ايران يک حکومت مذهبي است و بيشتر ايرانيان هرچند هم مذهبي، به معني بجاي آورنده observant، نباشند پايبند خرافات بسته بر دين هستند که در درازاي تاريخ از سوي تودههاي مردم پذيرفته و از سوي پايگان مذهبي و حکومتها تشويق شده است. در جمهوري اسلاميکشاندن دين به سياست که در دست رهبر و رئيس جمهوري کنوني به بالاترين ابتذال خود رسيده از يکسو، و دامن زدن به خرافات از سوي ديگر، اين ويژگي جامعه ايراني را پر رنگتر کرده است. سختي روزافزون زندگي، تودههاي مردم را از ديني که به نام آن چنين ناروائيهائي صورت ميگيرد دورتر ميسازد؛ و در همان حال احساس درماندگي، آنان را بيشتر به چنگ زدن در خرافات و غرق شدن در فرهنگ امامزاده و عزاداري ميراند.
جمهوري اسلامي توانسته است به “ديانت ما عين سياست ماست“ در کاملترين صورت خود تحقق بخشد و ميراث مذهبياش، هنگاميکه در چاههاي خودکنده سرازير شود، ضعيف کردن دين، نابود کردن قدرت سياسي آن تا چشم در آينده ميتواند ببيند، و ژرفتر کردن باورهاي خرافي خواهد بود. اين دو پديده به ظاهر متناقض، فرصت و نيز چالش ايران است. گره تاريخي اين ملت با بهرهگيري از آن فرصت، و روياروئي با آن چالش گشوده خواهد شد. روشنگري ايراني که در سده نوزدهم آغاز شد و پس از يک دوره پيروزي قرون وسطا بار ديگر با قدرت تمام به پيش ميراند، خواهد توانست سرانجام ما را از کلاف سردرگم سياست امامزادهاي و دين سياسي و مصلحت انديشي پوشيده در تقدس (ماهي خاويار يک روز حرام و روز ديگر حلال) بدر آورد.
اين روشنگري ايراني بسيار بيش از آنچه خود دريابيم ژرف و نيرومند است. ريشههاي زرتشتي، ميراث سه سده زرين ايران (دهم تا دوازدهم) که رنسانس کوچک سده دوازدهم اروپا از آن برخاست، و خوان رنگين فرهنگ غربي که بر همگان گسترده است و ما آسودهتر از تقريبا همه جهان سوميها ميتوانيم در کنارش بنشينيم (ايران همواره همسايه دور آن فرهنگ بوده است) کار را بر مردم ما آسان ميکند. اگر عوامل منفي سياسي نميبود ما از ژاپنيان بهتر ميتوانستيم اروپا را در ظرف ايراني بريزيم. هيچ ظرف غير اروپائي به اندازه ما (آنچه از دستبرد مذهب چيره بر سياست بيرون است) آمادگي ندارد. اسلام و تعبيري که ما از اسلام داشتهايم سياست و فرهنگ ما را به مقدار زيادشکل داده است و با اين جاي بزرگي که در زندگي ملي ما داشته گفتمان تجدد را ناچار زير سايه خود گرفته است. بيش از صدسال پرسش بزرگ ملي ما همين بوده است: نقش مذهب در واپسماندگي ما چيست و با آن چه بايد بکنيم؟
دين اسلام مسلما گشوده بر تجدد نيست. فرايافتconcept هاي توکل و مشيت، فرد انساني را از اراده آزاد بيبهره ميکند؛ از او موجودي ميسازد تسليم سرنوشت، که هر لحظهاش به اراده مستقيم خداوند بستگي دارد، خداوندي که او را، شخص او را، براي پرستش و فرمانبري خود آفريده است و حساب هر کمترين کارها را دارد. حتا کفر و ايمان او نه دست خودش بلکه خدا خواسته است. اسلام دين حقوق نيست دين تکاليف است (تنها مومنان حقوق محدودي دارند و زنان از آن هم کمتر). انساني که رفتن او به بهشت يا دوزخ نيز تقدير شده است با سلسله دراز بايدها و نبايدها سر و کار دارد. چه، بايدها و نبايدهائي که در کتاب آمده است و چه آنها که در دويست ساله پس از مرگ پيامبر به نام حديث نبوي از گفتار و کردار او گرد آوردهاند و افراد و اجتماعات در هر جا و تا پايان جهان ميبايد بر روال آنها زندگي کنند.
کار شيعيان البته دهها بار دشوارتر از بقيه مسلمانان است. يک هزارم احاديث گرد آمده در بحارالانوار که خميني بنيادگرا ميگفت همه درست هستند بس است که زندگي همه اجتماعات انساني را در پلشتي ايران فتح عليشاه و شاهسلطان حسين غوتهور سازد.
اسلام به انسان چنان که هست مينگرد ــ موجودي که با همه تعارفات “خليفه خدا بر روي زمين“ جز بندهاي نيست و نه ميتواند و نه حق دارد روي پاي خود بايستد. راه او را، گاه تا جزئيات زندگاني، پيش پايش گذاشتهاند و سختترين کيفرها را براي بيرون رفتن از آن هشدار دادهاند. بزرگترين دستاورد او در زندگي اين جهاني (آنچه حقيقتا دارد) فراهم آوردن توشه آن جهاني است (آنچه تنها به نيروي ايمان باور دارد.) اکنونش همه دنباله، و تا جائي که بتوان، تکرار گذشته است. چشمان او همواره ميبايد به دهان مراجعي باشد که پيشينهها را باز ميگويند. اگر آن مراجع با او همچون گوسفندان رفتار ميکنند شگفتي نيست. در کجا او را داراي خرد مستقل نقاد شناخته اند؟ کجا به او حقشک کردن و از راه پدر و مادر و اجتماع و امت بازگشتن دادهاند؟ او به جهان آمده است تا فرائض را بجاي آورد. حتي نيکي او نيز فريضهاي است براي رضايت خداوند )يا ابوالفضل.( با چنين فلسفه زندگي هيچ تصادفي نيست که به گفته ژنرال مشرف، در آن سالها که آرزوي آتاتورک شدن داشت، “چرا هر کشوري فقيرتر و واپس ماندهتر است اسلامياست؟“
برخلاف اسلام، مسيحيت در گفتار و کردار مسيح و نه کليسا ــ همچنان که آموزه (دکترين)هاي زرتشت و نه مغان ــ نزديکي بنيادي به پارهاي فرايافت conceptهاي مدرنيته دارد و به رغم پايگان مذهبي خود يک عامل برجسته در مدرنيته بوده است. مسيح حساب دين و حکومت را پاک از هم جدا ميکند و نمونه مثالي نفي کلي خشونت است که رواداري tolerance و دوري از تعصب و برابري همه آدميان، گذشته از تفاوتهاي نژادي و زباني و بويژه مذهبي از آن ميآيد: “همسايهات را مانند خودت دوست بدار“ (که از تورات آموخت.) او نه بر بتان و مشرکان، بلکه اطاعت بندهوار از مقامات، پايگان مذهبي باشد يا امپراتوري، ميشورد و بهايش را بر صليب ميپردازد. خداوند او دوستدار انسان است و کاري به امر و نهي ندارد. به آساني ميتوان او را از عرصه سياست و حکومت، و بايد و نبايدهاي زندگي روزانه بيرون برد.
در پيام او باور به انسان نه چنانکه هست بلکه چنانکه ميبايد، نهفته است (هرچند در اين به پاي زرتشت نميرسد که هيچ کس نرسيده است.) زندگي برتر از دلمشغوليهاي روزانه است: “not by bread alone“ نه تنها از بهر نان. هر انساني ميبايد بتواند خود را از محدوديت زايش و پيرامون و فرهنگ بالاتر بکشد. جامعههاي مسيحي توانستند بر قرون وسطاي خود، بر کليسا و تفتيش عقايد و جزم مذهبي، بر ارسطوي جامه کليسائي پوشيده، چيره شوند زيرا لوتر به آنان آموخت که به بنياد، به خود مسيح، باز گردند. بازگشت به بنياد، چنانکه ميبينيم، در همه مذاهب به چنان نتيجهاي نميانجامد. با اين مقدمات آيا ميبايد نا اميد شد يا چاره را در ريشه کن کردن اسلام ديد، چنانکه دلخواه پارهاي به جان آمدگان است که هر زمان از يک سر بام ميافتند؟ ما نه نياز به در آوردن ايران به مسيحيت داريم نه بازگشت به ايران زرتشتي. براي رسيدن به پاسخ درستتر ميتوان به تفاوت ميان دين و نگرش ديني نگريست.
***
گرفتاري دين با پيشرفت، گرفتاري گاه سازش ناپذير، تنها ناباوران را به تکاپوي بيرون رفتن از بنبست نمياندازد. امروز انديشهمندان ديندار يا اصلاحگران ديني از کشورهاي گوناگون اسلامي بيش از هميشه درگير اين مسئلهاند. (از ــ و نه در ــ کشورهاي اسلامي، زيرا فضاي سياسي و به ويژه فرهنگي اجازه چنين جسارتهائي را نميدهد و آن انديشهمندان تقريبا همه در بيرون کار ميکنند و کتابهاشان نيز عموما به زبانهاي اروپائي است. ترکيه و ايران البته استثنا هستند. ترکيه حکومتي عرفيگرا دارد و ايران جامعه اي عرفيگرا.) پيشينه اين کشاکش به نخستين برخوردها با اروپاي مدرن برميگردد و داستاني دراز است. ما در ايران دويست سالي است ميدان جنگ دين و پيشرفت بودهايم. و آنچه از اين جنگ درازآهنگ بدر آمده پيشرفت ناقص ناهماهنگ، تاريخ ناشاد، فرصتهاي از دست رفته، و دين زخم خورده و بي اعتبار شده به دست رهبران مذهبي است.
خود اينکه دين از ديرباز در چالش پيشرفت، يا دگرگوني، افتاده است و جلوههاي تندي گرفتن آن را از اندونزي تا تونس ميبينيم، دو گزاره را اشکار ميکند. نخست، دين ناگزير از سازگار کردن خود با پيشرفت است. دوم، چنان سازگار شدني، با دين در تضادي نيست که رهبران مذهبي و سود برندگان وضع موجود وانمود ميکنند. آنچه دگرگوني در دين را فرا آورده چيزي جز “نگرش ديني“ نيست. در معني عام خود، دين اصولي است که بي آنها ماهيت ديگري ميشود، و در هر شرايطي ميماند؛ ولي با آن اصول کارهاي گوناگون ميتوان کرد و روزافزون کردهاند. نگرش ديني رفتار ويژهاي است که اهل دين در هر زمان با دين دارند.
دين اگر مانند اسلام يا مسيحيت يک پديده جهاني و تاريخي باشد بسيار چيزها براي بسيار کسان است؛ موضوع نگرشها (تعبيرها و کارکردها)ي گوناگو که سراسر تاريخ از آن پر بوده است. يک نمونه نزديکش خرافات که در حرکت دين در تاريخ و جغرافيا، بر آن بسته ميشود تا جائي کهشاعر خطاب به پيامبر گفت “گر تو ببيني نشناسيش باز.“ فرايند نگرش باب روز در اين دو دين جهاني از فرداي به صليب کشيدن مسيح و درگذشت محمد آغاز شد. در تاريخ هردو به اندازهاي به نمونههاي متفاوت ــ و متضاد نيز ــ بر ميخوريم که سخن گفتن از راست آئيني orthodoxy را از نظر ديني ميبايد بي معني دانست و تنها در بافتار context سياست و قدرت بررسي کرد.
مسيح از خشونت بيزار و به حکومت بياعتنا بود. محمد ده سالي پس از موعظه بيهوده مردمان در مکه، از تصرف مدينه و حکومت بر آن به حکومت سراسر عربستان رسيد و از دستههاي کوچک مسلح “غزوات“ که راه بر کاروانهاي پرغنيمت ميگرفت پيشاپيش يک سپاه ده هزار نفري مکه را بي جنگ از قريش گرفت. با اينهمه پاپها هنگاميکه توانستند، حکومت کردند و لشگر کشيدند (جوليوس دوم که جوشن نبرد ميپوشيد و شهرها را ميگشود و از کشتار مردمان باکي نداشت مشهور است.) “علما“ي شيعه هزار سالي چنان از حکومت رويگردان بودند که تقريبا همه ادبيات شيعي به توجيه فرمانروائي حکمرانان وقت ميپردازد. آنگاه در دوره قاجار کساني از ميانشان ناگهان خواستند دست از پشت پادشاه ناتوان بردارند و زمام حکومت را خود بگيرند و ولايت فقيه برقرار سازند؛ و در دوره پهلوي توانستند. (“علما“ي سني هيچگاه مدعي جدي حکومت نبودهاند).
در اسلام بر خلاف مسيحيت، خود محمد پيشينه عملگرائي را در دين گذاشت. او به عنوان رهبر سياسي و نظامي، همواره مصلحت روز را در نظر ميگرفت و کاميابيهاي نمايانش به همان اندازه وحي مرهون مهارت سياسيش بود. سنت او بهترين راهنماي همه کساني است که بخواهند بي رويگرداندن از دين نگرش ديني خود را تغيير دهند. “سياست ما عين ديانت ماست“ را آخوندها از او گرفته اند. اشکال در اين است که خودشان را جاي او ميگذارند. اصلاحگران ديني همچنين ميتوانند به ناسخ و منسوخهاي قرآن و احکاميکه صورت نهائي خود را يکباره نيافتهاند باز گردند. از قرآن ميتوان چنانکه آمده است تر و خشکها گرفت.
اگر يک رهـبر ســياسي ـ مذهبي که امـروز در حکومت اســلامي ايران او را بالاتر از
بزرگترين شخصيتهاي مذهبي اسلام ميگذارند فتوي ميدهد که حکومت ميتواند اصول دين را نيز تعطيل کند و صدا از کسي در نميآيد جاي ترديد نميماند که در واقع ديانت است که عين سياست ميشود؛ و منع شرعي وجود ندارد و بسته به مصلحت دولت است ــ همان Raison d’Etat ي سرد و (سينيک) که بد ناميش دامن فرانسويان را گرفته است تنها به اين سبب که در سده هژدهم فرانسه زبان ديپلماسي بود.
اسلام در هزار و چهار صد سالي که از خاور تا باختر و در سه قاره بر زندگي اجتماعات تاثير گذاشته خود پيوسته ناگزير از کنار آمدن با اقتضاي زمان و مکان بوده است. پادشاهي اموي در اسپانيا با خلافتهاي دمشق و بغداد همانندي نداشت و آن خلافتها خود دورههاي متفاوت ميداشتند. امپراتوري عثماني نمونهاي از رواداري در چهارچوب اسلامي بود ــ چهارچوبي که سلطان ميگذاشت. در همان زمان در امپراتوري صفوي از رواداري به بدترين جنايات به نام دين درگذر بودند و مسيحيان را گرامي ميداشتند و يهوديان و زرتشتيان را با کشتن و تهديد به کشتن به اسلام در ميآوردند ــ يکي را به مصلحت سياست خارجي؛ ديگري را به ملاحظه سياست داخلي. در امپراتوري هندوستان گورکاني (مغول) اورنگ زيب قشري جانشين اکبر آزادانديش ميشد.
در جامعههاي مسلمان مردمان همه گونه رويکرد به دين را به رضاي دل خود دارند. در جاوه از همزيستي اسلام و هندوئيسم اندک اندک بهتروريسم و بنيادگرائي رسيدهاند و اندک اندک ميکوشند که از آن برگردند. در مصر آسانگيري مذهبي در درازاي دو نسل جاي به خشونت و راديکاليسم داده است. سنيان بسني و آلباني با ترکان نزديک خود تفاوت دارند و اروپائيترند. اسلام در افريقا بسته به منطقه و قبيله است. از همه اينها گذشته اسلامهاي گوناگون هست که اگر بتوانند ريشه يکديگر خواهند کند ــ چنانکه صفويان در ايران با سنيان کردند و اکنون آخوندها در بلوچستان ميکنند. مردمان در سرزمينهاي آسياي مرکزي و قفقاز از اسلام همسايگان خود ميگريزند و در تاجيکستان دو نگرش به اسلام که همه از تفاوت قبيلهاي بر ميخاست کشور را به جنگ داخلي کشاند. شيعه جمکراني با وهابي حنبلي همزيستي دارند ولي تا هنگاميکه سياست حکم کند. هر کدام خود را برحق ميدانند ولي در جهان واقع هردو هستند و نميتوان گفت يکي بايد ديگري را از ميان ببرد. از اين نمونههاي بيشمار چه ميتوان آموخت؟
براي مردمي مانند ايرانيان که رفتارشان با دين در همين صدسال گذشته پر فراز و نشيب از همه رنگ بوده است و همواره نيز اسلام، در اساس شيعيگري، را بخشي از هويت خود دانستهاند مرزبندي ميان دين، چنانکه آخوند ميگويد و “روشنفکران اسلامي“ گفتهاند، با زندگي امروزين که بي خردگرائي و عرفيگرائي و انسانگرائي، بي مدرنيته، به آن نميتوان رسيد آسانتر از همه است. اگر آخوند سي سال توانسته است صرفا به اتکاي قدرت سياسي خود دين را هرگونه خواست بپيچاند، جامعه آزاد پيشرفته نيز ميتواند رفتاري گزينشي داشته باشد و تاکيد را بر آنچه از آموزه (دکترين) ديني که با شرايط زمان سازگارتر است بگذارد. به زبان ديگر مانند هميشه نگرش ديني خود را تغيير دهد.
مردم ما مشکلي با دين ندارند. مسئله سياسي است ــ مانند هميشه.
***
ايران جزيرهاي جدا افتاده از کشورهائي که بيشتر مردمانشان خود را مسلمان ميخوانند نيست (گذاشتن صفت اسلامي بر اين کشورها گمراه کننده است از بس با هم در نگرش به اسلام و نقش آن در زندگي اجتماعي تفاوت دارند.) تجربههاي گوناگون اين مردمان بر يکديگر اثر ميگذارند. از اين ميان در همسايگيهاي ما، در ترکيه و خليج فارس پارهاي تحولات پرمعني روي ميدهد که اگر زير سنگيني سنت گرائي تودهها بي فرجام نماند پيامدهاي بزرگ خواهد داشت.
ترکها از سده شانزدهم تا نوزدهم هماوردان خطرناک ما ميبودند و هرگاه نميتوانستند خاک ما را بگيرند مانند ديواري ما را از اروپاي پيشتاز و سرمشق مدرنيته جدا ميکردند. با اينهمه ترکيه به ما بسيار آموخت و امروز نيز يکي از کشورهائي است که سخناني براي گفتن به ما دارد ــ از همان برخورد نخستين که چشم ما را بر اهميت سلاحهاي آتشين گشود، تا اصلاحات (تنظيمات) سده نوزدهم که يکي از سرچشمههاي جنبش بيداري و مشروطه ايران گرديد، تا نمونه کشور ـ ملت سازي آتا تورک که به رضاشاه سرمشقي داد، تا امروز که درگير آزمايشي است که ايرانيان را سخت به کار خواهد آمد. دمکراسي در بافتار context يک جامعه مسلمان، بسيار مسلمانتر از ايران، تازهترين دستاورد جامعهاي است که شش سده با اروپا در آويخته و همپا بوده است و اکنون آرزوئي بالاتر از پيوستن به آن ندارد.
اسلام که از پايان جنگ جهاني اول درترکيه زمينه را به ناسيوناليسم باخت در دهههاي پس از جنگ دوم، عرفيگرائي ناسيوناليستي را با چالش روزافزوني روبرو ساخت. در نبود رهبري فرهمند آتا تورک نظام اقتصادي autarchy (بي نياز از ديگران) و نظام سياسي ديوانسالارانهي bureaucratic ميراث او کمبودهاي بزرگش را اشکار گردانيد و سياستگراني را به وسوسه بهره برداري از مذهب انداخت که در توده ترک همچنان تعيين کننده بود. از آن هنگام کشاکش ميان نيروهاي عرفيگرا و اسلامگرا بيشتر تاريخ ترکيه را رقم زده و چهار بار کار به ضربشست نظامي(نه همه برضد اسلاميان) کشيده است. ارتش ترکيه در همه اين دههها يا با کودتا يا تهديد کودتا اسلاميان را از اسلامي کردن حکومت بازداشته و در يک فرايند فرسايشي، احزاب اسلامي را يکي پس از ديگري به تعديل برنامههاي سياسيشان واداشته است. اکنون حزب عدالت و رفاه که تازهترين پوستاندازي احزاب اسلامي(و ممنوعشده) پيشين است دارد زير فشار نيروهاي عرفيگرا و در پويش پيوستن به اتحاديه اروپائي، نظام سياسي تازهاي را بنياد ميگذارد. ترکيه درکار آن است که حکومتي، هم پذيرفتني براي پيشرفتهترين تمدنهاي جهان و هم سازگار با اسلام داشته باشد. پايههاي نظري چنين حکومتي يک اسلام عرفيگرا با رنگ روز افزون ليبرال ولي در بستر باورهاي ديني اکثريت ترکان است. گذراندن قانوني که حجاب اسلامي را در نهادهاي آموزشي اجازه ميدهد، برخلاف سر و صداي عرفيگرايان، بخشي از همين سياست بشمار ميرود. در يک نظام ليبرال مردمان ميبايد در پوشش خود آزاد باشند. در ترکيه سياست در رابطه با مذهب دارد اندک اندک چهرهاي انساني و خردپذير به خود ميگيرد و ما بهتر است رويدادهاي آن کشور را به دقت دنبال کنيم. ترکيه نخستين کشور اسلامي ـ خاور ميانه اي ـ جهان سومياست که جامعه همراه حکومت ( هر دو با بي ميلي) و نيمه کاره دارد از هر سه اين جهانها بيرون ميآيد ــ مهاجرتي که ما نيز، با همه جمهوري اسلامي، در گير آن هستيم.
يک ابتکار حکومت ترکيه که براي همه کشورهاي مسلمان و به ويژه ايران اهميت دارد بررسي علمي منابع تاريخي حديث است که در مذهب هشتاد و چند در صدي از مسلمانان صرفا به گفتار و کردار پيامبر اسلام بر ميگردد. چنانکه همه ميدانند احاديث، دويست سال پس از مرگ پيامبر و از گفتار کساني که مدعي شنيدن آنها از پيشينيان بودهاند گردآوري شده است. دويست سال در دوران پيش از فرهنگ نوشتاري در عربستان آن روز زمان درازي است و در آنچه مردمان در نسلهاي متعدد به ياد ميسپارند و باز ميگويند همه گونه دستها برده ميشود، به ويژه در گفتاوردهائي که به آنها اعتبار سخن خداوند ميدهند. حکومت ترکيه که در اعتبارنامه اسلاميش هيچ ترديد نيست هيئتي را از کارشناسان به جدا کردن درست از نادرست حديثها گماشته است. آيا حقيقتا هر چه به پيامبر نسبت ميدهند اصالت دارد؟
براي ايرانيان بيشمار پرورش يافته در فرهنگ بحارالانوار، و اکنون محکوم به زيستن در فضاي آن، بررسيهاي کارشناسان مذهبيترک ــ اگر به جائي برسد و انتشار يابد ــ ديده گشا خواهد بود.
***
کار به جائي کشيده است که حتا در آن سوي خليج فارس درسهائي براي آموختن ما دارند. در دوبي که حبابي است که بي پروا در آن ميدمند و مانند اسفنجي سرمايههاي ايران را به خود ميکشد يک شهر آموزش برپا داشتهاند که مرکزي براي تکنولوژي عالي خواهد بود. در قطر که سهم ايران را از ميدان گاز خليج فارس بي مزاحمت ميبرد پرديس campus هاي پنج دانشگاه طراز اول امريکائي که بهترين دانشگاههاي جهان هستند گشوده شده است. ابوظبي که توسعه منظم و با نقشهاي دارد دانشگاه سوربن فرانسه را به گشودن پرديس خود فراخوانده است. همه اينشيخ نشينها دارند از گشادگي بر اقتصاد جهاني و آزادمنشي اجتماعي برخوردار ميشوند و دستکم گوشههائي از جهان امروز را به آن بيابان فرهنگي ميبرند. اسلام سختگير حنبلي بر سر جاي خود هست ولي مزاحمتهاي مذهبي رو به کاهش دارد. در آنجا نيز مانند ترکيه، پيشرفت به بهاي کنار گذاشتن اسلام و سرکوب مسلمانان بدست نميآيد. هر سه آنها ــ ترکيه نيز ــ پايندگي دولت جمهوري اسلامي را به جان خواستارند. انقلاب و حکومت اسلامي بود که در پارهاي زمينهها تکان قطعي را به آنان داد. هر چه ايران پستر رفت آنها پيشتر افتادند. ايرانياني که اينشيخ نشينها را ــ حتي ترکيه را ــ تا همين سي سال پيش ديده بودند نميتوانند چشمان خود را از چنين وارونگي سرنوشت باور کنند. سي سال پيش ما کجا بوديم و اينها کجا ميبودند.
تاثير دراز مدت اين سرمشقها در دو سوي ايران بيترديد بيش از پيش آشکار خواهدشد. ديگر موضوع مقايسه با اروپا نيست که ايرانيان تصورش را نيز نميکنند.
موضوع روياروئي اسلام و غيراسلام نيز نيست که کساني بترسند و واپس ماندگي و شوربختي ملي را به نگهداري ايمان و شريعت ببخشند. در برابر ديدگان ايرانيان، جامعههائي از ترکان و عربهاي مسلمان ــ که اگر چه امامزاده و سينه زني ندارند در فرائض مذهبي پا بر جاترند ــ دارند فرسنگها از کشور امام زمان پيشتر ميافتند. مشکل ملي ما اکنون رسيدن به اروپا نيست، واپستر نيفتادن از همسايگاني است که سي سال پيش آرزومند روز ما ميبودند.
سازگار کردن دين با مدرنيته
چنانکه ميتوان پيش بيني کرد هيچ بحثي در باره مسئله ديني ايران، مسئله دين در جامعهاي که ميخواهد به اندازه کافي دگرگون شود، به اين معني که بازيگر و نه بازيچه نمايش شگرف پانصد ساله مدرنيته باشد، بي پارهاي سوء تفاهمها نيست. ما در ايران وضعي پيچيدهتر از بسياري سرزمينهاي اسلامي ديگر داريم. ايران برخلاف تقريبا همه کشورهاي اسلامي شيعي است (به معني رسمي بودن مذهب شيعه) با تودهاي سخت پايبند يک فولکلور مذهبي که هزار سال برگرد شيعيگري ساخته شده است و از نظر يک ميليارد مسلمان ديگر ربطي به اسلام ندارد؛ با طبقه متوسط فرهنگي بزرگي که زندگياش بيرون از قلمرو مذهب جريان مييابد؛ با حکومتي مذهبي که تنها نگران ظواهر مذهب براي خفه کردن جامعه و ماندن بر سر قدرت است. در مصر و پاکستان و افعانستان و عربستانهاي جهان کار ساده است، طرف اسلام نميتوان رفت. در بالکان يا آسياي مرکزي بر روي هم کاري به اسلام ندارند.
در ايـران دو سـوي تـندرو بحث رويکردي آشـتيناپـذير گرفـتهاند. نخسـتين واکنـش
اسلاميهاي فرمانروا به سخن خلاف آن فولکلور مذهبي، تکفير و تهديد به کشتن است و در آن سو نيز به کمتر از ريشهکني باورهاي مذهبي خرسند نيستند. اسلاميهاي بيگانه از روشنگري و روشنگران بيگانه از اسلام در برابر هم صف آراستهاند چنانکه احتمالا در هيچ جاي ديگر بهاين درجه مانندي ندارد. آوار ارتجاع که بر جامعهاي رو به پيشرفت فرود آمده شکافها را ژرفتر کرده است ــ مانند هر زمينه ديگر زندگي اجتماعي ما.
ملت ما درگير مسئله اسلام ــ بيشتر فولکلور مذهبي ــ و مدرنيته است و ميبايد راهي به بيرون يافت. يا پيوستن به اردوي منکران که دين را بزرگترين مانع پيشرفت ميدانند و يا همراه شدن با کوششهائي براي يافتن يک راه حل نزديکتر به طبيعت زندگي که تغييرات ناگهاني و ريشهاي را برنميتابد. اين کوششها را در سرتاسر سرزمينهاي اسلامي در جبهههاي گوناگون ميتوان ديد و در خود ايران مانند هميشه جوشنده و سرزندهتر از بسياري ديگر.
هرچه بگويند، ما با يک اسلام سر و کار نداريم؛ هيچ گاه نداشتهايم. اسلام در زمانها و در دستهاي گوناگون بهشکلهائي فهميده و عمل شده است که گاه با هم دشمني خونين داشتهاند. يک نمونه نزديکش همين شيعه و سني و خونهائي که از يکديگر ريختهاند و ميريزند. همچنين در اين ترديد نميتوان داشت که چه در خود قرآن و چه سنت پيامبر و امامان دامنه مصلحت انديشي به اندازه کافي گسترده است. پيام قرآن در مکه جدل کردن است، در مدينه کشتن؛ در مکه اکراه در دين نيست، در مدينه سراسر تهديد است؛ مردان (و يک زن) قبيله يهودي بنو قريظه را در مدينه به اتهام ارتباط با قريش سراسر گردن ميزنند و زنان و کودکان را به بردگي ميفروشند و زمينهاشان را که علت اصلي بوده است ميگيرند، ولي چند سال بعد به خود قريش در مکه دست زده نميشود. امام دوم شيعيان با خليفه اموي بيعت ميکند. امام سوم با خليفه اموي ميجنگد... نمونهها به اندازهاي زياد است که آوردنشان ضرورتي ندارد. اين دامنه گشاده، به اضافه شناسائي اجماع در کنار قرآن و سنت و عقل (عقل با تعريفهاي گوناگونش) به عنوان پايههاي شريعت، به مسلمانان، به همه کساني که ميخواهند مذهب را با دگرگوني سـازگار کنند، ابزار لازم را ميدهد؛ هـزار و چند صـد سـالي داده
است.
آنها که انگشت روي آموزههائي در دين ميگذارند که با خرد و اخلاق در ستيز است و نتيجه ميگيرند که ميبايد جامعه را از دين آزاد کرد توجه ندارند که يک، دين را نميتوان از جامعه بيرون برد (تجربه هفتاد ساله کمونيسم؛) و دو، حتي با آن اصول ميتوان گزينشي رفتار کرد و کردهاند. در همين جمهوري اسلامي فيزيک و زيستشناسي قرآني جائي ندارد. سران رژيم بيشتر در انديشه “اسلامي“ کردن، به معني از بين بردن علوم انساني، هستند. اگر اوضاع و احوال اجازه دهد مردم و حکومتها ميتوانند بي آنکه از دين بيرون بروند آنچه را که به مصلحت خود ميدانند در پيش گيرند. نکته اصلي در اوضاع و احوال است، همان سياست، که گفته شد مسئله در آن است. ناسازگاري دين را با پيشرفت ميبايد در بافتار سياسي چاره کرد، بدين معني که رابطه زور را با دين گسست. انديشهمندان ميبايد بي ملاحظات سياسي به روشنگري پردازند و سياست از کوشش آنان در ميدان انديشه برخوردار خواهد شد. ولي در جبهه سياسي درآويختن با دين توده مذهبي را به سوي آخوندها خواهد راند.
***
اگر بپذيريم که مسئله در ايران اساسا سياسي است و آنچه با آن روبرو هستيم زور است، آنگاه اين پرسش پيش ميآيد که زور از کجاست، از مردم يا از دستگاه حکومتي؟ آيا زور از مردم است، بهاين معني که باورهاي مذهبي مردم گروه فرمانروا را نگه داشته، يا از سرنيزه پاسدار و بسيجي و دانشگاه اوين و بهشت زهرا و 440 ميليارد دلار درآمد نفتي فقط در نوزده ساله گذشته است؟ چنانکه ميبينيم حتا در ترکيه که حزب اسلامي انتخابات را پياپي ميبرد عامل اصلي، پاکدامني و کارائي سياستگران مسلمان است نه لزوما باورهاي مذهبي آنان. در غزه نيز حماس در برابر فساد و ناکارائي فتح به پيروزي رسيد و حزبالله لبنان محبوبيتش را از هزينه کردن درستکارانه ميلياردهاي ايران ميگيرد.
ما لازم نيست مدرنيته را از دل مذهب بدر آوريم يا رنگ اسـلامي بدان بدهيم. رويکرد نيمه کاره و التقاطي، آفت صدساله فرايند تجدد ما بوده است (تجدد، مدرنيته ايراني بوده است، يعني همين شير بي يال و دم و اشکم.) مدرنيته نميتواند با مذهب سازگار شود اما مذهب اگر بخواهد بماند ميبايد با مدرنيته سازگار گردد ــ نه آنکه اسلام را در اصولش، در نماز و روزه و زکات و حج و معاد (و امامتشيعيان) و باور به خداوند يگانه و پيامبر او، تغيير دهند زيرا اصلا لزومي در آن نيست. ولي هرچه ديگر که از قرآن و سنت برداشت ميشود ضرورتا بستگي به اوضاع و احوال سياسي ـ اجتماعي خواهد داشت. اين را خود حکومتها در کشورهاي اسلاميعمل ميکنند. حجاب اجباري اسلامي يا سنگسار يا صيغه يا چند همسري يا دست و پا بريدن و قصاص را در عموم آنها نميتوان ديد و اشکالي هم در اسلامي بودن خود ندارند. (درباره جهاد ميگويند مقصود جهاد با نفس است و به هر حال تنها به گروههاي جهادي تروريست که بيشتر به کشتن همدينان و هم مذهبان خود سرگرم هستند انحصار دارد.)
در جهاني که مسلمانان در ميليونهاشان از “دارالاسلام“ به “دارالحرب“ پناه ميبرند (بيش از 15 ميليون تنها در اروپا) و با زندگي غربي در ميان کافران ــ خواه ناخواه و دير يا زود ــ کنار ميآيند ديگر از سختگيري در موازين شرعي سخن نميتوان گفت. آن مسلمانان خود گواهي بر ايناند که جامعه مدرن مزاحمتي براي مذهب ندارد زيرا بنايش بر رواداري است ــ بهشرط آنکه مذهبيان با خشونت و تعصب خود و به نام هويت، مزاحمتي براي آزادي و رواداري نداشته باشند.
عرفيگرائي در اسلام با همه تفاوتهاي اصولي آن با مسيحيت از مراحلي نه چندان ناهمانند با اروپاي مسيحي، در ترکيبي از جستارهاي روشنفکري و واقعيات سياسي، خواهد گذشت ــ از بحثهاي روشنفکرانه و نوآوريهاي ديني و صداهاي ناراضي از درون مذهب؛ به ويژه کشاکشهاي داخلي در کشورهاي اسلامي؛ دشمني شيعه و سني و فرقههاي مذهبي که از خونريزي و خشونت بري نخواهد بود و نبوده است؛ شکست پارادايم اسلامي؛ و نيز روياروئي با تمدن برتري که چالش اسلامي را به زير خواهد آورد و عقده فروتري ـ برتري تودههاي مسلمان را درمان خواهد کرد. عرفيگرائي در اسلام نيز بيشتر راهحلي سياسي دارد.
***
جاي دين در جامعه مسئلهاي به کهن سالي جامعههاي بشري است. از همان زمان که دستيابي به تکنولوژي کشاورزي و دامداري (از سيزده تا ده هزار سال پيش) اجتماعات بزرگتر انساني، نخست دهکدهها و سپس از پنج هزار سالي پيش شهرها را پديد آورد، اداره روزانه اجتماعات در دست کساني ميافتاد که يا زور بيشتر ميداشتند يا، از آن مهمتر، ميتوانستند بر اذهان مردمان تسلط يابند. زور بس نميبود چون به آساني جابجا ميشد، ولي آنچه بعدها نظامهاي اعتقادي و سرانجام دين نام گرفت برتري پايدارتري ميبخشيد. از اينجا بود که قدرت سياسي و ديني در همه جامعههاي بشري خاستگاهي يگانه داشته است. پادشاه ـ کاهن، هنجار norm همه دولتها از پنج هزار سال پيش بوده است ــ تا هنگاميکهايرانيان فرايافت concept همزادي دين و دولت را آوردند و به يگانگي دين و دولت پايان دادند.
امپراتوريهاي ماد و هخامنشي را بيابانگرداني پايه گذاشتند که ديگر جز سلجوقيان در تاريخ ايران مانندي نيافتند. آريائيهائي که از استپهاي جنوب روسيه و اوکراين کنوني به فلات ايران سرازير شدند برخلاف بيابانگردان ديگر براي سوختن و کشتن نيامده بودند. آنها به مردمان با فرهنگي که از سه چهار هزار سال پيش از خودشان تمدنهاي بزرگ در اين سرزمين پايهگذاري کرده بودند احترام ميگذاشتند و با آنها در ميآميختند و از آنها ميآموختند. منشور کورش آغازگر رواداري مذهبي نبود و يک فرايند دويست ساله را که تا پايان اشکانيان سياست رسمي دولت در ايران شد نهادينه گردانيد. “نمونه ساخت“ replica هاي منشور را در سرتاسر امپراتوري يافتهاند که نشان ميدهد قانون کشور بوده است. پيش از کورش نيز اقوام ايراني در گوشه و کنار فلات ايران به باورهاي مذهبي ديگران کاري نداشتند. مادها (همدست با بابليان) نينوا را ويران کردند که در کنار آتش زدن آکروپل آتن تنها نمونههاي “وانداليسم“ و مايه سرشکستگي ايرانيان کهن است. ولي آن انتقام جوئيهاي شايسته بربرها استثنائي بودند. (واندالها که رم را تاراج کردند و اروپائيان به تاراج و کشتن و سوختن ميشناسند از اقوام آريائي بودند).
جهانگشائي و جهانداري هخامنشيان با پادشاه ـ کاهن جور در نميآمد. کامبيز خود را فرعون مصر خواند و به جامه پادشاه ـ کاهن درآمد (حساسيت مصريان سربلند چنان بود که او مادر خود را نيز يک شاهدخت مصري ادعا کرد) ولي شاهنشاهان هخامنشي نميتوانستند سران آن همه مذهبهاي گوناگون باشند. حاکميت يگانه زميني ـ آسماني ناچار به حاکميت دوگانه ولي همتراز دگرگشت يافت. ايرانيان با نظريه همزاد بودن دين و دولت نخستين گام را در عرفيگرائي (در معني جدا کردن دين از دولت) برداشتند. يونانيان و روميان باستان با مذاهب مدنيشان در اين مقولات نميگنجيدند. در امپراتوري رم پس از بردن پايتخت از رم به کنستانتينوپل، پاپ که در رم مانده بود اندک اندک کليسا را از حاکميت دولت جدا کرد تا بار ديگر در حاکميت کليسا بهم پيوندد.
اسلام يگانگي دولت و دين را در وجود خود پيامبر زنده کرد و تا هنگاميکه خلفا قدرت داشتند پيشوائي سياسي و ديني در يک جا بود. ولي با سربلند کردن پادشاهيهاي مستقل در ايران و نيز تکيه روزافزون حکومتهاي اسلامي به قانونهاي عرفي و غيرشرعي، دين و دولت عملا رو به جدائي گذاشتند. خواجه نظام الملک “نامه تنسر“ را گرفت و همزاد بودن دين و دولت را، که نام ديگر استقلال دولت از دين است، بار ديگر در متن اسلامينظريه پردازي کرد. اين نظريه تا سده بيستم و برآمدن سلفيها و سپس بنيادگرائي خميني و القاعده و باززائي آرزوي خلافت اسلاميکمابيش جاري بوده است. (پادشاهان صفوي چندي به عنوان مرشد کامل نقش دوگانه پادشاه ـ کاهن را داشتند وليشکست اجتناب ناپذير طريقت ازشريعت کار را در پايان به سرپرستي آخوندها کشانيد و مرشد کامل خاک بوس شيخ الاسلام گرديد).
در اروپاي باختري کليساي کاتوليک، که تنها جانشين واقعي امپراتوري رم بود، پس از پاره پاره شدن امپراتوري فرانکها در سده نهم با بهرهگيري از جنگها و رقابتهاي سلسلهاي و ملي، يک دوران ششصد ساله برتري را تجربه کرد. ولي رنسانس و اصلاح ديني و جنگهاي مذهبي و برآمدن دولتهاي مدرن، سرانجام به مداخله دين در دولت پايان دادند.
***
اين تاريخچه به قصد نشان دادن اهميت عوامل سياسي در سلوک جامعههاي بشري به عرفيگرائي آورده شده است. ايرانيان به علت جهان بيني گشاده استثنائي خود که در آموزههاي زرتشت چنانشکوهي يافت، و نيز به ملاحظات عملي اداره امپراتوري جهاني خود رشته يگانگي دين و دولت را چنان گسستند که اسلام نيز مگر به استثنا نتوانست برقرار کند؛ و اروپائيان باختري با برسازي build up دولت ـ ملت مدرن نقطه پايان بر هر برتري دين در امور عموميگذاشتند. آنچه خلاف اين در آن سو و اين سوي جهان ميبينيم کژرويهائي نافرجام است و مانند جمهوري اسلامي لاشه خود را بردوش ميکشد. در ايران ما همه عوامل پيروزي عرفيگرائي را فراهم داريم: از مقدمات فکري که انديشهمندان اروپائي و ايراني و هندي و عرب به فراواني فراهم آوردهاند، تا ورشکستگي و رسوائي حکومت آخوند و جهانبيني بنيادگراي اسلاميکه خلافت “ديو عباسي“ ناصر خسرو نيز به پايش نميرسيد، تا بيداري تودههاي بزرگي از جمعيت ايران که در جهان پس از حاکميت دين ميزيند. ما تنها زمان و کوشش هشيارانه لازم داريم.جامعهايراني در مسير عرفيگرا شدن است ولي آيا همه يک تصور از عرفيگرائي داريم؟ مشکل در اينجاست و اگر مسئله را به روشني نبينيم کار را بر خود دشوارتر خواهيم گرداند.
عرفيگرائي به معني سکولاريسم ليبرال انگلو ساکسون، نه بي ديني است نه لائيستهي ژاکوبن فرانسوي. عرفيگرائي در بن خود يک معني بيشتر ندارد ــ بيرون بردن تقدس از امر عمومي، از اداره جامعه و نه از وجدانيات افراد. از اين گذشته به دولت و هيچ مرجعي حق مداخله در باورهاي افراد جامعه يا رفتار شخصي افراد (تا آنجا که به حقوق ديگران تجاوز نشود) نميدهد. اگر مردم ميخواهند فرزندانشان درس مذهبي بگيرند خودشان ميتوانند هزينهاش را بدهند ولي نميتوانند آنها را وادار کنند. اگر هم درس مذهبي به صورت آموزش کينه و خشونت در آيد وظيفه دولت است که براي حفظ جامعه جلوش را بگيرد. زنان اگر خود بخواهند ميتوانند با حجاب در نهادهاي عمومي ظاهر شوند ــ ولي اگر خود بخواهند. به همين ترتيب بحث آزاد محترمانه درباره هر موضوعي ميبايد آزاد باشد ولي حمله و توهين به باورهاي کسان، مانند تبعيض به زنان، تجاوز به حق آنان است.
گوهر عرفيگرائي، رواداري ليبرال است. ليبراليسم سياسي به دين به عنوان يک نظام ارزشهاي اخلاقي، نه يک نظام هنجارها ــ بايدها و نبايدها ــ مينگرد، و ميتواند اوضاع و احوال مناسب کنار آمدن دين را با ارزشهاي ليبرال فراهم کند. همه دينها، به ويژه اسلام با چيرگي که عملگرائي در آن دارد، از همان آغاز خود تابع اوضاع و احوال بودهاند. امروز در جمهوري اسلامي و عربستان نيز نميتوان به آساني صدسال پيش دست و پاي دزدان را بريد و چشم کسان را به عنوان قصاص در آورد و زانيان را سنگسار کرد و به هر کس اختيار داد که به تکليف شرعي، امر به معروف و نهي از منکر کند. چند همسري و تبعيض به زنان که واپسين سنگرهاي مردسالاري است در بسياري جامعههاي اسلامي زير حمله است. آن جامعهها يکي پس از ديگري راههائي براي ناديده گرفتن بايدها و نبايدها مييابند و لي ارزشهاي اخلاقي ميتوانند و بهتر است نگه داشته شوند. هيچ اشکال ندارد که مردماني آزادي جنسي يا احترام به خانواده يا دوري از اعتياد را در تعبير سختگيرانهتري از پارهاي مردمان ديگر تلقي کنند. در عرفيگراترين جامعهها اين بازگشت به ارزشها را ميبينيم. از همهچيز گذشته آن حس زيباشناختي که در انسان است سرانجام بر بيرون رفتن از اعتدال، بر زياده روي و ابتذالي که در پيشرفتهترين جامعهها ميبينيم، خواهد شوريد.
***
در گفتگو از سازگار کردن دين با مدرنيته (و نه عکس آن که رويکرد صدساله ما بوده است) تاکيد بر دو گزاره ضرورت دارد. نخست، دين ناگزير از چنين سازگارشدني است. در اين عصر جهانگرائي و گشادهشدن مرزها و ذهنها بر رويکردها و باورهاي تازه و گوناگون و زير فشار هر لحظه و همه سويه جهان پيشرفتهاي که ديگران را به تکان خوردن و بيدار شدن وا ميدارد امثال آخوندهاي شيعي و “علماي“ وهابي تا کي خواهند توانست انديشه و رفتار تودههاي بزرگي را که از دست بدر ميروند در کنترل خود داشته باشند؟ آنها جز دلارهاي نفتي چه سلاح “بومي“ در کف دارند؛ و باتروريسم چه اندازه ميتوان اين جهاد نوميدانهي نادانترين و درماندهترين افراد را در ميان نادانترين و درماندهترين لايههاي اجتماعي به جنگ پوياترين جامعههاي بشري فرستاد؟ (درس خواندگان يازده سپتامبر و مانندهاي آنان اقليت اندکشماري بيش نيستند(. در ايران هم اکنون آخوندها اساسا نبرد را باختهاند و توده بزرگ طبقه متوسط فرهنگي را از دست دادهاند.
چنانکه نويسندگان ديگر نيز تاکيد کردهاند امروز دين مانند قرون وسطا و عصر اصلاح مذهبي نهادي بالاتر از نظام اجتماعي نيست که يگانگي آن را تضمين کند؛ بلکه صرفا عاملي است، سپهري است، سيستمي است در ميان بسياري ديگر. دامنه اين سخن را حتا به جمهوري اسلاميآخوندي، و با يک فاصله زماني به پادشاهي سعودي وهابي نيز ميتوان برد. اسلام از همان هنگام که از عربستان جاهلي بيرون آمد و با تمدنهاي پيشرفتهتر در جامعههائي تکامل يافتهتر روبرو گرديد تا امروز که عموم مسلمانان از غير اعراب هستند اندک اندک ويژگي يگانگي بخش خود را از دست داد ــ نخست در امپراتوري پهناور اسلامي و سپس در سرزمينهائي که عربها کنترلي بر آنها نداشتند. امروز در جامعههاي شکاف خورده عرب نيز اسلام به عنوان عامل يگانگي جاي چنداني ندارد.
دوم، تفاوت ميان مسيحيت و اسلام هر چه هم اصولي و ژرف، تا آنجا که به ملاحظات عملي ارتباط دارد از مقوله خرد متعارفي wisdom conventional است که عمر سودمند خود را گذرانده است و ميبايد از آن گذر کرد. ما در هر گفتگو از اسلام و مدرنيته با اين ايراد درست روبرو ميشويم که اسلام نه با حقوق بشر سازگاري دارد و نه طبعا با دمکراسي. خشونت و تبعيض به زن و رويکرد دشمنانه تا حد کشتن به ناباوران و ادعاي انحصاري بر حکومت را در اسلام انکار نميتوان کرد و اگر کسي با اينهمه در پي يافتن راههائي براي تغيير نگرش مذهبي جامعههاي مسلمان برآيد از ناآشنائيش با اسلام يا مسيحيت نيست. نکته مهم در اين است که در گفتگو از اسلام و حکومت، ما تنها با قلمرو انديشه سياسي سر و کار نداريم. اين گرايش پژوهشگران به ديدن همه منظره از پشت منشور ايده مرکزي خود طبيعي است ولي ما در اينجا با يک مسئله سياسي روبرو هستيم: اينکه چگونه ميتوان مانع دين را از سر راه دگرگوني و پيشرفت برداشت؛ چگونه ميتوان دين را با عرفيگرائي سازگار کرد که خردگرائي و انسانگرائي نيز همراهش خواهد آمد؟
سياست بستري است که رود زندگي اجتماعي بر آن جريان دارد. معنايش اين است که نابترين انديشههاي سياسي و آسمانيترين فرايافتهاي مذهبي نيز در اندرکنش interaction هميشگي با نيروها و تحولات سياسي هستند و دست کم در کوتاه مدتتر، اين سياست است که دست بالاتر را دارد. در همين صدسال گذشته چه اندازه شاهد مسخ شدن ايدئولوژيها و مذاهب در زير سنگيني سياست بودهايم؟ اين مهم نيست که سوسياليسم يا دمکراسي يا اسلام چه ميگويند. مهم آن است که سياست (قدرت) با آنها چه ميکند.
اين رويکرد (طرز تلقي ـ atitude) چيره در جامعه است ــ چه به صورت زورگوئي حکومتي و چه باور عمومي ــ که طبيعت ايدئولوژي يا مذهب “واقعا موجود“ را تعيين ميکند. روشنگريهاي انديشهمندان اثر خود را دارد ولي تا به سطح عملي جامعه برسد سيلهاي خون روان و فرصتهاي پيشرفت بر باد شده است. در اسلام هزار و چند صد سالي زنان را در کيسه کردند و به حرمسرا راندند و دست و پا بريدند و چشم را در برابر چشم از کاسه در آوردند و سنگسار کردند. آنگاه همان رهبران مذهبي که چنان حکم هائي ميدادند به رهبري داور، که هم اسلام را خوب ميشناخت و هم هنر ممکن را که سياست باشد، نشستند و اجتهاد کردند و قانونهاي مدني و جزا و تجارت رضاشاهي را از جمله از فقه شيعه بدرآوردند. پيش از آن، رهبران مذهبي، بودند و اجتهاد هم بود ولي نيروي سياست نبود. چند ده سالي بعد باز همان رهبران مذهبي دست و پا بريدند و سنگسار کردند و چشم در آوردند و چون بر خلاف اسلام عربستان در اسلام ايران شتر براي پرداخت ديه نبود نشستند و اجتهاد کردند و برشتر به ريال قيمت گذاشتند.
اصلاح مذهبي سدهشانزدهم با همه تفاوتهاي مسيحيت با اسلام که آن را اصلاحپذير ميسازد داستاني سياسي است. لوتر با بهرهگيري از تنشهاي ميان امپراتوري اتريشي هابسبورگ و پادشاهيهاي آلماني و رقابتهاي ميان خود آن پادشاهيها پشتيبانان نيرومندي يافت که جنبش او را در برابر حملات پاپ و امپراتور نگهداشتند و نگذاشتند به سرنوشت يان هوس صدسال پيش از آن در بوهم دچار شود. او به همين دليل در شورشهاي دهقاني آلمان نيز سوي پادشاهان را گرفت که واگن مهر و موم شده لنين را به ياد ميآورد. در باره ريشههاي ايدئولوژيک انقلاب ـ کودتاي کمونيستي 1917 کتابهاي بسيار نوشتهاند ولي بيشکست روسيه در جنگ جهاني اول و همان واگن مهر و موم شده که ژنرال هوفمان آلماني لنين را با آن به سنت پترزبورگ فرستاد کدام يک از آن کتابها نوشته ميشد؟ (هوفمان، نه چندان تعارف آميز، مينويسد من همان گونه که گلولههاي توپ و گاز سمي بر سپاهيان روس رها ميکنم لنين را هم به روسيه ميفرستم).
نقش سياست در اصلاح مذهبي اسلام که به شيوه خودش روي خواهد داد از جنبش پروتستان نيز بيشتر خواهد بود زيرا اگر لوتر با بازگشت به گفتار و کردار مسيح، رويکرد مذهبي دوره خود را اصلاح کرد در اسلام بي ناديده گرفتن بخشهاي مهمي از متون مقدس، اصلاح ممکن نخواهد بود. اين همان تفاوتي است که ميان بنيادگرائي لوتري (زيرا او نيز به بنيادها بازگشت) و بنيادگرائي سيد قطب و خميني نيز هست که به بنيادهاي اسلام (مدينه) بازگشتند. اصلاح مذهبي در اسلام، به عللي که در خود اسلام هست، تا کنون بيشتر در عمل و کمتر در تئوري بوده است ــ با همه اهميتي که اصلاحگران اسلام از هند تا شمال افريقا داشتهاند و بازگشتي به آراء آنان بي فايده نخواهد بود. تکيه بر عامل سياسي در اين جستار از همين روست. مسئله دين نيست؛ زيرا دين درشرايط متفاوت سياسي عملا ماهيت ديگري شده است و ميشود. تکيه را بر عامل سياست ميبايد نهاد. آنها که ميخواهند مشکل دين را با حمله به آن برطرف کنند کار خود را دشوارتر ميسازند زيرا عامل حياتي سياست را بر ضد خود ميگردانند. سخن آنان در تودههاي باورمند نخواهد گرفت و دکانداران دين را نيرومندتر خواهد ساخت.
اسلام هزار و چهار صدسال با صدها اجتماع بشري بسر برده است؛ آن را انديشيده و ورزيدهاند. چنين سپهر انديشه و عملي را نميتوان به ماهيتي يک لخت monolith فروکاست و از جستجو براي در آوردن عناصر سازندهاي در خود آن دست برداشت. ما امروز، زير تاثيرات کمرشکن سياست که روشنترين چشمان مذهبي را نيز باز کرده است، بار ديگر در تهران و قم به نبرد اعتزاليان و اشعريان در بغداد سده نهم باز گشتهايم. در متن خود اسلام، از سوي خود انديشهمندان مسلمان، بار ديگر در اين هزار و صدساله، مباحثي طرح ميشود که به نوبه خود پيامدهاي سياسي خواهد داشت و دستمايه نيروهائي خواهد بود که ميخواهند ايراني را بي دست زدن به باورهاي دينياش از يک نگرش ديني واپس مانده و مصيبت آميز آزاد کنند.
ازشريعت تا عرفيگرائي
ما در پيکار خود براي برداشتن راه بندان مذهب سـياسي از پيـش پاي بـهروزي جامعه
ايراني هيچ تنها نيستيم و همراهان بسيار هر کدام با سرعت و فاصله خود ــ حتا در کوره راههاي ويژهشان ــ با مايند. اسلام، هر چه هم متوليان ديني بگويند و نه کمتر از همه به دست خود آن متوليان، پيوسته در تغيير و تعبيرهاي شکاف افکن بوده است. برخلاف مسيحيت، نخستين شکافها در اسلام از بحثهاي تئولوژيک برنخاست و نبرد قدرتي در ميان خانواده پيامبر و سران قبيه قريش بود. سران قريش، به اصطلاح پوزشگران دمکراسي اسلامي، “جمهوريخواه“ بودند. به زور شمشير بيعت ميگرفتند و جانشين خود را نيز بر ميگزيدند. خانواده پيامبر سلطنت موروثي دنيوي و روحاني را ميخواستند. آن دمکراتهاي اسلامي در خلافت اموي و سپس عباسي سلطنت موروثي را برقرار کردند و نوادگان و نبيرگان پيامبر در طول سدهها ــ جز يک استثناي خونين ــ بر روي هم به قدرت آنها گردن نهادند تا ديگر نشاني از آنان نماند.
نبرد تئولوژي در سده نهم (ميلادي) در خلافت مامون عباسي روي داد که چند سالي در توس بر بخش خاوري امپراتوري فرمان ميراند و پيوندهاي انتلکتوئل با فضاي ايراني داشت. او را دانشمندترين خليفه خواندهاند. در دو سده نخستين اسلامي، ايرانيان صرف و نحو عربي را مدون کرده بودند و مترجمان از يهودي و صابئي و مسلمان، بيشتر ايراني، باترجمه آثار يوناني و پهلوي، آنچه را که فرهنگ اسلامي خوانده ميشود پايه گذاشته بودند. مکتب آزاد انديش اعتزالي که باز بيشتر ايراني بود، در آن فضاي گشاده، اسلام سنتي را چالش کرد و خوانش (قرائت) تازهاي عرضه داشت. بحث از قديم يا حادث بودن قرآن آغاز شد ــ آيا قران چنانکه سنت گرايان ميگفتند ازلي و با خداوند يکي است يا يک ماهيت تاريخي است و بسته به شرايط زمان و مکان؟
اعتزاليان با اشاره به ناسخ و منسوخها و جا پاهاي مسائل روز، و فضاي عربستان سده هفتم در قرآن، از نظريه حادث بودن قرآن، بي آنکه کمترين انکاري در خاستگاه خدائياش داشته باشند، دفاع کردند. آنها مانند همه اصلاحگران اسلاميتعبير لفظي و صوري قرآن را رد ميکردند و کوتاه زماني تا خلافت متوکل دست بالا تر را در بغداد داشتند.
(صابئيها را با همه خدماتشان به فرهنگ اسلامي اکنون چنان در جمهوري اسلامي و عـراق آزار ميدهـند که جز کوچ کردن از سـرزمينهاي مادري سـه چهار هزار ساله
چارهاي ندارند).
اما مکتب اعتزالي تنها چالشگري غير عرب نبود. در خلافت عباسي عنصر ايراني نفوذ روز افزون مييافت. اسلام به مرزهاي جهانگشائي خود رسيده بود و بسياري مسلمانان غير عرب در همه چيز جز قدرت نظامي بر اعراب برتري داشتند (آن برتري را نيز ايرانيان پيروزمندانه چالش ميکردند.) واکنش سروري جويان عرب، سرکوبي اعتزاليان به دست اشعريان يا هواداران ازلي بودن و قديم بودن قرآن بود و بستن درهاي اجتهاد در سده دهم، که به سنگ شدگي اسلام و بيشتر سرزمينهاي اسلامي انجاميد. عربها تنها اسلام را براي نگهداري پايگاه برتر خود داشتند و اسلاميکه بر خوانشهاي گوناگون گشوده بود از دستشان بدر ميرفت. ايراني زدائي خلافت عباسي در دوران معتصم راه را بر چيرگي نظامي سرکردگان ترک بر دستگاه خلافت گشود زيرا عربان فربه از تاراجها و مصادرهها، ديگر تن به جنگ نميدادند و ايرانيان با سرنگون کردن خلافت اموي و سپسشکست دادن امين برادر مامون نشان داده بودند که چه اندازه خطرناک هستند. آن سرکردگان ترک به زودي بر سر خلافت عباسي همان را آوردند که گارد “پرتوريان“ بر سر امپراتوران رومي بازيچه دست خود آورده بودند.
***
پس از هزار سال ما امروز در ايران زنده شدن کشاکش اعتزالي و اشعري را در صورت تازهاش ميبينيم. در اين هزار سال کوشش براي يافتن يک نگرش عقلاني به اسلام هرگز باز نايستاده است. ابن سينا به اين کوشش تکان اصلي فلسفياش را داد و نسل پس از نسل، بيشتري ايرانيان، دنبالش را گرفتند. ايرانيان هيچگاه از کار فکري بر روي اسلام دست برنداشتهاند. کوششها البته به جائي نميرسيد. بسياري از کوشندگان، در نا اميدي خود، به تعبير عرفاني روي آوردند (از بايزيدها و خرقانيها تا تازهترينهايشان اقبال و سروش که غرق درياي مولوي هستند.) اقبال از اشراق و شهود برگسون نيز ياري گرفت، و سروش، به نظريه حادث بودن قرآن بازگشته است و نا اميد از آشتي دادن دين و عقل، دست به دامن شعر ميشود: “چنين است که معناي بيصورت از خدا، و صورت از محمد است؛ دم از خدا و ني، از محمد؛ آب از خدا و کوزه از محمد است ــ خدايي که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصيتي به نام محمد بن عبدالله(ص) ميريزد و لذا همه چيز يکسره محمدي ميشود: محمد عرب است لذا قرآن هم عربي ميشود.“
در قلب اين بحث هزار ساله شريعت اسلامي قرار دارد. شريعت راهي است که مسلمانان براي رستگاري ميبايد بپويند (شريعت باشارع يا جاده و خيابان همريشه است.) و در ديني که کليسا به معني يک مرجع برتر ندارد هم عامل يگانگي و هم مايه اختلاف بوده است. مسلمانان به شريعت اسلامي باور دارند ولي شريعت با آنکه جاي قانون را گرفته است بيشتر يک آرمان، يک فضاي فکري و عرصه بحثهاي حقوقي است. خداوند راه را نشان داده است ولي بندگان ميبايد دريابند که معناي کلام خدا چيست. در آن نخستين سدهها که اجتهاد چيزي بيش از حلال و حرام و بايد و نبايد رسالههاي آيتاللهها ميبود، دامنه بحث مرزي نميشناخت و در “سه سده زرين ايران“ به جاهاي درخشان و نويد بخشي رسيد که ميتوانست بشريت را چند صدسالي پيش اندازد. ولي سنيان رسما و شيعيان در عمل درهاي تفکر را بر بحثهاي ديني بستند و حتي امروز ميبينيم که حکم ارتداد و تکفير سروش را يک فيلمساز و يک اديب، پيش از واپسگراترين آيتاللهها ميدهند. ايرانيان هميشه شگفتيهائي در آستين دارند.
از آنجا که در اسلام کليسا به معني مرجع قانونگزار نيست شريعت هرگز به صورت يک مجموعه قانوني در نيامده است. معنايش اين است که در چه زمان معين چه اندازه زور در پشت کدام تعبير قرار دارد ــ باز همان سياست و ديانت سر در گمي که گاهي اين و گاهي آن عين ديگري است. از صدسالي پيش “روشنفکران اسلامي“ از سيد قطب و حسن بنا تا شريعتي و بنلادن، روز افزون، جاي علماي مذهبي را در شريعتمداري گرفتهاند و جهاد را بجاي اجتهاد نشاندهاند که تا تروريسم بيکرانه و دولت توتاليتر ميکشد. (جهاد و اجتهاد نيز از يک ريشه اند.)
***
در ايران دست گشادهتري که فقيهان شيعي در بحث حقوقي داشتند در دهههاي جنبش مشروطه به پر معنيترين اصلاح مذهبي انجاميد. چنانکه دکتر جواد طباطبائي نشان داده است در جنبش بيداري ايران شماري از فقيهان توانستند شريعت را در زمينه حکومت قانون به آرمان آزاديخواهانه مردم ايران نزديک کنند. نگرش سراسر حقوقي آنان تنها جائي بود که با همه سر و صداي مشروعهخواهان ميتوانست تکاني به مذهب در جهاني دگرگون شونده بدهد. امروز جانشينان آن فقيهان، کساني مانند مجتهد شبستري، آن حوزههاي سياسي را که از لحاظ نظري بر مداخله فقيهان بسته است نشان ميدهند و ضربههاي کاري تازهاي بر اسلام در سياست ميزنند. ولي ضربه اصلي را خود خميني زده است.
يکي از اصولگرايان که سپس اصلاح طلب شد و همکاران امنيتي پيشينش او را به تير انتقام بستند و بر صندلي چرخدار نشاندند سخني گفته است که سير شريعت اسلامي را در ايران از قانون دولت تا زمينه ساز جامعه عرفيگرا خلاصه ميکند. او در اشاره به رويگرداندن خميني از فقه حوزهها نوشت “حکومت ولايت فقيه با تاکيد بر عنصر مصلحت [که درشوراي تشخيص مصلحت... نهادينه شد ه است] تنها، راه جامعهاي سکولار را گشود.“
هزار سال پايگان مذهبي شيعه براي جاري کردن احکام شرع از هر در وارد شدند؛ از غاصب شمردن حکومت تا مشروعيت دادن به آن، از کشته شدن تا کشتن در راه عقيده، از پرهيزگاري تا فساد ابعاد سران رژيم اسلامي، از جنگيدن تا خدمتگزاري استعمارگران، فروگذار نکردند؛ و سرانجام به قدرتي رسيدند که پيشينه و مانند ندارد. و آنگاه واقعيت جامعه، واقعيت هميشگي در تضاد با شريعت، آنان را بي آنکه وارد بحثهاي نظري شوند وادار به عقب نشينيهائي کرد که دست در دست عوامل ديگر، جامعه ايراني را براي هميشه از چنبر مذهب سياسي آزاد خواهد گردانيد. ما به آويختن به دامان مولوي و برگسون نيز نيازي نخواهيم داشت.
***
درباره مشکل و جايگاه اسلام در جامعه ايراني به سبب پيچيدگي و ژرفاي آن هنوز نياز به روشنگريهائي هست. اکنون اگر مسئله به پرسشهاي بنيادي آن تجزيه شود پارهاي بدفهميها برطرف خواهد شد:
* مشکل ما چيست، اسلام است يا سياستي که به درجات گوناگون در هزار و چند صد ساله گذشته زير سايه اسلام افتاده است؟ پاسخ اين است که اسلام بيش از هر دين ديگري با قهر و غلبه ــ عنصر سياسي در گستردهترين معني آن ــ گسترش يافت ــ به اندازهاي که پيروزيهاي نظامي آن را بزرگترين دليل حقانيتش شمردند؛ و در همه اين هزار و چند صد سال به نيروي سياست، با انحصار قدرت سياسي و به ويژه انحصار انديشه، برتري خود را حفظ کرده است. از همان آغاز ميشد گفت که خود اسلام يک چيز است و قدرت سياسي آن که راه را بر انديشه و گفتار ميبندد چيز ديگر. مشکل ما سياست زير سايه اسلام است و راه حل ما نيز از سياست ميگذرد. حتي باز کردن درهاي انديشه نيز به عامل سياسي وابسته است. بيش از همه خود اسلاميان با اسلام هر چه خواستهاند کردهاند و ميکنند. ما لازم نيست نگران سازگار کردن اسلام با اوضاع و احوال امروزي باشيم.
* واپس ماندگي ايران به علت مذهبي بودن مردم است يا غير دمکراتيک بودن فرهنگ و نظام سياسي؟ اگر مردم ايران با همين روحيات، با همين ضعف سياسي و کاستيهاي اخلاقي، مسيحي يا زرتشتي يا بي دين بشوند (به فرض اينکه عملي باشد و به نسلها و سدهها نکشد) ديگر مشکلي نخواهد بود؟
با آنکه در آموزشهاي مسيح عناصر مدرن، از جمله عرفيگرائي، برجسته است دمکراسي و عرفيگرائي در اروپاي مسيحي پس از مبارزات دراز و تحولات بسيار در زمينههاي گوناگون برقرار شد و سنت حقوقي رم در آن فرايند نقشي بيش از عناصر مدرن مسيحيت داشت. کليسا سخنان مسيح را صدها سال ناديده گرفت ولي نگهبان حقوق رم در آن سدههاي اشفتگي ماند. (ناديده گرفته شدنهاي گاهگاهي و موضوعي، از اسباب مهم دوام آوردن دينها بوده است).
جامعه ايراني را نه ميتوان از اسلام، اسلاميکه براي هر گروه معني خود را دارد، روي گرداند و نه ضرورتي بدان هست. به جاي تغيير دين ميبايد نگرش ديني را عوض کرد. در هر زمان و جامعه به جايگاه دين در اجتماع، به گونهاي ديگر نگريستهاند. هم امروز ما نگرشهاي متفاوتي در کشورهاي با اکثريت مسلمان ميبينيم. تونس را با عربستان سعودي نميتوان مقايسه کرد.
* برنامه سياسي ما آيا ميبايد دين ستيزي و ريشه کني اسلام باشد يا برقراري يک نظام عرفيگرا که در آزاد منشي ليبرال خود، دولت و دين را از مداخله در يکديگر باز ميدارد؛ هم احترام باورهاي ديني را نگه ميدارد، هم احترام حق انديشه و گفتار آزاد را. اگر براي برقراري يک نظام عرفيگرا ميکوشيم آيا ميبايد به مذهب بتازيم و کارمان را از مداخله در باورهاي مردم آغاز کنيم يا به عنوان نيروهاي سياسي در پي پاسخ سياسي به مسئله سياسي کشور خود باشيم؟ نظام عرفيگرا مشکلي با دين ندارد و ضديت با دين به نام آزادي، هم از نظر اصولي نادرست است زيرا بيرون از قلمرو حکومت است و هم از نظر سياسي، زيرا مردمان بسياري را روياروي نيروهاي آزادي و ترقي قرار ميدهد.
در کشوري که همه اقتدار حکومتي پشت سر يک برنامه گسترده رواج خرافات و فرهنگ زدائي گذاشته شده است و اسلام آخوندي را همچون سنگ آسيائي بر گردن جامعه مياندازند دين و نقش آن در جامعه ناگزير بالاترين جا را در گفتمان سياسي پيدا ميکند. از يک سو انديشهمندان مسلمان و اسلامي هر دو ــ چه آنها که از جزم مذهبي بيرون ميزنند و چه آنها که در همان حلقه تنگ چارهاي ميجويند ــ براي نجات جامعه و نجات مذهب، با مثال آوردن از کتاب و سنت و تاريخ در پي سازگار کردن دين با جهان دگرگون شونده هستند. از سوي ديگر گروههاي روز افزوني در خشم و خروش خود به ستيز با اسلام برخاستهاند. و با مثال آوردن از کتاب و سنت و تاريخ، رهائي ملي را در رهاشدن از اسلام ميبينند.
رهيافت approach نخستين که پوزشگرانه است، اين سودمندي را دارد که درهاي يک بحث جدي را که در هيچ جا متوقف نخواهدشد درباره اسلام ميگشايد. اسلام با همه حضور سنگينش در جامعه، حتا در دهههاي نوسازندگي رژيم پادشاهي بيرون از چنان بحثي نگه داشته شد. نتيجه آن بود که آخوندها سخنان هزار ساله را تکرار کردند و انديشهمنداني انقلابي که درپي مدرن کردن مذهب برآمدند و از پشتيباني رسمي نيز بي بهره نبودند يک اسلام ايدئولوژيک و توتاليتر باب روز را به تودهاي که هرگز ندانست چه ميخواهد و با چه مخالف است عرضه داشتند. انديشهمندان ديگري در خدمت حکومت، در خدمت هر حکومت، اسلام را به عنوان هويت به رژيميکه کورکورانه به هر وسيلهاي براي مشروعيت دست ميانداخت و اسلام را هر چه به دلش نزديکتر مييافت عرضه داشتند. امروز انديشه مندان مسلماني که هر چه آزادانديشتر ميشوند، ياران گرايش ليبرال و عرفيگرا در جامعه ايراني بهشمار ميآيند.
رهيافت ديگر که ساختار شکنانه است اگر از روحيه و زباني که نسخه بدل آخوندهاست
پاک شود، و يک زيادهروي را به جنگ زيادهروي ديگر نفرستد، و به ويژه به دام آريا پرستي و برتري نژادي، و پارسي در جنگ با عربي نيفتد ميتواند به سهم خود بهشکل گرفتن جامعهاي چند دستتر از نظر باورهاي ديني کمک کند. اين گونه که هست سخنگويان اسلام ستيز بيشتر توانستهاند توده مذهبي را برمانند و دست آخوندها را نيرومندتر سازند.
يک رهيافت سياسي نيز هست که نه گفتمان مدرنيته را با وارد کردن عناصر مذهبي گل آلود ميکند و نه توده مذهبي را از نوانديشان ميترساند. ما ميتوانيم اسلام را چنانکه در عمل بوده است، اسلام “واقعا موجود“ را از همان نخستين روزهاي مکه و مدينه تا گستره جغرافيائي و تاريخي کنوني آن، بگيريم و به آنچه به سود ايران و اسلام هر دوست برسيم. اگر به نقش مصلحت در اسلام، به سياسي بودن آن “که باشريعت يکي است“ و به جايگاه مهم عرف در کنار شريعت بنگريم عناصر لازم را براي عرفيگرا کردن يک جامعه با اکثريت مسلمان در دست خواهيم داشت. آنچه ميماند دگرگون کردن توازن نيروها در جامعه يعني شرايط سياسي است که مانند هر رهيافت ديگر نياز به کارزاري همه سويه با اين رژيم خواهد داشت. (آخوندها خود متوجه شدهاند که يکي بودن شريعت با سياست شمشيري دو دم است؛ سياست آنها شريعت را سراسر با پيامدهاي ترسناک براي آينده مذهب در ايران گرفته است).
اگر ما از خود اسلام و به ويژه از تاريخ اسلام و کشورهاي اسلامي عناصر لازم را براي عرفيگرائي در جامعهاي با يک اکثريت مسلمانان بدر آوريم هيچ ضرورتي به راندن آن مسلمانان به زير عباي آخوندها به نام دفاع از مذهب نخواهيم داشت. در جامعه ليبرال عرفيگرائي که حکومت حتا حق ندارد از مردم مذهبشان را بپرسد نقش حکومت دفاع از آزادي انديشه و گفتار و امنيت و احترام افراد است. در چنان جامعهاي مذاهب به جاي قانونگزاري به تقويت ارزشهاي اخلاقي ميپردازند. تقدس از امر اجتماعي بيرون ميرود و بايد و نبايدها را جامه حرام و حلال مذهبي نميپوشانند. راي اکثريت جاي فتواهاي متناقض فقيهان را ميگيرد. مردمان نيز آزادند هرچه ميخواهند بپوشند و به خشنودي دلشان عزاداري کنند و زيارت بروند و به نيازمندان، (بهتر خواهد بود نه آخوندها،) دهش (انفاق) کنـند. خرافات، خواهد بود ولي هرچه مردم بيشتر بدانند و کمتر
درمانده باشند دامنهاش تنگتر خواهد گرديد.
آنچه انديشهمندان مسلمان براي متقاعد کردن مذهبيان و کاستن از مقاومت در برابر شيوههاي عمل و انديشه مدرن ميکنند بسيار با ارزش است. ولي کاميابي نهائي آنان هنگامي است که زور از پشت مذهب برداشته شود. آنگاه همه تعبيرات گوناگون از مذهب در يک رديف خواهند بود، گشاده بر کارکرد ذهن نقاد.
گرهگاه ايراني ـ اسلامي
اندکي از جمهوري اسلامي برنيامده، نويسندگاني “انقلاب شکوهمند“ را حمله دوم اعراب ناميدند و هر سال که از اين بيست و نه سال گذشته درستي نظر آنها را بيشتر نشان داده است. کارزار خستگي ناپذير آخوندهاي فرمانروا و هزاران و صد هزاراني که به خدمت آنها کمر بستهاند بر ضد عنصر ايراني ــ و بر ضد آنچه از زيبائي و والائي که دستشان ميرسد ــ يکي از زنندهترين جلوههاي حکومت اسلامي است. انقلابي که رنگ ملي مذهبي به آن داده بودند نميتوانست ناسازگاري اشکار اين بندبازي و تقلب ايدئولوژيک را تاب آورد. انقلاب، مذهبي بود و حکومت آن هرچه بيشتر زائدههاي ملي را پس از مصرف بدور افکند.
در ايران ستيزي خميني و پيروانش تنها ملاحظات ايدئولوژيک در کار نميبود. جدا از اينکه پرورش حوزهاي و حذف کردن تاريخ و فرهنگ بشري به سود يک دوره کوتاه و چند شخصيت محدود، روانهاي کوچک آنان را به دشمني با هر چه جز خودشان است برميانگيخت، ناگزير ميبودند به يک ملاحظه حياتي عملي نيز بينديشند. آخوندها صد سال دير رسيده بودند. جامعه ايراني از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي، دو سه سده را ــ از بسياري جهات ــ در نورديده بود. آنها تنها با ايراني سر و کار نداشتند که به 1400 سال تاريخ پر افتخار و استثنائي پيش از اسلام خود سربلند بود و زخم آن حمله نخستين را هنوز بر دل داشت. اسلاميها براي آنکه بمانند بايست هم آن صدسال و هم آن 1400 سال را نابود ميکردند. بهشتي که هوشمندترين رهبر انقلابي بود در همان آغاز کار، هم مشکل رژيم تازه را دريافت و هم چاره آن را. او گفت ما [آخوندهاي بي خبر و خشک مغز] نميتوانيم به اندازه يک جامعه امروزي مانند ايران برسيم؛ ميبايد جامعه را به اندازه خودمان برسانيم. مذهب درجا زنندهاي که توانسته بودند آن را با لگد انقلاب، پنج سده به پس رانند بايست آنچه را که از پيشرفت و روشنگري و والائي در برابر مييافت در بحارالانوار دفن کند.
عربها براي اسلاميکردن ايران دويست سال و درجات باور نکردني خشونت و کشتار لازم ميداشتند. در کشوري که توده مردم خواندن و نوشتن نميدانست و ميان مناطق گوناگون آن، چه رسد به جهان بيرون، ارتباطي نبود باز ايرانيان، عرب نشدند و گذشته خود را پاک فراموش نکردند. ايران پيش از اسلام، ايران غير از اسلام، مانند شعلههائي از يک آتش دروني در اينجا و آنجا همچنان درخشيد و در کوچکترين فرصت از زير خاکستر بيرون آمد و سرانجام در جنبش مشروطه باشعار زنده باد ملت ايران پيروزي نهائي خود را بر يک نگرش مذهبي که يا ايران را در برابر اسلام به چيزي نميگرفت و يا به ياري و لطف اسلام قابل اعتنا ميشمرد اعلام داشت. در دهههاي پاياني سده بيستم و آستانه انقلاب الکترونيک و در جامعهاي که ديگر بيسواد نبود و دورترين روستائيانش نيز در احساس تاريخي ملي انباز شده بودند وظيفه ايران زدائي آخوندها و ملي مذهبيها بسيار دشوارتر ميبود. خلخالي نتوانست تخت جمشيد را ويران کند و بازرگان که گفت ايران پس از شاهنامه ديگر به گوشها نرسيد و با شاهنامه تمام شد به بياعتنائي عمومي برخورد. اين کوتاهي و بي خدمتي ديگرش را نيز بر “آدم خوبي“ که او ميبود بخشودند.
ولي تنش ميان ملي و مذهبي در نظام آخوندي هست و تا هر کدام بر سر جايشان نشانده نشوند خواهد بود. در سه ساله گذشته به ويژه به نظر ميرسد که مذهبيان خيز نهائي را براي نابود کردن ايران و در آوردنش به کشور امام زمان برداشتهاند. آب بستن به آثار تاريخي، ويران کردن هر چه بتوان به بهانه ساختن نابود کرد، و گذاشتن بقيه به آسيب باد و باران، يک گوشه سياست آنهاست، پاکسازي کتابخانهها از آثار “خلاف سياست“ politically incorrect و نامطلوب، آخوندي کردن کتابهاي درسي، اسلامي کردن، به معني بي محتوا کردن علوم انساني، تهي کردن دانشگاهها از استادان، کاستن از بودجه آموزش و پرورش و سرازير کردن منابع مالي به مسجدها و هيئتها و تبليغات مذهبي، تنگ کردن عرصه بر ناشران و نويسندگان و روزنامه نگاران، گوشه ديگر آن. نبرد فرهنگي در همه زمينهها در گرفته است و پول و تعصب و ناداني دارد کار خود را ميکند.
***
اينهمه بس نيست، ايران از پوياترين و آگاهترين ايرانيان تهي ميشود. آخوندها، بخشي آگاهانه و بخشي به طبيعت رژيم و جهانبيني آلوده خويش، و بخش مهمي هم به برکت گنج باد آورده دلارهاي نفتيT فضائي از ايران ساختهاند که آن برجستهترين ايرانيان نميتوانند بيدشواري زياد در آن دوام آورند ولي ميتوانند بيدشواري زياد از آن بيرون بزنند. در هر جاي جهان پيشرفته فوج فوج ايرانيان را ميتوان ديد که تازه مهاجرت کردهاند. در آماري که چندي پيش در جمهوري اسلامي انتشار يافت فرار مغزها به سالي 180 هزار تن رسيده بود. دانشجويان ممتاز ايراني تقريبا بياستثنا در دانشگاههاي بيرون از دست ميروند. از دانشاموزان برنده المپيادهاي رياضي يکي هم در ايران نميماند. رئيس بانک در دبي به آشناي ايراني خود در اروپا اظهار شگفتي ميکند که در کشور شما، کشوري که همه ما داريم از کف ميدهيم، چه خبر است که هر که پولي به دستش ميرسد به آنجا ميبرد. در کانادا و امريکا و استراليا و اقتصادهاي بزرگتر جهاني البته اين انتقال سرمايه از ايران چنان نمودي ندارد؛ ولي اگر گفته آن پيمانکار قديمي ايراني که دست از کار کشيده است درست باشد مهندسان جوان نيز در نخستين فرصت سرمايههائي را که به کارداني و زرنگي گرد آوردهاند به بيرون ميفرستند و شرکتهاي خود را جمع ميکنند. ايران با همه امکانات کار ــ امکاناتي که بيش از پيش در ساختمان و زمين و واردات منحصر ميشود ــ براي آنان زنداني بيش نيست. مردمان کامياب همان اندازه در رها کردنش بي تاباند که واپس ماندگان و به جان آمدگان.
از اين شگفتاورتر بياعتنائي محض رژيم به چنين خونروشي است که فراواني درامد نفت اجازه ميدهد. آخوندها و وابستگانشان که خود دستي دراز در پول فرستادن به بيرون دارند به گشاده بودن راههاي انتقال ارز بيشتر ميانديشند تا بستن آن. از اين گذشته هر چه کشور از مردمان کاري و بلند پرواز تهيتر براي فرو مايگان بهتر. بهشتي زمان نيافت که تدبيرهاي عملي براي رساندن ايران به قامت کوتاه حکومت مذهبي بيابد ولي رهبران پس از او به آساني راهش را يافتند: بيرون راندن کارشناسان و مديران و کارآفرينان و تکنوکراتها و گماشتن خوديها به جاي آنان. يکدست کردن دستگاه حکومتي که سه دهه است به درجات گوناگون دنبال شده اکنون کمابيش به مراحل پاياني ميرسد. تنها معدودي را در ردههاي بالائي ميتوان نشان داد که شايستگي مقام خود را دارند.
همچنانکه در رفتار با فعالان سياسي، رژيم آخوندي ترجيح ميدهد غيرخوديها را در بيرون مرزهاي ايران ببيند. بر خلاف همه ديکتاتوريهاي توتاليتر ديگر جمهوري اسلامي سياست “درهاي باز“ براي آنها که ميروند در پيش گرفته است. جامعهاي ميخواهند بي مدعي که هر روز از نيروي زندگي بي بهرهتر و دست در يوزگياش به حکومت درازتر شود. تنها در چنان جامعهاي است که مذهب ميتواند به پشتگرمي درامد نفت، ايران را شکست دهد و ملي مذهبي به نتيجه منطقياش برسد. زيرا در آن ترکيب ناخجسته، مذهبي است که در تحليل آخر دست بالاتر را دارد. مگر نه آن که ايراني غيرمسلمان غيرشيعي، و سر تا سر ايران پيش از اسلام بنا بر تعريف، از ترکيب ملي مذهبي بيرون است؟ اصلا اگر “خدمات متقابل ايران و اسلام“ مطهري، آيتالله ملي مذهبيان، نباشد چه ضرورتي براي ايران ميماند؟
* * *
جامعههاي بشري را به گونههاي فراوان بخش کردهاند: توانگر و بينوا، پيشرفته و واپس مانده، سنتي و مدرن... يک گونه ديگر نيز هست که به “وضعيت“ ملي ما ميخورد. جامعههائي که مسائل بزرگ يا بسيار بزرگ دارند و آنها که گذشته از مسائل، گرهگاه دارند. ما در ايران يک گره تاريخي داريم که سياست ما را در پيچيده است و تا آن را نگشائيم به جامعههائي که تنها داراي مسائل بزرگ و بسيار بزرگ هستند نخواهيم رسيد. ايران در ارتباط و در برابر اسلام، گره تاريخي ماست که در صدساله گذشته کورتر شده است. در اين صد ساله ايران، هم يک جامه سياسي، به معني افکار عمومي و نهادهاي مدرن پيدا کرد، و هم درجهاي از خودآگاهي ملي که با دولت ملتهاي نوين پهلو ميزند، و هم به تب پيشرفت و امروزي شدن افتاد. هر سه اين پديدهها دوگانگي عنصر ايراني و اسلامي را برجستهتر و همزيستي نا آسوده آنان را دشوارتر ساخته است. اسلام نه افکار عمومي و نهادهاي مدرن مستقل از مذهب را تحمل ميکند؛ نه نيازي به خودآگاهي ملي و دولت ملت دارد؛ و نه به پيشرفت و امروزي شدن جز در زمينههاي مادي ــ علوم و فنون ــ تا جائي که کاري به باورهاي مذهبي نداشته باشد.
در يک جامعه عرفيگرا که دست دين در شکل دادن به فرايند سياسي گشاده نيست يا اگر هست نا مستقيم است چنين گرهگاهي پيش نميآيد. اما در ايران به دين (مذهب شيعه در روايت آخوندي آن با چاه بي بن تاويلها و تحريفها، و گشودگي نا محدود بر خرافات) نقشي مستقيم و هر روزه در سياست داده شده است. در کشورهاي اسلامي ديگر نيز دين يک عامل بزرگ و گاه تعيين کننده سياسي است. ولي در هيچ کدام آنها پايگان مذهبي سررشته کارها را در دست ندارد و از آن مهمتر، چنين دوگانگي تاريخي ميان ملت و مذهب نيست. در ايران گذشته از تسلط مذهب بر روان بيشتر ايرانيان، حکومت و سياست نيز در خدمت آن است. در صد سال گذشته تنها بيست سالي در نخستين سالهاي انقلاب مشروطه و در پادشاهي رضاشاه چنين نبوده است. در دوراني هم که نظام سياسي عملا عرفيگرا بود يا جرئت اعلام و نهادينه کردنش را نميداشت يا با آخوند پروري از تاثيرش ميکاست.
کار ما از همه جامعههاي با اکثريت بزرگ مسلمانان دشوارتر است. مذهبي که براي بيشماراني در هر ساعت زندگانيشان، تا (آرزوي) برطرف کردن مشکلات روزانه زندگي، حضور دارد براي بيشماران ديگري، حتي براي کساني در خود آن گروه نخستين، پديدهاي بيگانه و تحميلي و يادآور زوال شکوه ملي است. ديگران هرگز چنين رويکرد دو دلانهاي به اسلام نداشتهاند. پيشرفتهاي اجتماعي صدساله گذشته در ميان آنها بر خلاف جامعه ايراني به جوش خوردن بيشتر دين به عنوان عنصر اصلي مليت کمک کرده است. آنها مشکل آشتي دادن دين با مدرنيته را دارند و به سبب برتري پرسش ناپذير عنصر ديني، عموما به کژراهه آشتي دادن مدرنيته با دين افتادهاند. ولي دستکم از آشتي دادن دين با مليت و تاريخ خود بي نيازند. گذشتههاي پيش از اسلام اين جامعهها در سرتاسر خاور ميانه عربي، نظام حکومتي و جهان بيني فرمانروا را تهديد نميکند و از اين رو به ويراني سپرده نميشود. مصري عرب است و به يادگارهاي گذشـته بزرگش بيـش از جاذبههاي جهانگردي نمينگرد که ميبايد نگه داشـت و به
ديگران نشان داد.
بر اينهمه ميبايد پديده باور نکردني رشد خرافات به عنوان خميرمايه زندگي شخصي و اجتماعي، و اکنون سياسي، جامعه ايراني را نيز افزود. مذهب به روايت آخوندي از همان آغاز خود با معجزه در هر گام، و بيرون بردن خرد و منطق و اخلاقيات از گفتمان ديني سر و کار داشته است. آخوندهاي زمان به تندي خاندان را که از آن خودشان بود از خود پيامبر که به همه مسلمانان تعلق داشت بالاتر بردند، چندانکه سوگند خوردن و ياري خواستن هر لحظه از خاندان، خود او را از يادها برد. عصمت (خطا ناپذيري) يا علم لدني (نياموخته و بينياز از آموختن) که حتي به کودکان پنج شش ساله نسبت داده شد پي سنگ corner stoneهاي مذهب به روايت آخوندي بوده است و با چنين دستاويزهائي سلسله را تا چاه کشاندهاند. اکنون اين باورهاي خرد گريز در دستهاي سياستگران جمکراني چنان به ارزاني و آساني هزينه ميشود (تا امضاي امام زمان در پاي فهرست انتخاباتي و اداره سخنراني رسواي رئيس جمهوري از بن چاه جمکران) که ميتوان انتظار يک دگرگوني پارادايم را در سطحهاي پائينتر جامعه نيز داشت. واپس ماندهترين ذهنها نيز درجهاي از ابتذال را درک ميکنند.
***
گره ايران و اسلام را چنانکه اشاره شد همه جا در فرهنگ و سياست ما ميتوان نشان داد. امروز با بحران بزرگي که درگيرش هستيم انگشت نهادن بر يکي از جلوههاي آن بهتر نشان ميدهد که مشکل تا کجاها ميرسد. ايران غير از اسلام از بيست وشش سده پيش دوست اسرائيل و يهوديان بوده است و از دوستي آنان برخوردار شده است. ساسانيان در روياروئيشان با رم هر جا اسبابش فراهم بوده دست در دست يهوديان فلسطين داشتهاند. در جنگ دوم جهاني ديپلماتهاي ايراني توانستند گروههائي از يهوديان اروپا را از هولوکاست نجات دهند و يکي از آنها احتمالا به اين “گناه“ سالها بعد پس از انقلاب اسلامي در ايتاليا ربوده و کشتهشد. در “مدينه النبي“ که نمونه جامعه مدني خاتمي است، قبيله يهودي بنو قريظه از عوامل شاهنشاهي ساساني سلاح گرفته بودند و مسلمانان پس از کشتار جمعي آنان و يک دست کردن جامعه مدني، با آن سلاحها مجهزتر شدند. (پادشاهي حيره در شبه جزيره عربستان زير حمايت ساسانيان بود). پس از کودتاي نخستين عراق يهوديان عراقي دسته جمعي به ايران آمدند و از آنجا به کرانههاي امن رفتند و خانوادههائي هم در ايران ماندند. در جنگ ايران و عراق اسرائيل به سپاهيان ايران سلاح و لوازم يدکي حياتي داد و با ويران کردن “ازيراک“ ايران را از بمب اتميصدام حسين رهانيد. پيش از آن در دهههاي شصت و هفتاد دو کشور سودمندترين مناسبات بازرگاني داشتند و کارشناسان اسرائيلي در کار دگرگون کردن کشاورزي و آبياري ايران بودند که اگر ادامه مييافت زندگي ميليونها ايراني را بهتر ميکرد.
در همه اين تاريخ دراز هيچ تنش جدي، هيچ انگيزه کشاکش، ميان ايران و اسرائيل و يهوديان نبوده است ــ تحريکات ضد يهود گاهگاهي آخوندها در دورههاي ناتواني حکومت به کنار. هنوز هم اسرائيل هيچ ادعا يا دشمني با ايران ندارد. نه خليج فارس را با هزينه دهها و صدها ميليون خليج عربي ميشناساند و تا ابوريحان بيروني را عرب جا ميزند، نه برنامه تلويزيوني ضد ايران راه مياندازد، نه هر روز ادعاي جزيرههاي تنگه هرمز را ميکند، نه سرمايههاي ما را به خود ميکشد و ميدان گاز طبيعي ما را به تاراج ميبرد. اما همين کشوري که وقتي پاي ايران در ميان ميبود متحد غيررسمي ولي پا برجاي ماشمرده ميشد اکنون که ايران به اسلام تعبير آخوندي باخته است در انديشه حمله دفاعي و پيشگيرانه به ايران ميافتد.
از رفتار با غيرشيعيان ايراني، تا سياستهاي فرهنگي و سياست خارجي، از دشمني با گذشته بزرگ ايران تا بياعتنائي به بزرگي آينده، ما به عنوان يک ملت همه جا با کشاکش ميان اسلام و ايران، ميان ملي با مذهبي، روبروئيم و همواره روبرو بودهايم. نه ايران را ميتوانيم فدا کنيم نه اسلام را دور اندازيم.
***
گرهگاه ايران و اسلام از همان هنگام خود را نشان داد که سپاهيان عرب پس از بيست و شش سال و سي و هشت نبرد (بهشمارش خانم پروانه پورشريعتي استاد دانشگاه دولتي اوهايو در کتاب يادماني “مانومنتال“ و شگرف خود، پستي گرفتن و زوال شاهنشاهي ساساني، چاپ I.B.Tauris 2008) بر سراسر ايران مگر بخشهائي از شمال کشور تسلط يافتند. ايرانيان پياپي و براي گريز از پرداخت جزيههاي سنگين، اسلام آوردند ولي فخر فروشي فاتحان تازه به دوران رسيده و برتري بيابان گردان را بر يکي از متمدنترين کشورهاي آن زمان نمييارستند. (ايران ساساني احتمالا شهرنشينترين سرزمين آن روزگار بود). مبارزه و خرابکاري از سوئي و همزيستي و همرنگي و همکاري از سوي ديگر، سرگذشت ايراني بود که به زور مسلمان شد؛ واکنشهاي متفاوت مردماني بود که خود را در همه زمينههاي تلاشگري بشري مگر جنگ بالاتر مييافتند. دو دلي و مهر و کين از همان آغاز کار رابطه ايران و اسلام را تعيين کرد و نزديک چهارده سده است با همه فراز و نشيبها در بنياد همان مانده است.
نگاهي به تاريخ آن دو سده که به نادرست “سکوت“ خوانده شده است و سراسر کوشش و کشش بود، و شيوههائي از همه رنگ که ايرانيان در اندرکنش interaction خود با عربان به کار گرفتند ما را بسيار به ياد امروز مياندازد. با آن پيشينه در برابر چشم، نگاه ما به مردميکه در ايران در زير اين حکومت رنج ميبرند مهربانتر و پر تفاهمتر ميشود. ما حتا در پارهاي نزديکترين کسان به حکومت اسلامي همان رويکردها را ميبينيم که در بخشي از مقاومت ايران در نخستين سدههاي هجري. مردم آن روز نيز مانند امروز به هر تدبير که ميتوانستند خود را ايراني نگه ميداشتند و ايران را نگه ميداشتند. در آن ميانه، مانند امروز، بيشماراني نيز رها کرده بودند و انبوهي نيز از عربها عربتر ميشدند ولي جريان عمومي، رنگ ايراني داشت ــ بيشتر، ايران در کنار اسلام تا روياروي اسلام، ولي در هر صورت، متفاوت. اگر جز اين ميبود ما امروز پاکستانيهاي ديگري شده بوديم که نياکان خود را به دليل جنگيدن با اعراب هجوم آور لعنت ميکنند.
ورود ايران به ميدان تجدد وضع موجودي را که در آن هزار و دويست سيصد ساله بيشتر به سود اسلام دوام آورده بود برهم زد. بر تنش اسلام و ايران، ناسازگاري اسلام و تجدد افزوده شد و اکنون رژيم آخوندي برخورد را به جائي رسانده است که دير يا زود به گشودن گرهگاه اسلام و ايران خواهد انجاميد. اسلام نشان داده است که اگر دستي در سياست داشته باشد نه با ايران خواهد ساخت نه به فرايند تجدد اجازه تکامل خواهد داد. آخوندها در بازي کردن ورق اسلام به افراط و ابتذالي رسيدهاند که از تحمل جامعهاي که با همه تودههاي سينه زن و جمکراني، در سده بيست و يکم ميزيد خواهد
گذشت.
در اين صد سالهء توفاني که ايران را دگرگون کرد ولي نه توانست گرهگاهش را بگشايد و نه مسائل بزرگ و بسيار بزرگش را، آن نگرش دو دلانه و ميانهگير به مذهب در برابر ايران، و مذهب در برابر تجدد، به ناکامي تاريخي ما کمک کرد. گرايش ملي مذهبي که به درجات و رنگهاي گوناگون از بالاترين ردههاي دستگاه حکومتي تا ضد مذهبيترين مخالفان رژيم پادشاهي را در بر ميگرفت کارها را يا نيمه تمام گذاشت يا به کژراهه انداخت. در اين گرايش همواره ملاحظات فرصتطلبانه حضور، و بيشتر غلبه، داشته است ولي ايرانيان فراواني در هر دوره تاريخي بودهاند که حقيقتا به اسلام و ايران کششي برابر احساس ميکردهاند. آيتالله مطهري که کتاب خدمات متقابل اسلام و ايران را نوشت بيترديد از آنان بود. او با ناديده گرفتن نيمه خالي گيلاس اسلام در ايران، بر آنچه که ايرانيان مسلمان در پهنه فرهنگ به جهان اسلامي دادند، و سهم اندازه نگرفتني و مقايسه ناپذير ايران در آنچه تمدن اسلامي ناميده ميشود، انگشت گذاشت. اگر اسلام نميبود که مرزها را در هم نوردد و مديترانه خاوري را به فلات ايران و ميانرودان بپيوندد ــ با يک زبان همگاني lingua franca و يک دين ــ ايرانيان در آن سدههاي زرين خود چنان ميدان گشادهاي، هر چند موقت، براي استعدادهاي خويش نمييافتند و اگر ايرانيان نميبودند از تمدن اسلامي چنانکه بود نميشد سخن گفت.
بسيار پيش از مطهري، ابن خلدون اهميت عنصر ايراني را در بهترين جلوههاي اسلام نشان داده بود. اما او مهمترين رهبر مذهبي بود که به دفاع از ايران در اسلام پرداخت و گفتماني هزار ساله را با هدفي سياسي، با زمينهسازي براي انقلاب استقلال، آزادي، حکومت اسلامي، که شعار نخستين تظاهرات بزرگ طبقه متوسط در عيد فطر (شهريور) 1357بود، زنده کرد. آن گفتمان حتي سياست رسمي پادشاهان اصلاحگر و عملا عرفيگراي پهلوي نيز ميبود. عموم ايرانيان از هر گرايش، انديشه همزادي ايران و اسلام را ميپذيرفتند و با آن آسوده ميبودند؛ مگر ما نخستين بار همزادي دين و دولت را نينديشيده بوديم؟ مطهري ميخواست ايران را براي پيروان مکتب ابوالقاسم کاشاني و جانشين او خميني پذيرفتني سازد. ولي او نيز مانند همه پوزشگران ملي مذهبي بيشتر توانست اسلام سياسي را به لايههاي اجتماعي که هر چه بيشتر ملي و ترقيخواه ميشدند ببرد که هدف اصلي خود او نيز ميبود ــ چنانکه بازرگان ميگفت نزديک کردن دانشگاه و حوزه.
از همان نخستين برخوردهاي مذهب با حکومت قانون مشروطه (که قضاوت را از آخوندها ميگرفت) و دولت ملت ترقيخواه رضاشاهي، اشکار بود که آن دو همزاد تنها با ناديده گرفتنها و مصالحههاي بيرون از اندازه ميتوانند با هم به سر برند. همچنانکه مذهب توانست امکانات يک جامعه تجدد يابنده را (نهادهاي سياسي و افکار عمومي) به خدمت روزافزون خود درآورد، نقش آن در منحرف کردن پويش آزادي و ترقي جامعه ايراني افزايش يافت.
درست در حالي که جامعه ايراني وارد عصر سياست توده انبوه، سياست مردمي، ميشد ــ در سالهاي پس از رضاشاه ــ مذهب، جاپاهايش را در سياست استوار کرد ــ از دربار گرفته تا حزب توده. 30 تير که نخستين خيزش مردمي پس از انقلاب مشروطه بود چنانکه آقاي حميد شوکت در پژوهش پر اهميت خود درباره قوام نشان داده است به اندازهاي رنگ مذهبي راديکال داشت که ميتوان آن را در خطي مستقيم به 15 خرداد و 22 بهمن پيوست. کاشاني در آن خيزش، طرح کلي انقلاب اسلامي را نشان داد ــ بسيج مذهبي گرايشهاي غير مذهبي از چپ تا راست. آنها که سي تير را به جبهه ملي نسبت ميدهند فراموش ميکنند که يک سال پس از آن، که کاشاني و اعلام جهاد او نبود برگي هم از درخت تکان نخورد.
پيروزي انقلاب اسلامي طبعا تا مدتها اسلام را براي مخالفان رژيم نيز تنها بستر فعاليت و انديشه سياسي جلوه ميداد. در ايران هنوز بسياري از ذهنهاي آگاه در پيترکيب اسلام و دمکراسي و حتي اسلامي کردن عرفيگرائي هستند. زيستن در تناقض و اصرار بر آشتي دادن پيشرفت و واپسماندگي، عادت ديرپاي ايرانيان است. ولي همچنانکه در بيرون بند مذهب از سياست برداشته ميشود در خود ايران نيز ميبايد انتظار داشت که سرانجام به اين حقيقت برسيم که رهائي ملت از واپسماندگي و رهائي مذهب از ابتذال آخوند و مداح در يک نظام ليبرال دمکرات است که کاري به مذهب افراد ندارد ولي رابطه مذهب را با اداره جامعه ميبرد و صحرا و چاه را از گفتمان سياسي ميبرد. در چنان جامعهاي ميتوان با تکيه بر باورهاي ديني، راي دهندگان را به سوي خود کشيد ولي به زور کربلا و جمکران نميتوان به قدرت سياسي رسيد. اين نخواهد شد مگر آنکه گذشته از حکومت، سياست نيز عرفيگرا شود و مذهب از مصرف روزانه در دست سودجويان و فرصتطلبان رهائي، و در سطح والاتري با مردمان ارتباط، يابد.
بهار و تابستان 2008
|