Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
August 12, 2007یک شنبه 21 مرداد 1386
 

مدافع انسانیت و آزادی و رفع تبعیض کیست؟

گفتگو با حشمت رئیسی
 

به اعتقاد من هیچ انسان شرافتمندی، هیچ ایرانی با وجدان … هیچ ایرانی و انسان با وجدانی در آرزوی وضعیت امروز عراق ، برای نه تنها ایران بلکه برای هیچ نقطه ئی از جهان نیست و من یکی از آن انسانها و ایرانیها هستم و حفظ شرف و وجدان خود را به هر وسوسه قدرت و احیاناً خودفروشی به سیاست بیگانگان ترجیح می دهم.

تلاش ـ آقای رئیسی شما تا کنون یکی از چهره های فعالی بوده اید که در فرصتها و از بلندگوهای گوناگون به نقد سیاست و رفتار امروز گروهها و احزاب قومی پرداخته اید و همچنین به نقد نیروهای سیاسی و روشنفکری که این احزاب و گروهها را با توجه یا بی توجه به برنامه و اهداف سیاسی شان مورد حمایت قرار می دهند. در این بیانات نقطه حرکت و تکیه شما همواره هشدار به وجود یک توطئه بین المللی به رهبری دولت و محافل جنگ طلب آمریکائی بر علیه ایران و در منطقه خاورمیانه و همچنین افشاگری در مورد همرائی و همکاری گروهها و احزاب قومی با این محافل است.
البته طبیعی است که سازمانها و دسته های مورد حمله شما بیکار ننشسته و سکوت ننمایند. بلندگوههای آنها به شما چند نسبت می دهند. این که:
یک: ضدیت با جهان غرب و نگاه از همان زاویه نگرش مارکسیست های قدیمی طرفدار شوروی سابق که تمامی بحرانهای این منطقه را زیر سایه توطئه های سودجویانه و توسعه طلبانه جهان سرمایه داری امپریالیستی توضیح می دهد. نسبت دوم: سستی مبارزه و مواضع شما در برابر حکومت اسلامی بدلیل این که شما ـ پیرو همان زاویه نگاه ـ امروز این حکومت را یکی از پایگاههای ایستادگی در برابر آمریکا و متحدینش می دانید. آنها از این مجرا مواضع ایراندوستانه شما را پوپولیستی و در اصل پوششی بر روی مواضع ضد آمریکائی تان قلمداد می کنند که در نهایت و به ناگزیر در کنار جمهوری اسلامی و بنیادگرائی اسلامی در منطقه قرار می گیرد. و نسبت سوم: که ما در پرسشهای دیگر تکیه بیشتری بر آنها خواهیم نمود، بی اعتنائی شما به مطالبات قومی و رد آنها از موضع ناسیونالیستی ایرانی افراطی است.
پاسخ شما در برابر این نسبت ها چیست؟

حشمت رئیسی ـ سپاسگزارم از شما که با طرح شفاف و صریح و مستقیم این پرسشها این فرصت را به من می دهید تا با برخوردهائی که به مواضع من می شود، رودررو شده و به آنها پاسخ گویم.
به اعتقاد من تفاوتی وجود دارد میان فرد سیاست پیشه و سیاستمدار. سیاستمدار کسی است که به میهن و مردم میهنش عشق می ورزد و در موضع جهانی نیز به انسان و سرنوشت وی، در هر کجا که باشد، علاقمند است و در بهبودی این سرنوشت خود را متعهد می داند. یک سیاستمدار به هیچ روی اسیر جو زمانه، مدهای روز، برخوردهای احساسی نشده و زیر فشار هیچ سیاست ناروائی از سوی هیچ قدرتی ـ حتا از سوی نزدیکترین دوستان خود ـ نمی رود! هرگز خود را در موقعیت انتخاب میان قدرت و وسوسه آن در برابر گزینش امنیت و استواری کشور و ملتش قرار نمی دهد. تعلقات خاطر و تعهدی که یک سیاستمدار دارد، در درجه نخست به سرزمین و به ملت خویش است و این یک اخلاق سیاسی موجه و پسندیده، کاملاً عقلائی و منطقی، چه در سطح درونی و چه در عرصه جهانی است و در چهارچوب نرمها و مقررات پسندیده بین المللی قرار دارد. و من از این بابت یعنی در پایبندی به این تعلق خاطر و تعهد از خود خرسندم و گردنی افراشته دارم. تعهد من در درجه نخست به پایداری و بقای سرزمین و ملت ایران و سرفرازی و قدرتمندی آن است. چنین نگاهی شما را به عنوان یک سیاستمدار ـ برخلاف سیاست پیشگان که در عشق به قدرت همواره آماده اند، تا حد کارگزاران سیاست بیگانگان نزول کنند ـ وادار می کند نفع کشور و ملت خود را فراتر از لحظه «مناسب» چنگ اندازی به قدرت، جنگهای حیدری نعمتی و مهمتر از همه، فراتر از منافع گروهی و ایدئولوژیک ببینید. نمونه چنین سیاستمداری برای من ماندلاست که در لحظه آزادی و در اوج مبارزات و قدرت خود بر علیه آپارتاید و نژادپرستی ضد انسانی، در درجه نخست به بقای آفریقای جنوبی و استقرار امنیت و صلح در این کشور اندیشید. و با بلند نظری و درایت سیاسی پیروزی خود و بقای آفریقای جنوبی را بازگشت ناپذیر ساخت. برای من در لحظه کنونی که نابودی ایران در اثر حمله نظامی از بیرون و گرایشات جنگ افروزانه و تجزیه طلبانه از درون خطر عینی و واقعی است، دفاع از بقای این کشور و ملت فراتر و بالاتر از هر سیاستی قرار دارد. و طبیعی است با هر سیاست و عملی از سوی هر کسی که دانسته یا نادانسته در جهت تقویت چنین خطری گام برمی دارد، دوست یا دشمن، تفاوتی نمی کند، در حد توان و امکانات خودم مقابله خواهم کرد و در جهت ایزوله کردن چنین سیاستهائی خواهم کوشید.
چاره کسانی که از سرنوشت عراق عبرت نمی گیرند، و وجود سیاستهای جنگ افروزانه در سطوح بین المللی را در خام خیالی نادیده گرفته، آن را لاپوشانی می کنند و یا در وسوسه حقیرانه چنگ اندازی به قدرت با آن همراه شده و بیگانگان را دعوت به حمله به ایران می کنند، چیست؟ با گروهها و سازمانها وکسانی که موجودیت سرزمین ایران و ملت یگانه و یکپارچه ایران را به رسمیت نمی شناسند چه باید کرد؟ آیا باید در برابر آنها سکوت کرد و بدتر از آن باید به نام «دفاع از مطالبات قومی» یا «همبستگی همه ایرانیان» با آنها همراهی و همرأئی نشان داد؟ آیا باید برای زمینه سازی، تقویت و توجیه چنین سیاستهائی کنفرانس و سمینار و جرگه و شورای رهبری و دولت در تبعید در لندن، و برلین و فرانسه و واشنگتن سرهمبندی کرد، همانگونه که عراقی های کارگزار سیاستهای آمریکا پیش از حمله به این کشور در لندن کردند؟ آیا پیامد چنین تصورات و اقداماتی در عراق همبستگی ملت عراق، دمکراسی، آزادی، امنیت و خوشبختی و رفاه بیشتر بوده است؟
به اعتقاد من هیچ انسان شرافتمندی، هیچ ایرانی با وجدان ـ حتا در اینجا نیاز به ذره ئی میهن پرستی هم نیست ـ هیچ ایرانی و انسان با وجدانی در آرزوی وضعیت امروز عراق ، برای نه تنها ایران بلکه برای هیچ نقطه ئی از جهان نیست و من یکی از آن انسانها و ایرانیها هستم و حفظ شرف و وجدان خود را به هر وسوسه قدرت و احیاناً خودفروشی به سیاست بیگانگان ترجیح می دهم.
کسانی که به نام و به وعده دمکراسی و حقوق بشر زیر پای نیروی نظامی آمریکائی به عراق را مفروش کردند و ساختار قومی قبیله ای و مذهبی عراق و قدرت طلبی ها و فرهنگ کینه و خشونت میان گروههای سیاسی ـ مذهبی و قومی این کشور را زیر آن فرشها پنهان، آیا چیزی براعتبار و احترام به دستاوردهای سه یا چهار سده ای غرب افزودند؟ آیا کسانی چون جورج بوش، مایکل لدین یا چینی و تیمرمن نمادها و سمبل فرهنگ و ارزشهای انسانی غرب هستند؟ آیا متحدین چنین کسانی که بیش از هرچیز به هژمونی و سلطه خود بر منطقه و به تأمین «امنیت» برای راههای انتقال نفت از خلیج فارس و فروش سلاحهای خود به رژیمهای ارتجاعی عرب می اندیشند و راه و بیراه فکر حمله نظامی به ایران را تئوریزه و توجیه کرده و به نظر خودشان سهلترین راههای آن را به نفع نیروهای نظامی خود ـ و نه ملت ایران ـ جستجو می کنند تا مردم آمریکا را برای پذیرش جنگی دیگر قانع نمایند، می خواهند مدرنیته و پتانسیل فرهنگی، علمی، فلسفی، هنری غرب را به ایران منتقل کنند؟
آنچه من و افرادی نظیر مرا که از آرمانهای عدالتخواهانه سوسیالیستی دفاع می کنند، به غرب، پیوند می دهد، نه سیاست های این دولت و آن حکومت، یا این شخصیت سیاسی و آن وزیر و وکیل، بلکه نظام ارزشی و دستگاه فکری و فلسفی و انسان محوری و آزاداندیشی و استقلال آنهاست. كسی که بنیان اندیشه هایش ریشه در اندیشه های غربی دارد، نمی تواند در صف ضدیت با این جهان قرار گیرد. علاوه بر همه اینها آنچه از غرب مرا بیش از هر چیزتحت تأثیر قرار می دهد، منافع کشور و ملت این کشورهاست که برای هر سیاستمدار کشورهای غربی در رأس هر تصمیم و پیش شرط هرقدم است.

تلاش ـ از این توضیحات شما چند پرسش مطرح می شود:
آیا اگر در ایران امروز حکومتی مستقر بود با رفتاری در جهت حفظ صلح و امنیت منطقه و همسایگان و با تعهد و احترام به حقوق بین المللی، آیا باز هم مداخله در امور کشورمان و یا خطر حمله نظامی و یا توطئه های دیگر برای برهم زدن امنیت آن می رفت؟ تکیه یک طرفه بر سیاست های هژمونی طلبانه و نفع پرستانه و امپریالیستی محافل بین المللی از سوی شما آیا کمکی به راه جوئی به برونرفت از بن بست تهدید خطر حمله نظامی یا تحریکات در نواحی و استانهای مرزی ایران می کند، وقتی همگی به عینه می دانیم که عامل اصلی رسیدن کشور به این نقطه خطر سیاستهای جنگ افروزانه و تحریک برانگیز حکومت اسلامی بوده است؟
پرسش دیگر این که؛ عشق و علاقه به ایران و بقای و دوام این سرزمین و ملتش در انحصار هیچ ایرانی به تنهائی نیست، حتا آنهائی که بحث های خود را از این نقطه و تکیه دائم به تعهد به تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی آغاز نمی کنند. آنها می گویند اگر سخن از رنج و محنت انسان مورد تبعیض قرار گرفته، یعنی افراد ملت ایران است، پس مگر اقوام ایرانی جزء این انسانها و جزئی از این ملت بحساب نمی آیند که امروز مورد تبعیض قرار گرفته اند؟ چرا شما به این تبعیض بی اعتنائی می کنید؟

حشمت رئیسی ـ بر بستر هیچ جنگی و سلطه هیچ بیگانه ای، نه صلحی فراهم آمده و نه استقلال و احساس سرفرازی ملی. جز در موارد کاملاً استثنائی ـ آن هم در جهانی دیگر و نه در خاور میانه اسلامی و جهان سومی . نه تنها هیچ تضمینی وجود ندارد که ما به آن استثناها تعلق داشته باشیم، بلکه برعکس همینقدر ادبیات کینه و نفرتی که میان گروههای سیاسی قومی ترک بر علیه کرد و کرد بر علیه فارس اشاعه داده می شود و همینقدر شاخ و شانه هائی که این گروهها از همین امروز که دستشان هنوز به هیچ جائی بند نیست به روی هم برای تعیین مرزهای جغرافیائی قومی ـ زبانی زیر سلطه خود ـ که اگر اصلاً سلطه ای وجود داشته باشد ـ می کشند، سودای هر ریسکی برای نشان دادن استثنائی بودنمان در این منطقه را از سر بدر می کند. برای ایرانیان و براساس نشانه های بسیار فراوانی در تاریخ این کشور، احساس استقلال و سرفرازی ملی اهمیت فراوانی دارد. و پیروزمندان تاریخی این سرزمین همواره از این گذرگاه مورد آزمون ملی قرار گرفته و عبور کرده اند. تنها بر بستر این احساس و اطمینان ملی است که می توان بذرامنیت و آرامش خاطردر دل تک تک اعضای این ملت و از جمله افراد اقوام ایران کاشت و سپس از آن دمکراسی و طرحها و پروژه های ملی و سراسری پیشرفت و ترقی موفق را درو کرد.
بله حق با شماست به این معنا که وقتی ما در شعارهای کلی مانند ایران دوستی، حقوق بشرو... می مانیم، هر کسی از پندار خود یار می شود و راه هرگونه تعبیر و سؤاستفاده باز می ماند. مبارزه ما بر علیه حکومت اسلامی امروز برای دمکراسی، حقوق بشر و آزادی است که در صورت تحقق و استحکام، بالاترین تضمین برای بقای ملت و کشور ایران همبسته خواهد بود. آزادی، دمکراسی و حقوق بشر باید در خدمت رشد، ترقی کشورو رفاه و عدالت عمومی قرار گیرد که من فکر می کنم این خواست تک تک ایرانیان است. در غیر این صورت جز شعارهای کودکانه نخواهد بود. وظیفه ما نیروهای سیاسی، تلاش در راه فراهم آوردن چنین شرایطی است، آنهم در سراسر ایران و تا حاشیه ای ترین نقاط آن و برای تک تک افراد آن، خارج از تعلقات قومی و زبانی، باورهای دینی و عقیدتی و جنسیتی آنها. تحقق چنین آرزوها و آرمانهائی تنها در چهارچوب سرزمینی امن، با ثبات و بویژه در کشوری گسترده چون ایران با منابع سرشاری که در گوشه و کنار آن وجود دارد، ممکن است. کشوری که در زیر سایه یک دولت ملی و قانونی مترقی باشد. قانونی که تأمین کننده و ضامن حقوق و منافع ملت ـ که امروز زیستن در صلح با دیگران و داشتن مرزهای آرام و امن از اهم این منافع است ـ از یک سو و حقوق برابر انسانها از سوی دیگر باشد.
حال کسانی که از همین امروز همبستگی ملی ایرانیان را نشانه گرفته اند، از دمکراسی و حقوق بشر، وابستگی قومی زبانی و خونی و نژادی می فهمند، و با این افکار زمینه جنگ داخلی و ریخته شدن خونهای فراوانی ـ از جمله افراد متعلق به این اقوام ـ را فراهم می کنند، چگونه می توانند خود را خادم ایران و خدمتگزار آن اقوام و میهن و ملت دوست معرفی کنند؟ کسانی که سودای تجزیه ایران را دارند و غایتشان تشکیل دولتهای قومی است و با سیاستهای انحرافی خود خدمت به سیاست های جنگ افروزانه بیگانگان را پیشه کرده اند و بیگانگان را دعوت به حمله نظامی به ایران می کنند، کدام دولت ملی، از طریق کدام انتخابات و به رأی کدام ملت را می خواهند مستقر کنند؟ دولتی که زیر چکمه سربازان کشورهای دیگر مستقر شود، ممکن است تابع دستور و منافع همان بیگانگان بوده و کارگزار سیاست و وابسته آنها باشد، اما تابع منافع ملت ایران و تابع مقررات مورد نظر نهادهای بین المللی حتماً نخواهد بود.

امروز مبارزه با رژیم دین سالار و ولایت فقیهی جزء لاینفک مبارزه برای ایرانی آزاد و آباد و مترقی است. اما اگر قرار باشد که امروز نیروی ما صرف حفظ خاک این کشور شود و یا متوجه خطر تجزیه آن به «ملتهای» کرد و ترک و بلوچ ووو گردد، یا صرف حفظ استقلال و جلو گیری از خطر حمله نظامی به خاک آن بشود، پس چگونه بتوانیم همه هم و حواس خود را روی این مبارزه متمرکز کنیم؟ همه مبارزه ما برای دمکراسی و حقوق بشر و آزادی، درجهت و برای حفظ و بقای ایران و در خدمت این ملت است و اگر این نباشد، آن دیگری یعنی این مبارزه معنا نخواهد داشت و اگر کشور و ملت ایرانی دیگر در میان نباشد، این مبارزه اصلاً زمینه مادی و واقعی خود را از دست خواهد داد، باید اقرار کنم؛ اگر ما مجبور بشویم با این خطرات مقابله کنیم ـ که خود را متعهد و موظف بدان می دانیم ـ در درجه نخست این مبارزه با حکومت ارتجاعی دینی است که لطمه خواهد دید و تضعیف خواهد شد. برای ما مبارزه با حکومت اسلامی وقتی می ارزد که از دل آن، تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی دست نخورده بیرون آمده و از بطن آن قوام همبستگی ملی، استقلال کشور، تضمین گردد و حکومت برخاسته از حق رأی آحاد ملت، رفع تبعیض به هر شکل و برابری حقوقی انسانی از هرجهت حاصل آن باشد.

تلاش ـ می دانیم که یکی از راههای زمینه سازی حمله نظامی به یک کشور آماده ساختن افکار عمومی جهان از طریق برانگیختن نفرت نسبت به حکومت آن کشور و تفکیک نکردن آن ملت از حکومتی است که بر کشور سلطه دارد. و یا تصور از ناتوانی آن ملت در رها ساختن خویش و جهان از تهدیدات آن رژیم است. چه کسی است که انکار کند که در این عرصه فعالترین نیرو خود حکومت اسلامی بوده است. یک نمونه اخیر آن تصاویر هولناک اعدامهای دسته جمعی جوانان کشور به نام اوباش و اراذل در هنگام بالا بردن قیمت بنزین و برای ایجاد رعب و وحشت در دل معترضین به این سیاست است، که افکار عمومی جهانی را بار دیگر تکان داد و می توان تصور کرد که نفرت آنان را بیش از پیش نسبت به ددمنشی این رژیم برانگیخت. از سوی دیگر دستگیری و آزار روزنامه نگاران کرد که خبر آن نیز به صورت گسترده ای انتشار یافته است. و یا سیاست های تحریک و افروختن آتش بیشتر جنگ داخلی در عراق تهدید اسرائیل و همراه آن اصرار به داشتن تکنولوژی هسته ای و... اینها همه اقدامات حکومت اسلامی است که زمینه مناسبت تری را در افکار جهانی برای قبول حمله نظامی می سازد. به عبارت دیگر هر روز که از بقای این رژیم می گذرد امنیت کشورمان بیشتر به خطر می افتد. آیا فکر نمی کنید جهان وقتی بپذیرد و اطمینان حاصل کند که راههای دیگری برای مهار این حکومت وجود دارد، و یا مطمئن شود که ملت ایران خود از عهده این رژیم برمی آید، خطر این حمله نیز به موازات آن کاهش می یابد و این روش «مشروعیت» خود را در افکار عمومی از دست خواهد داد؟ آیا ایجاد این اطمینان مستلزم یک مبارزه قدرتمند و یکپارچه با حکومت اسلامی نیست؟ آیا درگیر شدن ما در درون و با خودمان حکومت اسلامی را آسوده نخواهد گذاشت و لاجرم جهان را به یک راه حل نظامی قانع نخواهد کرد؟

حشمت رئیسی ـ درست است! زمینه سازی در افکار عمومی جهان بستر سازی برای یک حمله نظامی است. و این سیاستی است که بدفعات در مورد ایران صورت گرفته و امروز هم تشدید شده است. به عنوان نمونه در مقطع اشغال نظامی کویت توسط صدام حسین و احساس خطر توسط آمریکائیان بدین معنا که احتمالاً ایران در صورت حمله نظامی به عراق، به صدام یاری خواهد رساند، اقداماتی در جهت آماده ساختن افکار عمومی جهان و برانگیختن نفرت آنان صورت می گرفت در همان زمان است که کتاب «بدون دخترم هرگز» منتشر شده و میلیونها نسخه از آن در سراسر جهان بفروش می رسد. در آن کتاب از ایرانیان تصویر ملتی متعصب، مذهبی عقب مانده و بی عاطفه ارائه شده بود. یا نمونه دیگر همین فیلم اخیر «کمیته 300» که ایرانیان را در برابر یونان ملتی بربر جلوه می دهد. فیلمی که البته در خود آمریکا و از سوی روشنفکران علاقمند به تاریخ و تمدن و ملت ایران به شدت مورد اعتراض قرار گرفت و یا توسط خود یونانیها.
شگفتا آن کاری که کتاب «بدون دخترم هرگز» یا فیلم «کمیته 300» از عهده اش برنیامدند، حکومت اسلامی و دولت آقای احمدی نژاد با اعمال بربرمنشانه خود به خوبی انجام می دهند. انسان با مشاهده این اقدامات به شک و تردید می افتد که آیا آنها خواهان جنگند. آیا آنها افکار عمومی جهان را به سخره گرفته اند. من در مطالعاتم به ماهیت رژیم های توتالیتر بسیار توجه داشته ام. حتا در رفتار دیکتاتورترین رژیم ها نیز یک رشته هائی از عقلانیت دیده می شود مثلاً رژیم جنایتکار نازی در جنایات خود علیه یهودیان تا آخرین لحظه ها سعی میکرد آن را از افکار عمومی داخلی و خارجی پنهان نماید.
بنابراین فکر می کنم این پرسشی که شما مطرح کردید، بسیار بسیار اهمیت دارد. تصویری که خود رژیم از جامعه ایران ارائه می دهد، تصویریست دردناک و در عین حال بسیار خطرناک. در اینجا دیگر هیچ جای افشاگری نیست. افشاگری زمانی معنا می یابد که چیزی را پنهان کنند. رژیم ایران با گستاخی تمام خود صحنه های اعدام را از تلویزیون سراسری پخش می کند و خشونت افسارگسیخته ای را به نمایش می گذارد که پیامدهای بسیار سنگینی برای ملت ایران دارد و آن اینکه افکار عمومی جهان سمپاتی و احترام خود را نسبت به سرنوشت این ملت از دست می دهد و حالت آنتی پاتی بخود می گیرد. نسبت به این سرنوشت بی تفاوت شده و این ملت ، این جغرافیا و مجموعه سرنوشتش را بخود رها خواهد کرد. بنابراین بزرگترین وظیفه ما جلوگیری از چنین وضعیتی است. با بسیج افکار عمومی جهان، با بسیج سازمانهای مدافع حقوق بشر، فشار بر حکومت اسلامی باید بیشتر و بیشتر شود. باید در درون به تقویت مبارزات مدنی و اعتراضات دستجمعی روشنفکران به چنین اعمال بربرمنشانه ای دامن زده شود. باید چهره های سیاسی و روشنفکری از هر گرایش و گروهی که به این اعمال اعتراض می کنند و اقدامات جمعی ترتیب می دهند، به جهانیان معرفی شده و با شناخته شدن نام و چهره ها، به تعداد هر چه بیشتر از آنها جهانیان و ارگانهای بین المللی را وادار کنیم چتر امنیتی و حمایتی برگرد تک تک آنها ایجاد کنند. باید احزاب و افراد حاشیه ای حکومت برای اعتراض به این اقدامات زیر فشار اخلاقی قرار گیرند. بویژه آنهائی که در مقابل افکار عمومی جهان و محافل آزادیخواه جهان حساستر هستند. باید از همه امکاناتمان استفاده کنیم تا بلکه بتوانیم این هجوم گستاخانه و بربرمنشانه رژیم را به عقب نشینی وادار کنیم. این ها همه به یک همرأئی و همسوئی در یک مبارزه سازمانیافته و همجهت نیاز دارد. طبیعی است اگر در این میان ما با خطر تجاوز به خاک کشور و با تهدید صلح درونی و میان ملت و خطر تکه پاره شدن آن مواجه بشویم، از این امر مهم باز خواهیم ماند و بزرگترین بهره گیرنده انحراف ما از این مهم، رژیم ددمنش اسلامی خواهد بود.

تلاش ـ برگردیم به مطالبات اقوام و روش نیروهائی که به نام دفاع از حقوق اقوام به حمایت و یا لاپوشانی گرایشات جدائی خواهانه برخی از احزاب سیاسی منتسب به اقوام ایرانی می پردازند. شما همواره گفته اید که با نگاه از زاویه آزادیخواهی، دفاع از حقوق بشر و دمکراسی مدافع مطالبات اقوام ایرانی هستید، اما بشدت با شعارهائی نظیردادن «حقوق سیاسی» به گروههای قومی مخالفید. برخی از گروههای چپ ایران نیز که خواهان دمکراسی، حقوق بشر و آزادی هستند، اما به نام دفاع از مطالبات قومی نه تنها از «حقوق سیاسی» اقوام دفاع می کنند، بلکه حتا از خواست برخی از گروها و احزاب قومی مبنی بر حق تعیین سرنوشت تا جدائی یا تشکیل فدرالیسم قومی ـ زبانی نیز دفاع می کنند. دو نیروی چپ مدافع دمکراسی و حقوق بشر اما با دو نگاه به مسائل و مطالبات قومی؟

حشمت رئیسی ـ امیدوارم چنین مسائلی که از بغرنجی بسیار برخوردار هستند را بتوانیم به یاری هم روشن و شفاف کنیم.
برخی از نیروهای ما هنوز با مقولات و مفاهیم و روشهائی که حداقل سالهاست اعتبار خود را از دست داده اند، مشغول تحلیل و تغییر جامعه اند. به باور من جهان امروز را باید آنگونه که هست شناخت. جهان پیشرفته امروز به سوی همگرائی می رود نه به سمت واگرائی. نمونه ای از آن اتحادیه اروپاست که دائماً در حال گسترش حیطه عمل و نفوذ خویش است. نمونه دیگر نزدیک شدن آمریکا، کانادا و مکزیک را می بینیم. در آسیای شرقی نیز با همین پدیده روبروئیم. با کمال تأسف تنها در مناطق عقب افتاده ای نظیر خاورمیانه است که ما شاهد جریان عکس این روند هستیم، افکاری که راه را در یک واگرائی دیده و شعارهائی نظیر حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی را تبلیغ می کنند. در صورتی که چنین شعاری سازگاریش را با الزامات جهان امروز از دست داده است. چپ ایران می بایست نه تنها در ایران پروسه به تعویق افتاده دولت ـ ملت را دنبال کند و نه تنها باید تحقق انقلاب بورژوا دمکراتیک ناتمام ایران را دنبال کند، بلکه بدنبال شعار تخاصم منطقه ای و بدنبال رودرروئی و جدائی هم نبوده و آن را ترویج نکند. چپ ایران بهتر است بار دیگر و به دقت بیشتر به ادبیات مارکسیستی در زمینه مفاهیمی چون حق تعیین سرنوشت و یا به نظرات مارکس در باره تشکیل حکومتهای محلی آلمان و دفاع بورژوازی آن از سیستم فدرال که از نظر وی در جهت تضعیف حکومت مرکزی و در تضعیف اتحاد و همبستگی طبقه کارگر آلمان بود، مراجعه کند. انگلس نیز در پایان عمر خویش به حکومتهای «حقیر» فدرال حمله می کند. با توجه به اینها روزی بسیار خوشحال خواهم شد اگر بحثی در میان چپها درگیرد و مدافعان حق تعیین سرنوشت و یا نظام فدرالیستی روشن کنند؛ این مفاهیم را از کجا آورده اند. باید به دوستان یادآور شوم؛ همین شعار حق تعیین سرنوشت در روسیه تزاری مطرح شد که در اصل زندان خلقها بود. در آنجا از روسیه تزاری بنام امپریالیست و از قرقیزها، ارامنه، آذریها، ازبکها تحت عنوان ملتهای تحت ستم و زیر سلطه امپریالیست ها سخن گفته می شد. این بخشها در حالیکه هیچگونه پیوند فرهنگی، تاریخی، مذهبی با روسیه نداشتند، تحت اشغال بوده و مردمانشان انسانهای دسته دو بحساب می آمدند. یعنی همان برخوردی که انگلیسیها با هندیها و فرانسویها با الجزایریها در زمان استعمار داشتند. بعد هم که در این کشورها حکومت دیکتاتوری پرولتاریا مستقر شد، قدرت را به کارگران و دهقانان و سربازان دادند نه به اقوام. حتا حکومت شوراها در این سرزمینها دارای محتوای طبقاتی بود با هژمونی طبقه کارگر. به عنوان مثال درهر شهر، هر 25 هزار نفر یک نماینده داشت در حالیکه در روستاها هر 125 هزار نفر یک نماینده. یعنی شهر بر روستا غلبه داشت. در شهرها فقط کارگران و سربازان حق رأی داشتند. تا زمان استقرار دیکتاتوری پرولتاریا یعنی تا سال 1936 روشنفکران، مالکین و کشیشان حق رأی نداشتند. به این ترتیب بود که بلشویکها توانستند اتحاد جماهیر شوروی را با هژمونی پرولتاریا و با تمرکز قدرت تأمین کنند. اگر امروز ما هیچیک از این چیزها را قبول نداریم، پس نمی توانیم مفاهیم باقی مانده از آن نظام را با امور دیگر درهم آمیزیم و افکار التقاطی را اشاعه دهیم. به نظر من چنین روشهائی بیشتر بار تبلیغی داشته و به منظور جذب نیروست و بر اساس فکر و احساس مسئولیت نسبت به مصالح ایران و منافع ملت ایران نیست. وگرنه تکه تکه کردن ایران نه تنها به زیان کل ملت ایران خواهد بود، بلکه همچنین به زیان اقوام ساکن ایران نیزتمام خواهد شد. مجسم کنید که این شعار حق تعیین سرنوشت تا جدائی در مورد خوزستان نیز اجرا شود، خوب ملت ایران که 90 درصد آن در مناطق دیگر کشور هستند، بدلیل قطع درآمد نفت یک شبه به خاک سیاه خواهند نشست. از آنسوی دیگر در خوزستان نیز یک شیخ نشینی مانند کویت بوجود خواهد آمد. در این نقطه شاید شیوخی میلیاردر و سوپر میلیاردر بوجود آیند ولی به قیمت سیه روزی و سقوط زندگی ترکمن ها و بلوچها و گیلانی و خراسانی و کرد ما. آنها که چنین شعارهائی را می دهند، باید مسئولیت عواقب آن را در عمل بپذیرند. نمی شود امروز شعار داد و عقب مانده ترین احساسات قومی را تحریک کرد و از این طریق نیرو بسیج کرد، آن هم عقب مانده ترین نیرو را، ولی مسئولیت عواقب آن را نپذیرفت. من در این شعارها جز آتش و خون و خونریزی، جنگ داخلی، برادرکشی و تجزیه کشور را نمی بینم. برای این که نمونه تاریخی در توضیح روشن تر احساس مسئولیت را ارائه بدهم، سالهای 42 را نمونه می آورم. در این سالها پیش چشم ما اندیشه ای رشد کرد و ما نسبت بدان نه تنها بی تفاوت نبودیم بلکه آن را مورد حمایت قرار دادیم. آن اندیشه بتدریج به نیروی مادی بدل شد و به قدرت سیاسی دست یافت و قدرت دولتی را هم در دست گرفت که پس از آن ما شاهد خونریزی ها و زندانها بودیم. اندیشه ای ممکن است در لای زرورق مترقی و آزادیخواهی پیچیده شده باشد، اما در واقعیت عواقب ناگوار ببار آورد. از سوی دیگر می توان به واژه ها و مفاهیمی که در بحثهای حقوقی معانی و تعاریف کاملاً دقیقی دارند، رنگ سیاسی و ایدئولوژیک زد. نمونه ای از آن همان مسئله فدرالیسم است که بدون توجه به معنای حقوقی و بدون توجه به تجربه و تاریج کشورهای فدرال، از آن شعاری ساخته اند که به اعتقاد من هیچ بنیانی ندارد و تنها به منظور جلب نیروست. به عنوان نمونه آنچه امروز در عراق فدرال شده اتفاق می افتد، برای مردم ایران ترسناک است و مردم از عواقب این گونه شعارها می ترسند و بحق به آنها بی اعتمادند. حتا آن کسانی که ظاهراً این گونه شعارها به نفعشان عرضه می شود، حاضر نیستند به قیمت عراقیزه شدن کشورشان بدنبال حقوق خودشان باشند. چون می دانند در شرایط بحرانی و بکارگیری خشونت بالاخره ـ و همواره ـ مشتی از مردم و اقلیتی پیدا می شوند که حاضرند خود را در اختیارپول و اسلحه و زور دیگری قرار داده و کارگزار سیاستها و مطامع آنها بشوند. وقتی زور و اسلحه و پول بدست اقلیتی افتد، این اکثریت است که باید رنجهای آن را متحمل شود، بدون آنکه کسی نظر آنها را در شرایط امن و آرام پرسیده باشد. راه رسیدن به مطالبات فرهنگی و اجتماعی افراد متعلق به اقوام ایرانی رفع تبعیض از حقوق فرد انسانی است. هر فرد خارج از رنگ پوست، نژاد، قوم ، قبیله، زبان، مذهب و جنسیت باید حق مشارکت در سرنوشت اجتماعی، سیاسی پیرامون و کشور خود را داشته باشد. باید حق ترویج و بالاندن زبان و فرهنگ خود را داشته باشد. باید حق داشته باشد، آزادانه خود را در سازمانهای مدنی و سیاسی برگزیده خویش، متشکل ساخته و بصورت جمعی و در کنار همفکران خود آنها را پیش برد. در تعهد به آزادی اراده انسان و گردن گذاشتن به این اراده است، که این حقوق بصورت فردی واگذار می شوند نه جمعی.
به نظر من دوستان چپ ما هنوز هم در اسارت دفاع از ایدئولوژی های جمعگرایانه هستند. از نظر آنها این طبقه کارگر است که ـ بنا به سنت مارکسیست ـ لنینیستی اجرا شده در کشورهای سوسیالیستی سابق ـ حق رأی و اعمال حکومت دارد. امروز از حکومت خلق زحمت کش و دیکتاتوری پرولتاریا دیگر نامی نمی برند و ظاهراً از آن بریده اند، اما در ذهن آنها جای آن را حقوق و ایدئولوژی جمعی قومگرا و حق تعیین سرنوشت قومی، گرفته است.
حقیقت این که من تمام زندگی سیاسی خود را صرف آزادی انسان و عدالت برای طبقه کارگر و صرف رفع تبعض از اقوام کرده ام، ولی حاضر نیستم پشت شعار و سیاستی بروم که خطراتی غیرقابل پیش بینی برای کشورم ایجاد کرده و در درجه نخست همان کارگران و همان کردان و بلوچها و آذریها و ترکمن ها و عرب های هموطنم هستند که آسیبهای جبران ناپذیر آن را خواهند دید.

تلاش ـ آقای رئیسی بابت وقتی که به ما دادید سپاسگزاریم.


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما