Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
September 01, 2008دوشنبه 11 شهریور 1387
 

چرا به ترجمه روی آوردم ؟

گفتگو با عزت الله فولادوند(سیروس على نژاد)
 

عقب‏ماندگى‏هاى ما در این کشور و بلاها و مصائبى که از ایام پیشین بر سر ما آمده، احیاناً از ناآگاهى ما بوده است، و هر کسى باید به قول قدیمى‏ها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پیشبرد معرفت و آگاهى کمک کرده باشد. به این نتیجه رسیده بودم که پیشرفت‏هاى ما در زمینه مادى، هر قدر هم فراوان، به خودى خود کفایت نخواهد کرد و باید به فکر ساختن زیربناهاى فکرى و فرهنگى جامعه باشیم تا هم آن دستاوردها پایدار بماند و هم گام‏هاى بعدى را درست برداریم ...

شما در کجا متولد شده‏اید، کجا درس خوانده‏اید و تحصیلاتتان را کجا ادامه داده‏اید؟

پدرم قاضى دادگسترى بود. در بدو استخدام ازدواج کرد و با مادرم به سمت دادیار دادسراى اصفهان به آن شهر رفتند و من در همانجا - در خانه‏اى در کوچه‏اى نزدیک میدان نقش جهان، بین کاخ چهل ستون و کاخ هشت بهشت، که از آقاى رضاقلى خان برومند از محترمین اصفهان اجاره کرده بودند - به دنیا آمدم. خانه قدیمى زیبایى بود که هر وقت بعدها به اصفهان سفر مى‏کردم، به دیدن آن مى‏رفتم. خانه را بعداً ورثه فروختند به وزارت بهدارى و بهداشت. وزارتخانه اول آن را تبدیل کرد به داروخانه شبانه‏روزى و بعد بى‏هیچ توجهى به ارزش تاریخى آن، متأسفانه خراب کرد و به نحو چشم‏آزارى در آن منطقه تاریخى به صورت پیکره‏اى از بتون و آهن درآورد.
تحصیلات مقدماتى و بخشى از متوسطه را در تهران گذراندم. سپس براى ادامه تحصیل به انگلستان رفتم ولى به علت تحولاتى که در ایران روى داده بود و گران شدن نرخ ارز که تحملش براى پدرم دشوار بود پس از چندى تحصیلم را ناتمام گذاشتم و به میهن برگشتم. مدتى بعد، پس از آنکه اوضاع به سامانى رسید و دبیرستان را در تهران تمام کردم، به پاریس رفتم و در آنجا وارد دانشکده پزشکى شدم. دو سال طب خواندم، ولى دیدم دلم جاى دیگر است. روزى کتابى خواندم از برتراند راسل به نام مسایل فلسفه که بعدها شادروان منوچهر بزرگمهر آن را به فارسى ترجمه کرد. فهمیدم که گمشده‏ام را پیدا کرده‏ام و آنچه مى‏جسته‏ام فلسفه است. بار سفر بستم و به نیویورک رفتم. در دانشگاه کلمبیا نام نوشتم و تا پایان زیر دست استادان آن دانشگاه فلسفه خواندم. رساله‏ام را درباره موضوع پیچیده‏اى در نقد سوم کانت، «نقد قوه حکم»، نوشتم و از آن دفاع کردم و اواخر سال 1962 به ایران برگشتم.

بنابراین گرایش شما به ترجمه‏هاى فلسفى از اینجا ناشى مى‏شود که در رشته فلسفه درس خوانده‏اید؟

عرض کنم این گرایش دفعتاً پدید نیامد. دوستى داشتم که در ایران غالباً با هم درباره فلسفه و ادبیات و شعر و این‏گونه مسایل صحبت مى‏کردیم. او به اصرار از من خواست که حالا که به این امر واردم براى اینکه هم دیگران سودى ببرند و هم خودم رضایتى داشته باشم، ترجمه کنم. خود او تماس گرفت با انتشارات فرانکلین. قرارى گذاشتیم و رفتیم به دیدن آقاى کریم امامى و آقاى نجف دریابندرى. در آنجا با بنده قراردادى براى ترجمه کتاب گریز از آزادى اثر روانکاو و فیلسوف اتریشى - امریکایى، اریش فروم، منعقد شد که حالا به چاپ یازدهم رسیده است. این اولین کار من بود و در ازاى آن مقصوعاً 4950 تومان گرفتم و دیگر تا چاپ دهم بنده ریالى دریافت نکردم. کتاب از همان ابتدا موفقیتى کسب کرد و با اینکه در پنج هزار نسخه چاپ شده بود به‏زودى به چاپ‏هاى بعدى رسید، و بدون اینکه کسى از بزرگان انتشارات فرانکلین اطلاعى به من بدهد برنده جایزه ترجمه ممتاز از سازمان علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد (یونسکو) در رشته علوم اجتماعى پیشرفته شد.
چندى بعد، آقاى علیرضا حیدرى مدیر انتشارات خوارزمى به دیدن من آمد و اصرار کرد که کار دیگرى ترجمه کنم. اثرى که انتخاب کردم و به فارسى برگرداندم کتابى بود به نام آلبر کامو که آن هم به چند چاپ رسید. اما بعد ازدواج کردم و مشغله‏هاى دیگر پیش آمد و کار ترجمه ماند تا بعد از انقلاب که فراغتى پیدا شد، و دوباره به دفتر و قلم روى آوردم و آثار متعددى ترجمه کردم که کل آنها امروز به 40 مجلد سر مى‏زند. علاوه بر این، چون همواره اگر از مطالعه مطلبى لذت برده‏ام خواسته‏ام هموطنانم را هم در آن لذت شریک کنم، مطالب و مقالاتى در جراید و نشریات ادوارى، خواه تألیف و خواه ترجمه، در این سالها منتشر کرده‏ام که شمارشان از صد متجاوز است و تعدادى از آنها، در مجلدى به نام خرد در سیاست، به صورت کتاب انتشار پیدا کرده‏اند و شمار بسیار بیشترى آماده انتشارند.

شما بعد از انقلاب است که بطور جدى به کار ترجمه مى‏پردازید. در انقلاب چه اتفاق افتاده بود که به این کار روى آوردید؟

از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عقب‏ماندگى‏هاى ما در این کشور و بلاها و مصائبى که از ایام پیشین بر سر ما آمده، احیاناً از ناآگاهى ما بوده است، و هر کسى باید به قول قدیمى‏ها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پیشبرد معرفت و آگاهى کمک کرده باشد. به این نتیجه رسیده بودم که پیشرفت‏هاى ما در زمینه مادى، هر قدر هم فراوان، به خودى خود کفایت نخواهد کرد و باید به فکر ساختن زیربناهاى فکرى و فرهنگى جامعه باشیم تا هم آن دستاوردها پایدار بماند و هم گام‏هاى بعدى را درست برداریم و بیهوده دور خودمان نچرخیم و پس از مدتى ببینیم دریغ از راه دور و رنج بسیار. مى‏توانم بگویم که این مهمترین و بالاترین انگیزه من در فعالیت‏هاى فرهنگى بوده است.

ترجمه‏هاى شما که عمدتاً بعد از انقلاب صورت گرفته نشان مى‏دهد که روشنفکرى ایران پیش از انقلاب ذخیره ناچیزى از افکار فلسفى و نحله‏هاى فکرى داشته است. فکر مى‏کنید علت فقر فکرى ما این بوده که ما مترجمان کافى نداشته‏ایم یا پیوند خود را با گذشته گسسته بودیم؟

به نظر من هر دو. از زمان شکست‏هاى ایران از روسیه ما به فکر تجدد افتاده بودیم. اما در دوره ناصرالدین شاه سرعت آن مقدارى کم شد و بعد در نهضت مشروطه باز اندیشه ترقى شتاب گرفت. تقریباً آشنایى ما با فلسفه غرب، از همان زمان شروع مى‏شود. کوشش‏هاى مختصرى شد و نام کسانى مانند دکارت و حتى کانت به میان آمد. نخستین مترجمان ما در واقع پرورده همان دوران بودند. مثلاً مرحوم فروغى. البته در این مدت با فشارها، سانسورها و خودسانسورى‏هایى که وجود داشته و احتیاط هایى که مردم اجباراً کرده‏اند، دچار افت و خیزهایى هم بوده‏ایم. در سلطنت رضاشاه نوشته‏هاى زیادى از زبان‏هاى اروپایى به فارسى درآمد، ولى آثار فلسفى در آن میان کم بود و در فلسفه سیاسى که شاید بیش از همه محل حاجت بود به دلیل فشار دستگاه حاکم تقریباً هیچ نداشتیم. تاوان این کمبود را بعدها به گران‏ترین وجه پرداختیم. پس از رضاشاه خیزش دیگرى در رویکرد به افکار غربى پیش آمد، منتها این بار روشنفکرى ما به شدت مکتبى شد و تحت تأثیر مارکسیسم قرار گرفت که از پیش ولو به حالت کمون وجود داشت. ادبیات ما از آن زمان تا مدتها بعد بیشتر صبغه و رنگ مارکسیستى گرفت و توجه ما، چه در عالم اندیشه، چه در جهان هنر و چه در دنیاى عمل، تا حد زیادى به این طرف معطوف شد. همزمان با آن در دهه‏هاى چهل و پنجاه، باز دچار تب دیگرى شدیم، یعنى گرایش شدیدى به اگزیستانسیالیسم پیدا کردیم و در اگزیستانسیالیسم هم بیشتر تحت تأثیر شاخه فرانسوى آن قرار گرفتیم. کتابها، داستانها و رمانهایى که ترجمه مى‏شد بسیارى از اوقات در آن زمینه سیر مى‏کرد. صورت‏هاى رنگارنگ مارکسیسم و سوسیالیسم هم که البته جاى خود را داشتند و همواره نشانه افکار پیشرو محسوب مى‏شدند. البته در خلال این مدت مترجمان انگشت شمارى بودند که کوشش مى‏کردند ما را با آثار اصیل فلسفه غرب آشنا کنند، مانند شادروان بزرگمهر و مرحوم یحیى مهدوى، ولى رویهمرفته هنوز این جریان در فلسفه بسیار ضعیف‏تر از رمان و شعر بود. شعر نو در ایران تحت تأثیر ترجمه شعر اروپایى به دنیا آمد. اگر ترجمه خوب آثار مهم فلسفه غرب در آن ایام بیشتر در ایران وجود داشت، به‏یقین تأثیر سودمندتر و عمیق‏ترى در ما مى‏گذاشت.
ولى جنبش و خیزش فوق‏العاده بعد از انقلاب پیش آمد. بر اثر انقلاب این توجه حاصل شد که ما نیازمندیم از دستاوردهاى متفکران غربى نه تنها در زمینه ادبیات، بلکه در فلسفه و عموماً علوم انسانى و اجتماعى بیشتر اطلاع پیدا کنیم. تعداد مترجمان (گاهى به اضطرار و گاهى به انتخاب) بسیار زیادتر شد، و قطع نظر از کیفیت ترجمه‏ها، دامنه کار گسترش یافت. در فلسفه متوجه زمینه‏هاى تازه‏اى شدیم که در گذشته از آنها غفلت کرده بودیم: مانند معرفت‏شناسى، متافیزیک، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه دین، فلسفه حقوق، فلسفه هنر، منطق و فلسفه سیاسى. از این گذشته، از تک صدایى درآمدیم. متوجه مکتب‏ها و نحله‏هاى دیگرى به جز مارکسیسم شدیم و فهمیدیم که دیگران هم، چه در فلسفه باستان، چه در فلسفه سده‏هاى میانه و چه در فلسفه جدید و معاصر، حرف‏هایى داشته‏اند بسا شنیدنى‏تر از مارکس و مارکسیست‏ها. شروع کردیم مسایل را نه تنها از دیدگاه سوسیالیستى و چپى، بلکه از زوایاى مختلف مورد توجه قرار بدهیم. البته کیفیت کارها غث و ثمین داشت و یکسان نبود. امروز عده مترجمان به‏مراتب بیشتر شده ولى ترجمه خوب به آن نسبت متأسفانه افزایش پیدا نکرده است. چیزى که مى‏شود به آن امیدوار بود این است که اولاً کیفیت مقدارى تابع کمیّت است. در شرایط مساوى اگر شما بیست مترجم داشته باشید مسلماً احتمال اینکه ده اثر شایسته به دست بیاورید کمتر است از اینکه عده آنها را به دویست برسانید. عامل دیگر یکى افزایش تجربه‏هاست که مثل همه زمینه‏ها با آزمون و خطا به دست مى‏آید، و دیگرى ظهور و سیطره بیکران تکنولوژى مدرن اطلاعات و ارتباطات که از جمله آثار بى‏شمارى که داشته آشناتر کردن مردم با زبان‏هاى خارجى به‏ویژه زبان انگلیسى است. ولى این تحول عظیم این نتیجه نامطلوب را هم ضمناً داشته که در کشورهاى جهان سوم، از جمله ایران، جوانان را از میراث فرهنگى خودشان دور کرده است. زبان فارسى زبانى پیشرفته و متکامل است. آثار پدران ما در فلسفه و ادب گنجینه‏اى از واژه‏ها و اصطلاحات و تعبیراتى است که هیچ مترجم یا نویسنده فلسفى از آن بى‏نیاز نیست و اگر از آن غفلت کند به خودش، به خوانندگانش و حتى به موضوع کارش زیان سنگین وارد کرده است. این پاسخ بخش دوم پرسش شماست، یعنى قطع رابطه با گذشته. من همیشه سفارشم به مترجمان جوان این است که گذشته از تقویت دانشتان در زبان خارجى، متون کلاسیک فارسى را بخوانید، زیرا هر قدر هم که وقت بر سر این کار بگذارید بعد پاداشش را خواهید گرفت. البته نقد آگاهانه و خالى از حب و بغض هم در اینجا مانند همه جا براى افزایش کیفیت کارها در درجه اول اهمیت است.

به نظر شما وضع نقد و بررسى، پیش از انقلاب بهتر بوده یا پس از انقلاب؟

نه، باز هم مجموعاً، به نظر من، بعد از انقلاب بهتر شده، هرچند هنوز تا رسیدن به حد مطلوب بسیار فاصله دارد. اگر موانعى براى ما پیش نیاید و مطبوعات آزادتر شوند، شاید بتوان امیدوار بود که ما هم در آینده به درجه‏اى از پختگى برسیم و از مرز دوستى‏ها و دشمنى‏ها پا فراتر بگذاریم و به معیارهاى پیشرفته در این زمینه دست پیدا کنیم. البته باید توجه داشت که نقدنویسى هم مانند هر کار دیگر به آموزش نیاز دارد. نمى‏دانم به این کار در دانشگاه‏هاى ما اساساً عنایتى مى‏شود یا نه، ولى معتقدم در دوره‏هاى کارشناسى در علوم انسانى و اجتماعى دانشجویان حتماً باید در نقدنویسى آموزش جدى بگیرند. نقد با تقریظ و مقدمه‏نویسى یا پنبه‏زنى و رو کم کردن تفاوت مى‏کند. گذشته از موارد دوستى و دشمنى، گاهى در مطبوعات مطالبى ظاهراً بر سبیل نقادى نوشته مى‏شود که معلوم است نویسنده حتى الفباى نقدنویسى را نمى‏دانسته است. بدون نقد درست هیچ کارى پیشرفت نمى‏کند و باید مثل هر چیز دیگرى اصول آن را یاد گرفت.

وقتى به اندیشه‏هاى پس از 1320 اشاره مى‏کردید گفتید که در آن دوره اندیشه‏هاى ما صبغه مارکسیستى و مکتبى به خودش گرفت که حرف درستى است. به گمانم بعد از انقلاب بود که به نظر رسید روشنفکرى ایران در ارائه افکار گوناگون کوتاهى کرده‏اند و به مخاطبان خود اطلاع نداده‏اند که فقط همین یک کالا در جهان وجود ندارد، بلکه افکار گوناگونى وجود دارد که مى‏توانند بهترینشان را انتخاب کنند. آیا این به خاطر آن است که جو جهانى در آن روزگار چنین ایجاب مى‏کرده یا آنکه روشنفکرى ما هم عقب مانده بوده و خودش هم از کالاهاى مختلف فکرى در جهان اطلاع نداشته است؟

هر دو. اگر به خاطر داشته باشید تا پیش از فروپاشى شوروى و رژیم‏هاى سوسیالیستى اروپاى شرقى، اساساً فکر اینکه عیبى در مارکسیسم وجود دارد، به ذهن طرفدارانش خطور نمى‏کرد. اگر هم به این فکر مى‏افتادند تصورشان بر این بود که در عمل اشتباهى رخ داده وگرنه خود تئورى هیچ عیبى ندارد. این بود که ما در ایران تابع مد روزگار شده بودیم. و باز باید یادآورى کنم که پیش از انقلاب کسى که پیرو سنت اندیشه چپ نبود، عقب‏مانده و جامانده از قافله اندیشه و تمدن به حساب مى‏آمد. دیگر اینکه کل این جهان‏نگرى با جهان‏نگرى بسته‏اى که ما از پاره‏هایى از فرهنگ خودمان به ارث برده بودیم کاملاً سازگار بود. در مارکسیسم عقیده بر این است که گذر از مراحل معین تاریخ امرى محتوم است و به هر حال روى خواهد داد. ممکن است افراد با کوشش‏هاى خود مقدارى به آن شتاب ببخشند یا موانعى در مقابلش ایجاد کنند، اما به هر حال از این سیر گریزى نیست و جبر تاریخ بر آن حاکم است و به سر منزل مقصود خواهد رسید و باید برسد. این اندیشه همانندى‏هایى دارد با طرز فکر جبرى بسیارى از کسان در این سرزمین که همیشه معتقد بوده‏اند آنچه مقدر است اتفاق خواهد افتاد و فرد اختیار واقعى در تعیین سرنوشت ندارد. البته این مشابهت‏ها ظاهرى است. قدرى مسلکى یعنى، به قول خواجه نصیر، «مردم را اختیارى نیست و آنچه را نسبت به او مى‏کنند که او کرد، فعل خداى تعالى است و لا مؤثر فى الوجود الا الله». فرنگى‏ها به این مى‏گویند فاتالیسم (fatalism). اما جبر تاریخ، وجوب علیت یا موجبیت است، یا در اصطلاح فلسفى دترمینیسم (determinism)، به معناى اینکه هر تغییر علتى دارد و هر رویداد از قوانین خاص خودش تبعیت مى‏کند و هر واقعیتى در تاریخ مطلقاً موقوف و مشروط به علل است. بسیارى از چپى‏هاى ما که متأسفانه از بین شاخه‏هاى مختلف مارکسیسم سخت متأثر از مارکسیسم شرقى و استالینیسم بودند و مارکسیسم غربى را ارتداد مى‏دانستند، عقیده راسخ داشتند که کسى که به سلاح ماتریالیسم دیالکتیک مجهز باشد، در واقع به بنیاد همه دانش‏ها مجهز است و مى‏تواند هر مشکلى را حل کند.
این دو فلسفه به‏علاوه مارکسیسم عامیانه و افواهى که همیشه نزد توده‏ها کشش داشته است، دست به دست هم دادند و معجون خوش‏گوارى براى ما ایرانى‏ها - اعم از متفکران یا مردم عادى - درست کردند. پس از انقلاب ایران و نیز البته تحولاتى که در جهان با فاصله زمانى کوچکى روى داد، این ذهنیت تکان خورد. در حال حاضر بنده مى‏توانم شهادت بدهم اقبالى که به فلسفه در ایران مى‏شود، بخصوص از ناحیه جوانان، بى‏سابقه است. در زمان انقلاب، شمار کتابهاى معتبر فلسفى که در بیان فلسفه غرب داشتیم، از پانزده - بیست تجاوز نمى‏کرد. بعد از انقلاب بود که مردم دیدند با مسائلى مواجه شده‏اند که باید درصدد چاره برآیند و یکى از جاهایى که به آن روى آوردند فلسفه بود که از قدیم هم نوید چاره‏یابى به بشر داده بود. این شاید یکى از مبارک‏ترین وقایعى باشد که در جامعه ایران روى داده است. ارسطو مى‏گوید فلسفه هیچ آغاز دیگرى ندارد مگر اعجاب و سرگشتگى. آغاز خردمند شدن غیر از این نیست که شخص به وجود مشکلى اذعان کند و پى ببرد که نمى‏داند و در پى دانستن برود. این نهال در ایران امروز رو به رشد است و دارد کم کم مى‏بالد.

شما یکى از کسانى بوده‏اید که با آثار خود، جو یکسویه‏نگرى را در ایران شکسته‏اید. فکر مى‏کنید امروز ما به جاى همان یک پنجره قبلى که از آن به جهان مى‏نگریستیم، داراى پنجره‏هاى متعدد شده‏ایم یا فقط سمت و سوى خودمان را عوض کرده‏ایم. آن وقتها از پنجره شرق به جهان نگاه مى‏کردیم، امروز از پنجره غرب نگاه مى‏کنیم؟

نه من تصور مى‏کنم در دیدگاه و مطالبات ما و بخصوص نسل جوان ایران یک تکثر و تنوعى به وجود آمده است. گذشته از آنچه گفتیم، یکى از مهمترین عواملى که در این تغییر دخالت داشته، انفجار اطلاعات و تکنولوژى ارتباطات است. مردم وارد عرصه‏هایى شده‏اند که سابقاً حتى گمان نمى‏کردند وجود داشته باشد. دیده‏اند به بازارى قدم گذاشته‏اند که - همانطور که شما اشاره کردید - در آن کالاهاى بسیار متنوع و رنگارنگ وجود دارد و مى‏توانند انتخاب کنند. بنابراین، خود این هم باز رویداد مبارکى است، چون تا وقتى ما نتوانیم بسنجیم و سنجیده اقدام کنیم مسلماً آنچه در آینده خواهیم کرد، به سرانجام نخواهد رسید.

ظاهراً این فقط در ایران و جهان سوم بود که افکار گوناگون عرضه نمى‏شد وگرنه در کشورهاى دیگر که چنین نبود؟

نه، فقط در ایران نبود. مارکسیسم چنان بر افکار سیطره داشت که نه تنها روشنفکران بلکه حتى مردم عادى گمان مى‏بردند اگر به طرز دیگرى فکر کنند آدم‏هاى اُمّل و عقب‏افتاده و بى‏فرهنگى به نظر مى‏آیند. طى نزدیک به سى سال، ژان پل سارتر از اگزیستانسیالیسم شروع کرد و به تدریج به سمت مارکسیسم رفت. او در بالاترین مؤسسه دانشگاهى فرانسه در علوم انسانى، دانشسراى عالى، دوست و همدرسى داشت به اسم رمون آرون که برخلاف خودش متمایل به لیبرالیسم بود. سى سال انواع اتهامات را به او زدند. گفتند نوکر آمریکاست، جیره‏خوار امپریالیسم است. کتابهایش را نمى‏خریدند. میشل فوکو مصاحبه‏اى دارد درباره قدرت که ترجمه فارسى آن را من در کتاب خرد در سیاست منتشر کرده‏ام. چنانکه مى‏دانید رژیم شوروى به بعضى از مخالفانش اَنگ دیوانگى مى‏زد و به این بهانه در تیمارستان به مدت نامحدود و بى‏هیچ جرمى محبوسشان مى‏کرد. فوکو مى‏گوید در 1961 کتابى به اسم تاریخ دیوانگى از من منتشر شد. چپى‏ها (از جمله سارتر مدیر مجله روشنفکرى له‏تان مدرن) چون از آن ماجراها در شوروى آگاهى داشتند، حاضر نشدند کوچکترین اشاره‏اى به آن کتاب بکنند. اجازه بدهید عین جمله فوکو را به عنوان شاهدى در این زمینه نقل کنم. مى‏گوید: «کمونیست‏ترین روانپزشک فرانسوى در دهه 1950 به مسکو رفت و دید که آنجا با بیماران "روانى" چگونه رفتار مى‏کنند. ولى، وقتى برگشت، یک کلمه حرف نزد، حتى یک کلمه... چنان ضربه‏اى خورده بود که نخواست چیزى بگوید و تا چند سال بعد که مُرد، درباره آنچه دیده بود مطلقاً هیچ چیز نگفت.»
مخالفت با مارکسیسم و سوسیالیسم امروز ممکن است آسان به نظر بیاید (هر چند هنوز هم در بعضى از محافل خطر طرد و اتهام به دنبال دارد). در غرب و شرق همه جا آن سلطه وجود داشت. کم بودند کسانى همچون آرون و ارول و کوستلر و جیلاس و حتى کامو که این خطر را به خود بخرند و این شهامت و جرأت را داشته باشند که به مقابله برخیزند. منتها ما در ایران بدبختى بزرگترى پیدا کردیم و آن این بود که مارکسیسم از نوع روسى‏اش نصیب ما شد. مارکسیسم شاخه‏هاى مختلف داشت اما حزب توده اجازه نمى‏داد که شاخه‏هاى دیگرش در اینجا رشد کنند و عجیب اینکه نمى‏گذاشت آثار اصلى و مهم مارکس و مارکسیست‏ها به فارسى دربیایند. سختگیرى و سانسور و کوته‏نظرى حکومت سابق هم مزید بر علت مى‏شد و به پیروان آن ایدئولوژى مظلومیت و حتى قداست مى‏داد.

چه مکانیسمى سبب مى‏شود که آدم پیشرفته و تحصیلکرده دچار چنین افکارى مى‏شود؟ آیا در واقع این قصور متفکران و از جمله مترجمان ما نبود که ما را با افکار دیگرى آشنا نکردند؟

بسیارى از باسوادان و متفکران ما چپ بودند. همین کتاب جامعه باز و دشمنان آن، که من ترجمه کرده‏ام و مى‏گویند تأثیر بزرگ داشته، اگر آن وقت‏ها ترجمه شده بود، بدون هیچ گونه تردیدى مى‏گفتند از سفارت آمریکا پول گرفته‏ام. در مورد ترجمه کتاب مشهور آرتور کوستلر، ظلمت در نیمروز، گفتند سفارت آمریکا پول داده و در توزیع کتاب کمک کرده است. رفت و آمد فلان آقا به سفارت شوروى و به آلمان شرقى اشکالى نداشت و در جهت رهایى خلق‏هاى ستمدیده بود. اما بدا به حال کسى که کلمه‏اى در نکوهش رفیق استالین مى‏گفت. عده‏اى در این کشور هنوز مى‏گویند مجمع‏الجزایر گولاگ سولژنیتسین رمان است نه شرح رویدادهاى واقعى و از خواندن ترجمه شیواى مرحوم عبدالله توکل از آن کتاب امتناع مى‏کنند. درآمدن از چنبر این افکار آسان نبود؛ قضیه همه‏گیر بود. به تعبیر هگل، روح زمانه بود. امروز روح زمانه چگونه است؟ ما چون محاط در آن هستیم و فاصله روانى نداریم شاید درست متوجه نشویم. به هر صورت منظورم این است که مقابله با جریان‏هاى مسلط کار آسانى نیست. اکثر افراد بشر همیشه مثل آب‏اند و سرازیر مى‏روند. وقتى مى‏شود در سرازیرى افتاد و بَه بَه و چَه چَه شنید، چه‏کارى است که آدم سربالایى برود؟ چه کارى است که با جریانات چیره‏گر فکرى دربیفتد؟

اگرچه شما متن‏هاى دشوارى را به فارسى درآورده‏اید اما زبان فارسى شما در ترجمه‏ها، زبان قابل فهم، درست و بى‏عیبى است. آیا زبان فارسى را نزد کس یا کسانى آموخته‏اید یا همان تربیت عمومى در این زمینه کارساز بوده است؟

عرض کنم سواى آن مدتى که در ایران مدرسه رفتم، خیال مى‏کنم محیط خانوادگى خیلى در این زمینه مؤثر بوده است. در خانواده ما، چه پدر و چه مادر، التفات و عشق مخصوصى به ادبیات و زبان فارسى داشتند و من از خردسالى شوق وافر به ادبیات فارسى داشته‏ام و هیچ گاه از آن منفک نبوده‏ام. شاید هم قدرى شم و ذوق شخصى در این زمینه دخالت داشته باشد.
در فارسى نویسى، من همواره سعى داشته‏ام از افراط و تفریطى که گاه نویسندگان و مترجمان به آن دچار هستند، پرهیز کنم. تصور یک دسته همواره این بوده که تمام اصطلاحات فنى فلسفه غرب را باید از آنچه در فلسفه اسلامى یا در ادبیات خودمان وجود داشته، اخذ کنند، حال آنکه حقیقت امر این است که از زمان دکارت که فلسفه جدید شروع مى‏شود، در واقع بسیارى از مفاهیم، دیگر آن مفاهیم قدیم نیستند، هرچند نوعى اشتراک لفظى میانشان دیده شود. گرچه ممکن است لفظ یکى باشد ولى معنا بکلى تغییر کرده است، و معنا را نمى‏شود فقط با استمداد از آنچه در ادبیات فلسفى خودمان داشته‏ایم، به نحو کافى و وافى به خواننده ایرانى انتقال داد. نمونه بارز این امر واژه «ایده» است که از زمان واضع آن افلاطون تا امروز بى اغراق ده‏ها معنا پیدا کرده است، و کسى که همه جا آن را «تصور» یا «معنا» یا «اندیشه» ترجمه کند، خواننده را به اشتباه مى‏اندازد. یا اصطلاح «دیالکتیک» که حتى نویسنده و مترجم دقیق و خوش ذوقى مثل شادروان فروغى در کانت از آن به «جدل» تعبیر کرده است که اصلاً درست نیست، تاچه رسد به افلاطون و هگل و مارکس و دیگران.
در منتها الیه دیگر طیف کسانى هستند که خیال مى‏کنند براى هر مفهومى در فلسفه غرب باید یک اصطلاح من درآوردى غریب و نامأنوس بسازند. اینها عیبشان بزرگتر از دسته اول است، زیرا بین خواننده و نویسنده فاصله مى‏اندازند. کتاب براى بسیارى از خوانندگان بسیار خسته‏کننده مى‏شود و آن را کنار مى‏گذارند. اگر خواننده سماجت هم بکند، تصور خواهد کرد که با پدیده‏اى بکلى نوظهور مواجه است. این دسته از مترجمان توجه نمى‏کنند که مشکلشان بیش از ناکارآمدى زبان فارسى نقص فهم فلسفى خودشان است. اگر آموزش فلسفى درست دیده باشند و در فلسفه ممارست و دقت کرده باشند، بسیارى از مشکلاتشان حل مى‏شود. مترجم باید وجدان علمى داشته باشد. نباید کورکورانه از ظاهر پیروى کند و با رفع مسوولیت از خودش مشکل را به گردن خواننده بیندازد. توجه به ادبیات ملى ما احتمالاً بسیارى از این دشوارى‏ها را آسان خواهد کرد. در رأس همه این امور مسأله عدم تسلط است. بسیارى از مترجمین ما نه به زبان مقصد تسلط کافى دارند نه به زبان مبدأ. من به کرات به مترجمان جوان گفته‏ام که تا وقتى چیزى را نفهمیده‏اید به روى کاغذ نیاورید. مترجمانى هستند (یا دست‏کم بیشتر در گذشته بوده‏اند) که آنچه را که نمى‏فهمیدند با شیرین زبانى مى‏خواستند بخورد خواننده بدهند به نحوى که خواننده متوجه عدم فهم آنها نشود. عده دیگرى هم هستند که همان پیچیدگى‏ها را مى‏خواهند عیناً به همان صورتى که هست، یعنى به صورت نامفهوم، به خواننده منتقل کنند. نه به خواننده احساس مسئولیتى مى‏کنند، نه به نویسنده‏اى که اثر را پدید آورده است.

با توجه به اینکه زمینه کار شما فلسفه است که در ایران زیاد خواننده نداشته و شاید هنوز هم ندارد، کتابهاى شما تا چه حد با استقبال خوانندگان مواجه شده است؟

با اینکه در ایران ما بازخورد کافى نداریم و آمارهاى دقیق متأسفانه در دسترس نیست، ولى از قراین و اطلاعات پراکنده و از تجدید چاپ کتابها چنین برمى‏آید که زحمت‏هایى که کشیده‏ام بدون موفقیت نبوده است. اقبال عمومى به فلسفه در سال‏هاى اخیر براى بنده به راستى شگفت‏آور است. ظاهراً بسیارى از مردم هوشمند و اهل فکر، به خصوص جوانترها، مى‏خواهند ببینند ریشه مشکلات تاریخى بزرگى که به آن دچارند در کجاست و کجا باید در پى چاره بروند. عده زیادى در این راه به سراغ فلسفه مى‏روند. این تحول مصداق آن حقیقت همیشگى است که تا درد نباشد کسى به دنبال درمان نمى‏رود. فقط امیدوارم این کشش و کوشش موقت نباشد زیرا فلسفه ذاتاً چیزى نیست که نسخه علاج آنى بدهد. بزرگ‏ترین پیام بزرگ‏ترین فلاسفه همواره این بوده که هیچ گاه از پاى ننشینید، پیوسته در راه باشید، به پاسخ ساده قانع نشوید.

در بین مترجمانى که پس از انقلاب به کار ترجمه دست زده‏اند و بخصوص در زمینه کار شما - فلسفه - کار کرده‏اند کدامشان قابل اعتنا هستند و توانسته‏اند به زبان فارسى خدمت کنند؟

هستند ولى تعدادشان کم است. به هر حال هستند کسانى که مى‏توان به آنها امیدوار بود. به نظر من، یکى از علائم مترجم خوب این است که کارهایش پیوسته از نظر کیفى در حال پیشرفت باشد و درجا نزند. امروز مترجمانى هستند که پیشرفت در کارشان محسوس است. مثلاً نسبت به پنج سال پیش از نظر دقت، امانت، سلاست در سطح بهترى قرار دارند.

ترجمه خوب از نظر شما چه معنى دارد؟

فرانسوى‏ها مثلى دارند که مى‏گوید ترجمه خوب مثل زن است، اگر زیباست خیانت مى‏کند و اگر زشت است وفادار است. البته من قبلاً هم گفته‏ام کسى که این را گفته، نه زن را مى‏شناخته، نه ترجمه را. به هر حال ترجمه باید درست و نسبت به متن اصلى امین و خوش‏خوان باشد. منتها مهم این است که الفاظ در متن معنا مى‏دهند نه به‏تنهایى. وقتى شما به فرهنگ لغت مراجعه مى‏کنید، در برابر هر کلمه معناهاى متعدد پیدا مى‏کنید که بعضى ظاهراً یا اساساً ربطى به هم ندارند. انتخاب معناى مناسب بستگى به زبان‏دانى مترجم دارد. ترجمه‏هاى نامفهوم یا مضحکى که مى‏بینید همه به دلیل کم‏سوادى مترجمان است که یا از تنبلى به فرهنگ رجوع نکرده‏اند و از دیگران نپرسیده‏اند یا اگر رجوع کرده‏اند نفهمیده‏اند کدام یک از آن معناهاى متعدد با مقصود نویسنده منطبق است. موضوع دیگرى که کمتر کسى از بین مترجمان مى‏تواند از عهده‏اش برآید، مسأله لحن است. لحن در ترجمه - چه در ترجمه‏هاى داستانى و چه غیرداستانى - در نهایت اهمیت است. ما افراد بشر موجوداتى هستیم که هم با مغزمان کار مى‏کنیم و هم با عواطف و احساساتمان. در مورد خواندن هم همینطور است. باید متنى که در مقابل خواننده قرار مى‏گیرد، نه تنها با استدلال و منطق او بلکه با کل ساختار شناختى او رابطه برقرار کند. باید بتواند او را تکان دهد. باید بتواند او را به همان جهانى ببرد که نویسنده قصد کرده است. پس شرطهاى ترجمه خوب هم تسلط به دو زبان مبدا و مقصد است، هم تسلط به موضوع و هم حساسیت زبانى براى تشخیص لحن نویسنده و از کار درآوردن زیر و بم معانى.

اینکه مى‏فرمایید البته درست است اما به گمانم کار مترجم را خیلى دشوار مى‏کند. بخصوص اگر مترجم خودش هم صاحب لحن باشد. فرض کنید یک کسى که خودش صاحب لحن است تامس مور ترجمه کند، در عین حال به ترجمه شکسپیر هم دست بزند، چنین مترجمى چگونه مى‏تواند هم لحن تامس مور را رعایت کند، هم لحن شکسپیر را، و هم لحن و سبک نوشتن خودش را؟

دراینجا مترجم شباهت پیدا مى‏کند به بازیگر تئاتر. بازیگر وقتى وارد صحنه تئاتر مى‏شود بکلى آن شخصیت و حالات و حرکات خودش را کنار مى‏گذارد. بازیگر خوب کسى است که بتواند در قالب شخصیت به اصطلاح دراماتیک درآید و شخص خودش را از منظر بینندگان بکلى مخفى کند. از طرف دیگر، بازیگر بزرگ در عین اینکه در نقشش غرق مى‏شود، داراى این توان است که بیرون از خودش بایستد و خودش را در حال بازى ببیند. در مورد ترجمه هم همینطور است. مترجم هم باید به قالب نویسنده درآید و هم پیوسته به چشم نقاد به خودش نگاه کند. منتها یک چیز هست. تشخیص لحن نویسنده کار بسیار دشوارى است و باید اعتراف کرد که براى بسیارى از مترجمان غیرمقدور است. پى بردن به لحن ظاهراً به اقامت طولانى (ترجیحاً در سالهاى نوجوانى) در کشورى که زبان مورد نظر به آن تعلق دارد، و آشنایى نزدیک با فرهنگ آن، نیازمند است. در خود متن غالباً هیچ چیز نیست که به مترجم راهى نشان دهد. او باید سایه روشن معناها را احساس کند. در غیر این صورت باید زحمت بکشد و از اهل اطلاع بپرسد. اهمیت ویراستار دقیق و خوب در اینجا آشکار مى‏شود - که خود آن هم باز مقوله مفصل دیگرى است.

نقش آموزش و مشخصاً دانشکده‏ها در این زمینه چیست. مثلاً کسى که در رشته ترجمه درس خوانده آیا بهتر نمى‏تواند متوجه لحن و سبک کار شود؟

من در این زمینه نظر قاطعى نمى‏توانم بدهم. فقط مى‏توانم بگویم آنچه دیده‏ام این است که کسانى که از دانشکده‏هاى ترجمه بیرون آمده‏اند، مترجمان درجه یکى نبوده‏اند. اغلب رفته‏اند مدرکى بگیرند و از مزایاى قانونى قضیه بهره‏مند شوند. مترجمان خوب ما معمولاً از گوشه کنارهاى دیگرى سر بر مى‏آورند.

در بین مترجمان ما از قدیم تا امروز آن که سبک کارش را مى‏پسندید و به دیگران توصیه مى‏کنید کدام است؟

در زمینه‏هاى فلسفى مرحوم فروغى. فروغى در زمینه اصطلاحات مرد بسیار نوآورى بود. اصطلاحاتى ابداع کرد که هنوز بعد از گذشت نزدیک به یک قرن براى ما تازگى دارد. نگاه کنید به اصطلاحاتى مانند: اینهمانى، این نه آنى، با هم نهاد، برابر نهاد، جان‏بینى، خود آگاهى و... (به ترتیب در برابر: conscience ، intuition ، antithese ، synthese ، diversite ، identite). او هم از جرأت لازم بهره‏مند بود، هم به ادبیات فارسى احاطه کامل داشت، و هم صاحب ذوق و بینش فلسفى بود. وقتى که نوشته‏ها یا ترجمه‏هاى او را مى‏خوانید احساس مى‏کنید با مرد فرهیخته‏اى صحبت مى‏کنید که با قریحه‏اى خداداد توانسته به‏آسانى به عمق افکار پیچیده نفوذ کند و روان و بى‏تکلف آنچه را دریافته براى شما شرح مى‏دهد. من همواره در حیرتم که این مرد که بیشتر از 62 سال عمر نکرد و تقریباً تمام عمر در مشاغل مهم دولتى بود، چگونه فرصت مى‏کرد که اینهمه مطالعه و کار بکند. به نظر مى‏رسد طبع روانى داشت که حتى دشوارى‏ها را خیلى آسان مى‏توانست باز کند. البته امروز وقتى به سیر حکمت در اروپا یا ترجمه دیالوگ‏هاى افلاطون نگاه مى‏کنیم، ممکن است ایرادهایى به نظرمان برسد. ولى نباید از یاد ببریم که او پیشگام بود و نخستین کسى بود که به شیوه امروزى به این کار دست زد. بعلاوه زبان فارسى هم به این درجه از پیشرفت نرسیده بود و ما در انتقال اندیشه‏ها و مفاهیم فلسفه غرب به فارسى تازه در ابتداى راه بودیم. البته در ایام پس از او هم بعضى مترجمان فلسفى خوب دیگر داشته‏ایم، مانند مرحوم حمید عنایت یا داودى یا محمد حسن لطفى یا منوچهر بزرگمهر یا در ترجمه نیچه داریوش آشورى. امروز هم بعضى از جوانان فلسفه دوست ما مثل خشایار دیهیمى کوشش‏هاى ارزنده مى‏کنند.

از قضا فروغى از جنس خود شما بود. یعنى جزو مترجمان فکرى - فلسفى ما بود، اما مشهورترین مترجمان ما در این رده قرار نداشته‏اند. در بین مترجمان ادبیات داستانى چه کسى را بیشتر مى‏توان مترجم خوب دانست؟

در این زمینه اتفاقاً مترجمان خوبى داشته‏ایم و در اینجا مى‏توانم بگویم که مترجمان قدیم‏تر ما شاید بهتر بودند. البته حالا هم مترجمان توانایى داریم ولى قدیمى‏ها شاید بهتر بودند. مثلاً همین آقاى دریابندرى را در نظر بگیرید. با آن معیارى که گفتم مترجم خوب باید مرتب در حال رشد باشد و به قول افلاطون در راه باشد، دریابندرى بسیار خوب بوده است و به خاطر ذوق و طبع روانى که داشته خوب مى‏توانسته زبان و لحن متن را بپروراند و به خواننده فارسى زبان عرضه کند. برگردان او از هاکل برى فین، به عنوان مثال، ترجمه بسیار موفقى است. محمد قاضى و عبدالله توکل هم خیلى خوب بودند. من مردى دقیق‏تر و پر وسواس‏تر از مرحوم توکل در ترجمه کمتر دیده‏ام.

ببخشید مى‏خواهم بپرسم چند ساعت در روز ترجمه مى‏کنید؟ با دست مى‏نویسید یا پشت کامپیوتر مى‏نشینید؟

نه من در این زمینه خیلى سنتى هستم و با دست مى‏نویسم. در مورد ساعت کار اگر قوه و بنیه اجازه بدهد به روزى ده - دوازده ساعت هم مى‏رسد. البته این مقدار کار و تمرکز سبب مغفول ماندن بسیارى از چیزها در زندگى‏ام شده است.

وقتى ده ساعت مشغول ترجمه مى‏شوید چند صفحه ترجمه مى‏کنید؟

بستگى به متن دارد. مى‏دانید که علاوه بر کارهاى فلسفى من به ادبیات هم علاقه دارم. دو سه رمان هم ترجمه کرده‏ام. آمریکایى آرام اثر گراهام گرین، رمان قول از فریدریش دورنمات نویسنده فلسفى مشرب سوییسى، داستانى از آرتور کوستلر. مى‏توانم عرض کنم که دشوارى ترجمه‏هاى ادبى به هیچ وجه کمتر از ترجمه‏هاى فلسفى نیست. پیدا کردن زبان و بیان و لحن و برابریابى براى مجازها، استعاره‏ها، کنایه‏ها و تلمیحات بیش از هر چیز در رمان اهمیت دارد، در حالى که در متون علمى و فلسفى به آن شدت مهم نیست. البته بسیارى از فلاسفه صاحب سبک هم مانند هیوم و شوپنهاور و نیچه و برگسون و راسل بوده‏اند که غفلت از شیوایى سخنشان روا نیست. اما ادبیات سراسر ذوق و احساس و عاطفه است و اگر مترجم نتواند آن لحن و بیان را انتقال بدهد هر قدر هم ترجمه لفظ به لفظ صحیح باشد، منظور حاصل نمى‏شود.

ترجمه‏هاى ادبى شما مرا به این فکر مى‏اندازد که آقاى فولادوند هر وقت از فلسفه و ترجمه‏هاى فلسفى خسته مى‏شود، به عنوان زنگ تفریح رمانى هم ترجمه مى‏کند. چرا کمتر به ادبیات و بیشتر به فلسفه توجه کرده‏اید؟

جواب کوتاهش این است که وقت کم است. طبعاً هر کس اولویت‏هایى دارد. من هر چه نگاه مى‏کنم مى‏بینم از آنچه قصد انجامش را داشته‏ام عقب هستم. از اینکه این همه کارهاى خوب و متن‏هاى زیبا هست که من هنوز مجال نکرده‏ام به آنها برسم، احساس سرخوردگى مى‏کنم.

آیا توصیه خاصى به مترجمان دارید؟

تصور مى‏کنم آنچه شرط بلاغ بوده گفته‏ام. نکته‏اى که در پایان باید اضافه کنم این است که مى‏بینم برخى دچار این توهم شده‏اند که دیگر از ترجمه بى‏نیاز شده‏ایم و مى‏توانیم مستقلاً به تألیف روى بیاوریم. تألیف و تصنیف البته بسیار خوب است اما به شرط آن که در تحقیق و تتبع حرف تازه‏اى داشته باشیم که کسى تا به حال نزده است. اما حتى به این فرض، و اگر رشد کمى و کیفى ترجمه به صد برابر امروز هم برسد، باز از کسب اطلاع از آنچه دیگران کرده‏اند و مى‏کنند و ترجمه بى‏نیاز نمى‏شویم و باز هم مى‏بایست در این زمینه بکوشیم، زیرا سیل اندیشه‏هاى بدیع و تازه در دنیا پایان‏ناپذیر است. به کشورهاى انگلیسى زبان نگاه کنید که با آن توانایى علمى و فرهنگى و زبانى هرگز احساس نمى‏کنند که از ترجمه مستغنى شده‏اند، تا چه رسد به ما که تاکنون هنوز به برگرداندن همه متون بنیادى هم موفق نشده‏ایم. کسى مى‏تواند بخصوص در زمینه فلسفه غرب و مسائل فکرى که پایه‏اش در غرب است، دست به تألیف بزند که گام‏هایى را که دانشوران غربى برداشته‏اند و مراحلى را که پیموده‏اند برداشته و پیموده باشد. فلسفه هم امروز مانند هر دانش دیگرى فوق‏العاده تخصصى شده است و براى تفنن دیگر در آن جایى نمانده است. گذشته از مکتب‏ها و نهضت‏ها و دوره‏ها، حتى فلسفه هر فیلسوف بزرگى هم به شاخه‏هاى تخصصى تقسیم مى‏شود. یکى در نظریات اخلاقى افلاطون یا ارسطو یا کانت متخصص است، دیگرى در معرفت‏شناسى یا هنرشناسى او. یکى در آراى مارکس جوان تخصص دارد دیگرى در عقاید او از کتاب سرمایه به این سو، و هکذا در دیگر موارد. اگر کسى خود را در پایه و مقام تخصص دید و نکات تازه‏اى کشف کرد، بسیار خوب است که دست به تألیف بزند. ولى تا به آن مقام نرسیده ممکن است تألیفى بکند ناقص چون از آخرین پژوهش‏هایى که در آن زمینه شده بى‏بهره است، یا در بهترین حالت ممکن است اثر مکررى پدید بیاورد.


کتابشناسی دکتر عزت الله فولادوند
على دهباشى

1. اریش فروم، گریز از آزادى، چاپ اول 1348، برنده جایزه ترجمه ممتاز در رشته علوم اجتماعى پیشرفته از سازمان آموزشى و علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد (یونسکو)، 1350.
2. کانر کروز اوبراین، آلبر کامو، چاپ اول 1350.
3. هانا آرنت، خشونت، چاپ اول 1359.
4. هانا آرنت، انقلاب، چاپ اول 1361.
5. جرج ارول، به یاد کاتالونیا، چاپ اول 1361.
6. اریش فروم، آیا انسان پیروز خواهد شد؟ حقیقت و افسانه در سیاست جهانى، چاپ اول 1362.
7. سى. ایچ. داد، رشد سیاسى، چاپ اول 1363.
8. گراهام گرین، آمریکایى آرام، چاپ اول 1363.
9. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 1، چاپ اول 1364.
10. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 2، چاپ اول 1365.
11. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 3، چاپ اول 1366.
12. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 4، چاپ اول 1369.
13. اشتفان کورنر، فلسفه کانت، چاپ اول 1367، برنده جایزه کتاب سال 1369 جمهورى اسلامى ایران در فلسفه.
14. هنرى استیوارت هیوز، آگاهى و جامعه، چاپ اول 1369، برنده جایزه کتاب سال 1370 جمهورى اسلامى ایران در علوم اجتماعى.
15. ود مهتا، فیلسوفان و مورخان: دیدار با متفکران انگلیس، چاپ اول 1369.
16. براین مگى، فلاسفه بزرگ: آشنایى با فلسفه غرب، چاپ اول 1372.
17. کوئنتین اسکینر، ماکیاولى، چاپ اول 1372.
18. امرى جورج، جورج لوکاچ، چاپ اول 1372.
19. فریدریش دورنمات، قول، چاپ اول 1372.
20. جورج ولوارث، فریدریش دورنمات، چاپ اول 1372.
21. ج. پ. استرن، نیچه، چاپ اول 1373.
22. فرانتس نویمان، آزادى و قدرت و قانون، چاپ اول 1373.
23. جان جى. کینى، افلاطون، چاپ اول 1373.
24. جان پلامناتس، ایدئولوژى، چاپ اول 1373.
25. هنرى استیوارت هیوز، راه فروبسته: اندیشه اجتماعى در فرانسه در سالهاى درماندگى 1960 - 1930، چاپ اول 1373.
26. مارتا نوسباوم، ارسطو، چاپ اول 1374.
27. کارل یاسپرس، زندگینامه فلسفى من، چاپ اول 1374.
28. هنرى استیوارت هیوز، هجرت اندیشه اجتماعى 1965 - 1930، چاپ اول 1376.
29. خرد در سیاست، مجموعه 37 مقاله فلسفى و سیاسى، گزیده و نوشته و ترجمه عزت‏الله فولادوند، چاپ اول 1376.
30. جرمى شى یرمر، اندیشه سیاسى کارل پوپر، چاپ اول 1377.
31. پیتر سینگر، هگل، چاپ اول 1379.
32. راجر سالیوان، اخلاق در فلسفه کانت، چاپ اول 1380.
33. باربارا تاکمن، برج فرازان: چهره جهان پیش از جنگ جهانى اول 1914 - 1890، چاپ اول 1380، برنده عنوان کتاب ممتاز سال 1380 جمهورى اسلامى ایران.
34. کارل یاسپرس، نیچه و مسیحیت، چاپ اول 1380.
35. رمون آرون، «روشنفکر کیست؟ سرنوشت او چیست؟»، قرن روشنفکران، چاپ اول 1380.
36. هانس - گئورگ گادامر، آغاز فلسفه، چاپ اول 1382.
37. فریدریش فون هایک، در سنگر آزادى، چاپ اول 1382.
38. سى. ایچ داد، م. گ. اشمیت، رانلد اینگلهارت، کارلز بوآ، لوشن پاى، رابرت دال، میک‏مور سمویل هانتیگتن، مراحل و عوامل و موانع رشد سیاسى، چاپ اول 1385.

توجه:
1. همه این کتابها بارها تجدید چاپ شده‏اند و بعضى تا امروز به چاپ دهم رسیده‏اند.
2. علاوه بر کتابها، بیش از یکصد مقاله نیز در زمینه فلسفه سیاسى، علوم سیاسى، علوم اجتماعى، علوم انسانى، ادبیات غرب، نقد ادبى، زیبایى‏شناسى، فلسفه هنر، تاریخ غرب و فلسفه تاریخ به همین قلم نگاشته یا ترجمه شده‏اند و در نشریات روزانه یا ادوارى کشور انتشار یافته‏اند.

کتابهاى زیر چاپ و آماده چاپ:
1. آیزایا برلین، آزادى و خیانت به آزادى: شش دشمن آزادى بشر
2. فلسفه و جامعه و سیاست (مجموعه مقالات)
3. گروه نویسندگان، کانت، روشنگرى و جامعه مدنى‏
4. ایمانوئل کانت، نقد عقل عملى‏
5. تاریخ و فلسفه تاریخ (مجموعه مقالات)
6. منطق تاریخ (مجموعه مقالات)
7. آى. اف. استون، محاکمه سقراط
8. فلسفه هنر (مجموعه مقالات)
9. کارل یاسپرس، فلسفه و جهان

دو متن فوق از مجله بخارا شماره 62، خرداد و شهریور 1386 با اجازه سردبیر برگرفته شده اند.

سه‌شنبه، 30 بهمن 1386
گفتگو


جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما