صدساله گذشته ایران و پیکار جامعه ایرانی با مدرنیته ( تجدّد )
هشت سـاله خـونیـن فربـه
فصل چهارم / بخش اوّل از کتاب
انقلاب كامیاب، بدین معنی كه آرزوی توده های انقلابی را برآورد، از كمیابترین پدیده های تاریخی است. انقلابات در جامعه های بیمار به بن بست رسیده روی می دهند و با تندترین شعارها و به رهبری افراطی ترین عناصر به پیروزی می رسند و بی ملاحظه ترین افراد را به قدرت می رسانند. فضای پرهیجان انقلابی پذیرای هرگونه بیرحمی و عوامفریبی است ؛ مانند جنگ، میدان طبیعی یزدان و اهریمن است. انقلابها را روشفكران رهبری می كنند ولی معمولا به تاریكی می رسند. در انقلاب اسلامی رهبری نیز بدست تاریك اندیش ترینان بود كه روشنفكران بیمایه فرصت طلب را در جذبه ای نیمه انقلابی - نیمه مذهبی افسون كرده بودند.
رهبری و هدف انقلاب - آخوندها و برقراری حكومت اسلامی - پیشاپیش سرنوشت آن را رقم زده بود. انقلاب می خواست نزدیك صد سال تجدد را ناچیز كند و ایران را از روی نمونه هزاروچهارصد سال پیش بازبسازد. این ناهنگامی anachronism كه به انقلاب اسلامی یك ویژگی برجسته اش را می بخشد، جمهوری اسلامی را از همان لحظه پیروزی محكوم به شكست گردانید و اقتباس آزاد و پردامنه شیوه های مدرن لنینیستی كنترل و سركوبگری گرچه زندگی اش را دراز کرد، به آن وجهه پیشرفت نبخشید. كیفیت رهبری انقلاب و جمهوری پیروزمند نیز كه ویژگی دیگر آن است، سهم خود را داشت. هیچ انقلاب بزرگی در جهان چنین سطح پائین اخلاقی و بویژه فكری را به نمایش نگذاشته است. در میان گروههای فرمانروای جهان از افریقا كه بگذریم - گوئی افریقا را برای آن ساخته اند كه بی توانی failure جامعه بشری را در همه زمینه ها نشان دهد - نمی توان بیش از دو سه نمونه قابل مقایسه با رژیم آخوندسالار را ـ از همان مرحله نخستین ملی مذهبی اش ـ نشان داد.
بیداری و سرخوردگی عمومی كه از همان نخستین مرحله، 1367 ـ 1358/ 1988 ـ 1979 و دوران خمینی، آغازگردید در سه مرحله بعدی ـ بسازوبفروشی، دوم خرداد، و نیروی سوم ـ به دشمنی سوزان اكثریت بسیار بزرگ مردم با حكومت رسیده است. انقلاب بزودی وارد جنگ شد، چنانكه در عموم انقلابات روی داده است، و حركت ناگزیرش را در مسیر خشونت و انحصار قدرت هرچه بیشتر ادامه داد.
پذیرش آتش بس پس از شكستهای پیاپی در جبهه های جنگ عراق، و آنچه خمینی به عنوان " كاسه زهر" سركشید، پایان مرحله نخستین انقلاب اسلامی بود بویژه كه خود خمینی نیز پس از آن دیری نپائید و دیگر نمی توانست پاره ای دگرگونیها را سدكند. یك دوره ده ساله كه با سرمستی پیروزی درهم شكستن رژیم پادشاهی آغاز شده بود جایش را به نگرانی و احساس بحران داد. پركردن جای خمینی و برطرف كردن ضایعات جنگی ـ سه استان نیمه ویران و صدها هزار آواره جنگی، خانواده های كشتگان بیشمار، زخمیان ومعلولانی كه بیش از یك لقب افتخاری جانباز برای جبران فداكاریهای خود لازم می داشتند، صنعت نفت نیمه فلج _ بر مسائلی كه زائیده انقلاب و حكومت اسلامی بود انباشته می شد.
جنگ كه بالاترین مجاهده بشری است مردم را در دفاع از سرزمین ملی پشت سر رژیم قرار داد. مردم ایران در یك نمایش شگفتاور دلاوری، كه شیوه جنگیدن ژاپنیان را در جنگ روس و ژاپن و چینیان را در جنگ كره به یاد می آورد، استراتژی نادرست و تاكتیكهای جنون آمیز فرماندهی آخوندی را در جنگی بیهوده، با خون خود جبران كرده بودند. ولی رهبری مذهبی در آن سالهای فداكاری ملی بیش از همیشه از مصلحت مردم دور بود. خمینی جنگ را نعمتی می شمرد و رجائی رئیس جمهوری ( ایران هرگز به خود رهبری فرومایه تری ندیده است ) می گفت پیروزی كه ارتش بدست آورد بكار ما نمی آید. با چنان رهبرانی اگر ایران یكپارچه از جنگ بدرآمد، باز خود یك پیروزی بود. ولی خمینی شش سال بیهوده خون صدها هزار تن را به زمین ریخته بود ( دویست و پنجاه هزار کشته ) و نمی توانست تن به ناكامی بزرگش بدهد. پس از كشتارها در جبهه نوبت ترور بزرگ بود. به فرمان او هزاران زندانی - بیش از چهارهزار تن و تا رقم اغراق آمیز 18 هزارتن گفته اند _ در چند هفته اعدام شدند. حتا زندانیان آزاد شده را گرفتند و كشتند. فتوای كشتن سلمان رشدی تلافی دیگری بود كه اندیشید. اگر او نمی توانست امنیت خارجی را نگهدارد از برپاكردن یك جنجال بین المللی، بهر بها برای ایران بر می آمد.
پایان جنگ، حكومت اسلامی رادر حال و روزی واژگونه ویاس آور یافت. اقتصاد دولتی و فرماندهی كژومژ erratic، آمیخته با لگام گسیختگی یك گروه حاكم تاراجگر، سرچشمه های سرمایه گذاری را خشكانده بود. كار اصلی حكومت چاپ اسكناس و فروش ارز در بازار آزاد برای جذب اسكناسها شده بود. درآمد كاهنده نفت در یك اقتصاد غیرتولیدی می چرخید و در دست سرامدان مذهبی- سیاسی- بازرگانی گرد می آمد. فشار بینوائی و بیكاری و بیخانمانی چندان نمی بودكه از آن بتوان به رویاهای قسط اسلامی یا بهشت بی طبقه توحیدی پناه برد.
بویژه آنكه در بیرون ایران نیز یك زمین لرزه سیاسی بساط كمونیسم و اقتصاد دولتی را در بیشتر اردوی سوسیالیسم درهم پیچید. ورشكستگی كشورداری اسلامی در آئینه بزرگتر شكست كمونیسم بازتاب یافت. در دستگاه حكومت جمهوری اسلامی نیز عناصری به اندیشه اصلاح و بازسازی افتادند و گرایشی به اقتصاد بازار، به تكنوكراسی و دوری جستن از راه حلهای مكتبی پیدا شد. اسلام به عنوان حكومت، به عنوان برنامه سیاسی و فلسفه كشورداری تنها در ذهن های مشتاق گذشته رهبران انقلاب معنی داشت ؛ و چند ماهی برای آنان بس بودكه دریابند صدر اسلام را نمی توان در ایران سده بیستم تكراركرد. آن حكومت یك بار و در شرایط زمان و مكان خود برقرار شده بود و در آن شرایط نیز دو سه دهه بیشتر نپائیده بود. همه آنان كه خواب آن روزها را می بینند اگر توانستند از آن فتوحات نظامی برآیند از بقیه اش هم برخواهند آمد.
فلسفه حكومت اسلامی در عمل به معنی اصل رهبری خمینی بود. او را امام و جانشین خداوند بر روی زمین شمردند. فرمانش قانون بود گرچه همه جا چندان روا نبود. هركه را می خواست می گماشت و برمی داشت. از آن گذشته، حكومت را از روی الگوی نظامهای سوسیالیستی جهان سومی، نمونه های مصر و الجزایر، سازمان دادند : انحصار همه چیز در دست دولتی كه سازمان و توانائیش را نداشت ؛ گذاشتن زور در اقتصاد بجای نیروهای بازار، كه سبب شد زور، نیروهای بازار را برآشوبد و نیروهای بازار زور را فاسدتر كند.
چنین الگوی كشورداری، هم با روحیه و ارزشهای آخوندی سازگارتر بودكه با انقلاب و خونریزی به قدرت رسیده بود و در كار سیاست و روابط انسانی و اجتماعی مدارا نمی شناخت و هم با شرایط جهانی. دنیای آن روزها صحنه گسترش نفوذ شوروی در جهان سوم می بود. به نظر می رسیدكه دمكراسی های باختری به رهبری امریكای كارتر رو به هزیمت دارند. شوروی برای سران جمهوری اسلامی در رویاروئی شان با امریكا بیش از یك سرمشق بود و برای جلب پشتیبانی آن چنان بی اختیار بودند كه رئیس مجلس كه به زودی رئیس جمهوری و سردسته میانه روان تصوری رسانه های غربی شد در سفری به شوروی هرآنچه را كه روسها با همه زورورزیها در بدترین دوران امتیازات دوران قاجار نتوانسته بودند، به آنان داد ـ از قرارداد راه آهن استراتژیك سرخس به چابهار و " آبهای گرم " تا بهره برداری منابع نفتی دریای خزر ـ ولی روسها دیگر قدرتش را نداشتند.
جنگ خلیج فارس، ترس از امریكا را در دل آخوندها جایگیركرد. پس از ناكامی خودشان در جنگ عراق، پیروزی نظامی و سیاسی امریكا و حضور برتر آن در منطقه ضربت نهائی بر آرزوهای صدور انقلاب اسلامی آنان بود. نیاز روزافرون به كمكهای مالی و فنی خارج برای بازسازی ویرانیهای جنگ و از زمین بلندكردن اقتصادكشور، به رویای خودبسندگی پایان داد. با همه مقاومت تندروان و مخالفان بهبود رابطه با غرب گامهائی برای عادی كردن رابطه با غرب برداشته شد ـ جز با امریكا كه رابطه با آن را به صورت شیشه عمر رژیم خود درآورده اند. مرگ خمینی كار چرخشی در سیاستها را آسانتر گردانید، هرچند خمینی زهرنوش را نیز می شد از بزرگی خطر، آگاه و به لزوم تغییرات متقاعد ساخت. مسئولیت كشوری كه اگرچه به عنوان یك سرزمین اشغالی، می باید آن را نگهداشت و زندگی در دنیائی كه به راه خود می رود و اعتنائی به باورها و آرزوهای مشتی طلبه بیخبر ندارد، ضرورتی می بودكه از قلمرو پسند و سلیقه شخصی فراتر می رفت.
این یك روندگریز ناپذیر بوده كه اندك اندك از حكومت اسلامی جز پوسته ای نگذاشته است. از صورت ظاهرها كه بگذرند، حكومتی كه قرار بود نایب پیغمبر و جانشین خدا بر روی زمین رهبری اش را داشته باشد، به یك رژیم رهبری- پارلمانی، كه قدرت تصمیم گیری در لابلای تناقضات سیاسی و حقوقی آن گم شده درآمده است ؛ با رهبر و " ولی فقیهی " كه بجای آنكه به عنوان فقیه به نظام ولایت مشروعیت ببخشد، اقتدار خود را از تعادل ناپایدار نیروها می گیرد و بیشتر پوششی برای مافیای قدرت مالی است. نظام مالی اسلامی را كه خمس و زكات است مانند هر نظام اسلامی دیگری در تاریخ، به سود مالیاتهای مستقیم و غیر مستقیم و عوارض و باجهائی كه از مردم می گیرند كنارگذاشته اند. به ربا وبهره نامهای اسلامی داده اند كه همان كار را می كند. همه ارگانهای یك حكومت و اقتصاد غربی كه هیچ ارتباطی به اسلام و مدینه و كوفه ندارد در ایران اسلامی نگهداشته شده است، از دم به تباهی جهان بینی آخوندی آغشته. حتا قوه قضائی و قانون مدنی را نتوانسته اند سراسر اسلامی كنند ؛ تنها آن را از مفهوم عدالت تهی گردانیده اند.
تلاش حكومت اسلامی از همان آغاز بر این بوده است كه برای نگهداری خود هرچه می تواند از شریعت دور شود. در سالهای پس از خمینی، این خواست را جرات كردند بر زبان هم بیاورند. ولی خمینی خود در را بررویشان گشوده بود. او بودكه در آغاز 1989 فتوا داد مصالح حكومت از فرمان خدا و احكام دینی نیز بالاتر است ؛ و او بود كه مجمع تشخیص مصلحت نظام را بالای شورای نگهبان گذاشت كه وظیفه اصلی اش نگهداری ویژگی اسلامی قانونگزاری است. با مجمع … ( كه نامش چنان مانند بیشتر نامگذاریهای جمهوری اسلامی نازیباست كه به قول سعدی " اعادت ذكر آن ناكردن اولی " ) رژیم آخوندها از اسلامی كردن قانونگزاری رسما دست شسته است. از آن پس مسئولان حكومت دیگر به آرمان اسلامی كاری نداشته اندكه به گفته ایشان شعار است وكشور را می باید با شعور اداره كرد. آرزوها همه برگرد توسعه اقتصادی است ؛ بازسازی است ؛ بالابردن آمارهاست ـ اگرچه خودشان اینها را به صورت شعار درآوردند و لافهای خنده آورمی زدند. ( رفسنجانی در یك روز دوهزار طرح عمرانی را گشود ! از جمله " احداث و کلنگ زدن طرح پترو شیمی در لرستان بدون هماهنگی با سازمان برنامه و بودجه و اعتبار ریالی و ارزی " به نقل از خبرگزاری جمهوری اسلامی، 7 فوریه 2000 ).
آنچه به جمهوری اسلامی رنگ تند اسلامی اش را می دهد همان است كه دلمشغولی سردمداران اسلام راستین در همه جاست : رابطه زن و مردكه زیر عنوان كلی ناموس می آید و تمدنهای جهان سومی، در سودای آن، بازماندگان جهان به پایان رسیده پدرشاهی و مردسالاری هستند. بحث برسر نگهداری برتری و انحصار جنسی مردانه است ـ در اسلام بیش از بسیاری تمدنهای جهان سومی دیگر ـ و نگهداری ظواهر شرعی ناموسی. زنان در مجامع عمومی حجاب داشته باشند حال اگر سراسر جامعه به روسپیگری و تباهی اخلاقی آلوده باشد اهمیت ندارد. مردان با هر تعداد زن رابطه داشته باشند ولی زیر كلاه شرعی. این سودازدگی ناموسی را در وحشیانه ترین صورتش در سنگسار می توان دید. در نظام آخوندی سخت ترین كیفرها برای زنانی است كه رابطه بیرون از زناشوئی داشته باشند.
ساختار قدرت درجمهوری اسلامی به سبب جنبه مذهبی آن به ناچار غیرمتمركز است. پس از خمینی رژیمی كه مشروعیت خود را از ولایت فقیه می گیرد كسی را به عنوان رهبر بر تارك خود یافت كه فقیه نبود ؛ و فقیهانی داشت كه هركدام رهبری هستند و گوشه ای را به تیول گرفته اند. در پشت همه آنها حوزه قرارگرفته است ـ تركیبی نامشخص از قدرت دولتی و خصوصی كه روحانیت اصطلاح دیگری برای آن است، ولی این اصطلاح نه روح و معنویت را می رساند نه پایگان ( سلسله مراتب ) معینی را.
این رهبری مذهبی یا روحانیت، قدرت سیاسی را كه انقلاب به آن داد،
با كنترل نیروهای مسلح و ماشین سركوبگری، و سهم بزرگی كه از خزانه عمومی می برد، و نیز رابطه تنگاتنگ با بازار ( بخش سیاسی شده اقتصاد و مجموعه نهادها و بنیادهائی كه سهم شیر را از منابع ملی، و انحصار معاملات بزرگ را، به بركت همدستی اش با رهبری مذهبی در دست دارد ) نگهداشته است. اسلام آنگونه كه در حوزه تعبیر می شود این مجموعه را بهم می پیوندد. رفسنجانی در هشت ساله خود توانست همه این تركیب ـ الیگارشی سیاسی، مذهبی، نظامی ( منهای ارتش كه منظما در زوالش می كوشند ) و اقتصادی ـ را در یك مجموعه بیاورد و در تار منافع مالی
بهم بپیچد.
اسلام حوزه البته در این سالهای حكومت و مسئولیت به راههای بسیاركشانده شده است.كوششهائی كرده اند كه آن را با جهان امروز سازگارگردانند. زبان خارجی و جامعه شناسی می خوانند تا عناصری از فرهنگ نوین را وارد حوزه كنند ؛ و دانشگاه پرورش كادرهای اسلامی برپا كرده اند. ولی در آن هسته سخت دستگاه مذهبی، خود بهتر می دانندكه دست بردن در سنت، و نوگری در اسلام هرچه هم سطحی، چه خطرها برایشان دارد.
اولویت حوزه نگهداری ظاهر مذهب است كه كاركرد اصلی و تاریخی آن بوده است. با بقیه مذهب همه كار می توان كرد و در فراز و نشیب های روزگار كرده اند. در دو دهه جمهوری اسلامی " روحانیت " با همه رنگهای افراط و میانه روی كنار آمد، ولی چهره اسلامی حكومت و جامعه را نگهداشت تا هنگامی كه فشار جامعه ای كه بهرحال امروزی است از توان آن درگذشت. تجربه سخت به حوزه آموخته بودكه نه یك نظام حكومتی اسلامی هست، نه یك اقتصاد اسلامی. تا خمینی بود حوزه به دنبالش می رفت اما نمی گذاشت درگرماگرم اسلام انقلابی نیز بازرگانی خارجی ملی شود. هنگامی هم كه خمینی تند رفت و حكومت را از شرع مهمتر دانست حوزه خاموش ماند و نوآوری خمینی را از قلمرو بحث مذهبی بیرون برد و آن را با نگهداشتن اش در سطح مصلحت عملی، از آن خودكرد. دوسالاری رفسنجانی - خامنه ای با این نوید، قدرت را پس از خمینی در دست گرفت كه بی دست زدن به حكومت مذهبی و " خط امام "، وضع را در پهنه بین المللی با گشادن بازار ایران بر روی واردات، به حال عادی درآورد ؛ و امكانات بیشتری برای پول در آوردن به بخش دلالی و بسازوبفروشی اقتصاد بدهد ؛ و در آنجاها كه به نظر نمی رسید به پایه های قدرت آسیبی برسد زندگی را بر مردم آسانتر گرداند ـ مردم زندگی شان را با مزاحمتهای كم یا زیاد بكنند و كاری به سیاست نداشته باشند.
ولی همان بازگشائی كوچك بس بودكه تعادل را برهم زند. مناسبات خارجی واقتصاد و نظام سیاسی یا ساخت قدرت، تكه های جدا از هم یا كشوهای یك میز نیستند، هركدام در جای خود. این قلمروها در یكدیگر اثرهای مستقیم و نامستقیم دارند،كه در جهان دگرگون شونده ما روز افزون است. در سوریه می توان جامعه و اقتصاد و روابط خارجی را كم و بیش آزادانه دستكاری كرد. اما ایرانیان مردمی دیگر و بسیار دشوارترند و سیاست ایران بیش از پنجاه سال به عمد زیر سایه اسرائیل نگهداشته وپژمرده نشده است.
" عملگرایان " با تن دادن به جریانهای نیرومندی كه درجامعه ایرانی برانگیزاننده دگرگونی است، پس كشیدن از مواضع انقلاب اسلامی را شدت بخشیدند. از سوئی آنها بایست كار و نان برای توده جمعیتی كه در آن هنگام با نرخ 7/3 در صد رشد می كرد و 35 در صد آن زیر 15 سال داشت فراهم می كردند ( امروز نرخ رشد جمعیت كمتر از دو در صد است ولی دوسوم جمعیت را جوانان تشكیل می دهند وسالی بیش از یك میلیون تن ـ فراورده های سالهای تشویق مردم به فرزندآوری ـ به بازار بیكاری می پیوندند ؛ و مشكل بدتر از آن است كه هنگام مرگ خمینی می بود. ) از سوی دیگر كادرهای گرداننده جامعه، اسلامی و مكتبی نیستند و نمی توانند باشند. نظام اسلامی نه تنها از یك فلسفه حكومتی، از پرورش كادرهای اسلامی نیز برنیامد. كادرهای آن اگرهم نه بازمانده رژیم گذشته و پرورانده حكومت آخوندی باشند عرفی ( سكولار ) می شوند. چنانكه در دانشگاهها نیز نشان داده شد درس خواندن وپرورش ذهنی ودرمحیط امروزی قرارگرفتن با " اسلامی" شدن ناسازگار ی دارد ـ خاستگاه اجتماعی و معیارهای دستچین كردنشان هرچه بوده باشد.
دستگاه اداری برای پیشبردكارها خود را ناگزیر دید كه به كاردانان، عموما فراورده های رژیم گذشته كه در دوره اسلامی رانده و تحقیر شده بودند، روی آورد ـ یعنی عملا به دشمنان و مخالفان خودش. از كشاكش این كادرها با سرامدان سیاسی و مالی و رهبری مذهبی گزیری نبود. هرچه سهم آنان در اداره كارها، چه بخش خصوصی و دولتی، بیشتر شد بر وزنه سیاسی آنان افزود. رهبران اسلامی این را می دیده اند ولی چاره ای نداشته اند. همانگونه كه نظام پادشاهی، نیروهای واپسگرائی را در دامن خود پرورد حكومت مذهبی نیز با حضور روزافزون كسانی كه فرهنگ ایرانی، تفكر نوین و اندیشه ترقی را در درون آن رژیم، زنده نگهداشته اند روبروست. اینان زنان و مردانی هستندكه سالیان دراز، خاموش و قدرنشناخته و دست به گریبان با مخاطرات آشكار و پنهان، پیكاركرده اند ونگذاشته اند ایران به تمام در قرون وسطا فرو رود.
به عنوان كسی كه در آن سالهای پایانی دهه هشتاد كوشید خود را یك اصلاحگر میانه رو و عملگرا معرفی كند، رفسنجانی با این پرسشها روبرو بود : آیا جمهوری اسلامی اصلاح پذیر است؟ آیا اصلاح یا بهكرد آن مایه پایندگی بیشتر آن خواهد شد یا فرایند سرنگونی را تندتر خواهدكرد؟ به زبان دیگر آیا می توان هم جمهوری اسلامی را از بن بستی كه در آن افتاده بدر آورد و هم آن رانگهداشت؟ در فوری بودن پاره ای اصلاحات تردیدی نمی بود. تجربه ده ساله نشان داده بودكه جامعه را نه می شد با هرج و مرج آخوندی و رساله های حوزه اداره كرد و نه با سیاستهای تقلیدی چپ كه نسخه ای برای نگهداشتن جامعه در بینوائی است. كشورداری، چنانكه امور دیگر، انشاء الله و ماشاء الله و توسل به ضریح و تربت وگریه و زاری و درس گرفتن از رساله های حوزه ای برنمی دارد. اسباب و عوامل خود را دارد و قانونمندی خود را.
اما اصلاح طلبان تردامن نوع رفسنجانی در جمهوری اسلامی با این تناقض روبرو بودندكه نظام جمهوری اسلامی هم سرچشمه قدرت و مشروعیت آنها به عنوان سران كشور بود و هم علت هر چه در ایران این دو دهه به تباهی و خطا رفته است. بهكرد رژیم اسلامی ـ تا خود زاینده بحرانها نباشد و توانائی بازسازی و پیشبرد كشور را بیابد ـ بیش از هر چیز یك تجدید سازمان سیاسی می خواست. قانون اساسی جمهوری اسلامی در واقع برای آن نوشته شده است كه هیچ مرجع قدرتی نتواند كار چندانی از پیش ببرد و موازنه را برهم زند. این یك " مهار و توازن " به معنی سازنده آن نیست كه كه قانون اساسی امریكا به جهانیان آموخت. در قانون اساسی جمهوری اسلامی مهار و توازن برای تضمین رهبری فقیه است كه دیگر نیست ؛ و برای آشتی دادن آشتی تاپذیر است ـ حاكمیت
مذهب و حاكمیت مردم.
از این مهمتر پایان دادن به فئودالیسم سیاسی و اداری و اقتصادی بود ـ گروههای فشار و سودهای پاگیر در فرهنگ نهادی شده تاراج ؛ نهادها و گروهها و افرادی كه تیول مراجع قدرت و منابع ثروت را داشتنند ؛ رهبرانی كه به بركت سفره ها و خزانه های گشاده پیروانی گردآورده بودند، گونه ای ارتشهای خصوصی نمونه لبنان، و از قلمرو خود دفاع می كردند. این نظام فئودالی یكی از عواملی بوده است كه در دودهه، ركود و فساد و سنگ شدگی صد ساله قاجار را به كشور آورده است. دركشوری كه گروه حاكم عادت كرده بود بیرون از نظم و قانون عمل كند اصلاحات به چیزی نه كمتر ازكوتاه كردن دست صدها و هزارها عامل موثر رژیم بستگی می داشت. اما اگر اینها را از رژیم اسلامی می گرفتند چه از حكومت برخاسته از انقلاب می ماند؟ و آیا می شد انتظار داشت كه خود آن سركردگان و سرداران و رئیسان پیش بیفتند و سربارهای سازمانی و سیاسی و فردی و حقوقی رژیم را دور بیندازند؟
برای اصلاح حكومت اسلامی لازم می بودكه از نیروهای اصلاح طلب جامعه، از روشنفكران ترقیحواه یاری بخواهند و سهم بیشتری از قدرت سیاسی به به عناصر و لایه هائی از جامعه بدهند كه اشتراكی با نیروهای انقلابی ندارند و جمهوری اسلامی بدانان وامدارتر است تا آنان به جمهوری اسلامی. بایست بسیاری از پیش كسوتان را به زیر می انداختند و حقوق بسیاری از سردمداران را بر انقلاب پامال می كردند ؛ و اینهمه را به دست كسانی كه تنها دعوی شان بر قدرت سیاسی، توانائی آنهاست به برچیدن بساط انقلاب و خط امام ؛ و بازانداختن كشور به راه نوسازی كه اگر این آوار قرون وسطا فرود نیامده بود امروز به فاصله زیاد پیموده شده بود و ایران در ردیف نخست پویندگانش می بود. گرفتن قدرت از كسانی كه تنها اعتبار راه انداختن انقلاب قرون وسطائی را داشتند و دادن به كسانی كه قدرت بی آنها به جائی نمی رسد مساله اصلی اصلاح طلبی در نظام اسلامی بود.
چنین گزینش دشوار بلكه ناممكنی به زودی گرایش اصلاحی را از نفس انداخت. آنها بایست به مردم امتیاز می دادند و امتیاز روزافزون، زیرا انتظارات بالا می رود. بایست از برخورداران انقلاب می گرفتند و به بی بهرگان سپردند. از برجسته ترین ویژگیهای حكومت اسلامی ـ فشار و سركوب و زورگوئی ـ روی برمی گرداندند و آن را به یك حكومت غیر مكتبی، حكومت معمولی، ماننده می ساختند ؛ در این فرایند بسیاری از پشتیبانان خود را می رنجاندند و هرچه بیشتر به عناصری پشت می دادندكه پاره های تن رژیم نیستند ـ در واقع خود را در برابر نیرو هائی كه انقلاب اسلامی كوشیده است ریشه هایشان را از جامعه ایران برآورد برهنه می كردند.
راه حلی كه برای این مشكل یافتند نیرومندتر ساختن هرچه بیشتر ماشین سركوبی و تكیه هرچه بیشتر برآن بود. آنها كمترینه دست گشاده را به به تكنوكراتها كه برحسب تعریف غیرمكتبی هستند دادند تا از كارشناسی شان برای بهبود وضع اقتصادی بهره گیرند، ولی استدلال كردندكه كنترل نهائی با خودشان است و نمی باید چندان در بند نیات درونی و عقاید واقعی مدیران و كارگزاران خود باشند. استدلال دیگرشان آن بودكه با بهبود زندگی مردم، پایه های حكومت اسلامی نیز استواری بیشتر خواهد یافت و از لحاظ نظری حق داشتند. توسعه اقتصادی تا زمان وحد معین می تواند در شرایط استبداد صورت گیرد و به خدمت آن درآید. در ایران اسلامی، توسعه اقتصادی به پاره پاره كردن گوسفند قربانی منابع ملی تعبیر شد و در هشت سالی كه سالهای سازندگی نام گرفت نزدیک 150 میلیارد دلار درآمدهای نفتی ووامهای خارجی بیشتر به مصرف انباشتن ثروتهای شخصی و خانوادگی بیسابقه در ایران رسید ـ از طریق واردات و دلالی و بورسبازی مستغلات در اقتصادی كه گوئی تولید را كیفر می دهد. پس از هشت سال نزاری دوران جنگ، یک دوره هشت ساله فربهی آمد که قدرت انحصاری " طبقه جدید " را به ابعاد بیسابقه در تاریخ ایران رساند.
یك دو سالی نگذشت كه آرزومندان چیرگی میانه روی و عملگرائی در جمهوری اسلامی دریافتندكه میانه روی جز همراهی با جریان برتر و نگهداشتن خود بر سر قدرت بهر بها معنائی ندارد. رئیس جمهوری اسلامی میانه را به سود طرف نیرومندتر می گرفت و خودش می ماند و بقیه اش از كشتارها و بربادرفتنها به او مربوط نمی بود. اینكه كسانی در بیرون ـ بیشتر در میان مخالفان رژیم ـ سالها به امید اصلاح طلبی او نشستند نه از تردستی و بازیگری او، كه از اصرار خودشان بودكه چنان نقشی به او بدهند. ولی او با شخصیت خود و مقام بالائی كه از همان آغازكار جمهوری اسلامی داشته بیش از هرچیز مظهركاملی از اصلاح ناپذیری گروه حاكم جمهوری اسلامی بوده است ـ چنانكه خمینی نیز با محدودیت و برندگی كارد مانند، و سودای محض قدرت خودكه جائی برای هیچ چیز حتا " اسلام عزیز " ش نمی گذاشت، انقلاب اسلامی را در خود خلاصه كرد.
سررشته " دستگاه " establishment حكومتی اسلامی در بیشتر آن سالها در دستهای كسی بودكه میانمایگی را به حد یك هنر بالا برده است و بیخبریش را از برهنگی اخلاقی خود به بیگناهی رسانده است. دروغها وپراكنده گوئیهایش نشان می دهدكه در او ناراستی از نادانی " گردن افراخته " است (فردوسی ). او از سر تا پا آلوده به فساد، و هردو دست درخونهای بیشمار، مظهر میانه روی بود به معنی از چپ و راست در پی سود خود رفتن ؛ و عملگرائی بود به معنی هركه را دستی برآورد خریدن ؛ و سازندگی بود به معنی بیسابقه ترین تاراج دارائی كشور در دوران صلح، و برباد دادن بیشترین منابعی كه در طول تاریخ ایران كسی از آن برآمده است. هنگامی كه دوره اش در 1376 / 1997 به پایان رسید از او یازده هزار طرح نیمه كاره و بسیاری بر روی كاغذ، و میان سی تا چهل میلیارد دلار بدهی خارجی ( با همه نزدیک 120 میلیارد دلار درآمد نفتی آن سالها ) روی دست جانشین اش مانده بود.
رفسنجانی که به خود لقب سردار سازندگی داد با ترور بزرگ زندانیان روی کار آمد و ترور یکی از دو ویژگی اصلی حکومت او ماند ( ویژگی دیگر، توسعه بسازوبفروشانه همراه با بزرگترین ریخت و پاش تاریخ فساد در ایران. ) او شورشهای خیابانی راکه از زمان خودش آغاز شد با بیرحمانه ترین شیوه ها سرکوب کرد. در جنوب تهران برای نخستین بار در هر جا تظاهر کنندگانی را که برای اندکی آسان کردن شرایط زندگی، برای آب و نان، به خیابانها ریختند با هلیکوپترهای توپدار به رگبار بستند ؛ و آدمکشی های زنجِیره ای برای ریشه کن کردن منةم دگراندیشان، سیاست رسمی و آشکار حکومت گردید. چنانکه سعید امامی، معاون وزارت اطلاعات و امنیت، گفته بود رژیم اجازه نمی داد یک " واتسلاو هاول " ایرانی پیدا شود ؛ هر روشنفکر و رهبر سیاسی که اعتباری می یافت در فهرست آدمکشی زنجیره ای قرار می گرفت. ) 1 ) شمار قربانیان آدمکشی های زنجیره ای در سالهای " سازندگی " در کمترین برآورد به بیش از نود تن رسید ( پنج قربانی آخری در نخسین ماههای ریاست جمهوری خاتمی کشته شدند. ) مخالفان رژیم در بیرون سرنوشتی بهتر نیافتند. تا رسوائی کشتار رستوران میکونوس نقطه پایان بر ترور برونمرز نگذاشت دهها تن در آلمان و فرانسه، در ترکیه و پاکستان و دوبی که شکارگاههای خصوصی رژیم اسلامی بودند کشته شدند. بیشتر کشتگان را با وحشیگری باورنکردنی قصابی کردند که تنها در پائین ترین سطح های انسانیت مجهز به بالاترین سطح های ایمان بهم می رسد.
پانوشته ها
1 ـ به نقل از آقای فرج سرکوهی که در زندان برخوردهای مستقیمی با امامی داشته است.
|