Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
December 30, 2006شنبه 9 دی 1385
 

تصادم فرهنگها

کارل پوپر
 

جامعه در حد كمال از محالات است. اما برخى نظمهاى اجتماعى بهتر از نظمهاى دیگرند. جامعه غربى ما دموكراسى را برگزیده است چون نظامى اجتماعى است كه با سخن و در پاره اى از مواقع ـ ولو بندرت ـ به وسیله دلایل عقلى، به وسیله انتقاد عقلى به معناى انتقاد عینى، به وسیله ملاحظات انتقادى غیرشخصى نوعاً مانند آنچه در علوم بویژه در علوم طبیعى از روزگار یونانیان به كار مى رود، مى توان آن را تغییر داد. از این رو، من خویشتن را پشتیبان تمدن غربى، پشتیبان علم، پشتیبان دموكراسى اعلام مى كنم.

مترجم دكتر عزت الله فولادوند

بسیار شادمان شدم از دعوت به وین براى تجدید دیدار با دوستان قدیم و آشنایى با دوستان جدید و افتخارى بزرگ بود دعوت رئیس انجمن اتریشیهایى برون مرزى از من براى ایراد خطابه اى كوتاه. در دعوت ایشان تأكید شده بود كه موضوع سخنرانى كاملاً به اختیار خود من است. در نتیجه، ایشان از راه لطف دست مرا در گزینش ]موضوع[ به حد افراط باز گذاشتند.
تصمیم برایم بسیار دشوار بود. آشكارا انتظار مى رفت موضوعى برگزینم كه علاقه مرا برمى انگیخت، ولى از سوى دیگر مى بایست با این مراسم نیز ارتباطى داشته باشد، یعنى گردهم آمدن اتریشیهاى برون مرزى در وین به مناسبت بیست و پنجمین سال امضاى عهدنامه دولت اتریش كه رویدادى یگانه بود و به اشغال اتریش پس از جنگ جهانى دوم پایان داد.
شك دارم كه موضوعى كه برگزیده ام آن انتظارات را برآورد. سخنرانى من با یادآورى عهدنامه دولت اتریش و اشغال اتریش به دست روسیه در پى جنگ جهانى دوم، وقف مسأله تصادم فرهنگهاست.
علاقه من به تصادم فرهنگها با علاقه ام به مسأله اى عمده ارتباط دارد، یعنى مسأله ویژگیها و منشأ تمدن اروپایى ما. به نظر من، بخشى از پاسخ مسأله بظاهر در این نهفته است كه تمدن غربى ما از تمدن یونان سرچشمه مى گیرد. و آن پدیده بیمانند، یعنى تمدن یونان، از تصادم فرهنگهاى حوزه خاورى مدیترانه نشأت گرفت كه نخستین تصادم بزرگ میان فرهنگهاى غربى و شرقى بود و آثار آن عمیقاً احساس شد، و هومر آن را به نقشمایه (leitmotif) ادبیات یونان و ادبیات جهان غرب بدل كرد.
عنوان سخنرانى من، «تصادم فرهنگها» برمى گردد به فرضیه یا حدسى تاریخى. حدس عبارت از این است كه تصادمى از این قسم لازم نیست همیشه به نبردهاى خونین و جنگهاى ویرانگر بینجامد، بلكه همچنین ممكن است علت تحولى بارور و جان بخش قرار بگیرد. حتى ممكن است به پیدایش و پرورش فرهنگى یكتا مانند فرهنگ یونان منجر شود كه وقتى با فرهنگ روم تصادم كرد، رومیان زمام آن را به دست گرفتند، و پس از بسیارى تصادم هاى دیگر، بویژه با فرهنگ عرب، خواسته و دانسته در عهد رنسانس احیا شد و، بدین سان، به صورت تمدن اروپا و امریكا درآمد كه سرانجام در جریان تصادم هاى بیشتر، همه فرهنگهاى دیگر جهان را دگرگون ساخت.
ولى آیا این تمدن غربى، خوب و خواستنى است؟ دست كم از زمان ]ژان ژاك [روسو، این سؤال بارها و بارها مطرح شده است، و بویژه جوانان آن را به میان آورده اند كه همیشه مترصد چیزى بهترند و حق دارند. این سؤال یكى از پرسشهاى نوعىف تمدن غربى امروزى است كه از هر تمدن دیگرى در جهان متمایلتر به نقادى از خویش است و اصلاح را به رغبت بیشترى مى پذیرد. پیش از آنكه به موضوع تصادم فرهنگها ادامه دهم، میل دارم به این پرسش پاسخ بگویم.
من معتقدم تمدن غربى ما، با وجود همه نقایصى كه بحق مى توان در آن یافت، آزادترین و دادگرترین و نوعدوست ترین و بهترین تمدنى است كه تاكنون در سراسر تاریخ بشر شناخته ایم. بهترین است زیرا داراى بیشترین توان و ظرفیت براى بهبود است.
در همه جهان، آدمیان جهان هاى فرهنگى جدید و اغلب متفاوتى پدید آورده اند: جهان هاى اسطوره و شعر و هنر و موسیقى جهان هاى روش هاى تولید و ابزارها و تكنولوژى و بازرگانى جهان هاى اخلاق و عدالت و حمایت و دستگیرى از كودكان و معلولان و ضعیفان و سایر نیازمندان. اما تنها در تمدن غربى ماست كه كسانى كه بر پایه اخلاق آزادى شخصى مى طلبند خواستشان ـ همراه با طلب برابرى در پیشگاه قانون و طلب مسالمت و آرامش و طلب حداقل استفاده از قوه قهریه ـ وسیعاً پذیرفته مى شود و حتى وسیعاً به تحقق مى رسد.
تمدن غربى ما به این دلیل، به نظر من، بهترین تمدن تا امروز است. البته به بهبود نیاز دارد. اما، بعد از همه حرفها، یگانه تمدنى است كه تقریباً همه در آن، دست در دست هم، در راه بهكرد آن تا حد امكان مى كوشند.
تصدیق مى كنم كه تمدن ما بسیار از كمال به دور است. ولى این، به گفتن نیاز ندارد. آسان مى تواند دید كه جامعه كامل از محالات است. عملاً بازاى همه ارزشهایى كه جامعه اى باید شامل آنها باشد، ارزشهاى دیگر و متعارضى وجود دارند. حتى آزادى كه شاید بالاتر از تمام ارزشهاى اجتماعى و شخصى است، باید محدود باشد، زیرا آزادى زید البته به آسانى ممكن است با آزادى عمرو در تعارض قرار بگیرد. چنانكه یكى از قضات امریكایى روزى خطاب به متهمى گفت كه به آزادى خویش استناد مى كرد: «آزادى حركت مشت شما محدود به موقعیت بینى نفر همجوار شماست.» با این ملاحظه مى رسیم به ایمانوئل كانت كه بر سبیل صورت بندى مطلب نوشت وظیفه قانونگذار این است كه اجازدهد بیشترین آزادى ممكن براى هر فرد در كنار بیشترین آزادى ممكن براى هر كس دیگر وجود داشته باشد. به سخن دیگر آزادى متأسفانه باید با قانون ـ یعنى با نظم ـ محدود شود. نظم وزنه تعادلى ضرورى ـ و شاید منطقاً ضرورى ـ آزادى است. در واقع، براى همه ـ یا كمابیش همه ـ ارزشهایى كه مى خواهیم تحقیق بپذیرند، چنین وزنه تعادلى وجود دارد.
از باب نمونه، امروز تازه مى آموزیم كه حتى تأمین اجتماعى حدودى دارد. به نظر مى رسد برداشتن بار مسؤولیت از دوش كسى در قبال خودش و افراد تحت تكفلش خطرناك است و در بسیارى موارد شاید حتى تردید وجود دارد كه آیا شایسته است زندگى را براى جوانان بسیار از آنچه هست آسانتر كنیم. چنین مى نماید كه سلب مسؤولیت شخصى مستقیم، ممكن است براى خیلى از مردم معنا را از زندگى برباید.
نمونه دیگر، صلح و آرامش است كه امروز بیش از هر زمان درگذشته همگى در آرزوى آنیم. مى خواهیم ـ و در واقع، باید ـ براى پرهیز از تعارض، یا دست كم محدود ساختن آن، هرچه از دستمان برآید بكنیم. از سوى دیگر، جامعه یكسره خالى از تعارض، دیگر جامعه انسانى نخواهد بود. همچنین نباید این واقعیت را نادیده بگیریم كه صلح جویان بزرگ همواره مبارزان بزرگى نیز بوده اند. حتى مهاتما گاندى مردى مبارز بود: منتها مبارزى در راه عدم خشونت.
جامعه انسانى به صلح و آرامش نیاز دارد، ولى به تعارضهاى جدى فكرى نیز نیازمند است: به ارزشها و اندیشه هایى كه در راه آنها مبارزه كنیم. جامعه غربى ما آموخته است (از یونانیان) كه در این تعارضات، سخن از شمشیر تأثیرى بزرگتر و پاینده تر دارد، و مؤثرتر از هر چیزى دلایل عقلى است.
بنابراین، جامعه در حد كمال از محالات است. اما برخى نظمهاى اجتماعى بهتر از نظمهاى دیگرند. جامعه غربى ما دموكراسى را برگزیده است چون نظامى اجتماعى است كه با سخن و در پاره اى از مواقع ـ ولو بندرت ـ به وسیله دلایل عقلى، به وسیله انتقاد عقلى به معناى انتقاد عینى، به وسیله ملاحظات انتقادى غیرشخصى نوعاً مانند آنچه در علوم بویژه در علوم طبیعى از روزگار یونانیان به كار مى رود، مى توان آن را تغییر داد. از این رو، من خویشتن را پشتیبان تمدن غربى، پشتیبان علم، پشتیبان دموكراسى اعلام مى كنم. اینها بوده كه به ما امكان داده است از تراژدیهاى اجتناب پذیر جلوگیرى كنیم، اصلاحاتى مانند تأمین اجتماعى را بیازماییم و نقادانه بسنجیم و در بهكرد بیشتر و ضرورى آنها بكوشیم. من همچنین خویشتن را پشتیبان علم اعلام مى كنم كه این روزها اینقدر از آن بد مى گویند، ولى در جستجوى حقیقت، از انتقاد از خود دریغ ندارد و با هر اكتشاف جدید از نو كشف مى كند كه آنچه مى دانیم چقدر اندك است و نادانى ما واقعاً بى اندازه عظیم است. دانشمندان بزرگ علوم طبیعى همگى به جهل بیكران و لغزش پذیرى خویش آگاه بوده اند. همگى در عالم عقل و اندیشه فروتن بوده اند. گوته مى گوید: «فقط دغلبازان فروتن اند»، اما من در پاسخ مى گویم: «فقط دغلبازان عالم عقل و اندیشه از فروتنى به دورند.»
اكنون كه پشتیبانى خویش را از تمدن غربى و علم، خاصه علوم طبیعى، اعلام كرده ام، بزودى به موضوع اصلى، یعنى تصادم فرهنگها، باز خواهم گشت. اما نخست مى خواهم به بدعتى هراس انگیز اشاره اى مختصر بكنم كه بدبختانه هنوز یكى از عناصر تمدن غربى است. مقصودم بدعت وحشتناك ناسیونالیسم یا، به تعبیر دقیقتر، ایده ئولوژى دولت تك ملیتى است، یعنى این آموزه كه هنوز غالباً مورد تأئید و بظاهر یكى از خواستهاى اخلاقى است دایر بر اینكه مرزهاى هر دولت باید با مرزهاى ناحیه اى منطبق باشد كه ملت در آن سكونت دارد. خطاى بنیادى در این آموزه، یا این خواست، این فرض است كه وجود اقوام یا ملتها، مانند ریشه هاى گیاه و به عنوان واحدهاى طبیعى، مقدم بر وجود دولتهاست، و، از این رو، دولتها باید زیستگاه آنها را اشغال كنند، حال آنكه در واقع اقوام و ملل را دولتها به وجود مى آورند.
این خواست به هیچ وجه عملى نیست، و باید در تقابل با این خواست مهم اخلاقى به آن نگریست كه اقلیتها باید مورد حمایت باشند، یعنى مطالبه اینكه از اقلیتهاى زبانى و دینى و مذهبى و فرهنگى در برابر حمله هاى اكثریت حمایت شود، از جمله البته اقلیتهایى كه به علت رنگ پوست یا رنگ چشم یا رنگ مو با اكثریت تفاوت دارند.
برخلاف اصل دولت تك ملیتى كه بكل غیرعملى است، اصل حمایت از اقلیتها گرچه اجرایش آسان نیست، ولى به نظر مى رسد بیش و كم شدنى باشد. پیشرفتهایى كه من در ضمن سفرهاى مكرر به ایالات متحد امریكا از 1950 در این زمینه شاهد آن بوده ام، بمراتب از آنچه هرگز ممكن مى پنداشتم، درمى گذرد. بعلاوه، برخلاف اصل ملیت، اصل حمایت، مثلاً اصل حمایت از كودكان، آشكارا یكى از اصول اخلاقى است.
چرا همه جا در دنیا اصل دولت تك ملیتى غیرعملى و بویژه در اروپا فكرى جنون آمیز است؟ این پرسش مرا باز مى گرداند به موضوع برخورد فرهنگها. چنانكه همه مى دانیم، جمعیت اروپا محصول كوچ هاى تودهوار است. از دیرین ترین روزگارى كه حتى از خاطره ها محو شده است، امواج پیاپى مردم از استپ هاى آسیاى مركزى پیش رانده اند و در بخشهاى جنوبى و جنوب خاورى و بویژه كرانه هاى چاك چاك شبه جزیره غربى آسیا كه اكنون اروپا نامیده مى شود، به مهاجران پیشین برخورده اند و پراكنده شده اند. نتیجه، موزائیك زبانى و قومى و فرهنگى، یا كلاف سردرگمى است كه گره گشودن از آن محال است.
در این وضع آشفته، زبان بنسبت بهترین راهنماست. اما باز هم گویش هایى بومى یا طبیعى وجود دارند، یا زبان هاى مكتوبى كه با هم تداخل مى كنند، كه از گویش هاى بزرگ جلوه داده شده مصدر مى گیرند، و شاهد آن مثلاً هلندى است. سایر زبانها، از قبیل فرانسه و اسپانیایى و پرتغالى و رومانیایى، محصول كشورگشایى هاى قهرآمیز رومیهاست. پس مثل روز روشن است كه این هرج و مرج زبانى ممكن نیست براى گره گشایى از هرج و مرج قومى راهنماى قابل اعتمادى باشد. تحقیق در نامهاى خانوادگى نیز مؤید این نكته است. در اتریش و آلمان، بسیارى نامهاى آلمانى جاى نامهاى اسلاو را گرفته اند به نحوى كه خیلى از آثار محو شده است ـ كمااینكه خود من شخصى را موسوم به بوهوسچالك مى شناختم كه نامش به بولینگر تغییر كرده بود. با اینهمه، آثار جذب اسلاوها در آلمان هنوز همه جا پیداست. بویژه چندین خانواده اشرافى در آلمان نامهایى با پسوند «افف» (-off) یا «اف» (-ow) دارند، و پیداست كه اسلافشان اسلاو بوده اند. ولى این، برگه اى درباره منشأ قومى آنها به دست نمى دهد. بخصوص در مورد خانواده هاى اشرافى كه، مثلاً برخلاف سرفهاى روستایى، به طور طبیعى با كسانى از نواحى دورتر ازدواج مى كردند.
و حال در میانه این آشفته بازار در اروپا، و عمدتاً تحت تأثیر فیلسوفانى مانند روسو و فیشته و هگل و بدون شك در نتیجه واكنش به جنگ هاى ناپلئون، فكر ابلهانه ناسیونالیسم پیدا شده است.
ناسیونالیسم البته پیشینیانى نیز داشته است. اما نه فرهنگ رومى ناسیونالیستى بود و نه فرهنگ یونان باستان. یكایك این فرهنگهاى باستانى در نتیجه تصادم فرهنگهاى مختلف در حوزه مدیترانه و خاور نزدیك پدید آمدند. این حكم در مورد فرهنگ یونان نیز صدق مى كند كه شاید مهمترین سهم را در فرهنگ امروزى غربى ما داشته است: منظورم اندیشه آزادى و كشف دموكراسى و نگرش سنجشگرانه و عقلانى و نقادانه اى است كه مآلاً به علوم طبیعى امروزى انجامید.
حتى قدیم ترین كارهاى ادبى یونانى، یعنى ایلیاد و اودیسه، كه به دست ما رسیده، گواه گویا و رساى این تصادم فرهنگى است، و در واقع درونمایه اى جز این تصادم ندارد، اما در عین حال حاكى از نگرشى عقلانى و تبیینى نیز هست. در حقیقت، نقش و كاركرد خدایان هومرى دقیقاً این است كه با توسل به نظریه اى روانشناسانه و قابل فهم ـ یعنى در چارچوب منافع و همچشمى هاى حقیر این قیافه هاى ایزدى ولى از هر جهت انسانى (ایزدانى كه ضعفهاى بشرى آنان هویداست و گاهى حتى مورد داوریهاى انتقادى قرار مى گیرند) ـ آنچه را (از قبیل نزاع آخیلئوس و آگاممنون) قابل درك نیست، تبیین كنند. آرفس، خداى جنگ، بخصوص از بوته آن داوریها سرافكنده بیرون مى آید. مهم اینكه، هم در ایلیاد و هم در اودیسه، با غیر یونانیان نیز دست كم با همان همدلى و همدردى برخورد مى شود كه با یونانیان، یا ]باصطلاح هومر[ آخائیاییها.
تكرار این نگرش و موضعف توأم با نقادى و روشن بینى در آثارى دیده مى شود، مانند نوشته هاى آیسخولوس و هرودوت، كه در آنها تحت تأثیر پیكار یونانیان در راه آزادى و در برابر حمله هاى ایرانیان، از فكر آزادى براى نخستین بار تجلیل مى شود. منتها این آزادى، آزادى ملى نیست، آزادى شخصى و، از همه بالاتر، آزادى آتنى هاى دموكرات منش است در تضاد با عدم آزادى اتباع شاهان بزرگ ایران. آزادى بر این سیاق صرفاً ایده ئولوژى نیست، یك سبك و روش زندگى است كه زندگانى را بیشتر شایان ادامه و بهتر مى كند. آیسخولوس و هرودوت هر دو بر تصادم این فرهنگهاى غربى و شرقى ـ یعنى فرهنگ آزادى و فرهنگ استبداد ـ گواهى مى دهند هر دو گواهى مى دهند بر تأثیر روشنگرانه این تصادم كه منجر شد به ارزیابى آگاهانه فرهنگ خودى از فاصله اى نقادانه و، بنابراین، ارزیابى عقلانى و نقادانه اسطوره هاى سنتى. در ایونیا (بخشى از آسیاى صغیر) این كار به پیدایش كیهان شناسى نقدى و نظریه هاى نقدى درباره معمارى نظام كیهانى و مآلاً علوم طبیعى، یعنى جستجوى تبیین راستین پدیده هاى طبیعى، انجامید. در واقع مى توان گفت كه علوم طبیعى در نتیجه تأثیر نگرش عقلانى و نقادانه نسبت به تبیین اساطیرى طبیعت پدید مى آید. وقتى مى گویم نقادى عقلانى، منظورم نقادى از دریچه چشم حقیقت جوست: غرض طرح این پرسشهاست كه «آیا این حقیقت دارد؟»، «آیا این ممكن است حقیقت داشته باشد؟»
یونانیان حقیقت تبیین هاى اساطیرى پدیده هاى طبیعى را مورد تردید قرار دادند، و از این راه به ایجاد نظریه هایى كامیاب شدند كه به زایش علوم طبیعى انجامید. درباره حقیقتف گزارش هاى اسطوره اى از روزگارانف پیش از تاریخ چون و چرا كردند، و از این طریق بررسى تاریخ را آغاز نهادند.
هرودوت بحق پدر تاریخنگارى خوانده مى شود ولى او صرفاً یكى از پیشینیان در بررسى تاریخ نیست. او بود كه ماهیت نقدى و روشنگر تصادم تاریخى ـ بویژه میان فرهنگ یونانى و فرهنگ مصر و ماد و ایران ـ را كشف كرد.
در اینجا میل دارم داستانى از تاریخ هرودوت نقل كنم كه بواقع تاریخ تصادمات نظامى و فرهنگى یونانیان با ساكنان خاور نزدیك، بخصوص با ایرانیان است. در این داستان، هرودوت شاهدى در شدیدترین حد و قدرى وحشتناك مى آورد تا نشان دهد كه شخص عاقل باید بیاموزد كه حتى در چیزهایى كه در بادى نظر صحتشان مسلم فرض مى شود، ممكن است تردید و چون و چرا كرد.
هرودوت مى نویسد (كتاب سوم، فصل 38): «روزى، هنگامى كه داریوش شاهنشاه ]ایران[ بود، یونانیانى را كه در دربار او بودند احضار كرد و از ایشان پرسید به چه قیمتى حاضرید اجساد پدرانتان را بخورید؟ آنان پاسخ داند هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، نخواهد توانست به این كار ترغیبشان كند. سپس داریوش كالاتیاییها را فراخواند كه مردمى هندى بودند و به خوردن پدرانشان عادت داشتند، و در حضور یونانیان كه مترجمى در اختیارشان بود، از ایشان پرسید به چه قیمتى با سوزانیدن ]اجساد[ پدرانتان موافقت مى كنید؟ كالاتیاییها به شنیدن این سخن، فریادهاى وحشت سر دادند و به او التماس كردند چنین كفرى را حتى بر زبان نراند. چنین است رسم جهان.»(1)
هرودوت قصد داشت با نقل این حكایت براى همروزگاران یونانى خویش نه تنها احترام به رسوم بیگانه را به آنان بیاموزد، بلكه توان انتقاد از چیزهایى را به ایشان بدهد كه نزدشان مسلم و بى چون و چرا بود. پیداست كه او خود از راه رویاروییهایى فرهنگى، بسیارى چیزها یاد گرفته بود، و مى خواست خواننده را نیز در آن تجربیات شریك كند.
او شیفته همانندیها و ناهمانندیها در آداب و رسوم و اسطوره هاى سنتى بود. فرضیه یا حدس من این است كه همین ناهمانندیها آن نگرش عقلانى و نقادانه اى را تبیین مى كند كه براى او و نسلهاى بعد اهمیت تعیین كننده داشت، و حدس مى زنم كه ـ البته همراه با بسیارى عوامل مهم دیگر ـ بفرجام چنان تأثیر قاطعى در فرهنگ اروپایى گذاشت.
در انگلستان و امریكا بارها از من پرسیده اند كه محتمل ترین علت آن آفرینندگى بى همتا و غناى فرهنگى اتریش و بویژه وین چیست: علت اوج بى رقیب سمفونیهاى بزرگ اتریش و معمارى باروك و دستاوردهاى ما در علم و فلسفه طبیعت.
لودویك بولتسمان و ارنست ماخ نه تنها فیزیكدانان گرانقدر، بلكه فیلسوفانى پیشتاز در فلسفه طبیعت و پیشگامان حلقه وین بودند. یوزف پوپر ـ لینكئوس نیز در وین مى زیست كه فیلسوفى اجتماعى بود و مى توان او را بنیادگذار فلسفى تأمین اجتماعى امروزى دانست. در وین، دلمشغولى به مسائل اجتماعى فقط به مناظرات فلسفى محدود نبود و حتى در عصر امپراتورى ]اتریش[ به برخى دستاوردهاى عملى چشمگیر انجامید. آن «دانشگاه هاى مردمى» براستى شگفت انگیز، و باشگاه و مدارس آزادى (كه بعداً به یكى از مهمترین بذرهاى جنبش اصلاح مدارس تبدیل شد)، و سازمان هاى مساعدت اجتماعى (مانند انجمن حمایت و نجات كودكان و سرویس اضطرارى و خانه بى خانمانها و بسیارى جز اینها) همه وجود داشتند.
احتمالاً هیچ تبیین و توضیح واقعى براى این فعالیت و فراورى فرهنگى و اجتماعى فوق العاده وجود ندارد. اما من میل دارم فرضیه اى موقت اینجا پیشنهاد كنم. شاید این فراورى فرهنگى اتریش با موضوع سخنرانى من، یعنى تصادم فرهنگها، مرتبط باشد. اتریش قدیم بازتابى از اروپا بود، بدین معنا كه شامل اقلیت هاى زبانى و فرهنگى بى شمار مى شد. بسیارى از این مردمان كه در ولایات به سختى امرار معاش مى كردند به وین آمدند، و در آنجا اغلب تا جایى كه استعدادشان اجازه مى داد مجبور به فراگرفتن زبان آلمانى بودند. بسیارى در آنجا تحت تأثیر سنت فرهنگى بزرگى قرار گرفتند، و عده اى اندك توانستند مصدر خدماتى نو به آن شوند. مى دانیم كه هایدن و موتسارت نه تنها از آهنگسازان آلمانى و ایتالیایى و فرانسوى، بلكه از موسیقى محلى مجار و حتى موسیقى ترك تأثیر پذیرفتند. هایدن و موتسارت در وین تازه وارد بودند، اما بتهوون و برامس و بروكنر و مالر نیز از جاهاى دیگر به وین آمدند. نبوغ موسیقیدانان همچنان تبیین نشده باقى است. بتهوون به وجود «اخگرى ایزدى در شوبرت» اذعان داشت كه به احتمال قوى بزرگترین نابغه متولد وین است.
ملاحظه موسیقى وین شاید حتى پاى ما را به مقایسه اى بكشاند میان آن شهر از زمان هایدن تا بروكنر و عصر پریكلس در آتن. اوضاع و احوال نیز شاید بیش از آنچه ممكن است در نظر اول بپنداریم، به یكدیگر شبیه بود. چنین مى نماید كه آن هر دو شهر در مكانى فوق العاده حساس و حیاتى بین شرق و غرب قرار داشتند، و تصادم فرهنگها غناى عظیم به آنها بخشید.


زیرنویس:
1 ـ این حكایت عبرت آموز شاید بیش از هر چیز گواه فرزانگى و تدبیر و جهاندیدگى داریوش بزرگ است. شگف اینكه پوپر اشاره اى به این معنا نمى كند. (مترجم)

به نقل از مجله بخارا شماره 47


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما