Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
November 14, 2008جمعه 24 آبان 1387
 

مدرن شدن در کنار رضاخان - روشنفکران ایرانی و برآمدن رضاشاه ـ بخش پایانی

مهرزاد بروجردی
 

به‌راستی در هیچ دوره‌ای چه پیش و چه پس از عهد پهلوی اول، سیاست‌ورزانی چنین اندیشمند یكجا ‌گردهم نیامده بودند.


بررسی وضعیت و شرایط تاریخی برآمدن رضاشاه و موقعیت جدیدی كه روشنفكری ایران با آن روبه‌رو شد موضوع مقاله‌ای بود كه دكتر مهرزاد بروجردی بدان پرداخت. آنچه در قسمت قبل مورد بررسی قرار گرفت فضای كلی حاكم بر ایران و پرداختن به این مسئله بود كه تاریخ ایران در آن زمان نشأت گرفته از چه گذشته‌ای بود و اینكه چرا روشنفكری ایران در پاره‌ای موارد در قبال مدرنیزاسیون رضاشاهی زبان در كام كشید. آنچه در قسمت دوم مورد بررسی و تحلیل قرار می‌گیرد ناسیونالیسم دوران پهلوی اول و نیز دستاوردها و اهداف روشنفكری ایران از همراهی با تمامیت‌خواهی پهلوی اول و احیانا دستاوردهای علمی آنان است.

سرشت دستوری مدرن‌سازی رضاشاهی
بی‌شك یكی از نقدهای اساسی بر شیوه مدرنسازی رضاشاه سرشت دستوری و آمرانه آن بوده است. گرچه از حقیقت‌مندی این نقد نمی‌توان چشم پوشید. اما می‌توان در كنار آن به سیر پیشروی مدرنیزاسیون و سازوكار قوامیابی آن در جامعه غربی نیز نگریست. چنانكه كارل پولانی در كتاب مشهور خویش دگرگونی شگرف (Great Transformation) آورده است، به گواهی تاریخ در جامعه‌های غربی نیز ابتدا دولت شیوه داد و ستد مدرن، بازار آزاد و رفتار و كنش سرمایه‌دارانه را بر جامعه تحمیل كرده است. به‌دیگر سخن و به‌رغم افسانه «دست‌ ناپیدای بازار» این ابزار قدرت دولتی state Apparatus است كه در دوره آغازین مدرنسازی در خدمت اقتصاد سرمایه‌داری در آمده و برنامه اقتصادی سرمایه‌داری را به پیش برده است.

مجموعه ویژگی‌های بالا چیستی و سازوكار دولت در عصر پهلوی اول را دگرگون می‌ساخت و بدین روی حس همدلی روشنكفرانی چون احمد كسروی را برمی‌انگیخت تا رضا شاه را در «بنیانگذاری دولت متمركز، خلع سلاح ایل‌ها، محدود كردن نمایندگان سنت، كشف حجاب، بر انداختن لقب‌های اشرافی، خدمت اجباری سربازی، كاستن قدرت زمینداران بزرگ، یكپارچه كردن شهرها، بنیانگذاری دستگاه آموزش و پرورش نوین و صنعت‌های مدرن» كامیاب بداند. كسروی در این داوری تنها نیست. فرهیختگان دیگری همچون محمدتقی بهار، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، سید اشرف گیلانی، ابوالقاسم لاهوتی، عارف قزوینی، سلیمان میرزا اسكندری و... هر یك دست‌كم در دوره‌ای از تكاپوهای فكری و سیاسی خویش هوادار برنامه‌های مدرنسازی رضاشاه بوده‌اند. گرچه بسیاری از این روشنفكران در سال‌های آینده با دستگاه فرمانروایی پهلوی اول درمی‌پیچند اما سخن اینجا پیرامون دوران بر سر كار آمدن رضاشاه و روند شكل‌گیری بناپارتیسم ایرانی است. همانگونه كه ماشاء‌الله آجودانی اشاره می‌كند؛در نگاه این روشنفكران رضاشاه نه یك ضد قهرمان كه ادامه دهند‌ه انقلاب مشروطه و برآورنده بسیاری خواست‌های بر زمین مانده مشروطه‌چیان صدر اول ‌ـ البته به‌ جز مسئله آزادی‌ـ بوده است.

نسلی كه در دوره روی كار آمدن رضاشاه می‌‌زیست روشنفكران و كارشناسان برجسته‌ای را چه در درون و چه در بیرون كشور پرورش داده بود. نگاهی به نام‌ها و كارنامه‌های علمی‌، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این روشنفكران بازنمای چنین حقیقتی است.

الف – روشنفكرانی كه پیش از انقلاب مشروطه درگذشته‌اند: میرزا یعقوب‌خان (پدر ملكم‌ خان)، آخوندزاده 1878، مجدالملك 1880، مستشار الدوله 1895، میرزا آقاخان كرمانی 1896، سیدجمال‌الدین اسدآبادی 1897.

ب – نسلی كه در گیرودار انقلاب مشروطه در گذاشته‌اند: ملكم‌خان 1908، طالبوف 1910 زین‌العابدین مراغه‌ای 1911، شیخ فضل‌الله نوری 1909، آیت‌الله عبدالله بهبهانی 1910، ملامحمدكاظم خراسانی 1911.

ج – نسل فرهیختگان پیش از سر كار آمدن پهلوی اول: در ایران: محمدعلی فروغی، محمدتقی بهار، یحیی دولت‌آبادی، نصرالله انتظام، ولی‌الله نصر، محمدپروین گنابادی، ‌ علی سهیلی و در انیران: محمود افشار، قاسم غنی، محمدعلی جمالزاده، كاظم زاده‌ایرانشهر، ‌حسن مقدم، محمد مصدق، احمد قوام، فیروزمیرزا نصرت‌الدوله، علی‌اكبر داور، مودب الملك، اسماعیل مرآت، جواد عامری، حسن نفیسی، مشرف‌الدوله.

د – نسلی كه پس از روی كار آمدن رضاشاه در انیران آموزش دیده‌اند و پدیده بازگشت مغز‌ها را در عهد پهلوی اول رقم زده‌اند. یحیی عدل، علی امینی، تقی‌ ارانی، یحیی ارمجانی، مهدی آذر، ‌مظفر بقائی، خانبابا بیانی، مهدی بازرگان، منوچهر بزرگمهر، منوچهر اقبال ، عباس اقبال آشتیانی، محمود به‌آذین، صادق هدایت، علی‌اصغر حكمت، محمود حسابی، محمدباقر هوشیار، امیرعباس هویدا، فریدون كشاورز، یحیی مهدوی، ‌ خلیل ملكی، محمد مسعود، احمد متین‌دفتری، مصطفی مصباح‌زاده، محمدعلی مجتهدی، محمد مقدم، ناصح ناطق، حسن پیرنیا، غلامعلی رعدی آذرخشی، رضا رادمنش، علی رزم‌آرا، صادق‌ رضازاده‌شفق، عباس ریاضی، عیسی صدیق، غلامحسین صدیقی، یدالله سحابی، جهانشاه صالح، كریم سنجابی، عیسی سپهبدی، سیدفخرالدین شادمان، علی‌ شایگان، عبدالله شیبانی، علی‌اكبر سیاسی، لطفعلی صورتگر.

برای نمونه به كارنامه علی‌اكبر داور بنگریم. وی در سن 42 سالگی و شش سال پس از گرفتن درجه كارشناسی از دانشكده حقوق دانشگاه ژنو به ایران بازگشت و دستگاه كهن و ناكارآمد عدلیه را زیر و زبر ساخت و سامان دادگستری نوینی در انداخت كه به عرفی‌سازی دستگاه حقوقی و همدلی و همكاری شخصیت‌های برجسته‌ای چون احمد كسروی و فخرالدین شادمان با آن انجامید. در قلمرو بهداشت و درمان پروفسور عدل نقش نوسازی را به دوش گرفت و همچنین در بخش‌های گوناگون بدنه دولت می‌توان به نمونه‌های بسیاری از این دست نگریست.

سال‌های 1921 تا 1926 یعنی پنج ساله پس از كودتا كه من «سال‌های جوانمرگی پیشتازان تجدد‌ ادبی ایران» می‌دانم، خود بازنمای باروری فكری و نوآوری اندیشگی در پهنه سخنوری و ادب ایرانی است. در این دوره چند نفر از برجسته‌ترین نوآوران ادبی در سال‌های جوانی درگذشتند. از آن میان یكی تقی رفعت است كه از دوستان شیخ‌محمد خیابانی بود و پس از شكست نهضت خیابانی در تبریز (1921) در سن 31 سالگی دست به خودكشی زد. رفعت گفت‌وگوهای ارزشمندی را در چند و چون میراث ادب كهن‌باری با محمدتقی بهار آغاز كرد. این گفت‌وگوها كه در مجله‌های دانشكده و تجدد به چاپ رسیده‌اند، نمودار بن‌مایه‌های نگاه مدرن و نوآور رفعت به جایگاه و معنای ادب پارسی‌اند. همچنین میرزاده عشقی در سن 30 سالگی (1924)، و به شیوه‌ای مرموز و بسا به دستور رضاشاه به قتل رسید. حسن مقدم، نویسنده داستان اثرگذار «جعفرخان از فرنگ آمده » نیز در 30 سالگی (1925)، به سبب بیماری سل از پای در آمد. سال‌ها بعد تقی ارانی در 38 سالگی (1940) و پروین اعتصامی در 34 سالگی (1941)، جوانمرگ شدند.

این‌همه اما بدان معنا نیست كه اندیشه‌های نوین از پا نهادن به قلمرو فكری و سیاسی كشور باز ماندند، كه برعكس در دوره رضاشاه اندیشه‌های گوناگونی چون ناسیونالیسم، سوسیالیسم و فاشیسم در حلقه‌های روشنفكری ایران ریشه می‌گیرند و از آنجا به پهنه همگانی راه می‌گشایند و در روند پیدایش حزب‌ها و گروه‌های سیاسی آشكار و پنهان اثر می‌گذارند. آشنایی نسبی ایرانیان با فلسفه و سیاست آلمان از دستاوردهای همین دوران است. چنانكه محمدتقی هوشیار پایان‌نامه‌ دكترای خویش را در دانشگاه‌های آلمان درباره شیلر، فیلسوف آلمانی می‌نگارد. باز از دستاوردهای همین دوران است كه برنامه پژوهشی و اندیشگی میرزا یوسف مستشار‌الدوله در یكسان‌انگاری مذهب و تجدد به یكسو نهاده می‌شود، ایرج میرزا به نقد نگاه سنتی به زن می‌پردازد، احمد كسروی «پاكدینی» را بسان جایگزینی برای فرقه‌بندی‌های گوناگون مذهبی در میان می‌آورد و كاظم‌زاده ایرانشهر كه در این زمان در سوئیس به‌سر می‌برد، از ضرورت جدایی دین از سیاست سخن می‌راند. در همین دوران است كه بانوانی چون شمسی كسایی، عالمتاج اصفهانی ، صدیقه دولت‌آبادی، فاطمه سیاح، مهری آهی و فرخ پارسا (سردبیر مجله زنان) در پهنه فرهنگ جامعه پدیدار می‌شوند و می‌كوشند تا مناسبات تبعیض‌آمیز اجتماعی را دگرگون سازند.

ای بسا كه بتوان مهم‌ترین رویداد اجتماعی و اندیشگی این دوران را در دگرگونی الگوی روشنفكری از «روشنفكر ناراضی» به «روشنفكر دولت‌مدار» باز جست. به‌راستی در هیچ دوره‌ای چه پیش و چه پس از عهد پهلوی اول، سیاست‌ورزانی چنین اندیشمند یكجا ‌گردهم نیامده بودند.

اینان با نظر در شرایط ناگوار درونی و بیرونی كشور (پیامدهای جنگ جهانگیر اول، قحطی، بیماری‌های فراگیر و ناامنی و دیگر نابسامانی‌های اجتماعی) و با تكیه بر دانش نوین، امنیت و نه آزادی را نخستین نیاز روز كشور می‌دانستند. این تشخیص درست كه بنیاد فلسفه سیاسی مدرن در اندیشه‌های ماكیا‌ولی و هابز را نیز سامان می‌دهد، در این سخن خلاصه می‌شود كه بدون امنیت سامان همه چیز بر باد می‌رود و آنگاه آزادی نیز قربانی همین بی‌سامانی می‌شود.

بدین روی روشنفكران این دوران آگاهانه همكاری با برنامه مدرن‌سازی دولت رضاشاه را برگزیدند. علی‌اكبر سیاسی در تاریخچه انجمن ایران جوان كه شكل گرفته از دانش‌آموختگان اروپاست، از دیداری یاد می‌كند كه میان اعضای انجمن و رضاشاه، روی داده است. در این دیدار اعضای انجمن خواسته‌ها و ایده‌های خویش را با شاه در میان می‌نهند و رضاشاه در پاسخ آنان با تكیه بر این نكته كه این ایده‌ها و خواست‌ها همان خواسته‌های او نیز هستند، چنین می‌گوید كه اینك ایده و برنامه از شما و عمل از من، چنین است كه در این دوران روشنفكران با پرداختن ایده‌ها و زمینه‌های نظری مدرن، پیش‌شرط عملی شدن آنها به‌دست رضاشاه را فراهم می‌آورند.


ناسیونالیسم و روشنفکران این دوران
محمد تقی بهار، با نهضت جنگل مخالف بود زیرا آن نوع ملی‌گرایی که بهار می‌جست، ناسیونالیسمی فراگیر و یکپارچه بود که در آن خواسته‌های تجزیه‌طلبانه نمی‌گنجید. براستی ناسیونالیسم این دوران نه برنامه‌ای دولتی بلکه ایدئولوژی طبقه بورژوازی نوخاسته در ایران بود. دگرگونی‌های اقتصادی و سیاسی عصر رضاشاه به شکل‌گیری این طبقه میانه نوین انجامیده بود که در کنار ایدئولوژی‌های چپ و سوسیالیستی برنامه ملی‌گرایی را به پیش می‌بردند. تنها پس از جنگ جهانگیر دوم 1945 است که ملی‌گرایی به ایدئولوژی چیره در ایران تبدیل می‌شود.

«اریک هابزبام» از نام آورترین تاریخنگاران سنت چپ در روزگار ما، سالهای 1918 تا 1950 را دوره اوج ناسیونالیسم در طراز جهانی می شمارد. جمهوری سوم فرانسه، آلمان عصر ویلهلم دوم، انگلستان چرچیل و ادوارد گری، ترکیه آتاتورک، هندوستان حزب کنگره، مصر حزب وفد و اتحادش با عراق و سوریه، یکپارچگی عربستان به دست عبدالعزیز سعود (1932)، سوسیال ناسیونالیسم موسولینی در ایتالیا، ناسیونالیسم سوسیالیستی استالین و ... همه نمونه هایی از رونق بازار ملی گرایی در این سالهایند. در ایران نیز اندیشه‌های ملی گرایانه پس از انقلاب مشروطیت جوانه می زند (برای نمونه در کتاب آیینه اسکندری، میرزا آقاخان کرمانی حمله اعراب را علت اصلی نابسامانی های تاریخی ایرانیان می شمارد). این اندیشه اما در سالهای جنگ جهانگیر اول و اشغال ایران گسترش ویژه ای می یابد. نیم نگاهی به روزنامه های این دوران، کاوه، صوراصرافیل، ایرانشهر و مجله هایی چون آینده، ایران جوان، طوفان، شفق سرخ، قرن بیستم، فرهنگستان، مرد آزاد، تجدد ایران، نامه جوانان و ... درستی این باور را آشکار می کند. نوشته ها و شعرهای این سالها نیز بازنمای اندیشه ملی گرایی این روشنفکران است. نوشته های سید حسن تقی زاده، رضازاده شفق، احمد کسروی، علی دشتی، محمود افشار، فروغی، سعید نفیسی، پورداوود، ذبیح بهروز، مشفق کاظمی و شعرهای عارف قزوینی، فرخی یزدی، ابوالقاسم لاهوتی، میرزاده عشقی و محمد تقی بهار آکنده از ایده های ملی گرایانه است. در این دوران علی اکبر دهخدا چنین می سراید:
هنوز هم ز خردی بخاطر در است / که در لانه ماکیان برده دست/
به منقارم آنسان به سختی گزید/ که اشکم چون خون از رگ اندم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان/ وطن داری آموز از ماکیان

و پورداوود چنین می گوید:
یکی گیتی یکی یزدان پرستد/ یکی پیدا یکی پنهان پرستد
یکی بودا و آن دگر برهمن/ یکی زان موسی چوپان پرستد
یکی از روی دستور اوستا/ فروغ خاور رخشان پرستد
گروهی پیرو و خشور تازی / حدیث سست و قرآن پرستد
اگر پرسی ز کیش پورداوود/ جوان پارسی ایران پرستد

برای نمونه های دیگر می توان به نمایشنامة رستاخیز ایران باستان در خرابه های مداین از میرزاده عشقی، دیوان نسیم شمال، آهنگ ها و ترانه های میهنی عارف و علی نقی وزیری مانند «خاک ایران» و «این وطن» و داستان های جمالزاده از جمله «دوستی خاله خرسه» (در واکنش به تکاپوهای بلشویک های روسی) و «یکی بود، یکی نبود» اشاره کرد. پایان نامه های دکترای بسیاری از دانش آموختگان در انیران نیز بازنمایی چنین روند اندیشگی در میان آنهاست. «سیاست اروپا و ایران» محمود افشار 1921، «سلطه عریان و پاگیری حس ملی در ایران» محسن عزیزی 1938، «روابط ایران و اروپا در دوره صفوی» خانبابا بیانی، «تاریخ روابط ایران و اروپا در دوره صفویان» نصرالله فلسفی 1938، «ایران جدید و نظام آموزشی آن» عیسی صدیق 1931، «ایران و تماس آن با مغرب زمین» علی اکبر سیاسی 1931.

 دوران سترونی اندیشه؟!
چنانکه پیشتر اشاره کردیم، بیشتر تاریخنگاران، دوران پهلوی اول را دورة سُستی و سترونی اندیشه می دانند. اما نگاهی به ژرفا و اندازه کارهای فکری این عصر، نادرستی چنین داوری‌ای را بر آفتاب می افکند. در کارنامه اندیشگی این دوره به چنین نامها و نشان ها بر می خوریم: الف- فلسفه: «سیر حکمت در اروپا» از محمدعلی فروغی، و «ترجمه گفتار در روش راه بردن عقل» از دکارت، پایان نامه دکترای محمدباقر هوشیار درباره اندیشة شیلر 1934 و ب- دانشنامه: «امثال و حکم» دهخدا 1932، «لغت نامه دهخدا» ج- فرهنگ همگانی: داستان های «یکی بود، یکی نبود» 1921، «جعفرخان از فرنگ آمده»، «جیجک علی شاه» در نقد دربار قاجار از ذبیح بهروز. د- ترجمه: ترجمه «اوستا» به دست پورداوود 1926، ترجمه و ویرایش «تاریخ جهانگشای جوینی» به دست علامه محمد قزوینی 1937، ترجمه «تاریخ بلغمی» محمد تقی بهار، ترجمه «تاریخ جهان» آلبر ماله، ترجمه «تاریخ ادبیات ایران» ادوارد براون، ترجمه «ایران در زمان ساسانیان» کریستیانسن، ترجمه بزرگ علوی از «حماسه ملی ایران» تئودور نولدکه، ترجمه اعتصام الملک از «بینوایان» ویکتور هوگو، ترجمه یحیی قره گزلو از نمایشنامه «اتللو»، ترجمه «تاجر ونیزی» ترجمه محمدعلی فروغی از «اصول علم ثروت ملل» و هـ - داستان و رمان: «زیبا» محمد حجازی 1932، که باید آنرا نخستین رمان به سبک مدرن در رمان پارسی دانست، «تهران مخوف» مشفق کاظمی 1922، «شهر ناز» یحیی دولت آبادی، «روزگار سیاه» و «انتقام انسان» عباس خلیلی، «چمدان» بزرگ علوی 1934، «تفریحات شب»، «گل هایی که در جهنم می رویند»، «بهشت آرزو»، «اشرف مخلوقات» محمد مسعود و نقد ادبی: «سبک شناسی» محمدتقی بهار، نقدهای کسروی بر شعر و شاعری. ز- تاریخ: «تاریخ مشروطیت ایران»، «تاریخ هجده ساله آذربایجان»، «آذری با زبان باستان» و «شهریاران گمنام» احمد کسروی، «تاریخ مختصر احزاب سیاسی» محمد تقی بهار، «حیات یحیی» یحیی دولت آبادی، «زندگی مانی»، «تاریخ سیستان» محمد تقی بهار 1928، «ایران باستان» یا «داستان های ایران قدیم» مشیرالدوله پیرنیا 1928. «تاریخ مفصل ایران: از حمله مغول تا برقراری قانون اساسی» 1907 و «تاریخ علوم در ایران» عباس اقبال آشتیانی، «صنایع و تمدن مردم فلات ایران پیش از تاریخ» کاظم زاده ایرانشهر 1924، «مازیار» و «پروین دختر ساسانی» صادق هدایت. «تاریخ دیپلماسی ایران: سیاست ناپلئون در ایران زمان فتحعلی شاه» خانبابا بیانی 1939. چ- آموزش و پرورش: «راه نو در تعلیم و تربیت» کاظم زاده ایرانشهر، مجموعه نوشته های عیسی صدیق «روشن بودن در آموزش و پرورش» علی اکبر سیاسی. ط- شعر: «افسانه» نیما یوشیج 1921، «دیوان» ادیب ممالک فراهانی، «نسیم شمال» سید اشراف الدین گیلانی و ...

حقیقت این است که پیش از این دوران، ایرانیان درک روشنی از تاریخ ایران باستان نداشتند. این دوره آگاهی تاریخی آنان را در پی پژوهش های اندیشمندان پیشین یاد و همتایان غربی شان دوچندان ساخت، یادآوری تاریخ گذشته، همچنین، برای نسلی که چرخش روزگار کنونی آنان را به بازیگرانی بی اهمیت در پهنة جهانی تبدیل کرده بود، گونه ای آرامش روحی فراهم می کرد و در همین حال بر آتش ملی گرایی آنان دامن می زد. چنین است که خودکامگی رضاشاه نه تنها مانع رشد فرهنگی این دوران نبود که ناخواسته به روند این رشد یاری می رساند. چرا که بسیاری از فرهیختگانی که در این دوران پهنة سیاست را ترک می کردند، قلمرو فرهنگ را برای تکاپوهای اندیشگی خویش برمی گزیدند.

نمونه های روشن این نکته را می توان در زندگی علی اکبر دهخدا که از سیاست ورزی به لغت نامه نویسی روی کرد، در رفتار مشیرالدوله پیرنیا که به گروه تاریخنگاران پیوست و در واکنش محمد علی فروغی، که پس از رویداد مسجد گوهرشاد و در پی تیرباران پدر دامادش، از نخست وزیری برکنار شد و برای شش سال تنها به کارهای علمی و ادبی پرداخت، بازجست «ورق پاره های زندان» بزرگ علوی و یادداشت های زندان علی دشتی نیز در شمار همین نمونه هایند.

بی شک سخن اینجا در توجیه خودکامگی رضاشاه نیست. بلکه نکته این است که خودکامگی رضاشاه را نمی توان ساده انگارانه مُهر خاتمتی بر دورة اندیشه ورزی ایرانیان در نخستین سالهای سده بیستم دانست. روشنفکران این عصر برخلاف بسیاری از فرزندان فکری خویش در دهه های آینده، از درک روشنی، هم از غرب و هم از جامعة ایران، بهره ورند.

نیز نمی توان از این عصر سخن گفت و از نقدهای عُرفی گرای این روشنفکران بر سنت دینی یاد نکرد.
نقد به سنت گرایان (مانند آنچه در داستان «درد دل ملا قربانعلی» جمالزاده آمده است) بخشی از برنامه روشنفکران برای آزادسازی جامعه از سرپرستی فکری سنت بود. چرا که یاد شیخ فضل الله نوری و ستایش اش از به توپ بستن مجلس شورای ملی، مخالفت روحانیان با طرح جمهوری و براندازی دستگاه خودکامه سلطنت و مقاومت آنان در برابر رفع تبعیض های اجتماعی و حقوقی علیه زنان همه در خاطر این روشنفکران زنده بود.

 نتیجه سخن
چنانکه ژان ژاک روسو استدال می کند، رهبران سیاسی برای نگاهبانی از قدرت خویش باید هنر تبدیل کردن زور به حق را بیاموزند. رضاشاه اما از چنین هنری بی بهره ماند. شرط دمکراسی حکومت قانون است و رضاشاه با شکستن قانون، مدرنسازی دستوری خویش را به پیش می برد. برکنار کردن سیاستمداران رقیب، به زندان افکندن اندیشمندان و کشتن کسانی همچون تیمور تاش، فرخی یزدی، میرزاده عشقی و آیت الله حسن مدرس نمونه های چنین قانون شکنی ها و خودکامگی هاست.

نوشتار کنونی به خودکامگی رضاشاه چشم نمی بندد اما خوانندگان را فرا می خواند تا با نظر در ویژگی بناپارتیستی دولت پهلوی اول و پرهیز از بکارگیری قالب های فکری غیر تاریخی در وارسی ساز و کار حکومت رضاشاه به بازبینی و ارزیابی نوینی از طرازنامه روشنفکری آن دوران دست بگشایند.


به نقل از: کارگزاران


جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما