تلاش ـ آقای پرهام، چنین بنظر می رسد واقعه ی 28 مرداد پس از گذشت 50 سال هنوز هم مسئله روز ماست و بهمان شدت روزها و سالهای نخست گفتمان سیاسیف ما را تحت تأثیر خود دارد. تا حدی که برخی از دوستان و یاران قدیمیتان در پاسخ به فراخوان شما مبنی برایجاد جبهه ای گسترده و متحد از همه نیروهای وفادار به دمکراسی در مبارزه علیه جمهوری اسلامی، 28 مرداد را سد راه فرآیند عینیت یافتن چنین اتحاد گسترده ای قرار داده اند. از نظر شما جایگاه این واقعه در بحث های امروز ما کجاست و آیا می تواند توجه ما را از وظائف اصلی امان منحرف سازد؟
پرهام ـ رویدادهای 25 تا 28 مرداد 1332 در تاریخ کشورما از چنان اهمیتی برخوردار هستند که هرگونه بی توجهی نسبت به آنها و یا سرسری گذشتن از آنها به نظر من گناهی نابخشودنی است. همه ی کسانی که به امر سیاست در ایران علاقمند هستند و می خواهند در مسائل سیاسی این کشور آگاهانه نظر بدهند باید این رویدادها را به درستی بشناسند و به حدود مسئولیت انواع و اقسام عوامل دخیل در آنها بیغرضانه پی ببرند. چرا کار به کودتا کشید؟ چه اشتباهات یا غفلت هائی سبب شدند که مصدق در کار حل مساله ی نفت فرو بماند؟ آیا طرح مساله ی ملی شدن صنعت نفت در قالبی صرفاً حقوقی، بدون توجه به امکانات استخراج و تولید و بویژه عرضه و توزیع نفت در جهان، کاری خردمندانه بود؟ بهتر نبود از بین همه ی پیشنهادهائی که به ایران داده شد، بهترین شان را انتخاب کرد تا جای پای دولت ملی مستحکم شود و کار نفت بدون دردسر حقوقی غیرقابل حل به دست ایرانیان به راه بیفتد و اگر هم مساله ای باقی ماند چند وقت یا چند سال دیگر، ایران با نیروی بیشتر و با زمینه ی آماده تری به مقابله با آنها برود؟ مسائلی از این گونه بسیار می تواند مطرح شود. بنابراین، امعانف نظر درست و سنجیده در باب 28 مرداد 1332 منوط به این است که همه ی جوانب این مساله با دید امروزی ـ یعنی با داشتن اطلاعات امروزی ـ مورد بررسی قرار گیرد. یک چنین بررسی نه تنها غیر ضروری و زائد نیست بلکه برای همه ی علاقمندان به سیاست در کشور ما از واجبات است. گیرم در طرح این گونه مسائل نیز چگونگیف نگره ی ما به مساله اهمیت دارد. یعنی این که ما از چه زاویه ای به موضوع نگاه می کنیم : بیغرضانه، براساس استدلال و خفرد، برپایه ی درک درست از سیاست و مفهوم سیاستمدار و وظائف و مسئولیت های او، و برمبنای تحقیق درست علمی در اسناد و مدارک موجود؟ یا به انگیزه ی احساسات و عواطف شخصی، حبّ به یک طرف و بفغض نسبت به طرف دیگر، بدون توجه به آنچه اسناد مربوط به رویدادها روایت می کنند؟ کدام یک؟ از سوی دیگر، نگرش یا توجه ما به 28 مرداد و چگونگی آن برای روشن شدن موضوع، پندگرفتن از وقایع برای جلوگیری از تکرار آنها در آینده است، یا به عنوان ذکر مصائب و فجایعی که مثلاً بر قوم و قبیله ی ما رفته، و یادآوری درد و رنج های ناشی از آنها باید عاملی باشد برای بیدار نگاه داشتن حس انتقام جوئی و کینه توزیف ما و تقاص گرفتن از کسانی که به ما بد کرده اند و هرگز نبخشودنف آنها چنانکه در جوامع ایلی ـ قبیله ای گذشته مرسوم بود؟ کدام یک؟ آیا گذشته باید چنان در تعیین نوع رفتار امروزی ما موثر باشد که دست و پای مان را ببندد چنان که به هیچ کار مثبتی برای پاسخگویی به مسائل امروزی مان توانا نباشیم؟ اختلاف نظ، و حتی دشمنی و بدکردن در همه ی زمان ها و در همه ی جوامع جهان بوده. ولی وجود این گونه سوابق مانع از برقراری آشتی و صفا نیست. اگر غیر از این باشد باید گفت واژه هایی چون صلح، سازش، مناسبات دوستانه، همکاری، آشتی، و مانند این ها، هیچ گاه در قاموس سیاست بشری معنایی نخواهند داشت. به عنوان مثال، آلمانی و فرانسوی باید همچنان برسر اختلافات دیرینه شان در مورد مسائل مرزی و جنگ هایی که با هم داشته اند بمانند و با یکدیگر دشمنی کنند، ویتنامی ها نباید هرگز با آمریکائیان رابطه ای برقرار سازند، و ایرانی و عرب باید همیشه با هم بجنگند، و قس علیهذا. بنابراین بحث اصولی در باب 28 مرداد یک چیز است، و مثلاً بهانه کردن مساله ی 28 مرداد برای دامن زدن به تفرقه ی سیاسی و جلوگیری از اتفاق نظر ایرانیان امروز برسر مسائل کنونی کشورشان یک چیز دیگر. بحث اصولی وظیفه ی هر ایرانی است و آگاهی ما را نسبت به گذشته مان و بصیرت مان را نسبت به آینده بیشتر می کند، در حالی که بهانه قراردادن 28 مرداد برای جلوگیری از اتحاد نظر و عمل ایرانیان در برخورد با برخی مسائل حاد امروزی که سرنوشت ما و نسل های آینده ما در گروه حل آنهاست ـ مثلاً ضرورت مبارزه ی ملی با جمهوری اسلامی برای برقرای دموکراسی در ایران ـ به نظر من تفرقه اندازی در اتحاد عمل مردم، و بنابراین، خدمت به آخوندها و خیانت به آرمان های ملی خواهد بود. خلاصه این که حدّت مسائل فعلی و ضرورت همداستانی در عمل برای مقابله با آنها نباید عاملی شود که ما هیچ فرد یا گروهی را از نگرش به مسائل گذشته بازبداریم و از او بخواهیم که زبان اش را ببندد و چیزی نگوید، و نباید هم محملی و بهانه ای باشد برای این که بنشینیم و وفردف گذشته ها را بگیریم و برای مصائب گذشته آنچنان اشک بریزیم و تعزیه گردانی کنیم که هیچگونه اتفاق نظر و اتحاد عملی برای پاسخگوئی به مسائل امروز جامعه امکان پذیر نشود. هر دو طرف این افراط کاری ها نادرست است. گذشته را باید خردمندانه دید، از آن پند گرفت امّا در بند آن اسیر نماند.
تلاش ـ آقای علی اصغر حاج سیدجوادی در مقاله ی خود در نیمروز تحت عنوان ( مرثیه ای بر “ فاجعه کربلای مرداد“ ـ اگر آن تجربه سرکوب نمی شد ) در پاسخ به پرهام می گوید :
“ تجربه ی بزرگ ملی شدن صنعت نفت اگر به توطئه ی کودتای 28 مرداد 1332 یعنی خیانت محمدرضا شاه و توطئه ی آمریکا و انگلیس گرفتار و سرکوب نمی شد هم حقوق ملت در قانون اساسی مشروطه که بدست شاه پایمال شده بود اعاده می شد و هم دست بیگانگان از دخالت در سیاست ایران قطع می شد و هم زمینه برای کشیده شدن ملت ایران به سوی انقلاب و انتقال نظام سیاسی مملکت از سلطنت خودکامه شاه به ولایت مطلقه ی آخوند فراهم نمی گردید.“
آیا فکر نمی کنید این گفته های آقای حاج سید جوادی ـ که تنها نظر ایشان نیست و چندین دهه است که ما آنها را همواره و به تکرار می شنویم ـ جایگزین ساختن تخیل و آرزو بجای واقعیت هاست؟
آثار چندی که در همین چند ساله ی گذشته منتشر شده اند، چهره ی دیگری از واقعیتهای جهان، ایران در برابر نهضت و رهبری آن ارائه می دهند. آیا امروز می توان گفت اگر نگاه رهبری نهضت ملی نسبت به امکانات خود و “ توان ملی“ و از عهده برآمدن مشکلات واقع بینانه تر بود، آنگاه ایران سرنوشتی دیگر می یافت؟
پرهام ـ طرح مساله به شیوه ای که شما از قول آقای حاج سید جوادی ( به نقل از نشریه ی نیمروز ) آورده اید تکرار همان برخورد احساساتی، از سر حبّ و بغض، بدون توجه به رویدادها و اسناد است که اغلب ما ـ ما، یعنی طرفداران مصدق و مخالفان شاه، که خود من نیز تا سال های سال جزوشان بودم ـ در گذشته داشته ایم. بنا را یکسره بر « خیانت » شاه، « مظلومفیتف » مصدق، و « توطئه ی » انگلیس و آمریکا گذاشتن، بدون طرح این سئوال ها که چرا مصدق در کار حل مساله ی نفت فروماند، چرا همه ی پیشنهادها را رد کرد، چرا به نصایح و نظرات سفرای آمریکا ـ گریدی، و بعد هم هندرسن تا دست کم دوسه ماه مانده به کودتا ـ در مورد حقایق و واقعیات مربوط به سلطه ی کارتل های نفتی بربازار تولید و توزیع نفت در جهان و حمایـت دوکشور قدرتمند انگلیس و آمریکا از این سلطه ـ توجه نکرد و برتلقیف صرفاً حقوقیف خودش ـ یعنی حق هر ملتی دائر بر ملّی کردن منابع خویش ـ پا فشرد، چرا به جای پرداختن به حل مساله ی نفت که موضوع و بنداصلی برنامه ی حکومت اش بود، موضوع اختلاف با شاه و دربار و به طور کلی حدود اختیارات شاه و دولت در نظام مشروطه را پیش کشید و تا آنجا پیش رفت که دعوای دموکراسی را نیز بر دعوای با شرکت نفت خارجی بیفزاید، چرا در دعوای با شرکت نفت خارجی کوشید مساله را از حد شرکت خارج کرده به جنگ انگلیس برود و بخواهد به نفوذ انگلستان در کشور خاتمه بدهد، چرا با وجود احترامی که در همه ی عمر سیاسی اش برای مجلس و رأی نمایندگان قائل بود با استفاده از اختیارات مجلس را منحل کرد، بطور خلاصه، چرا خودش و دولت اش را، بدون داشتن آمادگی های لازم و تنها به اتکاء این که می تواند مردم را در خیابانها جمع کند و حمایـت کوچه و بازار را داشته باشد، در چند جبهه ی مختلف وارد نبرد کرد. آری، طرح مساله ی کودتا، بدون پاسخ دادن به همه ی این چراها که گفتم به هیچ جائی نمی رسد و چیزی بردانش و بینش ما نمی افزاید و ادامه ی همان دعوای حیدری ـ نعمتی گذشته خواهد بود که در آن دعاوی طرفینف دعوا از قبل معلوم است و هیچ کس هم حاضر به ذرّه ای کوتاه آمدن نیست چرا که ماهیـت دعوا، ایلی ـ قبیله ای، یا ایدئولوژیکی ـ مذهبی، است. و چنین دعواهائی نیز سرانجامی ندارند و تا ابد می شود نشست و به دعوا ادامه داد. من، تا پیش از خواندن کتاب های آقای فوادروحانی، بویژه کتاب زندگی سیاسی مصدق، و دو جلد کتاب با ارزش خواب آشفته ی نفت از مورخ و تحلیگر جدی معاصرمان آقای دکتر محمد علی موحد، پیش از مراجعه به اسناد محاکمه ی دکتر مصدق که توسط وکیل مدافع خود او به چاپ رسیده، و پیش از خواندن خاطرات کسانی چون رزولت و وودهاوس و هندرسن، براساس همان آگاهی های بسیار احساساتی و تزریق شده ی به خودمان در همان دوران جوانی که همگی طرفدار مصدق بودیم و در 30 تیر فریاد « یا مرگ یا مصدق» مان گوش فلک را کر کرده بود، همین دید سطحی نگر و کودتا بینف بدون توجه به دلائل و زمینه های کودتا را کورکورانه برای خودم تکرار می کردم چون با احساسات دوره ی جوانی ام سازگار بود. ولی پس از انقلاب اسلامی 1357 ـ پس از آن که ضربه ی خمینیزم فرود آمد و همه ی ما را به تامّل و تفکر واداشت، و بخصوص پس از آن که قلم ها به کار افتاد و اسناد و کتاب ها و خاطرات یکی پس از دیگری منتشر شدند و ما هم نشستیم و خواندیم و افسوس خوردیم، دیگر موجبی نمی بینم که همچنان مانند آن جوان 17 ساله ای که بودم و فریاد می زدم « یا مرگ یا مصدق » عمل کنم، همچنان چشمم را به روی اسناد ببندم، و همچنان فکر کنم که جدال مصدق در ماجرای نفت، جدال میان « نور » و « ظلمت » بوده، یک طرف هیچ گناهی نداشته و طرف دیگر به کلی مجسمه ی گناه و خیانت و توطئه بوده است. این خلاف واقعیت، خلاف حقیقت، خلاف وجدان و داوری اخلاق است. فرصت کم بنده، که این روزها بیشتر در سفرم تا در حضر، اجازه ی ورود به مطلب را بیش از این حد نمی دهد چرا که ناچارخواهم شد دوباره به اسناد و مدارک روی بیاورم و برای هر عبارت و گزاره ای سندی ارائه بدهم و این عجالتاً در امکان وقت و فرصت من نیست. اگر بخواهم نظرم را در باره ی نحوه ی عمل و شخصیت مرحوم دکتر مصدق در چند جمله خلاصه کنم، مثل گذشته ( یعنی مصاحبه ی گذشته ) خواهم گفت دکتر مصدق از مردان پاکدامن و میهن پرست، در عرصه ی سیاست کشور ما بود که در زمینه ی حکومت و فرمانروایی به قانون مشروطه وفادار بود، عقاید لیبرالی داشت، به قانون احترام می گذاشت. ولی هنگامی که مسئولیت حل مساله ی نفت را که خود از بانیان آن بود ( در ماجرای طرح ملی شدن صنایع نفت ) پذیرفت و در مقام نخست وزیری قرار گرفت وظیفه داشت این مساله را با توجه به امکانات جامعه ی ما در حل مساله به سرانجامی برساند و آن را به دعوایی تبدیل نکند که یافتن راه برون رفت از آن نه در اختیار و توانایی خودش باشد نه در اختیار و توانایی کل جامعه ی ما. ولی متاسفانه مصدق چنین نکرد. او بر تلقیف صرفاً حقوقی اش از موضوع ملی شدن پافشرد، به نصایح و راهنمائی های سفرای آمریکا توجه نکرد، کار را به جائی رساند که سفیر آمریکا نیز ناگزیر به واشنگتن برگشت و به مسئولان دولت خود خبرداد که امید مصالحه با مصدق داشتن بی پایه است، بروید و هر کاری که می خواهید بکنید. در نتیجه، انگلستان در نقشه های خودش کامیاب شد. یعنی زمینه ی همکاری آمریکا با انگلیس، که از آغاز طرفدار اقدام کودتایی علیه مصدق بود، فراهم گردید. در نتیجه، من می گویم سرداری که لشگرش را بدون در نظر گرفتن میزان توانایی های خودش و قدرت دشمن اش به جنگ دشمنی ببرد و دعوایی را آغاز کند که از پیش معلوم است جز شکست و از دست دادن لشگریان اش نتیجه ای نخواهد داشت، سردار لایقی نیست و به جای خدمت ممکن است در عین حفسن نیّت بدبختی به بار بیاورد. این تبرئه ی کسانی نیست که کودتای 28 مرداد را به صورتی که رخ داد به راه انداختند. این بازشناسی سهم خود مصدق و جبهه ی ملی در دادن بهانه و فراهم کردن شرایط آن اشتباه تاریخی ـ یا هر چه که می خواهید اسمش را بگذارید ـ است. اشتباه فاجعه باری که شرایط را برای برآمدن روحانیت مدعیف قدرت و برباد رفتن مشروعیت پادشاهی محمد رضاشاه و سلطه ی آخوندها برکشورما در 1357 آماده کرد.
تلاش ـ آقای پرهام پس از این دو پرسش، اجازه دهید اندکی به جزئیات یعنی حوادث آن روزهای بحرانی 25 تا 28 مرداد بازگشته و بیاری مشاهدات و خاطرات شما بعنوان شاهد عینی به تصویر زنده تری از چگونگی واقعیتهای پشت پرده سیاست دست یابیم.
فکر می کنم سالهای پیکار نفت مصادف بوده است با سنین جوانی شما. بنظر نمی آید شما در آن روزها ناظر بی عمل بوده باشید. مهمترین مشاهدات شما در این روزها چه بود؟
پرهام ـ من در ماجرای به قدرت رسیدن دکتر مصدق و دعوای نفت دانش آموزی 16 ساله بودم، و طرفدار مصدق. در فاصله ی سال های 1330 تا مرداد 1332 در سازمان جوانان حزب ایران در رشت رفت و آمد و فعالیت داشتم. بعد از کودتای 28 مرداد ادامه ی رفت و آمدهایم با دوستان همان سازمان و اظهار احساساتم در انشاهایی که در دبیرستان می نوشتم باعث دستگیری ام شد. چند روزی در زندان به سربردم و بعد پرونده ام که به دادگستری رفته بود با صدور قرار کفالت موقتاً مسکوت ماند و آزاد شدم. بعد از چند ماه دوباره در 1333 به همین دلائل بازداشت شدم. این بار پرونده ام به بازپرسی ارتش رفت ولی پس از قرار بازپرسی دوباره آزاد شدم. رسیدگی بعدی به آن پرونده ها در دادرسی ارتش منجر به یک محکومیت شش ماهه به زندان شد. باری، از 1333 به بعد عملاً از آن گونه فعالیت های دوره ی دانش آموزی و جوانی کناره گرفتم و در نتیجه در طول پنجاه سال گذشته ای که از عمرم می گذرد در حزب و دسته ای فعالیت و عضویت نداشته ام. ولی احساسات دوره ی دانش آموزی مان در طرفداری از مصدق و نهضت ملی تا سال های سال همچنان در من بود. یادم نمی رود که در 30 تیر 1331، که علیه قوام السلطنه در رشت تظاهرات می کردیم و فریاد « یا مرگ یا مصدق » را در جلوی صف سربازان مسلّح تیپ رشت، که سرنیزه های تفنگ های شان درست روی سینه های ما که در صفوف اوّل بودیم قرارداشت، آن قدر ادامه دادیم و آنها نیز آن قدر ایستادگی کردند تا زمانی که حوالی ساعت 6 بعدازظهر خبر رسید که قوام استعفاء کرده است. سربازان به دستور فرمانده خویش کنار رفتند و ما شادی کنان در حالی که هزاران تن پشت سرما بودند به میدان شهرداری رشت سرازیر شدیم. باری، با آن که از 1331 به بعد درگیر هیچ فعالیت حزبی و سیاسی نبوده ام اما چنانکه گفتم ذهنیت سیاسی مان از همان ایام و تحت تأثیر همان رویداد 28 مرداد، بسته شدن احزاب و تحکیم سلطه سیاسی استبدادی برجامعه ی ما، شکل گرفته بود و این ذهنیت تا روزی که آخوندها جنبش اعتراضی آزادیخواهانه و مشارکت سیاسی طلبانه ی نیروهای دموکراتیک جامعه ی مدنی ما را در سال های 55 و 56 قاپیدند و همه چیز زیر سلطه ی آنان درآمد و به « انقلاب اسلامی » انجامید ادامه داشت. ضربه ی همین سلطه ی آخوندی بود که همه ی ما را به فکر کردن واداشت و درآمدنف آثار و کتاب های تازه در باب رویدادهای پس از مشروطیت، روی کارآمدن رضاشاه (کتاب بسیار خواندنی و با ارزش سیروس غنی از مهمترین آنهاست) و کتاب های دیگر در مورد نفت و جریان نهضت ملی که به آنها اشاره کردم زمینه ساز ذهنیت تازه ای در من شد که آثارش را امروزی می بینید.
بنابراین، به قول شما، من با همه ی نوجوانی در آن سال های 30 تا 32، « ناظر بی عمل » نبودم. درگیر بودم. نخستین سفرم به تهران در روز 25 مرداد 1332 بود. خواهرم با مردی ازدواج کرده به تهران رفته بود. من برای اولین بار به تهران می رفتم تا از خانواده ی خواهرم و شوهر و بچه های او دیداری داشته باشم. صبح روز 25 مرداد که از گاراژ شیشه، یکی از بنگاه های مسافربری رشت، به راه می افتادیم رادیوی اتوبوس خبر دستگیری سرهنگ نصیری و شکست کودتای او را اعلام داشت. دونفر دیگر از دوستان همدوره ی مدرسه در این سفر با من بودند. با یکی از آنها قرار گذاشتیم که روز 28 مرداد در اولین فرصت در باشگاه حزب ایران در کوچه ی ظهیرالاسلام همدیگر را بازبیابیم. اسمش ناصر گلپایگانی بود. بعدها به ارتش رفت و افسر شد و من دیگر هرگز اورا ندیدم.
صبح روز 28 مرداد بنا به قرارمان به کوچه ی ظهیرالاسلام آمدیم. باشگاه حزب ایران در آن کوچه در طبقه ی دوم ساختمانی قرار داشت که طبقه ی زیرین اش یک چاپخانه بود. از درون حیاط ساختمان دری به آن چاپخانه باز می شد که از آنجا می توانستی به چاپخانه و بعد از طریق در ورودیف چاپخانه به خیابان شاه آباد راه بیابی. باری، ما دوتا نخست به کلوب حزب ایران رسیدیم. حدود ساعت 9 صبح بود. در کلوب، که درش باز بود، کسی غیر از ما نبود، جز گویا فردی که سرایدار و آبدارچی آنجا بود. پس از اندکی توقف از کلوب حزب ایران بیرون آمدیم و به طرف میدان بهارستان راه افتادیم که ببینیم در باشگاه حزب زحمتکشان ملت ایران و مرکز حزب پان ایرانیست فروهر چه خبر است. آن موقع، باشگاه حزب دکتر بقایی سرنبش ورودی خیابانی که اکنون اسمش را فراموش کرده ام و در نبش جنوبی اش ساختمان وزارت آموزش و پرورش بود قرار داشت. درسمتف شمالیف میدان، اوائل خیابان خانقاه صفی علیشاه، نیز باشگاه پان ایرانیست ها بود. یادم آمد، اسم خیابان دم در وزارت آموزش پرورش، اکباتان بود. ما دونفر سرخیابان اکباتان ایستاده بودیم و تعدادی از بچه های پان ایرانیست را که خود فروهر نیز در بین شان بود و بعضی از آنان چوب و حتی شمشیر در دست داشتند در طرف دیگر میدان، اوائل خیابان صفی علیشاه، می دیدیم که سرگرم برو و بیایی هستند و گویی منتظر حادثه ای اند. ما خیال می کردیم این از همان حوادث معمولیف درگیری مابین احزاب مخالفف هم است. شاید گروهی از احزاب مخالف دارند به سمت این ها می آیند و این ها هم دارند خودشان را آماده ی مقابله می کنند. ولی حدس ما درست نبود. در همین فکرها بودیم که دیدیم یک درجه دار ارتش سوار بر دوچرخه، که یکی را نیز جلوی خودش سوار کرده بود، از پیش ما که سرمیدان ایستاده بودیم گذشت و نرسیده به در باشگاه حزب زحتمکشان بقایی به صدای بلند فحش بسیار زننده ای نثار « زن مصدق» کرد. بعد هر دو از دوچرخه پیاده شدند و به داخل کلوب رفتند. درگیرودار این بودیم که این چه بود و چرا این بابای ارتشی چنین فحش رکیکی به مصدق داد، که سروصدایی از جانب کوچه ی ظهیرالاسلام بلند شد و ما سرو کله ی افرادی را که از آن کوچه با شعارهای « جاوید شاه »، « مرگ برمصدق»، خارج می شدند و از راه خیابان شاه آباد به طرف پان ایرانیست ها می آمدند دیدیم. تازه فهمیدیم که قضیه چیست و آن حادثه ای که پان ایرانیست ها منتظرش بودند چه بوده. ولی هنوز نمی دانستیم که این جماعت طلیعه ی افراد کودتاچی هستند. گروهی بودند در حدود 150 تا 200 نفر. از ظاهرشان پیدا بود که بیشتر عمله و اکره، پرتقال فروش ( چون بعضی ها تخته پاره های جعبه های پرتقال فروشی را دردست داشتند ) و خلاصه از لات و لوت های طبقه ی پائین شهری اند. اینها را که دیدیم من به دوستم گفتم ناصر نکند این ها در کوچه ی ظهیرالاسلام به حزب ایران حمله کرده باشند. با این حرف، همان طور که این گروه به سمت اول خیابان خانقاه و به طرف پان ایرانیست ها نزدیکتر می شدند، من و دوستم به سوی کوچه ظهیرالاسلام به راه افتادیم. چون به کلوب حزب ایران رسیدیم معلوم شد حدس ما درست بوده : این افراد قبل از سرازیر شدن به خیابان شاه آباد به قصد پان ایرانیست ها کلوب حزب ایران را خراب کرده و همه چیزش را شکسته و توی حیاط ریخته بودند. ما دوتا، باز در حال و هوای درگیری های معمولی بین احزاب بودیم و اصلاً به فکر کودتا نبودیم. زیرا روز 25 مرداد دولت اعلام کرده بود کودتا شکست خورده و افسران مسئول آن دستگیر شده اند. در روزهای 26 و 27 مرداد نیز من همراه شوهر خواهرم در دیگر نقاط شهر، از جمله میدان سپه، میدان 24 اسفند، و مانند این ها، شاهد تظاهرات مردم، بویژه افراد حزب توده، و انداختن مجسمه های شاه و پدرش رضاشاه بودم. بنابراین اصلاً باورمان نمی شد که موضوع دیگری جز برخورد معمولی میان احزاب مخالف، که آن روزها دیده می شد، چیزی شده باشد. به همین دلیل دونفری، من و دوستم، شروع کردیم به جمع و جور کردن اثاث درهم ریخته و شکسته ی کلوب حزب ایران و به خیال خودمان مرمت کردن خرابی ها. چندساعتی که از این ماجرا گذشت گاه عابرینی از توی کوچه ی ظهیرالاسلام از در ورودی سری به داخل حیاط می انداختند و چون ما دوتا را سرگرم جمع و جور کردن می دیدند به ما می گفتند خارج شوید و به منزل تان بروید. کودتا شده است. جان تان در خطر است. ولی ما دوتا کله خر همچنان به کار خودمان سرگرم بودیم تا هوا تاریک شد و ساعت نزدیک 8 شب. صدای اتوموبیل پلیس که بلندگویش داشت اعلام می کرد که از همکاری هم وطنان متشکر است و از آنان می خواست که به منزل بروند چون می گفت حکومت نظامی برقرار شده است و کسی نباید در خیابان ها باشد. باری، اینجا بود که ما دوتا تصمیم گرفتیم از در زیر چاپخانه خارج شویم و از یکدیگر جدا شویم. من به سمت خیابان مخصوص، که خانه خواهرم در آنجا بود، به راه افتادم. گلپایگانی هم به طرف خانه ی خودش یا بستگان اش رفت. دیگر هم همدیگر را ندیدیم.
من همانطور که پیاده از شاه آباد و مخبرالدوله و لاله زار به خیابان سپه رسیدم و داشتم به طرف انتهای سپه حرکت می کردم که به سمت مخصوص بروم، دیدم وضع عجیبی است. افرادی از مردم، که غالباً سروضع درستی نداشتند، هرکدام چیزی در دست یا در بغل دارند : یکی رادیو دارد، یکی بخاری، یکی پرده، یکی در و دیگری پنجره یا چیزهایی شبیه به این. همه از طرف خیابان کاخ می آمدند و در خیابان سپه و کوچه ها و خبابان های اطراف آن پراکنده می شدند. به خانه که رسیدیم فهمیدیم قضیه چیست : اینان غارتگران خانه ی مصدق بودند که در حوالی ساعت 7 شب که مقاومت محافظان آنجا تمام شده بود و خانه به تصرف مهاجمان درآمده بود خانه ی مصدق را چپاول کرده و هرکس چیزی از آنجا به تصرف برداشته بود. البته در مورد ساعت ختم مقاومت شاید حرف من دقیق نباشد، ولی من آن مردم را حدود همان ساعت 5/8 تا 9 شب در آن حوالی در همان وضع دیدم.
از آن شب به بعد دیگر ماندن در تهران برایم بسیار غم انگیز و دردناک بود. دوسه روزی دیگر نیز به خیابان ها سر زدم. در یکی از همین سرکشیهای به خیابان بود که در اطراف خیابان سوم اسفند شعبان جعفری را سوار برماشین ( کادیلاک؟ ) روباز با چهار نفر از یارانش می دیدم که خودش ایستاده بود و یک تمثال قاب گرفته ی بزرگ شاه را با دست راست اش نگه داشته بود. این ها در خیابان چرخ می زدند و زهر چشم می گرفتند. خود این منظره، یعنی ماشین و سرنشینان اش، بعدها در روزنامه ها چاپ شد و در کتاب سرکار خانم هماسرشار نیز آمده است. یک منظره ی جالب دیگر مشاهده ی افرادی بود در حدود 150 نفر که در یک صف، هر ردیف دونفر، از خیابان ناصرخسرو به طرف میدان سپه می آمدند. در سرصف مرد بزن بهادری بود با چاقوی برهنه در دست راست اش، که با همان دست چاقو را در هوا تکان می داد و شعاری می داد که دیگران در جواب اش حرفی را تکرار می کردند. او می گفت : «شاهنشاه پیروزاست»، و افراد پشت سرش در صف که از قماش خود او بودند، جواب می دادند : « بچه ی سه راه سیروس است » !
باری، برمن معلوم شد که همان 150 تا 200 نفری که از کوچه ظهیرالاسلام سردرآوردند طلیعه ی به اصطلاح غیرارتشیف سپاه کودتا بودند که نخست به کلوب حزب نیروی سوم خلیل ملکی، سپس به کلوب حزب ایران، حمله کردند و پس از ویران کردن این دو کلوب می رفتند تا با بچه های پان ایرانیست ها درگیر شوند. در کلوب نیروی سوم که من نبودم و خبرنداشتم آیا کسی برای مقابله بود یا نه. در کلوب حزب ایران اصلاً کسی نبود چنانکه گویی هیچ کس در فکر و گمان هیچ اقدام مخالفی نبوده. در کلوب پان ایرانیست های فروهر نیز تعداد افرادی که ما مشاهده کردیم خود را برای دفاع آماده می کنند از حدود ده تن، شامل خود فروهر، بیشتر نبود. گویا همین افراد نخستین دسته ای بودند که برای حمله به مراکز احزاب طرفدار مصدق به راه افتاده بودند. چون به مقاومتی برنخوردند به تدریج برتعدادشان و دامنه ی حملات افزوده شد. و سرانجام نوبت به افسران ارتس و حمله به ادارات و رادیو و بالاخره منزل دکتر مصدق رسید و بدین سان با غارت خانه ی مصدق کار کودتا در حوالی شامگاه روز 28 مرداد تکمیل شد. البته من اینها را از خاطره می گویم. دقیق اش را فواد روحانی نوشته است. باید به کتاب او رجوع کرد.
این افراد سردسته چه کسانی بودند؟ از ظاهرشان پیدا بود که لات و لوت اند. هندرسون در خاطرات شفاهی اش (Oral History Interview with Loy W.Henderson، Jun 14، 1973، July 5, 1973، Trunan Presidenttial Museum and Library ) که مصاحبه اش گویا در 1973 صورت گرفته ولی از 1976 برای همه باز شده است ( opened January 1976) می گوید گروهی از « اعضای یک باشگاه معروف ورزشی» [a group of members of a wellknown atheletic club ] به راه افتادند با «انواع سلاح ها» و مردم را دعوت می کردند برای همراهی با آنها برای سقوط مصدق و «برگرداندن شاه». شعبان جعفری، گویا در روزحادثه در زندان بوده. ولی از گفت و گوی اش با سرکار خانم هماسرشار پیداست که از درون زندان به « پروین آژدان قَزی» که به ملاقات او آمده بوده پیغام داده به بروبچه های خودش که « بروند و شلوغ کنند» [هما سرشار، شعبان جعفری، ص 161]. آن افرادی که من در خیابان شاه آباد و بعد در میدان سپه و خیابان ناصرخسرو دیدم هم از قماش همین بروبچه های امثال شعبان جعفری بودند. تعداشان زیاد نبود. اگر در همان ساعات نخستین حمله و هجوم آنها مقاومتی از سوی مردم صورت می گرفت همه ی آنها در اندک مدتی تارومار می شدند و کار بالا نمی گرفت و ارتشی ها به احتمال زیاد به میدان نمی آمدند. ولی من به چشم خود دیدم که در روز 28 مرداد 1332، برخلاف روزهای قبل، که زمین زیر پای صفوف در هم فشرده ی افراد حزب توده که رقص کنان و فریاد زنان در گروه های چندین هزار نفری از بالای شهر می آمدند تا پائین شهر و می گفتند « ز قدرت توده ها ـ شاه فراری شده » می لرزید، هیچ کس در خیابان های تهران و در مراکز احزاب طرفدار مصدق نبود. هیچ صدائی برنخاست و کسی از جا نجنبید. جمعی درب و داغون که سلاحی هم در دست شان نبود جز چوب و چماق و تخته پاره و چاقو توانستند راه را برای ورود افراد ارتشی کودتاچی و حمله به مراکز دولتی و خانه مصدق بازکنند. و مصدقی که می خواست در برابر امپراتوری انگلیس بایستد و تن به سازش ندهد به این آسانی در برابر یک مشت اجامر و اوباش که امثال آقای شعبان جعفری و احتمالاً دکتر بقایی و افرادی نظیر اینها بسیج کرده بودند شکست خورد. تفکر در باب همین مساله که تهران به این بزرگی که دو روز پیشترش صدها هزار نفر در آن سرگرم تظاهرات و متینگ و پائین انداختن مجسمه ها بودند، چه طور به تسخیر مشتی لات و لوت درآمد اشک در چشمان من جمع می کرد و نمی توانستم در آن شهر بمانم و دوسه روزی پس از حادثه به رشت برگشتم.
تلاش ـ راز سر به مفهر عدم حضور گسترده ی مردم در خیابانها در آغاز روز 28 مرداد در دفاع از دکتر مصدق و دولت وی چه بود؟ بنظر نمی رسد ترس و وحشت از سرکوب توضیح دهنده ماجرا باشد. زیرا قوه ی قهر در آن روزها هنوز رسماً در دست دولت بود و نیروهای انتظامی زیر فرمان دکتر مصدق.
پرهام ـ می رسم به «راز سر به مهر عدم حضور گسترده ی مردم» که شما در سئوال تان عنوان کرده اید. حضور گسترده که چه عرض کنم. من حتی حضور ناگسترده هم ندیدم. چرا ندیدم؟ چواب اش را در «خاطرات شفاهی» آقای هندرسن یافتم. اگر مطالبی را که هندرسن در مورد آخرین دیدارش با دکتر مصدق، در روز 27 مرداد 1332، می گوید در کنار مطالبی که خود دکتر در دادگاه نظامی گفته بگذاریم شاید بتوانیم این به قول شما «راز سر به مهر» را باز کنیم و جوابی برای آن بیابیم.
شما می دانید که پس از دستگیری سرهنگ نصیری، کیم روزولت از ادامه ی برنامه اش دست نکشید و گمانم بیشتر به ابتکار خودش در تهران ماند و به اقدامات خود به کمک برادران رشیدیان، برادران معروف به « بوسکو » و دیگر افرادی از ایرانیان، اعم از ارتشی یا غیر ارتشی، که با وی همکاری داشتند ادامه داد. نگرانی مهم روزولت از ناحیه ی مردم و عکس العمل مردم در حمایت از مصدق بود. او از یکسو از اقدامات حزب توده که تهران را به آشوب کشیده، مجسمه ها را پائین آورده و جوّی به کلی ضد شاه و بویژه ضد آمریکائی ایجاد کرده بود خوشحال بود و معتقد بود «این بهترین اتفاقی بود که باید برای ما پیش می آمد» ( کودتا در کودتا، چاپ تهران، ص 193) زیرا این گونه اتفاقات هم از نظر احساسات توده ارتشی ها و افسران طرفدار شاه که تعداشان کم نبود، هم از نظر جلب همکاری بخشی از روحانیت با کودتاچیان موثر می افتاد و موثر هم افتاد. اما از سوی دیگر نگران بود که مبادا افرادی که وی می خواست به کمک عوامل خودش به عنوان پیشقراولان نیروهای کودتاچی به میدان بفرستد با مقاومت مردمی، بویژه از سوی احزاب ملی و حزب توده، روبه رو شوند و در همان لحظات نخستین میدان را خالی کنند و در نتیجه افراد ارتش نیز جرأت نکنند دنبال کار را بگیرند. به این دلایل، وی می کوشید از یک سو بردامنه ی آشوب های حزب توده افزوده شود، و از سوی دیگر حمایت نیروهای انتظامی را می خواست که جلوی هرگونه تظاهرات را در 28 مرداد بگیرد تا میدان برای عمل دسته هایی که خود او بسیج کرده بود باز بماند. به روایت روزولت، و نیز به روایت خود هندرسن که روز 26 مرداد به تهران برگشته بود، این دو با هم دیدار می کنند و روزولت از هندرسن می خواهد به ملاقات مصدق برود و او را از این که کشور به سمت آشوب و هرج و مرج کمونیستی می رود و جان و مال اتباع آمریکایی در امان نیست، و مانند این ها بترساند و به مصدق ایراد بگیرد که چرا کنترل اوضاع در دست اش نیست. تاکتیک روزولت این بود که مصدق کاری در جهت کنترل بیشتر بر نیروی انتظامی اعمال کند تا این نیرو جلوی تظاهرات و حضور مردم در خیابان ها را بگیرد و میدان در روز موعود برای اقدام دسته های اجیر شده ی خود او باز بماند. متاسفانه مطالب هندرسن در آخرین دیدارش با مصدق نشان می دهد که دکتر مصدق در این دام افتاده و در حضور خود هندرسن به شهربانی دستور داده است که جلوی هرگونه تظاهرات را بگیرد.
استاد موحد، در کتاب خود، خواب آشفته ی نفت، جلد دوم، ص 814 در این مورد نوشته اند :
«... مصدق ساعتی پیش از ملاقات با هندرسن ( تاکید از من ) ـ و ظاهراً به دلیل امیدواری هایی که هنوز برای امکان کمک از آمریکا داشت ـ دستورداده بود که فرمانداری نظامی از تظاهرات خیابانی جلوگیری نماید و همین مساله، چنان که پیش تر آوردیم، از نظر سربازان، ماموران انتظامی به منزله ی جواز سرکوبی کسانی که برضد شاه تظاهرات می کردند تلقی گردید و چه بسا اگر مصدق می دانست که حاصل ملاقات هندرسن چه خواهد بود سکوت خود را حفظ می کرد و دستور جلوگیری از تظاهرات را نمی داد. »
ولی در واقع چنین نبوده. زیرا هندرسن می گوید دستور جلوگیری از تظاهرات در حضور خود او تلفنی به شهربانی داده شده [ یا به هر منبع دیگری، مثلاً فرمانداری نظامی ] و برروی تعبیر « حضور من » در خاطرات شفاهی اش تاکید می کند و می گوید « in my presence ». این تعبیر بسیار معنی دارد :
« مصدق تلفن اش را برداشت و چند دقیقه ای با رئیس پلیس صحبت کرد... در تلفن، در حضور من [ تاکید از من ]، دستور داد که شلوغی های خیابانی، اعمال خشونت باید بیدرنگ قطع شود. و هنگامی که من از او جدا شدم، حدود یک ساعت بعد، دیدم که پلیس، ظاهراً با خوشحالی دارد دستور را اجرا می کند و دسته های حاضر در خیابان ها را متفرق می سازد و می خواهد نظم را برقرار کند...»
به نظر می رسد که دکتر مصدق همین دستور را به روسای احزاب، بویژه احزاب ملی نیز داده باشد، با توجه به گفته های آقای لطفی وزیر دادگستری مصدق در دادگاه، لطفی در حضور دکتر مصدق در دادگاه نظامی گفته است :
... یک سیاست هایی است که در خارج از هیأت دولت بوده است که مربوط به آقایان نهضت ملی و افراد آن و یا مطبوعات و یا جمعیت ها از قبیل اصناف و غیره که مربوط به رئیس دولت بوده و همیشه اینها می دیدم که در منزل آقای دکتر محمد مصدق به اجتماع یا به انفراد آمد و شد داشتند و من در اتاق انتظار مدتی معطل می ماندم که برای لوایح خدمت ایشان برسم [ مصدق در محکمه نظامی، به کوشش جلیل بزرگمهر، کتاب اول، جلد اول، بخش دوم، ص 8 ]
پیداست که مصدق با هیات وزیران، یا دست کم با جمعی از آنان، آن رابطه ای را که با سران احزاب و جمعیت ها داشت نداشته و بعضی جریان ها را خود شخصاً در ارتباط با سران جبهه ی ملی یا افراد مورد اعتماد خودش، در دست می گرفته و می چرخانده است. عین همین مساله در مورد چگونگی آمدن نصیری و به اصطلاح موضوع کودتا نیز صدق می کند : مصدق موضوع را به طور کامل برای همه افراد هیات وزیران نگفته بود و هیات دولت نمی دانست که حکم عزلی نیز در کار بوده است. باری، حدس من این است که مصدق علاوه بردستور به رئیس شهربانی به رهبران احزاب، دست کم احزاب ملی، دستورهایی داده باشد. به همین دلیل روز 28 مرداد در مقر احزاب، دست کم حزب ایران که من دیدم، پرنده پر نمی زد و همه چنان غایب بودند که گوئی هیچ خبری نیست. این که هندرسن روی تعبیر « در حضور من » تاکید کرده بسیار معنا داراست. می شود حدس زد که هندرسن این دستور مصدق و اطمینان از این که فردا از سوی احزاب در خیابان ها خبری نخواهد بود را بیدرنگ به روزولت اطلاع داده است. او نیز با اطمینان از این که افراد او با مقاومت مردمی رو به رو نخواهند شد حرکت اش را آغاز کرده است.
و اما چرا خود مردم از جا نجبیدند و با آن یک مشت رجاله مقابله نکردند؟ این نیز به نظرم برمی گردد به موضوعی که من آن را یکی دیگر از اشتباهات تاکتیکی مرگبار مرحوم دکتر مصدق می دانم. دکتر مصدق پس از دستگیری نصیری خیال کرد کودتا را شکست داده و عوامل اش را دستگیر کرده است. به همین دلیل خبردرست قضیه را حتی به هیات دولت خودش نداد. در جواب آزموده، دادستان ارتش، که می پرسد شما پس از دیدن فرمان عزل خودتان چه عکس العملی داشتید، دکتر جواب می دهد.
«... در اصالت فرمان مشکوک شدم. زیرا اعلیحضرت شاهنشاهی خوب می دانستند که اگر می فرمودند مایل به ادامه ی خدمت من نیستند دقیقه ای در خدمت باقی نمی ماندم... تردید در اصالت فرمان سبب شد که این جانب از پیشگاه ملوکانه توضیحاتی بخواهم. پس از تحقیق معلوم شد اول وقت روز یکشنبه [ یعنی 25 مرداد ] از کلاردشت به رامسر و از آنجا به بغداد رهسپار شده اند [ جلیل بزرگمهر، همان، ص 4، بخش دوم ] [ تاکید ها از من ]
پیداست که اولاً مصدق پادشاه را قبول داشته و از او با عنوان « اعلیحضرت شاهنشاهی » یاد می کند. ثانیاً از همان صبح روز 25 مرداد می دانسته که فرمانی در کار بوده و دروغ هم نبوده زیرا شاه باشنیدن خبر دستگیری نصیری از کشور خارج شده است. خوب چرا مطالب را بیدرنگ در جلسه ی کابینه مطرح نکرده و همه ی وزرا, را در جریان نگذاشته است؟ چرا با وجود اظهار علاقه ای که به شاه کرده و تاکید کرده است که اگر او می خواست « در خدمت باقی نمی ماندم » پس از آن که فهمید شاه در کشور نیست و تشدید جو ضد شاه و ضد آمریکا از سوی احزاب و بویژه حزب توده ممکن است به نتایج وخیمی بینجامد هیچ اقدامی در جلوگیری از حرکات حزب توده و تظاهرات خیابانی و جلوگیری از پائین آوردن مجسمه ها نکرده است؟ این سئوال ها از دید شخصی من مطرح نمی شود، که ممکن است موافق یا مخالف شاه یا مصدق باشم : سوالاتی است که از دید یک ناظر و در قالب منطق حاکم برسیاست آن روز کشور طرح می شود. مصدق نه تنها هیات دولت اش را در ابهام و بی خبری گذاشت بلکه موضوع دستخط را از مردم نیز پنهان نگاه داشت و از همه مهمتر این که، دولت مصدق در بیانیه ای که از رادیو منتشر شد اعلام کرد که « نقشه کودتا بلااثر شده » بی آن که کلمه ای در آن بیانیه از موضوع عزل خود و دیدن فرمان شاه، حالا اعم از این که حقیقی بوده یا جعلی، صحبتی بکند. پس مردم خیالشان جمع بود که کوشش برای کودتا صورت گرفته ولی ناکام مانده است و دیگر خطری را انتظار نداشتند. این موضوع یکی دیگر از اشتباهات تاکتیکی مصدق بود. اشتباه تاکتیکی دیگر استفاده نکردن از رادیو و آگاهی ندادن به مردم پس از اطلاع برماحصل جریان و خروج شاه از کشور بود. هنگامی که مصدق دریافت فرمانی در کار بوده، زیرا شاه از کشور خارج شده است، باید حدس می زد که قضیه ممکن است بیخ پیدا کند و بنابراین می بایست آماده بود. او می توانست نطقی در رادیو ایراد کند، بی آنکه مردم را بشوراند، از مردم بخواهد دست به اقدامات آشوبگرانه، که حزب توده به آنها دامن می زد، نزنند، مجسمه ها را پائین نیآورند، آرامش خود را حفظ کنند ولی بیدار و هوشیار باشند و بویژه آمادگی خود را برای مقابله با هر خطردیگری از دست ندهند. به ماموران پلیس نیز می توانست همین دستور را بدهد. به جای یک تلفن در حضور هندرسن و دستور قطع کلی هرگونه تظاهرات، می توانست در حضور هندرسن دستور ندهد و به روسای انتظامی اش بگوید جلوی تظاهرات و افراط گری ها را بگیرید ولی مواظب باشید که دشمن هم آماده ی ضربه زدن است و اگر کسانی مثلاً برضد من به راه افتادند باید با آنها مقابله کرد.
از همه ی اینها که بگذریم، سکوت مردم معنا داراست. مردم نکوشیدند جلوی آن افراد را بگیرند. تعداد کسانی که با شعار « مرگ برمصدق » از کوچه ی ظهیرالاسلام درآمدند و به خیابان شاه آباد و بهارستان ریختند به راستی آنقدر کم شمار بود که همان افراد کوچه و محل و بازاری های گذر اگر حرکتی برضد آنها انجام می دادند کافی بود. ولی نکردند. پس می بینیم که صحبت از یکپارچگی مردم در حمایت از مصدق در آن لحظات نیز نمی تواند سخنی مطلقاً واقع بینانه باشد. من خودم که یکی از آن افراد مردم بودم به حدی از بی اعتنایی و نجبیدن مردم آزرده خاطر شده بودم که نتوانستم دیگر در آن شهر بمانم. هرچه بود، واقعیت این بود که مردم نیز نجنبیدند.
باری، تناقض های موجود در رفتار دکتر مصدق و اشتباهات تاکتیکی و بیدقتی های وی را نمی شود به این آسانی توجیه کرد. دکتر مصدق، به گونه ای که وکیل مدافع او، سرهنگ جلیل بزرگمهر، در مقدمه دو جلد کتاب مصدق در دادگاه نظامی آورده، مردی بسیار محتاط و دوراندیش در سیاست بود، بویزه به ریزه کاری های حقوقی در امر سیاست بیش از آنچه لازم بود می اندیشید و احتیاط می کرد. من گفتم که وی از موضوع ملی شدن نفت نوعی تلقی صرفاً حقوقی داشت و به جوانب دیگر مساله نمی اندیشید. شاید تحصیلات وی که در رشته ی حقوق بود، و استفاده او از این تحصیلات در امر سیاست و قانون گذاری و قانون دانی و قانون شناسی، به مصدق جایگاه والایی در بین سیاستمداران آن دوران ایران داده بود و بگمانم خود دکتر مصدق نیز به این جایگاه والای خودش که از برکت تحصیلات حقوقی خویش بدان رسیده بود آگاه بود و ته دل اش به آن می بالید. من کمتر فردی را در ایران دیده ام که وقتی امضاء می کند عنوان تحصیلی اش را نیز کنار اسمش بگذارد. همه ی ما امضاء دکتر مصدق را می شناسیم. او همیشه امضاء می کرد : دکتر محمد مصدق. حالاهمین دکتر محمد مصدق را می بینیم که در اخرین روزهای حیات سیاسی اش در مصدر نخست وزیری اشتباه پشت اشتباه مرتکب می شود. در نفت لجاجت می کند و کار را به جایی می رساند که حتی دومین پیشنهاد مشترک انگلیس و آمریکا را که به عقیده ی جناب فواد روحانی، و حتی دیگر متخصصان ما، « بهترین پیشنهادی بود که به دولت ایران تسلیم گردید » و « با مقررات قانون ملی شدن منطبق » بود رد می کند. براثر همین لجاجت ها بود که هندرسن نیز از او قطع امید کرد. چند ماه مانده به کودتا به کشورش رفت و اعلام کرد نمی شود با مصدق کنار آمد. هرکاری می خواهید بکنید. همین مصدق در آخرین روزهای حکومت اش در برخورد با نصیری و کودتا آن اشتباهات را می کند، در حالی که از مدت ها پیش به گفته ی خودش انتظار چنین حرکاتی را داشته است. چرا؟ چرا مصدق این مرد محتاط و دوراندیش قانوندان، چنین اشتباهاتی را کرده است؟ آیا می شود گفت خود او نیز در سویدای خاطرش می دیده که در کار خویش شکست خورده و کشور را به بن بست کشانده است و تنها راهی که برای حفظ وجهه اش ـ که این قدر بدان پای بند بود که مرحوم خلیل ملکی از کاربرد تعبیر « فریفته ی عوام » در باره اش خودداری نکرده است ـ باقی مانده بود بیرون رفتن با « وجهه » از صحنه بود، و این نمی شد مگر این که دستی از غیب بیرون آید و وی را به زور کنار بزند. آیا می شود گفت که خود مصدق ته دل اش، آرزوی کودتا را می کرد؟
تلاش ـ تردید و تزلزل بخشهایی از نیروهای سیاسی وجمعی از همرزمان سابق دکتر مصدق در نهضت ملی کردن نفت در دفاع از وی از کجا سرچشمه می گرفت. آیا می توان همه ی آنها را ـ همانگونه که تا کنون متداول بوده است ـ متهم به خیانت و وابستگی به منافع بیگانگان نمود؟ کسانی که سالها در معیت و در پشتیبانی از دکتر مصدق مراحل مختلف کامیاب پیکار نفت و مبارزه با مطامع استعماری انگلیس را پشت سرگذارده بودند؟
پرهام ـ اگر منظور شما افرادی چون مکی، بقایی، شمس قنات آبادی، آیت الله کاشانی، حائری زاده و امثال اینهاست، من نمی دانم آیا می شود آنها را « متهم به خیانت و وابستگی به منافع بیگانگان» کرد یا نه. زیرا هیچ سند و مدرکی در مورد وابستگی آنان به بیگانگان یا عدم وابستگی شان، در دست ندارم.
تلاش ـ در برخی از نوشته ها و خاطرات گفته شده است ؛ در اطلاعیه ی دولت که صبح روز 25 مرداد در مورد حوادث شب قبل، از طریق رادیو انتشار یافت، هیچ اشاره ای به فرمان عزل دکتر مصدق و فرمان انتصاب سرلشگر زاهدی نشده بود. به چه دلیل و بنا به چه مصلحتی خبر این “ فرامین “ پنهان نگاه داشته شد؟
پرهام ـ قبلاً در این مورد نظرم را گفته ام. خود دکتر مصدق می گوید در اصالت فرمان شک داشته، ولی خود او تصدیق می کند که از همان صبح روز 25 مرداد خواسته با شاه تماس بگیرد و بفهمد که آیا چنین فرمانی صادر شده است یا نه. و می گوید تماس برقرار نشد زیرا فهمیدیم که شاه همان روز صبح از کشور خارج شده است. خوب، همین اطلاع از خروج شاه از کشور، منطقاً باید دکتر مصدق را به این نتیجه رسانده باشد که فرمان بی پایه نیست و شاه در این مورد نقشی داشته است. ولی چرا پس از یک چنین نتیجه گیری که به عقل هرکسی می رسیده باز موضوع فرمان را مخفی نگاه داشته است، نمی دانم. به همان سوال هایی می رسیم که
در پاسخ به سوال های قبلی عنوان کردم.
در این جا بد نیست یادآوری کنیم که به شهادت اسناد « سیا » محمدرضا شاه تا آخرین لحظات در باب شرکت در این اقدام و همکاری با خارجیان تردید داشته و مقاومت می کرده است. استاد موحد، پس از بررسی آخرین اسناد منتشر شده ی « سیا » در این زمینه، در کتاب کوچک دیگری که به عنوان « تکمله » بر خواب آشفته ی نفت منتشر کرده می نویسد :
« حتی بعد از آن که آیزنهاور در 13 مرداد (4 اوت) به صراحت از ایران سخن گفت شاه هنوز برتردید و دو دلی خود چیره نگشته بود و چنین می نماید که مقاومت شاه براصرار روزولت می افزود و او روز به روز بیشتر معتقد می شد بر این که کودتا بدون همراهی شاه محکوم به شکست خواهد بود...»
این در حالی است که در 12 مرداد، روزولت، خود، به ملاقات شاه رفته و با لحن تهدید آمیز به وی گفته بود :
« هیچ راه دیگری وجود ندارد که از آن طریق بتوان دولت را تغییر داد... شاه باید توجه داشته باشد که شکست این طرح ممکن است به ایجاد یک ایران کمونیست و یا یک کره ی دوم بینجامد. دولت وی ( یعنی آمریکا) آمادگی پذیرش چنین احتمالی را ندارد و ممکن است طرح های دیگری به مورد اجرا گذاشته شود.» [ تاکید از من ]
ملاحظه می فرمائید که برای شاه ظاهراً راه دیگری باقی نگذاشته بودند : مصدق لجاجت کرده و کار را به بن بست کشانده بود. عوامل خارجی دست به کار شده و در داخل کشور شاه را تهدید می کردند که « ممکن است طرح های دیگری به مورد اجرا گذاشته شود». در چنین اوضاع و احوالی است که شاه، به گفته استاد موحد، به رامسر می رود در حالی که هنوز چیزی را امضاء نکرده است. در رامسر دو فرمان تهیه شده توسط رشیدیان و بهبودی را برای او می فرستند و « شاه در 22 مرداد ظاهراً به اصرار ملکه ثریا آن ها را امضاء می کند » [ موحد، گفته ها و ناگفته، ص 24 ].
کاش محمدرضا شاه به جای رفتن به رامسر و امضاء آن دوفرمان به ترتیبی که گفته شد و خروج از کشور پس از شنیدن خبر دستگیری نصیری، دکتر محمد مصدق را که به قول خودش « اگر می فرمودند مایل به ادامه ی خدمت من نیستند دقیقه ای در خدمت باقی نمی ماندم » به حضور می خواند و به وی می گفت شما در کار و برنامه ی حکومت تان با شکست مواجه شده و کار کشور را به بن بست کشانده اید. من مایلم استعفاء شما را ببینم. حتماً دکتر مصدق نیز همین کار را می کرد. و شاه نیز که آن موقع اکثریت نمایندگان مجلس را با خود داشت به آسانی می توانست کابیه ی دیگری را مامور حل مساله ی نفت کند و انتخابات جدیدی راه بیندازد. قبول دارم که ممکن بود با مخالفت جبهه ی ملی، حزب توده و حتی شاید، مخالفت باطنی و تحریک های خود دکتر مصدق رو به رو شود و کار مخالفت ها و تظاهرات بالابگیرد. اما او به عنوان پادشاه مسئول اجرای قانون اساسی و دفاع از حاکمیت کشور بود. می توانست برای خواباندن شورش ها حتی از افراد ارتش و نیروهای انتظامی کمک بگیرد، یا در رادیو حاضر شود و مسائل را بی پرده پوشی با مردم در میان بگذارد و از آنان کمک بخواهد. حتی اگر در این میان شورش برپا می شد و خونی ریخته می شد به نظر من درست تر، خردمندانه تر و قانونی تر از همکاری ناگزیر با عوامل بیگانه بود. زیرا آن همکاری ناگزیر با عوامل بیگانه، چنانکه در جای دیگری گفته ام، پایه های مشروعیت پادشاهی اش را سست کرد و زمینه را برای روی کار آمدن روحانیت قدرت طلب فراهم ساخت. من براین باورم که سلطنت محمدرضا شاه نه در 1357 بلکه در مرداد 1332 سقوط کرد، آن هم نه براثر خیانت او، بلکه براثر اشتباه مرگبار او، در کنار اشتباهات مرگبار مصدق.
تلاش ـ خبر ترک خاک کشور توسط شاه چگونه و چه زمانی پخش شد. انعکاس این خبر در میان مردم و نیروهای سیاسی چه بود؟ گفته شده است که برخی از روحانیون از زمان آگاهی از این خبر طرفداران خود را برعلیه دکتر مصدق به حرکت درآوردند. صحت این گفته تا کجاست؟
اگر چنین باشد، پس بعید بنظر می رسد خیابانها در آن روز تنها در قفرق “ اٌجامر“، “اوباش“، “ فواحش“ و “ مزدبگیران“ انگلیس و آمریکا بوده باشند؟
پرهام ـ در باب این مسائل مورخان ما [ فوادروحانی و محمد علی موحد و دیگران ] به حد کافی بحث کرده و اطلاعات لازم را ارائه ی داده اند. بهتر است به کارهای آنان رجوع کنیم.
تلاش ـ آقای پرهام با سپاس فراوان از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید.
به نقل از تلاش شماره 14
|