Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
January 16, 2007سه شنبه 26 دی 1385
 

دستگاه اداری منظم و مشارکت مردم دو رکن اصلی یک نظام توسعه یافته سیاسی است

گفتگو با دکتر شهریار آهی
 

در توسعه سیاسی و مدل های توسعه سیاسی ما می بینیم که در مرحله گذار دو پایه یک نظام سیاسی جدیدی باید شکل گیرد. یکی حکومت قانون است که باید قائم به یک نظام اداری منظم و قاعده مند باشد و یکی هم مشارکت است.


تلاش ـ شما در سمیناری که به مناسبت معرفی و بررسی کتاب آقای همایون یعنی صد سال کشاکش با تجدد که برگزار شد، پرسشی از ایشان مطرح کردید. در این پرسش بدرستی به مسئله اعتمادسازی، به منزله پیش شرط تحولات اجتماعی دمکراتیک در زمینه های مختلف نظر داشتید. در این رابطه به دو نمونه از وضعیتهای مختلف اجتماعی در همسایگی ایران، یعنی عراق و دوبی اشاره فرمودید. عراق به عنوان یک نمونه که راه کثرت گرایی را برگزید و دوبی بعنوان نمونه دیگر که از طریق «سزاریسم روشنرای» و یا با عبارتی که خودتان، تا جایی که در خاطر دارم، به زبان آوردید؛ حکومت سلطانی که در این سالهای اخیر با اقدامات خود اعتماد لازم برای جلب سرمایه گذاری های هنگفت خارجی را فراهم کرده است و بر بستر این دو نمونه طرح کردید که ما از کدامیک از این دو طریق می توانیم «زودتر، بهتر و مطمئن تر» به آن اعتماد و بر آن بستر مناسب به تحولات اجتماعی دست پیدا کنیم. آقای همایون در پاسخ گفتند؛ راه حل ایران نباید الزاما یکی از این دو باشد. ایشان در «صدسال کشاکش باتجدد» مطرح کرده اند که دوره سزاریسم روشنرای در ایران سپری شده و راه حل عراق هم که حمله نظامی و انتقال دمکراسی از بیرون بدست بیگانگان در مورد ایران را تداعی می کند، از طرف ایشان بارها و بارها بصراحت و بعضا بسیار تند رد شده است.
پس از این مقدمه نسبتا طولانی پرسش ما از شما این است که برداشت شما از این پاسخ کوتاه آقای همایون چیست؟

شهریار آهی ـ چنین صحبتی میان دو نفر، مثل من و آقای همایون، با توجه به اینکه من علاقه فراوانی به پروسه فکری ایشان دارم و نظراتشان را دنبال می کنم، حلقه ای است از یک زنجیر دراز. علت اینکه این سئوال را در آن جلسه مطرح کردم این بود که فکر می کنم آن سئوال آغاز بحثی است که می تواند در این مرحله گذار از سنت به مدرنیته در جامعه سیاسی و فرهنگی ما مطرح باشد. آن بحث هم این است که در مدل های توسعه سیاسی ما می بینیم که در مرحله گذارازسنت به مدرنیته دو پایه یک نظام سیاسی جدید باید شکل گیرد. یکی حکومت قانون است که باید قائم به یک نظام اداری منظم و قاعده مند باشد و دیگری مشارکت مردم است.

ما مدلهای سیاسی داریم که ابتدا در آن مشارکت پیش رفته طی سالها تحقق یافته است و در مواردی حتی پیش از یکی دو قرن قبل از اینکه یک نظام ادارای مدرن یا قاعده مند شکل بگیرد. بعضی ها این گونه مدل توسعه سیاسی را مدل جزیره ای می خوانند. این ها نظامهای سیاسی بودند که معمولا در معرض خطر مستقیم از جانب بیگانگان نبودند. مثل انگلیس و یا آمریکا که حفاظ دریائی داشتند. در این کشورها مشارکت خیلی زودتر از تشکیل یک دستگاه اداری منظم، که ابزار حکومت قانون است، پیش میرود. درانگلیس، از اوایل قرن نوزدهم که فقط چهار درصد از مردم حق رای داشتند، تا قانون اصلاحی اول در اواسط دهه 1830، و بعد قانون رفرم دوم یعنی در اواسط دهه 1870 که پس از آن حق رای به بالای 70 درصد می رسد، مشارکت سیر بطی را طی می کند، ولی نظام اداری مطلوب تا قرن بیستم به وجود نمیاید. در آمریکا هم همین طور بوده است. ایالات متحده آمریکا درانقلاب 1776 با گسترش ناگهانی مشارکت شروع می شود ولی تا اوایل قرن بیستم بوروکراسی سیویل (غیرنظامی) فدرال آمریکا بسیار محدود بود و تشکیل بوروکراسی نظامی، یا یک ارتش دائمی حتا مغایرقانون اساسی بود.

اما درمدلهایی که به آنها کنتینتال (یا قاره ای) می گویند و نمونه بسیار گویای آن فرانسه است؛ نظام اداریف قاعده مند و متمرکز دهه ها قبل از توسعه مشارکت ایجاد شده و قوام می گیرد. حتا آن انفجار مشارکت که با انقلاب فرانسه آغاز می شود، بعضاً موجب تعضیف و عقب راندن دستگاه اداری شد که قبلا دولتمردانی نظیر مازارَن و ریشفلیو بنیانگذاری کرده بودند. در ایران ما هم چیزی شبیه فرانسه اتفاق افتاد. یعنی در دوره سلطنت رضاشاه و محمدرضا شاه دستگاه اداری مدرن و قاعده مندی بوجود می آید و رشد می کند. یعنی پایه اداری حکومت قانون بوجود می آید ولی کماکان توسعه ای در مشارکت ملاحظه نمی شود. بالعکس از میزان مشارکتی که در20 سال اول بعد از انقلاب مشروطیت وجود داشت کاسته می شود.

یکی از دلایل این کاهش آن بود که مشارکت در دو دهه اول بعد از انقلاب مشروطیت نتیجه مطلوب نداده بود. یعنی این مشارکت حکومت را متزلزل نگه داشته، توان تصمیم گیری وجود نداشت و هر کسی در هر گوشه کشور هر کاری می خواست انجام می داد. در «سفرنامه خوزستان»، که به تلاش «تلاش» به خوبی از آن دوره از تاریخ ایران خاطره هایی را زنده می کند، روشن است که حفظ تمامیت ارضی، استقلال ایران و تضمین حکومت ایرانی برایران، با مشارکت، ولی قبل از شکل گیری پایه های توسعه و نظم اداری کشور، چقدر مشکل بود. طبیعی بود که مردم دل از مجلسی بکنند که دلمشغولیش بیشتر رقابت های درونی بود تا نگرانی از عقب افتادگی و هرج و مرج، تا روبرو شدن با ملوک الطوایفی که برای حفظ منافع خود هریک با یک نیروی خارجی بسته بودند. نتیجتاَ، با وجود مشارکت مردم در حکومت، پشتیبانیشان از آن رو به تقلیل رفت.
مثال عراق و دوبی را از این رو آوردم که روشن شود که مشارکت الزاما پشتیبانی مردم را با خود همراه نمی آورد. مشارکت وقتی که حکومت قانون و دستگاه اداری قانونمند برای حکومت وجود ندارد می تواند به پس رفت توسعه سیاسی کمک کند و نه به پیش رفت آن. در عراق، زمامداران آمریکا که کشورشان با دویست و اندی سال سابقه دمکراسی واقعی، مشارکت اسطوره شده، پیش شرط های موفقیت آن مشارکت را از یاد برده اند. آن ها فکر می کردند که به محض اینکه حکومتی منتخب مردم بوجود آید، کار توسعه سیاسی عراق تمام است و دیگر شده یک نظام سیاسی مدرن! برای آنها این تصور وجود داشت که هیچ چیزی نمی تواند حکومت منتخب مردم را به چالش بکشد. خیلی ها می گویند؛ آمریکا طرح نظامی برای از میان برداشتن صدام داشت ولی طرحی برای جانشینی او، و بازسازی یک نظام سیاسی نوین در عراق نداشت. اینطور نیست! این طرح را داشت. طرح آنها این بود که انتخابات بگذارند. و با این تز و پیش فرض بازپرسی نشده که به محض اینکه مشارکت بوجود آید، پشتیبانی مردم از یک رژیم بوجود خواهد آمد. این را کافی می دانستند. دیدیم که اینطور نشد. انتخابات، آن هم در چند دوره، در عراق صورت گرفت. انتخابات دولت موقت، انتخابات برای مجلسی که در واقع مجلس موسسان و دارای اختیار نوشتن قانون اساسی هم بود، بعد انتخابات یک مجلس عادی که وظیفه تعیین اولین دولت غیرموقت را هم به دوش میکشید، انتخاباتی که به ملاحظاتی حتی از انتخابات آلمان هم آزادتر بود: مثلا در مورد آزاد بودن روزنامه ها و آسان بودن کاندید شدن. از بسیاری زوایا واقعا انتخاباتی بود با موازین پیشرفته، اجرای دقیق و کاملا آزاد. اما نتیجه آن حکومتی شد که برخلاف پیش فرض آمریکائیها، شاید از هر حکومتی درخاورمیانه، کمترین پشتیبانی مردم را داشته باشد. چون دستگاه اداری قوی و منظمی ندارد نمی تواند حکومت کند. خواه حکومت قانونی، خواه حکومت غیرقانونی. قلمروش از چارچوب یک منطقه شهری کوچک آن طرفتر نمی رود. چطور میشود انتظار داشت مردم از حکومتی پشتیبانی کنند که جان هیچکس، حتا وکلای مجلس خودش را هم نمیتواند مصون نگهدارد. اینکه آن وکلا نمایندگان راستین مردمند کافی نیست. مشارکت کافی نیست. در مقابل جایی داریم مثل دوبی که درجه مشارکت حدودا صفر است. اما در تجربه شخصی خودم، حتی در صحبتهای دوستانه و محرمانه، در دوبی کوچکترین علامتی از کسی ندیدیم که پشتیبان حکومت شیخ محمد بن راشد نباشد.

اگر عراق یک جزیره بود و مرز هایش روی رفقای زرقاوی از اردن، حزب اله لبنان از راه سوریه، القاعده ازعربستان و ارتش قدسی ها از ایران باز نبود اوضاع اینطور وخیم نمی شد. متعاقب گسترش مشارکت، شاید مردم عراق فرصت و آرامش کافی می داشتند تا یک دستگاه اداری برای حفظ امنیت و رفاه به وجود آورند. اما شرایط محاط برتوسعه سیاسی عراق را فرانسوی های کنتینانتال از آمریکائی ها بهتر تمیزدادند. تاکید آنها بر اولویت شالوده ریزی نظام اداری قبل از گسترش مشارکت بود و این اولویت را به نماینده سازمان ملل، "سفرجیوف دوف مفیو"، گوشزد میکردند. در حالیکه فرماندار نظامی عراق، پال بفرمفر، با تز مشارکت و گرفتن صدها نظرمتضاد از رقبای سرسخت سیاسی عراق نمی توانست نظام اداری جدیدی سامان دهد، در شرایطی که سربازانش، دست روی دست، شاهد تاراج وزارتخانه ها بودند.

کلام را خلاصه کنم؛ یک نظام توسعه یافته سیاسی هم یک دستگاه اداری منظم دارد و هم از مشارکت مردم برخوردار است. اما در مرحله گذار به چنین نظامی دو فرایند ساختن این دو پایه حکومت مدرن در مقابل یکدیگر قرار میگیرند، و یکی به خرج دیگری پیش میرود. ناچار باید تعیین اولویت کرد. در مدل کنتینانتال اولویت زمانی با دستگاه اداری است، و در مدل جزیره اول مشارکت پیش می رود.
سئوالی که راجع به «سزاریسم» کردم این بود که اولا قدری ذائقه را تحریک کنم برای آغاز این بحث، تا راجع به توسعه سیاسی ساده اندیشی نکنیم. از آن نوع ساده اندیشی هائی که اگر مشارکت باشد همه مسایل حل خواهد شد. دوم اینکه تحلیل دقیقی تری از شرایط فعلی ایران انجام دهیم که در آن دیوان سالاری متمرکز عصر پهلوی از بین رفته و تبدیل به یک ملوک الطویفی شده است. به این مفهوم که مثلاً رئیس اداره راه یک شهر کوچک وزیر راه را رئیس خودش را نمی داند. بلکه احیانا تابع قدرت های محلی مثلا فلان روحانی یا فلان سپاهی و یا هر کس دیگری از این دست است. حال برای اینکه به مشکل عراق برنخوریم، آیا لزوم بازسازی دیوان سالاری وجود دارد، قبل از اینکه مشارکت واقعی مردم بسط بیابد؟

جواب خود من به این سئوال کاملا نزدیک است به جواب آقای همایون. آن هم این است که ما بخشی از این توسعه سیاسی را پشت سر گذاشته ایم و امروز نمی شود از راه دیگری جز مشارکت گامی به جلو و در جهت توسعه سیاسی برداشت. لذا پروژه اول ما باید پروژه توسعه مشارکت باشد. پروژه سیاسی که محورش توسعه مشارکت نباشد، جذابیتی برای اجتماع ایران، بخصوص بخش های فعال آن که تحرکی را در این چند سال نشان داده اند، مثل زنان، جوانان، اقوام و کارگران، نخواهد داشت. جامعه سیاسی ایران به میزانی رشد کرده است که دیگر قانع نخواهد بود و حاضر نخواهد شد، تن به نظامی دهد که در آن مشارکت وجود نداشته باشد. ناچار باید بهایی را در مشکل بودن اداره کشور در میان یک توسعه سریع مشارکت پرداخت، والا نمی توانیم از بن بست کنونی درآییم، رفاه، امنیت فردی و حکومت بالسویه قانون را برقرار کنیم، و در عین حال کمبود مشارکت موجب معضل دیگری نشود. امیدوارم توضیحاتم بقدر کافی بوده باشد تا به بحث تنها از یک پنجره کوچک نگاه نشود.

تلاش ـ با سپاس از توضیح جامعی که ارائه دادید. بی تردید این دلنگرانی شما در مورد ایران بعد از جمهوری اسلامی بدلیل سیاستهای نادرست جمهوری اسلامی نمی تواند نا بحق باشد. اما ما بعنوان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی چگونه می توانیم از همین امروز شرایطی را فراهم کنیم که در بعد از جمهوری اسلامی یا فردای جمهوری اسلامی به چنین گرفتاری دچار نشویم، هم به لحاظ توضیح نظری مفاهیمی که برای آینده اهمیت دارند و هم از نظر راهکارهای عملی که از همین امروز بنایشان را می گذاریم؟ طبعاً هم مفاهیم و هم این راهکارها باید در دوسمتی که مورد توجه پرسش شما بود، حرکت کنند. یعنی بدون آن که بخواهند دستاوردهای صدساله نظام اداره و مدیریت کشور را زیر پا بگذارند و خلع قدرت ایجاد کنند، به سمت پایه گذاری مشارکت هرچه بیشتر نیروهای اجتماعی بروند. در این میان نقش سرآمدان در این حرکت از همین امروز چگونه خواهد بود؟

شهریار آهی ـ سرآمدان فلسفی، ادبی، فرهنگی البته یک رلی دارند و سرآمدان سیاسی رل دیگری. در آنجا هم با پاسخ های آقای همایون موافقم. رل اصلی به دوش سرآمدان می باشد. نه سزاریسم می تواند جامعه امروز ما را موفق کند ونه انقلاب. مشکل انقلاب 57 هم همان چرخش از سزاریسم به انفجار مشارکت بود. راه صحیح را سرآمدان باید زیرسازی کنند. باز گردیم به آغاز کلام که راجع به اعتماد بود، اعتماد به عنوان سرمایه همبستگی اجتماع، و مانع ازهم پاشیدگی آن. واضح است که اولین ویژگی لازم برای سرآمدان در اعتماد سازی صمیمیت، شفافیت و اجتناب ازسیاستبازی با حقیقت است. در حالیکه ایده آلهای یک جامعه و نظام سیاسی مدرن امروز را نقش می کنیم، باید به مشکلات آن نیز بپردازیم. بخصوص در این مرحله از تاریخ که مردم ایران دیگر آسانباور نیستید که مجذوب ساده اندیشی شوند.

بخشی از این کارها را بعضی از نخبگان در داخل کشور شروع کرده اند ونمونه های آن را در صحبتهای دکتر موسی غنی نژاد یا محمد حسین ادیب می بینیم. مثلا اقای ادیب اشاره می کنند که مشکل آزاد کردن ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در آن واحد چیست؟ کاملا روشن می کنند که اگر امروز این ساختار بسته سیاسی را باز کنیم، باز کردن همزمان ساختار اقتصادی با چه مشکلاتی مواجه خواهد شد. بازسازیهای اقتصادی منطبق با روند جهانی شدن، مطابق الگو و فرم بانک جهانی، چگونه با رعب طبقه محروم و ترس از بیکاری روبرو میشود و آزاد کردن این ساختارها به صورت ناگهانی احتمالاً آراء کافی را در یک مجلس آزاد نمایندگان راستین مردم نخواهد داشت. بنابراین هنگامی که در مقابل حکومت دینی الگوی یک حکومت مدرن و مزایایش عنوان می شود، نخبگان باید مشکلات راه گذار را هم با کمال صمیمت و شفافیت توضیح دهند و راه آن را هموار کنند. باغ سبز نشان دادن ما را به مقصد نخواهد رساند. ضمن تشریح مفهوم مدرن دمکراسی و ترجمان آن برای جامعه سیاسی امروز، مقایسه با مدلهای رشد در جاهای مختلف لازم اند. اشاره دکتر ادیب به موفقیت کشورشیلی در گذار، از سزاریزمی که ساختارهای اقتصادی را بازکرد، به مرحله بعد که رفراندم راه بدون خشونت گسترش مشارکت را باز کرد نمونه کارکردیست که امروز از نخبگان انتظار داریم. قیاس دکتر ادیب بین شیلی و کشورهای پساکمونیستی هست که آنجا آزاد سازی ناگهان وهمزمان ساختارهای سیاسی و اقتصادی بعد از چندی موجب ناکامی اکثریت و بازگشت رهبران کمونیست سابق از راه صندوق رای شد. بحث تطبیقی توسعه عراق و دوبی هم درهمین امتداد بود.

مضاف براعتماد سازی، بحث امروز نخبگان باید هدفمند و در جهت روشن کردن گزینه های ممکن ایران فردا باشد. زیرا تا تصویر روشنی از ایران آزاد، دمکراتیک و پیشرو فردا وجود نداشته باشد، مشکل خواهد بود که این انتظار را داشته باشیم که تحولی پیش آید و مردم پای در جای تاریک بگذارند. گذشته وامروزشان را با تمام مشکلاتش می شناسند، ولی دیگر جای تاریکی پا نخواهند گذاشت. بنابراین این روشنگری و ارائه این تصویر روشن با مزایایش و با مخارجش وظیفه اصلی نخبگان است

در این میان سرآمدان سیاسی هستند که وظیفه مشکل تری را دارند. فکر می کنم تا همین سه چهار سال پیش پرونده آنها بیشتر توام با شکست بوده است. چون مخالفت تمامیت جویانه بین طیف های مختلف مانع شکل گرفتن هرگونه تصویر روشنی برای آینده بود. بدیهی است که این کردار نمی توانست بستری برای اعتماد سازی ارائه دهد. در ناخودآگاه مردم اولین ترس همیشه از آنارشی و بی نظمی است. ضرب المثلی است که می گوید؛ 20 سال استبداد بهتر از دو روز هرج و مرج است. وقتی انتظار آگاهان سیاسی از نیروهای دمکرات احترام به عقاید دیگران واعتقاد به خرد جمعی است، ولی آن را در رفتار و کردار نخبگان سیاسی نبینند، برعکس، ببینند که آن ها که با پرچم دموکراسی وارد صحنه میشوند رفتارشان احترام نگذاشتن به حقوق یکدیگر است، خوب چندان امیدی در دل مردم بوجود نمی آید. برای اینکه مردم در ناخودآگاه خود خواهند گفت؛ فرض کنیم جمهوری اسلامی رفت و اینها آمدند، اگر پشت به هم در یک مجلس بنشینند، مجلسی که نتواند تصمیم بگیرد، اوضاع ما بدتر خواهد شد. این بازگشت به همان 20 سال اول انقلاب مشروطیت است. یعنی آزادی و مشارکت آمد، ولی کاری برای مردم انجام نمی شد که هیچ و تصمیم گرفته نمی شد که هیچ، کشور هم در لبه پرتگاه هرج و مرج قرارگرفت.

بنابراین کار اول نخبگان سیاسی کاری است که باید روی خودشان انجام دهند. نه روی دیگران. برای اینکه در عمل و کردار نشان بدهند که برای حقوق دیگران احترام قائلند، به خرد جمعی معتقدند، و با وجود رقابت های طبیعی سیاسی حاضرند با یک توافق حداقلی حول منافع ملی با هم همکاری کنند. نباید انتظار داشته باشیم که بدون چنین تحول تکثرگرایانه در میان نخبگان تحول سیاسی مهمی در ایران رخ دهد. جامعه ایران به مراتب پیچیده تر از چند دهه پیش، و پیچیده تر از آن است که یک منجی و یا دست خارجی بتواند مسائلش را حل کند.

تلاش ـ اگر اجازه بدهید، پیرو همین صحبت های شما، مایلیم در اینجا بر روی تجربه های مشخصی که در این یکی دو سال گذشته داشته ایم تکیه کنیم. اگر خاطرتان باشد از حدود دوسال پیش حرکتی را با فراخوان رفراندم آغاز کردیم. در رابطه با این فراخوان و بعد از مدتی فعالیت هائی برگرد و در رابطه با آن و سپس به موازات آن، راهکارها و ایده هایی مطرح شدند که ظاهرا همه آنها مدعی ایجاد یک اتحاد گسترده بین نیروهای آزادیخواه بودند. با این ایده و استدلال که اگر آزادیخواهان ایران دور هم جمع شوند و اتحاد گسترده ای را ایجاد کنند، همانگونه که شما هم اشاره کردید، نوعی بستر اعتماد و زمینه مناسب ایجاد احساس امنیت درمردم ایران برای بعد از جمهوری اسلامی خواهد بود. صرف نظر از این که این راهکارها به کجا انجامیدند، که فعلاً موضوع بحث ما نیست، ولی انکار نمی توان کرد که هیچ یک از این راهکارها نتوانستند اعتماد بخش وسیع نیروهای فعال در عرصه سیاست را بطور همه جانبه به خود جلب کنند. اما خود این تجربه ها پرسشهای اصلی دیگری را از دل خود بیرون دادند، از جمله یکی از پرسش هائی که ما با آن خیلی درگیر بودیم این است که آیا شعار «همه با هم» اصولا درست است؟

شهریار آهی ـ عرض کردم که منهای سه سال اخیر در این 28 سال پرونده نخبگان سیاسی در ارائه یک آلترناتیو منفی بوده است. علت مستثنی کردن این دوره ارائه فراخوان رفراندم می باشد. حرکت رفراندم یک مشکل بزرگ نظری را حل کرد و راهی را برای مبارزه مشترک باز کرد. حال به جزئیات این برداشت و یا آن برداشت از متن فراخوان وارد نمی شوم. ولی کل این ایده که ما مردم ایران می خواهیم از راه صندوق رای ـ البته رای آزاد نه از نوع انتخابات جمهوری اسلامی که از قبل برای آن حد و میزانی تعیین شده باشد ـ با آرای مساوی در یک انتخابات آزاد نمایندگان خود را برای یک مجلس موسسان، به منظور تدوین قانون اساسی نوینی بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر، برگزینیم. این فراخوان موانع بزرگی را از سر راه برداشت و به عبارتی تابو شکنی کرد و سدهایی را که مولود رقابتهای سیاسی در دوره هایی میان چپ و راست، جمهوریخواه و مشروطه خواه بودند، از بین برد. این رقابتها امروز دیگر از مرکزیت افتاده اند. فراخوان رفراندوم این مشکلات را از مرکز ثقل رابطه میان نیروهای سیاسی برداشت. یعنی آنها را از دستور کار مبارزه خارج کرد و در جایی قرار داد که در آن جا می توان به این مشکلات پرداخت، یعنی در مجلس موسسان منتخب مردم ایران. در جایی که می توان قاعده مند بدان پرداخت. تمام آنهایی که در تنظیم بیانیه فراخوان رفراندم شرکت داشتند متوجه این امر بودند که این فرمول در مرحله اعلام و مرحله بعدی یعنی مرحله توسعه و تعمیق این ایده بازتابی موفقیت آمیز خواهد داشت، ولی در مرحله تشکل برای پیشبرد این فکر با مشکلات روبرو خواهد شد. در مرحله طراحی فکر، دست اندرکاران نخبگی نظری خود را بیشتر نشان دادند تا توانائی سیاسی خود را. همانگونه که عرض کردم کار سیاسی قدری مشکل تراست. در مرحله توسعه و تعمیق دیدیم که این حرکت به سرعت توانست تزهای رقیب خود را عقب راند. آن حمله هایی هم که بدان می شد، بیشتر از سوی پاره ای عقب مانده تر اقوام سیاسی بودند. در میان چپ هائی که به دمکراسی به مفهوم امروزیش در جهان وفادار نیستند و حکومت شورایی می خواهد. سلطنت طلبانی که سلطنت طلبی آنها بر اساس نوستالژی است و نه بر اساس باور و نه حتی آشنایی با مفاهیم مشروطه مدرن. و البته اصلاح طلبانی که خط قرمزشان حفظ رژیم است. این ها از میان قبایل سیاسی خودشان به مخالفت برخاستند. از اصطلاح خانواده های سیاسی استفاده نکردم، چون خانواده می داند که به جهان دور و بر خود محتاج است و باید با جامعه کنار بیاید تا بتواند نیازهای خانواده را تامین کند ولی قبیله اینگونه فکر نمی کند، هر کس مثل او نباشد خودی نیست و خونش مباح است.
همه مشکلات طبیعی سازماندهی و تشکل یابی در مرحله سوم رفراندم با دست هائی که از پشت پرده درآمد تشدید شد. این توطئه پنداری نیست. امروز دوستان تحکیم وحدت می دانند که آنروزچه کسانی آن ها را تحت فشار قرار دادند، چرا و چگونه. باری، موضوع تشکل به جنگ قدرت و اینکه چه کسی می برد یا چه کسی می بازد، تقلیل داده شد، امری که با روحیه رفراندم یا دمکراسی یا تکثرگرایی در تباین کامل قرار داشت. فکر می کنم در طراحی مرحله تشکل یابی هم قدری ساده اندیشی شد و به این مشکلات پرداخته نشد. متاسفانه بدون تشکیلات یک فکر یا ایده فقط روی کاغذ باقی می ماند تا روزی کسان دیگری از آن استفاده کنند و شاید هم نکنند. ما فرصت این ها را نداریم. در این موقعیت اضطراری سیر انحطاط اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی ایران پرشتاب تر از آن است که به ما اجازه این تحمل را بدهد. به همین دلیل باید با سرعت به بازنگری پرداخت و طرح جدید و برداشت جدیدی را از تشکیلات ممکن و مثبت، تشکیلاتی که همخوانی با روح دمکراسی و رفراندم دارد ارائه گردد. در آن طرح نه تنها شورای رهبری و داستان هرمی اصلا نمی تواند مطرح باشد، بلکه مکانیزم های افقی همکاری مطرح است و این شدنی است. برای حکومت کردن ممکن است کافی نباشد ولی برای مبازره در راه آزادی می تواند کافی باشد. هم اکنون نمی خواهم ادعا کنم که فکری از پیش بعنوان مدل و راه حل نهایی دارم. ولی فرم تشکیلات ممکن است وسیله ای باشد برای جهت گیری مشترک، نه الزاماً یک سازمان هرمی و رهبری از بالا، بلکه راه های همکاری افقی، و داد و ستد فکری بجای خوب و بد شناختن یکدیگر. همکاری حول توافق حد اقلی در جهت منافع ملی ایران.

تلاش ـ البته همه نیروهایی که با حرکت رفراندم یا اقدامات دیگری ( صرف نظر از تفاوتهای آنها با هم) که بر محور اتحاد گسترده میان نیروهای دگراندیش با هویت های سیاسی گوناگون صورت گرفتند، مخالفت کردند را نمی توان از جرگه نیروهای چپ سنتی و یا سلطنت طلب به حساب آورد. بسیاری از آنها نیروهایی هستند که برای آینده دمکراتیک ایران فعالیت می کنند. مشکل بخشهائی از آنها با چنین اتحادهای گسترده ای در حقیقت حفظ استقلال و هویتهای سیاسی شان بود. بخصوص جریانهایی که در میدان سیاست متشکل حضور دارند. می دانیم؛ از مجموعه نیروهائی که در تشکل های سیاسی گرد آمده اند، تنها حزب مشروطه ایران با مواضع حزبی از فراخوان رفراندوم حمایت کرد. حضور بسیار فعال آن نیز بعضاً برخی از نیروها را نگران استقلال حرکت نمود. اما به عنوان نمونه از سازمان فدائیان اکثریت، تنها افرادی با مواضع فردی خود در این حرکت شرکت کردند و بخش اعظم آن حضور نداشتند. یا اتحاد جمهوریخواهان به همین صورت. بعبارتی، با توجه به تجربه تلخ رفراندم جمهوری اسلامی، شاید تا حدودی باید به آنها حق داد. تکیه روی شعار «همه با هم» در پرسش قبلی در واقع با نگاه به همین تجربه سوءاستفاده از نیروهای سیاسی دیگر توسط یک جریان بود. باید دید چه ساختار، چه راهکار و چه مکانیزمی ما می توانیم داشته باشیم که یک چنین اتحادهای گسترده و حرکتهای جمعی موجب تداخل هویتهای سیاسی نشود و هیچ نیروئی در سایه نیروهای قوی تر قرار نگیرد. چون می دانیم حضور توده ای و بدون هویت مستقل گروهی و سازمانی در یک حرکت مشترک، این خطر را به همراه دارد که یک جریان یا یک شخصیت که بهرحال ممکن است، پایه بیشتری در میان مردم داشته باشد، دست بالا را بگیرد. در این مورد چه مکانیزمی برای برطرف شدن نگرانی نیروها پیشنهاد می شود؟

شهریار آهی ـ سئوال بسیار مهم و کلیدی است و فکر می کنم در یکی از عرایض قبلی ام بخشی از پاسخ این سئوال نهفته بود. یعنی آنجا که که عرض کردم؛ قدری در طراحی نوع پروژه ای که می تواند دمکراسی را در ایران جلو ببرد، ساده اندیشی شد. منظور نادیده گرفتن همان ترس از مکانیزم شورایی بود. چند طرح تشکیلاتی که بعد از مرحله توسعه و تعمیق ایده رفراندم مطرح شدند، همگی این خصوصیت را داشتند. یعنی می خواستند شورایی را بوجود آوردند. هرچقدر هم تواضع نشان میدادند که این شورا برای هماهنگی است، اما در واقع به صورت اجتناب ناپذیری به ساختار هرمی راه می داد. طبیعی بود، همانطوری که فرمودید، سازمانها و احزابی که سابقه طولانی فعالیت و همکاری داشتند، اصطکاکات بین اعضاء خود را از بین برده بودند، و این بستر همکاری را برای خود ساخته بودند، که خود این یک سرمایه بزرگ سیاسی است، حاضر نشوند این سرمایه را آسان خرج کنند. طبیعی است که نخواهند این سرمایه را جای دیگری بگذارند که ممکن است که آنها را در منظومه ای قرار دهد که مرکزش هژمونی نیروی دیگری از آب درآید. نادیده گرفتن این حساسیت های قابل درک در واقع آن ساده نگری بود که درارتباط با طراحی تشکیلاتی به آن اشاره کردم.

همانطوریکه اشاره کردید، ترس از همان تجربه رفراندم جمهوری اسلامی بود. نه برای اینکه «همه با هم» چیز بدی است. اتفاقا چیز خیلی خوبی است. اما آن رفراندم در اصل همه با من بود (یعنی همه با آقای خمینی). حالا همه از «همه با من » دیگری می ترسند. آن مکانیزم رهبری یا شورای رهبری باعث تشکیل آن نگرانی و هراس می شود. از همین رو بود که عرض کردم باید با حفظ ساختارها و سازمانهای موجود، ولی در عین حال در یک نوع مکانیزم هماهنگی افقی برای گام برداشتن در جهت هدف مشترک تلاش کرد. اما مشکلات تشکیلاتی و مشکل تدقیق هدف مشترک دو مقوله متمایزند. یک تعریف ازهدف مشترک نیروهای دموکرات را رفراندم به خوبی روشن کرد. حالا اگر ایرادی در متن وجود داشته یا تصحیحی در آن لازم است، مسئله دیگری است که می توان آن را با بحث قاعده مندی که در جهت تدوین حداقل مبانی فکری مشترک همه دمکراسی خواهان باشد، حل کرد، که این خود می تواند گام اول در این حرکت افقی باشد. این گام را می توان با یک رویکرد مجمعی، و نه یک رویکرد حزبی یا سازمانی برداشت. مجمع به مفهوم فورم که از همان ریشه قدیمی لاتین اش گرفته شده، مکانی است که همه در آنجا جمع می شوند و هیچ کس در آنجا استقلال خود را از دست نمی دهد، موضوع یک رهبر مشترک و یا رهبری شورائی مشترک هم در میان نیست بلکه رسیدن به نتیجه و هدف حد اقلی مشترک است. در اینجا دو دوست عزیزم دو ریکرد را مطرح کرده اند. جمشید طاهری پور یک راهکار انتخاباتی را به دقت شکافته و با شرایط اپوزیسیون دموکرات ایران تطبیق داده است. و رضا سیاوشی راه حل فورومی را پیشنهاد کرده که کارکردش قاعده مند کردن بحث است تا به یکسری جواب مشترک برسیم. بحث ها هم بحث های اقناعی نیست و فقط برای استخراج مخرج مشترک عقاید است. در آنجا چند موضوع را می توان بعنوان مبحث های کلیدی فوروم مشخص کرد. مثلا (1) مبحث مبانی عقیدتی، یا یافتن مخرج مشترک تمام منشورها، (2) مسئله استراتژی مبارزه و و مخرج مشترک مواضع. مسلما یکسری کارها وجود دارند که همه به آن معتقدند. مثلا چه کسی است که نخواهد سنبل جنبش کارگری، منصور اسانلو آزاد باشد و فعالیت کند. من باب مثال عرض می کنم. می خواهم بگویم مخرج مشترک فکری و استراتژیک صفر نیست و خالی نیست، نقاط مشترکی در آن وجود دارد که هر یک میتواند به محورعمل مشترک تبدیل شود . مبحث دیگر می تواند (3) مبانی اخلاقی و تعهد متقابل اخلاقی همه آنهایی باشند که در این کار شرکت می کنند. این مطلب بسیار مهمی است که آقای امیرانتظام در باره اش قلم زده اند. باز هم چه کسی است که قبول نداشته باشد، که تعهدات مثقابلی در کار مشترکی که نیروهای مستقل در آن با هم همکاری می کنند نباید وجود داشته باشد. قاعده مند کردن بحث در چند مبحث کلیدی در یک ساختار مجمعیی ونه حزبی و سازمانی و هرمی می تواند راه برونرفت از معضل تشکیلات باشد که فکر می کنم در وجود و تعریف خود پاسخی به آن نگرانی هائی که مولود طراحی هرمی یا شورائی بود، داشته باشد.

تلاش ـ البته نیروهایی در این فاصله سعی کرده اند پاسخ های دیگری به این مسئله و به این نگرانی ارائه نمایند. مثلا توسط آنها مفهوم همرایی و همسوئی بجای اتحاد گسترده فردی قرار داده شده است. اتکای این پاسخ روی احزاب است.
به این مفهوم که تکیه روی احزاب و نیروهای متشکل درحقیقت خود بخود تاکیدی است بر استقلال نیروها و هویت سیاسی مستقل آنها. وهمرایی در یک هدف یا یک راهکار معین، حال فرض کنید، به عنوان مثال رفراندم به عنوان گذار مسالمت آمیز به دمکراسی و بر بستر گفتمان حقوق بشر و دمکراسی. در واقع اینها اصولی هستند که اگر روی آنها همرایی و همسوئی وجود دارد بعد در اشکال بلوغ یافته تر می توانند به اتحاد و همکاری نیروها و ائتلاف بین احزاب بی انجامند. در این صورت اطمینان خاطر نسبت به عدم مخدوش شدن مرزهای هویتی و استقلال سیاسی بوجود می آید و در چنین مناسباتی کسی قادر نخواهد شد، در وضعیت برانگیختگی شور و هیجان مردم که در لحظه تحول دست می دهد، از موقعیت خود سوء استفاده کند.

شهریار آهی ـ این راهکار هم به آنچه که من به عنوان رویکرد فوروم مطرح کردم، میتواند نزدیک باشد. قوام و شکل گرفتن همین حرکت در همین جهتی که شما اشاره فرمودید، می تواند در بستر کارهای جمعی صورت گیرد. اما این قدری دیالوگ و کار فکری مشترک لازم دارد و آن در جایی باید صورت گیرد، جائی که در آنجا این بحث ها قاعده مند شوند و همه چیز با هم تداخل نیابد و همه چیز بدرستی پیش برود. از این روست که راهکار مجمعی پیشنهاد شد. ولی نیت غایی همین است. همه نیروها و هرکسی با حفظ هویت و استقلال و داوطلبانه انتخاب کند که در چه پروژه ای، در چه کار مشترکی حاضر است کار کند. بعضی از این کارها، کارهای فکریست، تدقیق کردن مبانی عقیدتی است و بعضی از آنها استراتژیک، بعضی مبارزاتی و بعضی از آنها حتی می توانند برای سازماندهی خاص کارهای مشترک که اصلا بحثی است فرای سازمانهای سیاسی موجود.

این پروژه دشمنانی هم دارد که مخل پیشرفت آن می شوند و نباید خیلی ساده گرفت. اما افراد و نیروهائی نیز از زوایای مختلف برای مرتفع کردن این مشکلات بسیار کمک کرده اند. به عنوان مثال شاهزاده رضا پهلوی وقتی که اشاره کرده و باور عمیق خود را مطرح کردند که "اگر ما به یک جمهوری دمکرات وواقعا مطابق حقوق بشر برسیم، نود درصد تا نود و پنج درصد از خواسته های من جامه عمل پوشیده است"، داشتند نشان می دادند که مشروطیت مدرن چیزی که می خواهد وسیله وفاق ملی شود و نه موضوع نفاق. همینطور در از میان بردن خیلی از مشکلات میان چپ و راست، از دوستان سازمان فدائیان اکثریت با واقع بینی و بازنگری و نقد از خود و با رشد فکری که نشان داده اند، خیلی از راه ها را باز کردند و حتی الگویی برای رقابت مثبت سیاسی بین نیروهای چپ و راست میانه در آینده در بعضی از نوشته ها و مقالات آن ها وجود دارد (مثل کارهای فکری ماشالله سلیمی و منوچهر مقصودنیا درباب لزوم یک حزب سوسیال دموکرات.)

در جاهایی هنوز مشکل وجود دارد، یکی مشکل حاشیه خاکستری اصلاح طلبی است که مانع این می شود که مسئله آزادی در مقابل استبداد دینی حالت سیاه و سفید خود را بیابد تا خطوط مبارزه شکل بگیرد. یا مشکلاتی که بعضی از سلطنت طلبان با مشروطیت نوین و برداشت صحیح از روح آن و تفاوتش با نوستالژی دارند. یا مشکلی که چپ غیردموکرات با مفهوم امروزی لیبرال دمکراسی دارد. مشکل دیگر اختلاف استراتژیک درارتباط با اصلاح طلبان حکومتی است که هنوز در میان بعضی از جمهوریخواهان وجود دارد و جایی است که این پرنده بالش درگیر می باشد و نمی تواند پرواز کند. این مشکلات باید برطرف گردند، تا کار مبارزه مشترک که شکل تشکیلاتیش میتواند افقی و متکی به سازمان های موجود باشد، پیش رود.

تلاش ـ ابتدا باید بگویم حق با شماست. هر کدام از نیروها و جریانات و خانواده های سیاسی مختلف ما در درون خودشان با مشکلات عدیده ای مواجه اند که بعضا از تاریخ و سنت گذشته اشان آب می خورد. همین طور خانواده سیاسی طرفداران نظام پادشاهی. اتفاقا یکی از ایرادهایی که نیروهای چپ یا نیروهای دگر اندیش جمهوریخواه به اعضای این خانواده دارند، مسئله نوع رابطه اشان با نماد نهاد پادشاهی یعنی در واقع با شاهزاده رضاپهلوی است. به این معنا که می دانیم نیروهای دیگر بخصوص چپ ها روی مسئله تحزب گرایی و تشکل تکیه دارند صرف نظر از مشکلاتی که امروز گریبانگیر آنهاست که بسیاری به دلیل پیدا نکردن هویت فکری و سیاسی روشن است، ولی آنها روی مسئله تشکل پذیری و حزب تکیه دارند و یکی از راه های مصونیت ازمخدوش شدن هویت های مختلف و مستقل را در همین مسئله تشکل گرایی می دانند. تعبیرهایشان هم به حق می باشد. و ایرادهایشان به اعضای خانواده طرفداران نظام پادشاهی این است که در بخش اعظم آن بصورت توده غیرمتشکل پیرامون شاهزاده رضاپهلوی گرد آمده اند و در واقع تمام تاثیرات خود را از حرکات این شخصیتف خود می گیرند. این امر در عرصه سیاست مانع از آن می شود که طرفداران نظام پادشاهی که در اصل طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستند، به عنوان یک نیروی سیاسی به جد گرفته شوند و من باید این را هم اضافه کنم که ما در تجربه همین یکساله گذشته چه در رفراندم و چه در تجربه های دیگر با این مشکل مواجه بودیم که طرفداران نظام پادشاهی حتی بعضا برخی از آنهایی که در حزب مشروطه ایران سازماندهی شده هستند، بیشتر از رهنمودهای شاهزاده رضاپهلوی متاثر بودند تا ضرورتهای کار و تصمیم مشترک. چنین نیروئی را طبعاً نمی توان نیروی مستقل سیاسی محسوب نمود. با توجه باینکه شما از این خانواده هستید چه پاسخی در مقابل این انتقاد دارید؟

شهریار آهی ـ این سئوال را باید به دو بخش تقسیم کرد. 1 ـ کل مشروطه خواهان بعنوان سازمان سیاسی و دوم رابطه اشان یا شاید اگر اشتیاه نکرده باشم در فرمانبرداری از شخص شاهزاده رضا پهلوی.
اگر استباط من از سئوال صحیح است بفرمائید ادامه دهم والا خودم را تصحیح کنم.

تلاش ـ بله درست است، بفرمائید.

شهریار آهی ـ اول راجع به تشکل مشروطه خواهان بعنوان یک سازمان سیاسی که مراد و انتظار چپ هاست و البته انتظار بعضی از سلطنت طلبان هم است، باید عرض کنم که من هم مشروطه خواهی را موضوع تحزب یا موضع گیری سیاسی نمی بینم. ابتدا باید منظورم از سیاست را تعریف کنم که چیست؟ منظور من از سیاست صرفاً کشورداری و یا مبارزه برای کسب قدرت نیست. در این تعریف از بیان ریچارد فاینر از اکسفورد استفاده می کنم. سیاست به مفهوم رقابت برای اثر گذاشتن بر مقررات بخش عمومی است. بنابراین اگر مسئله ای موضوعش رقابت نباشد سیاسی نیست. برای روشن کردن تعریفم از سیاست مثالی میزنم. قالب نظام های سیاسی پیشرفته بانک مرکزی را مستقل ازسیاست نگاه میدارند، چون میدانند که اگر تصمیم گیری راجع به حجم نقدینگی و نرخ بهره موضوع رقابت (یعنی سیاسی) شود اقتصاد لطمه میخورد. پس کار سیاسی کارکسی است که مشغول رقابت است، برای این که اثر بگذارد روی یکی از مقررات یا بخشی از مقررات یا تمام مقررات بخش عمومی. بعقیده من پادشاهی که وارد این کار شود پادشاه مشروطه و پادشاه دمکرات به مفهوم مدرن آن نیست. این در روح مشروطه خواهی نوین وجود دارد. پادشاه مشروطه و پادشاهان کشورهای پیشرفته یک سمبل ملی است که فقط وارد عرصه هایی می شود که رقابت سیاسی در آن وجود ندارد. رل پادشاه فقید انگلستان، پدر ملکه الیزابت، در جنگ جهانی به عنوان سمبل وحدت ملی بارز و برای مردم انگلیس بسیار مهم بود. او با بودجه و استراتژی و اموری که چرچیل درآن موارد در پارلمان رقابت سیاسی میکرد کاری نداشت. ولی جایی که منافع ملی در میان بود، مانند حفظ همبستگی برای دفاع از میهن که موضوع رقابت نیست، و بالنتیجه کار سیاسی نیست، در آنجا پادشاه رل مهمی را بازی میکرد.

اگر کار پادشاه مشروطه حفظ منافع و وحدت ملی است، و نه رقابت سیاسی، کار طرفدار پادشاهی در رل طرفداری از آن نهاد هم باید تلاش برای وفاق باشد. یک مشروطه خواه می تواند به عنوان یک شهروند وارد هر حزبی بشود و از آن موضع رقابت سیاسی کند. اما اگر تحت عنوان مشروطه خواهی وارد صحنه سیاسی، یعنی مشغول رقابت شود دیگر رل صحیح خودش را بازی نمی کند وحتا به ارزش اصلی نهادی که پشتیبانش هست لطمه میزند. در گفتار و کردار شاهزاده رضاپهلوی همیشه حساسیت و توجه به این مسئله را دیده ام و هرگز ایشان نخواسته اند در موضع رقابت سیاسی قرار گیرند. حتی در مورد بحث مشروطه خواهی یا جمهوری خواهی وارد این عرصه نشدند. و نگفتند که من می آیم و طرفداران خودم را متشکل می کنم که با جمهوریخواهان رقابت کنند. این ها ناقض تعریف رلی است که ایشان برای آن نهاد قائل هستند. از این رو من نه تنها تعجبی ندارم که مشروطه خواهی موضوع تحزب نشده، بلکه تعجب می داشتم اگر می دیدم که مشروطه خواهان بعنوان یک حزب و یک سازمان منسجم در مقابل جمهوریخواهان قرار می گرفتند. مبارزه ما نباید با جمهوریخواهی باشد. من رل خودم را بعنوان یک مشروطه خواه ایجاد وفاق می دانم والا خودم را وفادار به ارزشهای آن نهاد نمی بینیم.

اما راجع به اینکه یک مشروطه خواه رابطه خودش را با شخص شاهزاده رضا پهلوی چگونه بنا می کند. این جا من برمی گردم به سخنرانی خود شما در کنگره حزب مشروطه ایران. فکر می کنم در در شهر برمن بود. شما در آن سخنان سازمانی که مرکب از مشروطه خواهان است، ولی استخوانبدی تشکیلاتی آن سلسله مراتبی و فرمانبری از یک شخص نیست و بصورت دمکراتیک عمل می کند، را تحسین کردید. من فکر می کنم مشروطه خواهان باید همین گونه عمل کنند. نه الزاما در یک سازمان بلکه در سازمانها و تشکل های مختلف، ولی در هر حال با نظر خودشان و تصمیم مشترکی که برخاسته از آرای خودشان است. حال با هر کلاهی که بر سر دارند بعنوان لیبرال دمکرات، بعنوان نیروی راست میانه و هرچه که هستند. اینها الزاما ارتباطی به مشروطه خواهی ندارد. مشروطه خواه می تواند چپ یا راست باشد و هر باور سیاسی دیگری را داشته باشد. آن روزی که به عنوان مشروطه خواه جمع می شوند و نهاد پادشاهی رای می دهند در اصل وفاداری خود را به ارزشهای نهادی اعلام میکنند که برای ایجاد وفاق و منافع ملی ایستاده، نه کار سیاسی است.
اگر خاطرتان باشد، صحبتهای من در کنگره بروکسل هم در توضیح فرق بین کار ملی و کار سیاسی بود. فکر می کنم مشروطه خواهان بعنوان مشروطه خواه فقط کار ملی باید انجام دهند و نه کار سیاسی در حالیکه به عناوین دیگر چون هر شهروندی می توانند هر کار سیاسی دیگری را انجام دهند. به عقیده من نه جمهوری خواهی موضوع تحزب است و نه مشروطه خواهی. و اگر نگاه کنیم در هر کشور پیشرفته پادشاهی دنیا هم مشروطه خواهان آن کشور حزب نسیتند. و همان طوری که اشاره کردید اتفاقا توده وار هستند و مدافع آن نهاد و ارزش نهفته در آن نهاد بوده و آن را برای وحدت ملی خودشان گرامی می دارند. و در عین حال در احزاب مختلف هستند و که می توانند در آنجا هر موضع دیگری را داشته باشند.

تلاش ـ البته برای تدقیق موضوع لازم است در اینجا چند نکته را که مورد نظر پرسش ام بود توضیح دهم. نخست این که طرفداری از نظام پادشاهی الزاماً از مبانی مشروطه خواهی نیست. همانگونه که در صحبتهای شما هم مستتر بود؛ طرفداری از مبانی مشروطه خواهی و اندیشه تجدد، تا جایی که من اطلاع دارم، ایدئولوژی حزب مشروطه ایران راتشکیل می دهد که از نظر من بسیار بسیار مبانی اصولی و دقیقی است. در عین حال یکی از مطالبات و ایده های آنها بازگرداندن نظام پادشاهی به ایران است. آنچه هم که من در آن سخنرانی مورد تأکید و تشویق قرار دادم؛ تشکل یابی این نیرو به صورت یک حزب مستقل بر حول مبانی تجدد و مشروطه خواهی بود.
در هر صورت توده طرفدار نظام پادشاهی متفاوت از یک نیروی فعال در عرصه سیاست است و باید باشد. باید تکلیف همکاران و رقبای سیاسی آن روشن باشد که با کدام نیرو و با چه برنامه سیاسی و چه مبانی فکری ـ ایدئولوژیک و چه اهدافی روبرو هستند. صرف طرفداری از پادشاهی یا از یک پادشاه نمی تواند موضوع حیات و فعالیت سیاسی آن نیرو باشد. به صرف بودن یک توده گسترده حول یک شخصیت، من فکر می کنم، اعتماد نیروهای دیگر را چندان جلب نخواهد کرد یا حداقل این نیرو بعنوان یک نیروی فعال سیاسی بعنوان یک همکار سیاسی و یا حتی رقیب سیاسی نمی تواند به جد گرفته شود. بیشتر مقصود من روی این مسئله بود. والا منهم با شما موافقم که متشکل شدن و تشکیل حول طرفداری از شکل نظام، چه پادشاهی و چه جمهوری شاید بسیار عقب مانده باشد.
اگر روزی این نیروی فعال سیاسی طرفدار نظام پادشاهی بخواهد بصورت سازمان سیاسی سامان یابد، چه گرایشهائی را از خود بیرون خواهد داد؟ تحت چه عنوان و با چه هویت سیاسی ایدئولوژیکی؟ یکبار این سئوال را از آقای همایون کردم که آیا همه لیبرال دمکراتها طرفدار نظام پادشاهی هستند، ایشان گفتند خیر. ولی بیشتر طرفداران نظام پادشاهی لیبرال دمکرات هستند. شما چه نظر ی در این مورد دارید؟

شهریارآهی ـ همه لیبرال دمکراتها طرفدار نظام پادشاهی نیستند و همه طرفداران نظام پادشاهی هم لیبرال دمکرات نیستند. پادشاهی یک نهاد تاریخی و ملی است، در حالیکه لیبرال دمکراسی یک باور است که بودیافت آن یک نوع نظام سیاسی است.

بر می گردم به همان جایی که می خواستم برسم. سه مقوله را باید از هم جدا کنیم. لیبرال دمکراسی یا راست میانه در مقابل سوسیال دمکراسی ـ البته اینهم تعریف دقیقی از لیبرال دمکراسی نیست برای اینکه به تعبیری لیبرال دمکراسی می تواند شامل سوسیال دمکراسی هم بشود. آن بستگی دارد به اینکه معنای" لیبرال" در لیبرال دمکراسی ، لیبرال اقتصادی است یا لیبرال سیاسی، بگذریم.
مقوله دوم مشروطه خواهی است که شما آن را بسیط تر و در ارتباط با تجدد تعریف کردید که میراث مشروطیت است و الزاما طرفداری از نظام پادشاهی نیست.
آنوقت مقوله سوم می شود طرفداری از نظام پادشاهی.

در مورد مقوله دوم امیدوارم مشروطه خواهان برمبنای همان اشاره شما برای تجدد درمقابل تحجربایستند. ـ نمی گویم مدرنیته در مقابل سنت، برای اینکه سنت را می شود مدرن کرد، همانطورکه امپراطوری میجی ژاپن با این کار هویت ژاپنی را درعین حال رهبری صنعتی درجهان مدرن حفظ کرد وفرهنگش را پیش برد. با این تعریف امیدوارم مشروطه خواهی سرلوحه تمام نیروهایی بشود که مورد نظر ما و مخاطب ما هستند. و می خواهند در مقابل تحجر و استبداد دینی بایستند.

عرض من در باره مقوله سوم این بود که این یک موضع سیاسی نیست. برای اینکه مفهوم مدرن پادشاهی را گرفته باشیم، باید تاکید کنم که چون این نهاد در رقابت برای اثر گذاشتن برمقررات بخش عمومی که تعریف سیاست است وارد نمیشود، طرفدار پادشاهی مدرن نیز نباید تحت این عنوان وارد صحنه سیاسی بشود. البته او می تواند بعنوان لیبرال دمکرات، سوسیال دمکرات و یا هر چه که هست وارد صحنه سیاسی بشود.

اما بعنوان طرفدار پادشاهی صاحب عقیده ای است و روزی هم که رأی میگیرند برای تعیین اینکه رئیس کشور کیست؟ رئیس جمهور یا پادشاه؟ می رود و رأی خودش را می دهد. می تواند برای آن تبلیغ هم بکند ولی نباید آن تبلیغ را به رقابت سیاسی بدل کند. اگر چنین کند نقض غرض خواهد شد چرا که موجب نفاق شده و دیگر پشتیبان خوبی برای سمبل وحدت کشورنیست. این برای طرفداران پادشاهی مسئله بسیار ظریفی است

تلاش ـ آقای دکتر آهی با سپاس فراوان از شما و امید به اینکه در آینده نزدیک بتوانیم این گفتگو را با شما ادامه دهیم. اگر اجازه فرمائید ما این بخش از گفتگو را بخش نخست قلمداد نمائیم.



جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما