تلاش: آقای میرفطروس چه رازی در میان است که هرگاه سخن از نقد و بررسی انقلاب می شود ، ما به گذشته خود بازمی گردیم و به تاریخ خود می پردازیم. شاید به جرأت بتوان گفت در هیچ مقطعی ما اینچنین به رفتار و کردار اجتماعی و اندیشه و تفکر خود در گذشته حساس نبوده ایم. شما خود از جمله کسانی بوده اید که از همان مقطع انقلاب رجعت تاریخی و بررسی در بارة گذشته را چارچوب تلاشهای خود ساختید. کنکاش گستردة ما در گذشته و بازگشتمان به یک سده ، دو سده ، به قرنها و هزاره های پیشین برای دستیابی به کدام حقیت است؟ آیا آیندة خود را در این گذشته می جوئیم و در صدد زنده ساختن آنیم؟ یا اینکه ریشه های شکست امروز ، دیروز و پی در پی خود را در آن جستجو می کنیم؟
میرفطروس: من فکر می کنم که انقلاب اسلامی سال 57 آن " آئینة حقیقت" ی بود که تمامیت وجود ما را عریان و آشکار ساخت ، به عبارت دیگر: انقلاب اسلامی ، تبلور عینی قرون وسطای مخفی و مخوفی بوده که در جان و جهان ما خانه کرده بود. متأسفانه بسیاری هنوز نمی خواهند در این " آئینه " بنگرند تا بر بی بضاعتی های فرهنگی و بی نوائی های سیاسی ـ فلسفی خویش واقف شوند ، طرح مسئلة " توطئه " یا " دست انگلیسی ها " و غیره... در واقع دستاویزی هستند برای گریز از این واقعیت و یا " مترسک " هائی هستند برای " امتناع تفکر " ما. با این دستاویزها ماهمچنان نادانی های خویش را توجیه و بازتولید می کنیم و راه سقوط به اشتباهات هولناک آینده را هموارتر می سازیم.
از طرف دیگر: یکی از ویژگی های ملّت ما ـ در طول تاریخ ـ این بوده که پس ازهرتهاجم و طوفان ویران ساز تاریخی ، در خود فرورفت و در این " بازگشت به خویش " کوشید تا برای پایداری در برابر زوال و نابودی ، سنگرهائی بسازد. این سنگرها و سایه بان ها در تاریخ و فرهنگ ایران اَشکال متفاوتی داشت: ازعرفان عصیانگر مابگیرید تا تاریخ نویسی ها وشاهنامه سرائی های نیاکان ما. این بازگشت به گذشته ـ البته ـ بمعنای " گذشته گرائی" نیست. این نگاه یا بازگشت به گذشته ـ در واقع ـ سکوئی است برای پرتاب به آینده ،تلاشی است برای آگاهی از راز و رمز کامیابی ها یا شکست های ما. اینکه گفته اند: " گذشته چراغ راه آینده است " یعنی همین !
تلاش: دکتر جواد طباطبائی می گوید: " تاریخ نویسی مکان تکوین آگاهی ملی است. " در این " آگاهی ملی " چه خللی بوده است که ما در نقد انقلاب اسلامی اینچنین به خود و گذشته خود خرده می گیریم؟
میرفطروس: نظر دکتر طباطبائی کاملاً درست است ، امّا من بجای " تکوین" واژة " تجلّی" را بکار می برم. یعنی: " تاریخ نویسی مکان تجلّی آگاهی ملّی است " چرا که فکر می کنم آگاهی ملی ، مسبوق یا مقدّم برتاریخ نویسی است.
نکته ای را که باید به آن توجه کرد ( و دکتر طباطبائی هم به آن عنایت کرده ) اینست که وقتی از " ملت " یا " حس ملی " و " آگاهی ملی " صحبت می کنیم ، به هیچ وجه به تعریف رایج و مدرن این مفهوم نظر نداریم 1. آگاهی ملّی ، حاصل یک رَوَند تاریخی است که در کوره ها و کوران های تاریخی ساخته و پرداخته می شود. آگاهی ملّی در عین حال محصول رشد شهر و شهر نشینی و سازمان های شکل یافتة سیاسی و اداری است. براین اساس ، سُنت و سابقة تاریخ نویسی در ایران ( از تاریخ طبری و مسعودی بگیرید تا تاریخ بیهقی و شاهنامة فردوسی ) نشان دهندة وجود این خودآگاهی تاریخی و حس ملی در ایران است. اینگونه خودآگاهی تاریخی و حس ملی و در نتیجه: اینگونه تاریخ ها و تاریخ نویسی ها در اروپای قرون وسطا سابقه نداشته است لذا تاریخ های این دورة اروپا ـ عموماً ـ تذکره های پادشاهان هستند نه تاریخ اجتماعی. این " حس ملّی " و " خودآگاهی تاریخی " در ایران چنانکه گفتم با ملّت و ملیت ـ بمعنای مدرن امروزی ـ یکی نیست امّا نفی یا ندیدن این مفاهیم در تاریخ ایران یا استخراج آن ها از تاریخ جدید اروپا کاری است اشتباه... براساس وجود این " حس ملی: یا " خود آگاهی تاریخی " است که مثلاً درشاهنامة فردوسی 720 بار نام " ایران " و 350 بار نام " ایرانی " و " ایرانیان " آمده است. " ویکاندر " Wikander ( ایرانشناس برجستة سوئدی ) معتقد است که: " آگاهی ملی در ایران از زمان اشکانیان آغاز گردیده و از همین زمان ، " درفش کاویانی " درفش ملّی ، و نام ایران ، نام رسمی این سرزمین شده است " 2
مسئله اینست که بخاطر حملات و هجوم های متعدّد اقوام بیابانگرد ، تاریخ نویسی و در نتیجه: تدوین و تجلّی آگاهی ملّی در ایران همواره دستخوش گسست ها و انقطاع های متعدّدی شده است ، بهمین جهت ، ما ملتی هستیم که نیمی از تاریخ مان ، معدوم یا مفقود و نیمة دیگرش ، مخدوش یا مغشوش شده است. مثلاً می توان از " تاریخ بیهقی " یاد کرد که از 30 جلد آن ( شامل تاریخ یک دوران 50 ساله ) فقط جلدهای پنجم تا دهم بدست ما رسیده است و بقیه در حملات و هجوم های اقوام مختلف ، مفقود یا نابود شده اند. قُتیبه بن مُسلم ( سردار عرب )نیز در حمله به خراسان و خوارزم ( که از پر جمعیت ترین و پیشرفته ترین نواحی در قرن هشتم میلادی بود ) کتابخانه ها را آتش زد و بسیاری از مورّخین و متفکرین و دانشمندان این نواحی را نابود یا متواری ساخت و آثار و رسالات آنان را بسوخت بطوریکه بقول ابوریحان بیرونی:
" اخبار و اوضاع ایشان ( مردم خراسان و خوارزم ) مخفی و مستور ماند... و اهل خوارزم ، اُمی ( بیسواد ) ماندند و در مواردی که مورد نیاز آنان بود ، تنها به محفوظات خویش استناد کردند " 3
این حملات و گسست ها ، باعث گردیدند تا تجربه ها و شکست ها و کامیابی ها ی مردم ما کمتر مندرج یا متمرکز شوند.
در دوران معاصر ـ یعنی از انقلاب مشروطیت تا کنون ـ سیطرة ایدئولوژی ها ( خصوصاً ایدئولوژی مارکسیستی ) باعث گسست دوباره در آگاهی های ملی ما شده اند. به عبارت دیگر: نوعی " تاریخ حزبی " و " ایدئولوژیک کردن تاریخ " یا " تاریخ ایدئولوژیک " ، لطمات جبران ناپذیری به تاریخ نویسی و رشد و اعتلای آگاهی ملّی در ایران وارد کردند که ظهور آیت الله خمینی و وقوع انقلاب اسلامی می تواند از نتایج و " ثمرات " آن باشد.
بنا به تعریف: ایدئولوژی ، یعنی " شعور یاآگاهی کاذب ". لذا می توان گفت که تاریخ معاصر ایران در سیطرة ایدئولوژی ها ی فریبا یا بقول مولانا " شیشة کبود " سرشار از آگاهی های کاذب است:
پیشِ چشمت داشتی شیشة کبود
زین سبب ، عالم کبودت می نمود
بنابراین: محقّقی که بخواهد بدون شیشة کبودِ ایدئولوژی های سیاسی ، به شخصیت ها و وقایع تاریخ معاصر ایران بنگرد ، چه بسا که با تهمت ها و دشنام های فراوان روبرو گردد. خطر کردن در " عادت زدائی " و ارزیابی دوبارة رویدادها و داده های " مُسلّم " ، صفتی است که می تواند وجه مشخصة یک پژوهشگر صدیق یا یک روشنفکر واقعی باشد. روشنفکر ایدئولوژیک از داده های تاریخی ـ سیاسی " فراتر " نمی رود بلکه روز به روز در گرداب باورها و فرضیه های از پیش داده شده ، " فروتر " می رود ، در حالیکه پژوهشگر صدیق یا روشنفکر واقعی با عقل و شک ـ بعنوان دوبال پروازِ حقیقت و آزادی " باورهای عادت شده " را فرو می ریزد چراکه معتقد است: آنجاکه حقیقت آزاد نباشد ، آزادی حقیقت ندارد.
با آنچه که گفتم ، من فکر می کنم که تاپیش از انقلاب اسلامی اکثریت روشنفکران و رهبران سیاسی ما ، هم فاقد " آگاهی " و هم فاقد صفت " ملّی " بوده اند. از این گذشته ، من چندان معتقد نیستم که " با وقوع انقلاب اسلامی ، ما اینچنین به خود و به گذشتة خود خُرده می گیریم " ( این را خصوصاً در بارة روشنفکران و رهبران سیاسی خارج از کشور می گویم ) برای اینکه بسیاری از رهبران سیاسی و روشنفکران ما در زرهی از " باورهای خدشه ناپذیر " و در هیأت " روشنفکران همیشه طلبکار " ، هنوز از برخورد با گذشتة سیاسی خود ، پرهیز می کنند ، رهبران سیاسی و روشنفکرانی که با تئوری بافی ها و اشتباهات هولناک خویش ضمن همگامی و همکاری با یکی از سیاه ترین حکومت های تاریخ معاصر جهان در دفاع از انقلاب اسلامی و شخص " امام خمینی " باعث هَدَر دادن بهترین استعدادها یا کشته شدن بسیاری از بهترین فرزندان این آب و خاک شده اند... " هانا آرنت " شجاعت را بزرگترین فضیلت یک عنصر سیاسی می داند. با این تعریف ، واقعاً شما چند رهبر سیاسی یا سازمانی را می توانید نام ببرید که با دارا بودن فضیلت شجاعت ، " چرائی " حمایت خویش از انقلاب اسلامی و امام خمینی را توضیح داده باشند و یا از خویش انتقاد کرده باشند؟ این " بی چرا زندگان " ( به تعبیر احمد شاملو ) چگونه می توانند حامل نام و صفت روشنفکر باشند؟
اگر می خواهیم که آیندة جامعة مدنی و دموکراسی در ایران به گذشتة پراشتباه و بی افتخار بعضی رهبران سیاسی و روشنفکران ما نبازد ، باید شجاعانه و بی پروا نقش رهبران سیاسی و روشنفکرانی که با عقاید و عملکردهای خویش راهگشای " امام خمینی " و باعث تحکیم پایه های قدرت استبدادی رژیم اسلامی شده اند ، نقد و بررسی گردد. این گذشتة پراشتباه و بی افتخار باید همة مارا فروتن و فروتن تر سازد.
تلاش ـ گفتگوهای شما در بارة تاریخ ایران ـ خصوصاً تاریخ معاصرایران ـ ازیکطرف با استقبال فراوان روبرو شده و از طرف دیگر: هرازگاهی ـ و از جمله بدنبال انتشار مصاحبه های شما در شماره های اخیر " تلاش " ـ باعث انتشار موج نقدهائی علیه نظراتتان شده است خصوصاً بخاطر دفاع شما از دوران رضاشاه و محمدرضاشاه بعنوان " درخشان ترین دوران تاریخ معاصر ایران ". آیا آنگونه که " دوستان نقّاد" برداشت کرده اند ، این دفاع در همة زمینه هاست؟ آیا اصولاً تأکید برروی ضعف ها یا قوّت ها ی شخصیت های تاریخی بمنزلة تخطئه یا دفاع همه جانبه از آنهاست؟
میرفطروس ـ من فکر می کنم که " موج نقد " هائی که به آن اشاره کرده اید ، اصلاً " موج " نیستند بلکه " گرداب " اند که سالهاست افرادی را در خودش غرقه کرده است ، بهمین جهت من از چاپ و انتشار آنگونه " نقد " ها تشکر و سپاسگزاری کرده ام ، بقول " عطار ":
یکی پرسید از آن شوریده ایام
که تو چه دوست داری؟ گفت: دشنام
که هر چیزی که دیگر می دهندم
بجز دشنام ، منّت می نَهندَم 4
سانسور ، سرکوب ، پرونده سازی و متهم کردن دگراندیشان ، اصولاً مهم ترین سلاح افراد نابردبار در مواجهه با اسناد و استدلال است. کارل پوپر بیاد می آورد که یک عضو جوان حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان به وی گفته بود:
" ببینم ! می خواهی بحث کنی؟ ! من بحث نمی کنم. من ، شلیک می کنم ! " 5
بنابراین در بارة شلیک آن " نقد" ها ، دروغ ها و دشنام ها چه می توان گفت؟ آنچه که در بارة رضاشاه و محمدرضاشاه گفته ام حاصل مطالعات من است بی آنکه در قطعیت یا قبولش از طرف دیگران ، اصراری داشته باشم زیرا که معتقدم داوری قطعی و نهائی در بارة این دوران هنوز زود است زیرا که بسیاری از " قهرمانان " و " ضد قهرمانانِ " آن هنوز زنده اند ، امّا پرسیدنی است: افرادی که تمام " کارنامه " ی فکری شان چیزی جز افزودن چند فحش و دشنام تازه به " فرهنگ سیاسی " این آب و خاک نیست و یا کسانی که دیروز حتّی خشتی برای مهندسی اجتماعی یا نوسازی جامعة ما نگذاشته اند و در عملکردهای سیاسی ـ مطبوعاتی خویش نیز هیچگاه آزاده و دموکرات نبوده اند ، امروز چگونه می توانند طلبکار " رضاشاه یا محمد رضا شاه دیکتاتور " باشند؟
اخیراً فرد ـ یا افرادی ـ در مقالة کشّافی ( که به کیفر خواست دادگاه های استالینی یا اسلامی شباهت دارد و بهمین جهت پیشاپیش حق هرگونه پاسخ و یا دفاع مشروع و مدنی را از " متهم " سلب کرده اند ! ) مرا مورد انتقاد و اتهام شدید قرار داده که گفته ام:
" رضاشاه ، بیش و پیش از آنکه از طریق سرنیزة سربازانش به حکومت و قدرت برسد ، از طریق حمایت های ملّی و مردمی و خصوصاً با پشتیبانی عموم رهبران و روشنفکران ترقیخواه آن عصر مانند سیداحمد کسروی ، عارف قزوینی ، محمد علی فروغی ، سلیمان میرزا اسکندری ( رهبر حزب سوسیالیست )تقی زاده ، علی اکبر سیاسی ، محمود افشار ، ابراهیم پورداود... و محمدتقی بهار بقدرت رسید ". 6
منتقد محترم این سخن را " ادعای حیرت آور " نامیده و با استناد به گفته های محمد تقی بهار ( که ربطی به دوران مورد بحث ما ندارد بلکه مربوط به " دورة دوّم " حیات سیاسی رضا شاه است ) کوشیده تا این " ادعای حیرت آور " را نفی و انکار نماید در حالیکه نگاهی کوتاه به مقدمه و صفحات مختلف کتاب بهار ، نادرستی های کلام منتقد را برملا می کند.
محمدتقی بهار با تأکید بر شرایط آشفتة سیاسی و اوضاع فلاکت بار اقتصادی و خصوصاً فقدان امنیت اجتماعیِ آنروز ایران و با یادآوری و انتقاد از تنّزه طلبی های " رجال وجیه الملّه " می نویسد:
" من از آن واقعة هرج و مرج مملکت ( بعد از جنگ جهانی اوّل ) ... که هر دو ماه ، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد ، و حزب بازی و فحاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چیز و هرکس ، رواج کاملی یافته بود و نتیجه اش ، ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتن راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود... از آن اوقات حس کردم و ( در این حس خود ) تنها نبودم که ، مملکت با این وضع علی التحقیق رو به ویرانی خواهد رفت... معتقد شدم و در جریدة " نوبهار " مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید... باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد... دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه... در این فکر من تنها نبودم. این فکر طبقة با فکر و آشنا به وضعیات آن روز بود ، همه ، این را می خواستند تا آنکه رضاخان پهلوی پیداشد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پرطاقت ، اعتقادی شدید پیدا کردم... 7 "
باینحال ، منتقد بسیار دانشمند دیگری اصرار دارد تا " کشف " کند:
" بخلاف ادعای آقای میرفطروس ، رضاخان نه محصول شرایط عینی و
ذهنی جامعة ایران بود و نه فرزند زمان خود ، بلکه فرزند نیروی مزدور قزاق بود ، فرزند لیاخوف ها ، فرزند دولت و ارتش انگلستان و ژنرال
آیرونساید بود ". ! ! !
درمورد حمایت احزاب ترقیخواهی چون حزب سوسیالیست از سردار سپه ( رضا شاه بعدی ) کافی است اشاره کنیم که طی جلسه ای با حضور سردار سپه ، سید محمدصادق طباطبائی ، سلیمان میرزا اسکندری ( رهبر حزب سوسیالیست ) ، خدایار خان ، میرزا کریم خان رشتی ، امان الله اردلان و گروهی دیگر از چپ گرایان ، قراردادی مشتمل بر 12 ماده به امضاء شش نفر اعضای حاضر در جلسه رسید. به موجب این"عهدنامه " ، سوسیالیست ها موظف شدند موجبات رئیس الوزرائی " سردارسپه " ( رضاشاه ) را فراهم سازند.8 در برابر این حمایت سوسیالیست ها بود که " سردار سپه " پس از رسیدن به رئیس الوزرائی ، مسئولیت وزارت معارف را به سلیمان میرزا اسکندری بخشید و به هریک از اعضاء آن جلسة شش نفره ، پست ها و مسئولیت های مهمی داد.
اساساً یکی از بدبختی های جامعة سیاسی و روشنفکری ما این بوده و هست که فرد یا افرادی ـ در اسارت " ایدئولوژی های خطا ناپذیر " ! کوشش کرده اند که به شیوه ای گُزینشی ، جملات و روایاتی را " انتخاب " کنند تا با قد و قوارة ذهنیت شان سازگار باشند. در اشاره به چنین سبک و سیاقی است که " هگل " ـ در توصیف طنز آمیز چنین افرادی گفته است:
رویدادهای تاریخی با ذهنیت من ، خوانائی ندارند ! پس ، بدا بحال رویدادها ! "
منتقد دیگری " افاضه " فرموده اند:
" مُخرّب تر از نویسنده هائی مانند صادق هدایت و سعید سیرجانی ، تاریخ نگاران و محققّینی هستند که با ارائه ی فاکت های به اصطلاح علمی و " واقعیت " های تاریخی ، لاطائلات به خورد مردم می دهند. از نمونه های برجستة این تحریف گران ، عبدالحسین زرین کوب و دیگری علی میرفطروس است "
همین منتقد با نازک طبعی و دشنام های فراوان در یک مقالة دو سه صفحه ای " کشف " کرده اند که:
" ایرانیان ، لبریزند از خودپسندی. یک ایرانی شاید کمتر از هر فرد دیگری در روی زمین حاضر است در راه منافع کشور خود ، قدمی بردارد... ایرانیان ابداً کمکی به ترقی علم و دانش ننموده اند... و نقد همة مسائل مطرح شده در " دوقرن سکوت " ( دکتر عبدالحسین زرین کوب ) چند صد صفحه می طلبد " ! ! !
فرد یا افرادی ضمن سکوت تائیدآمیز نسبت به اینهمه توهین به ملت ایران و دشنام به استاد عبدالحسین زرین کوب ، صادق هدایت ، سعیدی سیرجانی و شخص نگارنده ، با فریادهای " یافتم ! یافتم ! " تمام " مسئله " شان این بود که من چرا به این " نقد " ابتداء با " نام مستعار " پاسخ داده و سپس عین آنرا در کتابم ( هفت گفتار ، صص 39 ـ 51 ) چاپ کرده ام ! 9
همین منتقد یا منتقدان بسیار دانشمند ، کتاب ها و تحقیقات منتشر شده ام را کتاب های " نحیف و لاغر " خوانده اند که گویا ارزش خواندن ندارند و... بقول حافظ:
یا رب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آئینةِ ادراک انداز !
پیداست که این کتاب ها و تحقیقات " حاصل عرق ریزان روح " و محصول جان و جوانی من است و امیدم این بود که بتوانند چشمانی را بیدار و چشمة جانی را سرشار نمایند. اگر این کتاب هابه چاپ های متعدّد رسیده اند ( آنهم در شرایط خارج از کشور ) نشانة توفیق من در این راه دشوار می تواند باشد ، امّا پرسیدنی است: افرادی که اینهمه به طلبکاری از تاریخ و فرهنگ و سیاست ایران نشسته اند ، خود ، کدام تحقیق بزرگ و پژوهش پُرحجم را ارائه داده اند؟ غیراز اینست که آن زمان که کتاب هائی چون حلاّج ( اردیبهشت 1356 ) و اسلامشناسی ( فروردین ماه 1357 ) در ایران منتشر می شدند ، این دوستان در جذبه و جُذام انقلابی ، عکس " امام خمینی " را در " ماه " می دیدند و با شعار " پاسداران را به سلاح های سنگین مجهز کنید ! " یا: " مرگ بر لیبرال " گوری برای ملّت ما می کَندند که سرانجام همة ما در آن خفتیم؟! و آیا غیراز اینست که چنان " رهبر " و " انقلاب شکوهمند " ی برآیند و برازندة چنین " روشنفکر " ان و منتقدانی بوده است؟
عرصة تاریخ و فرهنگ و اندیشه ، عرصة ادب ، انصاف و آگاهی است و لذا افرادی که بعد از فروپاشی های سیاسی ـ سازمانی ، تازه به این عرصة حسّاس قدم می گذارند ، لازم است که کمی آزاده و فروتن باشند...
تلاش ـ وضعیت اسفبارامروزدر ایران تنها نقطة توافق میان همة گروهها و نیروها است که این انقلاب و حکومت اسلامی برای ملت و میهنمان ببار آورده است. گفته ها و اقرارهای اصلاح طلبان حکومتی و نیروهای بریده از حکومت اسلامی ، ابعاد فاجعه بار واقعیت در فلاکتباری عمومی و رسیدن کشور به مرز از هم پاشیدگی را هرچه بیشتر آشکار می سازد.
آیا دیدن چنین وضعیتی می تواند موجب تکانی در وجدانها شده و زمینة پیدایش مسئولیت ملی در قبال آینده کشور گردد؟
میرفطروس ـ با وجود چشم اندازهای روشنی که هست ، من فکر می کنم که بسیاری از سروران" وجیه الملّة " ما هنوز در " کربلای 28 مرداد " یا در " انقلاب شکوهمند اسلامی " گرفتارند. این گذشتة ناشاد و این " وجاهت ملی " بدجوری رهبران سیاسی و روشنفکران ما را اسیر خود کرده است. وضعیت امروز ایران شباهت بسیارزیادی به وضعیت ایران در اواخر دوران قاجار ها و ظهور " رضاخان سردار سپه " یا شباهتی به بی مسئولیتی رهبران سیاسی ما در آستانة انقلاب اسلامی و ظهور خمینی دارد. کسانی که بقول محمد تقی بهار " از ترس لکّه دار شدن وجهة ملّی خود حاضرند کشور را به بدبختی سوق دهند "... بیاد بیاورید که در آستانة رویدادهای سیاسی سال 57 رهبران سیاسی ما ـ خصوصاً رهبران جبهة ملّی ـ اگر به وظائف و مسئولیت های ملّی خود عمل کرده بودند و بدون بیم و هراس از " وجهة ملّی " خود ، اگر مانند زنده یاد دکتر غلامحسین صدیقی با شاه ملاقات کرده بودند و یا در کنار زنده یاد دکتر شاهپور بختیار قرار می گرفتند ، شخصی بنام خمینی و چیزی بنام " انقلاب اسلامی " اصلاً شانس ظهور و بروز نمی داشت... برای اینکه درکی از حال و روز سیاسی خمینی در یکی ـ دوسال پیش از انقلاب اسلامی داشته باشیم یادآور می شوم که به روایت دوست عزیزم آقای دکتر سیروس آموزگار: در سال 55 یکی از مقامات عالی رتبة ایرانی سفری به عراق داشت و با استفاده از فرصت به زیارت مرقد امام حسین در نجف رفت. بهنگام زیارت ، فردی به مقام ایرانی نزدیک شد و گفت: " لطفاً ساعت 4 صبح فردا در حَرَم باشید شخص مهمی کار واجبی با شما دارد "... مقام عالی رتبة ایرانی ، سحرگاه فردا به حَرَم امام حسین رفت و با تعجب می بیند که آن شخص مهم " آیت الله روح الله خمینی" است که آمده بود و از مقام ایرانی می خواست که واسطه شود تا او ( خمینی ) در آن سن و سال پیری از تبعید به ایران برگردد و... متأسفانه " به دلایل نامعلوم " ، شرح این ملاقات به شاه گزارش نشد بلکه ـ برعکس ـ مدتی بعد ،آن مقام عالی رتبه بجرم " رشوه و فساد مالی " دستگیر و زندانی شد... " به روایت دوست آگاه دیگری: درخواست بازگشت خمینی قبلاً نیز توسط " امام موسی صدر " ( از طریق سفارت ایران در بیروت ) به ساواک گزارش شده بود امّا به اطلاع شاه نرسید و...
ما هنوز هم گرفتار " مردان وجیه الملّه " هستیم. هنوز هم خیلی ها با زخم های 28 مرداد ، رژیم اسلامی و شخص خمینی را به نظام گذشته و بررضا شاه و محمدرضا شاه ترجیح می دهند !
اصلاً دلبستگی به این " وجاهت ملّی " ـ بارها ـ باعث گردیده تا رهبران سیاسی برجستة ما در بزنگاه های تاریخی ، از عمل به وظائف ملّی و مسئولیت های دشوار ، پرهیز کنند ، این امر را ـ خصوصاً ـ در زندگی سیاسی زنده یاد دکتر محمد مصدق در جریان ملّی شدن صنعت نفت و سرانجام ، درکودتای 28 مرداد می توان دید:
در شرایطی که حزب توده ، مصدق را " عامل امپریالیسم انگلیس و آمریکا " ، می خواند و احزاب دیگر ، او را " همگام آگاه یا ناآگاه کمونیسم " می نامیدند ، گروههای رادیکال ( مانند فدائیان اسلام ) نیز با تهدیدهای تلویحی ، اورا به سرسختی و پایداری و " عدم خیانت و سازش " دعوت می کردند.
دکتر مصدق ، مسلماً " عوام فریب " نبود امّا بقول خلیلِ ملکی او " فریفتة عوام " بود و لذا توجه به " افکار عمومی " ، پایة اساسی " وجاهت ملّی " وی بشمار می رفت.
فریفتگی یا دلبستگی مصدق به " وجاهت ملّی " تا حدود زیادی ، آزادی
عمل او را در مذاکرات مربوط به نفت محدود ساخت بطوریکه او نتوانست از پیشنهادات منطقی ، معقول و مناسب بانک جهانی ( مبنی بر تقسیم 50 ـ 50 درآمد نفت ) در حل اختلافات با شرکت نفت انگلیس بهره برداری کند و... این چنین بود که بقول اچسن ( وزیر خارجة دولت بی طرف آمریکا در مذاکرات نفت ):
" مصدق ناآگاهانه متمایل به شکست خویش بود. این خصوصیت روانی هنگامی بچشم می خورد که هیجانی را برای جلب حمایت از خویش برمی انگیخت و این هیجانات ، خود ، موجب می شدند که راه حل های عادی مشکلات ، مسدود شوند و فقط راه حل های افراطی در برابر او قرار گیرند. بدین طریق ، آزادی او در انتخاب راه حل ها ، محدود می شد. " 10
برای رهائی ملّی باید از اسارت " 28 مرداد " یا " انقلاب شکوهمند اسلامی " رهائی یافت. رضاشاه ، مصدق ، محمدرضاشاه ، قوام السلطنه یا تقی زاده اینک به تاریخ پیوسته اند و بد یا خوب اینک باید " موضوع " مطالعات و تحقیقات بی طرفانه قرار گیرند ، همچنانکه میرزا تقی خان امیرکبیر را ( با توجه به سرکوب خونین جنبش بابیه ) مورد بررسی های منصفانه قرار داده ایم. ما روزی براین اخلاقیات ایلی ـ ایدئولوژیک و براین " گذشته ناشاد " سیاسی باید فائق شویم و با فاصله گرفتن از تاریخ های حزبی ، عاطفی و ایدئولوژیک باید تاریخ مان را ملّی کنیم. تجربة کشورهائی چون آفریقای جنوبی ، شیلی و اسپانیای فرانکو نیز بما می آموزند که با بلندنظری ، انصاف و بخشش ( نه فراموشی ) حال و آینده را قربانی این " گذشتة ناشاد سیاسی " نکنیم بلکه با درک شرایط و ترجیح دادن منافع ملّی بر مصالح فردی یا وجاهت شخصی ،ایرانی نوین ، آزاد و آباد بسازیم.
تلاش ـ در آستانة بیست و پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی هستیم. بیست و پنج سال پیش یعنی در همان روزهای پرتب و تاب شما شعری سروده اید که به روایت همة کسانی که آن را دیده و خوانده اند ، بیانگر احساس شما نسبت با انقلاب اسلامی و رهبردینی آن بود.
از آن دوران پُر تب و تاب کمی بگوئید !
میرفطروس ـ انقلاب اسلامی و شخصِ امام خمینی از آغاز برای من نوعی توهین بزرگ به حرمت انسانی بود. من در آن روزها در یک مسافرخانه بنام " بیستون " در خیابان امیرکبیر ( چراغ برق ) زندگی می کردم. در واقع بعد از جریان آن " مصاحبة خونین تلویزیونی " ! 11 من مجبور شده بودم که در این مسافرخانه زندگی کنم ، در یک اطاقک 2x3 متری ، بنابراین طبیعی بود که از آنهمه آزار و اختناق و استبداد رژیم گذشته بیزار باشم ، با اینهمه در حوادث و رویدادهای منجر به انقلاب 57 ، من دارای حالتی دوگانه بودم: بیزار از آزار و استبداد و اختناق ساواک شاه ، و گریزان از آنچه که بنام انقلاب و انقلاب اسلامی در حال وقوع بود. انتشار کتاب " حلاج " و خصوصاً " اسلام شناسی " بازتاب این هراس و بیزاری و نفرت بود.
خیابان امیر کبیر ( چراغ برق ) و خصوصاً " سرچشمه " از یکطرف به میدان سپه و بهارستان و ژاله و بعد به دانشگاه تهران می رسید و از طرف دیگر به بازار تهران و خیابان سیروس ( بوذرجمهری ) ، سه راه آذری تا خیابان ری و بهشت زهرا.
در آن حالت دوگانة بیزاری و گریز ، ساعت 4 بعداز ظهر روز 26 دی ماه 57 وقتی خبر " رفتن شاه " مثل بمبی در سراسر ایران ترکید ، من در " میدان سپه" ی تهران بودم ، در اقیانوسی از مردمی بی چهره ، گمگشته ، گنگ و گیج... روزنامه های کیهان و اطلاعات با تیتر بسیار در شتِ " شاه ( در ) رفت " در دست های مردم هیجان زده ، می رقصیدند ، در اینحال ، وقتی مجسمة رضاشاه را در "میدان سپه" بزیر می کشیدند ، من هیچ احساس شادمانی یا رضایتی نداشتم ! " آخرین شعر " من در واقع ـ گویای این حس و حالت من نسبت به انقلاب اسلامی و شخصیت خمینی بود. بعد از این " آخرین شعر " ، من دیگر بطور کلی از شعر ، کناره گرفتم و به تاریخ و مطالعات تاریخی کشیده شدم.
از خاطرات مختلف انقلاب 57 ، نکته ای را که در اینجا می توانم بگویم اینست که: در رویدادها و حوادث خونین روزهای 19 تا 22 بهمن ، من دو سه بار در بهشت زهرا شاهد تشییع و تدفین " شهدا " بودم. در یکی از این روزها از سرِ کنجکاوی یا همدلی ، بهنگام تدفین یکی از شهدا دیدم که در " گور " بجای جسد شهید ، مقداری روده و جگر و استخوان ریخته اند ، با تعجب و حیرت از یکی از عزاداران پرسیدم: پیکر شهید چه شد؟ " مردی " ریشمند " با گریه و زاری جواب داد:
" برادر ! زیرِ تانک ! زیرتانک های ارتشی ، لِه شده ! "
این صحنه ـ با توجه به آن فضای خون و جنون و شهادت ـ در ذهن من بود تا در دسامبر 1989 حوادث مربوط به رومانی و سرنگونی چائوشسکو پیش آمد. در جریان حوادث این کشور بود که دیدم جسدهائی را از ادارة پزشکی قانونی بیرون کشیده بودند و بعنوان " شهید " در برابر تلویزیون های جهانی قرار دادند. بعدها گزارشگر معروف شبکة 1 تلویزیون فرانسه ( پاتریک بورا Patrick Bourrat ) در یک برنامة تلویزیونی به این " صحنه سازی " ها اشاره کرد و اعتراف نمود که تعداد 7 ـ 8 هزار کشته در حوادث رومانی بسیار اغراق آمیز بوده و تعداد کشته شدگان حدود 400 نفر بوده است !
می خواهم بگویم: انقلابی که با دروغ و فریب و خون و جنون آغاز شده بود تنها برای حزب توده و " فدائیان " آن می توانست " شکوهمند" باشد ! متأسفانه هنوز هم افرادی در رؤیای آن دروغ شکوهمندی که باورش شکوهمندتر است " حال " می کنند.
" ماکس پلانک " می گوید: در فیزیک وقتی یک نظریة جدید عرضه
می شود معمولاً مخالفانی دارد. امّا این نظریه سرانجام قبول عام می یابد ، نه به این سبب که مخالفان مُجاب شده اند ، بلکه به آن سبب که آنان پیر شده اند و مرده اند "...
تلاش ـ آقای میرفطروس از شما بابت وقتیکه مثل همیشه در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم
زیر نویس ها
1 ـ برای بحثی کوتاه در این باره نگاه کنید به مقالة نگارنده در: فصلنامة کاوه ، شماره 94 ، آلمان ، 1380 ، صص 52 ـ 54 و 60
2- S. Wikander: Der ariche Mannerband ، lund ، 1938 ، S.122 F به نقل از مقالة ارزشمند دکتر جلال خالقی مطلق: ایرانشناسی ، شمارة 1 ، آمریکا ، 1368 ، ص 83
3 ـ آثار الباقیه ، با حواشی اکبرداناسرشت ، تهران ، 1352 ، ص 48 ، برای گزارشی از کتابسوزان ها و نابودشدن کتابخانه های بزرگ ایران در حملات اقوام مختلف ، نگاه کنید به: ملاحظاتی در تاریخ ایران ، علی میرفطروس ، چاپ چهارم ، فرانسه ـ کانادا ، 2001 ، صص 26 ـ 41
4 ـ اسرارنامه ، عطار نیشابوری ، به تصحیح سید صادق گوهرین ، تهران ، 1338 ، ص 160
5 ـ اسطورة چارچوب در دفاع از علم و عقلانیت ، ترجمة محمد علی پایا ، تهران ، 1379 ، ص 32
6 ـ تلاش ( دورة جدید ) ، شماره 5 ، ژانویه 2002 ، ص 4
7 ـ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ، محمدتقی بهار ، ج 1 ، تهران ، 1357 ، صص ی و 100
8 ـ برای آگاهی از متن این " عهد نامه " نگاه کنید به نشریة گنجینه ، شمارة 1 ، تهران ، پائیز 67 ، صص 76 ـ 81 ، همچنین نگاه کنید به روایت سلیمان بهبودی ( پیشکار یا منشی مخصوص سردار سپه ): نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار ، باقر عاملی ، تهران 1370 ، ص 344
9 ـ گفتنی است که پس از مردود شدن چاپ و انتشار این " نقد " توسط سردبیران چندنشریة معروف ، نگارنده در نامه ای به منتقد محترم ، جوانب نادرست آن " نقد " را یادآور شدم و از جمله در بارة علل و عوامل دوستانة " نام مستعار مقاله ام "سخن گفتم با این تأکیدکه " اینگونه رعایت ها و توصیه های دوستانه یک بار دیگر نیز ( و این بار به " ملاحظات پزشکی " و " رعایت حال و ملال شاعر " ! ) در مورد مقالة " زبان پریشی در شعر مهاجرت " رخ داد که ابتداء آنرا با نام " علی ـ رضا لاهیجی " منتشر کردم ( نگاه کنید به: هفت گفتار ، صص 19 ـ 38 ). رعایت آن خواست ها و خواهش های دوستانه اگر از دید افرادی چون منتقد محترم ، کاری اشتباه می نماید ، بنظر من ـ امّا ـ این رعایت ها ، هم رعایت دوستی است و هم نوعی کرامت انسانی.. . ".
با وجود آن نامة دوستانه به منتقد محترم و اقدام بعدی وی ، ظاهراً اینک باید با این سخن مولانا همراه شد که گفت:
ای مُحدّث ! از خطاب و از خطوب
بگذر اینک آهن سردی مکوب !
10 ـ نشریة مهرگان ، شمارة 3 و 4 ، آمریکا ، 1980 ، ص 220
11 ـ برای آگاهی از این جریان نگاه کنید به: گفتگوها ، علی میرفطروس ، آلمان ، 1998 صص 92 ـ 95
|