Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
September 02, 2007یک شنبه 11 شهریور 1386
 

حفظ امنیت کشور از راه نظامی گری و تسلیحات اتمی فریبی بیش نیست!

گفتگو با دکتر مهرداد پاینده
 

واقعیت این است که ایران اسلامی در جهان غرب دوستی ندارد. اصولا در هیچ کشور غربی توهمی نسبت به ماهیت غرب ستیز، ضد دمکراتیک و غیر قابل محاسبه ی این رژیم وجود ندارد. این امر شامل کل جهان غرب و همه ی احزاب سیاسی و دمکرات این کشورها، از چپ تا راست، می شود. امروز به جرئت می توان گفت، که آحاد مردم، نهادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاستمداران این کشورها از پایان عمر رژیم اسلامی استقبال خواهند کرد و نفسی راحت خواهند کشید.

تلاش ـ آقای دکتر پاینده، شما در محیط کار و به فراخور شغل خود با نمایندگان مردم آلمان وبرخی از چهره های سرشناس در نهادهای سیاسی و سندیکائی این کشور سروکار دارید. با توجه به مراودات فزاینده و گسترده سیاسی و اقتصادی کشور و دولت آلمان با ایران، طبیعی است که سیاستمداران این کشور از هر گونه اقدام کنترل نشده و شدیدی که این روابط را به قطع شدن تهدید کند، پرهیز نمایند و تاکنون نیز پرهیز نموده اند. همچنین ما شاهد بوده ایم که تاکنون افکار عمومی هم درهمسوئی با این پرهیز بوده است.
آیا وضعیت فوق همچنان باقی است یا اینکه شما تغییراتی را در نظرات سیاستمداران و نمایندگان ملت آلمان مشاهده می کنید؟ در افکار عمومی چطور؟ می دانیم که شما در رابطه با مسئله ایران در زمینه های گوناگونی چون تحریکات جمهوری اسلامی و تنش آفرینی های آن در منطقه ـ بویژه تهدید اسرائیل که آلمانها نسبت به آن بسیار حساس هستند ـ موضوع تلاشهای این رژیم برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای یا نقض حقوق بشر مواضع و افکار عمومی جهانی را دنبال می کنید. آیا شما شاهد بازتاب جدیدی از این افکار در رسانه های مختلف بوده اید؟

مهرداد پاینده ـ پیش از پاسخگویی به بخش اول پرسشتان نیاز به تصحیح تصور رایج میان ایرانیان نسبت به اهمیت ایران اسلامی برای جهان و بویژه جهان غرب، که آلمان را هم در بر می گیرد، وجود دارد. متاسفانه تنها اهمیت جمهوری اسلامی ایران برای غرب از لحاظ سیاسی، در مهار آن به عنوان عامل بی ثباتی در منطقه می باشد. از نظر اقتصادی ایران اسلامی نه به عنوان عرضه کننده ی کالاهای مورد نیاز کشورهای غربی مطرح است و نه درآمد سرانه ی ناچیز آن، که آن هم به ناعادلانه ترین شکل تقسیم می شود، از این کشور بازاری جذاب و با ثبات برای سرمایه و کالا های کشورهای غربی ساخته است. اصولا روابط سیاسی و اقتصادی میان کشورهای جهان سوم و جهان پیشرفته ی غرب یک جانبه است، زیرا حفظ این رابطه اهمیتی حیاتی و یک جانبه برای کشورهای جهان سوم، ولی نه برای غرب، دارد. زیرا کشورهای پیشرفته که در «سازمان همکاری اقتصادی و توسعه» جمع شده اند، بیش از سه چهارم نیازهای خود را از دیگر کشورهای عضو این سازمان تامین می کنند. حدود 15 درصد نیازهای آنها را کشورهای موسوم به صنعتی نوین مانند چین یا مالزی برطرف می کنند. بقیه ی جهان که ایران اسلامی نیز جزء آن می شود، نه تنها نقشی در برطرف کردن نیازهای کشورهای پیشرفته ندارد، بلکه نیاز حیاتی به تامین احتیاجات داخلی خود از جهان غرب و کشورهای صنعتی نوین دارند. این امر در ارتباط با رابطه ی میان آلمان و ایران اسلامی نیز صدق می کند. در عرصه اقتصادی سیاست غرب ستیزی و جهان سوم گرایی رژیم ـ بعنوان بردار اصلی سیاست خارجی آن ـ بدانجا انجامیده است، که در طول سه دهه ی گذشته واردکنندگان جهان سومی کالاهای ایرانی جای کشورهای غربی را گرفته اند. این امر فقط شامل بازرگانی خارجی نمی شود، بلکه عرصه های دیگری را دربرمی گیرد که برای توسعه ی اقتصادی یک کشور ضروری می باشد. نیم نگاهی به همین معضل کنونی کمبود بنزین و ناتوانی صنعتی کشور در تولید فراوره های نفتی یکی از پیامدهای سیاست خارجی نادرست جمهوری اسلامی برای کشور ما را به شفافیت نشان می دهد. البته نمونه های بیشمار و دردناک دیگری را می توان مثال زد که در چارچوب گفتگوی ما نمی گنجد.
بنابر این نباید از نظر دور داشت که هر چند در اروپا، آلمان از نظر سنتی مهمترین تامین کننده ی نیازهای صنعتی بازار ایران می باشد و کشورهای دیگر اروپایی سهمی جزئی در بازرگانی خارجی جمهوری اسلامی دارند، اما با تمامی این تفاصیل این آلمان است که برای اقتصاد ایران از اهمیت برخوردار است و نه ایران برای اقتصاد آلمان. البته این امر هم درست است که آلمانیها از هیچ بازاری هرچند کوچک نمی گذرند، ولی سهم صادرات آلمان به ایران در کل صادرات این کشور آنچنان ناچیز می باشد، که صرفنظر از این بازار برای اقتصاد این کشور قابل تحمل می باشد. اما در مورد ایران امروز برای این کشور انتخاب میان حفظ امنیت جهانی و منافع ناچیز اقتصادی آنها در ایران مطرح می باشد. به نظر می رسد که امروز در آلمان وزنه ی حفظ امنیت در مقابل وزنه ی منافع اقتصادی این کشور سنگین تر شده است. مخالفت سیاستمداران همه ی احزاب آلمانی و بویژه خانم آنگلا مرکل صدراعظم آلمان با طرح ساختن خط 800 کیلومتری قطار شناور مغناطیسی میان تهران و مشهد، که به Transrapid موسوم است، آب پاکی به روی دست جمهوری اسلامی ریخت، که در باور خود می خواست با این پروژه ی 5/1 میلیارد یورویی نظر مساعد آلمانیها را به سوی ایران جلب و شکافی در جبهه ی متحد غرب بر ضد برنامه های اتمی ایران ایجاد کند. عدم موفقیت جمهوری اسلامی با چنین ترفند مادی بهترین دلیل برای عوض شدن استراتژی آلمانها در برخوردشان با ایران اسلامی می باشد. اما در این رابطه می خواستم به این مسئله نکته ای را اضافه کنم: از نظر اقتصادی ساختن خط های ارتباطی، نگهداری و حفظ قطار شناور مغناطیسی از آنچنان هزینه ی بالایی برخوردار است، که آلمانیها حاضر به ساختن آن در کشور خود نیستند و این گونه قطار شناور تنها در شانگهای چین آنهم برای پرستیژ از یکسوی و ورود تکنولوژی و سپس آشنایی با آن و کپی برداری از آن از سوی دیگر در تردد است. ایران به جای این پفزدادن های بی پشتوانه، اگر دلش به حال راه آهن ایران می سوخت، می توانست بدنبال قطارهای سریع السیر TGV V150 فرانسوی با سرعت 575 کیلومتر یا ICE 3 آلمانی با سرعت 406 کیلومتر یا Shinkansen ژاپنی با سرعت 330 کیلومتر در ساعت می رفت و اصولا برنامه ای جامع برای ساختن راه آهن کشور با هزینه ای معقول ارائه می داد.
به هر حال از نظر اقتصادی ایران اسلامی راه استقلال اقتصادی از غرب به بهای عقب ماندگی تکنولوژیک به معنای استفاده از تکنولوژی کشورهای جهان سومی و کمونیستی سابق و در بهترین شکلش کشورهای صنعتی نوین چون چین پیشه کرده است. تمامی آمارهای موجود گواه بر سناریوی دردناک عقب ماندگی اقتصادی ایران و بی اهمیتی این کشور برای اقتصادی جهانی می باشند. بدین لحاظ ایران و غرب از نظر اقتصادی از مخرج مشترک بسیار کوچکی برخوردارند. واقعیت تلخ این است، که از نظر اقتصادی بود یا نبود ایران کنونی، البته بدون منابع طبیعی اش، برای اقتصاد جهانی تفاوت چندانی ندارد.
همانگونه که اشاره شد؛ عامل اصلی چنین وضعیت اسفناکی سیاست خارجی نادرست جمهوری اسلامی بوده است. سیاست خارجی این رژیم موجب انزوای کامل این نظام شده است. حتا کوششهایی که در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی و خاتمی در راستای تجدیدنظر در این استراتژی به عمل آمد، به اعتماد، چه در جهان غرب و چه در جهان سوم و بویژه در کشورهای عرب اسلامی، نیانجامید. مشکل اساسی رژیم این است که غرب ستیزی رژیم ذاتی است و در رفتار دولتمردان نظام اسلامی تا امروز ادامه دارد، امری که از زمان ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد به صورتی علنی تر از گذشته و با پافشاری بیشتری دنبال می شود و بر بدبینی غربیها نسبت به ایران حتا نسبت به گذشته افزوده شده است. ایران در سیاست جهانی بخشی از مشکل بی ثباتی و ناامنی جهانی و نه بخشی از راه حل است. البته در زبان رسمی دیپلماسی باید از صراحتی که در گفتگوهای خصوصی و غیررسمی وجوددارد، خودداری کرد، که بویژه اروپائیان و بیش از همه آلمانیها به آن گرایش دارند.
آنچه مربوط به افکار عمومی می شود، رژیم ایران یکی از رژیمهایی است که به عنوان رژیمی ضدانسانی جای خود را در باور مردم کشورهای غربی بازکرده است. البته این امر را مدیون اپوزیسیون ایرانی و فعالیتهای روشنگرایانه ی آنان در جوامع غربی نیستیم، بلکه مدیون سیاست های ضد بشری، غرب ستیزانه و بویژه یهودی ستیزانه ی خود رژیم اسلامی بویژه از زمان ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد هستیم، که در دنیا کمتر کسی پیدا می شود که با این نامی که در زبانهای اروپاییان بسیار ناهنجار و به سختی قابل تلفظ می باشد، به این سرعت در دنیا معروف و مشهور شود و به سمبل جهالت، سقاوت و انسان ستیزی تبدیل گردد. از زمان ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد و سیاستهای یهودی ستیزی، زن ستیزی و گسترش سرکوبها و اعدامها، بویژه اعدام نوجوانان، حساسیتها در افکار عمومی اروپایی نسبت به «مشکل ایران» بالا رفته است. آگاهی مردم اروپا از طریق گزارشهایی که همگی اسناد قساوت این رژیم در برابر آحاد مردم ایران در اقصا نقاط کشور هستند، از ضرب و شتم زنان به بهانه ی بدحجابی، از سرکوب دانشجویان و فعالین سندیکایی و ... بالا رفته است و آنها این گزارشها را با دقت دنبال می کنند. اروپاییان نسبت به زیرپاگذاشتن آزادیها و حقوق بشر در ایران بسیار حساس هستند. با اینکه جو عمومی نشان از همدردی با مردم ایران را دارد، ولی اروپاییان چیرگی بر این رژیم را وظیفه ی خود مردم ایران و نه بیگانگان و غربیها قلمداد می کنند.
واقعیت این است که ایران اسلامی در جهان غرب دوستی ندارد. اصولا در هیچ کشور غربی توهمی نسبت به ماهیت غرب ستیز، ضد دمکراتیک و غیر قابل محاسبه ی این رژیم وجود ندارد. این امر شامل کل جهان غرب و همه ی احزاب سیاسی و دمکرات این کشورها، از چپ تا راست، می شود. امروز به جرئت می توان گفت، که آحاد مردم، نهادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاستمدارن این کشورها از پایان عمر رژیم اسلامی استقبال خواهند کرد و نفسی راحت خواهند کشید. هرچند که، چه مردم وچه سیاستمداران این کشورها به تفاوت میان مردم و بویژه نسل جوان غرب گرای ایران و حاکمین اسلامی غرب ستیز بخوبی واقفند. در مورد ایران اطلاعات به حد کافی وجود دارد و غربیها جامعه ی ایران و تغییرات ژرفی را که این جامعه در سه دهه ی گذشته در راستای جامعه ای مدنی صورت گرفته است، می شناسند. این امر شامل مردم، مطبوعات و سیاستمداران آلمانی نیز می شود.


تلاش ـ چنانچه سیاست کج دار و مریز از سوی آلمانها با دولت اسلامی پایه اقتصادی ندارد، پس این سیاست بر چه بنیانی استوار است و توجیه می شود؟

مهرداد پاینده ـ درست است سیاست آلمانها در قبال جمهوری اسلامی بر محور صرف منافع اقتصادی نیست. اساسا با توجه به نکاتی که ذکر شد، سخن از «مراودات فزاینده و گسترده سیاسی و اقتصادی کشور و دولت آلمان با ایران» با واقعیات کنونی و آمار موجود نمی خواند. ریشه ی آنچه که شما پرهیز «سیاستمداران این کشور از هر گونه اقدام کنترل نشده و شدیدی که این روابط را به قطع شدن تهدید کند»، می نامید، ریشه ای اقتصادی نیست. اصولا آلمانی ها تا امروز از سیاست خارجی تشنج زدای دوران ویلی برانت و هلموت افشمیت، که با موفقیت در مقابل کشورهای کمونیستی اعمال شد، پیروی می کنند. سیاست تشنج زدایی و دیالوگ با روحیه ی آلمانیها که پس از آتش افروزی شان در دو جنگ جهانی و فاجعه ی انسانی هولوکاست سرخورده و سرافکنده بودند و دیگر خواستار چنین بلندپروازیهای نظامی نبوده و نیستند، همخوانی دارد. چنین سیاستی اما در مقابل کشورهایی هرچند دیکتاتور کارساز است، که چون کشورهای کمونیستی در زمان جنگ سرد از حدی از عقلانیت پیروی می کنند. این سیاست در مقابل ایران اسلامی کاملا با شکست روبرو شده است. در آلمان «مشکل ایران» دو دکترین سیاست خارجی را در مقابل هم قرار داده است، که به بهترین شکلش در نوشتارهای «بنیاد دانش و سیاست» (Stiftung Wissenschaft und Politik)، که نقش مشاور استراتژیک در سیاست خارجی دولتهای مختلف آلمان را بازی می کند، به چشم می خورد: گرایش اول معتقد به ادامه ی سیاست خارجی آلمان چون در گذشته می باشد و آن را به عنوان دکترین دیپلماسی آبدیده قلمداد می کند، که منافع ملی آلمان را بهتر از هر دیپلماسی دیگری تامین می کند. این گرایش معتقعد به این امر است که باید به رژیم اسلامی تضمینهای امنیتی داد، از نیروهای منطقی و معقول در حکومت اسلامی چون خاتمی و رفسنجانی حمایت کرد، از عضویت این کشور در «سازمان تجارت جهانی» حمایت کرد، به ایران موقعیت ویژه ی تجاری در اتحاد اروپا ارائه داد، به ساختن شبکه ی گاز سراسری در ایران کمک کرد و با وصل آن به شبکه ی گاز اروپا، که کشور هم مرز ما ترکیه را نیز در بر می گیرد، از یکسوی از وابستگی اروپا و آلمان به گاز روسیه کاست و از سوی دیگر به ایران منبع ارزی نوینی را عرضه کرد. این گرایش را می توان به سیاست «باج دادن آگاهانه» برای رسیدن به اهدافی بالاتر چون «خاورمیانه بدون تسلیحات اتمی» و جلوگیری از جنگ و درگیری نظامی ارزیابی کرد و نه به عنوان سیاست حمایت از جمهوری اسلامی. این سیاست که بویژه در زمان دولت مشترک سوسیال دمکراتها و سبزها دنبال می شد، بواسطه ی پافشاری جمهوری اسلامی بر برنامه های اتمی اش و رد همه ی این امتیازها، با مشکل مشروعیتش روبرو شده است. گرایش دوم سیاست گفتگو و دیالوگ را وابسته به میزان موفقیت آن می کند و در صورت لزوم از سیاست مقابله و تخاصم چون تحریم های اقتصادی و سیاسی و حتا شرکت در عملیات نظامی برای رسیدن به هدف اصلی چون مبارزه با تروریسم حمایت می کند. این سیاست که دو دهه ی پیش تحت عنوان سیاست دفاعی «out of area»، یعنی دفاع از کشور خارج از مرزهای ملی، مطرح شد، امروز در افغانستان، کنگو و شاخ آفریقا پیاده می شود.
حل آنچه که در آلمان و اروپا با عنوان «مشکل ایران» مطرح است، برای اروپائیان از اهمیت استراتژیک برخوردار است. مهمترین دلیل آن نیز دلیلی استراتژیک است. با اینکه هنوز چشم انداز عضویت کشور ترکیه در اتحاد اروپا نامشخص است، ولی با گسترش دمکراسی در ترکیه و بواسطه ی رابطه ی تنگاتنگ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این کشور با اروپا این روز دور نخواهد بود و شاید تا سال 2020 میلادی ایران و اتحاد اروپا هم مرز و همسایه ی یکدیگر شوند. اتحاد اروپا علاقه ی شدیدی به بالابردن امنیت در مرزهای خود دارد. یک ایران اسلامی با بمب اتمی برای آنها از نظر استراتژیک قابل پذیرش نیست و تهدیدی برای این اتحاد قلمداد می شود. در این جاست که حفظ امنیت بر منافع اقتصادی کوتاه مدت غلبه می کند. من این تغییر را در سیاست آلمانی ها در مقابل جمهوری اسلامی می بینم. بی اعتنایی حکومت اسلامی به نیازهای امنیتی جهان غرب و به درخواست جامعه ی جهانی در توقف برنامه های هسته ای رژیم اسلامی بر بی اعتمادی دولتهای اروپایی و بویژه آلمان به اهداف ظاهرا صلح جویانه ی رژیم خواهد افزود و شرایط را برای گزینه هایی چون تحریمهای اقتصادی و سیاسی سنگین تر فراهم خواهد آورد.
در مورد چگونگی برخورد با برنامه ی هسته ای گرایش مسلط در آلمان هرچند دوری از گزینه های نظامی بویژه از سوی ایالات متحده آمریکا می باشد. اما اگر تهدید اسرائیل از طرف جمهوری اسلامی جدی شود، احتمال تغییر جو عمومی وجود دارد. البته عامل تعیین کننده در این راستا سیاستهای جمهوری اسلامی در لبنان، فلسطین وآینده ی برنامه های اتمی این کشور می باشد. اروپاییان و بویژه آلمانیها تعرض به اسرائیل را به هیچ وجهی نمی پذیرند.

تلاش ـ باتوجه به سناریوی عراق و تضعیف این کشور در اثر تحریم های گسترده پیش از حمله نظامی، برخی از تحلیل گران ما بر این نظرند که در هر صورت سیاست تحریم های اقتصادی ـ سیاسی ایران ـ همانند مورد عراق ـ به منظور زمینه سازی برای حمله نظامی خواهد بود.

مهرداد پاینده ـ به گمان من این تحلیل، که تحریمهای گسترده پیش درآمد حمله نظامی به عراق بودند، کاملا نادرست است. حمله به عراق بدنبال حمله به برجهای دوقلو در نیویورک و مورد ظن قرارگرفتن این کشور به تلاش در جهت دسترسی به سلاحهای کشتار جمعی و حمایت از تروریسم جهانی از سوی ایالات متحده آمریکا صورت گرفت. منطق تحریم با منطق حمله ی نظامی متفاوت است و دومی ضرورتا ادامه ی اولی نیست. اما منطق تحریم چیست؟ تحریم اقتصادی یعنی اغتشاش در روابط اقتصادی یک کشور که در شرایط عادی یعنی بدون تحریمها رایج است. از نظر سیاسی تحریمها زمانی موفق هستند، که باعث بیشترین خسارات اقتصادی در درون کشور تحریم شده گردند. این اغتشاشات بدین صورت خواهند بود، که کالاها کمیاب می شوند، بهای کالاهای مصرفی افزایش می یابد، کار و کسب از رونق می افتد، پروژه های اقتصادی ناتمام می مانند، بیکاری افزایش پیدا می کند و خلاصه کل اقتصاد با مشکلات زیادی روبرو می شود، که با فشارها و مشکلات روزانه برای مردم کشور تحریم شده همراه خواهد بود و کلا زندگی عمومی را با اختلالات روبرو خواهد ساخت. این مشکلات نارضایتی روزافزون عمومی را نسبت به وضعیت کشور بالا خواهد برد. افزایش نارضایتی در درون باعث نارضایتی سیاسی از رژیم و افزایش فشار بر آن خواهد شد. رژیم نیز برای حفظ قدرت خود مجبور به قبول شرایط بین المللی می شود و کشورهای تحریم کننده از طریق تحریمهای اقتصادی و سیاسی و بدون درگیری مستقیم و رودررویی نظامی به هدف خود می رسند. در مورد تحریمها یک قانون صدق می کند، که هرچه یک کشور از نظر اقتصادی به جهان بیرون وابسته تر و از نظر سیاسی در جهان منزوی تر باشد، اغتشاشات ناشی از تحریمها بیشتر و تاثیر تحریمها در وادار کردن رژیم به تن دادن به خواستهای بین المللی بالاتر خواهد بود، البته به شرط اینکه این رژیم در شرایط حیاتی، منطقی فکر و عمل کند.
اما پیش از اینکه به تحریمهای جهانی برای مقابله با بلندپروازیهای اتمی جمهوری اسلامی اشاره کنم، باید بر این نکته تاکید کنم، که حکومت اسلامی بیش از سه دهه است که مردم ما را به این معنا مورد تحریم قرارداده است، که آنها را از سهیم شدن در ثروتهای طبیعی کشورشان به بهای فقر و بیکاری گسترده محروم کرده است. تخصیص دیوان سالارانه ی منابع محدود کشور برای پیشبرد برنامه های بلندپروازانه ی اتمی و تسلیحاتی، برای طولانی کردن جنگ 8 ساله با عراق، برای حمایت از گروههای بنیادگرای اسلامی در کشورهای عربی و اسلامی، برای حفظ امتیازات مادی نیروهای سرکوبگر رژیم و بسیاری پروژه های ضدملی بدترین و سخت ترین تحریم برای مردم ایران بوده و هنوز می باشند. به همین خاطر مردم ایران سی سال است، که در شرایط تحریم اقتصادی بسر می برند.
واما به ادامه ی گفتگو پیرامون تاثیر تحریمهای جهانی در پیش رو بپردازیم. در مورد ایران و با توجه به وابستگی ایران به درآمد نفت از یک سوی و واردات کالاهای مورد نیازش از سوی دیگر، تحریم کمر نظام را خواهد شکست. بزرگترین ضربات و بالاترین خسارات به رژیم را تحریمهایی ایجاد خواهند کرد که صنایع نفت و صادرات نفت را در مورد هدف خود قرار دهند. برای مثال جلوگیری از صدور نفت ایران از طریق مسدود کردن راههای آبی یا اختلال در استخراج نفت از طریق جلوگیری از سرمایه گذاریهای خارجی در صنایع نفت ایران. حتا مجازات شرکتها و کشورهایی که نفت ایران را بخرند، ضربه ی سختی به رژیم خواهد آورد، زیرا 80 تا 90 درصد صادرات و درآمد صادراتی ایران را نفت خام تشکیل می دهد، 40 تا 50 درصد درآمد دولت از درآمدهای نفت صادرشده تامین می شود. بدون درآمدهای نفتی ساختار مالی جمهوری اسلامی بسیار تضعیف می شود. و در نبود درآمد ارزی امکان واردات کالاهای مورد نیاز کشور کاهش می یابد و کل ساختار اقتصاد خودبخود شکننده ی جمهوری اسلامی دچار اخلال می گردد. با اینکه حکومت اسلامی بواسطه ی پولی که در صندوقی بنام صندوق ثبات (قیمت) نفت Oil Stabilization Found ، که در مارس 2000 تاسیس کرد، برای چنین روزهایی کنار گذاشته است، با وجود این ، امکان تاثیرگذاری تحریم ها بر اقتصاد شکننده و ورشکسته ی جمهوری اسلامی بسیار بالا خواهد بود. بودجه ی این صندوق تنها می تواند برای شش ماه نیازهای وارداتی کشور را تامین کند و پس از شش ماه، دیگر بودجه ای در کار نخواهد بود. مطمئناَ تحریم نفت ایران به افزایش قیمت نفت در بازارهای جهانی می انجامد، که بصورت غیر مستقیم تاثیر منفی بر میزان رشد اقتصاد جهانی خواهدداشت، ولی این تاثیر محدود خواهد بود. با اینکه ایران چهارمین قدرت صادرکننده ی نفت در جهان است، ولی خریداران نفت ایران را کشورهای رو به توسعه و نه غربی و در وحله ی اول چین تشکیل می دهند. 13 در صد نیاز نفتی چین را ایران تامین می کند. چین در میان کشورهای صنعتی نوین و ژاپن در میان کشورهای صنعتی پیشرفته، بیشترین ضربه را از تحریم نفت ایران خواهند دید، که البته کشورهای دیگر صادرکننده ی نفت و حتا کشورهای غربی می توانند با تامین نیازهای نفتی این دو کشور، که البته تنها برای مدتی محدود میسر خواهد بود، چنین ضربه های احتمالی را کاهش دهند. در مجموع خسارات ناشی از تحریمها برای ایران بمراتب بالاتر از جامعه ی جهانی خواهد بود. زیرا با همه ی ذخایر نفتی ایران، ایران نقش چندانی در تامین نیازهای اقتصاد جهانی ندارد. همانطور که اشاره کردم، این ایران است که به کالاهای وارداتی برای برطرف کردن ساده ترین نیازهای کشور وابسته است و نه غرب به کالاهای ایرانی.

تلاش ـ پرسشی که پیش می آید این است که آیا تحریمها ضرورتا به قبول خواستهای بین المللی از طرف ایران خواهد انجامید؟

دکتر مهرداد پاینده ـ تجربه ی جهانی نشان داده است که رژیمهای استبدادی با دستگاه سرکوبگری مخوف از طریق فشار و تبلیغات دروغین و مظلوم نمایی خسارات اقتصادی ناشی از تحریمها را بهتر تحمل می کنند و به همین خاطر الزاما به عقب نشینی از موضع خود تن در نخواهند داد و نارضایتی های روزافزون درون کشور را سرکوب خواهند کرد. آنها در این کار از حس ملی گرایی مردم سوءاستفاده خواهند کرد و جهان را عامل بحران اقتصادی معرفی خواهند کرد. با وجود این تحریمها در درازمدت تاثیر خود را برجای خواهند گذاشت. تجربه ی تاثیر سیاست تحریم در بی ثبات کردن اقتصادی و بدنبال آن سیاسی رژیم دیکتاتور یوگسلاوی میلفسویچ در دهه ی 1990 میلادی بهترین گواه بر این امر است، زیرا بمرور همه و حتا بادمجان دور قاب چینها هم به صف مخالفین میلفسویچ پیوستند.
تحریمهای به اصطلاح هوشمندانه (smart sanctions)، چون بستن حسابهای بانکی حاکمین در کشورهای غربی، جلوگیری از فعالیتهای اقتصادی و مالی شرکتهای وابسته به رژیم در بیرون از ایران، آغاز اینگونه تحریمها هستند. تحریمهای هوشمندانه در مقایسه با استراتژیهای دیگر چون تحریم تمام عیار، یا عملیات نظامی را باید به عنوان استراتژی واقع بینانه قلمداد کرد، که مورد قبول اکثر کشورهای جهان قرار خواهد گرفت. نگاهی به همین تحریمهای نه چندان سخت کنونی نشان می دهد، که تحریمها در چرخه ی زندگی اقتصادی جمهوری اسلامی اختلال بوجود آورده اند. اگر تحریمها صادرات نفتی کشور را، که مهمترین منبع درآمدی ارزی کشور می باشد، با اخلال روبرو سازند، رژیم در تنگنای مالی بسیار سختی قرار خواهد گرفت. در چنین شرایطی شاید نیروهایی در درون رژیم، که تنها هدفشان برقراری شرایطی نیست که به ظهور حکومت امام زمان سرعت بخشد، بتوانند سکان این کشتی در حال غرق جمهوری اسلامی را در دست گیرند و حتا برای حفظ منافع مادی و حفظ قدرت خود به خواست بین المللی تن دردهند و از بلندپروازیهای اتمی دوری جویند. این امر خطر جنگ را منتفی خواهد کرد و یا حداقل از فوریت خواهد انداخت.
در مجموع و با توجه به تحلیل سیاستمداران غربی، پتانسیل تهدید هسته ای ایران اینگونه تحریمها را توجیه می کند، حتا اگر این تحریمها برای اقتصاد جهانی با تنگناهائی همراه باشد. با توجه به سیاستهای فعلی رژیم و پافشاری اش بر ادامه ی برنامه های هسته ای خود، به گمان من نه تنها باید از تحریمهای هوشمندانه بلکه باید حتا ازتحریمهای گسترده تر برای زیر فشار قراردادن رژیم پشتیبانی کرد. لازم به یادآوریست که تحریمها باید برای رژیم دردآور باشند. البته صحیح است که چوب اغتشاش در اقتصاد ایران را مردم هم خواهند خورد. ولی درد این چوب بمراتب کمتر از مضرات حمله ی نظامی خواهد بود، زیرا حمله ی نظامی شالوده ی اقتصادی و اجتماعی یک کشور را نابود خواهد کرد. به هرحال باید بر این نکته تاکید کرد، که مسئول صدمه ها و اغتشاشات ناشی از تحریم ها رژیم اسلامی است، که با بی اعتنایی به خواستهای جهانی کشور را بسوی این تحریمها می راند.

تلاش ـ برخلاف نظر شما و بخشی از مخالفین حمله نظامی به ایران که بهترین راه جلوگیری از حمله نظامی به ایران را مبارزه با جمهوری اسلامی و مخالفت با تلاشهای هسته ای آن می دانید؛ بخشهای دیگری از ایرانیان، آنهم نه تنها در میان طرفداران حکومت اسلامی، بلکه حتا از میان مخالفین بر این نظرند که دستیابی به سلاح اتمی می تواند کلید امنیت ایران باشد. به نظر آنها چنانچه رژیم اسلامی به سلاح هسته ای دست یابد، گزینه حمله نظامی ـ همانند کره شمالی ـ به طور کلی منتفی خواهد شد. منافع مردم و حفظ امنیت کشورمان کدام را حکم می کند؟

مهرداد پاینده ـ این نظر و به موازات آن این تبلیغ که مسلح شدن ایران به سلاحهای اتمی، گزینه ی حمله ی نظامی به ایران اسلامی را ـ چون در مقابل کره شمالی ـ از دستور روز خواهد برداشت، را باید نوعی خودفریبی نامید. پیش از هرچیز وضعیت جغرافیایی و موقعیت اقتصادی و ماهیت رژیم کمونیستی قرون وسطایی کره شمالی با جمهوری اسلامی بکلی متفاوت است. این رژیم فقیر از بمب اتمی برای باج گیری و دریافت مواد غذائی از غرب و بویژه خواهران و برادران ثروتمند خود در جنوب یعنی کره جنوبی، استفاده ی ابزاری می کند و هرروز تمام دنیا را تهدید نمی کند و خواهان نابودی اسرائیل نیست. این هم از همان مقایسه های بی ربط ایرانیان است که بقول آلمانی ها سیب را با گلابی مقایسه می کنند.
اما پرسش اساسی تری که مطرح می شود این است که آیا ایران با دسترسی به سلاحهای اتمی به امنیت بیشتری دست خواهد یافت؟ تمامی شواهد کنونی نشان می دهند، که هرچه ایران به مرز دسترسی به سلاح اتمی نزدیک تر شود، به همان اندازه احتمال حمله ی نظامی و بمباران تاسیسات اتمی ایران افزایش خواهد یافت. تنها اشاره به همین سناریو دو نکته را به ما نشان می دهد: (1) حتا کوشش برای دسترسی به سلاحهای هسته ای – خوشبختانه از دسترسی به آن هنوز خبری نیست – کشور ما را با خطر جدی جنگ و حمله ی نظامی روبرو ساخته است، و اگر چنین نبود، من و شما امروز این گفتگو را نداشتیم. (2) برنامه های اتمی رژیم نه تنها به افزایش امنیت کشور ما در منطقه و جهان نیانجامیده اند، بلکه برعکس آن صدق می کند و تمامی همسایه های ایران برای مقابله با و یا به بهانه ی خطر ایران در حال مسلح کردن خود تا خرخره به سلاحهای مدرن می باشند، که این امر خودبخود پتانسیل تشنج نظامی در درازمدت را بدنبال خواهد داشت و برای منطقه زیان آور خواهد بود.
در بحث پیرامون تامین امنیت داخلی و خارجی کشوری چون ایران می توان از دو دکترین پیروی کرد: (1) دکترین نظامیان و شیفتگان جنگ افزارها و راهکارهای نظامی و خشونت آمیز (2) دکترین نیروهای غیرنظامی و هواداران راهکارهای صلح آمیز.
امنیت در باور هواداران دکترین نظامی گری از این فرض سرچشمه می گیرد که به هیچکس، بویژه در همسایگی کشور، نه تنها نباید اعتماد کرد، بلکه همه به غیر از حاکمین دشمن هستند. این نوع نگرش در بفعد داخلی به گرایش به بالا بردن فشار و تضییقات بر ناراضیان و منتقدین رژیم، به گسترش راه حلهای خشونت آمیز چون اعدام در ملاء عام یا سرکوب ناراضیان سیاسی، صنفی و اجتماعی می انجاند و اصولا از منطق «دست پیش بگیر که پس نیفتی» پیروی می کند. ادامه ی همین منطق در بفعد بیرونی به سیاست خارجی انزواجویی می انجامد که من در پاسخ قبلی بفعد اقتصادی آن را شرح دادم. سیاستی که از چنین گرایشی پیروی می کند، در حوزه ی امنیت یک کشور به مسلح کردن کشور تا خرخره می انجامد و از کشور مترسکی در مقابل کشورهای دیگر و بویژه همسایگان می سازد. این درک از امنیت، بسیار فریب دهنده است. فریب دهنده بدین خاطر که حاکمین و در بسیاری مواقع توده های ناآگاه نیز، خود را در پشت سلاحهای ظاهرا شکست ناپذیری چون هواپیماهای جنگنده، موشکهای دوربرد، بمبهای اتمی و ... پنهان می کنند و تو گویی که آنها نیز خود شکست ناپذیر می شوند. نگاهی به سرنوشت اتحاد شوروی سابق با همه ی آن زرادخانه ی اتمی اش و یا وضعیت اسفناک امنیتی کشوری چون پاکستان می تواند بیهودگی چنین راهکارهای بلندپروازانه را نشان دهد.
اما آنچه برای تامین امنیت ایران می تواند مفیدتر باشد، سیاست کاهش پتانسیل خشونت از طریق مردم سالاری در درون و گسترش اعتماد و دوستی دوجانبه در مقابل همسایه ها و بویژه کشورهای غربی به عنوان متحدین طبیعی و استراتژیک کشور است، که همان دکترین غیرنظامی و صلح آمیز می باشد. برای این کار نیازی به زرادخانه ی اتمی و شهاب سه و چهار و پنج نیست، بلکه به یک دیپلماسی هوشمندانه نیاز است، که متاسفانه این رژیم بواسطه ی صفت غرب ستیزانه و دیپلماسی قلدرمابانه اش از آن بدور است. این امر درست است که ایران در منطقه ای پر تنش جای دارد و حتا یک ایران دمکرات نمی تواند به این امر بی اعتنا باشد. اما به گمان من نظامی گری راه حل مناسبی برای تامین امنیت کشور ما در این منطقه ی پرتنش نیست. گرایش به مسلح کردن کشور تا دندان و سیاست مترسکف منطقه شدن راههای مناسبی برای «همسایه داری» در سده ی بیست و یکم نیستند. به گمان من تامین امنیت ایران آینده به سه استراتژی نیازمند است: (1) دمکراسی، مردم سالاری و حکومت قانون در درون و گسترش فرهنگ مصالحه و راهکارهای قانونی تشنج زدا، بجای اعدام و فرهنگ تنبیه و قلدری. (2) پیمان تدافعی استراتژیک ایران با غرب از طریق عضویت ایران و ارتش آن در پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو»، که از یک سوی با هزینه دفاعی و کلا تسلیحاتی بمراتب کمتر از امروز همراه است و از طرف دیگر کشور ما را ازخطر هرگونه تجاوز نظامی مصون می دارد، زیرا حمله به ایران، تمام نیروهای ناتو را در دفاع از هم پیمانشان بسیج خواهد کرد. (3) سیاست فعال ادغام منطقه ای مانند پروژه ی اتحاد اروپا میان قفقاز، آسیای مرکزی، افغانستان، ایران و کشورهای خلیج فارس با هدف گسترش تجارت آزاد، همکاری ارزی، گمرکی، مالیاتی و سیاسی در منطقه و گسترش ارتباطهای اقتصادی با اتحاد اروپای آینده، که با عضویت ترکیه، همسایه ی این منطقه و ما می شود. برای نمونه بستن قراردهای ویژه ی اقتصادی چون «اتحاد گمرک» که تجارت میان اروپا و آسیای میانه را گسترش خواهند داد. در این فرایند ایران تنها کشوریست که می تواند بواسطه ی موقعیت جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اش نقش محوری در این استراتژی درازمدت ایفا کند. چنین چشم اندازی بهترین تضمین برای امنیت کشور خواهد بود.
شاید با نگاهی به وضعیت اسفناک کنونی کشور ما و خطر جنگی که این رژیم بدان دامن می زند، سناریویی که من برای تامین امنیت درازمدت کشور ترسیم کردم، خیالبافانه خوانده شود. اما برای کسانی که خواهان آرامش و رفاه برای ایران و منطقه هستند، تجربه ی موفق اروپای پس از جنگ جهانی دوم که از کشورهای ویران شده و دشمن یکدیگر چنین اتحاد نیرومندی ساخت ـ و نه تجربه ی اسفناک پاکستان و کره ی شمالی ـ الگوی بهتری برای امنیت کشور می باشد. البته مشکل اصلی برای رسیدن به اینگونه تامین امنیت درازمدت کشور، حکومت اسلامی و تسلط دکترین نظامی گری می باشد.
بطور خلاصه باید بر این نکته تاکید کرد، که مردم و کشورمان نه تنها هیچگونه نفعی در برنامه های هسته ای رژیم ـ چه برای تولید انرژی و چه برای دسترسی به سلاحهای هسته ای ـ ندارند، بلکه برعکس بلندپروازیهای رژیم، منافع مردم و کشور را با خطر جنگ و متلاشی شدن این میراث فرهنگی، که نیاکان ما در طول 3000 سال چون پاره ی تنشان در حفظ آن کوشیدند، روبرو ساخته است.

تلاش ـ همانگونه که خود اشاره کردید رژیم اسلامی به موازات فشارهای بیرونی و تحریمهای اقتصادی ـ سیاسی فشار را برگرده مردم افزایش داده و حلقه سرکوب را بر گلوی آنان، بویژه جوانان کشورمان، تنگتر می کند. جهان در هفته های گذشته شاهد صحنه های تکان دهنده ای از اعمال سرکوب و ایجاد رعب و وحشت توسط رژیم بوده است. بر بسترچنین روندی نه تنها در افکار عمومی جهان، بلکه در میان مردم ایران که خود را در برابر تیغ سرکوب حکومت بی دفاع می بینند، گزینه اقدامات شدیدتر با تأثیرات سریعتری از بیرون مشروعیت یافته و توجیه می شود. به نظر می رسد؛ ایرانیان طرفدار آزادی و دمکراسی و حقوق بشر در لحظه کنونی در تنگنای سختی گرفتار شده اند: از یکطرف فشارهای اقتصادی موجب فلاکت و فقر گسترده در کشور و رنج بیشتر بخشهای وسیعی از مردم می شود و از سوی دیگر سرکوب در داخل بشدت روند مبارزات دمکراتیک و فشار جنبش مدنی بر حکومت را ضربه پذیر کرده است. در چنین وضعیتی ایستادگی بر سیاستی که از یک سو با حکومت اسلامی مقابله کند و از سوی دیگر با خطر اقدامات غیر قابل کنترل ـ از جمله حمله نظامی به ایران ـ مخالفت، بدون آن که به تقویت آن بی انجامد آیا از عهده آزادیخواهان زیر ضرب در داخل و نیروهای پراکنده در خارج برخواهد آمد؟

مهرداد پاینده ـ اصولا تاکید بر اهمیت و اولویت راههای غیر نظامی در مقابل هم میهنان درون کشور که در چنین شرایط بحرانی زیر فشار رژیم سرکوبگر قراردارند و بی صبرانه خواهان رهایی خود از این سختی ها می باشند و یا در مقابل جامعه ی جهانی و بویژه مردم و دولت اسرائیل و ایالات متحده آمریکا که سخت نگران مسلح شدن ایران اسلامی به بمب اتمی می باشند، سخت می باشد. با وجود این جو سیاسی هیستریک بهیچوجه جوی نیست که به راهکارهای خردمندانه و گزینه های واقع بینانه بیانجامد. در مورد مصائبی که حمله ی احتمالی ایالات متحده با یا بدون مشارکت نیروی هوایی اسرائیل به ایران بدنبال خواهد داشت و اصولا پی آمدهای جنگ برای میهن مان، بسیار نوشته شده است و من از تکرار آنها خودداری می ورزم. اما می خواهم به چند نکته اشاره کنم، که فکر می کنم به درک بهتر وضعیت فعلی کمک می کند.
مشخصه ی اصلی وضعیت کنونی در جمهوری اسلامی تسلط روزافزون منطق نظامی گری بجای دیپلماسی و اصولا سیاست می باشد، که در درون کشور سرکوب هرکس و هرچیز را، که مورد سوء ظن این رژیم قرارگیرد، بدنبال داشته است. فشارها و سختی ها عرصه ی زندگی را بر مردم آنچنان تنگ کرده است که بسیاری از مردمی که خود را در مقابل این دژخیمان بی دفاع می بینند، به معجزه یا فرجی از بیرون چشم دوخته اند، امری که نشان از حس ناتوانی آنان در دفاع از خود دارد. این ناتوانی را شاید بتوان از نظر روانی به وضعیت خردسالی که در گوشه ای گیر کرده است و از سوی والدینش زیر ضرب کتک قرارگرفته است و آرزوی رهایی از دست آنان را توسط هرکسی حتا غریبه می کند، مقایسه کرد، بدون آنکه آگاه از وضعیت پس از «رهایی» باشد.
منطق نظامی گری جمهوری اسلامی در حوضه ی سیاست خارجی، با پافشاری بر روی سیاست «غنی سازی حق مسلم ماست» و بی اعتنایی به نگرانی ها و خواست جهانی به تعلیق دائمی این «حق» از سوی ایران اسلامی پیوند خورده است، که در نهایت شرایط را برای راه حلهای غیرنظامی سخت تر و در نهایت ناممکن می سازد. همین منطق نظامی گری حاکم است که سران جمهوری اسلامی را در ارزیابی واقعبینانه ی توانهای نظامی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود نابینا ساخته است. آنچه آقای احمدی نژاد به آن «خودباوری» جمهوری اسلامی می گوید، چیزی جز «خودفریبی» نیست، که بدترین پند دهنده در چنین شرایط بحرانی است. به هر روی سیاستهای تشنج جوی جمهوری اسلامی عرصه ی راهکارهای سیاسی و دیپلماتیک را آنچنان تنگ کرده است، که هرروز بر حامیان فشارهای بیشتر، که با تحریمهای هوشمندانه آغاز می شود و با عملیات نظامی پایان می پذیرد، افزوده می شود.
در چنین شرایطی دو انگیزه ی کاملا با هم ناسازگار در کنار هم قرار می گیرند، که هرکدام مشروعیت خودشان را دارند: انگیزه ی مردم تحت ستم و بی دفاع ایران و آرزوی معجزه ی رهایی از بیرون از یکسوی و انگیزه ی جهان غرب بویژه ایالات متحده، اسرائیل و بسیاری از دولتهای منطقه برای جلوگیری از دسترسی ایران اسلامی به سلاحهای هسته ای به هر قیمتی. اینجاست که تفاوتها مشخص می شوند. امید مردم ایران به معجزه ای از بیرون و رهایی آنها امیدی واهی است، زیرا کشورهای غربی دغدغه ای دیگر دارند و برای رهایی مردم از دست حکومت آخوندها نخواهند آمد. اینکه غرب و بویژه ایالات متحده از تغییر حکومت ایران و برقراری دمکراسی و برقراری حکومت قانون مبتنی بر حقوق بشر استقبال خواهند کرد، را نباید به عنوان اولویت سیاست خارجی آنها قلمداد کرد. تا پیش از آشکارشدن برنامه های اتمی رژیم کل جهان غرب و حتا ایالات متحده هم، ایران اسلامی را تا حد امروز زیر فشار قرار نمی دادند. مگر در آن سالهای سیاه این رژیم کم می کشت و کم سرکوب می کرد؟ به هرحال انگیزه ها بکلی با هم متفاوتند و با همه ی سختی درک آن برای مردمی که چون کودکی زیر مشت و لگد این خشونت گرایان دست و پا می زنند، باز هم باید به شرح واقعیت ها پرداخت و بر واهی بودن امید به رهایی از طریق جنگ تاکید کرد. مسئله ی رهایی مردم، تغییر حکومت و برقراری دمکراسی و حکومت قانون مسئله ی خود ایرانیان می ماند و مسئولیت آن نیز بر عهده ی ایرانیان است و چشم امید به معجزه از بیرون سرابی بیش نیست. غرب می تواند به ما کمک مادی و معنوی کند ولی کار اصلی به عهده ی خود ماست.
مسئله ی دیگری که باید بدان اشاره کرد این است که ایالات متحده گزینه ی نظامی را برای جلوگیری از دستیابی جمهوری اسلامی به بمب اتمی از دستور کار برنمی دارد و از آن نه تنها به عنوان حربه ی فشار روانی بلکه به عنوان یک راهکار جدی محتمل استفاده خواهد کرد. اینکه آنها ارتش خود را پیرامون ایران متمرکز می کنند یا از نیروهای تجزیه طلب قومگرایان حمایت و استفاده ی ابزاری می کنند یا جو جهانی را با خبرپراکنی برای حمله به ایران آماده می کنند، در وهله ی اول نشان از حرفه ای بودن آنها در رسیدن به اهدافشان دارد. و اگر نیروهایشان را بسیج نکنند، که نمی شود این تهدید را جدی گرفت. آنها همه چیز را به بهترین وجهی – از دید آنها – برای روزی آماده می کنند، که برای جلوگیری از بلندپروازیهای اتمی جمهوری اسلامی راهکاری جز عملیات نظامی باقی نماند. هدف اولیه ی آنها جلوگیری از دستیابی ایران به بمب اتمی است. اینکه ایران نابود یا تجزیه یا حتا به جنگ داخلی دچار شود و چشم انداز دمکراسی در ایران به عقب بیفتد یا حتا از بین برود، دغدغه ی اولیه آنها نیست. امری که باید به گونه ای آن را درک کرد. برای آنها تهدید اتمی جهان از سوی ایران اسلامی خطر واقعی است و ایرانیان دمکرات و آزادیخواه باید دغدغه ی غربی ها را بفهمند و برای آن پاسخی بیابند. خواهش و تمنا یا پرخاش و فحاشی به غربی ها و بویژه ایالات متحده و اسرائیل برای برداشتن راه حل نظامی از دستور روز، آنهم بدون ارائه ی آلترناتیوی در راستای جلوگیری از برنامه های اتمی ایران، قاعدتا نمی تواند غربیها را قانع کند. لازم به تاکید می دانم که به گمان من برای غربی ها و آمریکائیها هرگزینه ی دیگری که بدون درگیری نظامی نیازهای امنیتی آنها را تامین کند، به واسطه ی مخاطرات، مخارج و مقبولیت بالاتر آن در کشورهای غربی و کلا جهان، بیشتر قابل پذیرش می باشد و اصولا اینگونه نیست، که نئوکانها حمله ی نظامی و تجزیه ی ایران را طراحی کرده اند و از برنامه های اتمی ایران برای به اجراگذاشتن این طرح استفاده ی ابزاری می کنند. اینگونه نگرش ادامه ی همان تئوری توطئه است، که متاسفانه در ایران سابقه ای طولانی دارد و با فرهنگ ما ایرانیان پیوند خورده است. به گمان من، ما باید از پافشاری بر خیالها و شاید و بایدهای خود دوری جوییم وغربیها را آنجوری که هستند درک کنیم و با انگیزه ها و روحیات آنها آشنا شویم .
با توجه به این نکات ایرانیان دمکرات و آزادیخواهی که دغدغه ی آزادی، دمکراسی و یکپارچگی کشور را دارند، باید به راهکارهایی روی بیاورند که از یکسوی نیازهای امنیتی جامعه ی جهانی را ارضا کند و از سوی دیگر به سرکوب و فشار مردم از سوی رژیم پایان بخشد. به گمان من تنها راهکاری که پاسخگوی هردومعضل است، راهکاریست که به حکومت تندروان و نظامیان در این رژیم پایان دهد. مسلما بهترین تضمین برای غربی ها سرنگونی رژیم اسلامی و برقراری دمکراسی و حکومت قانون است. اما غربیها در این راستا نیروی مقتدر و قابل اعتمادی نمی بینند، که توانایی بسیج مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی را داشته باشد. من این شناخت غربیها نسبت به اپوزیسون ایرانیان دمکرات را کاملا واقع بینانه می بینم. نکته ی دیگر این است، که نه تنها غربیها چنین شناختی نسبت به مدعیان سیاسی اپوزیسون دارند، بلکه بیش از هرچیز این مردم بی دفاع ایران هستند، که دقیقا چنین شناخت درستی را نسبت به اپوزیسیون دارند. در اینجاست که باوجود هزار و یک دلیل برای قدعلم کردن مردم در مقابل جمهوری اسلامی ناامیدی و ناتوانی در میان مردم گسترش پیدا می کند و معجزه ای از بیرون به تنها امید مردم تبدیل می شود. مسئولیت تاریخی این امر بر عهده ی اپوزیسیون است، که هزاران دلیل برای دوری و بی اعتمادی مردم به خود را عرضه می کند ولی در ارائه ی برنامه ای امید دهنده به میلیونها ایرانی مشتاق آزادی و پیشرفت و فداکار عاجز مانده است.
مشکل اساسی بسیج مردم از طرف اپوزیسیون را باید در چندین نکته ی اساسی خلاصه کرد: (1) ایران کلا از سیستم حزبی مدرن و پیشرفته چون در کشورهای غربی برخوردار نیست. تمامی کوششهایی که تا بحال در جهت دستیابی به چنین سیستم حزبی از طریق دمکرات کردن سازمانها و احزاب سیاسی به ارث رسیده و کهنسال انجام شده است، بواسطه ی ریشه و ساختار سنتی و غیردمکراتیک این احزاب ناموفق مانده و خواهد ماند. ادامه این راه ایران را از دسترسی به احزاب مدرن محروم خواهد گذاشت و چشم انداز دمکراسی را تیره خواهد ساخت. تنها با همت نیروهای منفرد دمکرات و تشکیل احزاب جدید از طرف آنها امکان غلبه بر این مانع اساسی در راه دمکراسی در ایران بوجود خواهد آمد. (2) اپوزیسیون ایرانی پیام مثبتی برای حل مشکلات مردم ارائه نمی دهد و همیشه در حال واکنش نسبت به کنشهای رژیم یا کشورهای غربی است. تمامی تاکید اپوزیسیون به امر آزادی و مبارزه برای آن محدود می شود. اما تجربه ی جهانی نشان داده است، که در کشورهای جهان سوم تاکید بر دمکراسی، حقوق فردی و آزادیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به تنهایی برای بسیج توده های میلیونی کافی نبوده است و جلب اطمینان و اعتماد آنها به این امر که تمامی آحاد مردم یک کشور از سرنگونی رژیم و برقراری دمکراسی سود و نفع مادی به معنای رفاه بیشر، اشتغال بالا و حل معضل بیکاری، تامین عدالت اجتماعی، تورم نازل و چنین مقوله های مادی برخوردار خواهند شد، مهمتر و برای میلیونها انسان تهیدست قابل لمس تر است. اپوزیسیون ایرانی باید بتواند مردم ایران را به توانایی اش در اجرای برنامه های اقتصادی قانع کند و به آنان نشان دهد که ایرانیان نه تنها لیاقت این امتیازات، بلکه حتا امکان دسترسی به آنها را از فردای سرنگونی رژیم بدست خواهند آورد. برای نمونه، قول اشتغال برای همه و پایین آوردن نرخ بیکاری به زیر 5 درصد در مدت زمان کمتر از 2 سال، قول کاهش تورم زیر خط 5 درصد در مدت زمان کمتر از یک سال و بسیاری از برنامه های دیگر که در ارتباط مستقیم با زندگی روزانه ی مردم هستند، قولهایی نیستند، که یک رژیم دمکراتیک و با برنامه در چارچوب اقتصادی پویا از عهده ی اجرای آن برنیاید. (3) افزون بر این، کشور و اپوزیسیون ما نیاز به افرادی دارد که چنین برنامه هایی را نمایندگی کنند و برای مردم به عنوان افرادی لایق و قابل اعتماد شناخته شوند. اپوزیسیون ایرانی از چنین چهره های دمکرات و در میان مردم محبوب کمتر برخوردار است. علت عمده ی این مشکل تسلط سیاسی نسلی است که مسئولیت فاجعه انقلاب اسلامی را بردوش می کشد و اصولا با آرزوها و آمالهای نسل جوان کشور بیگانه است و حتا حاضر به قبول این نسل تازه نیست. کشور نیاز به افرادی دارد که از فرهنگ معلم وارانه و میسیوناری نسل پیشین دوری می جویند و توانایی برقراری دیالوگ با جامعه ی امروزین ایران را دارند. (4) اپوزیسیون ایرانی با همه ی ادعای دمکرات بودنش برای غرب قابل اعتماد نیست، زیرا آنها نه غرب و روانشناسی سیاسی آن را می شناسند و نه حاضر به آشنایی با آن هستند. ایران نیاز به اپوزیسیون دمکراتی دارد که جایگاه خود را در دامان اندیشه و فرهنگ سیاسی غرب ببیند و غرب را به عنوان دوست، متحد و همیار مردم و احزاب سیاسی دمکرات ایرانی ارزیابی کند. به گمان من نسل جدید فعالان سیاسی ایرانی راحت تر با این موضوع کنار می آید تا آنهایی که به جبر تاریخ دمکرات شده اند.
البته اینها تنها گوشه هایی از مشکلات وضعیت کنونی هستند. به گمان من پافشاری جمهوری اسلامی بر برنامه های اتمی و «حق طبیعی اش» هرروز عرصه را بر همه ی ما – ایرانیان دمکرات، مردم زیر فشار و کشورهای غربی – تنگتر می کند و میهن ما را بسوی فاجعه ای سوق می دهد که پایانش پایان سرزمینی خواهد بود، که خانه ی هیچکدام از ما نخواهد شد. شاید همین اندازه ترسیم این فاجعه برای ما دلیلی کافی باشد، که در کوشش خود در پاسخگویی به مشکلات کنونی به هم نزدیک شویم و پاس این سرزمین و این مردم را داریم.

تلاش ـ آقای دکتر پاینده با سپاس فراوان از شما


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما