نیروهای ملی برای تغییر این وضعیت، آنهم از طریق رجوع به آراء مستقیم ملت ایران یعنی انجام رفراندوم است.
امّا ظاهراً " رفراندوم " چون بسیاری از مفاهیم سیاسی دیگر، پیش از آنکه راه خروج از بن بست امروز ایران را بنمایاند، خود به عنصر سرگشتگی بدل شده است. یک عبارت یک کلمه ای، که در هر جبهة سیاسی مضمون و محتوای دیگری می یابد ؛
در جبهه ای که امروز شما یکی از چهره های فعال آن بشمار می آئید، این همه پرسی چیزی نیست جز خواست سرنگونی حکومت اسلامی در ایران با مسالمت امّا خارج از همة چارچوبهای قانونی و نظم سیاسی این حکومت. هر چند در قانون اساسی حکومت اسلامی در مواردی ارجاع به آراء عمومی بطور مستقیم و تحت شرایطی امکان پذیر است، امّا راه طرح پرسشی در بود و نبود نظام کنونی، طبق قانون اساسی در پاراگراف پایانی اصل 177 بسته است. در این پاراگراف، محتوای اسلامی بودن نظام و ابتنای قوانین و مقررات براساس موازین اسلامی تغییر ناپذیر اعلام شده، حتی اگر رأی مردم برآن قرار گیرد.
چگونه انتظار دارید اسباب چنین رفراندومی بدست و با حضور حکومتی فراهم گرددکه پرسش اساسی این همه پرسی یا حداقل پرسش نخستین آن روی بقای سیاسی آن متمرکز است. در برابر مقاومت قریب به یقین رژیم برکدام پشتوانه ها تکیه دارید؟


پرهام ـ اجازه بفرمائید نخست به موضوع خطیر بودن موقعیت سیاسی کشور ما ـ که گفتم برای هر ایرانی احساس وظیفة ملی را ایجاب می کند ـ بپردازم که خود یکی از دلائل درخواست مردم برای برگزاری رفراندوم به منظور تغییر نظام موجود و تعیین نظام مطلوب آینده است.
ایران به راستی در موقعیت خطیری قرار دارد. هر ناظر بیطرفی که این روزها به ایران سفر می کند به این مسأله اشاره دارد، حتی اگر فرانسوی باشد و به تبع سیاست فرانسه مایل به حمایت از به اصطلاح جناح اصلاح طلب در داخل کشور. در این زمینه نظر شما و خوانندگان تان را به گزارش ژیل آنکیتل (Gilles Anquetil )، فرستادة ویژة نشریة « نوول اوبسرواتور » به ایران جلب می کنم که در شمارة 17 آوریل 2003 همان نشریه منتشر شده است. او به درماندگی سیاسی هر دوجناح ایران در برابر پیروزی آمریکاییان در عراق اشاره می کند و از « بوشیزم » مردم در کوچه و بازار سخن می گوید که به گفتة او برای یک ناظر خارجی Assez déconcertant است. یعنی ناظر خارجی جا می خورد که شاهد این گونه طرفداری از « بوش » در کوچه و بازار تهران می شود. او به صراحت نوشته است : « از فیلسوف گرفته تا شوفر تاکسی، با هرکسی که در ایران صحبت می کنی، اصلاً نمی خواهد طرفداری اش از آمریکا را پنهان کند. مردم به همان اندازه که از رژیم سیاسی اسلامی متنفّراند و آن را رد می کنند به همان نسبت به آمریکا تمایل نشان می دهند ».
ببینید نظام استبداد مذهبی باید چه بلائی به سرمردم ما آورده باشد که کار به این جا بکشد. همین ملاحظات را از زبان خبرنگاران و حتی برخی افراد مسئول داخلی نیز می شنویم. چندان که پاره ای از آنان، در گفت و گو با رادیوهای خارجی، از جمله RFI، بی محابا از ضرورت تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی سخن می گویند. مبارزان فعال ضد جمهوری اسلامی در داخل کشور که دیگر جای خود دارند. دراین مورد اخیر، نظر شما را به مواضع دوچهرة سرشناس از این مبارزان، که هردو زندانیان سیاسی بسیار دلیر هستند، یعنی آقایان عباس امیر انتظام و مهندس حشمت الله طبرزدی جلب می کنم.
آقای امیرانتظام، در بیانیة مورخ اول اردی بهشت ماه 1382 خویش در ضرورت برگزاری رفراندوم به « شرایط حساس منطقه » و لزوم « از بین بردن شکاف بین حکومت و مردم » اشاره می کند، و به مسائلی چون ضرورت برقراری مردم سالاری، دفاع از صلح و مقابله با خشونت و تروریزم می پردازد. آقای مهندس حشمت الله طبرزدی، ضمن برشمردن مراحل مبارزات مردم و دانشجویان در سالی که گذشت، نتیجه می گیرد که :
« طالبان حاکم برایران تحت هیچ شرایط با اندرز و هشدار و سخنرانی و امثال آن حاضر به انتقال آرام قدرت نخواهند شد. طالبان حاکم برایران مایل هستند همان راهی را بروند که طالبان حاکم برافغانستان طی نموده است، یا ایران را به ورطه ای بکشانند که حزب بعث و دیکتاتور عراق مردم و کشور عراق را کشانید. »
او در آخر بیانیة تحلیلی اش به عنوان اولین گام پیشنهاد کرده است که روز 18 تیر امسال مردم « به صورت مسالمت آمیز در خیآبان ها و میادین مرکزی و دانشگاه های سراسری کشور دست به تظاهرات زده و اعلام کنند که خواهان برگزاری رفراندوم جهت تعیین حکومت مورد نظر خود می باشند ».
ملاحظه می فرمائید که خواست رفراندوم برای تغییر نظام از خارج به داخل تحمیل نشده است. شعاری است که از درون کشور دنبال اش را گرفته اند و می خواهند با نافرمانی مدنی نظام استبداد مذهبی را وادار به ترک قدرت و پذیرش رفراندوم کنند.
بدیهی است که رفراندوم مورد نظر ما، مانند رفراندوم مورد نظر مبارزان داخلی همچون اکبر گنجی، حشمت الله طبرزدی، عباس امیر انتظام، و دیگر زندانیان سیاسی و مبارزان راه آزادی و دموکراسی در ایران، رفراندومی در داخل نظام و برای اصلاح آن نیست. این نظام، برخلاف آنچه برخی از مدعیان جمهوریخواهی و چپ وابستة مدافع نظام اسلامی موجود در داخل و خارجِ کشور می کویند، در ذات خود اصلاح ناپذیر است و قانون اساسی اش همراه با هیات حاکمة زورگو وستمگرش باید به نیروی مبارزة ملت ما صحنة سیاسی ایران را ترک کند تا مردم بتوانند زیر نظارت بین المللی و با استفاده از مرحلة گذار برای اطلاع رسانی درست و آگاهی دادن به همگان در باب انواع آلترناتیوهای ممکن، قدم به میدان رفراندوم بگذارند و سرنوشت کشور خود را با رأی خود تعیین کنند. این حق ملت ایران است، حق نسل هائی است که در 25 سال پیش یا به دنیا نیامده بودند یا در رفراندوم کذائی 12 فروردین 1358 حق رأی نداشتند هیچ کس نمی تواند جلوی این حق را بگیرد، هیچکس حق ندارد هیچ جناحی از جناح های سیاسی ایران در بین مخالفان جمهوری اسلامی را، چه در داخل، چه در خارج کشور، از حضور در این رفراندوم ملی و رأی دادن به نظام دلخواه خود منع یا محروم کند. این رفراندوم تنها با اتحاد ملی مبارزان داخل و خارج کشور برای پیشبرد مبارزة نافرمانی مدنی به صورت مسالمت آمیز میسر خواهد شد. این اتحاد اگر چه هنوز عملی نشده است امّا طلایه هائی امید بخش از آن به چشم می خورد. امیدوارم ایرانیان خارج از کشور، که از امکانات آزادتری برخوردار هستند، پس از 24 سال که به دعواهای بیهوده گذرانده و کاری نکرده اند، این بار صمیمانه باهم و به گرد شعار رفراندوم جمع شوند ؛ با مبارزان داخل کشور ارتباط برقرار کنند تا مبارزة هماهنگ ایرانیان داخل و خارج کشور به شکل گرفتن یک کنگرة ملی واقعی و یک شوراء رهبری سیاسی بینجامد و این شوراء بتواند همة مسائل حساس مربوط به دوران گذار و برگزاری رفراندوم به شیوه ای درست و دموکراتیک را به نحوی که مردم به راستی در تعیین سرنوشت خویش دخالت کنند حل کند. این یگانه راه جلوگیری از خطر دخالت خارجی در ایران، و برقراری دموکراسی در کشور و ایجاد نظامی است که نسبت به مبارزة صریح و متعهد با هرگونه تروریزم و برقراری رابطة سالم با همة کشورهای جهان، بویژه آمریکا، سیاست هائی درست در پیش گیرد.
راه آیندة کشور ما راه دموکراسی است. قافله سالاران دموکراسی نیز، به عقیدة من، امثال بن لادن، صدام، بشارالاسد و همپالگی های شان در داخل ایران نیستند. مردم ایران بارها ثابت کرده اند که خواستار دوستی با آمریکاییان اند و متحدان طبیعی خود را در غرب، بویژه در آمریکا، می جویند. امیدوارم مسئولان سیاسی آمریکا نیز به این حقیقت توجه کنند که پس از نیم قرن مخالفت و آمریکا ستیزی در ایران، امروز در کشور ما مردم به صورت طبیعی به آمریکا و حمایت های معنوی و سیاسی او از خواست های آزادیخواهانة ایرانیان روی آورده اند و خود را دوست آمریکا می دانند. این دوستی ملت ما با آمریکا باید برای آمریکا آن قدر اهمیت داشته باشد که سیاستمداران آمریکائی به خود بیآیند و دریابند که لاس زدن با سران نظام جمهوری اسلامی یا خدای ناکرده کنار آمدن با آنها بدترین ضربه ای است که به این دوستی و حیثیت تازه بازیافتة آمریکا در ایران وارد خواهند کرد. بهترین راه تأمین صلح و ثبات در ایران آینده ـ که نقش تعیین کننده ای در تامین صلح و ثبات در سراسر خاورمیانه خواهد داشت ـ کمک به مردم ایران برای رهائی از شر نظام استبداد مذهبی از راه برگزاری یک رفراندوم آزاد است، نه حملة نظامی به ایران یا کنار آمدن با سران نظام تروریست پرور ایران.


تلاش ـ جناب آقای پرهام با سپاس فراوان از شما بابت وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما