روی آوری به دمکراسی به عنوان سازوکار برتر اداره جامعه (چه از نظر عملی و چه از نظر اخلاقی)، پس از فروپاشی دیوار برلین، در جهان اوج گرفت. کشورهای بسیاری از اروپای شرقی گرفته تا آسیا و آمریکای جنوبی، با گام های بلند این روش کشورداری را پذیرا شدند و یا به استواری پایه های آن پرداختند. تا مدت ها از دید پژوهش گران، چنین به نظر می رسید که پیروزی دمکراسی بدون روبرو شدن با سد مهمی، قطعی است. چالشی در برابر این جهان بینی، وجود نداشت. سرزمین های کمونیستی سابق در اروپا، با ولع وبا بهره برداری از تجربه و کمک های غرب، به سرعت به گروه کشورهای آزاد جهان پیوستند. گرچه فرایش گسترش دمکراسی در این ناحیه، به همراه خود جنگ داخلی در بالکان را همراه آورد، اما در مقایسه با جمعیت و سابقه تاریخی جنگ های پیشین در اروپا، و با در نظر گرفتن دست آورد چشم گیر در دیگر کشورهای منطقه، هزینه به نسبت پایینی پرداخت شد. چین پرجمعیت ترین کشور جهان که تا چند سال پیش از آن، بویی از دمکراسی نبرده بود، با کنار گذاردن نظریه های رادیکال، دست کم در بعد اقتصادی روی به مکانیسم بازار آزاد آورد که پایه ی بنیادی برای استواری دمکراسی است. امید بر این بوده و هست که با توسعه اقتصادی، گسترش طبقه متوسط، فشار ممتد لازم برای گسترش آزادی سیاسی فراهم خواهد شد. هرچند هنوز این کشور در رده سرزمین های غیر دمکرات است و آزادی فردی با استانداردهای متدوال در غرب، در آن جا نیافتاده است، اما گذر پی گیر چین در سی سال گذشته به این سوی، را نمی توان انکار کرد.
از این روی، هنوز هم نظریه ی پیروزی نهایی مردم سالاری و گسترش آن به سراسر جهان، میان پژوهندگان نظریه غالب است، هرچند که بسیاری از آنان، در سرعت گستردگی آن در سطح جهانی، تجدید نظر کرده اند. اما، چنانکه بسیاری از همین گروه پژوهش گران نشان داده اند، در چند سال گذشته، باشگاه کشورهای غیردمکرات و هواداران حکومت با پنجه آهنین، جان تازه یافته و از لاک پدافندی چند سال گذشته خارج شده و دست به آفند زده اند. پایه های اصلی باشگاه کشورهای غیر دمکرات را روسیه و چین(1) تشکیل می دهند که چتر حمایتی خود را، البته بسته به منافع کشور با درجات مختلف، بر سر حکومت های غیر دمکرات گسترده اند. پس از آن دو، کشورهای ریز و درشت با روش های حکومتی و جهان بینی متنوع، از حکومت های به شدت مذهبی مانند عربستان و ایران گرفته تا کوبای ضد مذهب، قراردارند. در یک مورد تمامی این حکومت ها اشتراک منافع دارند و آن ایجاد سدی در برابر فرآیند گسترش مردم سالاری است که تهدیدی است مستقیم بر نظام حکومتی آنان. این اشتراک منافع، نوعی همبستگی میان این حکومت ها ایجاد کرده است. این کشورها که بر اثر گسترش مردم سالاری در جهان، در لاک تدافعی فرو رفته بودند، در چند سال گذشته به آرامی ولی اکنون با شتاب، موضع تهاجمی به خود گرفته اند که در دهه 90، امکان پیش بینی آن بسیار مشگل می نمود. حمله ی نظامی روسیه به گرجستان، مانور مشترک نظامی روسیه و ونزوئلا در نزدیکی مرزهای آمریکا، سخنان تند رئیس جمهور ونزوئلا که در آن از آمریکا با استفاده از واژه های رکیک یاد کرد، سرپیچی علنی جمهوری اسلامی از قطعنامه های شورای امنیت، عدم امکان دخالت موثر جامعه جهانی در دارفور، از آن جمله هستند.
سه تحول، عامل اصلی چنین پدیده ای بوده اند:
نخست باید از روسیه یاد کرد. در دوره یلستین، روسیه سال های بلبشو و هرج و مرج تا مرحله جنگ داخلی را پشت سرگذاشت. در این دوره، آزادی های فردی و عدم تمرکز قدرت در مسکو و انتقال آن به نواحی مختلف که به دست آمده بود، در صورت برقراری امنیت می توانست پایه های یک نظام دمکراتیک را برقرار کند. با به حکومت رسیدن پوتین و هواداران حکومت مرکزی پرقدرت، روسیه به سوی دیگر چرخید. پوتین توانست با فدا کردن سازوکار دمکراتیک به جنگ داخلی و هرج و مرج پایان داده، از تجزیه روسیه جلوگیری و امنیت نسبی برقرار کند(2) . ناسیونالیسم روسیه، از فروپاشی شوروی زخم های عمیقی برداست. پوتین بر پروبال دادن به ناسیونالیسم زخم خورده روسیه، اولویت داد(3). سرسختی او در برابر خواسته های غرب و به ویژه در مورد وقایع بالکان و گسترش ناتو تا پشت دیوارهای روسیه، با استقبال عمومی روبرو گردید.
گرچه روسیه از مرزهای غربی خود احساس خطر نمی کند، چنین اطمینانی در اروپای شرقی و مرکزی و در درجه کم تر در اروپای غربی، از جانب روسیه احساس نمی شود. از این رو، غرب خواستار گسترش چتر حمایتی ناتو که مترادف با چتر حمایتی آمریکاست، براین کشورها می باشد که از یک سو سدی در برابر گسترش طلبی روسیه ایجاد کرده و از سوی دیگر با تضمین امنیت آن کشورها، استواری مردم سالاری در آن جوامع و ادغام در اروپا با اعتماد بیش تر شکل گیرد. تلاش برای گسترش ناتو، از دید روسیه چنین تعبیر می شد که باوجودی که جنگ سرد پایان یافته، غرب اعتقادی به این امر نداشته و سیاست های آن دوره یعنی مهار روسیه (شوروی) را دنبال می کند. از دید روسیه، آزادی عمل در سرزمین های همسایه و جلوگیری از به قدرت رسیدن حکومت هایی که تهدیدی برآن کشور و یا حکومتش باشند، بخشی از حق تاریخی و همچنین متناسب با توان نظامی و هسته ای مهیب آن کشور است. منطقه قفقاز با جمعیت بزرگ مسلمان در همسایگی چچنستان، برای روسیه حساسیت ویژه ایجاد کرده است. از این رو، دخالت حتا با نیروی نظامی، در امور این منطقه در روسیه مورد استقبال ملت قرار گرفته و بخشی از حق طبیعی آن کشور (امپراتوری) تعبیر می گردد. با وجودی که حکومت پوتین، اجازه داد که آلیگارش ها در روسیه دست بالا یافته و به ثروت های افسانه ای برسند، به خاطر این دست آوردها و اصلاحات در بروکراسی آن کشور، محبوبیت او به شدت بالا رفته است.
حمله نیروهای گرجستان به اوستی جنوبی، فرصت مورد نیاز را در اختیار پوتین قرار داد که نه تنها عزم روسیه برای آزادی عمل در منطقه نفوذ تاریخی خود را اعلام کند بلکه، هم زمان به تواند تزلزل اروپای غربی در رویارویی با نخستین بحران جدی از سوی روسیه نوین را آشکار کند.
عامل دوم که به تدریج و هم زمان با افزایش قدرت حکومت فردی در روسیه، اتفاق افتاد افزایش قیمت نفت است. در هیچ یک از کشورهای وابسته به درآمد نفت (و یا دیگر منابع طبیعی مانند طلا و الماس)، دمکراسی نتوانسته استوار گردد. تمامی کشورهای اوپک و دیگر کشورهای غیر عضو مانند روسیه، قزاقستان، ترکمنستان، جمهوری آذربایجان و سودان، در این مورد همگی سرنوشتی مشابه دارند. چون دولت دارای درآمد باد آورده نفت و گاز است و نیازی به مالیات ملت برای تامین بودجه ندارد، ساده تر می تواند به گسترش نیروی نظامی و امنیتی دست زند. با افزایش درآمد نفت و گاز، این کشورها دست به خرید متحد در خارج از مرزهای خود زده و بسیاری از آنان بر حالت تهاجمی خود می افزایند.
در حال حاضر، چنین به نظر می رسد که فعالیت اقتصادی در سطح جهان رو به کاهش است. از این میان غرب و به ویژه آمریکا با کسر بودجه بیش از آنچه که هم اکنون دارند روبرو خواهند شد. افزایش کسری بودجه داخلی، همراه با افزایش کسری موازنه های خارجی آمریکا، فشار شدیدی بر خواست کاهش بودجه دفاعی همراه خواهد آورد که بر توان نظامی آن کشور اثر منفی خواهد داشت. با شدت گرفتن بحران مالی در غرب و کاهش فعالیت اقتصادی در سطح جهان، قیمت نفت، به احتمال زیاد و در غیاب واقعه غیر منتظره، سیر نزولی را که آغاز کرده است، ادامه خواهد داد. با وجودی که درآمد کشورهای نفتی نیز روبه سراشیب است، در مقایسه با وضع روبه وخامت اقتصادی غرب، بخشی از کشورهای صادر کننده نفت، هنوز به درآمد ارزی قابل ملاحظه ای دسترسی خواهند داشت که موقعیت نسبی آنان را تضمین خواهد کرد. هنگامی این وضعیت دچار دگرگونی قابل ملاحظه خواهد شد که قیمت نفت و گاز به شدت سقوط کند که با در نظر گرفتن وضعیت تقاضا برای سوخت فسیلی در سطح جهان، امکان آن در آینده نزدیک بعید به نظر می رسد.
باشگاه کشورهای غیر دمکرات بسیار توانمند است: دو عضو دایم در شورای امنیت (روسیه و چین)، نیروی قابل ملاحظه نظامی چین و روسیه همراه با جنگ افزارهای هسته ای، اقتصاد نیرومند و با رشد سریع چین، منابع مالی و ذخیره ارزی شگفت آور (چین، روسیه، عربستان، کویت، امارت متحده و ...)، قرار داشتن بخش بزرگی از انرژی جهانی در این سرزمین ها، در اختیار داشتن درصد بسیار بزرگ تر از بازار صادرات انرژی در جهان و در نهایت، باید بر کنترلی که بر شبکه لوله های نفت و گاز دارند، را نیز اشاره کرد. تمامی این عوامل اشاره به افزایش موقعیت نسبی این حکومت ها در برابر فشار کشورهای دمکرات دارد. می توان انتظار داشت که باشگاه کشورهای غیر دمکرات، دستکم در کوتاه مدت، در صحنه ی جهانی، بی باک تر عمل کنند.
17 سپتامبر 2008
زیرنویس:
1 - چنانچه در پیش اشاره شد، چین در راه توسعه اقتصادی و زیر فشار طبقه متوسط روبه گسترش، هرچند آهسته به سوی مردم سالاری گام بر می دارد. اما در روسیه که با چنین فشاری روبرو نیست، حرکت در جهت عکس است.
2 - از نظر تعداد قتل به نسبت جمعیت، روسیه رتبه پنجم در جهان را پس ازکلمبیا، آفریقای جنوبی، جامائیکا و ونزوئلا با نزدیک به 29000 قتل در سال دارست. www.nationmaster.com
3 - چندی پیش، پوتین فروپاشی اتحاد شوروی را بزرگ ترین فاجعه استراتژیک سده بیستم نامید. از نظر او، کشته شدن میلیون ها نفر در جنگ اول جهانی، تلف شدن میلیون ها نفر بر اثر قحطی ایجاد شده دوران استالین و یا نزدیک به سی میلیون نفر از مردم شوروی که در جنگ جهانی دوم از دست رفتند، در درجات پایین تر اهمیت قرار دارند.
|