Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
December 30, 2006شنبه 9 دی 1385
 

سفرنامه مازندران

سخنان رضاشاه به خامه فرج الله بهرامی
 

همه چیز را می ‌شود اصلاح كرد. هر زمینی را می ‌شود اصلاح نمود. هركارخانه ‌ای را می ‌توان ایجاد كرد. هر مؤسسه‌ ای را می ‌توان بكار انداخت. اما چه باید كرد با این اخلاق و فسادی كه در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده، و نسلاً بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟ سالیان دراز و سنوات متمادی است كه روی نعش این مملكت تاخت و تاز كرده ‌اند. تمام سلول ‌های حیاتی آنرا غبار كرده، به ‌هوا پراكنده ‌اند و حالا، من گرفتار آن ذراتی هستم كه اگر بتوانم، باید آنها را از هوا گرفته و به تركیب مجدد آنها بذل توجه نمایم. اینهاست آن افكاری كه تمام ایام تنهائی مرا به ‌خود مشغول، و یك ‌ساعت از ساعات خواب مرا هم اشغال كرده است..... هیچ چیز در این مملكت درست نیست. همه چیز باید درست شود. قرنها این مملكت را چه از حیث عادات و رسوم، و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب كرده ‌اند. من مسئولیت یك اصلاح مهمی را، برروی یك تل خرابه و ویرانه برعهده گرفته ‌ام. این كار شوخی نیست و سرمن در حین تنهائی، گاهی در اثر فشار فكر در حال تركیدن است.


مقدمه

در كتاب “سفرنامة خوزستان“ وقایع اخیر ایران را، تا درجه‌ای كه فرصت و مجال باقی بود، شرح دادم. در “سفرنامة خوزستان“، قصد من ذكر وقایع تاریخ نبود، بلكه مقصود تشریح اقداماتی بود كه برضد من و علیه من، از طرف دربار سابق و طرفداران آن به‌عمل می‌آمد.
دربار سابق، محض آنكه زحمات و خدمات مرا در راه استقلال مملكت و صیانت ایران از بین ببرد، حاضر شده بود كه در ضمن توسلات خارجی، اساساً به محو و اضمحلال ایران تن در داده، بدواً سند تابعیت ایران را امضاء نماید، و در ضمن از اضمحلال و محو من نیز كسب مسرت و خرمی كرده باشد. به همین مناسبت در آخرین نقشة جغرافیائی كه در یكی از ممالك اروپا به طبع رسید، رنگی كه تا آن وقت برای ایران مخصوص بود، و علامت استقلال مملكت شمرده می‌شد، به رنگی تبدیل یافت كه از استعمار ایران حكایت می‌كرد. با این تقریر و برهان پیدا بود كه این مملكت پهناور، این مملكت تاریخی و این مملكتی كه در تمام ادوار خود دعوی عظمت و جلال داشته، و خود را مهد تمدن و علم و صنعت و حكمت و فلسفه می‌دانسته، یكسره به‌تمام شئون خود خاتمه داده، و هدایتش كرده‌اند به‌یك مرحله‌ای از مذلت و بیچارگی، كه جز یك مستعمرة كوچك و حقیر و مسكین نام دیگری نمی‌تواند دارا باشد.
تلگرافاتی كه بین “تهران“ و “پاریس“ مخابره و مبادله می‌شد، و بعضی از آنها را در آخر كتاب “سفرنامة خوزستان“ مندرج ساخته‌ام، حقیقت این معنی را كاملاً روشن می‌سازد كه سابقین من، تا چه درجه عداوت خود را نسبت به‌این مملكت مسجل داشته، و چه نقشة خائنانه‌ای را در اطراف محو و اضمحلال ایران و من طرح كرده بودند.
نقشه را منظم طرح كرده بودند، اما خدا نخواست. آن كمك‌ها و مددها كه در عالم غیب مكنون است، نقشه‌های مطروحه را مبتذل و مفتضح ساخته، ایران را با دست من سوق داد به‌آن مرحله‌ای كه اهمیت آن برهیچكس پوشیده نیست.
اقرار می‌كنم كه در این راه فقر فكری محیط، فقر خزانة مملكت، جهل و بی‌اطلاعی جامعه، و از همه بدتر معتاد شدن افراد در طی سالیان سال به تحمل خواری، و اعتیاد به‌تزویر و دروغ‌گوئی و ریب و ریا و مجذوب ماندن به‌آقائی و سرپرستی اجانب، چنان كار را برمن دشوار و سخت ساخته بود كه مشكل بتوانم از عهده توصیف و تشریح آن برآیم.
همین‌قدر می‌گویم پیروی من از قوانین مسلم طبیعی اصل پابرجائی بود كه تمام عروق و اعصاب مرا در تحت سلطه و اقتدار خود نگاه داشته و بالاخره همان تكیه به خداوند و قوانین خدائی موجب شد كه از هیچ امر غیر منتظره‌ای اندیشه نكرده، رفتم به‌آن راهی كه خدا خواسته و طبیعت پسندیده بود، من هم تبعیت و تعقیب كردم.
به‌این لحاظ، در ضمن این كتاب وارد در گزارش عملیات خود نمی‌شوم، و تمام آنها را به‌دست تاریخ روزگار می‌سپارم، و یقین دارم تمام جزئیات آن در ضمن صفحات موفور تدوین خواهد گشت. شخصاً نیز اگر فرصت و مجالی باشد، در تلو یادداشتهای یومیه خود به‌ذكر آنها خواهم پرداخت تا از نظر ارباب بصیرت دورنماند، و هركس به قدر وجدان خود در اطراف آن قضاوت نماید.
پس از آنكه بدبختی ایران به‌اعلی درجه و اوج كمال رسید، و نقشة جغرافیائی این مملكت، رنگ اولیة خود را از دست داد و به‌دو منطقة نفوذ تقسیم گردید، قاطعان طریق نه تنها در اطراف پایتخت، بلكه در وسط پایتخت به قتل نفوس و نهب اموال پرداختند. پس از آنكه امید نجاتی از هیچ طریق و هیچ طرف برای اهالی این سرزمین باقی و برقرار نماند، و پس از آنكه نقشة ترور و كشتن خود من، به دست دربار ترسیم شد و تا درجه‌ای هم در مقام عمل برآمدند، اهالی ایران با عجز و الحاح و به‌وسیله مجلس مؤسسان، سرپرستی این مملكت را از من تقاضا كردند. من نیز بنام خدا و وطن از آرزوی مردم استقبال كرده، پس از تأمین انتظامات اولیه، كه شرح آنرا باید در مجلدات عدیده نوشت، اولین تصمیمی كه به‌مخیله‌ام خطور كرد، مسافرت به “مازندران“ بود.
من وطن خود ایران را به‌خوبی می‌شناسم. ایالات و ولایات و شهرها و قصبات مهم آنرا تماماً دیده‌ام، و حتی در اغلب قراء و دهكده‌های آن بیتوته كرده‌ام. تصور می‌كنم احدی در ایران به‌قدر من به‌جزئیات اخلاق و عادات و رسوم اهالی واقف و آشنا نیست، زیرا افراد برجسته و مشخص آن را، در هر ضلعی از اضلاع مملكت باشند شخصاً می‌شناسم و به اصول زندگانی، طرز تفكر، ایمان و عقیده، تخیلات و توهمات آنها واقفم.
مع‌هذا بعد از قبول سلطنت ایران، اولین سفری كه در خاطر من نقش بست مسافرت به‌“مازندران“ بود. به‌دو دلیل:
اول ـ تا راه “مازندران“ به‌“تهران“ باز نشود، “تهران“ نمی‌تواند آسایش نعمت داشته باشد. “مازندران“ است كه بزرگترین روزنة اقتصادیات را به‌روی “تهران“ می‌گشاید. چون فعلاً راهی بین “تهران“ و “مازندران“ موجود نیست، من می‌خواهم شخصاً بیندیشم كه از كدام طریق و با چه وسیله‌ای باید محظور سلسله جبال “البرز“ را مرتفع سازم؟ “البرز“ را بشكافم و “تهران“ را به‌“مازندران“ متصل سازم، و نعمای “مازندران“ را با نزدیكترین فاصله نصیب “تهران“ ساخته و در عین حال “مازندران“ را نیز با وجود آنهمه نعمت‌های طبیعی، از فقر و فاقه و بی‌سامانی نجات بخشم.
دویم ـ “مازندران“ خانه من است. مسقط‌الرأس من است. احساسات و عواطف من طبعاً به طرف “مازندران“ صعود می‌كند، و هزاران احساس و عاطفه هم طبعاً از “مازندران“ به‌طرف من در پرواز است.
ایام صغارت و طفولیت خود را بخاطر می‌آورم، مهر مادری را به‌مخیلة خود خطور می‌دهم، دستگیریهای همان مهر و محبت را كه وسیلة پرورش من شده است از مد نظر می‌گذرانم، بی‌اختیار به‌مازندران مجذوب می‌شوم. بی‌اختیار به‌خود حق می‌دهم كه مفهوم وطن‌پرستی و شعائر ملی خود را از “مازندران“ آغاز نمایم، و به‌همین مناسبت است كه به‌جانب “مازندران“ عزیمت می‌نمایم.

+++
“تهران“ در مجاورت “مازندران“ مانند مفلسی است در همسایگی گنج طلا. در حالتی كه مركز ایران برای تهیة مواد اولیه زندگانی اهالی خود، دچار صعب‌ترین احوال است، در دوازده فرسنگی آن یك ولایت پرنعمتی گسترده است كه قسمتی از محصول برنج ایران را جمع دارد و انواع نعمت به‌حد وفور در آن ذخیره شده، لكن تنها مانع رسیدن آن گنج به‌این مفلس سلسله جبال “البرز“ است كه چون دیواری عظیم ولایات شمالی را از فلات خشك ایران مجزی داشته، و راه عبورومرور را مسدود كرده است. اما به‌نظر من مانعی دیگر وجود دارد كه بزرگتر از كوه “البرز“ باید حسابش كرد، و آن سستی و تنبلی اهالی است.
البته عوامل طبیعی و كیفیات جغرافیایی هر خاكی كم و بیش موانعی در برابر انسان برپا می‌دارد، و اساساً شرف و اهمیت بنی‌آدم در این است كه با وجود ضعف بنیه و كوچكی جثه، از راه عقل و فكر و تدبیر بر عوایق عظیمه طبیعت فیروز می‌شود. تمام مللی كه امروز وسائل زندگی خود را آسان كرده و در نهایت سهولت امرار معاش می‌كنند، وقتی، دچار همین قسم مشكلات بوده‌اند، لكن به زور بازو و سعی و كوشش كوهها را شكافته، زمین‌ها را جدول كشیده، باتلاقها را انباشته و رودخانه‌ها را سدبندی كرده‌اند.
هشت ماه قبل امر اكید داده بودم كه با وجود فقر خزانه و موانع مختلفة دیگر، هیئت دولت مبلغ كافی برای تسطیح و ایجاد جادة “مازندران“ اختصاص بدهند، تا هرچه زودتر این مانع برداشته شود، و پایتخت مملكت به یك ولایت حاصلخیز برومندی اتصال یابد.
سابق براین هم توسط مهندسین روس ـ آن موقعی كه ایران می‌رفت آخرین رمق حیات خود را از دست بدهد ـ این راه بازدید شده و رسیدگی در اطراف مخارج آن به‌عمل آمده بود، لكن نظر به‌اشكال و صعوبت امر از یك طرف، و برآورد مخارج هنگفت از طرف دیگر، هیچ كس عملی شدن این نقشه را امید نداشت. فقط معاینة جبال “البرز“ و تصور شكافتن آن كافی بود كه هر فكر شجاعی را مجبور به سكوت نماید.
من علاقه قلبی و قطعی به افتتاح این راه داشتم، كراراً یكه و تنها و بدون مشورت با عمر و زید به معاینة سلسلة “البرز“ و تعیین خط سیر پرداخته، بعد از اكمال مطالعات و نظریات خود، امر قطعی دادم كه بهیچوجه نگاهی به این سوابق نومید كننده نینداخته، در كمال جدیت و امیدواری مشغول كار شوند. در ضمن اهالی بیكار و بدبخت اطراف راه را دعوت كنند تا در برداشتن موانع بذل كوشش نموده، و به‌واسطه اجر و مزدی كه می‌گیرند، هم از ذلت فقر و گرسنگی رهایی یابند، و هم مساكن خود را به یك منبع برومندی اتصال دهند كه همیشه از خطر قحط و غلا محفوظ بماند، و “تهران“ و سایر شهرهای ایران نیز از نعمت‌های موفور “مازندران“ بی‌بهره و نصیب نمانند.
هیچ فراموش نمی‌كنم روزی را كه برای بازدید اطراف راه و تعیین خط سیر، یكه و تنها تا دو فرسخی “فیروزكوه“ آمده بودم. همین نقطه‌ای كه فعلاً “پل فردوس“ ساخته شده، و روزی صدها اتومبیل و مسافر از روی آن عبور می‌كنند.
در “تهران“ تصور می‌كردند كه من به عمارت ییلاقی خود در “شمیران“، برای رفع خستگی رفته‌ام، هیچ كس فكر نمی‌كرد یكه و تنها تا حدود “فیروز كوه“، راهی كه هنوز ایجاد نشده و خیال ایجاد آن نیز هنوز از دماغ من تجاوز نكرده است، آمده باشم، تا محل ساختمان پلی را تعیین كنم كه عبور رودخانة از ذیل آنرا تسهیل سازد، و جاده را در بهار و مواقع طغیان آب از خطر سیل و خرابی مصون بدارد.
تنها كسی كه در این گردش با من بود، فرج‌الله بهرامی رئیس دفتر مخصوص من بود، كه نهار مختصر مرا هم مشارالیه با مركوب خود حمل می‌نمود. در ورود به محل مزبور و تصادف با رودخانه چون عبور را ممتنع یافته، ناچار از دو دهقان مجاور رودخانه خواهش كردم كه ما را كول گرفته با دوش خود به‌آن طرف رودخانه برسانند.
دهقان‌های بیچاره مرا نمی‌شناختند. اول وهله قیمت این حمل و نقل را گوشزد ما كرده، حاضر نمی‌شدند كه با كمتر از یك ریال مرا در آن طرف رودخانه زمین بگذراند. من نیز از این تفریح و عدم شناسائی آنها استفاده كرده یك ریال را گزاف دانسته، پیشنهاد كردم كه به اخذ ده دینار قناعت ورزند. بالاخره پس از چند دقیقه مباحثه و گفتگو، عمل را در چهارده دینار خاتمه داده، ما را به‌دوش گرفتند و وارد رودخانه و آب شدیم. در وسط آب كه سنگینی و ثقل بدن من، مركوب بیچاره را تا درجه‌ای فرسوده ساخته بود، بهانة قاطعی به‌دست او داده، برخاطر خود مسجل ساخت كه هرگاه كمتر از یك ریال به او تأدیه شود، او عجز خود را در همین وسط آب از حمل راكب خویش ظاهر خواهد ساخت. من نیز مسئول او را پذیرفتم. در وصول به‌ساحل، همین قدر كه مشتی از لیره، طلا، اشرفی و در حدود هزار ریال در دست خود دید، حالتی به‌او دست داد كه تصور آن هیچ‌وقت از خاطره من فراموش نمی‌شود. من جاده را پیش گرفته و به‌راه افتادم. شنیدم بعد از حركت من، و وقوف دهقان بیچاره به‌شناسائی من، و دریافت پولی كه برای او بكلی غیر مترقبه بود، حالت سكته به‌او دست داده، و رئیس كابینة من با زدن یك سیلی به صورت او، و منصرف ساختن خیال دهقان از پول و غیره، وسیله نجات او را از این مرگ مفاجات فراهم كرده بود.
بالاخره مهندسین ایرانی كه بهیچوجه تشویقی ندیده بودند، و در كمال یأس و نومیدی صرف ایام می‌كردند، براثر صدور امر من راجع به‌ایجاد راه “مازندران“، میدانی برای ابراز كوشش و مجاهده و دانش خود بازیافتند. من نیز شب و روز مراقبت كرده موانع بودجه را مرتفع ساختم، و كارگران را ترغیب و تحریص نمودم تا آنكه پس از هشت ماه، مشكل‌ترین قسمت‌ها كه عبارت باشند از گردنه‌های مرتفع كوهستان، شكافته شد و مقدمات امر فراهم گردید. هنگامی كه برای بازدید اوضاع لشگری و كشوری “خراسان“ در سرحدات شمال شرقی، با وجود گرمای مردادماه مشغول سركشی امور بودم، تلگرافاً به من اطلاع دادند كه راه “مازندران“ قابل عبور شده، و هیئت دولت اجازه خواسته‌اند كه برای اجرای مراسم افتتاح راه به “مازندران“ و “استرآباد“ حركت نمایند.
واقعاً این خبر مرا زایدالوصف مسرور ساخت. زیرا كه این جاده را یكی از راههای نجات، برای اوضاع اقتصادی اهالی پایتخت می‌دانم، و یقین دارم تجارت شمال را بكلی تغییر و ترقی خواهد داد.
هنگام مراجعت از “خراسان“، مخصوصاً برای بازدید یك قطعه از این راه كه از “فیروزكوه“ به “تهران“ ساخته شده، از جاده معمولی “سمنان“ به “تهران“ انحراف جستم. پس از طی مراحل مشكل و تحمل انواع زحمت بین “سمنان“ و “فیروزكوه“ كه هنوز اتومبیل‌رو نشده بود، از دامنة كوههای صعب‌العبور منطقه به جانب “فیروزكوه“ روانه شدم. به هر مرارتی بود این شانزده فرسنگ را امتحان نمودم. مع‌هذا این قطعة كوهستان، با وجود گردنه‌های مرتفع و دره‌های عمیق، ساختمان آن به‌دشواری كوهستان جنگل‌پوش “سوادكوه“ نیست. برای اطلاع بروضع راه “مازندران“، لازم می‌دیدم كه این قسمت راه را هم به رأی‌العین مشاهده نمایم.
راجع به تجارت شمال و موقعیت بنادر “بحرخزر“، مدتی بود كه پیش‌آمدهای غیر منتظره‌ای از طرف دولت شوروی “روسیه“ فراهم می‌شد. راپرتهای بسیار از بنادر شمالی می‌رسید و مذاكرات طولانی با دولت شوروی جریان داشت. یكی از امنای خود را محض تصفیة این امر و رفع ممانعت از ورود مال‌التجاره ایران به‌“روسیه“، هنگامی كه در “بجنورد“ اقامت داشتم، از راه “عشق‌آباد“ به‌“روسیه“ فرستاده بودم. او مأموریت داشت به كارگران سیاسی روس خاطر نشان كند كه از این ممانعت، خسارات عمده به تجار و كلیه اهالی ولایت شمالی وارد می‌شود. در ضمن عواقب این قبیل خصومت‌های ناگهانی و غیر لازم را گوشزد نماید و حقیقاً علت از نامهربانی را از طرف دولتی كه خود را می‌خواهد پیش‌آهنگ سعادت نوع بشر و رفاهیت آن معرفی كند بپرسد.
این دستور را به‌مأمور اعزامی دادم. اما من بایستی شخصاً ولایت “مازندران“ و بنادر “بحرخزر“ و كلیه امور اقتصادی، فلاحتی، معارفی و صحی آن حدود را مطالعه كرده، حتی‌المقدور دوائی برای دردهای اهالی پیدا نمایم، و با اطلاع جامع، در آبادی این قطعه كه مخزن احتیاجات قسمت اعظم ایران باید شمرده شود، كوشش نمایم.
هركس به هركاری گمارده می‌شود، باید به‌جزئیات و دقایق آن امر مطلع گردد، خاصه پادشاهی كه دامنة وظایف او حتی به‌سرحدات مملكت هم محدود نیست. در مملكتی كه اهالی آن دچار رخوت و بی‌علاقگی و عدم رشد علمی و سیاسی باشند، هرشخص آگاهی را واجب است كه به حدود كارهای خود اكتفا نكند، و اصول فداكاری و مجاهدت را در تمام دقایق امور نصب‌العین خود سازد. زیرا كه در چنین ممالكی چرخ‌های مملكت با توازن و توافق كار نمی‌كند. تا هرچرخی وظیفه خود را اجرا نماید، و مطمئن باشد كه سایر چرخ‌ها نیز كار و حركت خود را انجام می‌دهند، در این صورت آن چرخی كه در حركت و در كار است فی‌الوقع باید سایر ماشین‌های خفته و از كار ماندة مملكت را هم به‌گردش درآورد.
به قوانین ثابتة طبیعی هم اگر مراجعه كنیم، در ظاهر امر، جز حركت و انرژی و تبدیل و تحول ـ كه باز نتیجه حركت است ـ چیز دیگری نمی‌بینیم، و بالنتیجه، زندگی عبارت است از حرارت و حركت.
بدین لحاظ، حقیقتاً جای هزاران افسوس و تحسر است كه سكنة یك مملكتی پشت‌پا به قانون قطعی حیات زده، مختصر حرارت و حركتی از آنها دیده نشود.
آیا لذتی بالاتر از این می‌توان تصور كرد كه پادشاهی، مأمورین مربوطه و اجزاء عامله امر را ببیند، كه تمام از روی فهم و قیاس، مشغول انجام وظیفه خود هستند، و حس ترقی‌طلبی و تكامل‌پرستی پیشوای آنهاست، و عواطف وطن‌پرستی مركوز خاطر، و حرارت و جنبش سرلوحة آمال آنان است؟
افسوس جز سكوت و سكون و رخاوت و بی‌علاقگی چیزی در اطراف من نیست. البته در یك مملكت مشروطه، وزراء، وكلا، مأمورین دولت و سایر طبقات حدود معین و وظایفی دارند، كه قانوناً موظف به اداره كردن حدود خود هستند. اما، در ایران متأسفانه این‌طور نیست. سلطان مملكت باید هیئت دولت را به كار وادارد، مجلس شورای ملی را هم به‌انجام تكالیف آشنا كند. تجار، ملاكین، شهرنشینان و حتی زارعین را هم به كار بگمارد. در تمام مدت شبانه‌روز نیز مواظب حدود و انجام وظایف آنها باشد والا، همیشه همان حال رخوت و سستی و سردی و بی‌علاقگی و فورمالیته بازی كه دیرزمانی است ادارات ایران نمونة برجسته آن محسوب شده‌اند، حكمفرما خواهد بود.
با شهادت خداوند متعال و قادر قدیر ذوالجلال، آن یكتا سمیع و بصیری كه كراراً ایران را از وحشت و ظلمت بیرون كشیده، و آن ذات واجب‌الوجودی كه پیشانی بشر و بشریت را در ذكر كلمة اعتلاء و ترقی و تكامل با بهترین لوحی آراسته است، از روزی كه خود را در مقامی دیده‌ام كه مؤثر در اوضاع بوده، همت گماشته‌ام كه تا غایت قوت خود كار كنم و ساكت ننشینم، و با مجاهدین حقیقی مملكت شریك و انباز باشم. در هركاری كه فایدة آنرا برای مملكت روشن یافته‌ام وارد شوم، و با مجاهدة فوق توصیف و با قوه تشویق و ترغیب، و هر قسم وسائلی كه در اختیار داشته‌ام آن كار را پیش برم، شسته و رفته تحویل وزارتخانه‌ها یا مؤسسة مربوطه، و بالاخره تسلیم مملكت كنم. وظیفة انفرادی و اداری هر صاحب مقامی البته به جای خود ثابت و مقدس است، اما در مملكتی مثل ایران، وظیفة من این بوده و خواهد بود كه از راه فداكاری و جهاد وارد مرحلة اصلاحات شوم، زیرا كه برخی از ادارات ایران ثابت كرده‌ بودند كه بنیان اعمال آنها مربوط به‌وطن و وطن‌پرستی نبوده، و در حقیقت آثار و علائمی بوده‌اند غیر از ایران و وطن، چرا كه اغلب كارها، و طرز جریان آن كارها ابداً ارتباطی با مصالح وطن نداشته است. در این صورت من كه هدف آمال ملی را تشخیص كرده، و سالك این راه دور و دراز و پرپیچ و خم هستم، وظیفه‌ای ندارم، جز آنكه با جهاد و فداكاری و با آخرین قوه و قدرت خود وارد اصلاحات اداری و حفظ آسایش جامعة ایرانیت شده، این كشتی بی‌بادبان و شراع را بكشم به‌آن ساحل نجاتی كه خدا آنرا مقدر فرموده، و همت بشری آنرا پیش بینی كرده است.
در مقابل آن جامعه‌ای كه بلندترین مقام را به من مفوض كرده، و مرا مسئول نظم و عهده‌دار رفاهیت خود قرار داده است، من نیز موظفم كه صیانت وطن را بر حفظ جان خود رجحان بدهم، و برهمه ثابت و مستقر سازم كه: همه چیز برای وطن.
شب و روز استراحت را برخود حرام كرده‌ام، اساساً از بدو طفولیت وارد مرحله تفریح و تفرج و تعیش و خوشگذرانی و تن‌آسایی نبوده‌ام. برطبق عادات همیشگی، در تمام شبانه روز بیش از چهار ساعت نمی‌خوابم، و اخیراً یك ساعت از آن چهار ساعت نیز صرف تفكر و تتبع و تدقیق می‌شود. متصل به‌مطالعه و تحقیق احوال كشور ایران مشغولم. مسائل تجارتی و فلاحتی و انتظامی و معارفی را عموماً در نظر گرفته، با تناسب الاهم‌فالاهم توجه به‌همه را وظیفه ملی خود می‌شناسم.
البته اوضاع مالی مملكت، با حوادث فوق‌العاده‌ای كه برآن وارد آمده، و در معرض چپاول خودی و بیگانه قرار گرفته بود، طوری نیست كه بزودی بتوانم بهبودی كاملی را انتظار داشته باشم، ولی با نظریاتی كه اندیشیده‌ام و افكاری كه پیش‌بینی كرده‌ام، یقین قطعی دارم كه پس از سه چهار سال دیگر، بودجه مملكت را با تعادل ثابتی موزون، و گریبان مملكت را از استقراض‌های خائنانه و خانه‌برانداز دوره‌های سلف، آسوده و مستخلص خواهم نمود. برخود فرض و واجب ساخته‌ام آنچه را كه می‌دانم و می‌توانم، انجام دهم، و ذره‌ای فروگذار ننمایم.
نقشة تنظیم بودجه مملكتی را، كه اساس هر اصلاحی شناخته می‌شود، از مدتی قبل در دماغ خود پرورده‌ام، و در ضرورت تنظیم و استقرار آن تردیدی ندارم.
در ضمن این یادداشتها از تذكار یك موضوع مهمی كه هیچ گوشی فعلاً در ایران طاقت شنیدن آن را ندارد، خودداری نمی‌كنم:
امتداد خط‌آهن ایران و متصل ساختن “بحرخزر“ به‌دریای آزاد و “خلیج فارس“، جزو آمال و آرزوهای قطعی من است. آیا ممكن است كه خط آهن ایران، با پول خود ایران، و بدون استقراض خارجی، و در تحت نظر مستقیم خود من تأسیس شود؟ آیا ممكن است كه مملكت پهناوری مثل ایران از ننگ نداشتن راه‌آهن خلاص شود؟ آیا در این موقعی كه دیگران در خطوط آسمان در طیران هستند، و تمام اراضی آنها مشبك از خطوط آهن است، ممكن است كه مملكت من هم از ننگ و عار بی‌راهی نجات یابد؟
آرزو و آمال غریبی است! خزانة مملكت طوری تهی است كه از مرتب پرداختن حقوق اعضاء دوایر عاجز است، و این در حالی است كه من، نقشة امتداد خط‌آهن ایران را در مغز خود می‌پرورم، آنهم با سیصد كرور تومان مخارج، و بدون استقراض!
باید دید كه در پس پردة غیب چه مقدر شده است؟ البته من این فكر خود را به احدی ابراز نمی‌كردم، زیرا احدی با این فقر خزانه، این فقر جامعه و این وضعیت درهم و برهم تحمل استماع آن را نداشت، و تصور آن از حدود مخیلة هركس خارج بود. مع‌هذا، دیروز كه دشتی، مدیر روزنامة شفق سرخ، به‌اتفاق بهرامی، رئیس كابینة من، به‌دفتر اداری من در عمارت وزارت جنگ آمده بودند، و من مشغول مطالعه نقشة جغرافیائی ایران بودم، این فكر خود را به‌آنها گوشزد كردم و هر دو را متذكر ساختم كه اگر دست روزگار پیش‌بینی كاملی برای ادامة عمر من نكرده باشد، شما دو نفر شاهد باشید كه امتداد خط‌آهن ایران یكی از آمال دیرینة من بوده، و دقیقه‌ای از خیال ایجاد آن منصرف نبوده‌ام.
هر دو به‌سلامتی من دعا كردند. صمیمانه هم دعا كردند. ولی من در چهرة هر دو حس كردم كه این آرزو را یك امر غیر عملی، و فقط در حدود آمال و آرزو فرض كرده‌اند.
علی‌‌ای‌حال رشتة مطلب در این موضوع دراز است و به‌وقت خود گفته خواهد شد.
یك نقطه نظر دیگری كه مسافرت مرا به ولایات شمالی ایجاب می‌كرد، این بود كه برخی از اشرار تركمان از قدیم‌الایام نه تنها راه زوار “مشهد“ و روابط مركز را با “خراسان“ مقطوع می‌ساختند، بلكه سواحل “بحرخزر“ و كلیه ولایات “استرآباد“ و قسمتی از “مازندران“ را دستخوش مهاجمات و غارتگری‌های خود قرار می‌دادند.
بعد از رجعت از “خراسان“ و پاك كردن جنوب و جنوب غربی از وجود اشرار و متنفذین گردن‌كش، نغمة ظهور مجدد این اشرار برخاست و باردیگر راه “خراسان“ مسدود گردید.
با وجود موانع بیشمار كه در این قشون كشی جدید به‌نظر می‌رسید، بلادرنگ امر دادم كه لشگر شرق از طریق “بجنورد“، و قوای تیپ مستقل شمال از طرف شمال، به دفع و طرد آنها بپردازند، و تا وقتی آنها را بكلی خلع سلاح و زمین‌گیر نسازند، از پای نشینند. این منظور از قوه به‌فعل آمد. این دو اردو از دو جانب به‌متمردین حمله آورده، بالاخره مراكز آنها را متصرف، اسلحة آنان را جمع‌آوری، و آن صفحه را اقامتگاه یك ساخلوی توانائی ساختند و مراكز اسكان معتبر جهت تراكمه به‌وجود آوردند. بدیهی است كه چون هركار نوبنیادی، این اسكان و تمركز، خالی از اشكال نیست، و مستلزم مراقبت دقیق و غور كافی من‌جمیع‌جهات است، و باید كه نقایص آن برطرف گردد.
لذا برای رفع نواقص امر، بازدید این مراكز مهم، دیدن طوایف وطن‌پرست و ایران دوست تركمان، تشویق آنها به خدمات مملكت، بسط و تعمیم معارف در بین آنان و مستظهر ساختن كافة آنها به عنایات خاص دولت و حكومت لازم می‌آمد كه شخصاً به صحرا بروم و به‌ملاحظة وضعیت بپردازم.

*****

ساعت سه‌وربع بعداز ظهر جمعه 29 مهرماه پس از پذیرفتن هیئت دولت و ابلاغ نظریات خود در خصوص این مسافرت، از “تهران“ به عزم “مازندران“ حركت كردم.
همراهان عبارت بودند از:
شاهپور محمدرضا، ولیعهد.
فرج الله‌خان بهرامی، رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی.
چراغعلی‌خان، كفیل وزارت دربار.
جعفرقلی‌خان اسعدبختیاری.
امیرلشگر خدایارخان.
امیرلشگرنقدی.
امیرلشگرانصاری.
علیخان دشتی، نماینده مجلس شورای ملی و مدیر روزنامة شفق سرخ.
دادگر، نمایندة مجلس شورای‌ملی.
شكرالله‌خان قوام‌صدری.
میرزاكریمخان رشتی.
سرتیپ‌ علیخان، معاون ادارة امینه.
سرهنگ محمدباقرخان، آجودان ولیعهد.
یاورمنصور میرزاجهانبانی، ریاست دواتومبیل اسكورت نظامی.
دونفر آجودان.
دونفر از اعضاء دفتر مخصوص.
از دروازة “تهران“ وارد جادة شوسه شدیم. این قسمت تا “سرخه حصار“ گرد و خاك بیشمار داشت. عمارت و باغ “سرخه حصار“ در كنار جادة “جاجرود“ و در دامنة كوه كم ارتفاعی بنا شده كه رشته‌ای از این كوه ضلع شرقی جلگة “تهران“ را محدود می‌سازد. این بنا از عمارات سلطنتی قاجاریه است كه محض تفریح و تفرج خود ساخته‌اند، و باوجود مصارف بسیاری كه در عرض سال نگاهداری و حفظ آن ایجاب می‌كند، هیچ فایده‌ای از آن حاصل نمی‌گردد. چون سزاوار نمی‌دیدم كه این ابنیه بیش از این بی‌فایده بماند و مردم از آن نفعی نبرند، به‌متصدیان امور دستور داده بودم راهی برای استفاده از آنها در نظر بگیرند كه عمومیت داشته باشد.
اخیراً دكتر حسین‌خان بهرامی، رئیس كل صحیة مملكتی، پیشنهاد نمود كه عمارت مزبور، برای تأسیس یك سناتوریوم تخصیص داده شود كه دارای پنجاه تخت‌خواب باشد، و مرضای مسلول شهر در آنجا تحت معالجه درآیند.
این مرض، با وجود هوای خشك و آفتاب درخشان “تهران“ كه دافع سل است، متأسفانه به‌علت عدم رعایت اهالی از اصول صحی، خاصه اهل بازار كه در زیر سقف‌ها و در هوای كثیف دكاكین متوقفند، در “تهران“ شیوعی وافر دارد، ولی تا كنون برای این قبیل مرضا محلی متناسب كه هوای مقتضی و مسافت كافی از شهر داشته باشد، ترتیب داده نشده بود. معلوم است كه معاشرت با مسلولین تا چه‌میزان برای سلامت مردم خطرناك است. پیشنهاد رئیس صحیه را پذیرفتم، و امر اكید صادر كردم كه وسائل این كار را هرچه زودتر فراهم آورند.
مخارج اولیة تأسیس این سناتوریوم را بیست‌هزارتومان، و بودجة سالیانة آنرا در حدود چهل‌هزار تومان برآورد كرده بودند. چون از بودجة مملكت به‌زحمت ممكن می‌شد كه چنین وجهی تخصیص بدهند، چندی این موضوع معوق ماند، تا این كه اخیراً، چون عزیزخان خواجه وصیت كرده بود دارائی او را پس از مرگ به پادشاه وقت تسلیم كنند، صورت اموال او را از نظر من گذرانیدند. من نیز هیئت دولت را مختار گردانیدم كه این اموال را به‌یكی از دو مصرف معارفی یا صحی برسانند.
هیئت دولت نیز صحیه را ترجیح داد، و به‌این ترتیب عایداتی برای مریضخانه مزبور پیدا شد، و دیگر تصور نمی‌رود مشكلی برای انجام این كار خیر باقی باشد.
“سرخه حصار“ نسبت به شهر “تهران“ ارتفاع بیشتری دارد، و از این جا راه به بالای گردنة “هزاردره“ صعود می‌كند. منظرة دره‌های بیشماری كه از دامنة “البرز“ فرود آمده، و این قطعه خاك را پرچین و شكن می‌كند، برای اشخاصی كه از جلگة “تهران“ بیرون آمده باشند خالی از تماشا نیست.
كلمه “هزاردره“ كه اسم این تنگه شده، واقعاً برای تعیین عدة شعب آن كافی نیست.
در حینی كه می‌خواستم از بالای این گردنه سرازیر شده و به‌جانب رودخانه جاجرود بروم، خبر دادند كه اتومبیل حامل بنزین و نظامیان بمب‌انداز در اواسط گردنه متحرق گشته، و راه به واسطة اشتعال بنزین و احتراق بمب و فشنگ مسدود است. فوق‌العاده از این خبر متعجب شدم، زیرا اتومبیلی را كه برای این عده نظامی تعیین كرده بودند، از محكمترین اتومبیل‌های طرز جدید بشمار می‌رفت و رانندگان مجرب و سفركرده داشت.
از بس متألم و متأثر شدم امر دادم اتومبیل مرا تا همان نقطه پیش ببرند، و از احتراق بمب و غیره نیندیشند. شاید زودتر بر كیفیت حال مطلع شده، و وسائل نجات راكبین اتومبیل را فراهم آورم. اما افسوس كه سرعت و شدت سانحه، راه چاره را بربسته بود. اتومبیل براثر این احتراق بكلی ذوب شده بود، و منظرة اسفناك اجساد این چند نفر نظامی، چنان تأثیر شدید و الیم و غمناكی در من كرد كه تا آن روز هیچ‌وقت چشم خود را گریان ندیده بودم. فوراً حفظ و حراست بستگان و اهل و عیال این چند نفر را در ضمن برقراری حقوق و مواجب مكفی، دستور دادم، و امر كردم مقبره‌ای مخصوص نیز بنام خدمت و وفاداری، برای سوختگان مستقر سازند. گویا بی‌احتیاطی یكی از نظامیان، و روشن كردن كبریت و سیگار، وسیلة اشتعال یكی ار پوت‌های بنزین شده و شوفر نیز هراسان، به‌جای نگاهداشتن اتومبیل و رفع چاره، اتومبیل را از جاده خارج، و به كوه زده و احتراق را تشدید كرده است.
علی‌ای‌حال هنوز نمی‌توانم از ابراز تأثر خودداری كنم. در تمام جنگ‌های عظیمی كه برای من پیش آمده است، هیچ واقعه‌ای به‌این شدت و به‌این دلخراشی به نظرم نرسیده است. معلوم شد كه نیم‌ساعت تمام چشم خود را به یك نقطه دوخته‌ ابداً ملتفت هیچ چیزی نبوده‌ام. هیچیك از همراهان نیز جرأت نكرده‌اند كه نزدیك من آمده و مرا از این حالت بهت و حیرت كه تا یك درجه برای خود من خطرناك بود، منصرف سازند. این چند نفر نظامی زیر دست خود من تربیت شده‌بودند، و هیچ وقت منظر آنها را از صفحة دل خارج نخواهم نمود.
با اتفاقات پیش‌بینی نشده و قضا و قدر چه می‌توان كرد؟ با یك عالم تأسف و تحسر به‌راه افتادم. نیم‌ساعت در سرپل “جاجرود“ پیاده شدم، ولی میل صحبت با احدی را نداشتم. چون شب را در “رودهن“ خواهم ماند فقط به‌بهرامی دستور دادم كه همراهان را به‌طرف “رودهن“ هدایت نماید.

آب رودخانة “جاجرود“ در ایام بهار، به‌واسطه طغیان اَنهار و رودهای كوچك دامنة “البرز“، خیلی زیاد می‌شود، طوری كه جز به‌وسیلة پل عبور از آن میسر نیست. در نتیجه، غالباً سدهائی را كه برای زراعت در حدود “ورامین“ و غیره برآن می‌بندند، خراب كرده و خساراتی وارد می‌سازد.
رود “جاجرود“ از شهر “تهران“ 600 متر ارتفاع دارد. ارتفاع “تهران“ نیز از سطح دریا یكهزارودویست متر است (1200)، به‌این لحاظ ممكن است كه آب این رودخانه را به “تهران“ برد، زیرا تهران به واسطة نداشتن رودخانة بزرگ البته نمی‌تواند كه زیبائی منظر و لطف طبیعی و نظافت جامع را دارا باشد. ولی انجام این نقشه به‌علت خسارتی كه به‌زراعت “ورامین“ وارد می‌گردد، و مخارجی كه برای حفر مسیر رودخانه و عبور دادن از كوه لازم خواهد شد فعلاً میسر نیست.
در این باب، امر به‌تحقیقات علمی و دقیق‌تری دادم كه در صورت امكان جبران نقص آب “ورامین“ را بنمایند.
“تهران“ را از روز اول برای مركزیت و پایتخت انتخاب كردن، شاید مبتنی بر یك فكر عمیق نبوده و جهات مشخص و خانوادگی داشته است، ولی فعلاً كه خواه‌نخواه مركز مملكت واقع شده، با هر وسیله‌ای هست، باید برای آن فكر رودخانه و آب سرشار كرد.

بعد از قریة “كرد“، در نزدیكی و سرراه، قریة بزرگی دیده نمی‌شود، مگر “بومهن“. رود كوچكی كه از “بومهن“ می‌گذرد، از گردنة “سكنه‌دار“ نزدیك به‌“سیاه پلاس“ سرچشمه می‌گیرد، و تدریجاً عظمتی یافته پس از الحاق به آب “آه“ و “دماوند“ به “جاجرود“ می‌پیوندد. ارتفاع “بومهن“ از “تهران“ 500 متر است.
قریب نیم‌فرسنگ بعد از “بومهن“، قریة “رودهن“ است، كه آب “آه“ از آن می‌گذرد، و قریب یكصدوپنجاه خانوار سكنه دارد كه كردبچه و از مهاجرین “ارومیه“ (رضائیه) می‌باشند. “رودهن“ ملك شخصی من است. اخیراً برای رفاه حال عابرین، دستور ساختمان یك مهمانخانه‌ای در این قریه داده‌ام كه مقداری از بنای آن حاضر شده، و بقیه را هم مشغول‌اند. چون در مجاورت این قریه آب معدنی خوبی وجود دارد، بعد از امتحانات شیمیائی و فوائد مسلم آن، دستور ساختمان حمامها و محلهای منظمی دادم كه با وجود راه شوسه‌ای كه ایجاد كرده‌ام، بتواند مورد استفاده اهالی “تهران“ و سایر نقاط واقع شود.
هوای “رودهن“ به‌واسطه مجـاورت با “دماوند“ و ارتفـاع محسوسی كـه نسبت به “تهران“ دارد، طبعاً سرد و ییلاقی است، و طرف مقایسه با هوای “شمیرانات“ نیست. با سرعت سیر اتومبیل، چون زیاده از یك ساعت و نیم و دوساعت بیشتر، فاصله از “تهران“ ندارد، یقین دارم در فصول تابستان مورد استفادة كامل اهالی “تهران“ واقع خواهد شد. خاصه اینكه از آب معدنی و استحمام و استنشاق هوای اطراف آن و غیره، استفادة زیادتری خواهند برد.
نزدیك به مغرب در عمارت جدیدالبنای “رودهن“ پیاده شدم. اطاقهای مهمانخانه را كه مشرف به رودخانه است و دره، برای اقامت همراهان تخصیص داده‌اند. من و ولیعهد در عمارت بالای باغ منزل نمودیم.
هرچند هوای این دره در این شب مهتاب بسیار مطبوع به نظر می‌آمد، ولی واقعة امروز در گردنة “هزاردره“ طوری مرا مغموم ساخته بود كه واقعاً از هر تفریح و تماشائی منزجر بودم. بهرامی اطلاع داد كه در سرپیچ “جاجرود“ در نقطه‌ای كه راه شوسه به‌طرف “رودهن“ منعطف می‌گردد، در بیست قدمی جاده یك پلنگ و یك بچه پلنگ دیده است كه نگران حركت اتومبیل و شعاع چراغ آن بوده‌اند، و خیره به‌طرف اتومبیل نگاه می‌كرده‌اند. اتفاقاً سه نفر دیگر كه در اتومبیل مشارالیه بوده‌اند، و خود او هیچ كدام دارای اسلحه نبوده، و پلنگ‌ها به واسطة صدای بوق اتومبیل، قریب سیصد قدم از كنار جاده خارج شده و از بالای تپه، باز به‌طرف اتومبیل نگاه می‌كرده‌اند. اگر یك‌ساعت زودتر اطلاع داده بود، حتماً برای شكار آنها حركت می‌كردم، افسوس كه پس از مغرب این اطلاع را داد، و هوا بكلی تاریك شده است. من اصولاً به شكار حیوانات و پرندگان رغبت زیاد ندارم، و خیلی كم اتفاق می‌افتد كه میل به رفتن شكار و زدن آهو و كبك و غیره نمایم، ولی برای شكار ببر و پلنگ خالی از علاقه نیستم. علی‌ای‌حال دستور حركت فردا و ترتیب سفر را داده، خوابیدم.
ساعت هشت صبح كه از منزل بیرون آمدم، اتومبیل‌ها حاضر بود. همراهان به‌انتظار من، درب باغ ایستاده بودند. ابتدا قریب یك ربع فرسنگ از راهی كه دیروز آمده بودیم مراجعت كرده، به سر جاده “دماوند“ رسیده، و از پل محقری عبور كردیم. راه دائماً برارتفاع خود می‌افزاید. اتومبیل‌ها در دامنة جنوب شرقی “البرز“ در حركت‌اند. دره‌های عمیقی پیش می‌آید كه اتومبیل غالباً در یك ارتفاع تقریباً دویست ذرعی بالا و پائین می‌شود. دره و ماهورهای پرپیچ و خم از هرطرف گسترده است، و سیمای خاك را به صورتی عبوس شبیه می‌كند. راه در این نقاط بر حدود “ورامین“ مشرف است. رشته كوه “البرز“ در طرف یسار ما ارتفاع زیادی نشان می‌دهد، زیرا كه جاده خود در یك خط مرتفعی امتداد دارد.
من از این قسمت جاده خوشم نمی‌آید، و نپسندیدم. باید دستور بدهم كه این قسمت را بعدها عوض كنند، و راه را از كنار “رودهن“ به طرف “دماوند“، تسطیح نمایند كه خطر اتومبیل‌رانی كمتر شود، و مردم سهل‌تر بتوانند عبور و مرور نمایند.
پس از وصول به حدود شهر “دماوند“، و پس از عبور از نقطه‌ای كه جادة “دماوند“ را از خط “فیروزكوه“ مجزی می‌سازد، وارد منطقة “فیروزكوه“ و قراء و قصبات آن شدیم. اولین قریة سرراه ما “گیلیارد“ یا “جیلیارد“ بود، كه قریه‌ای است نسبتاً بزرگ. پس از آن “آئینه‌ورزان“ قرار دارد، كه دهی است مرتفع با هفتاد خانوار جمعیت. یك فرسخ دورتر از “آئینه‌ورزان“، قریة “جابان“ واقع شده است كه اهالی و تهرانی‌ها آنرا “جابون“ تلفظ می‌كنند. قریه “سربندان“ مرتفع‌تر از “جابون“ است اما آب و هوای آن به لطف “جابون“ نیست. نیم‌فرسنگ دورتر از آن، قریه “سیدآباد“ است كه آخر خاك “دماوند“ واقع می‌شود. از گردنه‌ای كه در یك فرسنگ‌ونیمی “سیدآباد“ واقع است، راه سرازیر می‌شود و دره‌ها بر عمق و تندی خود می‌افزایند. “سیاه‌پیچ“ قطعه‌ای از این قسمت راه است كه در حین سرازیری اعوجاجی می‌یابد. و چون خاك و سنگ این قطعه از حیث رنگ و اعوجاج مورد توجه شوفرها واقع شده، به‌“سیاه‌پیچ“ شهرت گرفته است. امر دادم حتی‌المقدور این قطعه راه را بتراشند و وسیع كنند.
چند قدم پائین‌تر، رودخانه‌ای جریان دارد كه آنرا “دلی‌چای“ یا “روددیوانه“ می‌نامند. در فصل بهار دیوانه‌وار طغیان می‌نماید و غیرقابل عبور می‌شود و راه را قطع می‌كند. در بازدیدهای قبلی، در ضمن دستورهای كلی كه برای ساختن راه می‌دادم، مخصوصاً قدغن كردم كه پل مستحكم و بلندی براین رود ببندند. چون خبر ساختن آن رسید، گفتم كه آن را “پل‌‌فردوس“ بخوانند و اكنون “پل‌فردوس“ سرآمد پل‌های این حدود است.
به‌نقل بهرامی، قریب چهل و پنج سال قبل مرحوم اعتمادالسلطنه در كتاب مطلع‌الشمس، وضع این نواحی خاصه “فیروزكوه“ و قلاع و حصار آنرا مشروحاً و در كمال دقت و با نهایت امعان نظر شرح داده است. از آن زمان تا حال تغییر فاحشی رخ نداده الا اینكه قصبة زیبای “فیروزكوه“ از فرط اهمال اهالی آن كثیف‌تر شده و شایستة اسمی به‌این زیبایی نیست.
مرحوم اعتمادالسلطنه مرد صاحب‌نظر و متتبعی بوده، آثار و علائم و نوشتجات او را می‌پسندم. اخیراً در كتابخانة آستان قدس رضوی در “مشهد“، كه به‌دیدن كتابها مشغول بودم، كتابی مبنی بر یادداشهای یومیة اعتمادالسلطنه به‌دست من افتاد. بردم منزل، و یكی دوشب به‌دقت مطالعه كردم. این كتاب دو جلد است، و یادداشتهائی است كه این شخص از گزارشات یومیة دربار نوشته، و با خط زنش پاك نویس شده است.
هركس بخواهد وضعیت دربار ناصرالدین را بفهمد، بهترین نمونة آن همین دو كتابی است كه اعتمادالسلطنه نوشته است!
كتابها را باید دید و آنوقت به‌خوبی فهمید كه این مملكت چرا به‌این روز سیاه نشسته است؟ چرا گردوغبار مذلت، فقر و مسكنت، تباهی و تبه‌روزگاری چهرة آن را آزرده ساخته؟ چرا مراحل تنبلی و تن‌پروری و وقاحت و بی‌آزرمی و بی‌فكری و بی‌علاقگی و اجنبی‌پرستی اندام عده‌ای از سكنة این مرز و بوم را سیاه‌پوش ساخته است؟ چرا یك ثلث ایران از بدن مملكت مجزا و به‌دست اجانب داده شده، و در تجزیة هریك از قسمتها چه تأثری در دربار ظاهر و تا چه درجه به‌این تجزیه و تقسیم، با نظر لاابالی‌گری و بی‌قیدی و بی‌اعتنائی نگریسته شده است؟
من نمی‌خواهم كه به‌سلسلة قاجار با نظر عناد و خلاف عدالت نگاه كنم، زیرا هرچه بوده گذشته و رفته است، و فعلاً نیز موقعیت خود را مهمتر از آن می‌دانم كه به‌یك جمعی نامحرم، خائن وطن و غیر ایرانی عطف توجهی نمایم، اما بینی‌وبین‌الله و از روی انصاف و حق، باید اقرار كرد كه اگر چه افراد سلاطین این سلسله، همه مستعد در خرابی و فساد اخلاق افراد مملكت بوده‌اند، ولی عامل اصلی فساد و برباددهی مملكت، شخص ناصرالدین بوده، و در تمام اوراق دوجلد كتاب اعتمادالسلطنه، كه با نظر دقت استفصاء شود، تمام ایام زندگانی پادشاه وقت از دو كلمه خارج نمی‌شد: زن و شكار!
پنجاه سال صحبت زن و شكار، حقیقتاً تعجب‌آور است! پنجاه سالی كه موقع نمو تمدن و علوم در اقطار عالم بوده، و چنانچه به‌دیدة تحقیق و تدقیق موشكافی شود، نمو ترقی و تمدن در “اروپا“ و “آمریكا“ و مخصوصاً‌ در “ژاپون“، مربوط به همین پنجاه سالی بوده كه بشریت و مدنیت چهار اسبه به‌طرف تعالی و تجدد می‌دویده، و دربار ایران در این ایام تمام فضایل خود را صرف امیال نفسانی می‌كرده است.
بخاطر دارم كه مدیر جریدة حبل‌المتین “كلكته“، تقویمی انتشار داده بود متصور به‌سلاطین قاجاریه، و در آن تقویم از روی سند و تاریخ مسجل كرده بود، درست یك ثلث ایران، در ایام مزبور از كف رفته، و جزء ممالك خارجی شده است. تقویم مزبور چاپ شده و البته همه دیده‌اند.
چیزی كه در یادداشتهای مرحوم اعتمادالسلطنه بیشتر نظر مرا جلب می‌كرد، این بود كه تقریباً در آخر یادداشت هر روزی این عبارت را تكرار می‌كند “شكر خدا را كه هنوز زنده‌ام!“
معلوم می‌شود فضلیت و تقوی، ذوق و قریحه، صنعت و ابتكار و علم و دانش اساساً مورد تكدیر و تدمیر دربار و صاحبان آن بوده است و این بیچاره، كمتر روزی بوده كه به‌زندگی خود مطمئن و امیدوار باشد.

از “فیروزكوه“ تا سر “گدوك“ همه‌جا راه سربالا می‌رود، اما چندان تند نیست. كاروانسرائی از بناهای شاه عباس صفوی در سرگردنه باقی است، كه هرچند عظمت و شكوهی ندارد و محوطه و طاقی چند بیش نیست، ولی در این مكان كه مهب بادهای سرد و سخت است، این پناهگاه برای مسافرین نعمتی است عظیم. اكنون قهوه‌خانه‌ای هم در كنار آن ساخته شده و دایر است.
چون از “رباط“ دورشدیم، در میان جاده و كمر كوه هیكل‌های مهیب و عظیم شبیه به‌دود به‌نظر می‌رسد كه در مقابل ما جزر و مد داشته، و با یكدیگر مصاف می‌دادند. این اول ابرهای “مازندران“ بود كه پیدا شده بودند. این ابر یا مه را اهالی “توره“ می‌گویند.
هرقدر اتومبیل بیشتر می‌رفت، به‌ابر نزدیكتر می‌شدیم. در اثر باد هر لحظه صفوف آنها بهم خورده به‌اطراف پراكنده می‌شدند، و شخص گمان می‌كرد كه آن نواحی تمام سوخته، و این دود حریق است كه آسمان را پوشانده است. ناگاه وارد سینه مه یا ابر شدیم. هوائی مثل هوای حمام، مرطوب و گرم، ما را فرو گرفت. لباس و دست و صورت من ترشد. هرقدر پیشتر می‌رفتیم، ابر غلیظ‌تر و نقاط اطراف راه ناپدیدتر می‌شدند، به‌حدی كه دیگر از بیست قدم فاصله هیچ چیز پیدا نبود. كوهها چنان می‌نمود كه در یك پردة نازك حریر پوشیده شده‌اند. این ابرها مانند مرغهای عظیم‌الجثه در فضا حركت می‌كنند و برسنگها نشسته، در خاك فرو می‌روند. اگر “البرز“ اجازه می‌داد كه گروهی از این مرغان بزرگ به فضای “تهران“ هم بیایند، چه خرمی و انبساطی كه در آن اراضی خشك تولید نمی‌شد!
هوا كامـلاً عوض شد. ولیعهـد اظهـار تشنگی می‌كند. چشمة آب باریك و شفـافی كه از روی سنگ به‌طرف جاده در جریان است، آب بسیار گوارائی است، و رفع عطش از مشارالیه شد.
شوفر و اتومبیل و صندوق‌دار، هر سه، اوقاتم را تلخ كرده‌اند.
اتومبیلی كه سوار هستم، سیستم رنوست. صورت ظاهر آن قشنگ و مطبوع، ولی كوچكترین نشیب و فرازی كافی است كه آن را در جاده نگاه دارد. این اتومبیل برای راههای فعلی ایران، كه تازه شروع به‌احداث آنها شده است، جز دردسر فایده دیگر ندارد. دفعة چهارم است كه در برابر فراز و نهر مختصری ایستاده و با زور عملجات به‌راهش انداخته‌اند.
صندوق‌دار هنوز لیاقت آنرا ندارد كه یك دستمال تمیز و نظیفی به‌دست من بدهد.
شوفر، برای آنكه تبعة خارجی است و هنوز فضلیت سابق ایران از دماغ او خارج نشده، بی‌میل نیست در مقابل اوامر ولیعهد خونسردی نشان بدهد. اتومبیل رنو را رها كرده، شوفر بی‌تربیت را اخراج و اتومبیل بهرامی را سوار شده حركت كردم.

از این جا درة بزرگ “تالار“ شروع می‌شود. جادة شوسه در طول همین رودخانه، گاهی درساحل یسار و گاهی در ساحل یمین امتداد دارد. راه دائماً فرود می‌رود، و هوا گرم‌تر می‌شود. اولین آبادی بعد از “رباط“، “دوگل“ است كه آسیا و منظرة مصفائی دارد. سپس راه از تنگه عمیقی می‌گذرد كه كوهها از دوجانب بر روی آن خم شده، و تقریباً‌ جاده را شبیه به‌شكافی كه در دیوار احداث شده باشد، نموده‌اند. تراشیدگی كوه و پیچ و خم راه و بستر رودخانه نمایش با عظمت و دلفریبی دارد. از پیچ كه عبور كردیم، عمارت اعضاء طرق “عباس‌آباد“ نمایان شد. این بنا عبارت از چهار اطاق و ایوانی است كه تازه ساخته‌اند. مختصری در این نقطه توقف نمودم.
همراهان من در تصادف به‌این بنای محقر اظهار شادمانی فوق‌العاده می‌كنند و مبالغه‌ها می‌گویند. تا یك درجه حق دارند، زیرا اولین نشانه‌ای است كه از تمدن و تجدد عصر معاصر به‌پیكر این صخره‌های عظیم و جبال مرتفع و دره‌های عمیق نصب می‌شود.
البته همراهان من به‌قدر وسعت دماغ خود، و به‌قدر وسعت دماغ پیشینیان ایران فكر می‌كنند. اگر گوش همراهان من طاقت شنیدن و اصغای افكار مرا داشت، به‌آنها می‌گفتم كه عمارت دوسه اطاقی اعضاء طرق مورد استعجاب نیست. خط‌آهن ایران باید “البرز“ را بشكافد و از همین جا عبور كند. مسافرین اقصی بلاد “اروپا“ و “آمریكا“ باید از قلة “البرز“ و تونل‌های همین نقطه سرازیر شده، و خاطره‌های خود را از تماشای مناظر ملكوتی “مازندران“ بیارایند.
آیا انجام این آرزو و آمال محال و ممتنع خواهد بود؟ آیا به‌انجام آرزوی خود موفق خواهم شد؟ باخداست! چیزی كه مرا فعلاً‌ در زحمت دارد، این است كه از صحبت این خیال نیز با همراهان خود منصرفم و مجبور به‌سكوت هستم. اجباراً باید قصص شاهنامه را بشنوم كه محالات را به‌وجود پهلوان‌های افسانه‌ای خود ترسیم كرده است. با اشخاص باید به‌قدر انتظار آنها، و در حدود افكار و دماغ آنها صحبت كرد. فعلاً قصه‌های شاهنامه مطرح است. من هم می‌شنوم و در اعماق خیال خود با مختصر تبسمی میزان عقاید و افكار آنها را می‌سنجم. میرزاكریم‌خان ارتفاع و سختی كوهسار یمین درة “عباس‌آباد“ را توجیه كرده، حق را به‌جانب فردوسی و قشون كیخسرو می‌دهد كه نتوانسته‌اند از این محل عبور كنند. خدایارخان و نقدی تصور عبور از این راه را مافوق وهم و قیاس، و مافوق طاقت بشر می‌دانند. چه باید كرد؟ نمی‌دانند كه اصلاً و اساساً شأن انسان و شرف انسان در این است كه براثر فكر و توانائی خود بر عوامل طبیعی غلبه جسته، و تا هر درجه كه می‌تواند، عناصر طبیعی را مطیع و منقاد خویش بنماید.
من به‌همراهان خود اعتراضی ندارم. اكثریت سكنة روی زمین همانهائی هستند كه برطبق مقتضیات محیط نشو و نما كرده، و دایرة عقول و افهام خود را از موازی خوردن و خوابیدن و راه رفتن و تأمین معاش كردن، وسیع‌تر نمی‌بینند.
من تصور می‌كنم كه عقل و فكر برای غور در طبیعت، مجاهده، كوشش و تصمیم در دماغ انسان به‌ودیعت گذارده شده است. شبهه‌ای نیست كه اقلیت مردم، از عقل و فكر خود در غور و تحقیق استفاده می‌كنند. در بین آنها نیز اشخاصی دیده‌ می‌شوند كه از سعی و كوشش نیز امساك نمی‌ورزند. اما مرد مصمم كمتر در میان مردم وجود پیدا می‌كند. تصمیم گرفتن كار آسانی نیست، و اجرای تصمیم چندین بار از اخذ تصمیم دشوار‌تر است. از این جاست كه یك نفر مرد مصمم قادر است كه یك مملكتی را به تغییر ماهیت مجبور سازد. مرد مصمم تابع عوامل ظاهری طبیعت و مقتضیات محیط نمی‌شود. او محیط را به‌مقتضیات فكری خود مطیع و آشنا می‌سازد. اوست كه یك مرحله‌ای از سعادت را به‌استقبال بشریت فرستاده، و یك قدم بشر را به‌طرف سعادت می‌راند و رهبری می‌كند.
علی‌ای‌حال از مطلب دور نشویم. خط‌آهن بزرگ ایران، چه بخواهند و چه نخواهند، باید از همین هفت‌خوان رستم شاهنامه عبور كند. من این فكر را در مخیله خود راسخ خواهم داشت تا ببینم چه وقت بودجه مملكت را متوازن خواهم كرد، و غرش لكوموتیو را در همین دره‌های وحشت‌خیز طنین خواهم داد.

“عباس‌آباد“ دو قسمت است. بالا و پائین. این آبادی در درة عمیقی واقع شده و از هر طرف كوه‌های بلند، مانند حصار برآن احاطه دارند. در دامنة مقابل “عباس‌آباد“، عمارت سفید و مفصلی به‌نظر می‌رسد كه متعلق به یكی از خوانین سواد كوهی است.
در درة “سواد كوه“ از این قسم عمارت بسیار دیده می‌شود. ولی این بنا، به‌واسطة محلی كه برسرجاده دارد، ممتاز است، درة “عباس‌آباد“ محل تلاقی سه‌راه مهم است. یكی به‌جانب “مازندران“، دیگر به‌طرف “فیروزكوه“ و سوم به‌سمت داخلة “سوادكوه“ ممتد می‌شود. این عمارت بر هر سه قطعه راه مشرف است، و در بالای قلة كوه به یك قطعة ابر شباهت دارد. از قدیم‌الایام اهمیت این نقطه منظور متنفذین محلی بوده است. استحكاماتی در این محل ساخته بوده‌اند كه كاملاً جادة “مازندران“ را به اختیار آنها می‌گذاشت. گویا راهداری این نقطه فواید زیادی داشته و از مشاغل و مناصب عمده بوده است.
در كنار جادة “عباس‌آباد“، بنای كوچكی است به‌یادگار عملجات راه، كه در این محل سخت مشغول تسطیح جاده بوده‌اند، و سال گذشته دچار حادثه شده‌اند. تفصیل آنكه باروت زیادی در كنار راه انبار بوده كه هنگام لزوم به‌مصرف شكافتن كوه و سنگ برسد. اشخاصی كه در حوالی بوده‌اند، بی‌احتیاطی كرده، آتش سیگار را در آن افكنده‌اند. تمام بیشه‌ها آتش گرفته و خانه‌های اطراف را ویران كرده است. هفت‌نفر مقتول و 13 نفر مجروح شده‌اند. خیلی از شنیدن این قضیه متاسف شدم. دومین دفعه است كه در این راه می‌بینم آتش سیگار چه تلفات و خساراتی را وارد ساخته است.
در ابتدای ناحیة “سوادكوه“ واقع شده‌ام. خاطره‌های عجیبی از مد نظرم می‌گذرد. میل دارم قدری تنها باشم و فكر كنم. همراهان را مرخص كردم كه بروند قدری استراحت كرده، صرف چای نمایند. ولعیهد كه با صحبت‌های نمكین خود خاطر مرا محفوظ كرد، از مرخصی همراهان استفاده كرده، او هم رفت در اطراف جاده گردش نماید.
تنها ایستاده‌ام. به‌جانب ناحیه “سوادكوه“ و مناظر دلپذیر آن نگاه می‌كنم. “سوادكوه“ مسقط‌الرأس من است. اینجا را از صمیم قلب دوست دارم. به‌وطن خود مجذوبم. وطن خود را می‌پرستم. به‌نسیمی كه از جانب بالا می‌وزد و دماغ مرا عطرآگین می‌نماید علاقمندم. به‌این كوه و سنگ و جنگل و درخت و ذرات خاكی كه صفحة “سوادكوه“ را تشكیل می‌دهد، صمیمی‌ترین، حساس‌ترین، و مؤثرترین جذبات روح و قلب خود را تسلیم می‌نمایم.
چه خاطره‌های مقدسی كه الساعه از جلوی چشم من می‌گذرند، و سرتكریم خود را در مقابل آنها خم می‌نمایم. چه یادگارهای عزیزی كه الان بروجود من استیلا یافته، و بی اختیار به‌طرف آنها پرواز می‌گیرم.
ای مهر مادری! ای محبت‌های مادرانه كه مانند روح در آغوش نوازش تو پروده شده‌ام! ای یادگار امید و آرزو كه صفحة وجودم، هیچ‌وقت از انعكاس وجود تو خارج نیست! به‌تو مجذوبم، و هنوز از شجاعت روح تو و صفای قلب تو استعانت و استمداد می‌كنم.
از فراز تخت سلطنت به تو سلام می‌دهم. از كنگره‌های تاج سروری ایران به‌تو تعظیم می‌كنم. ای وجود بی‌مثل و مانندی كه كلمة تهور و رشادت و لغت عقل و درایت به‌وجود تو مفتخر بود! ای بی‌هتمای بینظیری كه شجاعت و عزت نفس را در طی هرقدم و تلو هر لحظه، درس اولین و آخرین می‌دانستی، و از تلقین آن به‌دماغ من از همان بدو طفولیت، صرف‌نظر نكردی، و دقیقه ‌به‌دقیقه و ساعت ‌به‌ساعت به‌پیروی از آن، مجبور و منقادم ساختی! هنوز كلمات ملكوتی تو در گوش من منعكس و طنین‌انداز است. هنوز اصوات آسمانی تو روحم را می‌نوازد و لوح ضمیرم را آرایش می‌دهد.
عظمت مقام، متانت، تهور، شجاعت و حتی جنگجویی‌های تو هرگز از نظرم فراموش نمی‌شوند. درس وطن‌پرستی را فقط از رفتار و كردار و سكنات تو آموختم. درس تهور و شجاعت را فقط از اثر فكر و بازوی توانای تو تكرار كردم. هنوز تو را می‌بینم كه به بازوی شخص خود تكیه كرده، و داری به‌محوطة “سوادكوه“ حكمفرمائی می‌كنی، رئوس قبیله و خانواده را از دوست و دشمن دارم می‌بینم كه در مقابل اقتدار تو سرتكریم و تسلیم پیش آورده، و از اكرمیت تو دارند كسب احترام می‌كنند.
خاك “سوادكوه“ نمی‌تواند منظر ملكوتی تو را از نظر من ناپدید كند. موانع طبیعی قادر نیستند كه سیمای زنده و غیور ترا از خاطر من فراموش سازند. از رب‌النوع نسیم و باد آرزومندم كه نوزد مگر برای آسایش تو، ریاحین بهاری چادر گل برسر نكشند مگر برای نوازش تو و تسلیت خاطر تو.
وطن تـو ایران، هرقدمی كه از این به‌بعـد بردارد، بلاتردیـد مدیون به‌افكار توست. هراصلاحی كه در ایـن مملكت آغاز شود، مربوط به دروس ابتـدائی و تلقینات اولیـه توست. آسوده و آرام باش كه دیـگر خطری برای وطن تو نیست. سرزمینی كه همیشه كنام شیران و مهد دلیران بوده، زندگانی خود را دوباره از سر خواهد گرفت. خواهد رفت به‌آن راهی كه خدا آن را پسندیده، و افكار تو آن را پیش‌بینی كرده است. هدایت خواهد شد به‌آن طریقی كه روح بشریت و انسانیت و تعالی و ارتقاء درگذرگاه آن نشسته، و دست تمدن و تكامل به پیروی آن برپاخاسته است.
ای مهر پدری و یادگار فناناپذیر وجود!‌ ای خدای ثانوی كه هیچ امیدی بدون وجود تو قابل ظهور و بروز نیست! افسوس كه دست روزگار زیارت سیمای تو را از من دریغ كرد، و مجال نداد كه در سایة عطوفت و اقتدار تو لحظه‌ای بیاسایم، و از تبسم‌های جانپرور تو كسب مسرت و قوت نمایم. كاش امروز وجود داشتی و در دیباچة “مازندران“ صفحة اول را با حضور تو ورق می‌زدم!‌ افسوس و هزار افسوس!

ای خاك “سوادكوه“! ای مرقد اسلاف و اجداد و نیاكان من!‌ ای قطعة عبیر و بیز و عنبرآمیزی كه بهشت برین در مقابل تو برای من به‌پشیزی نیرزد!‌ ای آرامگاه شجاعان و دلیران كه هنوز هیچ سم‌ستور بیگانه سینة تو را نخراشیده است! ای مسقط‌الرأس عزیزی كه در طی هزاران سال و صدها نهضت و جنبش، همیشه دست رد به‌سینه نامحرم نواخته، و هنوز اجازه و رخصت نداده‌ای كه كوچكترین تجاوزی از طرف بیگانگان و اقوام خارجی به‌جانب تو ظاهر گردد!
ای مهد خون بی‌آلایش! ای گهواره حقیقی ایرانیت و قومیت!‌ ای خاك با افتخار كه امتزاج با بیگانگان هنوز در قاموس وجود تو معنی نمی‌دهد، و الفاظ بی‌تعصبی و كوتاه فكری از دیوان منشأت تو خارج بوده است!
ای خاك پاك ایرانیت كه برای یك روز معینی ذخیره شده بودی، اینك در مقابل تو ایستاده‌ام. ترا نگاه می‌كنم. به‌طرف تو مجذوبم. تو را از صمیم جان دوست می‌دارم. وجودم از وجود تو عجین گشته، و ذرات وجودم از ذرات وجود تو تشكیل یافته است. از تو برخاسته‌ام، و به جانب تو معطوفم. تو قلب ایرانیت هستی و باید محسود بلاد واقع شوی. تا به‌ابد به تو سلام، و خاك پاك تو توتیای چشم ملیت و ایرانیت باد!
همراهان كم و بیش از صرف چای فراغت حاصل كرده، دارند به‌طرف من می‌آیند. از قراری كه رئیس كابینه تذكر داد، معلوم شد نیم‌ساعت تمام است كه چشم خود را به‌یك نقطه دوخته، و هیچ انعطاف و تمایلی به خارج نكرده‌ام.
مشارالیه سنخ افكار مرا در این موقع استنباط كرده بود. او به‌عقاید و خیالات من بیشتر از سایرین آشناست، زیرا از بدو ورود من به‌“تهران“ (در موقع كودتا)، رئیس كابینة من و متصدی ابلاغ اوامر من بوده است.

نشیب جاده تقریباً از حد اعتدال خارج است. دود كوره‌های ذغال هم كه در كمر كوه از سوزاندن درختان، برای تهیه ذغال برمی‌خیزد، با مه آمیخته می‌شود و یك خط آبی‌رنگی در وسط مه سفید ترسیم می‌كند.
برای چه این درختان عظیم را این طور لاابالیانه قطع می‌كنند؟ ذغال می‌خواهند؟ بسیار خوب!‌ چرا بجای این درخت‌ها نهال تازه‌ای غرس نمی‌كنند؟ با این ترتیب ممكن است تمام جنگل این حدود از بین برود، و تبدیل شود به‌یك قطعه خاك!‌ چنانكه علائم و آثار اضمحلال جنگل كاملاً در این حدود آشكار شده است.
مگر این جنگل‌ها (غیر از قطعاتی كه متعلق به‌صاحبان معین است)، مال دولت و مملكت نیست؟ خیر، اصلاً دولت و مملكتی اخیراً در ایران نبوده كه به‌این كلیات و جزئیات دقت كند! والا چگونه می‌شد كه هر ذغال فروشی با كمال بی‌پروائی، مالیه مملكت را اینطور به عنوان ذغال آتش زده، با ثمن بخس به نفع خود بفروشد؟ اغلب این درختهائی را كه این طور لاابالیانه ذغال می‌كنند، چوب‌های صنعتی است، و قیمت آنها یك فصل مهم از خزانة مملكتی را تشكیل خواهد داد. باید در این باب فكر اساسی بنمایم.
در حدود “تاله“ جنگل عظمتی به‌خود گرفته، و كوهها بكلی از درخت پوشیده بودند. از دامن كوه تا قله، درخت‌ها بر یكدیگر توده شده، و كوههای مخروطی را، به‌درختی عظیم شبیه كرده بودند، چنانكه هردرختی، برگی از آن كوه محسوب می‌شد. حقیقتاً منظرة عجیب و جالب توجهی است. طبیعت تمام قریحه و هوش خود را در نقاشی “مازندران“ بكار برده، و از لطف و ذوق خود، حتی دقیقه‌ای را هم غفلت نكرده است.
من جنگل‌های “هندوستان“ و “آفریقا“ و “مناطق حاره“ را ندیده‌ام، و شرح آن را فقط در كتاب‌ها خوانده‌ام. اما قسمت جنگل‌های “اروپا“، مخصوصاً “سویس“، تا آنجا كه در سینما توگراف و كارت‌پستال‌ها دیده می‌شود، تصور نمی‌كنم مانند جنگل‌های “مازندران“ بدیع و سرشار باشند.
راه در این نقاط از دامنه كوه می‌خزد و پیش می‌رود. تصور می‌كنم راجع به امتداد راه در این نقطه باید تجدید نظر كرد. از طرفی كوه‌های جنگل پوش قریب به‌هزار ذرع بالا رفته، و از طرفی درة عمیق و سراشیب دویست ذرع فرود آمده، و رودخانة خروشان و مارپیچ در قعر آن جریان دارد.
راه مثل كمربندی در این فاصله كشیده شده‌است. از دامن كوه تراشیده‌اند و به‌طرف پرتگاه رودخانه افزوده‌اند، ولی پیچ و خم‌های بسیار دارد كه برای اتومبیل بی خطر نیست. مخصوصاً از “تهران“ كه به‌“مازندران“ می‌روند، اتومبیل همه جا سرازیر می‌رود. قوافل كه مصادف با اتومبیل می‌شوند، بكلی مستأصل و سرگردان می‌مانند.
هنوز چهارپایان این حدود با صدای اتومبیل آشنا نشده‌اند. بعضی از آنها كه با این مركب آتشین تصادف می‌كنند، در پیچ‌وخم راه با صدای بوق اتومبیل رم كرده، با نهایت هول و هراس به‌طرف كوه و یا به جانب رودخانه می‌روند. اگر مختصر بی‌احتیاطی شود، یا مصادمه به‌عمل می‌آید، و یا حیوانات تلف می‌شوند. در اغلب نقاط هم گریزگاهی نساخته‌اند كه قوافل خود را به كناری بكشند.
از عیوب دیگر این راه، پیچ‌های بسیار و سراشیب‌های خیلی تند است، كه بیش از میزان معمولة هبوط و صعود طرق شوسه ساخته شده است. دیگر سیل‌گیرهای متعدی است كه حتماً در زمستان قسمتی از راه را خواهد شست.
البته فعلاً به‌این راه، اسم راه شوسه نبـاید گذاشت. تمـام مقصود من این بـوده كه عجالتاً “مازندران“ به‌“تهران“ وصل شود، و راه عبور باز باشد. سپس با خیالاتی كه در مورد راه‌آهن دارم، جاده به‌قدری باید وسعت یابد، و شوسة حسابی به‌عمل آید كه مختصر مانعی هم برای قوافل و مسافرین موجود نباشد. با وسائل حاضره و با عجله‌ای كه شده البته رفع این نواقص تا به‌حال ممكن نمی‌شده، و مهندسین سعی لازم در ساختن جاده نموده‌اند.
كسی كه قبل از ایجاد این راه، از این نواحی عبور كرده باشد، می‌داند كه شكافتن سینة “البرز“ و گریبان جنگل كار سهل و ساده‌ای نبوده، و اگر مراقبت دائمی شخص من نبود، و تهدید و تشویق متواتر و قطعی نمی‌كردم، اصلاً خود مهندسین اقدام به‌ساختمان راه نمی‌كردند، و عمل را یك امر محالی می‌دانستند.
“پل‌سفید“ از پلهای سابق این راه است كه در عهد شاه‌عباس ساخته شده و دو چشمه دارد. اگر چه قابل ملاحظه نیست، ولی با مرمتی كه اخیراً از طرف ادارة طرق به‌عمل آمده، فعلاً یكی از پلهای مهم این راه شمرده می‌شود.
رسیدیم به‌قریة “زیرآب“. “زیرآب“ نسبت به‌سایر قراء عرض راه، نقطة مهمی است. زیرا تلگرافخانه دارد، و در واقع مركز “سوادكوه“ است.
از “زیرآب“ تا “شیرگاه“، كه می‌خواهم شب را در آنجا بمانم، راه چندان سختی ندارد مگر در “میان‌كلا“، كه سربالائی سخت آن هنوز باقی است. در این قسمت، جنگل نهایت عظمت و قشنگی خود را ظاهر می‌كند.
هیچ نقطة راه تا به حال به‌این باشكوهی نبوده است. درخت‌ها غالباً از 15 و 20 ذرع تجاوز می‌كنند. تمام سر به‌هم كرده، سایة منظمی برزمین افكنده‌اند. آب رودخانه هم بیست ذرع پائین‌تر، باشكوه تمام می‌غرد و می‌رود. ساقة درختها اغلب در یك لباس ضخیمی از خزه پوشیده شده است، و شاخه‌هائی كه شكسته و بر روی درخت دیگر تكیه كرده‌اند، از خرمی هوا و كثرت رطوبت مجدداً روئیده و برگ تازه داده‌اند.
جنگل‌های “مازندران“، خاصه قسمت “سوادكوه“، بر تمام نواحی “بحرخزر“ ترجیح دارند. متأسفانه تا آنجا كه اهالی دسترسی دارند، به‌قلع و قمع آنها پرداخته، و در غرس نهال هم توجه نمی‌كنند كه این محصول گرانبها كم نشود.
در ممالك دیگر، با هزار زحمت و مخارج بی‌شمار غرس اشجار می‌كنند، اما اهالی ایران، در برانداختن جنگل‌های خود، بریكدیگر سبقت و پیشی می‌گیرند. البته در این مورد دستور و تعلیم لازم، بعد از مراجعت “تهران“، به وزارت فوائد عامه خواهم داد.
حوالی مغرب به‌“شیرگاه“ رسیدیم. “شیرگاه“ در جلگة كوچكی، محصور از كوههای كوتاه جنگل پوش واقع است. حمام و قهوه‌خانه و چند خانه از نی در آنجا دیده شد. روی تپة كوتاهی كه مشرف است به‌پل و حمام، سه اطاق از چوب ساخته‌اند. سكوی باصفائی مشرف برتمام این جلگه، در پهلوی اطاقها بنا شده است. منزل مرا امشب در این اطاقها قرار داده‌اند.
همراهان، در قهو‌خانه و خانه‌های ده پراكنده شدند. هوا رو به‌گرمی است و چندین درجه با نقاط عرض راه تفاوت دارد. “شیرگاه“ خالصه است و زراعت برنج آن بد نیست. كوهستان “سوادكوه“، كه دنباله‌اش تا یك فرسخ آن طرف “شیرگاه“ كشیده شده، تدریجاً رو به كوتاهی می‌رود، تا بكلی در آن
نقطه محو می‌گردد.
“شیرگاه“ از حیث آب و هوا و جنگل و ارتفاع و غیره، برزخ بین “سوادكوه“ و جلگة “مازندران“ است. از این‌جا به‌طرف شمال، زمین هموار ساحلی با یك تناسب معینی شروع می‌شود كه عرض آن از یك فرسخ و نیم تا ده پانزده فرسخ اختلاف دارد.
از “شیرگاه“ به طرف شمال هرقدر پیش برویم، هوا مرطوب‌تر و زمین پست‌تر می‌گردد.
امشب به‌من و همراهان من خوش نگذشت. با آنكه سعی كرده بودند خوابگاه منظمی برای من ترتیب بدهند، مع‌هذا ناراحت بود. ناراحتی منزل و فكرهای دور و دراز چنان مرا به‌خود مشغول داشته بود كه تقریباً دو ثلث شب را بیدار مانده بودم و نتوانستم بخوابم. همراهان در قهوه‌خانه و خانه‌های بی‌پروپایه، ترجیح داده بودند كه شب را اصلاً نخوابند و بیدار بنشینند.
پرواضح است راهی كه تازه افتتاح شده، و “مازندرانی“ كه از تمام مراحل تمدن دور مانده، چگونه ممكن است كه برای من و همراهان تأمین آسایش نماید؟ هنوز یك دستگاه اتومبیل كه به‌این حوالی وارد می‌شود، زن و مرد دهكده‌ها دور آن جمع شده، و با صورت استعجاب به‌آن نگاه می‌كنند، و در اطراف این مركوب، صحبت‌هائی با هم می‌كنند كه حقیقتاً شنیدنی و نوشتنی است. اساساً لباس ما و طرز راه رفتن و برخورد ما، برای اهالی این حدود تازگی مخصوصی دارد، و زنها بچه‌های خود را بغل گرفته در سر راه می‌نشینند كه از تماشای اتومبیل و حركت آن محروم نمانند. همین‌قدر كه یكی از همراهان، توجه به‌یك كلبه و قهوه‌خانه می‌كند، زنها و بچه‌های ده عموماً، و همین‌طور بعضی از مردها، فوراً فرار كرده و خود را در خانه‌های ده و یا گوشه‌ای پنهان می‌نمایند. مانند آنكه به‌یك موجود غیر منتظره‌ای برخورد كرده‌اند.
ظلم و جور بی‌پایان عمال دولت، و ورود یكنفر فراش حكومت در یك سامان، چنان هول و هراسی در قلوب این بیچارگان تولید كرده، كه اساساً همه از سیمای یكنفر غیر محلی متوحش، و جز تصور چپاول و غارت، فكر دیگری در دماغ آنها رسوخ نمی‌كند. اتفاقاً حق هم با این بیچاره‌هاست. سنوات دراز است كه مملكت با این اسلوب اداره شده، و اهالی نیز جز با این خلق و خو عادت نگرفته‌اند.
حاكم “مازندران“، مثل تمام حكام ایران، تا رشوة كامل (پیشكشی)، به‌دربار و درباریان نمی‌داد، اصلاً به‌حكومت منصوب نمی‌گردید. مامورین جزء نیز تا پیشكشی به‌حاكم نمی‌دادند، به‌این قراء و قصبات و حكومت‌نشین‌ها مأموریت نمی‌یافتند. البته آن پیشكشی‌ها را می‌دادند كه ده‌برابر آن را از این مردم و این بندگان خدا بگیرند. در این صورت دیگر عصمت و ناموس و مالی برای رعیت باقی نمی‌ماند. نتیجة آن اعمال، همین هول و هراسی است كه الان من دارم در چهرة این بینوایان عور و برهنه، تماشا و مشاهده می‌نمایم.
من هرچه سعی می‌كنم از گزارشات سابق ایران، و رویة حكومت این مملكت خودداری كنم و چیزی ننویسم، باز در هر قدمی كه برمی‌دارم، تأثراتی برای من حاصل می‌شود و مشاهداتی به‌نظرم می‌آید كه بی‌اختیار به‌طرف اصل قضایا و ریشة قضایا معطوف می‌گردم.
این زن و مردی كه در تصادف به‌یك نفر غیر محلی مشغول فرار هستند، غالباً عور و لخت و برهنه‌اند. آیا مافوق این وضعیت، بدبختی دیگری هم به‌تصور آنها می‌آید؟ اینها دیگر دارای چیزی نیستند كه ترس و وحشت داشته باشند! دیگر از چه می‌ترسند؟
مملكتی كه تمام ایالات و ولایات آن، از روی كتابچه مخصوص، و ثبت و ضبط معین، به‌یك عده درباریهای معلوم‌الحال و اشخاصی معین فروخته می‌شد، (آنهم برای یكسال!) پیداست كه وضعیت اهالی باید همین باشد كه فعلاً در مقابل مرعی و منظر من گذارده شده است! آیا یكنفر صاحب وجدان در تمام طول و عرض این مملكت وجود نداشته كه اقلاً شرح حال این مردم را به‌یك منبع و منشائی برساند، سئوال غریبی است! درباری كه با مدرسه و محصل دشمنی می‌كرد، برای آنكه اشخاص چیز فهم وجود پیدا نكنند، البته همة این بدبختی‌ها را می دانسته، و متعهد بوده است كه این بدبختی‌ها را تولید و تشویق نماید. در نتیجة این سیاه كاریها، وضعیت را به‌جائی كشاندند كه مافوق توصیف است. نمونة آن همین مردم گرسنه و عور، همین سیماهای گرفته و مكدر، و همین بدبختی‌هائی است كه در اندام تمام این مردم بین راه، و در مقابل چشم من، عرض وجود می‌كنند!
این مملكتی است كه با این صورت به‌دست من سپرده شده، و این است آن مملكتی كه من باید در آن تغییر ماهیت بدهم، و اینها هستند آن مردمی كه باید لباس عزت بپوشند و ابراز غرور ملی نمایند.
آیا با این وضعیت، با این روحیه اهالی، با این بدبختی‌هائی كه د رعروق و اعصاب اهالی رخنه كرده، و طبیعت ثانوی مردم این سرزمین شده است، باز باید توقع داشته باشم كه در “شیرگاه“ راحت بخوابم و آسایشی را برای خود قائل باشم؟ ممكن نیست!
به‌رئیس كابینه گفتم به‌تمام وزراء در “تهران“ ابلاغ نماید كه فقط به‌اقامت پشت میز وزارتخانه‌ها و امضای چند دانه كاغذ اكتفا نكنند. غالباً بروند به‌ولایات، و در داخله ایران متواتراً مسافرت كنند. مردم را ببینند و با آنها خلطة و آمیزش كنند. مملكت خود را قبل از همه چیز بشناسند، تا اوامری كه من به‌‌آنها می‌دهم، و تصمیماتی كه باید اتخاذ شود، بتوانند از روی عقل و اطلاع و ایمان و عقیده به‌موقع اجرا بگذارند. هم آنها بفهمند كه چه مسئولیتی در مقابل من و اهالی دارند، هم اهالی بفهمند كه وزراء و رجال مملكت خارج از دسترس آنها نیستند، و هر مطلبی دارند، بدون ترس‌وبیم و بدون وحشت و تضرع به‌اطلاع آنها برسانند، و اگر كسی به صحبت آنها وقعی نگذاشت، مستقیماً به خود من مراجعه نمایند و دادخواهی كنند. رئیس كابینه را موظف كردم، ابلاغیه‌ای در تمام ایران انتشار بدهد، كه هركس عرضحالی دارد، مستقیماً به كابینه شخص من بفرستد. خود رئیس كابینه را مأمور كردم كه عرضحال‌های اهالی را بدون استثناء، شخصاً ملاحظه و به نظر من رسانیده، دستور جواب بگیرد و به‌عارضین ابلاغ نماید. مطالبی را هم كه به‌وزراتخانه‌ها مراجعه می‌دهد، دفتری بازنماید كه شخصاً مراقب وصول جواب باشد، تا هیچ عرضحالی بلاجواب نماند، و مردم از این قید مذلت خارج شوند، و بدانند كه از هیچ مأمور دولتی، تا زمانی كه حرف حق و حسابی دارند، نباید بترسند.
چه باید كرد! اگر عدلیة منظمی در مملكت وجود داشت، احتیاج نبود كه در ضمن اینهمه گرفتاری، روزی هزار كاغذ قرائت نمایم! پس از رجعت به‌“تهران“ باید فكری به‌حال عدلیه كرد، و راه تدقیق و تحقیق باز نمود كه امورات در تحت نظر قانون درآید، و مجاری امور به‌دست قانون سپرده شود، و هركس در حدود خود تكلیف خود را بفهمد.

*****

صبح زود پس از قدری گردش در حوالی “شیرگاه“ به طرف “علی‌آباد“ راندیم. راه در سطح دشت امتداد دارد. تقریباً دیگر پست و بلندی مهمی پیش نمی‌آید. از اینجا، نواحی گرمسیر “مازندران“ شروع می‌شود. بكلی با قسمت كوهستان كه طی كردیم اختلاف دارد، اما جنگل در زمین مسطح هم قطع نمی‌شود، فقط در مزارع دستی جنگل را بریده‌اند، و زمین را قلم و پنبه و برنج كاشته‌اند. در حدود مزارع از بقایای جنگل نمایان است، كه مثل دیواری، قطعات كشت و زرع را از یكدیگر جدا می‌سازد.
“علی‌آباد“ مطابق مثل مشهور، نسبت به‌دهاتی كه دیده بودیم، شهر محسوب می‌شود. این نقطه كه در سرسه‌راه “شیرگاه“ و “ساری“ و “بارفروش“ واقع گردیده، بازار “علی‌آباد“ است، و آبادی نسبتاً مهمی دارد. روزهای چهارشنبه اینجا بازار عمومی می‌شود. یكی از ملاكین اخیراً مهمانخانة مفصلی بناگذارده كه هرچند تمام نیست، ولی پس از دایر شدن موجب آسایش مسافرین خواهد بود. در “علی‌آباد“ توقف نكردیم، یكسر به “كیاكلا“ كه از جمله دهات حاصلخیز این حدود است، رهسپار گردیدیم، زیرا در آنجا وسائل آسایش و توقف بیشتر فراهم است.
از “علی‌آباد“ تا “كیاكلا“ سه فرسخ راه است. جاده شوسه نیست، ولی قبلاً امر داده بودم كه برای هدایت اتومبیل‌ها در كنار راههای روستائی، در فاصله‌های مختلف نی نصب كنند كه همراهان راه را گم نكنند و به‌زحمت دچار نشوند. مع‌هذا راه را با منتهای زحمت عبور كردیم. باتلاق و آب و پست و بلندی زیاد است. غالباً اتومبیل‌ها را با دست می‌كشیدند و می‌بردند. دو دستگاه اتومبیل در بین راه ماند، كه قادر برحركت دادن آنها نشدند، متجاوز از سه ساعت طول كشید تا این سه فرسنگ راه را طی كردیم.
یك نواختی زمین، موانع جنگل، رطوبت و گرمی هوا از یك‌طرف، پشه و باتلاق و عفونت بعضی قسمت‌ها از طرف دیگر، تمام دشت “مارندران“ را غیر قابل توقف می‌كند.
هرچند از حیث هوا و آب و چشم‌انداز، در صفحات صحرائی “مازندران“، جای قابل تمجیدی دیده نمی‌شود، اما از لحاظ زراعت و تجارت یكی از برومندترین و حاصلخیزترین و نافع‌ترین اراضی ایران به‌شمار می‌رود. بركت خاك، نزدیكی به‌دریا، رودخانه‌های قوی، و سایر عوامل ترقی و توسعه موجود است.
برای ناسازگاری آب و عفونت هوا باید به‌وسائل صحی متوسل شد. باید اهالی را وادار به یك رژیم صحی كرد كه بتوانند با این آب و هوا دوام بیاورند. عجالتاً با طرز زندگانی این حدود، مردم زود تلف می‌شوند. به‌چهرة مردم اینجا از وضیع و شریف، با دقت تمام نگاه می‌كنم. یك‌نفر را نمی‌بینم كه معاف از مالاریا باشد. تمام چهره‌ها گرفته و مكدر، رنگ‌ها زرد و پژمرده، تا جائی كه اغلب از تند راه رفتن عاجز و ناتوان‌اند.
در “كیاكلا“ امر دادم دواخانه‌ای دایر نموده‌اند. مریضخانه كوچكی هم نظر دارم اینجا بسازم.
چنانكه در اول این سفرنامه اشاره كردم، “مازندران“ خانة من، و مسقط‌الرأس من است. من وظیفة شخصی خود می‌دانم كه به‌عمران و آبادی این نقطه توجه مخصوص نمایم.
فعلاً كه جز یك كوره راهی بیشتر برای “مازندران“ باز نشده، و منهم با نصب علامت نی باید طی راه كنم و طبعاً موقع این صحبت‌ها نیست. البته اگرعمر من كفاف انجام آمال و آرزوهای مرا بدهد، و دست تقدیر كمك نماید، موقعی خواهد رسید كه از اكناف عالم برای درك لذت منظر آن، رو به‌این ناحیه آورند و هر نقطة آنرا با مفهوم كلمة جمال و زیبائی مرادف ببینند.
قبل از ظهر به‌قریة “كیاكلا“ رسیدیم. امروز نوبت بازار در این ده بود. مرسوم است كه هر روزی در یكی از نقاط، كه نسبتاً مركزیت داشته باشد، بازار عمومی تشكیل می‌شود. روزهای یك‌شنبه در “كیاكلا“، و روزهای چهارشنبه در “علی‌آباد“ بازار دایر می‌گردد. از نقاط مختلف اشخاصی كه اجناس فروختنی داشته باشند، به آن محل آورده عرضه می‌كنند. همچنین مشتریان و تماشائیان از هرطرف به آنجا روی نهاده، از اجناس بازار، و یا از دیدار رفقای خود، استفاده می‌كنند. فی‌الحقیقه این یك نوع نمایشگاه یا سوق عكاظ است كه فوائد بسیار برای اهالی دارد. هم اجناس آنها به‌فروش می‌رسد، هم با یكدیگر معاشرت می‌كنند، و هم از صنایع یكدیگر تقلید می‌نمایند. سابقاً در خیلی از نقاط، این بازار دایر می‌شده، ولی اكنون جز در چند نقطه باقی نیست.
در فضای جلوی ده جمعی كثیر، از زن و مرد و طفل گردآمده بودند، بعضی در روی زمین اجناس محلی و امتعه خارجی خود را گسترده و مشتریان از هر جانب آنرا احاطه كرده بودند. بعضی هم در راه دیده می‌شدند، كه نفت و قند غیره خریداری به‌دهات خود مراجعت می‌كردند.
قریه “كیاكلا“ از دهات بزرگ این ناحیه است. اخیراً بر حسب دستور من، یك باب كارخانة پنبه پاك كنی در آنجا دایر شده است. لدی‌الورود، قبل از صرف ناهار، رفتم به كارخانه. ساختمان، آلات و ادوات، ماشین‌های كارخانه، انبارها، نوع پنبه، ملزومات و اثاثیه كارخانه را تماشا كردم.
لذتی را كه از دایر شدن این مؤسسه در خود احساس كردم، از حد وصف قلم خارج است. اولین دفعه است كه دست تمدن جدید، صنعت جدید و ماشین در این ناحیه وارد شده است. اولین دفعه است كه “مازندران“ قدیم، “مازندران“ تاریخ‌دار، از مدنیت جدید و تكامل جدید و تكامل تدریجی حسن استقبال می‌كند. اولین دفعه است كه “مازندران“ بی‌نظیر، استعداد فطری خود را برای جلب منافع مشروع ظاهر می‌سازد. اولین دفعه است كه “مازندران“ بازار “اروپا“ و دنیا را در نظر گرفته و می‌خواهد علائم و آثار مثبتی از خود در عرصة گیتی ابراز نماید.
باغ وسیعی كه اخیراً احداث كرده، و نهال فراوانی از نارنج و پرتغال و لیمو در آن غرس كرده بودند، كاملاً نظر مرا جلب كرد. نی‌های بامبو كه در اطراف جوی آب نمو كرده‌اند، تا یك درجه اسباب تعجب شد. نی بامبو با این قطر و قواره، كم دیده می‌شود. مقتضی است دیرك‌های چادر را از این نی‌ها ترتیب بدهند، زیرا از حیث صلب و سخت بودن شكستنی نیست، و دوام دائمی خواهد داشت. حقیقتاً استعداد اراضی “مازندران“ برای نمو نباتات، خالی از حیرت و عجب نیست. اشخاصی كه ذوق فلاحت دارند و بخواهند منافع فلاحتی را در نظر بگیرند، بهتر از اراضی “مازندران“ نمی‌توانند زمینی تحصیل نمایند.
منظرة درخت‌های مركبات در این ناحیه، لطف مخصوصی دارد. مبالغه نخواهد بود اگر بعضی از آنها
را به درخت‌های گردوی كوچكی تشبیه كنیم كه در نقاط ییلاقی به عمل می‌آید. بوته‌های پنبه در این حدود و صحرای “گرگان“ شبیه به هیچیك از نقاط ایران نیست.
هنوز چای كاری و اهمیت این زراعت پرمنفعت برمردم این حدود مجهول است، و تازه در “لاهیجان“ شروع كرده‌اند كه این محصول را بكارند. من تصور می‌كنیم كه اغلب نقاط “مازندران“ برای چای كاری خوب است. باید دستور بدهم كه مطالعه كاملی در این باب بنمایند. خیال می‌كنم كه رفع احتیاج اهالی را به‌وجه خیلی خوب، می‌توان از حیث چای نمود.
این زمین و استعدادی را كه من می‌بینم، مشكل می‌دانم چیزی باشد كه در آن بكارند، و بدون دردسر و در سرحد كمال از حاصل آن منتفع نشوند.
خدایارخان ذوق فلاحت دارد و در اطراف “تهران“ به‌این امر اشتغال دارد. مشارالیه پس از تماشای این اراضی و محصول متأسف است كه چرا “مازندران“ تا به حال راهی نداشته تا او عشر سرمایه خود را در این اراضی به مصرف رسانده، و ده برابر عایدات بردارد. او را تشویق كردم كه در این حدود اراضی بخرد و رفع تأسف از خود نماید.
حقیقتاً مأمورین و مستخدمین دوائر دولتی، كه از روز اول پایة تحصیلات آنها بر روی اتكاء و اتكال به‌غیر گذارده شده، و از صبح تا به‌شام وزارتخانه‌ها را برای قبول تقاضای استخدام مستأصل می‌نمایند، اگر شعور آن را داشته باشند كه در عوض آن التماس‌ها و عجز و زاریها توجه به‌این اراضی كرده و زندگانی پرمنفعت و مستقل برای خود تشكیل بدهند، هم خدمت به‌خود كرده‌اند، هم خدمت به‌وطن و مملكت خود، و هم به‌استحكام استقلال جامعة خود.
ملت عبارت از كیست و چیست؟ حقیقت ملیت و وطن‌پرستی از كجا ناشی می‌شود؟ این موضوع مهمی است كه سنوات دراز، و در طی كتابهای عدیده و با السنة مختلفة، در اطراف آن بحث شده، و هركس عقیدة مختلفی راجع به‌اثبات موضوع اظهار داشته است. بعضی‌ها اتحاد زبان و لباس را حافظ اساس قومیت و ملیت می‌دانستند. بعضی دیگر وحدت مذهب و آئین را وسیلة استحفاظ ملیت و قومیت می‌شمردند، و بعضی دیگر، مقدمات و مؤخرات دیگری را بشمار می‌آوردند كه این سفرنامة من اقتضای ذكر آنها را ندارد.
در یكی از كتابهائی كه اخیراً در “اروپا“ به طبع رسیده بود، و ترجمه آن به‌دست من رسید، مؤلف چهار شرط اصلی و چند شرط فرعی را قید می‌نماید كه بدون وجود آنها، اساس ملیت و قومیت هیچ‌وقت آن‌طوری كه لازم است، مستحكم و مستقر نخواهد ماند. یكی از آن چهار شرط اصلی، همین اراضی و زمین است كه باید آحاد اهالی را به‌آن علاقمند ساخت.
علی‌ای‌حال، از سپردن اراضی به‌دست خورده مالك، صرف‌نظر نباید كرد. این یك اصلی است كه همه جا باید از آن پیروی كرد. به‌همین لحاظ، من خیال می‌كنم كه باید خالصجات دولت را نیز بین رعایا تقسیم نمایم، و با یك صورت منظمی امر به فروش آنها صادر نمایم، زیرا در آن‌واحد سه نتیجة ثابت به‌دست خواهد آمد:
اول آنكه اراضی دایر و آباد می‌شود، و طبعاً مملكت آباد خواهد شد.
دویم اشخاص و افراد مقید به‌وطن‌پرستی، و ملزم به‌نگاهداری خانه خود می‌شوند.
سوم امید و استظهار و عدالت، كه از شروط اصلی زندگانی بشر است، در جامعه تعمیم خواهد یافت.
من در اینجا، بدون آنكه نظر خصوصی و شخصی به‌یك مملكت معینی داشته باشم، چون از روی اصول و كلیات حرف می‌زنم، اینطور نتیجه می‌گیرم، كه با دلایل فوق و مقایسات فوق، مشكل می‌دانم در یك مملكتی كه اصول اشتراك و كمونیسم حكمروائی كند، اصول وطن‌پرستی در آنجا ریشه بگیرد. زیرا اولاً امیدی برای اشخاص باقی نمی‌ماند، و نبودن امید در انسان اول مرگ و خاتمة زندگی است. همه در مدار زندگی خود، بیش از یك دفعه حس كرده‌اند كه انسان ناامید، حتی حاضر به‌خوردن غذا و پوشیدن یك نیم تنه كهنه هم نیست، و فقط از راه نومیدی و اضطرار است، كه مقدمات انتحار و خودكشی در یك فردی آغاز می‌شود. ثانیاً علاقة مادی از حیث خانه و آب و ملك و ضیاع و عقار برای كسی باقی نمی‌ماند، كه در موقع تجاوز بیگانگان و اتفاقات غیرمنتظره، كسی ملزم به حفظ خانه و قوت لایموت خود باشد.
در چنین مملكتی، ممكن است برخی از مردم در مواقع فوق‌العاده، به‌واسطة آنكه مأمور دولت و در تحت سلطه و نفوذ دولت هستند، علی‌الظاهر جوش و جلائی به‌خرج بدهند، ولی تودة مملكت كه حقیقت ملت را تشكیل می‌دهد، خیلی مشكل است كه در مقام وطن‌پرستی خود، ثابت و پابرجا و مؤمن و متقی باقی بماند.
عواطف زندگی و حیات در نهاد بشر موقعی طلوع خود را تحكیم خواهد كرد كه استقلال افراد در انجام آمال و آرزوهای مشروع خود مستقر و پابرجا باشد. آن موقعی كه جلوی آمال و آرزوی اشخاص (البته از راه مشروع)، گرفته شود، همان موقع است كه آن عواطف و احساسات جذاب تبدیل می‌شود به‌یك مراحل یأسی كه درست نقطه مقابل عزت نفس و استقلال وجود و تعالی و ترقی مملكتی است.
مملكت بسته است به‌اشخاص، و اشخاص همیشه مربوط و مدیونند به‌ترقی و تعالی، و ترقی و تعالی نیز ظهور نخواهد كرد، مگر به‌تسطیح جاده‌های آمال و آرزو، زدودن پرده‌های یأس و نومیدی، و سوق دادن جامعه به‌طرف آن آرمانی كه بطور كلی در دفاع فرداًفرد یك جامعه و ملتی مستقر و موجود است.
می‌بینم كه یك ساعت دارد از ظهر می‌گذرد. همراهان هم خسته هستند. از آنها جدا شده، رفتم به‌اطاق خود برای صرف نهار، در مواقع صرف غذا معمولاً من لباس خود را بیرون آورده، لباس راحت می‌پوشم، و این یكی دوساعت را جزو اوقات استراحت خود محسوب می‌دارم. در ضمن سایر مخلفات، یك دانه قرقاول هم كباب كرده‌ بودند. نتوانستم صرف نمایم. دندانم باز دردگرفته و مرا ناراحت كرده است. طبیب دندان هم اینجا نیست. كتابی نزدیك صندلی من گذارده بودند. برداشته مدتی به‌مطالعة كتاب پرداختم، و از آمدن به‌بیرون اطاق خودداری كردم كه همراهان ناراحت نشوند.
از “كیاكلا“ تا “بارفروش“، یك فرسخ و نیم راه است. رودخانة “تالار“، كه از ابتدای ورود به‌خاك “سوادكوه“ همه جا با ما همراه بود، در “كیاكلا“ مجدداً خود را نشان داده، و از میان این ده و “بارفروش“ به طرف “مشهدسر“ در جریان است.
هرچند در فصول كم‌باران بسهولت می‌توان از آن عبور كرد، ولی هنگام بارندگی، آب چنان طغیان می‌كند كه گذشتن از آن غیرممكن است.
در ضمن اوامری كه برای ساختن راههای “مازندران“ داده‌ام، یكی هم بنای پل آهنین معظمی است برروی این رودخانه، كه كاملاً رشته ارتباط را مستحكم سازد. “بارفروش“ را “بارفروش‌ده“ هم می‌گفتند. تدریجاً شهر بزرگ تجارتی شده است، و سزاوار لقب ده نیست. بیشتر اهمیت این شهر از حسن موقع “مشهدسر“ است، كه در امتداد شمالی “كیاكلا“ واقع، و اخیراً براعتبار تجارتی آن افزوده شده است. این بندر هم مثل “بندرجز“، قابل ورود كشتی‌های بزرگ تا ساحل نیست، و سفاین در مسافت هزاروپانصد ذرع ایستاده، احمال خود را به كرجی‌ها و قایق‌ها تحویل می‌دهند.
سه‌ساعت بعدازظهر بیرون آمده، در باغ نارنج قدری گردش كردم. همراهان نیز آمدند. صحبت‌های متفرقه با آنها می‌كردم. پاسی از شب گذشته بود كه به‌اطاق خود مراجعت كردم. شب‌ها را، مطابق عادت معمول خود، تنها می‌نشینم. اینهم از آن عاداتی است كه از بدو طفولیت به‌آن معتاد شده‌ام. رویهمرفته بیشتر ساعات زندگانی یومیة من به‌تنهائی می‌گذرد. شب‌ها را عموماً در اطاق خود تنها زیست می‌كنم. و عجب این است كه به‌این تنهائی، چون طبیعت ثانوی من شده، خوشوقت هم هستم. روزها را هم، غیر اوقاتی كه در دفتر اداری خود هستم، و اشخاصی نزدم می‌آیند، و یا برسبیل لزوم كسی را می‌طلبم، بقیه را تنها، اعم از شهر و ییلاق، راه می‌روم و فكر می‌كنم. شب‌ها به‌واسطه سكوت طبیعت و نبودن سروصدا، بر تفكرات من افزوده می‌شود، و غالباً ناراحت می‌شوم. از بدو جوانی به‌بیشتر از چهار ساعت خواب معتاد نشده‌ام. اگر حواسم مشغول نباشد و بتوانم چهار ساعت بخوابم، این چهار ساعت، خواب طبیعی من است، و بكلی رفع خستگی مرا می‌نماید. اما این اوقات بیش از سه ساعت خواب ندارم، و در ورود به‌استراحت‌گاه، باز غالباً قریب به‌نیم‌ساعت یا سه ربع در فكر هستم.
به وضعیات این مملكت، از سر تا ته كه نگاه می‌كنم، به جزئی و كلی اصلاحاتی كه در هر رشته و هر شعبه باید به‌عمل آید، و همین‌طور به‌مسئولیت خود در مقابل اینهمه خرابی كه توجه می‌كنم، حقیقتاً گاهی مرا رنجور می‌نماید.
هیچ چیز در این مملكت درست نیست. همه چیز باید درست شود. قرنها این مملكت را چه از حیث عادات و رسوم، و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب كرده‌اند. من مسئولیت یك اصلاح مهمی را، برروی یك تل خرابه و ویرانه برعهده گرفته‌ام. این كار شوخی نیست و سرمن در حین تنهائی، گاهی در اثر فشار فكر در حال تركیدن است.
مگر خرابی یكی، دو، ده و هزار است كه بتوان یك حد و سدی برای آن قائل شد.
آیا كسی باور خواهد كرد طرز لباس پوشیدن را هم من باید به‌اغلب یاد بدهم؟
هنوز در ایام سلام، كه روز رسمی و دارای پروگرام معینی است، اشخاص را می‌بینم كه انصافاً از حیث لباس، استحقاق عبور در هیچ خیابان و پس كوچه را ندارند. اغلب از وكلای مجلس شورا و وزراء، كه طبعاً برگزیدگان جماعت هستند، هنوز لباس پوشیدن را بلد نیستند، و من در حین انعقاد سلام و رسمیت جلسه باید حوصله به‌خرج داده، و معایب اندام آنها را به‌آنها گوشزد نمایم.
چند روز قبل در “تهران“ كه برای سركشی انبار غله و تأمین آذوقة شهر رفته بودم، شخصی را دیدم كه با لباس خواب و زیرشلواری و پای لخت روی سكوی عمارت خود نشسته، و به‌سیگار كشیدن مشغول است، و زن و مردی را كه از پهلوی او عبور می‌كنند، با نهایت لاقیدی می‌نگرد، و ابداً خیال نمی‌كند كه احترام جامعه، مخصوصاً زنها، برای هر فردی لازم است. مجبور شدم كه از اتومبیل پیاده شده و با دست خود این عنصر بی‌ادب و غیر محترم را تنبه نمایم.
اكثریت این مردم هنوز میل ندارند كه درب عمارات خود را جارو كرده، دو قدم از زباله‌های منزل خود دورتر بنشینند.
صرف‌نظر از ادوار انحطاط و غلبه‌های عرب و مغول و غیره، یكصدوپنجاه سال است كه عده‌ای از افراد مملكت در سرحد اعلای فساد اخلاق نشوونما كرده، و به‌آن انس و خو گرفته‌اند. در بحبوحة این مذلت است، كه من باید رقابت بین‌المللی را راجع به‌امور سیاسی و اقتصادی مملكت خود فكر كنم. حقیقتاً گاهی این افكار گوناگون برای خود من هم خنده‌آور می‌شود.
ه