دهه ها و طی نسلهای پی در پی در رؤیای آزادی و در سودای توسعه و رشد میهنمان در تب و تاب شدیم و با دست انداختن به هر طرح و برنامه ای، با توسل به ایده ها و ایدئولوژی های رنگارنگ خانه ساز و وارداتی و گاه آمیخته ای از هر دو در راه عینی ساختن آن رؤیا و تحقق آن سودا کوشیدیم و حتی در این راه از مرزهائی عبور کردیم که در آنجا نثار جان نیز تحفه ای ناچیز بحساب می آمد.
و امروز نا باور در برابرسرانجام فکر و عمل خود یعنی انقلاب اسلامی و نابسامانیهای برخاسته از آن ایستاده ایم و دائم و شگفت زده از خود می پرسیم ؛ " چه شد و چرا ایران عقب ماند؟! "
شاید طرح این پرسش سرآمدترین و پرقدرترین بازدهی فکری و بقول غربیها پرسش قرن که هیچ بلکه پرسش هزارسالة ما باشد، امّا پذیراندن و متقاعد ساختن ملتی پایدار و مغرور به تمدن و تاریخ خود به اینکه ریشه های این عقب ماندگی را بایستی در عمل و باور تاریخی خود بجوید و بیابد، بسی دشوار تر است و نیازمند روانهای جوینده و پویندة بسیار.
دکتر جواد طباطبائی از جملة آن اندیشمندان جستجوگری است که در مواجه با انقلاب اسلامی بعنوان " یک تجربة تاریخی بی سابقه " رویکردی تاریخی ـ فلسفی به گذشته ایران و اسلام را برای شناسائی، بررسی و تدوین ریشه های شکست ایران در راه دستیابی به توسعه و ترقی ضرورتی پراهمیت یافت و خود نیز با اتکاء به دانش و پژوهشهای دیگر خود در زمینه " علوم اسلامی " و فلسفة سیاسی غرب دست بکار این مهم گردید.
حاصل سه دهه مطالعات و پژوهشهای گستردة وی تا کنون علاوه برمقالات و رساله ها، شش اثر بسیار ارزنده بوده است که در توصیفِ جایگاه و اهمیت هریک در پاسخ به پرسش فوق، می توان و باید بسیار گفت و نوشت، امّا در این کلام فشرده و خلاصه تنها می توان بر برجسته ترین وجه تمایز تلاشهای علمی و پژوهشی وی از دیگران انگشت گذارد ؛ یعنی سعی در نمایان ساختن پیوند درونی میآن امورتاریخی و انسجام درونی اندیشه و تکیه بر ضرورت درک اهمیت نقش اندیشة سیاسی و تحولات آن در فهم منطق دگرگونیهای تاریخی " ایران زمین ".
*********
تلاش ـ در آستانه بیست و پنجمین سال انقلاب اسلامی قرار داریم. در سالگرد انقلابی که نتایج اجتماعی بسیار نامطلوبی ببار آورده است. تلخکامی و گزندگی شکست آن در کلام بسیاری از روشنفکران و سیاسیون ایران و حتی فرزندان تنی این انقلاب و در صفوف خود حکومت آشکار است. آخرین نمونة آن بیانیه اکبر گنجی ( مانیفست جمهوریخواهی ) که اعلام رسمی شکست انقلاب و اندیشه مسلط برآن و همچنین به انتها رسیدن تمام ظرفیت نیروهائی است که به این اندیشه بنوعی آویخته اند. آیا از نظر شما انجام این انقلاب در ایران اجتناب ناپذیر بود؟
دکتر طباطبائی ـ به هر حال، از دیدگاهی كه شما مطرح میكنید، باید گفت كه انقلاب شكست خورده است. امروزه، حتی' بسیاری از كسانی كه سهمی در انقلاب داشتهاند، به این مطلب اشاره میكنند، اما به نظر من پرسش بنیادین به علّت این شكست ـ بهتر بگویم، عللاین شكستها ـ مربوط میشود كه هنوز مطرح نشده است. به این مشكلات باز خواهیم گشت، اما میخواهم نظر شما را از همین آغاز گفتگو به نكتهای جلب بكنم وآن رویكرد انفعالی روشنفكری ایران به واقعیتهایكشور و بویژه مسائل نظری آن است. انتشار بیانیة اكبرگنجی ـ كه البته اهمیت خود را دارد و در نوع خود شایان تأمل است ـ در ذهن من این پرسش را بار دیگرمطرح كرد كه چرا سطح روشنفكری در ایران چنان پایینآمده است كه مطالبی از نوع آنچه در بیانیة گنجی آمده، بتواند آشوبی در آن ایجاد كند و نظام ذهنیروشنفكران را بر هم بزند؟ هیچ مطلبی در بیانیة گنجی وجود ندارد كه مواد و منابع آن در اختیار هر فرد باسوادی وجود نداشته باشد، اما با كمال تعجب میبینیم كه گویی همه منتظر بودند تا كسی آن حرفها را بگوید و آنان به تقلید از گوینده بر آن حرفها صحّه بگذارند. مطالب بیانیه و واكنشهای به آن با تأخیر بسیارزیاد گفته میشود، و البته، در شرایطی كه دیگر آن دردها را با این داروها نمیتوان درمان كرد. منظور من این استكه در شرایطی كه تشخیص درد روشن نباشد، از داروها هم كاری ساخته نخواهد بود : اینكه چرا ایران، بهرغمكوششهای بسیاری كه در یك سدة گذشته برای اصلاح امور آن صورت گرفته، كشوری سخت كمتوسعه و درهمة عرصهها بسیار عقبمانده است؟ بیانیههایی از ایندست تنها میتواند افراد حرفهای سیاست را خرسند كند و آنها میتوانند دربارة برخی مطالب آن ماهها و سالها بحث كنند. بحث من، به هر حال، نه تنها سیاسی نیست، بلكه آگاهانه غیرسیاسی است. من تردیدی ندارم كه هنوزتصور ما از ایران، تصوری یكسره خیال اندیشانه است. ما هیچ كار جدّی دربارة تاریخ و فرهنگ ایران را نمیشناسیم كه خود ایرانیان انجام داده باشند. هنوز یكتاریخ علمی ایران را نمیشناسیم كه خود ایرانیان نوشته باشند. نزدیك به یك سده است كه نهادی به نام دانشگاه این توهّم را در ما به وجود آورده است كه گویا تولید دانش میكنیم، در حالیكه در بسیاری از رشتههای علومانسانی نه تنها پیشرفتی صورت نگرفته، بلكه سطح دانش به قهقرا هم رفته است. اصلاح و تغییر یك كشور نیازمند دانشی « روشن و متمایز » از آن كشور است. اسپینوزا گفته بود كه « جهل، دلیل نیست ! » بسیاری ازسازمانهای سیاسی ایران، بویژه در سه دة گذشته، جهل را دلیل خود قرار دادهاند.
تلاش ـ قریب به سه دهه است که منسجم و منظم به کار تحقیق و بررسی نقش اندیشه و سیر تحولی آن در ایران می پردازید. امّا انتشار دو اثر شما یعنی " درآمدی فلسفی برتاریخ اندیشة سیاسی در ایران " و " زوال اندیشة سیاسی در ایران " بعنوان نخستین نتایج این تحقیقات، چندین سال پس از انقلاب اسلامی صورت گرفته و سپس به ترتیب سایر تألیفاتتان در این زمینه. بنظر می رسد یا بهتر بگوئیم امیدواریم دامنة این تحقیقات و انتشار آن تا مرحلة انقلاب اسلامی و پیامدهای آن کشیده شود.
آیا میان تلاشهای علمی شما با این انقلاب و حوادث پیش و پس از آن رابطه ای موجود است؟ برجسته ترین پرسشی که ضرورت پاسخگوئی بدان شما را به تعمق درگذشتة میهنمان از زاویة سیر تحولات فکری ترغیب و تشویق نمود چه بود؟ آیا این انقلاب و پیامدهای آن در این ترغیب و تشویق نقش مستقیمی داشته اند؟
دکتر طباطبائی ـ ببینید من نوجوان دهة چهل ـ شمسی البته ـ هستمو پیش از انقلاب درس خواندهام. انقلاب اسلامی، ازدیدگاه نظری، حادثهای بسیار مهم در تاریخ معاصر ایرانبود. من به عنوان دانشجوی اندیشة سیاسی، حوادث انقلاب را از پیادهروهای تبریز و تهران از نظر گذراندم واز همان آغاز این احساس در من بیدار شد كه انقلاب حادثهای بیسابقه و از دیدگاه نظری پراهمیت است. این نكته را نیز بسیار زود دریافتم كه برای فهم انقلاب باید از بیرون به آن نگاه كرد و به همین دلیل بود كه با تأكید گفتم از « پیادهروها » شاهد انقلاب بودم. سودازدگان در وسطخیابانها به راهپیمایی مشغول بودند، مسئلة من درك بیسابقه بودن انقلاب بود. من، در كنار تحصیلات رسمی دبیرستانی و دانشگاهی، سالهای طولانی علوم اسلامی تحصیل كرده بودم، اما از نیمة سالهای چهل تا اواخر سالهای پنجاه به مطالعة ایدهآلیسم آلمانی پرداخته بودم، و به طور عمده هگل. مسائل دهههای چهل و پنجاه از بسیاری جهات با مشكلاتی كه پیروزی انقلاب اسلامی به دنبال آورد، متفاوت بود. در آنسالها، من تصور میكردم باید با انتقال جدّی اندیشة جدید شالودة نهادهایی را كه با پیروزی جنبشمشروطهخواهی ایجاد شده بود، استوارتر كرد : نهادهای دنیای جدید نیازمند سیمان اندیشة تجدد خواهی بود. به نظر من، انقلاب اسلامی، در خلاف جهت چنین دریافتی قرار داشت. با این فكر، در ذهن من، نوعی تذكر به مطالعات اسلامی و ایرانی سالهای پیش پیدا شد. به تدریج، توانستم دریافتهای خود از مطالعات اسلامی و اروپایی را در بوتة آزمایش تجربة انقلاب قرار دهم، بهمحك آن بزنم. چند سالی لازم بود تا بتوانم دو تجربة علمی ـ نظری و یك تجربة تاریخی را به صورت دستگاهی كمابیش منظم تدوین كنم. این نكته را نیز باید بیفزایم كه تبریز سالهای كودكی و نوجوانی من،آزمایشگاه بزرگی بود. من شبی متولد شدم كه با پایانجنگِ دوم جهانی، ارتش شوروی آذربایجان را اشغالكرد. وانگهی، تبریز شهر پایداری و پیروزی جنبش مشروطهخواهی نیز بود و خاطرة این حوادث، خطرهایی كه ایران و بویژه آذربایجان را همیشه تهدید میكرد و البته خاطرة آن پایداری و پیروزی، بسیار زودبه من انتقال پیدا كرد و اثراتی در ذهن من گذاشت كه هرگز زدوده نخواهد شد. به نظر من، تبریز، به نوعی « كارگاه تجدد » ایران بود. با انقلاب اسلامی، خاطرة این دو تجربة تاریخی نیز در من بیدار شد و در واقع، راهی در برابر من گشوده شد كه هموار نبود. تجربة انقلاب موجب شد كه نسبت به این مسائل توجه دوبارهای پیدا كنم و اگرچه بسیار زود دریافتم كه از دیدگاه نظری بهكوششی نوآیین نیاز داریم، اما كار پیدا راهی كه به بیراههای ختم نشود، آسان نبود. خطوط كلی نظریة اصلی كه زوال اندیشة سیاسی در ایران مطرح شده، دههای پیش از نوشته شدن آن كتاب در ذهنم نقش بسته بود، اما نوشتن آن كتاب به درازا كشید و با كمال تأسف نیز كامل از آب درنیامد. در آن زمان، من در انجمن فلسفة ایران كارمیكردم و در ماههایی كه كار نوشتن به مرحلة حساسی وارد شده بود، از آن مؤسسه اخراج شدم، بویژه از كتابخانهای كه در آن مؤسسه در دسترس بود، محروم شدم و... بقیة داستان بماند برای وقتی دیگر.
تلاش ـ اساس تلاشهای علمی شما بررسی تاریخ تحولات ایران بعنوان کشوری است که در یک بن بست تاریخی گرفتار آمده است و در این تلاشها جایگاه مرکزی به بررسی " ماهیت و طبیعت " اندیشة حاکم و سیر تاریخی آن اختصاص داده شده است. زیرا شما در تدوین نظرات خود براین تکیه دارید که " زوال اندیشه موجب انحطاط نظامهای سیاسی است " و پیامد انحطاط نظامهای سیاسی در ایران همواره انحطاط اجتماعی و همگانی بوده است. به منظور نشان دادن صحت این حکم دورانهای تاریخی متفاوتی در ایران را از زوایة " ماهیت و طبیعت " اندیشة سیاسی که بر آنها حاکم بوده است، مورد ملاحظه قرار داده اید و در مسیر ترسیم زوال اندیشه در ایران راه تاریخی را علامت گذاری نموده اید که در اصل جادة تبدیل تدریجی ایران شاهنشاهی باستان به ایران انحطاط یافته اسلامی است.
آیا نقطة آغاز انحطاط تاریخی و فروپاشی تدریجی تمدن ایران، گرفتار آمدن ایرانیان به بند تفکر اسلامی نیست و نطفة این انحطاط در " ماهیت و طبیعت " تفکر دینی قرار نگرفته است؟
دکتر طباطبائی ـ این نكته را باید از همین آغاز توضیح بدهم كه كارمن پژوهش در اندیشة سیاسی است، من نهجامعه شناسم و نه تاریخ نویس. ذهن ایرانی، به طورعمده، « سیاسی » ـ یعنی سیاستزده ـ است و بنابراین به جامعهشناسی و تاریخ سیاسی علاقة بیشتری دارد. نخستین ایرادی كه به من گرفته میشود، این است كهحوادث تاریخ هر كشوری، سیاسی است و بدیهی است آن حوادث را باید با روشهای تاریخی و جامعهشناختی توضیح داد و نه با تاریخ اندیشه. سالهاست نوعی جامعهشناسی ابتدایی و ماركسیسم مبتذل ذهن روشنفكر ایرانی را فلج كرده است و هر بحثی رابه این جامعهشناسی و ماركسیسم سطحی تقلیل میدهد. به نظر من، صِرف تحلیل جامعهشناختی حوادث سیاسی تاریخ معاصر ایران، نه تنها راه به جایی نخواهد برد، بلكه بر عكس، تاریخ معاصر ایران نمونة بارز تحولی تاریخی است كه اگر در پرتو دگرگونی های اندیشة تبیین نشده باشد، زوایای عمدة دگرگونیها آن روشن نخواهد شد. تاریخ هر كشوری گرهگاههای خاصخود را دارد و نمیتوان بدون توجه به آن گرهگاهها منطق دگرگونی هایی آن را توضیح داد. تاریخ ایران، از كهنترین زمانها، با دگرگونیهای فرهنگی آن آمیخته شده است و این آمیختگی به درجهای رسیده است كه امروزه نمیتوان توضیحی صِرفاً جامعهشناختی از حوادث تاریخی آن داد. ایران كشوری است كه هر حادثهای درتاریخ آن را باید چونان گرهگاهی مورد بررسی قرار داد كه در آن تار حادثة تاریخی در پود اندیشه چنان در هم تنیده است كه جدا كردن آن دو از یكدیگر ممكن نیست. بدیهی است كه اندیشه همة گرههای تاریخ ایران را توضیح نمیدهد، اما دگرگونیهای تاریخ اندیشه تاریخ سیاسی ایران را چنان به گونهای چند وجهی متعین كرده است كهتا زمانی كه طرحی از تاریخ اندیشه در ایران نداشته باشیم، بررسیهای تاریخی ما راه به جایی نخواهد برد. بیش از صد و پنجاه سال است كه ایرانیان، تجددخواهی را در عمل تجربه كرده و هر بار، در آن شكست خوردهاند. به نظر من، بدترین توضیحی كه میتوان از علل و اسباب این شكستها داد، توضیح صِرفاً سیاسی و بویژه مبتنی بر نظریة توطئه است كه میدانید رایجترین نظریه است، زیرا اخلالی در تنبلیهای دیرینة ما را ایجاد نمیكند. بر حسب معمول، ما در این دگرگونیها سهمی نداریم، میآورند و آن گاه خواستند می برند و كسی نمی پرسد كه ضمیر این فعل ها چه كسانی هستند.
به جرأت میتوان گفت كه آن چه دربارة تاریخ معاصر ایران نوشته شده، در مجموع، از دیدگاه تبیین شكست تجددخواهی در ایران فاقد اهمیت است. انقلاب اسلامی، انقلابی برخاسته از دگرگونیهای اندیشه است، هم چنانكه جنبش مشروطیت ناشی از رویكردی دیگر به آدم و عالم بود. بد نیست به موردی درتاریخ نویسی اروپائی اشاره كنم : میدانید كه توكویل رایكی از بنیادگذاران جامعهشناسی میدانند. از او دو كتاب مهم دربارة دموكراسی در امریكا و انقلاب فرانسه باقیمانده است. در كتاب اخیر، تبیین توكویل دربارة انقلاب فرانسه، به دنبال توضیحهای تاریخی و جامعهشناختی او، مبتنی بر این بحث است كه در انقلاب فرانسه، « جامعة خیالی ِ» اهل ادب، « جامعة واقعی » را نابود كرد. توصیف ساختار این « جامعة خیالی »، به عنوان فرآوردة قلمرو اندیشه، و اهمیتی كه آن در دورهای از تاریخ فرانسه پیدا كرد و مناسبات اجتماعی جامعة فرانسه را برهم زد، گرهگاه تحلیل توكویل از انقلاب فرانسه است و ازآنجا كه نسبت میان امور تعیین كننده را باز میكند، نوشتة او دربارة تاریخ انقلاب فرانسه اثری پراهمیت و بیسابقه است. توجه به این نكتة پراهمیت كه مناشارهای گذرا به آن میكنم، در سالهای اخیر، اگر بتوان گفت، انقلابی در تاریخ نویسی انقلاب فرانسه ایجاد كرده است. تا سه چهار دهة اخیر، دیدگاه چپ، اعم از ماركسیستی و سوسیالیستی، بر تاریخ نویسی انقلاب فرانسه غلبه داشت، اما با توجه به برخی مباحث كتاب توكویل كه بر اهمیت دگرگونیهای فكری پیش از انقلاب تأكید میكرد، تحولی اساسی در تاریخنویسی انقلاب فرانسه ایجاد شد. بر عكس، در میان همة نوشته های جامعه شناسان و ماركسیست های داخلی و خارجیدربارة جنبش مشروطهخواهی ایران حتی' چند صفحه مطلب جدّی نمیتوان پیدا كرد كه ارزش خواندن داشته باشد. جالب توجه است كه تنها كتابهای مهم ایرانیدربارة مشروطیت هنوز كتاب احمد كسروی و رسالههای فریدون آدمیت است. دربارة انقلاب اسلامی نیز بویژه در نخستین سال ها از این تحلیل های مبتنی برماركسیسم ابتدایی كم عرضه نشده است، اما هیچ یك ازآن تحلیل ها هیچ گوشهای از تاریخ ایران را روشن نكردهاست.
ایضاح منطق دگرگونیهای تاریخ ایران، چنانكه ابوالفضل بیهقی گفته بود، نیازمند نوشتن « تاریخی پایهای » است. اگرچه هنوز توان نوشتن چنین تاریخی را پیدا نكردهایم، اما به نظر میرسد كه زمان آن رسیده باشدكه به چنین كوششی بیاعتنا نمانیم. با توجه به چنین ارزیابی از شرایط كنونی تاریخ ایران بود كه در پاسخ بهپرسش نخست شما گفتم، بحث سیاسی صِرف راه بهجایی نخواهد برد. هر بیانیة سیاسی به پشتوانهای از یك نظریة منسجم سیاسی نیاز دارد، همچنانكه اصلاح نیازمند یك فكر منسجم است كه باید مبتنی بر تبیین امرمورد اصلاح و توضیح آن باشد. ما بسیاری از مفاهیمجدید را به درستی به كار نمیبریم. مثالی بزنم : بیستسال است كه گروهی پیدا شدهاند كه ادعای « روشنفكری دینی » دارند و میخواهند دین را « اصلاح » كنند، اما هرگز این نكته را روشن نكردهاند كه اگر روشنفكری، روشنفكری است، یعنی ضابطة عقلِ روشنگری را معیار امور قرار میدهد، كه نمیتواند دینی باشد ـ بویژه دیانتی از نوع دیانت امام محمد غزالی كه نقطة مقابل روشنفكری و روشنگری است. عبدالكریم سروش، دریكی از سخنرانی های اخیر در بازگشت به ایران گفته است كه رئیس جمهوری ایران بهتر بود به جای « جامعة مدنی شعار جامعة اخلاقی » را مطرح میكرد. با توجه به اینكه منظور خود رئیس جمهوری ایران از جامعة مدنی، مدینة النبی است، به نظر میرسد كه روشنفكری دینی نوعی لقلقة لسان است. یكی دیگر از این بیمعنایی ها كه این روزها سر و صدایی ایجاد كرده است، مفهوم « پروتستانتیسم اسلامی » است كه سخنی عامیانه و یكسره بیمعناست. در كشوری كه حتی' یك نوشتة جدّی دربارة اصلاح دینی لوتر وجود ندارد وكسی چیزی دربارة پروتستانتیسم نمیداند، صد و پنجاه سال است كه تصور میكنند، پروتستانتیسم حلّال مشكلات است و كسی نمیداند بحث بر سر چیست. و شگفت این كه مردی عامی همان حرف را در سطحی ابتدایی تكرار میكند و آشوبی در روشنفكری دینی و غیر دینی بر پا میكند. البته، این که كسی این نظر را بیان میكند و كسانی هم از حق آزادی بیان او دفاع میكنند، امری است لازم و ستودنی، اما تصور این كه این لوتربازیها و پرتستانیخواهیهای راه به جایی دارد و بیشتر از آن، سخنی است جدّی، خیال باطلی بیش نیست.
این مطلب را به عنوان مقدمه آوردم تا بگویم كه همچنانكه بنبست كنونی، نخست، بنبست مفاهیم و اندیشة مهآلود است و از آنجا كه این مفاهیم و اندیشهها منطقی فلج كننده دارند، احتمال دارد كه بتوان این سخن را دستكم به تاریخ معاصر ایران تعمیم داد. مانع اصلاح یا اصلاح دینی مخالفان اصلاح نیستند، آشفتگی ذهنی، عدم انسجام منطقی و مفاهیم ناروشن هواداران اصلاح دینی است. نتیجهای كه میگیرم این است كه در نوشتن« تاریخ پایهای » ایران نمیتوان به وزنی كه مفاهیم ناروشن و نظامهای فكری نامنسجم پیدا كردهاند، یعنی اینكه به نوعی به واقعیات مادی تاریخ ایران تبدیل شدهاند، كم بها داد. پاسخ من به پرسش شما دربارة اینكه آیا نطفة انحطاط ایران در اسلام بسته نشده است، منفی است. چنین دریافتی به معنای قبول ادعای اهل دیانت است دیانت را امری مستقل میدانند، اما از دیدگاه تاریخ اندیشه، دیانت پیوسته به معنای دریافتی از دیانت است. میدانید كه هگل در تقریرات خود دربارة فلسفة تاریخ میگوید كه سیاست هر قومی با تصوری كه آن قوم ازخداوند دارد، مطابق است. خدای قاسمالجبارین كه گروههایی در اوایل انقلاب اسلامی مطرح میكردند، تنها نظامی خودكامه و سركوبگر میتوانست به دنبال داشته باشد. در سدههای چهارم تا ششم هجری نیز در تمدن اسلامی دریافتی خردگرای از دیانت وجود داشت كه دورهای شكوفا به دنبال آورد. نمایندگان بزرگ این دوره با دیدگاههای اهل شریعتی مانند غزالی از در مخالفت درمیآمدند و تسلیم او نمیشدند. اینكه امروزه اصلاحدینی سروش، به عنوان مثال، تكیه بر دیدگاههای غزالیدارد، به معنای این است كه راه كنونی بیراههای بیش نیست. این مفاهیم ناروشنی كه امروزه سكة رایج است ـ روشنفكری دینی، مردمسالاری دینی، پروتستانتیسم اسلامی یا شیعی ـ در خلاف جهت دریافت خردگرای ازدیانت است و پیآمدی جز آشوب ذهنی و انحطاط ایران نمیتواند داشته باشد، هم چنان كه تفسیر سارتری ـ ماركسیستی علی شریعتی ـ البته، هر دو در صورت بسیار مبتذل آن ـ پیآمدی جز تباهی فكر دو نسل از ایرانیان نداشت.
تلاش ـ امروز شناخت ماهیت تفکر دینی، برخورد و نقد این تفکر، به یکی از مهمترین مشغله های فکری روشنفکران ایران بدل شده است. از دیدگاه بسیاری ظهور اسلام و سلطة یک هزاره و نیمه این دین بر حیات فکری، فرهنگی و سیاسی ما در پیدایش وضعیت امروزمان نقش اساسی داشته است. تألیفات و آثار شما در بررسی اجزاء این تسلط بسیار یاری دهنده و روشنگرند. بویژه آنکه ما را به سر چشمة بحث به لحاظ تاریخی یعنی همان ظهور اسلام و آغاز چیرگی آن بر نظام سیاسی، فرهنگی، اندیشه ای امان رهنمون می سازند.
همانگونه که از نوشته های شما نیز برمی آید، چگونگی ظهور اسلام در ایران مورد اختلاف است. برداشت ما از بیانات شما چنین است که ؛ ظهور اسلام درایران را باید بر بستر " انحطاط واپسین سدة شاهنشاهی ساسانی " توضیح داد و شما معتقدید که تا کنون هیچ تأمل نظری با این مضمون صورت نگرفته است و شرایط ظهور اسلام به هیچ نظریه بن بست و انحطاط اندیشه ای ماقبل خود نسبت داده نشده. شما تلویحاً معتقدید علیرغم سیطرة اندیشه دینی، امکان چنین تأملی فراهم بوده است و می گوئید ؛ عدم تأمل نظری در انحطاط واپسین سدة شاهنشاهی ساسانی را تنها نمی توان به سیطرة اندیشة دینی در ایران نسبت داد.
پرسش ما این است که اگر عدم تأمل نظری در شرایط انحطاطی که در ایران به ظهور اسلام انجامید را نتوان تنها به سیطره اندیشه دینی نسبت داد، امّا آیا نمی توان و نباید برتعیین کنندگی نقش اندیشه اسلامی و کیفیت ظهور و گسترش این دین در ایران و تأثیر آن بر روی عدم شکل گیری پایه های تأملی تاریخی ـ نظری برگذشته ایران قبل از اسلام، توافق داشت؟ آنهم با تکیه بر حوادثی که طی دو قرن آغازین ظهور اسلام و در دوران خلافت اسلامی در ایران بوقوع پیوست. یعنی از میان رفتن اسناد و آثار تاریخی بدنبال هجوم عربهای مسلمان، سختگیری در مسلمان ساختن مردم، عمد در از میان برداشتن علقه های پیوند و در نهایت قطع حافظه تاریخی با گذشته و کشتن وجدان جمعی نضج گرفته بربستر مناسبات پیش از اسلام و بویژه در دورة اعتلای تمدن ایران باستان.
سکوت شما در مورد این " دو قرن سکوت ایرانیان " بطور بارزی احساس می شود !
دکتر طباطبائی ـ بار دیگر تكرار میكنم كه از دیدگاه تاریخ اندیشه اصل دریافت ما از دیانت است. اسلام، به عنوان دیانت، تنها یكی از عوامل گوناگون حیات اجتماعی ایرانیان بوده است. در ارزیابی آن باید به تاریخ و تاریخ اندیشه توجه داشت و از افراط و تفریط دوری گزید. دیدگاه افراطی دربارة اهمیت دیانت در جامعه به اندازة دیدگاه تفریطی مبتنی بر تلقی اهل دیانت از آن است. این دیدگاه شریعت مدارانه را آشكارا میتوان در نوشتة آرامشدوستدار دید. از خلاف آمد عادت، او، به عنوان یك دین ستیزی سخت ابتدایی، این ادعای اهل شریعت ابتدایی را پذیرفته است كه دیانت در همة امور نقشی تعیین كننده دارد و آن گاه از همین اصل نتیجه میگیرد كه همین امر موجب انحطاط ایران شده است. سخنان گزافهای مانند اینكه « فرهنگ دین زادة ما چون مرده بهدنیا آمده، مرده خواهد ماند » كه آرامش دوستدار از سر دین ستیزی افراطی در كتاب خود میگوید، ناشی از نوعی پرخاشجویی است و نسبتی با توضیح تاریخی ندارد. نظریة « امتناع تفكر در فرهنگ دینی » آرامش دوستدار نیز دیدگاهی یكسره بیمعنا و ناسازگار با مواد تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران است. بحث در شرایط امتناع است و نه صِرف امتناع ـ یا چنانكه نویسندة درخششهای تیره گفته است، « امتناع تفكر در فرهنگ دینی » ـ زیرا تأكید بر صِرف امتناع موضعی است سیاسی و بحث نظری نیست ؛ توصیف این واقعیت است كه « تفكر دینی » ممكن نیست. این توصیف نیازی به استدلال و بحث نظری ندارد و دستكم در كشورهاییكه تقدیر مردمان آن ها را « دینخو » قرار داده، امری بدیهی است. این نكته كه بر پایة دین عجایز محمد باقر مجلسی اندیشیدن ممتنع است، نیازی به بحث و توضیح ندارد و در این مورد هیچ كسی به اندازة خود علامة مجلسی با نظریهپرداز « امتناع تفكر در فرهنگ دینی » موافق نمیتوانست باشد. بحث در « شرایط امتناع » ناظر برتبیین منطق امتناع با توجه به مبانی نظری اندیشیدن است. این امر در نظریة « امتناع تفكر در فرهنگ دینی » روشن نیست كه چرا میتوان فیلسوفانی مانند لایبْنیتْس، فیشته، شلینگ، كانت، هگل و هیدگر را ـ كه التزام برخی از آنان به دیانت بیشتر از فارابی، ابن سینا و سهروردی بود ـ در شمار بزرگترین فیلسوفان تاریخ اندیشه آورد، اما فارابی، ابن سینا و سهروردی، به جرم دینخویی، جایی در تاریخ فلسفه ندارند. تردیدی نیست كه آنگاه كه خاستگاه اندیشیدن موضع سیاسی باشد،لاجرم، از نقّالی دربارة « خدمت و خیانت » نمیتوان فراتر رفت ـ چنانكه آل احمد نرفت ـ و هر كوششی برای نقادی نظریة « خدمت و خیانت »، در نهایت، در چاه ویل همان « خدمت و خیانت » سقوط خواهد كرد ـ چنانكهآرامش دوستدار در آن سقوط كرده است. « تز كانونی » آرامش دوستدار این است كه « فرهنگ دینزادة » ایران، « دین خوست » و این « دینخویی » فرآوردة فرهنگی استكه « دین بر آن مستولی » است و لاجرم، نظامی دینی به وجود میآورد. آرامش دوستدار مینویسد كه « نظام دینی آن است و آنجا فرمان میراند كه شبكهای از ارزش های بلامنازع و یكسان خواه از درون و برون دربافت و ساخت جامعه میتند و آن را در چنگ قهر خود نگه میدارد. یا در واقع، بافت و ساخت جامعه را ازهمسان و همساز كردن افراد آن میریزد. ( !؟ ) در چنین شبكهای من، تو، او وجود ندارد. تفاوتها از میان برداشته میشوند. همه در یك مُسْنَد، كه "ما " باشد، یكدل و یكجان میگردند تا منویات "ساحت برتر" تحقق پذیرند. » آن گاه، نویسندة درخشش های تیره، این عبارت را نیز به عنوان نتیجهگیری میافزاید كه « همة من ها، توها، اوها در آن " ما " تحلیل میروند و به صورت ورودیها و خروجی ها یا سوراخ های گوارشی آن درمیآیند برای فرو بردن و پس دادن خوراك های دین پخت ؛ و اگر در مجازی دیگر و نزدیك تر به واقعیت بگوییم، چشمها و گوشها و دهن های همه جا باز وفعال او میشوند ( كذا ! ) و در نتیجه، همه یك بین یك شنو و یكگو. این است كه هر آدمی در نظام دینی فرهنگ میان نهایت های هر چند به ندرت متعارض آن زیست نوسانی میكند، بی آنكه به معنای این حال متغایر، متغیر و متضاد آگاه باشد »
اقتدار « ما » ی آرامش دوستدار، برساختة خیال اوست، تسلیم شدن دوستدارِ « ترسِ محتسبخورده » به القائات « ما » یی است كه ادعا میكند بر همة تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران حاكم بوده است. تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران نمودهای گوناگونی داشته و یكی از ویژگیهای عمدة آن، پیوسته، عدم تسلیم به ادعاهای « ما » ها بوده است. اسلام، در ایران، واقعیتی تاریخی است ؛ حتی' اگر به فرض محال میتوانستم تاریخ را هزارو سیصد سال به عقب برگردانیم، باز هم شكست میخوردیم. مشكل كنونی روشنفكری ایران، به نظر من، از سویی، تسلیم نشدن به ادعاهای شریعتمداران و دیانت ستیزان افراطی است. گوناگونی فكری، رفتاری، ذوقی ایرانیان در طول تاریخ خود، مبین این نكتة اساسی است كه به قول امروزی ها تمامیت خواهی در كانون رفتار و كردار ایرانی قرار ندارد. تمامیت خواهی ِدیانت ستیز تالی فاسد شریعت مداری افراطی است. وانگهی، از سوی دیگر، نباید به بهانههای واهی به انتظار ظهور اصلاح طلبی دینی نشست، چنان كه اهل سیاست حرفهای نشستهاند. روشنگری، چنانكه كانت میگفت،« جرأت دانستن » است و نه تقلید از مقلدان ؛ روشنفكری ایران، اگر بخواهد بماند، باید جز به روشنگری خود امیدوار نباشد و جرأت گشودن راهی نوآیین را داشته باشد.
|