Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

زبان فارسی ، باستان گرایی و هویت ایرانیان در پاسخ تقریرات رضا براهنی

-
 



بگو آنچـه دانی که حق گفته بـه
نه رشوت ستانی و نه عشوه ده !
« سعدی»

پیش از آغاز سخن بگویم که نام رضا براهنی برای من حدود سی و پنج سال است که نامی آشناست.
از روزگاری که ما یک راست از روستای خود به دانشکدهء هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تحصیل هنرهای نمایشی راه یافته بودیم و چشم و گوشمان به مجلات و نشریات پایتخت باز شده بود. آن روزها می گفتند که «فردوسی» نشریهء متفاوتیست و مقالاتف روشنفکران در آن درج می شود. مجله را می خریدیم و برخی مطالب آن را می خواندیم. ایشان یکی از نویسندگان جنجال گرای آن مجله بودند. بعد از آن کتابی در «نقد» نوشته بودند که پیش اهل شعر شهرتی یافته بود :«طلا در مس». و کتاب کوچکی به نام «تاریخ مذکر» و خوشبختانه کوشش های قلمی و استعداد و خلاقیت های ادبی خود را به طور مداوم و مستمرّ در رشته های گوناگون بروز داده اند و می توان گفت بیش از هر صاحب قلم دیگر در دوران خویش کار وبار ف جوهرفروشان و کاغذ سازان را رونق داده اند. دست مریزاد!
در این سی و پنج سال حضور ایشان در محافل سیاسی هم (از همه نوع) دیده می شده است. زمانی مقالات ادبی خود را به چاشنی و صبغهءعقاید لنین و تروتسکی معطر و رنگ آمیزی می کردند و روزگاری اصطلاحات و مفاهیم خاص زبان شناسان، فلاسفه، یا سمیولوژیست های معاصر اروپایی ـ به جا و نا به جا ـ در نقد ها و گفتارهای انتقادی و تحلیلی ایشان جلوه می فروخت و گاه نیزـ در موارد معدود ـ در مقام ادیب واستاد دانشگاه و شاعر و رمان نویس و روزنامه نگار فارسی زبان پایتخت، فیل قبیله گرایی شان یاد «تورانستان» می کرد اما بسیار خفیف و شرمگین و پنهانی. (گویا ازمحصلان اعزامی به ترکیه و دکترا گرفتهء آن دیارند.) در این گونه موارد معمولاً در روش ، همواره ترفند ف «استتار اندیشه» یا «تقیهء پست مدرنی» یا تاکتیک «فرار به جلو» را اتخاذ می کردند. مثلاً: ایران ف باستان گرایی هدایت یا زرتشت دوستی ف اخوان ثالث را از پایگاهف «انسانگرایی مدرن» و «چپف ضد راسیست» مورد حمله قرار می دادند تا کینه ای را که خود ـ به تأثیر از افکار پان تورکی ـ نسبت به گذشتهء کمابیش درخشان و مدنیت ف دو سه هزار سالهء ایران داشتند (و این روز ها بسیار شدت یافته) پنهان سازند!
خلاصه در سراسر این سه چهار دهه ، که جناب براهنی نقد و شعر و رمان و مقاله نوشتند و انتشار دادند، همواره در برابر زبان فارسی و اهمیت و نقش کار ساز این زبان در تاریخ و فرهنگ و هویت ف مردم ایران حرمت نگاه می داشتند یا چنین می نمودند که حرمت نگاه می دارند و مهم ترین دلیل این سپاسمندی وحفظ حرمت ، همانا پفرنویسی ایشان به این زبان بود و خودف این امر که بی وقفه قلم به کاغذ می فرسودند و پیشه وران فارسی زبان حروف سربی را در چاپخانه ها ، این گونه مستمرّ و مداوم به کار می گماردند، دلیل بر آن بود (یا می توانست بود) که آقای براهنی زبانی را که به آن شعر می نویسد و قصه می پردازد و سخن می ورزد ، صمیمانه دوست می دارد و از آن ف خود می شمارد یا دست کم آن را زبان پدران ف معنوی و فکری و فرهنگی خود می انگارد و چنانچه جز این می بود، هرگز قادر نمی شدند به زبان فارسی شعر بنویسند، چه برسد به آن که دعوی های بزرگی نیز در این زمینه داشته باشند تا جایی که در برخی مقالات خود اعلام کنند : «من دیگر شاعر نیمایی نیستم !» (تیتر یکی از مقالات آقای براهنی در سال های اخیر در یکی از نشریات ادبی پایتخت).
پیداست که در این جملهء کوتاه خبری سه دعوی جانانه جاسازی شده است :
1 ـ من شاعرم ( به زبان فارسی)
2 ـ سابقاً نیمایی بودم . (آثار من در سبک آثار و در مکتب نیما بود.)
3 ـ اکنون دیگر نیمایی نیستم ( زیرا نیما را پشت سر نهاده و از وی سبقت گرفته ام ).
هرسهء این دعوی ها حق هر نویسنده وشاعری ست وهیچکس متعرّض ف آن نیست. روشن است که درزمینهء سنجش دعاوی درامورادبی وهنری و فرهنگی،آگاهان ودانایان ومنتقدان ونیزخوانندگان آثاروازهمه مهم ترـ به قول پروین اعتصامی ـ زمانه (که داور راست کردار و راستگویی ست) داوری خواهد کرد و حق را به حق دار خواهد رسانید!
ما نیز به عنوان ایرانی و بنده شخصاً ـ به عنوان یکی از گویندگان شعر فارسی در دوران معاصر ـ خرسند و آرزومندم که دعوی ایشان با حقیقت سازگار افتد و جامعهء ادبی و فرهنگی ایرانیان جای خالی نیما را اینچنین بی رحمانه احساس نکند و آن ردای مرقعّی که نیمای طبرستانی در مقام ف پیشوای شعر مدرن فارسی به شانه می افکند ، به قامت ایشان راست و استوار نماید. درچنین صورتی به عنوان ایرانی به ایشان افتخار خواهیم کرد و آثار ایشان را همچون آثار نیما و اخوان و فروغ روی چشم خواهیم نهاد وغرورو افتخار دیگری بر افتخارات ف پیشین ف خود خواهیم افزود که ـ به کوری چشم میراث خواران ترکیهء عثمانی یا نبیره های باقرف و علی افف و « اففاففهء» دیگر ـ از خطّهء آذربایجان ف ما که آنرا به حق سروچشم وگوش و دل ایران می شماریم، پس از شهریار، ـ این بزرگترین غزلسرای معاصر فارسی ـ شاعر نو گرا و پست مدرنی ظهور کرده که به تنهایی در نقد اجتماعی و فرهنگی دست احمد کسروی و درنقد ادبی دست فاطمهء سیاح و پرویز خانلری وعبدالحسین زرین کوب و درقصه نویسی دست هدایت و چوبک و ساعدی و در شعر دست نیما و شاملو و اخوان و فروغ و نادر پور را از پشت بسته است!
به امید آن روز!
با این وجود اگر ایشان به این هر سه دعوی و دعاوی جانبی دیگر در زمینهء ادبیات و قصه و نقد بسنده می کردند ، ما بازهم به جناب دکتر براهنی استاد سابق صاحب کرسی دانشگاه تهران و اخیراً دانشگاه کانادا افتخار می کردیم و ایشان را چراغ راه و نور دیدگان خویش می شمردیم و تا ابد مدیون و سپاسگزار ایشان می شدیم که اینچنین سخاوتمندانه و میهن پرستانه همهء استعداد و قدرت آفرینندگی خود را به زبان ملی وسراسری ایران یعنی زبان فارسی بخشیده و با سرافرازی، دینی را که در قبال ملت ایران و مام فوطن بابت آموزش و تعلیم و تربیت و دکتر و استاد و روشنفکر شدن خویش داشته، ادا کرده است.
اما می باید ـ متأسفانه مشاهده کرد و آب حیرت درچشم گهربارگردانید که جناب استاد به این همه قانع نیست و آنچه بیش از همهء افتخارات، ایشان را به هیجان و خلجان می آورد نه پیشوایی ف جامعهء ادبی و فرهنگی و هنری (شعر و قصه و نقد) در سطح ملی یعنی در سراسر ایران (و ای بسا جهان ) بلکه رهبری سیاسی فچند عدد عنصرفقبیله گرا ونژادپرستی است که نوستالژی بیمارگونهء میراث داران فکری ف دولتف مفستعجل ف باقروف وغلام یحیی را با افسردگی های اجتماعی و فکری ف برخی ورشکستگان ف به تقصیر فمنشعب از جریان های سیاسی ف چپ ف استالینی هم پیمان کرده و ازجمع ناهمگون ف تبارگرایان پان تورانی و شبه سوسیالیست های روسوفیل فعهد بوقی، گروه های پراکنده ای را در این سو و آن سوی جهان به جنبش آورده و به یفمن ف انقلاب انفورماتیکی معاصر و اعجاز ارتباطات ف اینترنتی و صد البته با حمایت بیگانگان و سوء سیاست بلاهتبار حکومت دینی حاکم ، به جان ف هستی و هویت و فرهنگ و زبان و تاریخ و تمامیت ارضی کشور جهل زده و ملا خوردهء ایران انداخته اند!
چنانچه جناب آقای براهنی ( که کوشش های ادبی ایشان فارغ از هرگونه ارزیابی یا سنجش زیبایی شناسانه بسیار محترم است ) واردف حوزهء خطیر سیاست گری نمی شدند و کـَکف «زعامت عشیره» به جامهء روشفکری ایشان نمی افتاد، و حاصل تجربیات و توانائی های خود را در «نقد هرمنوتیک» واعتبار 40 سالهء خود را در حوزهء ادب و فرهنگ پشتوانهء برخی افکار فتنه انگیز و خطرناک نمی کردند، بنده هرگز بر آن نمی شدم تا سخنانی را که در پی خواهد آمد با ایشان درمیان نهم و صد البته ترجیح می دادم که پیش از هرچیز، با استاد در زمینهء شعر و ادب مراوده و مکاتبه داشته باشم و برای حل برخی مسائل و مشکلات خود مثلاً در زمینهء«متافیزیک وزن»ازایشان مدد بخواهم(1) یا به جهت رفع بعضی نا رسایی ها و نامرادی های خویش در عرصهء بوطیقای شعر فارسی دری و ابعاد گوناگون فنون شاعری دست به دامن فضل و دانش و هنر ایشان گردم.
اما متأسفانه گویا پیرانه سر جاذبهء آن بخش از گرایش های ایدئولوژیک، که طی سالیان گذشته همچون تبی گذرا و خفیف در ایشان بروز می کرد، اینک به مرکز و گرهگاه ف اصلی افکار ایشان چنگ افکنده و حرارت و تب ایشان را در این خصوص تا حدی به اوج رسانده که درجهء میزان الحراره را نیز شکسته است.
آقای براهنی امروزـ به خصوص دردومقاله«ستم ملی»و«صورت مسئلهء آذربایجان؟...» با کمال تأسف از جایگاه یک شاعر و نویسنده در سطح ملی، خود را تا حد آژیتاتور کم استعدادی تنزّل داده است که هدفش تحریک عوام، جلب مرید و پیشوائی قوم است تا چنانچه مقدور شد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و ازمرز افغانستان و ترکیه و عراق و باکو یا خلیج فارس یا از عرشهء ناوهای هواپیما بر قدرت های بزرگ جهانی، پرندهء اقبال به پرواز درآمد و بر شانهء حضرت استادی نشیمن گزید، ریاستف انتصابی عشیره و ایل را نصیب خود سازند و به میر نوروزی چند دوجین موجود تحریک شده و خفرد باخته ای نائل گردند که تفرقه و آشوب قومی و کین توزی نژادی و نهایتاً تقویت استبداد و استمرارحاکمیت دیکتاتوری را در کشور ما به یک «پروژهء سیاسی» و آرمان اجتماعی بدل کرده اند!
درچنین موقعیتی، نویسندهء این سطور که می توانست ـ اگر نه ستایشگرـ دست کم سپاسگزار یک نویسنده و منتقد ادبی کشور خود باشد، در این روزگار غدّار خطیر می باید به حکم وظیفهء ملی و انسانی و فرهنگی در برابر اظهارات تحریک آمیزف استاد ف« سیاست زده » ای بایستد که متأسفانه پیرانه سرتوسن ف قلم و فکر به کژراهه سپرده است و چنانچه به نیروی خرد و به دست فضل و هنر (که امیدوارم سرانجام از آستین ایشان بیرون آید) مهار نپذیرد عفرض 40 ساله ای به نا روا برخی ف سکّه ای ناسره و بی مقدار خواهد شد. پس بر مبنای چنین واقعیتی ست که بر آنم تا تقریرات جناب دکتر براهنی را ( در حد توانایی خویش) پاسخ گویم :
***
آنچه آقای براهنی در این دومقاله ابراز می دارند به لحاظ مضمون به دو گروه زیر تقسیم پذیرند :
1 ـ آن دسته از افکار و سخن ها و حرف ها و پرحرفی هایی که تکراری اند و سابقه ای حدوداً 100 ساله دارند
2 ـ آن گروه از اظهارات و نظراتی که برخی از آنها مخصوص خود ایشان اند یا اگرچه تکراری اند بااین حال ، به واسطهء آن که از صافی ف نگاه و قرائت خاص ایشان عبور می کنند و از شیوه و سبک خاص ایشان در نگرش و نگارش ف پر طمطراق ونثری رجز خوان و معارض ، بهره می جویند ، می شود آنها را مکنونات ضمیرف ایشان انگاشت یا دست فکم شکل ف عرضهء سخن را حاصل ف روحیهء طلبکار و پرخاشگر ایشان دانست.
به هر حال ، آنچه که از ابتدا تا انتهای اظهارات ایشان آشکارا و گاهی به مبالغه جلوه می فروشد ، روشی است که حضرت استاد با بهره مندی از ظرفیت ها ی فنی و حرفه ای خود به کار می گیرد تا تحریف های تاریخی وبرداشت های مجعول و مقلوب از مسئلهء زبان ها وا قوام و ملیت و فرهنگ ایرانیان را(که غالباً دست ساختف همسایگان روسی [سفید یا سرخ] یا ترک [میراث خواران امپراطوری عثمانی ] یا دستپروردگان استعمار روسیه در نواحی آن سوی ارس است ) به یک نظریهء قدرت خواهی و باج طلبی از ملت ایران بدل سازد و به نام دفاع از کثرت قومی و فرهنگی و زبانی ، و پشت نقاب انسان دوستی و «فدرالیسم» وعباراتی از این نوع ، عوام زدگان و شستشو شدگان ف فکری را بسیج کرده ودر برابر استمرار وحدت ملی ایرانیان و در برابر مهم ترین و شکوهمند ترین عنصر وحدت بخش و اشتراک آفرین مردم سراسر ایران ، یعنی در برابر زبان فارسی به کار گیرد.
متأسفانه این است هدف و انگیزهء آقای براهنی در زحماتی که اخیراً بر دوش افکار قوم گرایانه و خطرناک خویش نهاده و فرسایش بی پروا و جسورانه ای که به قلم متفلسف و سفسطه گر و پر افشتلفم ف خویش تحمیل کرده است.
گفتیم که بسیاری از این تقریرات تحریک آمیز و بد سگال، همه روزه به کراّت گفته می شوند و صفحات و سایت ها و اکران ها و بلندگوهای بسیاری از نشریات ف حرفی و صوتی و تصویری را به اشغال خود در می آورند. باری امکانات هست و پول هست و سیاست و منافع گوناگون بیگانه درکار است و اسباب و ابزار ایران ستیزی از همه سو فراهم. اما به قول ف شاعرآزادی و مرد فرهنگ و ادب ایران، بهار :
« گرفتم آن که دیگ شد گشاده سر
کجاست شرم ف گربه و حیای او ؟ »

«براهنیسم» در گفتار :
(توضیحات مربوط به مضمون سخنان و روش« براهنیسم »
در پایان یادداشت ها با «اعداد رومی »(chiffres romains) مشخص شده اند.)

1ــ روایات مکرر
در اینجا پیش از آن که به یادداشت های متعددی که هنگام خواندن در حواشی دو مقالهء اخیر آقای براهنی نوشته ام مراجعه کرده و با تنظیم برخی از آنها به پاسخ ایشان بپردازم اجازه می خواهم که فرمول وار اهمّ تقریرات ایشان را اگرچه غالباً از فرط تکرار 80 ساله، ملال آور و اسفبارند، خیلی پوست کنده و فارغ از رنگ و لعاب های متفلسف یا مظلوم نما در برابر نگاه و منظر خوانندگان قرار دهم :

ــ ایران کشوری ست «کثیر المله»! یعنی یک کشور است با چند ملت .
ــ در ایران یک « ملت غالب» موجود است به نام «ملت فارس» .
ــ این « ملت فارس » دست کم 80 سال است (از زمان حکومت رضاشاه پهلوی تا امروز) سلطه خود را با زور و جبر بر سایر «ملت ها » تحمیل می کند. دولت مرکزی در ایران همواره نماینده و حافظ منافع «ملت فارس» بوده (به خصوص در زمان پهلوی ها و حکومت اسلامی).
ــ « زبان هند و اروپایی» فارسی از سوی «روشنفکران نژادپرست آریایی» به خرج «ملت عرب الاحواز» و «ملت بلوچ» و«ملت ترک» و «ملت ترکمن» و«ملت کرد» و «ملت لفر» ، به خود این «ملت ها» تحمیل می شود.) ( I
ــ ما «ملت ترک » ایم و زبان فارسی از ما نیست.
ــ سایر «ملت» های نام برده به جز «ملت فارس» با ما مشترک المنافع وهم عقیده اند. هویت این «ملت ها» ازهویت «ملت فارس» جداست و «ملت های دیگر می باید هویت ها ی خود را اشاعه دهند».
ــ ایران باید فدرالی شود . ( II )
ــ ایران زندان «ملت ها» ست. و «ملت فارس» (یعنی زندان بان این « ملت ها » ) طبق آمار در اقلیت است. (2)
ــ فرقهء دموکرات آذربایجان ایجاد شده بود تا دموکراسی برای ایران ایجاد کند!

خوب اینها بودند چکیدهء افکار کهنه شده و بید زده ای که دهه هاست ازجایگاه دشمنی با ایران اما این بار از زبان آقای دکتر رضا براهنی مطرح می شوند.
اما سخن بدین ها ختم نمی شود و هنوز به قول حافظ بازی های پنهان در پرده است . اکنون ببینیم و انگشت شگفتی به دندان گزیم و سخنانی را بشنویم که طرح آنها در جامعهء امروز ایران نه فقط به تجربه در غوغاگری و آزمودگی در سفسطه و تخلیط و تفلسفف متکی ست بل از کهن کینه ای جانشکار و غریزه ای تهی از حس تعلق به ایران و عواطفی بیرون ازهرگونه احساس مسئولیت ملی وانسانی،مایه ها برده و بهره ها گرفته است.سخنانی که بیان آنها، خاصه به این لهجه ولحن و لون به جسارتی دیده ناشده و به چشم وروئی کشف ناشده نیازمند است. واینهمه منضمّ با و تعبیه درروش ها وترفندهایی ست که آشنایی با آن ها پیش از ارائهء فشرده ای از تقریرات استاد، خالی ازفایده نخواهد بود:

براهنیسم در روش (3) :
روش ایشان در جلوه ای کاملاً حرفه ای از ویژگی های زیر برخوردار است:

ــ از اسباب و ابزار نقد نویسی درادبیات و نیز ازفنون قصه پردازی و «عنصر خیال» بهره می گیرد. III ) )
ــ پرخاشگر و حمله ور است.
ــ مظلوم نما و طلبکار است .
ــ در برخی موارد غیر اخلاقی ، ضعیف کش و بی رحم است.
ــ ترس افکن و تهدید گر است.(IV)
ــ پر مدعا و رجزخوان است.
ــ از تحقیر و تحبیب بهره ور است.
ــ از باج دهی به عوام برخوردار است.
ــ فخرفروش عشیره و تبار و ولایت است .
ــ وکیل مدافع خود خواستهء دیگران است .(V)
ــ به جناس سازی از عناصر نامتجانس متکی ست .(VI)
ــ بزرگنمایی و تقلیلگری، هردو، ابزار تحریف و دعاوی دروغ می شوند.
ــ مفاهیم مربوط به حوزهء ادبیات یا فلسفه و روانشناسی دستمایهء جدل سیاستگر و وسیلهء خلع سلاح حریف می شوند.
ــ از «صنعت تخلیط الافکار» به تمام و کمال بهره می جوید. (VII )
ــ نفرت از زبان فارسی، کار را ازحوزهء نظر وعقیده به عرصهء آسیب شناسی و پاتولوژی فردی و اجتماعی می کشاند.
ــ محور اصلی وهستهء گوهرین گفتار مبتنی بر یک اتنوسانتریسم بیمارگونه و پرستش نژادی (ترک) است.
ــ و اینهمه «آوازه ها» به یک غرض غایی چشم دوخته و آن برانگیختن احساسات قومی، بیدار کردن دیو نفاق و روشن کردن آتش کینه و حسد و نفرت در میان ملت ایران است . (VIII)
ــ بنا بر این تحریک آمیزو عاری از حس مسئولیت است.

2 ــ روایات « نونما »:
ــ نقد استتیکی تصویر «سوسک» و نقد «هرمنوتیکی» واژهء «نمنه»
ــ نقد و تحلیل روانکاوی کاریکاتوریست جوان زندانی.
ــ نقد شخصیت و افکار روشنفکران، متفکران و ادبای ایرانی همچون هدایت، شاملو، نادرپور، یار شاطر، جلال خالقی مطلق و... به اتهاماتی از نوع نژاد پرست و شوینیست و باستان گرا و ... (و حتی اهانت به دکتر افشار و دکترشیخ الاسلامی با رَها کردن عبارتی دون شأن قلم). IX) )
ــ نقد باستان گرایی 80 ساله ( از رضا شاه به بعد).
ــ دادخواهی قومی و نژادی در مقام وکیل مدافع همسر رضا شاه و مادر محمدرضاشاه. (X)
ــ براهنیسم براین اعتقاد است که اعتلای زبان فارسی در طول تاریخ نتیجهء «حسن نیت» و«تسامفح» و«انساندوستی » شاهان وامیران ترک بوده است که 1000 سال سلطنت کرده و اجازه داده اند که زبان فارسی «در حوزه های مختلف شعر و فلسفه و عرفان ونثربدون مانع و رادع» توسعه پیدا کند« وگرنه ما امروز به جای زبان فارسی با زبان ترکی سرو کار میداشتیم».
ــ از رواج موسیقی و تئاتر و رقص و انواع جلوه های فرهنگ و هنر، و اسفالت شبانهء تبریزدر سایه ءدستگاه یکسالهء حکومت پیشه وری که« پدرهمهء بچه های تبریز» خوانده شده،ستایش می شود و توطئهء استالین و «ملت فارس» به نمایندگی قوام السلطنه برای کوبیدن «دموکراسی آذربایجان» به اهل روزگار یاد آوری می گردد.
ــ تغییر جهان و بروز انقلابات و کودتاها وبرخی جنگ های داخلی در سال های اخیربه یاد خوانندگان آورده می شود. و نتیجه گرفته می شود که «بسیاری از ملت ها آزادی خود را به دست آورده اند» و چنین سرنوشتی برای «ملت های ساکن ایران» هم آرزو و مطالبه می شود.
ــ آذربایجان باید «هویت خود» را اشاعه دهد.
ــ سراسری شدن تعلیمات عمومی در کشور« یک خیانت به "ملت ها" بوده است» زیرا این "ملت ها" ناگزیر شده اند که به نفع «ملت فارس» از زبان خود دست بردارند.
ــ زبان فارسی متکبر و مغرور است.
ــ بر اساس دعوی براهنیسم :« با پول نفت "ملت عرب"زبان فارسی درایران ترویج شده است».
ــ حذف زبان فارسی به عنوان زبان آموزش سراسری و ملی از مطالبات اساسی ست اگرچه تلویحاً عنوان می شود.
ــ ایجاد اتحاد جماهیر ایران باید در دستور کار قرار گیرد.
ــ آمار مراکز معتمد و ذیصلاح فبراهنیسم فارسی زبانان ایران را 33درصد و بقیهء «ملت ها»ی ساکن این سرزمین را 67 درصد ارزیابی می کند.
ــ طبق مطالبات براهنیسم دو زبانه کردن پایتخت هم از لحاظ سازمان های دولتی و ملی و هم از لحاظ تعلیمات و زبان ها و فرهنگ ها از اهمّ وظایف حکومت آینده (یا حال) است.(از ذکر دو زبان پیشنهادی خودداری می شود!)
ــ باید زبان ترکی در تهران رسمی شود، چون بنا به منابع آماری مورد اعتماد براهنیسم «ترک ها» دراکثریت اند!همچنین می باید با توجه به همین منابع آماری براساس «اکثریت یا اقلیت کمّی»، (مقدم بر دموکراسی سیاسی ) دموکراسی زبانی در ایران برقرار شود!

بسیاری از این دعاوی ارزش پاسخگویی هم ندارند چرا که مهر بطالت خود را بر پیشانی خود حمل می کنند و تنها کاری که از آنان برمی آید لبخند طعن و تمسخری ست که برلبان اهل بصیرت می نشانند یا احساس تأسفی است که در میان اهل درد و دلسوزان این ملت و این سرزمین برمی انگیزند.از این رو نیک تر آن است که به اشارتی گذرا یا سکوتی گویا از کنار آن ها گذر کنیم. اما برخی دیگر ازدعاوی، متآسفانه ریشه در جان سختی ها و سماجت هایی دارند که نزدیک به یک قرن است در اثر بمباران های فکری و ایدئولوژیک از خارج و داخل ایران، همچون ویروسی در خانهء برخی ذهن ها نشیمن کرده و ریشه دوانده و حتی فروپاشی دیوارهای ستبر قلعهء روسی و مرگ جانکاه اردوگاه سوسیالیستی هم به ریشه کن کردن آنها توانا نبوده است. از این رو شایسته تر آن است که (به ویژه برای آشنایی جوان تر ها و مردم با حسن نیتی که دراین اوضاع آشفته ، در معرض برخی «مارکفشی» های سیاسی یا ایدئولوژیک قرار دارند) بر آن ها تأکید بیشتری شود و همراه با توضیحات گسترده تری پاسخ داده شوند.
در اینجا با اهمّ مسائل آغاز می کنم ودر میان آنها به اقتضای فرصت و مناسبت، اشاراتی به موارد جزیی تر (و گاه کودکانه تر) نیز خواهم داشت که اینجا و آنجا، درمیان این دعاوی بی بنیاد جاسازی و تعبیه شده اند:

پاسخ :
آقای براهنی ، ایران کشوری «کثیر المله» نیست و نیازی به تکرار نیست که این واژه بر اساس یک غرض سیاسی،به جهت تکمیل ف متصرفات و تداوم تجاوزات استعماری تزاریسم، از دورهء بلشویک ها در روسیه، و به کوشش دفاتر ویژهء دایره های نظریه سازی و ایدئولوژیک روسیهء شوروی تدارک دیده شده و به واسطهء تسخیرشدگان فکری و سیاسی و عقیدتی ایرانی در کشور ما رواج یافته است.
اساس و بفنمایهء این نظریهء شوم ، برگرفته از کتابی ست به نام «سوسالیسم و مسئلهء ملی» که استالین برای به اصطلاح «حل مشکلات ملی» در روسیهء استعماری و برای انتظام دادن و در واقع به جهت انقیاد کامل متصرفات تزاری و ملت های مسلمان قفقاز و ماوراء قفقاز و آسیای میانه تنظیم کرده بو و به مدت 60 الی 70 سال به وسیلهء شیفتگان بلشویسم و وابستگان فکری و سیاسی روسیه در ایران به نام «راه حل مارکسیستی مسائل ملی» در ایران تبلیغ می شد و مقصود آن بود که این نظریات دستوری با شرایط اجتماعی، تاریخی، جغرافیائی و فرهنگی و زبانی ایران تطبیق داده شود تا همان برنامه ها و آرزو های تزاریسم روسی،این بار به نام «مارکسیسم» و درجامهء سرخ «اردوگاه سوسیالیستی» تحقق یابد.این هدف شوم حتی یک بار، یعنی در دورانی که بواسطهء وقایع مربوط به جنگ جهانی دوم شمال ایران در اشغال ارتش سرخ بود واقعیت عملی یافت و به مدت یک سال شهرهای شمال غربی کشور ما را دچار آشوب و پریشانی و جداسری ساخت .هرچند خوشبختانه دشمن ناگزیربه ترک ایران شد وجز روسیاهی برای مزدوران داخلی و خیالبافی برای کژاندیشان یا شستشو شدگان مغزی باقی ننهاد.
پس جناب براهنی، اساس تئوری شما در این دو مقاله مبتنی بر یک پیش فرض بی بنیادف وارداتی ست و دست ساخت کارگاه های نظرپردازی بیگانگانی ست که با طرح آنها ده ها سال است، اهداف سیاسی خاصی را دنبال می کنند وبرای ارضاء آزمندی های منطقه ای و جهانی ، تورف تئوریک می بافند و به قلم برخی «ایرانیان » می نویسانند و به زبان برخی «ایرانیان» می گویانند. این گونه است که ویروس این تفکر منحرف در ذهنیت تعدادی از بازماندگان ف مرحوم سوسیالیسم روسی جان سختی می کند(4) و آش ف دشمنان ایران را به هم می زند و برای مطامع برخی همسایگان و قدرت های بین المللی خوراک تهیه می کند.
چنین نظریه ای ، به واسطهء آن که با منافع کسانی که ایران را کشوری متشتت و ضعیف وپراکنده می خواهند هماهنگ است، به انواع چاشنی های نظری دیگر از نوع تئوری های نژادپرستانه پان تورانیستی میراث خواران ترک عثمانی یا خواب و خیال های پان عربیست های بعثی و ناصری تقویت شده ونیز ازصدقات ودست و دلبازی های پترودلاری شیخ های حاشیهء خلیج فارس وتوحش ف بنیاد گرایانهء وهابیسم نفتالوده عرب نیزبرخوردار است.
و درچنین وضعیت داخلی و منطقه ای و بین المللی ست که انواع «تریبون» های ترکی وعربی واروپایی و آمریکایی را به اشغال خود درآورده است. پس آقای براهنی ازشما انتظار نمی رود که شالودهء افکار سیاسی خود را برچنین نظریه ای بنیاد نهید به ویژه آنکه سالیان درازی اندر«مظلومیت تروتسکی» این «شهید بزرگ فاستالینیسم» گریسته و نوحه سرداده اید. اکنون جای بسی شگفتی ست که پان تورکیسم ف پنهان فخویش رادر پرتو نظریات فریب کارانهء حضرت استالین در بارهء «مسائل ملی» توجیه و تقویت می فرمایید! مردم چیزفهم جهان از شما انتظار ندارند که به تأثیر از استالینیزم بگویید و بنویسید و امضاء کنید که : «ایران کشوری است کثیرالمله !» آقای براهنی!
پیداست، هرگاه این پیش فرض را مبنای تفکرات سیاسی خود قراردهیم، آنگاه می باید در ایران به دنبال ملت ها وبه خصوص به دنبال یک «ملت ستمگر» به نام «ملت فارس» بگردیم .

گفتند: یافت می نشود جفسته ایم ما
گفت : آنک یافت می نشود ، آنم آرزوست!
(مولوی)

و آن «آنی» که شما و همفکران آررزو دارید، ظاهراً وجود ملت های متکثر و متنوع در کشور ایران است وبه ویژه وجود یک «ملت فغالب» برای بنیاد و پی ریزی نظریات شما اهمیت حیاتی دارد!
آری ساختمان نظری شما به وجود «ملت ظالم» نیازمند است و بدون یافتن یا ایجاد یا تراشیدن فیک «ملتف غالب » و نشان دادن یک «قوم الظالمین» برای زمینه سازی اجرای یک «سنگسار» یا «شمع آجین فملی»( lynchage) درایران پای چوبین استدلالتان خواهد شکست و کمفیتف فکریتان خواهد لنگید و به گفل فرو خواهد رفت. معادلهء شما یک طرف بیشتر ندارد : طرف دوم . از این رو به جعل طرف اول معادله نیازمند شده اید و سرآسیمه به دنبال «پرتقال فروش» می گردید تا او را « ملت ظالم فارس» بنامید!هم اکنون در یک بنگاه معاملاتی فسیاسی که به نام «کنگرهء ملیت های ایران...» ساخته اید(یا همفکران شما ساخته اند تا با این نام دهان پرکن با محافل آنچنانی نشست و برخاست کنند و از «مزایای آن» برخوردار گردند!) و شمع و گل و پروانه و بلبل را به نمایندگی از مردم خوزستان و بلوچستان و کردستان جمع آورده اید، جای این «پرتقال فروش» خالی ست! و چنانچه مرز وقاحت سیاسی سراسر تاریخ رانیز درنوردد بازهم چنین «پرتقال فروشی» پیدا نخواهد شد و«ملت فارس» نماینده ای در«کنگرهء ملیت های ...» شما نخواهد یافت! زیرا چنانچه به فرض محال، سیاستباز دغلی یافت شود و مجموعه بی آزرمی های جهان را یک جا از آن ف خود کند و پلاک یا مدال «پرتقال فروش» به گردن بیاویزد و با برخورداری از لقبف افتخار آمیزف «فارس هوشمند »، که شما به اوعطا کرده اید، در«کنگره ها»و«فرقه ها» و «احزاب» ی ازاین قبیل،عَلَم نمایندگی از«ملتف ناموجود فارس» را به دوش بگیرد نه تنها مضحکهء کودکان ف کوی و برزن خواهد بود، بل به عنوان دیوانه می باید به نزدیک ترین تیمارستان شهرخویش عودت داده شود یا چنانچه، سلامت مشاعر و قوای عقلی او مورد تأیید پزشکان وعالمان علم روانکاوی قراگرفت، به اتهام خیانت به کشور و مردم ایران تحت تعقیب دادگاه صالحه قرار گیرد! زیرادر سرزمین ما ایران هرگز ملتی به نام«ملت فارس» وجود خارجی نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
در این زمینه پیش از این به اجمال سخن گفته ام و مکرر نمی کنم : علاقمندان می توانند به این دو مقاله که در سایت های ایرانی انتشار یافته است ، مراجعه کنند.(5) تنها اشاره وار می گویم و می گذرم که هرگز تکلم به یک زبان دلیل وجود یک ملت نیست همچنان که انگلیسی زبانان جهان را «ملت انگلیس» خطاب نمی کنند و فرانسوی زبان های قارهء آفریقا یا آمریکا راهم فرانسوی نمی دانند.
پس در ایران تنها یک زبان فارسی موجود است ونه یک «ملت فارس».
اما مقصد شومی که در این واژهء«ملت فارس» تعبیه شده و اصولاً« غرض از اطلاق ف واژهء «فارس» به مردم ف فارسی زبان فجهان آن است که این کلمه را در برابر واژه «ترک» یا «عرب» یا «بلوچ» یا «کفرد» قراردهند و متکلمین به زبان های ترکی و بلوچی و عربی یا کردی را در ایران تا حد «ملت»ی جداگانه ارتقاء دهند ومطالبهء حق ویژه کنند. یعنی موقعیت و نقش ف زبان مشترک و سراسری و ملی و تاریخی و فرهنگی اقوام ف گوناگون فایران یعنی زبان ف فارسی را تا حدف زبان یکی از«اقوام» یا به قول خودشان «ملت» های ساکن ایران کاهش می دهند و هم عرض و هم ارز ف دیگر زبان ها و گویش های رایج در کشور ما قرار می دهند تا از متکلمین به این زبان به نام ف«حق قانونی ودموکراتیک» درخواستف مطالباتف ملی تا حد جدایی کنند! این است جوهر و هدف فکری که با تکیه بر تنوعاتف زبانی مردم ایران مرتکبف «تئوری ملت سازی» می شود. (6)
پس آنچه در ایران وجود دارد و وجودی درخشان و بنیادین دارد، نه «ملت فارس» که زبان فارسی ست. زبانی که به قول نویسندهء بزرگ ایران دکتر غلامحسین ساعدی ــ که خود آذری بود و به زبان مادری خود هم بسیار علاقه داشت ـ : « ستون فقرات یک ملت عظیم است».(7) و اگرچه تنها در ایران به آن تکلم نمی شود و نمی شده است ، با اینهمه موجودیت ایران بدون این زبان که میراث مشترک ملی و رشتهء پیوند مردم سراسر ایران است ، به مخاطره خواهد افتاد. و این سخنی ست که کلیهء عقلا و اندیشمندان قوم ازهرتیره و نژاد و قبیله و ولایتی که بوده اند جملگی بر آنند.
نیازی به تکرار این سخن نیست که مردم سراسر ایران در ایجاد و گسترش و درخشش زبان فارسی نقش داشته اند.همهء مردم ایران در بستر یک تاریخ مشترک ، مواریث ملی مارا (که سرچشمهء اصلی هویت ایرانی ماست ) ودر این زبان منعکس ومسطور و مکنون است آفریده اند و خود نیز به تعبیری آفریدهء این زبانند. وجود آنان و هویت آنان با این زبان پیوند دیرین و گسست ناپذیر دارد و شمشیرهیچ نژاد و تباری قادربه بریدن این پیوند نیست و بگذارید بگویم که حتی اگر خودف چنگیز و تیمور وهلاکو زنده شوند و تئوری استالین را در باره حل «مسائل ملی» بپذیرند وهمچون همفکران شما به مذهب قوم پرستی و نژادگرایی میراث خواران ترکیهء عثمانی بپیوندند وعضو «کنگرهء ملیت های ایران...» شوند و در مقام وکالت فضولی از«حقوق ملی» ارامنه وکرد و تاتی و طالش هم دفاع کنند و از قدرتهای خارجی برای ایجاد «فدرالیسم در ایران» تقاضای کمک و حمایت مالی و سیاسی کنند ، بازهم قادر نخواهند بود که میان مردم سراسر ایران و حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی و خیام جدایی بیفکنند.
خیر آقای براهنی ! این زبان بریدنی نیست و ایران را نمی توان به نام تنوع زبان ها و تکثر لهجه ها به پاره های گوناگون تقسیم کرد. پس بیش ازاین پیروان و فریب خوردگان را به دنبال نخود سیاه نفرستید و هابیل را بر قابیل نشورانید.

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
بی کس است ایران به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
شهریار تبریزی

چتر زبان فارسی بر سراسر ایران گسترده است زیرا به لحاظ تاریخی زبان ملی و زبان مشترک و زبان آموزش همگانی و سراسری ست و جای زبان ها و لهجه های دیگر را تنگ نمی کند و نباید تنگ کند. اما ، به بهانهء آرزوهای برحقی که تقویت زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از دولت های مرکزی درخواست دارند، نمی توان و نمی باید شمشیرکین جوئی در برابر زبان فارسی برکشید وبا شعار حذف زبان آموزش سراسری و ملی در برخی از ایالات مرزی کشور ما ، تیشه به ریشه ملت ایران کوبید. زبان فارسی ازمیان رفتنی نیست زیرا با اتحاد ملی ایرانیان یعنی با موجودیت ایران گره خورده است و این نکته را دشمنان کشور ما به خوبی درک کرده اند و درست به همین سبب است که زبان مشترک و ملی ایرانیان یعنی زبان فارسی دری را نشانه گرفته اند!
هویت ایرانی از زبان فارسی، از گلستان و بوستان سعدی، ازشاهنامهء فردوسی، از دیوان حافظ و از سرود ها و نغمه های روستایی باباطاهر و فایز دشتستانی ، حتی از نوحه های جوهری ومرثیه های محتشم کاشانی جدا نیست. هویت ایرانی همان سنگ مزار اجداد من و شماست. هریک از اعضاء ملت ایران و هریک از شهروندان این کشور (درهرکجای این سرزمین که بوده باشند و به هر زبانی که تکلم کنند) ، سرگذشت نیاکان و پیشینیان ف خویش را و عهدنامه ها و مقاوله نامه ها و معارضه نامه ها و فتح نامه ها و سندهای خانوادگی ازدواج ها و برادرخواندگی ها و مالکیت ها و سلب مالکیت ها ، وصییت نامه ها و تفویض نامه ها و طومارها و عرض حال ها و هزاران نسخه از یاد نامه ها و یادگارها و عریضه ها را به زبان فارسی می خوانند و به زبان فارسی ست که گورهای گم شدهء عزیزان خود را پیدا می کنند. حالا شما برای مردم آذربایجان و دیگر شهروندان مناطق مرزی کشور ما از شمال تا جنوب نسخه می نویسید و امرنامه به دولت مرکزی می فرستید که : هرچه زودتر به قول شما : این «ملت ها می باید هویتشان را اشاعه دهند!»؟
آقای براهنی تصور نکنید که هویت مردم ، شعر یا نثر شماست که می باید به هر قیمتی «اشاعه» داده شود!هویت مردم ایران همان شاهنامه ای ست که بر رَف خاندان های ایرانی آذربایجان با همهء شکوه و هیمنهء خویش نشسته است.هویت همان نگاه حرمتگزاری ست که به سوی این کتاب می چرخد و اسطوره ها و شاهان ایرانی پیش ازاسلام را پای کرسی ها یا دیگر حلقه های فرهنگی خانواده های ایرانی فرامی خواند. هویت همان احترامی ست که به دیوان حافظ نثار می شود. همان پیچ و تاب دلآویز نستعلیق و شکسته ایست که خوشنویسان مکتب تبریز کتابت کرده اند و از زبان حافظ به آیندگان گفته اند :

یاربیگانه مشو تا مبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

هویت همان آوازهء جادویی اقبال السلطان آذر است وقتی در سه گاه قفقازی یا در بیات شیراز می خواند.

گویند کسان بهشت با حور خوشست
من می گویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دفهفل شنیدن از دور خوشست !
(خیام)

جناب آقای براهنی، استاد دانشگاه، در این رشتهء درسی متأسفانه شما کم آورده اید و دانشجوی باهوشی در ایران نخواهید یافت!
کلیدهویت ایرانیان ــ ازهرتیر و طایفه و تبار ــ در زبان فارسی تعبیه است و این هنری ست که تاریخ به این زبان عطا کرده و نقشی ست که گذشتهء مشترک بسیاری ازاقوام و عشیره ها و تبارها و نژادهای این سرزمین برعهدهء زبان فارسی نهاده واین میراث مشترک و یکدله ساز را به ایرانیان سپرده است. و ملت ایران بابت این هدیهء بزرگوار و نجات بخش به احدی بدهکار نیست، تا چه رسد به این که ــ آنگونه که شما و برخی نژادپرستان می گویید و می نویسید ــ مدیون یورشگران و تجاوزکارانی بوده باشد که از مرزهای چین و نواحی دوردست آسیای مرکزی به قصد جهانسوزی و ویرانگری به ایران وهند و بخشی ازاروپای شرقی سرازیرشده بودند. اگر کسی به دیگری بدهکار باشد این یورشکران قبایل و سلسله های متخاصم ترک یا مغول یا گورکانی نژادند که بارها شهرهای ایران راویران کرده اند (شهر تبریز، همین شهر که شما به آن فخر می فروشید و «باغ عدن باستانی» و «پایتخت ترکان جهان » اش می نامید، دست کم سه بار به وسیلهء لشکر متخاصم سلسله های ترک و عثمانی اشغال و ویران شده است و مردم آن کشته شده و زنان و کودکان و هنرمندان آن به اسارت برده شده اند.
( و من نمیدانم چگونه می شود هم تاریخ باستانی شهر خود را دوست داشت و از آن خود دانست و با مردمانی که در طول تاریخ قربانی ظلم و تجاوز شده اند احساس همدلی و هم ریشگی داشت ، وهم به واسطهء یک شیفتگی وسرسپردگی ایدئولوژیک فنژادی، یورشگران ومتجاوزان به این شهر را ستایش کرد و آنان را پدران و اقوام و اجداد خود پنداشت!).
پس بدهکاران به این سرزمین نه زبان فارسی که تجاوزگرانند که به اعجاز مدنیت دیرین و زبانی که محمل و کجاوهء این مدنیت و فرهنگ بود و در کلام بزرگانی همچون بیرونی و ابن سینا و رازی و بیهقی و فردوسی و نظامی و عطار و سهروردی و عین القضاة و روزبهان و شمس و مولوی و سعدی و خاقانی و فلکی شیروانی وحافظ و همام و صائب بیان می شد ، کم کمک رام شدند و نام و هویت و ایرانیتف باشندگان این سرزمین را به خواست یا به اکراه پذیرفتند تا آنجا که شیوهء مفلکداری خود را از آنان اقتباس کردند وبه زبان سعدی :«پلنگان رها کرده خوی پلنگی» به قول حافظ : «صلایی به شاهان پیشینه» زدند وحتی شیوهء زیست خود را در رزم یا در شکار و بزم از آنان گرفتند و بر کشوری فرمانروایی کردند که به دانش و خفرَد و سیاستف وزیران و منشیان و مستوفیان و دانشمندان این ملک اداره می شد.
گفتنی ست که هیچ گونه سنخیت نژادی یا یا اشتراکات قبیله ای یا زبانی یا فرهنگی در میان سلاطین و امرا وسلسله ها و قبایل ترک و مغول و تتار نبود که هریک از این گروه سه گانه برخاسته از تبار و زبان و فرهنگ خاص خود بودند . موجودیت و هویت آنان در دشمنی با یکدیگر معنی می یافت وپادشاهان وسلسله های گوناگون درجنگ ها و مخاصمات پی درپی و خانمان برانداز بریکد.یگرغلبه می یافتند این تاخت و تازها و غارت و یغما ها و جنگ های جهان سوز همواره در میان اعضای یک خاندان نیز برپا بود . پسر بر پدر می شورید. پدر فرزند را کور می کرد و جنایت ها بود که اعضاء قبایل و خاندان ها و سلسله ها به ضد یکدیگر برجنایت می افزودند وآنان که در میانه می سوختند و نابود می شدند مردم کشورما بودند .از اهالی تبریز ومراغه و زنجان بگیرید تا برسید به نیشابور و زاهدان و کرمان و اصفهان و ری و قزوین. مردم سرزمین ما قرن ها بهای این تاخت و تازهای خانگی شاهان و امیران و غازیان و سرهنگان ترک و تاتار و مغول را پرداخته اند. تداوم ف هزارسالهء حکومت سلسله های شاهی ترکان و تتاران ومغولان در ایران همواره تداوم دشمنی و جنگ این یک بر ضد آن دیگری بوده است و هریک از آنان حکومت خود را بر ویرانه های خاندان پیشین بنا می نهاده است .
می خواهید بدانید روش حکومتداری بسیاری از این شاهان ترک تبار و نیز رابطه شان با فرزند یا پدرخویش چگونه بوده است تا نمونه ای ازاین جنگ ها وغارت ها و ویرانگری ها را به یاد بیاورید و دریابید که چگونه در بستر آشوب های روزگار ، مردم ری و قزوین و اراک و کاشان و اصفهان و سایرنواحی مرکزی ایران (عراق) با همان شمشیر قتل عام وزیرسفمّ همان ستورانی له می شدند که مردم تبریز و مراغه ؟
باری، به این سخن حافظ در بارهء رفتار امیرمبارز محمد مظفر (شاه غازی) و نیز رفتاری که فرزند وی با او کرده است توجه بفرمایید تا مشتی از خروار و یکی از هزاران بی رحمی و قساوت را از زبان خواجهء شیراز بشنوید :

شاه غازی خسرو گیتی ستان
آنکه از شمشیر او خون می چکید
سروران را بی سبب می کرد حبس
گردَنان را بی خطر سر می برید
عاقبت شیراز و تبریز و عراق
چون مفسخّر کرد ، وقتش در رسید
آن که روشن بفد جهان بینش بدو
میل در چشمف جهان بینش کشید.

می بینید که «سلطان غازی» («خسرو» گیتی ستان)، یعنی ولی فقیه عصرحافظ ، (سلطانولی امام)امیرمبارزالدین محمد مظفرپس ازتاخت وتاز وغارت وکشتار، در تبریز(مشهورترین شهرآذربایجان که شما «پایتخت نمادین ترکان جها ن» اش می خوانید) و شیراز وشهرهای مرکزی ایران وپس از تسخیر این نواحی به دست پسرخود کور می شود.
ازاین شیوه خشونت و نامردمی که در میان سرکردگان وحکمرانان 1000سالهء ایران رایج بود، فراوان می توان مثال آورد و حتی نیازی نیست که به سقط بیضهء بنیانگذار سلسلهء قاجارها اشاره ای کنیم.
(با توجه به این نکته شاید بفهمید چرا احمد شاملو از نام خویش یعنی از انتساب به ایل «شاملو» ـ که یکی از ایلات هفت گانهء قزلباش بودند و خون ریزی ها کرده بودند ـ بیزاری می جوید و شاید بفهمید که حس او نه بیانگر «نژادپرستی ضدترک» ـ چنان گه شما می گویید ـ بلکه شهادتف صمیمانه ایست برانساندوستی وهومانیسم این شاعربزرگ معاصر. زیرا وجود و نام خویش را بری و بیگانه از ستمگری های تبار و طایفه ای می خواهد که به آن منتسب است! و به عنوان شاعر، بد نیست که شما هم به او تأسی جویید و از پرستش موهوماتی از نوع نژاد و تبار و ولایت و قبیله بگریزید !)
باری،هیچ نقطهء اشتراکی در میان این سلاطین یا امرای مستبد نمی توان یافت ونه هیچ اثری که تعلق آنان را به یک عنصر ریشه دار فرهنگی یا قومی یا زبانی اثبات کند یا از وجود نوعی عفرق ف نژادی وتباری و خونی در میان آنان سخن گوید:
نقطهء اشتراکی اگر میان آنان باشد چیز دیگری جز ایران و استمرار فرهنگی و تاریخی آن نبوده و نیست. ایرانی که به عفنف و جبر یا به هر دلیل دیگر در آنجا به سلطنت رسیده بودند و سنت پادشاهی دوهزارساله را دراین کشور به مدد وزیران و مستوفیان و خردمندان این سرزمین ادامه می دادند و زبان فارسی برای آنان محمل این فرهنگ و استمرار تاریخ کشوری شده بود که بر آن حکومت می کردند. آنها که می کوشند یک ملت ترک از دل 1000 سال غارت و خونریزی قبایل و عشایر متخاصم و معاند بیرون بیاورند و یک «زبان واحد ترکی» به آنان بدهند و قبای «فرهنگ ف واحد ترک بر آنان بپوشانند» و این«لولو»ی ساختگی خود را در برابر ملت ایران (که این روزها به جسارت یا به نادانی یا به دستور، «ملت فارس » اش می نامند) قرار دهند، جز با تمسخر و لبخند اهل فهم و درک، مواجه نخواهند بود. پیداست که آن گروه از مطالبات نژادی که خود را پشت مسئلهء تنوعات زبانی و فرهنگی پنهان می کنند ، مقصودی جز تبرئهء ترکتازی ها و ویرانگری های قبایل متخاصم و خونریز را ندارند و فکر و فلسفه شان مبتنی بر تئوری های نژادی و فاشیست مآب اواخر قرن نوزدهم و نیمهء اول قرن بیستم است . آنان در پرتو این تئوری ها و با چنین شیشهء کبود ایدئولوژیکی ست که به تاریخ ایران و سرگذشت مناطق و نواحی مختلف این سرزمین می نگرند و تفسیر های هذیان آلودی از داستان فزبان فارسی و تمدن ایرانی ارائه می دهند و در بوق و کرنا می دمند. تفسیرهای مقلوب و مجعولی که برخاسته و حاصل ف گم گشتگی های فکری و نگاه کژنگر آنان است. روشن است که هیچ نقاب مظلومیتی نیز قادر نیست تا وجود این تخمه و نطفهء توسعه طلبی و تجاوزگری و مخالفت با آزادی و حقوق انسانی فمکنون در تئوری های آنان را از نگاه تیزبین انسانهای آزادی خواه و بشردوست پنهان نگاه دارد. هرچند افکار خود را درانواع زرورق ها و بسته بندی های مساوات طلبانه یا دموکراتیک بپیچند و به نام تکثر فرهنگی و زبانی اهداف ناموجه خود را به عبارت هایی از نوع «فدرالیسم » یا «حق تعیین سرنوشت» یا «اتحاد جماهیر ایران!!» و امثال این مفاهیم زینت دهند!
از این رو شایستهء شما نیست که عنصر ترک را دربرابر ایرانیان و دربرابر زبان فارسی پرچم تفاخر نژادی و قبیله ای سازید و «طلبف پرداخت نشدهء» مهاجمان خارجی را از ایرانیان مطالبه فرمایید. استمرار هویت و همدلی و همبستگی و همنوایی و همدردی و همزنجیری ایرانیان ریشه دار تر از آن است که تئوری های قالبی و دستوری و بخشنامه ای بیگانگان بتواند آن را به سموم نفاق بیالاید و با ایجاد تفرقه و شکاف در میان مردم ایران، زمینه ساز نزاع داخلی و جنگ برادرکشی گردد و نمونهء دیگری از آن توحش جنگل را در میان بخشی از ایرانیان بیدار سازد که ترکان عثمانی در اواخر قرن نوزدهم نسبت به ارامنه بروز دادند ، یا نازی های آلمان هیتلری نسبت به یهودیان و کولی ها روا داشتند یا صربی ها در یوگوسلاوی بنام نژاد اسلاو بر ضد هم وطنان «غیر اسلاو» خویش مرتکب شدند.(8)
شما نیز آقای براهنی همچون سایر همفکران ، زبان ترکی و استان آذربایجان ما را بهانه می کنید تا از پان تورکیسم و از نژاد و تبار تفرک حمایت کنید. شما از زبان ترکی، دین درست می کنید و«مؤمن و ملحد» می تراشید و«مؤمنان»را به بریدن سر«ملحدان» گسیل می دارید و این کار شاعرنیست،خاصه اگردرمقام علمداری«مدرنیسم»، نسبت به حقوق انسان ها و برابری ها و برادری ها اظهار حساسیت کرده و گاهی نیز دف و دایرهء هومانیسم و صلح را به صدا درآورده بوده باشد!
شما به چه حقی زبان فارسی را به« محروم داشتن هم وطنان ف مناطق ف مرزی کشور ما ازهویت» متهم می دارید؟! این چه تهمتی ست که به مردم ایران می زنید آقا؟ یعنی اگر به ترکی در دانشگاه درس خوانده بودند هویت داشتند ،اما اکنون که به یمن آموزش سراسری و ملی ورایگان و اجباری ایران دکتر ومهندس و ادیب و سیاست ورز یا تاجر یا هنرمند شده اند ، دیگر هویت ندارند؟
آقای براهنی مردم آذربایجان ایران که به یمن آموزش ملی و سراسری و رایگان کشور، اینهمه باسواد و روشنفکر و متخصص و هنرمند به جامعهء ایران عرضه کرده اند بر اساس نظریهء شما و همفکران هویت ندارند و لابد آنها که 70 سال در قفقاز یا ترکمنستان زیر پوتین های تزاریسم سرخ له شدند و جز دندان های طلا، از ادب و تاریخ و فرهنگ و سنن و آداب و شعائر اجدادی هیچ چیزدندان گیری برایشان باقی نمانده است ، هویت دارند و هویتی مستحکم ، چون در مدارس خود به زبان ترکی آموزش دیده شده اند؟
لابد فرزندان و اعقاب مردم مسلمان ف آسیای صغیرکه پان تورانیسم فاشیست مآب همه چیزشان را گرفت تا « تفرکیت» آنها را به خلوص فهیجده عیار برساند به زعم شما هویت یافته اند ، اما مردم ایرانی آذربایجان که به زبان پدران خود و به زبان شمس و به زبانی که پرورده و برآمده و جهانگیر شدهء شهر و دیار خود آنان بوده است درس خوانده و دانش آموخته اند ، از نگاه ایدئولوژیک و سیاست زدهء شما هویت ندارند؟ !
آیا مردم قفقاز و نیز مردم بسیاری از جمهوری های تحت تسلط تزاریسم و تزاریسم سرخ ــ که به قول شاعر تاجیک خانم گل رخسارـ دو بار( وبرخی از آنها سه بار) بی سواد شده اند، مساجدشان تبدیل به اسطبل شده، زنگ کلیساهاشان ذوب شده است تا از آن داس و چکش ساخته شود و برسردر اماکن متبرکهء آنان آویخته گردد، کتاب ها و اسناد و سرگذشت پدران و قبالهء ازدواج مادرانشان را کود کرده اند و 80 سال نوکران چشم و گوش بستهء روس آنچنان تسمه از گـفردهء آنان کشیده اند ــ تا آنجا که اگر امروز بر سر گور پدران و مادران خود بگذرند، حال و روز و حس و ادراکشان با حال و روز و حس و ادراکف توریست های ژاپنی بر ویرانه های یک تمدن مایایی در امریکای لاتین تفاوتی نخواهد داشت ــ هویت خود را حفظ کرده و به گفتهء شما «اشاعه » داده اند؟
اگربه مدرسهء ترک زبان رفتن و به ترکی درس خواند ن ، هویت بخش و فرهنگساز می بود پس کجاست فرهنگ توسعه یافته و جهانگیر شدهء مردمان ف این سرزمین های مغلوب؟ کجا هستند شاعران و نویسندگان آنان؟
پس چرا دیگر طالبوف ها در تفلیس سخن نمی گویند؟ آخوند زاده ها و قراچه داغی ها چرا نمی نویسند ؟ پس میرزا علی اکبر صابر طاهر زاده کجاست؟کجاست او که به هنگام ف سرودن و به زبان ترکی سرودن، نام ایران و آرزوی بهروزی کشور ما در شعرهایش موج می زد ؟ و خود یکی از پایه گذاران شعر مشروطیت ایران بود؟ با دهخدا مراوده و مکاتبه و دوستی داشت و بیشترین تأثیر را بر شاعرانی همچون نسیم شمال و حتی عشقی داشت تا جایی که به قول بهار:

احمدای سید اشرف خوب بود
شیوه اش مرغوب بود
لیک «هوپ هوپ نامه» بودش در بغل !

و همو بود که بخش هایی از شاهنامهء فردوسی را نیز به شعر ترکی برگردانده بود :

پس اولدوم بویوردی شه نیک پی
خدیو جهندار کاووس کی
کرک لشکر ایتسون سرور و نشاط
سرورو نشاطه آچیلسون بساط
بزرگان ایران قوروپ دستگاه
بزندی طلالاطله قصر شاه....

میرزا علی اکبر صابر: «هوپ هوپ نامه»

پس چرا کسی که در شعر ترکی قرن بیستم می درخشد و تنها به واسطهء دو یا سه شعری که به زبان ترکی سروده است، تاج شهریاری تاریخ شعر ترکی بر سرمی نهد، یک دانشجوی سابق دانشکدهء پزشگی ایران یعنی محمدحسین بهجتف تبریزی،« شهریار» ف غزل معاصر فارسیست؟ پس چرا شهریار درمیان فف آنها که به زعم شما هویت خود راحفظ کرده و اشاعه داده اند ظهور نمی کند ، بلکه از کوچه های تبریز، از زادگاه شمس و هفمام و صائب برمی خیزد و در میان خیمهء خیام باحافظ هم پیاله می شود و از میان سنگفرش کوچه های تبریزکه هنوز ردّ و اثر پای خیابانی و ستار و کسروی بر آنها باقی ست ، میخواند :

زنده تاهست ، نام ایران است
زنده تا بود نام ایران بود

و جوانان آذربایجان را با کلامی که سراپا مهر به میهن است ندا در می دهد که :

«مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشمف امیّد از تو دارد همچنان!» ؟

می دانید چرا؟ برای این که شهریار هویت داشت و به این هویت آگاه بود و بر آن اطمینان خاطر و اعتماد کامل قلبی داشت! شهریار همچون شما به انگیزهء اغر اض و امراض غیر فرهنگی و غیر وطنی زبان فارسی را«برای انتقام» یاد نگرفته بود و منتقد ادبی نشده بود تا روی «ملت فارس» را کم کند(9) و بیهوده نبود که بیش از 50 درصد غزل های حافظ را استقبال کرده بود و خواجهء شیراز را و سعدی را و مولوی را به جشن شکوهمند شعر خود دعوت می کرد!
اما شما با این شمشیر دشمنی که در برابر زبان فارسی از رو بسته اید قصد دارید تا دیوان 1000 صفحه ای شهریار را بسوزانید. تا همام و صائب را از زادگاهشان اخراج کنید تا شمس را به چاه بیندازید وسرنوشتی را که نظامی در گنجه و خاقانی در شروان و مولوی در قونیه یافته است نصیب شمس و صائب و قطران و همام و شهریار سازید. تا چنانچه «فردای محشری» حقیقت داشت واین بزرگان را به معجزه ای از گور خویش برانگیخت، از خواندن نام خود بر مقابر خود ناتوان باشند! شما با پارسی ستیزی تان می خواهید سرگذشت و تاریخ و هویت و میراث فکری و معنوی دو، سه هزارسالهء مردم این دیار را محو کنید و این یک برنامه انحطاط فرهنگی است. یک پروسه بی فرهنگ سازی است و کوشندگان چنین پروژهء شومی آرزو دارند تا یک شبه بخش بزرگی از ملت ایران، بی تاریخ و بی سرگذشت شوند و نام این هویت زدایی از مردم کشور ما را مبارزه در راه تکثر فرهنگی و زبانی برای« احراز هویت» و«اشاعهء هویت ترکی» یا « هویت عربی» یا«هویت لری» یا «هویت بلوچی» و....نهاده اند.یعنی مقصدشان امحاء مدنیت وشهرنشینی وبازگشت به هویت های ایلی وعشایری وقبیلیه ای وچادرنشینی ست.
این چه هویت گستری و فرهنگ پروریست که هدفش بریدن زبان فرهنگ و معنویت و تاریخی یک سرزمین بوده باشد و با شعارهایی از نوع: «زیان فارسی تحمیلی ست» یا «زبان فارسی ازمن نیست» یا «زبان فارسی متکبر است » و از این قبیل بخواهد رابطه مرم را با تاریخش وبا پدرانش و با فرهنگ و معنویتف چندین هزار ساله اش قطع کند؟ می خواهید برای بخش مهمی از سرزمین ایران آتاتورک بتراشید؟ تا پدر ترکان محسوب شود؟ مگر مردم رشید آذربایجان از زیر بته بیرون آمده اند که شما آقای براهنی سید جعفر پیشه وری را« پدر همهء بچه های تبریز» می نامید؟
بروید به کتاب «نامه هایی از تبریز» که تقی زاده وادوارد براون برای یکدیگر می نوشتند مراجعه کنید. درآنجا چند تصویر چاپ شده است.به دقت نگاه کنید،ببینید ده ها جوان دلاورآذربایجان را که به دارها آویخته اند و سربازان روس زیر پای آنها سورچرانی می کنند. به یاد بیاورید که مردم این مناطق چه جان ها که برای نجات این سرزمین نفشانده اند.حالاشما برای آنها پدرپیدا می کنید؟ آنهم پدری که ارتش سرخ واستالین به دلالی نوکرش باقروف روی صحنهء خیمه شب بازی یک سالهء خویش آورده بود؟ خیرآقای براهنی!
مردمی که طالبوف ها و رشدیه ها و مستشارالدوله ها و میرزا آقا تبریزی ها و ستار ها و خیابانی ها و کسروی ها و تقی زاده ها و دهخدا ها و اعتصام الملک ها و شهریار و کاظم زاده ایرانشهرها داشته اند ،از«پدر» های وارداتی امثال فشما بی نیازند!
و هیچ سزاوار نیست که این روزها کسانی پیدا شوند و از زبان شما بگویند که « زبان فارسی موجب هویت باختن مردم مناطق مرزی ایران شده است! » آیا شنیدن این سخن موی بر اندام یک شاعر و نویسندهء فارسی زبان راست نمی دارد؟ و شما آیا حاضرید که این سخنان خود را در خلوت خود تکرار کنید و یکبار دیگردربرابر آیینهء وجدان ، از زبان خودبشنوید؟
خیر آقای براهنی ! شایستهء شما نیست که اینگونه از ملت ایران مطالبهء احراز هویت برای هم وطنان آذربایجانی یا ترک زبان پایتخت نشین ما کنید و « هویت یافتگان» بادکوبه و تفلیس را نمونه و مفدل خویش قرار دهید!
به راستی جناب آقای براهنی ، آیا مردم ترکیه هویتی پایدار تر و مستقر تر و مستمر تر دارند یا ایرانیان آذربایجانی ما؟
آیا ترک های ترکیهء امروز واقعاً می دانند که صدسال پیش از این در کشورشان چه گذشته است؟ چه خوانده اند ؟ چه نوشته اند؟ چه آفریده اند؟هنر چه بود ؟ خط چه بود؟ موسیقی چه بود؟ آیا به واسطهء سیاست های اراده گرایانهء یک دیکتاتورنظامی ف کوته بین رابطهء مردم ترکیه با گذشتهء تاریخی، فکری، فرهنگی کشورشان قطع نشده است؟ آیا یک چاه ویلف ف گسست و انقطاع میان مردم و اجدادشان حفر نکرده اند؟ آیا به فتوای بخشنامه ای یک مستبد، طی 10 روز خط چند صدسالهء مردم آسیای صغیر را ازصفحهء روزگار نزدودند وتنها بر مبنا و به واسطهء یک عقدهء علاج ناپذیر حقارت در برابرغرب، پیوندها و ریشهء انسان های آن سامان رااز بفن برنکندند؟
و مگر نبود که به این نیز اکتفا نکردند و از آنجا که که کتابت ترکی به دلیل عدم انطباق مصوت هایش با حروف لاتین،نامیسر بود، به دستور بخشنامهء «پیشوا» تعدادی از مصوت های زبان ترکی رانیز حذف کردند و از یک زبان ریشه دار کهنسال، به قول ملاّی روم ، «شیر بی یال و دفم و اشکمی» ساختند تا با خط اروپایی منطبق و سازگار شود؟ زبانی که اگر مردگان صدسالهء آسیای صغیر از خواب برخیزند جز شباهتی تمسخر انگیز با زبان خویش در آن نخواهند یافت!
طرفه اینجاست که کسانی که بیش از هر دشمن و بیگانه ای تیشه به ریشهء زبان و کتابت و فرهنگ ترک زبانان فروم شرقی زده اند بیش ازهرکس دیگر در این کرهء خاکی صلای نژادگرایی پان تورکی درداده اند وعَلم اتحاد ترکان جهان به دوش کشیده اند و برخی شیفتگان مغز شویی شدهء سرزمین ما را نیز به دام افکار مخرّبف خویش افکنده اند و شگفتا! هزار بار شگفت !
آن هویتی که پان تورکیست ها و میراث خواران نژادپرست ترکیه عثمانی برای مردم این منطقه ساخته اند، نه ترک است ، نه مسلمان است و نه اروپایی ست.بل چیزی ست بیرون از این هرسه که هم از گذشتهء خویش بریده است و هم اعتماد به نفس خود را به سوی آینده از کف نهاده است و بدین سبب است که اینگونه خالی از هرگونه غرور ملی، سال هاست پشتف درفاتحادیهء اروپا به انتظار اجازهء دخول نشسته است وعلف زیرپای خود سبزمی کند. اما اروپائیان به این« شرقی منقاد و غمگین » اعتنایی نمی کنند زیرا نه به «لائیسیته» اش اعتمادی و نه از اسلامیسم نهان شده درنقاب اروپائی او دل خوشی دارند! این است وضعیت کشوری که ده ها سال است متکی و مبتنی برایدئولوژی نژادگرای پان تورکی اداره می شود ، اما در آرزوی نیل به یک هیأت تمام عیار اروپاییست! و باز هم این مفولانای قونیه است که تراژدی تاریخی این کشور را در تمثیل های خود بازتاب می دهد. (10)

آن شغالی رفت اندر خمّ رنگ
واندر آن خفم کرد یک ساعت درنگ
پس برآمد پوستین رنگین شده
کاین منم طاووس ف علیین شده!

آری آقای براهنی ، زبان ترکی را بهانه نکنید و شیفتگی خود را به ایدئولوژی هایی که امثال ضیاء گوک آلپ در ترکیهء آتاتورکی تدوین کرده اند ــ و شما نیز در معرض نفوذ آن واقع شده بوده اید ــ پشت نقاب مظلومیت زبانی و فرهنگی پنهان نسازید.
مقدمه ای که شما بر ترجمه و چاپ آثار صمد بهرنگی درترکیه نوشته اید به اندازهء کافی دست شما را رو کرده است. در آن مقدمه نیز شما شکایت از «ملت فارس» را پیش ترک های ترکیه می برید و به بیان مطالبی می پردازید که متأسفانه از دلبستگی شما به ترکیهء عثمانی حکایت دارد ودر بی مهری شما نسبت به زبان و ادبیات فارسی ودرقبال فکشور خودتان جای هیچ شکی باقی نمی نهد!(همین شکایت را درمقدمهء کتابتان که به خرج دولت فرانسه به فرانسوی ترجمه و چاپ شده است نزد فرانسویان نیز برده اید و از«ستم فارس» نالیده اید! ).
در مقدمه ای که برچاپف آثار بهرنگی در ترکیه نوشته اید ، درس خواندنتان را و فارسی آموختنتان را و نویسنده و شاعر فارسی زبان شدنتان را و «روشنفکری » تان را نتیجهء «ظلم فارس» می نامید و تا آنجا پیش می روید که حتی نثر فارسی عفرفای ایرانی را به ترک و فارس تقسیم می کنید ومیان شمس و مولوی ( به قول شما« ترک و آذری!») و روزبهان بقلی شیرازی ( به گفتهء شما «فارس!») نیز تفرقهء نژادی می افکنید .«عینیت گرائی» را به«ترکان!!» (یعنی مولوی و شمس و نظامی ) می بخشید و « ذهنیت گرایی» را نصیت «فارس ها!!» ( روزبهان بقلی شیرازی) می سازید؟ (11)
به راستی آقای براهنی، نام اینهمه پریشان گویی را چه می توان نهاد؟ آیا هرگز از خود پرسیده اید که تخمهء اتنو سانتریسم و زهر ایدئولوژی های نژاد گرای ترکیهء آتاتورکی با شما چه کرده است؟
آیا احدی شکایت خویش و پیوند ، اینگونه که شما برده اید پیش ییگانگان برده و اینچنین برضد کشور خود پرونده سازی کرده است؟
و گویا با تأسف می باید پاسخ تلخ این سؤال را از زبان سعدی بشنویم که گفت:

کس این کند که ز یار و دیار برگردد ؟
کند ، هرآینه گر روزگار برگردد!
و نکند که روزگار برگشته است؟

ورنه این ترجیع بند «ستم ملی» و «ستم زبانی» که پیش بیگانگان تکرارمی کنید و رابطهء بخشی ازملت ایران را (آنها که فارسی زبان مادریشان است) با بخش های دیگراین ملت (آنان که در خانه هاشان به زبان دیگری جز فارسی تکلم می کنند) رابطهء استعماری می نامید، به چه معناست؟ ازقول جلال آل احمد:«آذربایجان را مستعمرهء تهران» می نامید. تهرانی که حدود 500 سال پیش روستای ییلاقی شاه سلطان حسین ترک نژاد بود و از حدود 200 سال پیش که پایتخت قاجارهای ترک شده است مدام از این سوی و آن سوی این کشور مهاجر پذیرفته است وبسیاری این ترک هایی که شما می گویید در تهران اکثریت دارند، بیش از 4 یا 5 نسل است که در این شهر ساکنند.و بسیاری از این بسیاران جز فارسی زبان دیگری نمی دانند.
شما کی و کجا و بر اساس چه معیار و روش علمی آمار گرفته اید و زبان دانی و نژاد و خون و ژن های مردم تهران نشین را به آزمایشگاه برده ، زیر ذره بین نهاده ومطالعه فرموده اید که اکثریت و اقلیت زبانی و نژادی درپایتخت ایران پیدا می کنید و مطالبات سیاسی ف «ساختار شکنانه» می فرمایید و پلیس و بیمارستان و اداره ثبت و مرده شورخانهء دوزبانه برای این شهر پیشنهاد می کنید؟
آل احمد و برخی سایت های بیگانه را شاهد می آورید؟ آن یک نشان و شاهد صحّتف ادعا ونظر! این یک نشان و شاهد صحّتف آمار؟ آیا نیک تر آن نیست که سخنان تفرقه افکن نگوئیم یا چنانچه می گوئیم و چیزهایی می گوئیم که بوی پراکندگی ونزاع و خشم و خون از آنها به مشام می رسد، دست کم به آمارهای دروغین بیگانگان متوسل نشویم و برای اثبات صحت ادعای خود به سخنان شبه روشنفکران سیاست زده ای که حقیقت را وشرافت روشنفکری را فدای منافع حقیر سیاسی و«ماکیاولیسم»(درمعنای مبتذل و رایج آن) وقدرت طلبی شخصی می کنند،تکیه نکنیم؟!
آل احمد آژیتاتورکینه توزی بود که در ردای روشنفکری خزیده بود و قصدش دشمن تراشی به هرقیمت در برابر حکومت وقت بود. از شهید سازی هایی که می کرد بگیرید تا برسید به دست بوسی ملاها و تعزیه خوانی برای شیخ فضل الله نوری! آل احمد یک نویسندهء بی اخلاق،حتی ضد اخلاق و ازین رو ضد روشنفکری بود و اگر چنین سخنی هم گفته باشد برای تحریک میراث خواران فرقه چی ها یا تسخیر شدگان ایدتولوژیک شبه چپ آن روزها و گروهی از همفکران فعلی شما و صرفاً برای گل آلود کردن آب و صید ماهی بوده است.
آل احمد چنین سخنی را (اگر زده باشد!) درست با همان روحیه و به همان انگیزه و هدفی زده است که شما امروز از قول ایشان در مقالات تحریک آمیز خود تکرار می کنید!
وشما با این برنامه ها و با چنین تبلیغاتی ، می خواهید چه کسانی را برضد چه کسانی برانگیزید؟ آیا هنوز به اندازهء کافی«انتقام» خود را از «ملت فارس» ( یعنی زبان فارسی) نگرفته اید؟ آیا در این روش کمترین نشانه ای از وطنخواهی یافت می شود؟ آیا چنین روشی، اقدام به فروش ف یک «اصل ف» حقیقی جهت خریدن و دریافت ف یک «فرع» موهوم و خیالپردازانه نیست؟
من هم اعتقاد دارم که زبان ها و گویش های گوناگون رایج در ایران، و از آن جمله زبان ترکی رایج در آذربایجان جزء میراث ملی سرزمین ما هستند. این زبان ها به دلیل تنوع و رنگارنگی خود هریک محمل ف بخش هایی از فرهنگ ها و فولکلور و آداب و رسوم ف اقوام و تبارهای ایرانی ساکن در سرزمین ف ما هستند و وظیفهء دولت ملی و دموکراتیک است که در تقویتف آنها بکوشد و ازفراموش شدن آنها جلوگیری کند.و یکی ازراه های تقویت آنها، تدریس این زبان ها در مدارس است در کنار زبان مشترک و ملی و سراسری !
اما شما این «کلمهء حق» را « یفرادف به الباطل » می کنید! شما یک دشمن خیالی و فرضی می تراشید به نام «ملت فارس» و زبان فارسی را شمشیر سرکوبگری در دست این «ملت غالب» می شمارید! و این یک دروغ بزرگ گوبلزی ست که اگرچه بر زبان و قلم برخی «ایرانی» ها می گذرد ودرانواع بوق وکرنا های خودی و بیگانه دمیده می شود، قطعاً سخن کسانی نیست که دل هاشان برای سعادت مردم این مرز و بوم می تپد.
شما می گویید که: «این زبان ( زبان فارسی) را به شما تحمیل کرده اند!» چه دروغ بزرگ دیگری و چه ظلمی که کاغذین جامهء داد به تن کرده است و چه باطلی که به لباس «حق» درآمده است! اجازه بدهید اشاره ای را که در حاشیهء یکی ازمقالات پیشین خود داشته ام در اینجا نیز یادآوری کنم :
« تا آنجا که تاریخ فادبیات نشان می دهد، هرگز شاعر یا نویسندهء جدّی و با اهمیتی در جهان یافت نشده است که نسبت به زبانی که درآن به خلاقیت هنری و ذوقی می پردازد مفهر نورزد یا به آن مظنون باشد یا آن زبان را تحمیل شده از یک ملتف یا قوم ف غالب بیانگارد!
و اگرخدای ناخواسته شاعر یا نویسنده ای ف خود را در چنین موقعیتی یافت، نیک تر آن است که از خلاقیتف ادبی و کارف ذوقی با زبان، دست بشوید و به اموراتف سیاسی و حزبی یا « فرقه »ای بپردازد !یا نماینده مجلس ف «اقلیت های قومی» گردد و جنانچه نبوغ هنری و الههء الهام او را آرام ننهاد، در این صورت نیک تر آن است که قدرت و نیروی آفرینندگی مهارناپذیر خود را در بستر زبانی به کار بیاندازد که به او تحمیل نشده بوده است! » (12)
بنا بر این جناب براهنی ، با وجود این بی مهری و گاه دشمنی که شما اینجا و آنجا در نوشته هاتان نسبت به زبان فارسی ابراز می دارید، آیا به فارسی زبانان جهان یا دوستداران زبان فارسی در جهان این حق را می دهید که از شما بپرسند:
به راستی چرا به زبان ترکی نمی نویسید؟
گیریم زمانی شما را مجبور کرده اند که به زبان فارسی درس بخوانید تا با سعدی و حافظ و نظامی ومولوی و خیام آشنا شوید،و دکتر و استاد و شاعر و نویسنده شوید. اکنون که شما هم درمقام و موقعیت اجتماعی و فرهنگی بسیارشایسته ای قرارگرفته اید و هم در خارج از ایران سکونت دارید و هیچ نیرویی، خوشبختانه شما را ناگزیر به نوشتن به«زبان تحمیلی فارسی» نمی کند، چرا قلم خود را در راه سربلندی «تبار و نژاد» خود به کار نمی اندازید و آنان را از ذوق و هنر خود بهره مند نمی سازید؟ به جای گله و شکایت از«دولت های شوینیست ایران» و «ملت فارس» در نزد خارجی ها (آنگونه که در مقدمهء ترجمهء آثار صمد بهرنگی در ترکیه کرده اید ونیز در مقدمهء کتابی که در فرانسه چاپ شده، مطرح ساخته اید) (13) و به جای پرونده سازی بر ضد ایران ــ به عنوان روشنفکری که «اقلیت های مظلوم و سرکوب شده» را نمایندگی می کند ــ آیا نیک تر آن نیست که فارسی زبانان را از هنر و خلاقیت خود محروم کنید ؟ شما که 40 سال یش تر است که کیمیاگری می دانید و« طلا در مس» می نویسید ،از« طلا» کردن این زبان دست بشویید و مرحمت کرده آن را« مس» بفرمایید و به این شیوهء خردمندانه، هم انتقام خود را به طورکامل از این «ملت ظالم» بستانید وهم باخلق آثار جاودانه ای که به ترکی خواهید نوشت هدیهء بزرگی به ترکان جهان ارمغان دارید!
مگر«رسمی شدن و آموزش زبان های غیر فارسی رایج در ایران از مدرسه تا دانشگاه» از مطالبات شما نیستند؟ آیا شایسته تر از شما، استاد دیگری در ایران یافت می شود که برای این دانش گاه های ترک زبانی که در ایران خواهید ساخت ، کتاب های درسی بنویسد؟ آیا پذیرفتنی تر ودلگرم کننده تر نیست که دست به کار شوید ومقدمات «رستاخیز فرهنگی» تان را به زبان ترکی از هم اکنون فراهم کنید؟
به راستی، نوشتن به زبان ترکی به شما برازنده تر است یا آتش قومی افروختن وبه آسیاب تصادمات عشیره ای آب ریختن و آرد کینه بیختن و نان پراکندگی انسانی و اجتماعی وملی پختن؟و به قول فرانسوی ها «در سوپف خود تفف کردن »؟(14)
اجازه بدهید که از این مطلب بگذریم !
راستی جناب براهنی ! آیا شما این وسواسی را که در شمارش ترکی دانان شهر تهران به خرج می دهید، هرگز در سرشماری کـفردهای مقیم اسلامبول یا تات ها یا طالش های باکو نیز داشته اید؟ این «انساندوستی کثرت گرا» ی روشنفکرانهء شما ، آیا هرگز وضعیت کرد ها را در ترکیه یا تات ها و طالش ها را در باکو مورد عنایت قرار داده است؟
چگونه است که دموکراتیسم و انساندوستی شما در تهران گل می کند و اقلیت ترک زبان پایتخت نشین ایران را در سایهء« تکثر گرایی» شما پناه می دهد ، اما در اسلامبول یا باکو از دیدن غیر ترکان عاجز است؟
نکند ، همانطور که ملایان و تخم و ترکهء خمینی در ایران «حقوق بشر اسلامی » دارند شما هم به وجود یک نوع «حقوق بشر ترکی» یا « ترک زبانی» اعتقاد دارید؟
آیا تصور نمی کنید که تأثیر یک ایدئولوژی نه چندان انسانی، ترازوی «عدالت انسان گرایانه و دموکراتیک» شما را دچار مشکل یک بام و دو هوا کرده باشد؟ ورنه چگونه است که در ایران طرفدار حقوق کرد شده اید، اما درترکیه به اعجاز «عینکف تفرک بینی»،غیر ترکان ف کرد را «ترکان کوهی» می بینید؟ آیا نیک تر آن نیست تا به جای آن که وکالت خودخواستهء ایرانیان کرد یا بلوچ یا عرب کشور ما را عهده دار گردید ، اندکی لطف کنید واز آشنایی ها و حفسن شهرت خود مدد بگیرید و از دوستانتان در ترکیه بخواهید تا کفردهای آن دیار را کفرد بنامند. مطالبهء تکثر گرایی زبانی و تدریس از مدرسه تا دانشگاه پیشکش!
هم اینجا بعضی هم وطنان قوم گرای کرد ایرانی را به همین نکته توجه می دهم تا خدای نخواسته از«امامزاده پان تورکیسم » انتظار معجزتی نداشته باشند، و اگر به زوزهء «گرگ های خاکستری» دروقایع اخیر ایران توجهی نداشته اند به کفنه ایدئولوژی نژادپرست میراث خواران عثمانی که نفوذی درمیان برخی از ایرانیان نیز یافته، توجه کنند و«شنگول و منگول وحبهء انگور» خود را به همسایهء خوش سرو زبان نسپارند! بگذریم .
می گویید که: « زبان فارسی را پادشاهان پهلوی و جمهوری اسلامی به زبان رسمی ایران بدل کرده اند!»
خیر آقای براهنی ! چنین نیست!
این زبان نزدیک 1100 سال است که همواره و بی گسست ، زبان فرهنگ و هنر و ذوق وعرفان و فلسفه و ادب و تاریخ ف ایران و پذیرفته و رسمیت یافته در میان همهء اقوام و تبار ها و طوایف و عشایر ایرانی یا ایرانی شده بوده است!(15)
می گویید نه ؟ بسار خوب !
سخن دانشمندان و زبانشناسان و ادیبان و مورخان ایرانی و خارجی را قبول ندارید ؟
نمیخواهید سخن زندگان را بشنوید ؟ بسیار خوب !
به وادی مردگان سری بزنید باشد تا پاسخ آنان شما و همفکرانتان را قانع کند!
بروید به روستاها و دفهکوره های ایران، از شرق تا غرب و ازشمال تا جنوب ایران را بگردید و به گورستان ها گذر کنید و آرامگاه ها و مقابر وسنگ های تربتف پدران و مادران و فرزندان مردم ایران را در سراسر این آب و خاک جستجو کنید. خواهید دید که زبان فارسی قرن هاست که زبان رسمی این کشور است.
پس چگونه ممکن است زبانی که در این دوران یازده قرنی بی واسطهء زورهیچ قدرقدرت و قلدر و قداره بند و قلچماقی، زبان رسمی (به معنای مشترک و مشمول اجماع همگانی) ایرانیان بوده است، به دعوی شما و همفکران، برای بار دوم به مردم این سرزمین تحمیل شده باشد؟
نام رضاشاه را ترجیع بند فنوحه گری های خودکرده اید، تعزیهء«ستم ملی»به راه انداخته اید و ملت ایران را به «اشقیا» و«اولیا» تقسیم کرده اید. نسخهء حسین وعلی اکبر وطفلان مسلم و زینب و افم کلثوم را به عرب وبلوچ وکفرد و ترک واگذاشته اید ونقش شمر و خولی و ابن ملجم و معاویه را به رضا شاه و محمد رضا شاه یا به مردان فرهنگ ایران همچون دکترافشارو دهخدا و کسروی و زرین کوب و یارشاطر و دیگر بزرگان این کشورسپرده اید! ( و نیز اخیراً در میان این «اشقیا» ،نسخه و نقشی هم برای جمهوری اسلامی ــ که لابد همشهری خود شما «آسد علی» خامنه ای مقام ولایتف مطلقهء استبدادف دینی قرار است بخواند ــ درنظر گرفته اید!)
هیچ میدانید که در این بازار مکارهء سیاست و تزویر وتحجّر فکری، پای به چه معرکهء مضحکی نهاده اید؟
می گویید :«رضا شاه زبان فارسی را بر مردم ایران تحمیل کرده است.»
آقای براهنی !
رضا شاهف مازندری و طبری، نه ادیب بود و نه شاعر حماسه سرا ( برعکس بسیاری از شاهان ترک تبار ایران یا هند یا آسیای صغیر که خود شاعر فارسی زبان بودند و دیوان و دفتر داشتند) و حتی چنان که می گویند و شما هم گفته اید، سواد خواندن و نوشتن چندانی نداشت .( و البته این از شأن و جایگاه او به عنوان مردی که از سربازی به شاهی رسید و بی تردید مصدر بسیاری از کارهای نیک هم شد نمی کاهد.) گویا همچنانکه شما آشکار فرموده اید،(ظاهراً با مسائل خصوصی و خانوادگی پهلوی ها آشنائید! و سابقاً کتابی هم به نام «ظل الله» در این زمینه نگاشته و نشر کرده بوده اید!) همسر ایشان شاعره ای ترک زبان بوده است. چه از این بهتر؟
سرانجام معلوم فرموده اید که محمد رضا شاه چندان« فارس ف فارس» هم نبوده است، چرا که نه تنها زبان مادری ایشان ترکی بوده، بلکه در دامن پرمهر مادری پرورده شده بوده است که هم ادیب وشاعره ای ترکی گوی بوده وهم شخصاً «ستمگری ملت فارس» را که رضا شاه (یعنی «شوهر تاجدار»شان) اعمال می کرد ازنزدیک تجربه کرده بوده است!
اما ازاین «داد خواهی»قومی شما در مقام وکیل مدافع همسررضا شاه ومادر محمد رضاشاه و مبارزه شما در راه « آزادی بیان» که بگذریم، در مورد نقش مثبت یا منفی رضا شاه در زمینهء آموزش سراسری و اجباری باید بگوییم که :
وی جز آنچه که در پروژه وبرنامهء انقلاب مشروطیت طرح شده بود، کار دیگری نکرد. تنها ایرادی که به رضا شاه می توان گرفت، آن است که چرا برای اجراء این برنامه ها ، قانون شکنی پیشه کرد و روش دیکتاتوری درپیش گرفت و این ایرادی بود که مردان بلندیایهء سیاست و فرهنگ و ادب ـ که آن روز ها هنوز کم نبودند ــ بر او داشتند و بهای آن را هم پرداختند. پس انتقادی که به رضا شاه وارد است، انتقادی ست که بهار وعشقی و فرخی یزدی و مصدق بر او داشتند. نه آن انتقادی که مثلاً شیخ خزعل یا تخم و ترکهء او یا بازماندگان باقروف یا دلباختگان نژاد گرائی ترک یا بازماندگان برخی خان ها و سران ف زورگوی عشایر یا برخی نوادگان ف راهزنان و چپاولگران یا امثال خلخالی ها بر او دارند. این نوع از انتقاد را ملت ایران به پشیزی نخواهد خرید!
حقیقت آن است که آموزش سراسری و اجباری و رایگان برای همهء ایرانیان، آرزوی انقلابیون صدرمشروطه بود (که غالباً آذری بودند). و زبانی که می باید این نقش را بر عهده می گرفت نمی توانست زبان دیگری جز زبان فارسی دری بوده باشد. زیرا این زبان را هم فردوسی می فهمید و دوست داشت، هم سلطان محمود. هم نظامی و هم شروانشاه بن منوچهر.هم خواجه نظام الملک، هم ملکشاه .هم سنایی، هم طغرل، هم صائب و هم شاهان صفوی! (البته این روز ها برخی ادعا دارند که از این پادشاهان «ترک» ترند!)
علاوه بر این ها ، زبان فارسی از زمان تأسیس دارالفنون زبان آموزش علوم و فنون جدید بود و متونی که در این نخستین مدرسهء مدرن ایران تدریس می شد تقریباً هم زمان بود با آثاری که در همان دوران در مدارس علمی اروپایی تدریس می شدند. در زمینهء فیزیک و شیمی و ریاضی و سایر علوم دقیقه همان مواد درسی ترجمه و تدریس می شدند. اصول داروینیسم در کتابی که به نام حیوان شناسی ترجمه و تدوین شده بود، به دانشجویان تدریس می شد. بنا بر این زبان فارسی به طورطبیعی کاملاً و از ده ها سال قبل از برآمدن رضاشاه ، زبان تدریس علوم و فنون جدیده در ایران بود و زبان دومی که بتواند از عهدهء این نقش برآید در ایران موجود نبود. زبان فارسی با بنیه فرهنگی اش ومیراث درخشان و بی نظیرش و با توانمندی وموقعیتی که تاریخ به او سپرده بود ، وبا این احساس دلبستگی وتعلقی که مجموعهء باشندگان سراسر ایران نسبت به آن داشتند، و با توسعه و سابقه ای که در برخورد با واقعیات علمی آن روزگاراز زمان تأسیس دارالفنون به عنوان زبان علوم جدیده در ایران کسب کرده بود، تنها زبانی بود که از اجماع ف همهء مردم ایران به عنوان زبان اشتراک قلبی و فرهنگی و تاریخی برخوردار و به عنوان رشتهء پیوندف باشندگان ف این مرز وبوم ، با گشاده رویی و حسن استقبالی که نتیجهء حس مالکیتف ایرانیان براین زبان بود از سوی همهء آنان پذیرفته شده بود.
درثانی وجههء بین المللی و اهمیت فرهنگی زبان فارسی در جهان به حدی بود که مدارس زبانهای شرقی اروپائی را برای آموزش و تدریس این زبان تآسیس کرده بودند! ( برای مثال ، مدرسهء زبان ها و تمدن های شرقی پاریس که 10 سال پیش دویستمین سالگرد تولدش را جشن گرفت ، برای تدریس زبان فارسی تأسیس شده بود و این زبان نخستین زبانی بود که تدریس ف آن در این مدرسه آغاز شده بود.) و نیز در دورانی که جامعهء ما به تکان آمده بود و بر آن بود تا دیوارهای قرون وسطی را در برابر خود بلرزاند، هنوز زبان فارسی زبان فرهنگ و شعر در هندوستان محسوب می شد و امثال محمد اقبال لاهوری ها می پرورید! و در آسیای صغیر و در قفقاز نیز کمابیش نفوذ خود را حفظ کرده بود و غالب نویسندگان و اندیشمندان ایرانی ففقفقاز آثار خود را به زبان فارسی می نوشتند!
پس هیچ زبانی در ایران هرگز و هیچگاه نقش و کارکرد زبان فارسی دری را نداشت تا به جای این زبان از سوی متفکران مشروطیت ، به زبان سراسری آموزش مدرن وملی بدل شود. و هیچ زبانی اصولاً چنین داعیه ای نداشت!
می دانیم که نخستین چاپخانهءایران، از زمان عباس میرزا و 10سال قبل ازآنکه تهران با چاپخانه آشنا شود،در تبریز ایجاد شده بود و نیز می دانیم که تمام روزنامه ها و نشریات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در آذربایجان دوران قاجاری وعصر مشروطه و درزمان جنبش های چپ مساواتی و اجتماعیون عامیون در شمال غربی ایران، بلا استثنا به فارسی چاپ و منتشر می شد.
آن روز ها، رهبران و اندیشمندان و روشنفکران صدرمشروطیت و نیزسوسیالیست های انقلابی ( که هریک 2 سر و گردن از «سیاسیون و انقلابیون ف» معاصرما سر بودند و امیدوارم به کسی برنخورد!) آنقدرها «بی وطن»( یا انترناسیونالیست) نشده بودند که مثلاً زبان انگلیسی (و از آن بدتر روسی) را پیشنهاد کنند و قشریون ف بنیاد گرای پان اسلامیستف عربوفیل نیز آنچنان قدرتی نیافته بودند که عربی حوزه ای خودشان را به ایرانیان تحمیل کنند و دست پروردگان ترکیهء عثمانی هم آن روزها، آنچنان نفوذی در ایران نداشتند که نظام آموزشی مشروطیتف ایران را با نظام آموزشی ترکیه هم زبان سازند.
پس زبان فارسی ـ آنطور که شما می گویید ــ «یکی از زبان ها» نبود که «به دیگر زبان ها تحمیل شده» باشد. این زبان، تنها زبان ملی و سراسری و پذیرفتهء همهء ایرانیان از همهء اقوام و تبارها و نژاد ها و ایلات وعشایربود.و چنین بود که زبان تاریخی وطبیعی و مشروع و غرور انگیز و پر بفنیهء این سرزمین که بزرگانی همچون رودکی و فردوسی و مولوی و سعدی و نظامی و حافظ و خیام را پشتوانهء خود داشت به میدان آمد و به ایفای نقش ف طبیعی و تاریخی خود پرداخت و زبان آموزش ملی و سراسری و رایگان و اجباری همهء فرزندان ایران شد. و آن چنان که بر قلم ف تهمت و جسارت ف شما رفته است ، این اقدام تاریخی «یک خیانت» نبود، بل واقعه ای بسیار خجسته بود که آموزش ابتدایی و تحصیلاتف متوسطه و عالی بسیاری ازکسان همچون من و شما را برای ابد مدیون خویش کرده و شما دکتری واستادی وروشنفکری وشاعری تان را از همین اقدام ف فرخندهء رهبران واندیشمندان مشروطیتف ایران دارید.
به قول ماشالله آجودانی : این «ادعا های پنهان و آشکاری که مدعی ست زبان فارسی با تحکم و قلدری رضا شاه پهلوی و به زور نظام اجباری به مردم ایران تحمیل شده از نوع جعلیات و تبلیغات پا درهوایی ست که پایه و اساس تاریخی ندارد.»(16)
پس اینهمه سینهء مظلومیت ف زبانی و نژادی به تنور نچسبانید و به غذایی که از خون دل هزار سالهء ایرانیان تهیه و برسفرهء روشنفکری و «سخنوری» شما نهاده شده است اینهمه اَخ اَخ و افف افف نکید:
این زبان از صندوق خانهء میراث ف پدری یک شیخ متفرعن یا یک خان کینه توز سر بر نیاورده و به نام دین خدا یا نژادف خاقان و درسایهء تیغ فخونریز یک سلطان غازی بر ایرانیان تحمیل نشده است و شما نیز با این گونه سخنان، رضاشاه را به قهرمان ملی ایرانیان بدل می کنید و ازاین بابت، فضیلت وافتخاری را که حق مبارزان و جانفشانان مشروطیت ( وغالباً آذربایجانی) بوده است همه را، یک جا به پای او می فشانید و «عدو شود سبب ف خیر» می شوید!
می گوئید که :« زبان فارسی زبان زیبایی است ولی همهء زبان ها زیبا هستند!» درست است آقای براهنی فارسی و همهء زبان های دیگر جهان زیبایند ! و در این شکی نیست! ولی اهمیت زبان فارسی در ایران نه به واسطهء زیبابودن این زبان که بابت نقش و اهمیت و ارزش تاریخسازآن است. اما شما این «نمرهء بیست» زیباشناسانه را به زبان فارسی (و زبان های دیگر دنیا) عطا می کنید تا نقش کارساز و کارکرد پیوندبخش و فرهنگ آفرینی مستمر آن را در سراسر تاریخ ایران انکار کنید یا نادیده انگارید!
کارخانه ای که ده ها سال است در خارج از ایران بنا بر اغراض گوناگون سیاسی به تولید دروغ و جعل دربارهء تاریخ و زبان و فرهنگ ایران می پرداخت، این سال ها به واسطهء آشفتگی های داخلی وقدرت یابی قشری ترین نیروهای بنیاد گرای شیعی، چرخهء تولید خود را بازسازی و به حمایت های جدید ف امنیتی وسیاسی و ایدئولوژیک درداخل ایران تقویت کرده است. درسال های اخیر، اتحاد نامیمون ف پان اسلامیسم و پان تورکیسم و پان عربیسم ، پشتوانهء دستگاه های امنیتی نظام اسلامی حاکم بر ایران رانیز به دست آورده و از امکانات و تسهیلات سیاسی و مالی بخش های مهمی از کارگزاران حکومت دینی برخوردار گشته است:
کسانی که شما در تقریراتتان از آنان نام می برید و گفتارهایتان را چپ و راست به کتاب ها و مقالات و سخنرانی هاشان آرایش می دهید و برای اثبات دعوی های سست خویش ، ازآنان شاهد می آورید و تأییدیه می ستانید، متأسفانه جز همدستان هیأتف حاکمهء ایران و جز بازیگران یا بازی خوردگان یا مهره های سوختهء دستگاه ها ودایره های ویژهء آنان نیستند. چنانچه به این اشاره اکتفا نمی کنید، تشریف ببرید ببینید چه کسانی با چه بودجه و امکاناتی، و با چه انگیزه و هدفی به طور سیستماتیک و برنامه ریزی شده تاریخ ایران را قلب می کنند و با نگاشتن «کتابهای زنجیره ای» وبا برخورداری ازکاغذ و چاپ و انتشارات دولتی، گذشتهء پیش ازاسلامی ایران( یا به قول شما باستان گرایی) را می کوبند، برای مورخان و روشنفکران ومتفکران معاصرایران پرونده سازی می کنند وهمدست با سازندگان «برنامهء هویت » تروراندیشمندان و روشنفکران ایران را تدارک می بینند. بروید ببینید در این سال ها که احدی جرأت و اجازه و حقّ ف گفتن کلمه ای «خلاف مصلحت نظام» رانداشته است ، چگونه کسانی پشت سرهم، اندرمضرات«پان ایرانیسم» ،« شوینیسم فارس» یا «پان فارسیسم» (که یک مفهوم سخیف، بی معنا وتقلبی ست) یا اندر«مظلومیت زبان عربی در ایران» یا در منقبت شیخ خزعل یا درهجو و قدح رضا شاه یا صادق هدایت یا دکتر افشار و کسروی و دکتر زرین کوب و خیلی های دیگر در روزنامه های دولتی داخل ایران مقاله می نویسند وازآن بدتر،برای ایراد سخنرانی ها واجرای برنامه های طراحی شده به محافل دانشگاهی سراسر ایران می روند و تعزیه خوانی «ستم ملی» به راه می اندازند وآتش کینهء قومی ونژادی وزبانی برمی افروزند وتخم نفاق درمیان دانشجویان ایران می پراکنند و آنان را نسبت بر سرگذشت و سرنوشت کشورخود بدبین می سازند وبه نام«زبان های ظالم و مظلوم» به همبستگی ملی ایرانیان ضربه وارد می آورند!
بروید ببینید و به ما نیز بگویید که چرا و چگونه و با چه هدفی «انجمن های اسلامی» دانشجویان دانشگاه های «شهید بهشتی » یا «علامهء طباطبائی» جزوات حاوی سخنرانی های ضد ایرانی آنها را چاپ و تکثیرمی کنند!؟
(مجموعه ای از این گونه مقالات و سخنرانی ها، در «تریبون» ــ سایت دوستان فهم فکر شما ــ در کنار مقالات بسیار جالب شما قابل دسترسی ست و در معرض قضاوت ایرانیان وداوری تاریخ نهاده شده است وعلاقمندان می توانند به این نشانی با افکار «دوستان!» شما آشنا شوند : http://www.tribun.com/ ). افکاری که شما قسمت اعظم سخنهاتان را از آنان گرفته اید و جز تکرار آنچه آنان می گویند نگفته اید!)
آقای براهنی از شأن شما که همواره در تقریرات و تحریرارات خود، با هگل و یونگ و مارکس وترتسکی و دریدا و فوکو و فوکویاما و کاستوریادیس و ...محشورید و همواره از آنان شاهد می آورید ، به دور است که برای تقویت پای چوبین استدلال های خویش در زمینه«ستم ملی» یا «ظلم فارس ها»، عصای افرادی را به دست بگیرید و عینک کسانی را به چشم بزنید و به تقریرات و بیانات و سخنرانی های عناصری بیاویزید که شام «عجم ستیزی شان» را با امثال حسین شریعتمداری ها و نهاراسلام پروری و پان عربیستی شان را با انواع ف لاریجانی ها می خورند و صبحانهء پان تورکیستی ایران ستیزانه شان را با وکلای بی چهرهء «اصلاح طلب» حکومت دینی تناول می فرمایند! پیداست کسانی از این گونه به وکالت شما نیازی ندارند ! پس نیک تر آن است که هم شما دست از این نان قرض دادن های قومی و منطقه ای بردارید و هم ازدیگران بخواهید که هندوانه عربی زیر بغلتان نگذارند و بادمجان «ملت های ستم دیدهء» دیگر را به گفردف قابچین شما نچینند!و سرانجام پوست خربزهء قدرت طلبی عشیره ای زیر پای شما نیندازند. که این گونه بازی ها هرگز آخر و عاقبت خوشی نداشته است! که به گفتهء سعدی :

«مقالاتف بیهوده طبل ف تهی ست!»

« باستان گرایی رضا شاهی!»
و یکی دیگر از این مقالات بیهوده همانا ضربه هایی ست که بر طبل «باستان ستیزی» فرود می آورید و در این معرکه، حق اندیشمندان و نویسندگان دوران مشروطیت را کف دستشان می گذارید و تداوم جنبش نوزایی و بازیابی هویتف فرهنگی ایرانیان را «باستان گرایی» می نامید و تیرهای تهمتف زهرآگینی را که درحقیقت نثارروشنگران ومتفکران دوران مشروطه و بعد از مشروطه کرده اید ،( لابد برای ایز گم کردن) به جانب رضا شاه نشانه می روید.
آیا خودتان نیک میدانید که از کدام «باستان گرایی» سخن می گویید؟
حقیقت آن است که آنچه شما «باستان گرایی» اش می نامید ، کوشش1400 ساله ای ست که ایرانیان بی وقفه یا همراه با برخی گسست ها، در جهت حفظ مدنیت و فرهنگ و هویت و استمرار تاریخی خود به کار برده اند تا توانسته اند سرانجام کشتی از ورطهء بلا برهانند و این مدنیت و این فرهنگ واین استمرارتاریخی کشوررا از میان آشوب ها وآشفتگی ها و تهاجمات ویورشها وویرانگری هایی که دراین «چهار راه حوادث تاریخی» براو می گذشت به سرمنزلی که هم امروز در آن واقع است برسانند!
این «باستان گرایی » ایرانی از ابن مقفع ها آغاز شد که همراه با همفکران، متون باستانی پهلوی وسفریانی را به عربی ترجمه می کردند تا به خلفای نامردم فعباسی بگویند که: ایرانیان از«ابنای احرار» ند و از زیر بفته به عمل نیامده اند. حتی از خود خلفای عرب عباسی آغاز شد که طرح و بنیاد خلافت عربی ـ اسلامی خود را به ترغیب وبه القاء خاندان های ایرانی همچون آل برمک و آل نوبخت بر اساس پادشاهی ایران نهادند و شیوه ها و آئین های دربار پادشاهان ف پیش از اسلام ایران را تقلید کردند. از بزرگترین مورخ جهان ف اسلام محمدبن جریر طبری (هم ولایتی رضا شاه!) آغاز شد که پس از ذکر اساطیر قرآنی مبتنی بر کتاب مقدس (تورات) و پس از روایت داستان موسی در میان بنی اسرائیل ، سخن به ایران و به روزگار منوچهر آورد و« از پادشاه ایرانی بابل ــ کیقبادــ که پس از منوچهر به پادشاهی رسید» سخن گفت (17). از ابومنصور عبدالرزاق و نویسندگان گمنام شاهنامهء ابومنصوری آغاز شد. از دقیقی ها و فردوسی ها و صدها انسان ارجمندف بنام یا بی نام و نشان آغاز شد و اشاره به همین باز یابی و رنسانس است هنگامی که بهاراز فردوسی و شاهنامهء او سخن می گوید :
آنچه کورش کرد و دارا وآنچه زردشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سفحرآفرین
از سهروردی (اهل آذربایجان)آغاز شد که بنیاد فلسفهء اشراق خود رابراساس حکمت باستانی ایران نهاده بود ومفاهیم حفکمی و رازآلودهء مزدیسنائی را درایران وارد فلسفهء اشراق می کرد. وایران چیز دیگری و مفهوم دیگری و ایدهء دیگری جز یک «استمرار» فرهنگی وتاریخی نیست وما نتیجهء این تداوم تاریخی و این استمرار فرهنگی هستیم و زبان فارسی محمل(véhicule ) این استمرار و تداوم فرهنگی و تاریخی کشور ما بوده است.
از شاعر ایرانی ارّان یعنی از خاقانی شروانی آغاز شد، هنگامی که از مدائن گذشت و گریست:

هان ای دل عبرت بین، از دیده عفبر کن ، هان !
ایوان مدائن را آئینهء عبرت دان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این هست همان د