به مناسبت توسعهء تروریسم درجهان
چند سال پیش هنگامیکه هانتیگتون1 کتاب جدال فرهنگها را منتشر کرد، هیچکس تصور نمی نمود که به این زودی این ستیز در شکل فاجعة نیویورک خود نمائی کند. فاجعه ایکه با اعلام محور شرارت، بوسیلة رئیس جمهور امریکا ژرژ دبلیو بوش2 عواقبش نامعلوم و به ویژه شاید برای کشورمان ایران دردناک باشد.
برخورد روشنفکران و جامعه شناسان ایرانی با مطالعاتی که در بارة آینده و روندهای سیاسی- اجتماعی در جهان میشود، گاهی سطحی و گاهی در چمبرة احساس و عاطفة شرقی و جهت گیری های نامعقول گرفتار است. شگفتا که غالبأ این بررسی ها در نهایت به یک مخرج مشترک منتهی میشود و آن در شعار " نه برخورد که گفتگو " تبلور دارد.
درست اینگونه تحلیل ها و سلسله وقایع روز، چون کشمکش در شورای امنیت سازمان ملل متحّد در بارة وضعیت عراق و تهدید های امریکا و انگلیس و تاکتیک تخریب و تنبیه بی حاصل و غیر انسانی اسرائیل در مناطق اشغالی فلسطین و ترور و خود انفجاری مسلمانان بنیاد گرا در بالی و تآتر مسکو و عکس العمل غیر انسانی پلیس مرا برآن داشت تا با تئوریها و واکنشها و نقدهای گذشته و حال از زاویة ازهم گشائی (تمایز) و حوصلة علمی و به قصد شناخت مسئلة باز نگری کنم.
امر ازهم گشائی و تفاوت گذاری، اساسی ترین قدم در کسب معرفت و شناخت است. تمیز میان پرسش و پاسخ، فرهنگ و تمدّن، ننگ و افتخار، زمین و آسمان، مرگ و زندگی، عین و ذهن، جبر و اختیار، صلح و جنگ... اساسی ترین قوّة انسان است.
از هم گشائی بالا از پائین، سلسله مراتب کیهانی را در قدیم آفریده است که مانی3 و دانته4 آن را با تصویر و سخن به نمایش میگذارند. همینطور انسان پائینی در برابر خدای بالائی که کردگار عالم و آدم است، منتج چنین تمیزی است. اجتماع طبقاتی هند و ایران عهد ساسانی و بعد از آن همه بر اساس تمیز میان درجات مختلف و کیفیات متفاوت بوجود آمده اند که بسیاری از " جامعه اندیشان " لفظی ما، از این تمایز که برای رشد و نمو جامعة مدرن لازم است، غافل اند.
هم چنین مراتب سکوهای عالم وجود – کنراد لورنس5 نمایش زیبا و روشنی هم از تمایز میان سادگی و پیچیدگی است. در عهد باستان نیز حقوق طبقات جامعه در ریخت مدرج از پست تا رفیع، تدوین شده بود که بعدأ توماس فن آکوئین 6 به آن حقوق طبیعی گفت.
درخت تطور کیهانی بر روی زمین از آمیبها، یعنی تک یاخته ها، آغاز میگردد و با روش ازهم گشائی، یعنی دگرگونی نامنتظره ( موتاسیون ) و انتخاب مناسب ترینها از سوی محیط، مدام سترون میگردد. که اوّلی خطای ممکنه و دوّمی جبران خطاست. به ویژه باید دانست که تفکیک میان بیرون و درون، علوم انسانی را گسترش داده است. در حالیکه تمیز میان مفید و مضّر در قرن هفدهم میلادی مولّد حقوق عقلانی شد و به مفهوم آزادی محتوا بخشید. چیزی که هنوز در قرن بیست و یکم نمی تواند به چنگ معرفت ما درآید.
بالاخره امروز تئوری انفجار بزرگ، در واقع کتاب معرفت آدمی را با ازهم گشائی پدیده ها و عناصر و روابط، رقم می زند و در امور اجتماعی پیدایش جامعة مدنی، دستگاههای سیاسی، اقتصادی، آموزشی و تربیتی و تقسیمات آنها همه از کارگاه خراطی ازهم گشائی بیرون آمده اند که اولین بار اسپنسر7 آن را مورد مداقه قرار داده است.
پس امر ازهم گشائی یا بقول دیگر تمایز8، تجلّی نور دل است، قوّة خرد متعالی است که در پدیدة الهام متحقق می گردد. هندسة ریمان9 نتیجة تمیز انحنای فضاست. نتیجة الهام وجود فضاهائی است که کوتاه ترین فاصلة دو عنصر در آنجا بر روی یک خط نیست. نتیجة تردید در مطلق بودن فضاست.
در این راستا لازم می دانم که بین مقولة تمدّن و فرهنگ تفاوت بگذارم تا موضوع بحث شفافیت معنائی پیدا کند.
تمدّن نتیجة تلاش دائم و کوشش پیگیر انسان برای پیداکردن راهی عقلانی، بهتر و مفیدتر در رفع پاره ای از دشواریها و گرفتاریهای اجتماع است.
اما اگر امروز تمدّن صورت ابزاری به خود گرفته و برای استعمار و یا اشتثمار و سرکوبگری بکار گرفته می شود، نه در مسئولیت دانشمندان علوم تجربی که در مسئولیت سیاستمداران و دولتمندان و رهبران اجتماعی است.
این راه حلّ ها در عمل و به هنگام تعبیه و بهره گیری، آهسته آهسته فرهنگ خویش را بنیان می نهند که در واقع اشکال زندگی ( چون سنت ها، آداب و ارزش ها ) و طرق خودنمائی یک قوم یا ملّت ( چون هنر، ادب و مذهب ) و سازمانهای مورد نیاز آنها ( چون مدرسه، علمیه، تآتر، کارگاه، کتابخانه و غیره ) می باشند.
تمدّن به همزبانی نیاز ندارد، در حالیکه فرهنگ همیشه در محدوه های هم زبان ایجاد و رشد میکند. از این دید تمدّن امری بین المللی ( یونیورسال ) و فرهنگ امری محّلی ( لوکال ) است. در ایجاد تمدّن نوین یا آنچه که تمدّن غرب نام دارد همة ملّتها، خواه ایرانی، هندی، چینی وووووو یا امریکائی سهیم هستند و درچارچوب مقتضیات علمی روز، نبوغ فکری خویش را به تماشا می گذارند. مجلاّت علمی ـ پژوهشی و فنی جهان شاهد این مدعا می باشند. در حالیکه فرهنگ بطور محلّی رشد میکند و تابع مقتضیات اجتماعی حاکم بر مردم یک محلّ یا به معنی وسیع تر یک سرزمین است.
توضیح :
در غالب کشورهای غربی اینگونه تقسیم بندی بکار برده نمی شود. ولی در عمل ما شاهد این نوع برخورد با موضوع هستیم. کارل پوپر10 تا آنجا که اندیشة نو برای رسیدن به زندگی بهتر و یا بخاطر درک و تمیز درست تری از مسائل علمی باشد، آن را فرهنگ به معنی اعم می نامد که در قالب نظرات بالاست. اما آنگاه که این فکر درجهت زندگی شهری مورد استفاده قرار بگیرد صورت تمدّن خواهد یافت.
مثال :
وقتی در غرب اتوموبیل اختراع شد و تحققّ اجتماعی یافت، بسیاری از سختی ها و دشواری های توزیع و انتقال کالا و مسافرت و مهاجرت و برقراری ارتباط با نقاط مختلف جهان برطرف و یا آسان تر گردید. گوئی که جهان کوچکتر شده است. و مردم به هم نزدیکتر شده اند.
به هنگام عمل و در طول زمان، هنر رانندگی و فن مکانیکی و سیستم علائم هدایت کننده برای وسایل نقلیة مدرن بوجود آمد و فرهنگ خود را آفرید، فرهنگی که در چارچوب مقتضّیات حاکم بر جامعه یا پارادیگمای11 آن قرار داشت.
در اینجا واژة مدرن به این جهت به کار برده شده، چون اتوموبیل به مراتب به وسایل نقلیة قدیم، چون انسان باربر، مال و شتر، برتری دارد. هانتیگتون، ولی مدرنیته یا تجدد را به معنی پذیرش تکنولوژی غرب بکار می برد که بسیار بازاری و یا بقول پوپر عامیانه12 است. مدرنیته ولی باید به پذیرش دگرگونی جامعة سنتی در جهت هر اندیشة کارساز و مقتضی زمانه گفت.
اما به مسئلة " مقتضیات حاکم " باید بیشتر توجه نمود.
برای این منظور به وسایل نقلیة موتوری نظر دوزیم که در انتقال آنها به ایران، تفاوت زبان نقشی اساسی نداشت. اما وقتی به اجبار با مسئلة رانندگی و راهنمائی روبرو شدیم، " مقتضّیات حاکم " بر جامعه آن را دیکته کرد و نتیجتأ فرهنگ چارواداری را پیاده ساخت. این فرهنگ جادّه ها و خیابانها و معابر عمومی را به ورطة هولناک مرگ و زندگی تبدیل نمود تا خوی لجاجت و عصبیت و هرزگی انسان ناراضی و خود باخته و بی هویت را به نمایش بگذارد. زنها نیز با چادر و گاهی مقنعه پشت رُل نشستند تا ندانسته زنجیر محدودیتهای خود را پاره کنند و عدم اعتماد در زندگی خصوصی را به عدم اطمینان در معابر عمومی بدل نمایند تا خون بهای گُل رویشان باشد.
عناصر اساسی مولّد تمدّن، زبان، یعنی قوّة جمع پذیری13، سلطه یا قوّة نظام جمعی، اندیشه یا قوّة تکوین و بالاخره خط است که تمدّن و فرهنگ را قوام و دوام می بخشد.
این بیان چهار مهمّ را آشکار میسازد :
- تمدّن کهن ایران بیش از هفت هزار سال قدمت دارد، تمدنی که آغاز آن نه به هخامنشیان که به ایلامی ها بر می گردد. همآنها که حدود ۵۰۰۰ سال پیش خط آفریدند و از ۶۰ دولت شهر مستقل ایلامی حکومت شاهنشاهی تأسیس نمودند. حکومتی که در آن ارزش و فرهنگ تساوی مرد و زن و اصلت انسان رواج داشت. در این زمینه مقالة پُربهای ضیاء صدرالاشرافی14 مرا به شدّت متأثر ساخت. به ویژه هنگامیکه این نوشته را با دُر فشانیهای حجت الاسلام محسن کدیور مقایسه نمودم که تاریخ شاهنشاهی ایران را به ۲۵۰۰ سال تقلیل میدهد و با کبادة افتخارات اسلامی و شمشیر رستگاری انسان بدست اندیشه های عقب افتاده و خودکامة دینی، آن را به مبارزه می طلبد. انسان بی اختیار به یاد تعزیه خوانی های گذشته در میدانهای پُر از گل و لای دهات و روستا های فقیر و ناتوان ایران ناآباد می افتد.
- هرگاه و هر کجا اندیشدن موقوف شود و یا در بند و اسارت دین و حکاّم درآید، تمدّن و فرهنگ به زوال می گرآیند و توانا به تکامل، رشد و گسترش و تطور خویش نیستند.
زبان، اندیشه و خط به ذهنیت و خرد انسان وابسته است در حالیکه نظام حکومتی در بند خرد جمعی و عملی یک ملّت قرار دارد. از این رو باید نظام حکومتی را موتور تمدّن دانست. پس از این نکات چنین استنتاج می شود که هرزگی نظام به هرزگی تمدّن خواهد کشید.
- آنچه دربارة تمدّن و فرهنگ آوردم، از جهان مادّه و معنای اسلامی ندوشن15 روشنفکر حامی نظام جمهوری اسلامی برنمی خیزد که کهنه و مرده و افلاطونی است. بلکه ریشه در اندیشة ویتگن اشتین16 و رگه در تحلیل علوم تجربی نوین دارد که جهان را جهان روابط و ساختارها میداند.
- تمدّن و فرهنگ قوّة عمل دارند. لذا برخلاف نظر اسلامی ندوشن و دیگرانی چون او، تمدّن و فرهنگ نه مأمور که عاملند، عاملی رجعت گرا17، عاملی که به هنگام کارکرد، فرض بر وجود خود دارند.
عنصر قدرت هم همین خاصیت را دارد. هر قدرتی رجعت گرا و متکی بر فرض وجود خویش است. پاسبانی که جلوی رانندة متخلف را می گیرد، با فرض وجود قدرت قهریة قانون به چنین عملی دست می زند. آن روزی که متخلفین برای پاسبان تره هم خورد نکنند، آن روز باید فاتحة قدرت را بعنوان قهر قانونی نیز خواند. به ویژه باید توجه داشت که رجعت گرائی قدرت، در واقع به دولت امکان انجام وظیفه میدهد و محّکی برای اعتبار و مشروعیت اوست. امروز در ایران جوانان به ویژه بانوان، قدرت حکومت را به تمسخر و جوک و استهزا کشیده اند که نشانة عدم اتکای دولت به قدرت قهریة قانونی است. لذا این نظام، نظامی نامشروع است.
رجعت گرائی دائم تمدّن، فراگرد فرهنگ سازی را راه می اندازد و بازگشت پیوسته و انتقادی فرهنگ به خود، سنت و شعر و ادب و سیستم ارزشی را پدید میآورد تا در این راستا کهنه ها را به دور به ریزد.
لذا میزان نو شدن ارزشها و ادبیات و هنر، اندازه ای برای سنجش رشد یا رکود فرهنگی است.
اکنون با این توضیحات اساسی به تحلیل وضعّیت جمهوری اسلامی در برابر غرب بنشینیم.
جمهوری اسلامی ایران تمدّن غرب را با آغوش باز می پذیرد. خمینی با پخش نوارهای صوتی به شناسائی خود و تلقین افکار کهنة خویش پرداخت. دولتمندان نظام و مردم مسلمان کشور همه با دست آوردهای تمدّن غرب زندگی می کنند. با هواپیما به زیارت عتبات و مکّة معظمه می روند ؛ حاجی می شوند اتوموبیلهای آخرین سیستم رامی رانند ؛ از وجود رادیو و تلویزیون و کاست الکترونیکی، ماهواره بهره می گیرند ؛ اسلحة مدرن تا آنجا که ممکن باشد برای دفاع از کشور و مقابله با مخالفین خود می خرند ؛ به دنبال کسب ماشین آلات لازم برای تولید انرژی اتمی و احیانأ سلاح اتمی هستند ؛ در کار پزشگی از همة ماشین آلات غربی استفاده میکنند، حتا خانمهایشان را نزد جراّح زیبائی می فرستند و لوازم آرایش و زینت ساختة غرب برایشان تهیه میکنند ؛ در همة شئون مملکت، خواه کشورداری و خواه دیوان سالاری از قدرت کار کامپیوتر بهره می گیرند ؛ در کار زراعت و فلاحت از مصنوعات غربی کمک می گیرند ؛ هر روز و در هر گوشه ای از کشور، تلفن با سیم و بی سیم اختراع غرب را نصب می کنند ؛ در کار راهنمائی و رانندگی، کنترل فرودگاهها و بنادر کشور متکی به دستگاههای هادی الکترونیکی غربی هستند و و و و و.
پس آنچه که مورد پسند جمهوری اسلامی نیست، نه تمدّن که فرهنگ فرنگ است. چرا؟
زیرا این فرهنگ مسائلی را مطرح می سازد که باب دندان نظام حکومتی نیست و موجودیت آن را به خطر می اندازد و از نفوذ والیان و نایبان و خودکامگان دینی در جامعه می کاهد.
بعد از انقلاب سیاه همه در ادارات میز و صندلی را جمع کردند و روی زمین نشستند. سر و ریش خود را نزدند. از آرایش زن و پاکیزگی غربی گریزان شدند. حّد اسلامی را معمول ساختند. ربه و سود را موقوف نمودند. تا آنجا که ممکن بود، زن و مرد را از هم جدا کردند. ووووووو. همة این چاره جوئیها بخاطر رفع نفوذ فرهنگ غرب بود. غافل از اینکه رو آوری به آداب و رسوم زندگی گذشته که همه تظاهر بافت فکری کهنه و نا متناسب با روزگار کنونی است، در دفع هجوم آرمانهای انسان آزادة امروز ناتوان می باشد. به ویژه که اکنون خطر شکستن بندها و سد های محافط تفکر استبداد مذهبی در ضعیف ترین نقطه آن جلوه گر شده است.
این خطر در پدیده ای متظاهر است که شک و تردید عقلانی نام دارد. یعنی انسان حقّ دارد به حقاّنیت هر امری شک کند و دلیل درستی آن را به پرسد. عجب اینجاست که کسانی چون سید حسین نصر نیز در نقد خود بر اندیشه های هانتیگتون به این نتیجه می رسند که بجای برخورد فرهنگها باید به گفتگوی فرهنگها نشست. آقای خاتمی نیز خود را مبتکر این فکر میشمارد و برای تحقّق آن، مرکز گفتگوی تمدّنها را در تهران تأسیس میکند. برخی از بزرگان و نام آوران ایرانی نیز بر سر موضوع " ابتکار" با یکدیگر به بحث و جدل می پردازند. تو گوئی که فرهنگها را می توان بر سر یک میز نشاند تا باهم به گفتگو به پردازند.
ذهنی که چنین مدعی است و چنین گردشی را دارد، به دور از فهم و درک فرهنگ و تمدّن بشری است. اساس این گردش اندیشه را باید در اسطوره ها و اصول و روش تربیتی خودمان از یک سو و دید استعماری فرهنگ غرب از سوی دیگر جستجو کنیم.
ما با تربیت اسلامی بزرگ می شویم. آشنا به رویة علما در صغیر شمردن مردم و امر فتوا هستیم. شریعت و طریقت بر همة وجودمان مستولی است که به ظاهر فرهنگ بنیادی و اُس و قُص اجتماعی ما شده است. افزون براین ما به شبان سالاری عادت کرده ایم، آن که محافظ و مدافع رمه است. از این رو فکر می کنیم در جامعه کسانی هستند که در مورد فرهنگ حرفشان حجّت است. لذا لازم است این افراد چه از غرب و چه از جهان اسلام بیآیند و به بحث به نشینند و اختلافهای فرهنگی را حلّ کنند و در نهایت با یکدیگر مصالحه کنند.
عجب روزگاری است. مگر با عمل رجعت گرائی تمدّن و فرهنگ یا رکورزیویتی18 می توان مصالحه کرد؟ مگر در مورد آزادی انسان یا اصالت فرد میشود معامله نمود ؟
چنین معامله ای در نهایت به شکست تمامت خواه ها و قیمومت طالبان و سرکوب گران خواهد انجامید.
برخی از صاحب نظران رژیم که به این ایراد و انتقاد واقف اند، میگویند غرض از گفتگو با غرب آشنائی به مواضع فرهنگی یکدیگر و از بین بردن سوء تفاهم ها و غریبگی هاست که خود موجد ترس و هراس و جبهه گیریها شده است.
این مطلب خیلی زیرکانه در نسخة رابطة علّی، غریبگی _ ترس، بسته بندی می شود تا با دانائی به این واقعیت، بتوان نقطة نظر خود را نیز واقعی جلوه داد. حقیقت ولی چیز دیگری است. موضوع معاملة قدرت در میان است. موضوع بده و بستان، موضوع ول کن تا ول کنم، موضوع حفظ رژیم و تصرف جایگاهی است، که در لیاقتشان نیست. آنهم به هر قیمت و به هر دریوزگی.
امروز غرب خیلی بیشتر از خود ما چه دربارة فرهنگ ایران و چه در بارة اسلام اطلاع دارد و با آن آشناست. در قرن نوزدهم تئودور نول دکه19 شرق شناس مشهور آلمانی کتابی تحت عنوان " قرآن، کتاب مقدس مسلمانان " منتشر کرده است که اساس همة پژوهشهای غرب در بارة اسلام می باشد. در این کتاب مطالبی مشاهده میشود که یا برای ما توضیح داداه نشده و یا تعبیر نادرستی از آن را فقها آورده اند.
سید ابن تابط در زمان عثمان مأمور جمع آوری نسخ شفاهی و یا کتبی سوره ها و آیه های قرآن گردیده و آن را به شکل کنونی ارائه نموده و بعد هم حکومت بقیه نسخ را منع ساخته است. در کمبریج سعی شده است از این کتاب با مطالعة تاریخ، نسخة اصیل تری تهیه شود که در واقع باید کار تحقیقی ما مسلمانان و فقهایمان می بود. کتاب رودی پارت20 به نام " محّمد و قرآن " بسیار پُر مغز تر و دارای اطلاعات بسیار ارزنده تری در بارة اسلام است تا کتبی که در سرزمینهای اسلامی نوشته گردیده اند و این خود ننگی است. زیرا ما با داده های دینی خود تأملی در خور شأنشان نداریم.
در تمام کشورهای غربی مرکز تحقیقی در بارة اسلام و شرق شناسی وجود دارد. در ایران نیز به اندازة کافی کتاب در بارة فرهنگ غرب نوشته شده است. ولی شاید کمتر به این مطلب اشاره شده است که مثلأ " شکل سیاسی فرهنگ غرب، دمکراسی است "، آنچه که همه در ایران طالب آنند. کلمة جمهوری عنصری از فرهنگ غرب است. ولی ما با وجود ضدّیت با این فرهنگ و سوزاندن پرچم امریکا در خیابانها این کلمه را هر روز با اسم مملکت خود یدک می کشیم. یاد دون کیشوت به خیر که با سلاح آهنین و زره پولادین به جنگ آسیاهای بادی می رفت21.
اما آنچه باید مورد توجه همة متفکرین و اندیشمندان ایرانی باشد، تنها مطالعه، دانائی و شیفتگی و خیرگی به فرهنگ غرب نیست که بررسی اشتباهات گذشته و دید انتقادی از مدرنیته بسیار مهّم تراست. دوران پادشاهی پهلوی در واقع عصر کوشش ناخدای کشتی کهنه و شکسته و غیر قابل مانوری است که در میان اقیانوس مواّج و پر طلاطمی میخواست آن را مرمّت و نو سازی کند. چنین کاری تنها در ساحلی آرام و با خبرگانی تمام عیار می تواند ممکن گردد.
صرفنظر از اینکه اسلام بنیادگرا و ستیزه جو در اصل مولود افکار استعماری غرب است، غالب روشنفکران غربی و حامیان رژیم ایران تشخیص درستی از علّت این ستیزه جوئی به دست نمی دهند. به ویژه که پدیده های اجتماعی از این نوع و اساسأ تروریسم، یک مسئلة یک بعُدی نیست. لذا هرگونه برداشت و تعبیر علّی در این مورد نادرست و نه سنجیده خواهد بود. به گوشه هائی از این تصوّرات باطل توجه کنیم.
- غالب متفکرین غرب به ویژه بعد از یازدهم سپتامبر، ریشة ستیز و جدال اسلام را در بغض و حسد مردم کشورهای مسلمان جهان میداند که از کاروان تمدّن و فرهنگ غرب عقب افتاده اند. مسلمانان چون به پس ماندگی علمی و فنی خویش پی برده و لاجرم آن را غیر قابل جبران یافته اند، بر مردم امریکا رشک می برند و نابودی تمدّن غرب را آرزو دارند. همینطور فحوای کلام هانتیگتون22 نیز چنین داوری را به دست میدهد.
گرچه این تصوّر، باطل و نادرست است اما این بطلان تأثیری در نظر هانتیگتون راجع به طبقه بندی دورانهای فرهنگی دنیا، مدرج ساختن آنها و لاجرم برخورد سیاسی ـ اقتصادیشان ندارد.
- کپل23 معتقد است بعد از جنگ دوّم جهانی، کشورهای اسلامی به سرعت به مدرنیته رو آوردند و در این راه جدائی دین از حکومت و رستگاری دینی ( سکولار شدن جامعه ) را شتاب زده جلو بردند. این شتاب خود به خود نیروهای مقاوم را پدید آورد که تابع میزان هویت باختگی تودة شیفتة تجدد بود و با آن نسبت مستقیم داشت. تا جائیکه وقتی حرکت تجدد به اوج خود رسید، جهت آن را عوض نمود. به ویژه که جریان مدرنیته نیز با ناکامی های عدیده ای دست به گریبان بود که دین سالاران، آن را به روگردانی از پروردگار و گناه کاری مردم تعبیر کردند. درست به این دلیل آنها شعار مدرنیته را به شعار اسلامی کردن دنیای مدرن تبدیل ساختند.
حالا دین داران ندا سر دادند که اسلام چشمة هویت است. اسلام چشمة معناست. اسلام چشمة مشروعیت، توسعه، قدرت و امید است. اسلام راه حلّ هم چیز است. همة نیازهای مردم را اسلام برطرف می کند. پزشگ و دارو و درمان، مدرسه و کودکستان و دانشگاه، پرستاری و همدردی و همیاری برای همه تنها به مدد اسلام ممکن می گردد. نطراتی که لااقل با رخدادهای انقلاب اسلامی در ایران خوانائی ندارد. زیرا در این موارد مردم کم و کسر نداشتند چون حکومت به مسئلة رفاه توجه خاص داشت تا جائیکه می توان آن را حکومت رفاهی نامید. به عکس، حکومت تکنوکراتهای ایران باید به مسئلة توسعة سیاسی توجه می کرد و آن را برای دفع شرّ ضروری می دانست که ندانست. میان تکنوکراتها که خود را سازندة و نو کنندة ایران می شمردند و دانشمندان علوم انسانی و شعرا و نویسندگان و علما شکافی عظیم وجود داشت. زیرا اربابان علوم و فنون به اینان بهائی نمی دادند و وجوشان را در دوران توسعة صنعتی مفید نمی دانستند. یا بطور کلّی باید گفت، به کلام و قدرت آن واقف نبودند و سخن سیسرو24 را که " قوّة سخن فزون تر از عمل است " به گوش نداشتند.
درست این گروه بود که بزودی متحّد شد تا انتقام خواری خویش را بگیرد. امروز ترازوی قدرت در جهت اینان بسیار سنگین تر شده است که ارکان کشور را همه جا در دست دارند و تکنوکراتها را به بازی نمی گیرند.
- جالب توجه نظر اسلامی ندوشن است که در روز انقلاب سیاه 22 بهمن به ستایش از زنهای چادر به سر و مقنعه بر چهره پرداخت و عشقی را به باد مسخره گرفت و امروز از طرفداران موج از نفس افتادة اصلاح طلبی است.
اسلامی ندوشن انقلاب اسلامی و سرکوبگر را تنها یک اعتراض، یک جنبش، یک طوفان شکوه و شکایت از غرب وحشی تلّقی میکند.
خوب، اگر اینطور است پس ملیونها ایرنی آواره و فلک زده و کشته و زخمی شده به دست همین رژیم، نابودی کشور و به باد دادن منابع کشور، خواه انسانی و خواه مادّی و فرار جوانان و اساتید دانشگاهها و فن سالاران را چگونه باید توضیح داد و به مردم تفهیم نمود؟
خیر! عنوان جنبش اعتراض آمیز به معنی ایز گم کردن است. پرده پوشی از جنایات این رژیم در صحنة داخلی و بین المللی است.
واضح است که اعتراض در هر جامعه ای وجود دارد و تنها با اشاره به چالشها و کاستی های اجتماعی و نواقص ساختاری نمی توان حرکتی را چون جنبش اعتراض آمیز توجیه کرد. بلکه این اعتراض باید در فراگردی که آن را تحکیم بخشی خوانیم، در اجتماع متبلور گردد تا بتوان به آن جنبش نام داد. مطالعات و پژوهشهای بسیاری در علم اجتماع نشان می دهند که اعتراض فقط موقعی توده ای می شود و از پشتیبانی مردم سود می برد و شکفته می گردد که شرایطی اجباری، یعنی قیودی، این حرکت و گسترش آن را در میان همة قشرهای مردم مساعد سازد. گاهی این شرایط نامساعدند و طبعأ ریشة اعتراض را یا خشگ و یا آن را به ضمیر ناآگاه می سپارند تا روزگاری به صورت حسرت و یأس و یا خشم بدعاقبت درآید. بعضی از این شرایط ممکن است در ذات اعتراض قرار داشته باشند. چون منابع مالی، منابع معنوی، وضعیت روز. برخی دیگر بطور قطع همیشه خارج از اعتراض هستند. مانند رسانه های جمعی، وضع دمکراتیک کشور، تحریکات عمدی برای بدست گرفتن قدرت، دخالت بیگانگان به خاطر کسب یا حفظ منافع خود و غیره.
مهمّ ترین عامل بسیج مردم ولی ضمیر آگاه مردم است. افراد هر جامعه ای تحت شرایط فرهنگی و در چارچوب مقتضیات حاکم بر اجتماع و بر اساس الگوها و مدلهای فکری موجود، با کمک زبان به معنی اعم، آگاهی هائی کسب میکنند که دارای وجوهی مشترک است. درست با این الگوها و یا تأویل و تفسیر ها، ذهن ها را به یک شبکة بزرگ اطلاعاتی تبدیل می کنند که اساس گفت و شنودها و مکالمات و دوستی ها و برخوردهاست و باید آن را شبکة آگاهی های جامعه نامید. واضح است که شبکة آگاهی های جوامع مختلف چه از نظر بافت و چه از نظر محتوا با هم یکی نیستند. حتا با همة شباهتهائی که در الگوها و مدلهای یک جامعة فرهنگی ملاحظه میشود، ممکن است در مورد امور اجتماعی خاصی این شبکه مختل باشد و یا این شبکه به شبکه های فرعی همآهنگ، یعنی قابل مبادلة ساخته های فکری، تقسیم گردد. مثلأ هر یک از اقلیتهای قومی و یا مذهبی می توانند چنین شبکة آگاهی ها را تشکیل دهند که گفتگوهای قابل فهمی را میسر میسازد. آخوندی که در بالای منبر به وضع می نشیند، ذهن همة شنوندگان را یک جا به خود معطوف میکند و از آنها یک تودة اسفنجی میسازد. زیرا آنچه را که او می گوید، به صورت مدل و الگو در ذهن افراد وجود دارد. لذا هر ترکیبی از آنها فورأ و بطور یکسان مجذوب همه می شود.
پس هر اعتراضی فقط هنگامی به یک جنبش بدل میگردد که آن اعتراض به صورت ساختة معینی وارد اذهان افراد یک گروه یا قوم و یا ملّت گردد. خمینی ناخرسندی مردم را از عدم توسعه در امر سیاست و نابرابری های حاصل از نوسازی کشور و جریان مدرنیته، با توزیع نوار به شکل الگوی دینی به مذهبیون تلقین نمود. سپس با کمک منابع مالی و انسانی خود مساجد را محل جا انداختن این الگو ساخت تا شبکة آگاهی جمعیت خاصی را نسبت به آن حساّس کند.
از اینجا تبلیغ اخلاق منفی، یا آنچه که اغراق و غلوّ در قواعد اخلاقی می باشد، آغاز شد. اخلاق دینی خواستگاه هر مطالبه ای گردید که ضمنأ مطالبة روشنفکری نیز بود. از این به بعد اخلاق به صورت یک ایده ئولوژی در آمد و اخلاق ورزی شد و روشنفکران را به کام خود کشید و از آنها اخلاق ورز ساخت. بدین معنی که آنها نیز همه چیز را با عینک دینی نظاره کردند و حوزه های علمی را با حوزه های دینی تفاوت نگذاشتند. حتا صلح، عدالت، محیط زندگانی و عشق و محبت را مطلق گرفتند.
به این شکل این فراگرد، همانا فراگرد تحکیم اعتراض گردید و الگوها و سرمشق های خود را با اخلاق منفی ساخت تا از جنبش چپ رادیکال و ضدّ شاه، جنبش اسلام شهید پرور و تروریسم دولتی بیآفریند.
واضح است هر جنبشی فقط هنگامی توده ای میشود که همة اقشار مردم به آن جذب شوند. این کار ولی تنها ازعهدة روشنفکران جامعه بر می آید که خمینی آنها را به آسانی رکاب مرکب سلطة خویش ساخت.
با این مختصر در بارة سیستم جنبشهای اجتماعی، معلوم است که موضوع شکوه و شکایتی از امریکا در کار نبوده است. در مورد ماجرای ۲۸ مرداد که فقها خود در آن نقش اساسی بازی کردند نیز خشمی وجود نداشت. به عکس فقها نسبت به دکتر محمّد مصدّق همیشه کینه می ورزیدند.
اما مسئلة گله و شکایت درد اصلی توده ای ها و چپ رادیکالی بود که محرومیت های سیاسی خود را گناه امریکا می دانسته و می دانند و اکنون میل دارند آن را عنصری از شبکة آگاهی های ملّت نماید. این کوشش، کوشش عبثی است زیرا مردم به این چپی که امروز راستی واقعی و خودکامه گردیده است بی اعتمادند.
به ویژه باید متذکر شد که هیاهو و جنجالی که همشهریان طرفدار حکومت و یا اصلاح طلبان به راه انداخته اند، چون حباب صابون بر روی آب، تو خالی و بی ارزش است. نمونة این توخالی بودن را در نوشته های منقدّین هانتیگتون میتوان ملاحظه نمود که حاکی از بی دقتّی آنان در خواندن کتب و نوشته ها است. بی دقتّی ولی تنها ریشة اشتباه و خطا نیست که قوّة تمیز و تشخیص آدمی را عقیم می سازد و انسان را کور دل میکند. هانتینگتون می نویسد :
" در تمام مذاهب بزرگ یک سری ارزشهای مشترکی وجود. به نحوی که برای صلح در دنیای کثرت فرهنگی می توان به یک اصل مشترکی رسید که میگوید : تمام انسانهای دارای فرهنگ مختلف لازم است ارزشها، سازمانها و طرز زندگی ای را بجویند و براساس آن زندگی کنند که مشترکأ دارا هستند.
آیندة صلح و تمدّن وابسته به این است که سیاستمداران مقتدر و روشنفکران فرهنگهای بزرگ یکدیگر را به فهمند و باهم همکاری کنند"
ملاحظه میشود که این درست همان مخرج مشترکی است که نتیجة نقد روشنفکران ما بر این کتاب است. لذا نقدی بی حاصل می باشد.
آنچه باید مورد توجه قرار به گیرد، نه برخورد و نه گفتگو که پذیرش فرهنگ غرب با نگرشی انتقادی است. راهی که ما را از آن گریزی نیست و عاقبت نیز به آن تن در خواهیم داد. نا همواری این راه پر مشقّت و پرتلاش تنها با نوسازی مقتضیات حاکم بر جامعة امروز و تربیت و تعلیم درست و متناسب با روزگار تجدد برطرف میشود. کاری که باید هدف اصلی همة روشنفکران ایران باشد.
مونیخ : اکتبر ۲۰۰۲
1 Huntigton
2 G. W. Bush
3 Mani: J. Erdman, Grundriss der Geschichte der Philosophie, Berlin, 1930, S. 127
4 A. Dante: Die Götliche Komödie, Reclam 1976
5 K. Lorenz & K. Popper die Zukunft ist offen, Piper 1994, S. 20-43
6 N. Luhmann: , das Recht der Geselschaft, Thomas von Aquin, Suhrkamp, 1993, S. 28-37
7 Herbert Spencer: First Principles, in http://digital.library.upenn.edu/webbin/books/
8 Differntiation
9 G. F. B. Riemann
10 K. Popper: Objektive Erkenntnis,zur Theorie des Objektiven Geist S. 158, 1993, Hoffmann & Campe
11 Paradigma
12 K. Popper : Objektive Erkenntnis, Kübel-Theorie, S. 34-37, 1993, Hoffmann & Campe
13 Integration
14 مجلهء تلاش شمارهء 7 و 8 هامبورگ
15 مجلهء ماهانهء اطلاعات سیاسی – اقتصادی، شمارهء 75- 76 تهران
16L. Wittgenstein: Bd I, Traktat, Philos. Untersuchung, 1960, Suhrkamp
17 Rekursiv
18 Recursivity
19 Theodor Nöldecke : Koran, das Helige Buch der Musime
20 Rudi Paret : Mohamed und Koran, Stuttgart, 1991
21 Miguel de Cervantes Saavedra (15471616) mit dem Titel »El ingenioso hidalgo Don Quixote de la Mancha« (auf Deutsch, Don Quijote)
22 Samuel. P. Huntigton : kampf der Kulturen,
23Gilles Kepel: Revenge of God, University Park, Pensylvania, 1994, S2
24 Cicero
|