عقبماندگىهاى ما در این کشور و بلاها و مصائبى که از ایام پیشین بر سر ما آمده، احیاناً از ناآگاهى ما بوده است، و هر کسى باید به قول قدیمىها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پیشبرد معرفت و آگاهى کمک کرده باشد. به این نتیجه رسیده بودم که پیشرفتهاى ما در زمینه مادى، هر قدر هم فراوان، به خودى خود کفایت نخواهد کرد و باید به فکر ساختن زیربناهاى فکرى و فرهنگى جامعه باشیم تا هم آن دستاوردها پایدار بماند و هم گامهاى بعدى را درست برداریم ...
شما در کجا متولد شدهاید، کجا درس خواندهاید و تحصیلاتتان را کجا ادامه دادهاید؟
پدرم قاضى دادگسترى بود. در بدو استخدام ازدواج کرد و با مادرم به سمت دادیار دادسراى اصفهان به آن شهر رفتند و من در همانجا - در خانهاى در کوچهاى نزدیک میدان نقش جهان، بین کاخ چهل ستون و کاخ هشت بهشت، که از آقاى رضاقلى خان برومند از محترمین اصفهان اجاره کرده بودند - به دنیا آمدم. خانه قدیمى زیبایى بود که هر وقت بعدها به اصفهان سفر مىکردم، به دیدن آن مىرفتم. خانه را بعداً ورثه فروختند به وزارت بهدارى و بهداشت. وزارتخانه اول آن را تبدیل کرد به داروخانه شبانهروزى و بعد بىهیچ توجهى به ارزش تاریخى آن، متأسفانه خراب کرد و به نحو چشمآزارى در آن منطقه تاریخى به صورت پیکرهاى از بتون و آهن درآورد.
تحصیلات مقدماتى و بخشى از متوسطه را در تهران گذراندم. سپس براى ادامه تحصیل به انگلستان رفتم ولى به علت تحولاتى که در ایران روى داده بود و گران شدن نرخ ارز که تحملش براى پدرم دشوار بود پس از چندى تحصیلم را ناتمام گذاشتم و به میهن برگشتم. مدتى بعد، پس از آنکه اوضاع به سامانى رسید و دبیرستان را در تهران تمام کردم، به پاریس رفتم و در آنجا وارد دانشکده پزشکى شدم. دو سال طب خواندم، ولى دیدم دلم جاى دیگر است. روزى کتابى خواندم از برتراند راسل به نام مسایل فلسفه که بعدها شادروان منوچهر بزرگمهر آن را به فارسى ترجمه کرد. فهمیدم که گمشدهام را پیدا کردهام و آنچه مىجستهام فلسفه است. بار سفر بستم و به نیویورک رفتم. در دانشگاه کلمبیا نام نوشتم و تا پایان زیر دست استادان آن دانشگاه فلسفه خواندم. رسالهام را درباره موضوع پیچیدهاى در نقد سوم کانت، «نقد قوه حکم»، نوشتم و از آن دفاع کردم و اواخر سال 1962 به ایران برگشتم.
بنابراین گرایش شما به ترجمههاى فلسفى از اینجا ناشى مىشود که در رشته فلسفه درس خواندهاید؟
عرض کنم این گرایش دفعتاً پدید نیامد. دوستى داشتم که در ایران غالباً با هم درباره فلسفه و ادبیات و شعر و اینگونه مسایل صحبت مىکردیم. او به اصرار از من خواست که حالا که به این امر واردم براى اینکه هم دیگران سودى ببرند و هم خودم رضایتى داشته باشم، ترجمه کنم. خود او تماس گرفت با انتشارات فرانکلین. قرارى گذاشتیم و رفتیم به دیدن آقاى کریم امامى و آقاى نجف دریابندرى. در آنجا با بنده قراردادى براى ترجمه کتاب گریز از آزادى اثر روانکاو و فیلسوف اتریشى - امریکایى، اریش فروم، منعقد شد که حالا به چاپ یازدهم رسیده است. این اولین کار من بود و در ازاى آن مقصوعاً 4950 تومان گرفتم و دیگر تا چاپ دهم بنده ریالى دریافت نکردم. کتاب از همان ابتدا موفقیتى کسب کرد و با اینکه در پنج هزار نسخه چاپ شده بود بهزودى به چاپهاى بعدى رسید، و بدون اینکه کسى از بزرگان انتشارات فرانکلین اطلاعى به من بدهد برنده جایزه ترجمه ممتاز از سازمان علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد (یونسکو) در رشته علوم اجتماعى پیشرفته شد.
چندى بعد، آقاى علیرضا حیدرى مدیر انتشارات خوارزمى به دیدن من آمد و اصرار کرد که کار دیگرى ترجمه کنم. اثرى که انتخاب کردم و به فارسى برگرداندم کتابى بود به نام آلبر کامو که آن هم به چند چاپ رسید. اما بعد ازدواج کردم و مشغلههاى دیگر پیش آمد و کار ترجمه ماند تا بعد از انقلاب که فراغتى پیدا شد، و دوباره به دفتر و قلم روى آوردم و آثار متعددى ترجمه کردم که کل آنها امروز به 40 مجلد سر مىزند. علاوه بر این، چون همواره اگر از مطالعه مطلبى لذت بردهام خواستهام هموطنانم را هم در آن لذت شریک کنم، مطالب و مقالاتى در جراید و نشریات ادوارى، خواه تألیف و خواه ترجمه، در این سالها منتشر کردهام که شمارشان از صد متجاوز است و تعدادى از آنها، در مجلدى به نام خرد در سیاست، به صورت کتاب انتشار پیدا کردهاند و شمار بسیار بیشترى آماده انتشارند.
شما بعد از انقلاب است که بطور جدى به کار ترجمه مىپردازید. در انقلاب چه اتفاق افتاده بود که به این کار روى آوردید؟
از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عقبماندگىهاى ما در این کشور و بلاها و مصائبى که از ایام پیشین بر سر ما آمده، احیاناً از ناآگاهى ما بوده است، و هر کسى باید به قول قدیمىها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پیشبرد معرفت و آگاهى کمک کرده باشد. به این نتیجه رسیده بودم که پیشرفتهاى ما در زمینه مادى، هر قدر هم فراوان، به خودى خود کفایت نخواهد کرد و باید به فکر ساختن زیربناهاى فکرى و فرهنگى جامعه باشیم تا هم آن دستاوردها پایدار بماند و هم گامهاى بعدى را درست برداریم و بیهوده دور خودمان نچرخیم و پس از مدتى ببینیم دریغ از راه دور و رنج بسیار. مىتوانم بگویم که این مهمترین و بالاترین انگیزه من در فعالیتهاى فرهنگى بوده است.
ترجمههاى شما که عمدتاً بعد از انقلاب صورت گرفته نشان مىدهد که روشنفکرى ایران پیش از انقلاب ذخیره ناچیزى از افکار فلسفى و نحلههاى فکرى داشته است. فکر مىکنید علت فقر فکرى ما این بوده که ما مترجمان کافى نداشتهایم یا پیوند خود را با گذشته گسسته بودیم؟
به نظر من هر دو. از زمان شکستهاى ایران از روسیه ما به فکر تجدد افتاده بودیم. اما در دوره ناصرالدین شاه سرعت آن مقدارى کم شد و بعد در نهضت مشروطه باز اندیشه ترقى شتاب گرفت. تقریباً آشنایى ما با فلسفه غرب، از همان زمان شروع مىشود. کوششهاى مختصرى شد و نام کسانى مانند دکارت و حتى کانت به میان آمد. نخستین مترجمان ما در واقع پرورده همان دوران بودند. مثلاً مرحوم فروغى. البته در این مدت با فشارها، سانسورها و خودسانسورىهایى که وجود داشته و احتیاط هایى که مردم اجباراً کردهاند، دچار افت و خیزهایى هم بودهایم. در سلطنت رضاشاه نوشتههاى زیادى از زبانهاى اروپایى به فارسى درآمد، ولى آثار فلسفى در آن میان کم بود و در فلسفه سیاسى که شاید بیش از همه محل حاجت بود به دلیل فشار دستگاه حاکم تقریباً هیچ نداشتیم. تاوان این کمبود را بعدها به گرانترین وجه پرداختیم. پس از رضاشاه خیزش دیگرى در رویکرد به افکار غربى پیش آمد، منتها این بار روشنفکرى ما به شدت مکتبى شد و تحت تأثیر مارکسیسم قرار گرفت که از پیش ولو به حالت کمون وجود داشت. ادبیات ما از آن زمان تا مدتها بعد بیشتر صبغه و رنگ مارکسیستى گرفت و توجه ما، چه در عالم اندیشه، چه در جهان هنر و چه در دنیاى عمل، تا حد زیادى به این طرف معطوف شد. همزمان با آن در دهههاى چهل و پنجاه، باز دچار تب دیگرى شدیم، یعنى گرایش شدیدى به اگزیستانسیالیسم پیدا کردیم و در اگزیستانسیالیسم هم بیشتر تحت تأثیر شاخه فرانسوى آن قرار گرفتیم. کتابها، داستانها و رمانهایى که ترجمه مىشد بسیارى از اوقات در آن زمینه سیر مىکرد. صورتهاى رنگارنگ مارکسیسم و سوسیالیسم هم که البته جاى خود را داشتند و همواره نشانه افکار پیشرو محسوب مىشدند. البته در خلال این مدت مترجمان انگشت شمارى بودند که کوشش مىکردند ما را با آثار اصیل فلسفه غرب آشنا کنند، مانند شادروان بزرگمهر و مرحوم یحیى مهدوى، ولى رویهمرفته هنوز این جریان در فلسفه بسیار ضعیفتر از رمان و شعر بود. شعر نو در ایران تحت تأثیر ترجمه شعر اروپایى به دنیا آمد. اگر ترجمه خوب آثار مهم فلسفه غرب در آن ایام بیشتر در ایران وجود داشت، بهیقین تأثیر سودمندتر و عمیقترى در ما مىگذاشت.
ولى جنبش و خیزش فوقالعاده بعد از انقلاب پیش آمد. بر اثر انقلاب این توجه حاصل شد که ما نیازمندیم از دستاوردهاى متفکران غربى نه تنها در زمینه ادبیات، بلکه در فلسفه و عموماً علوم انسانى و اجتماعى بیشتر اطلاع پیدا کنیم. تعداد مترجمان (گاهى به اضطرار و گاهى به انتخاب) بسیار زیادتر شد، و قطع نظر از کیفیت ترجمهها، دامنه کار گسترش یافت. در فلسفه متوجه زمینههاى تازهاى شدیم که در گذشته از آنها غفلت کرده بودیم: مانند معرفتشناسى، متافیزیک، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه دین، فلسفه حقوق، فلسفه هنر، منطق و فلسفه سیاسى. از این گذشته، از تک صدایى درآمدیم. متوجه مکتبها و نحلههاى دیگرى به جز مارکسیسم شدیم و فهمیدیم که دیگران هم، چه در فلسفه باستان، چه در فلسفه سدههاى میانه و چه در فلسفه جدید و معاصر، حرفهایى داشتهاند بسا شنیدنىتر از مارکس و مارکسیستها. شروع کردیم مسایل را نه تنها از دیدگاه سوسیالیستى و چپى، بلکه از زوایاى مختلف مورد توجه قرار بدهیم. البته کیفیت کارها غث و ثمین داشت و یکسان نبود. امروز عده مترجمان بهمراتب بیشتر شده ولى ترجمه خوب به آن نسبت متأسفانه افزایش پیدا نکرده است. چیزى که مىشود به آن امیدوار بود این است که اولاً کیفیت مقدارى تابع کمیّت است. در شرایط مساوى اگر شما بیست مترجم داشته باشید مسلماً احتمال اینکه ده اثر شایسته به دست بیاورید کمتر است از اینکه عده آنها را به دویست برسانید. عامل دیگر یکى افزایش تجربههاست که مثل همه زمینهها با آزمون و خطا به دست مىآید، و دیگرى ظهور و سیطره بیکران تکنولوژى مدرن اطلاعات و ارتباطات که از جمله آثار بىشمارى که داشته آشناتر کردن مردم با زبانهاى خارجى بهویژه زبان انگلیسى است. ولى این تحول عظیم این نتیجه نامطلوب را هم ضمناً داشته که در کشورهاى جهان سوم، از جمله ایران، جوانان را از میراث فرهنگى خودشان دور کرده است. زبان فارسى زبانى پیشرفته و متکامل است. آثار پدران ما در فلسفه و ادب گنجینهاى از واژهها و اصطلاحات و تعبیراتى است که هیچ مترجم یا نویسنده فلسفى از آن بىنیاز نیست و اگر از آن غفلت کند به خودش، به خوانندگانش و حتى به موضوع کارش زیان سنگین وارد کرده است. این پاسخ بخش دوم پرسش شماست، یعنى قطع رابطه با گذشته. من همیشه سفارشم به مترجمان جوان این است که گذشته از تقویت دانشتان در زبان خارجى، متون کلاسیک فارسى را بخوانید، زیرا هر قدر هم که وقت بر سر این کار بگذارید بعد پاداشش را خواهید گرفت. البته نقد آگاهانه و خالى از حب و بغض هم در اینجا مانند همه جا براى افزایش کیفیت کارها در درجه اول اهمیت است.
به نظر شما وضع نقد و بررسى، پیش از انقلاب بهتر بوده یا پس از انقلاب؟
نه، باز هم مجموعاً، به نظر من، بعد از انقلاب بهتر شده، هرچند هنوز تا رسیدن به حد مطلوب بسیار فاصله دارد. اگر موانعى براى ما پیش نیاید و مطبوعات آزادتر شوند، شاید بتوان امیدوار بود که ما هم در آینده به درجهاى از پختگى برسیم و از مرز دوستىها و دشمنىها پا فراتر بگذاریم و به معیارهاى پیشرفته در این زمینه دست پیدا کنیم. البته باید توجه داشت که نقدنویسى هم مانند هر کار دیگر به آموزش نیاز دارد. نمىدانم به این کار در دانشگاههاى ما اساساً عنایتى مىشود یا نه، ولى معتقدم در دورههاى کارشناسى در علوم انسانى و اجتماعى دانشجویان حتماً باید در نقدنویسى آموزش جدى بگیرند. نقد با تقریظ و مقدمهنویسى یا پنبهزنى و رو کم کردن تفاوت مىکند. گذشته از موارد دوستى و دشمنى، گاهى در مطبوعات مطالبى ظاهراً بر سبیل نقادى نوشته مىشود که معلوم است نویسنده حتى الفباى نقدنویسى را نمىدانسته است. بدون نقد درست هیچ کارى پیشرفت نمىکند و باید مثل هر چیز دیگرى اصول آن را یاد گرفت.
وقتى به اندیشههاى پس از 1320 اشاره مىکردید گفتید که در آن دوره اندیشههاى ما صبغه مارکسیستى و مکتبى به خودش گرفت که حرف درستى است. به گمانم بعد از انقلاب بود که به نظر رسید روشنفکرى ایران در ارائه افکار گوناگون کوتاهى کردهاند و به مخاطبان خود اطلاع ندادهاند که فقط همین یک کالا در جهان وجود ندارد، بلکه افکار گوناگونى وجود دارد که مىتوانند بهترینشان را انتخاب کنند. آیا این به خاطر آن است که جو جهانى در آن روزگار چنین ایجاب مىکرده یا آنکه روشنفکرى ما هم عقب مانده بوده و خودش هم از کالاهاى مختلف فکرى در جهان اطلاع نداشته است؟
هر دو. اگر به خاطر داشته باشید تا پیش از فروپاشى شوروى و رژیمهاى سوسیالیستى اروپاى شرقى، اساساً فکر اینکه عیبى در مارکسیسم وجود دارد، به ذهن طرفدارانش خطور نمىکرد. اگر هم به این فکر مىافتادند تصورشان بر این بود که در عمل اشتباهى رخ داده وگرنه خود تئورى هیچ عیبى ندارد. این بود که ما در ایران تابع مد روزگار شده بودیم. و باز باید یادآورى کنم که پیش از انقلاب کسى که پیرو سنت اندیشه چپ نبود، عقبمانده و جامانده از قافله اندیشه و تمدن به حساب مىآمد. دیگر اینکه کل این جهاننگرى با جهاننگرى بستهاى که ما از پارههایى از فرهنگ خودمان به ارث برده بودیم کاملاً سازگار بود. در مارکسیسم عقیده بر این است که گذر از مراحل معین تاریخ امرى محتوم است و به هر حال روى خواهد داد. ممکن است افراد با کوششهاى خود مقدارى به آن شتاب ببخشند یا موانعى در مقابلش ایجاد کنند، اما به هر حال از این سیر گریزى نیست و جبر تاریخ بر آن حاکم است و به سر منزل مقصود خواهد رسید و باید برسد. این اندیشه همانندىهایى دارد با طرز فکر جبرى بسیارى از کسان در این سرزمین که همیشه معتقد بودهاند آنچه مقدر است اتفاق خواهد افتاد و فرد اختیار واقعى در تعیین سرنوشت ندارد. البته این مشابهتها ظاهرى است. قدرى مسلکى یعنى، به قول خواجه نصیر، «مردم را اختیارى نیست و آنچه را نسبت به او مىکنند که او کرد، فعل خداى تعالى است و لا مؤثر فى الوجود الا الله». فرنگىها به این مىگویند فاتالیسم (fatalism). اما جبر تاریخ، وجوب علیت یا موجبیت است، یا در اصطلاح فلسفى دترمینیسم (determinism)، به معناى اینکه هر تغییر علتى دارد و هر رویداد از قوانین خاص خودش تبعیت مىکند و هر واقعیتى در تاریخ مطلقاً موقوف و مشروط به علل است. بسیارى از چپىهاى ما که متأسفانه از بین شاخههاى مختلف مارکسیسم سخت متأثر از مارکسیسم شرقى و استالینیسم بودند و مارکسیسم غربى را ارتداد مىدانستند، عقیده راسخ داشتند که کسى که به سلاح ماتریالیسم دیالکتیک مجهز باشد، در واقع به بنیاد همه دانشها مجهز است و مىتواند هر مشکلى را حل کند.
این دو فلسفه بهعلاوه مارکسیسم عامیانه و افواهى که همیشه نزد تودهها کشش داشته است، دست به دست هم دادند و معجون خوشگوارى براى ما ایرانىها - اعم از متفکران یا مردم عادى - درست کردند. پس از انقلاب ایران و نیز البته تحولاتى که در جهان با فاصله زمانى کوچکى روى داد، این ذهنیت تکان خورد. در حال حاضر بنده مىتوانم شهادت بدهم اقبالى که به فلسفه در ایران مىشود، بخصوص از ناحیه جوانان، بىسابقه است. در زمان انقلاب، شمار کتابهاى معتبر فلسفى که در بیان فلسفه غرب داشتیم، از پانزده - بیست تجاوز نمىکرد. بعد از انقلاب بود که مردم دیدند با مسائلى مواجه شدهاند که باید درصدد چاره برآیند و یکى از جاهایى که به آن روى آوردند فلسفه بود که از قدیم هم نوید چارهیابى به بشر داده بود. این شاید یکى از مبارکترین وقایعى باشد که در جامعه ایران روى داده است. ارسطو مىگوید فلسفه هیچ آغاز دیگرى ندارد مگر اعجاب و سرگشتگى. آغاز خردمند شدن غیر از این نیست که شخص به وجود مشکلى اذعان کند و پى ببرد که نمىداند و در پى دانستن برود. این نهال در ایران امروز رو به رشد است و دارد کم کم مىبالد.
شما یکى از کسانى بودهاید که با آثار خود، جو یکسویهنگرى را در ایران شکستهاید. فکر مىکنید امروز ما به جاى همان یک پنجره قبلى که از آن به جهان مىنگریستیم، داراى پنجرههاى متعدد شدهایم یا فقط سمت و سوى خودمان را عوض کردهایم. آن وقتها از پنجره شرق به جهان نگاه مىکردیم، امروز از پنجره غرب نگاه مىکنیم؟
نه من تصور مىکنم در دیدگاه و مطالبات ما و بخصوص نسل جوان ایران یک تکثر و تنوعى به وجود آمده است. گذشته از آنچه گفتیم، یکى از مهمترین عواملى که در این تغییر دخالت داشته، انفجار اطلاعات و تکنولوژى ارتباطات است. مردم وارد عرصههایى شدهاند که سابقاً حتى گمان نمىکردند وجود داشته باشد. دیدهاند به بازارى قدم گذاشتهاند که - همانطور که شما اشاره کردید - در آن کالاهاى بسیار متنوع و رنگارنگ وجود دارد و مىتوانند انتخاب کنند. بنابراین، خود این هم باز رویداد مبارکى است، چون تا وقتى ما نتوانیم بسنجیم و سنجیده اقدام کنیم مسلماً آنچه در آینده خواهیم کرد، به سرانجام نخواهد رسید.
ظاهراً این فقط در ایران و جهان سوم بود که افکار گوناگون عرضه نمىشد وگرنه در کشورهاى دیگر که چنین نبود؟
نه، فقط در ایران نبود. مارکسیسم چنان بر افکار سیطره داشت که نه تنها روشنفکران بلکه حتى مردم عادى گمان مىبردند اگر به طرز دیگرى فکر کنند آدمهاى اُمّل و عقبافتاده و بىفرهنگى به نظر مىآیند. طى نزدیک به سى سال، ژان پل سارتر از اگزیستانسیالیسم شروع کرد و به تدریج به سمت مارکسیسم رفت. او در بالاترین مؤسسه دانشگاهى فرانسه در علوم انسانى، دانشسراى عالى، دوست و همدرسى داشت به اسم رمون آرون که برخلاف خودش متمایل به لیبرالیسم بود. سى سال انواع اتهامات را به او زدند. گفتند نوکر آمریکاست، جیرهخوار امپریالیسم است. کتابهایش را نمىخریدند. میشل فوکو مصاحبهاى دارد درباره قدرت که ترجمه فارسى آن را من در کتاب خرد در سیاست منتشر کردهام. چنانکه مىدانید رژیم شوروى به بعضى از مخالفانش اَنگ دیوانگى مىزد و به این بهانه در تیمارستان به مدت نامحدود و بىهیچ جرمى محبوسشان مىکرد. فوکو مىگوید در 1961 کتابى به اسم تاریخ دیوانگى از من منتشر شد. چپىها (از جمله سارتر مدیر مجله روشنفکرى لهتان مدرن) چون از آن ماجراها در شوروى آگاهى داشتند، حاضر نشدند کوچکترین اشارهاى به آن کتاب بکنند. اجازه بدهید عین جمله فوکو را به عنوان شاهدى در این زمینه نقل کنم. مىگوید: «کمونیستترین روانپزشک فرانسوى در دهه 1950 به مسکو رفت و دید که آنجا با بیماران "روانى" چگونه رفتار مىکنند. ولى، وقتى برگشت، یک کلمه حرف نزد، حتى یک کلمه... چنان ضربهاى خورده بود که نخواست چیزى بگوید و تا چند سال بعد که مُرد، درباره آنچه دیده بود مطلقاً هیچ چیز نگفت.»
مخالفت با مارکسیسم و سوسیالیسم امروز ممکن است آسان به نظر بیاید (هر چند هنوز هم در بعضى از محافل خطر طرد و اتهام به دنبال دارد). در غرب و شرق همه جا آن سلطه وجود داشت. کم بودند کسانى همچون آرون و ارول و کوستلر و جیلاس و حتى کامو که این خطر را به خود بخرند و این شهامت و جرأت را داشته باشند که به مقابله برخیزند. منتها ما در ایران بدبختى بزرگترى پیدا کردیم و آن این بود که مارکسیسم از نوع روسىاش نصیب ما شد. مارکسیسم شاخههاى مختلف داشت اما حزب توده اجازه نمىداد که شاخههاى دیگرش در اینجا رشد کنند و عجیب اینکه نمىگذاشت آثار اصلى و مهم مارکس و مارکسیستها به فارسى دربیایند. سختگیرى و سانسور و کوتهنظرى حکومت سابق هم مزید بر علت مىشد و به پیروان آن ایدئولوژى مظلومیت و حتى قداست مىداد.
چه مکانیسمى سبب مىشود که آدم پیشرفته و تحصیلکرده دچار چنین افکارى مىشود؟ آیا در واقع این قصور متفکران و از جمله مترجمان ما نبود که ما را با افکار دیگرى آشنا نکردند؟
بسیارى از باسوادان و متفکران ما چپ بودند. همین کتاب جامعه باز و دشمنان آن، که من ترجمه کردهام و مىگویند تأثیر بزرگ داشته، اگر آن وقتها ترجمه شده بود، بدون هیچ گونه تردیدى مىگفتند از سفارت آمریکا پول گرفتهام. در مورد ترجمه کتاب مشهور آرتور کوستلر، ظلمت در نیمروز، گفتند سفارت آمریکا پول داده و در توزیع کتاب کمک کرده است. رفت و آمد فلان آقا به سفارت شوروى و به آلمان شرقى اشکالى نداشت و در جهت رهایى خلقهاى ستمدیده بود. اما بدا به حال کسى که کلمهاى در نکوهش رفیق استالین مىگفت. عدهاى در این کشور هنوز مىگویند مجمعالجزایر گولاگ سولژنیتسین رمان است نه شرح رویدادهاى واقعى و از خواندن ترجمه شیواى مرحوم عبدالله توکل از آن کتاب امتناع مىکنند. درآمدن از چنبر این افکار آسان نبود؛ قضیه همهگیر بود. به تعبیر هگل، روح زمانه بود. امروز روح زمانه چگونه است؟ ما چون محاط در آن هستیم و فاصله روانى نداریم شاید درست متوجه نشویم. به هر صورت منظورم این است که مقابله با جریانهاى مسلط کار آسانى نیست. اکثر افراد بشر همیشه مثل آباند و سرازیر مىروند. وقتى مىشود در سرازیرى افتاد و بَه بَه و چَه چَه شنید، چهکارى است که آدم سربالایى برود؟ چه کارى است که با جریانات چیرهگر فکرى دربیفتد؟
اگرچه شما متنهاى دشوارى را به فارسى درآوردهاید اما زبان فارسى شما در ترجمهها، زبان قابل فهم، درست و بىعیبى است. آیا زبان فارسى را نزد کس یا کسانى آموختهاید یا همان تربیت عمومى در این زمینه کارساز بوده است؟
عرض کنم سواى آن مدتى که در ایران مدرسه رفتم، خیال مىکنم محیط خانوادگى خیلى در این زمینه مؤثر بوده است. در خانواده ما، چه پدر و چه مادر، التفات و عشق مخصوصى به ادبیات و زبان فارسى داشتند و من از خردسالى شوق وافر به ادبیات فارسى داشتهام و هیچ گاه از آن منفک نبودهام. شاید هم قدرى شم و ذوق شخصى در این زمینه دخالت داشته باشد.
در فارسى نویسى، من همواره سعى داشتهام از افراط و تفریطى که گاه نویسندگان و مترجمان به آن دچار هستند، پرهیز کنم. تصور یک دسته همواره این بوده که تمام اصطلاحات فنى فلسفه غرب را باید از آنچه در فلسفه اسلامى یا در ادبیات خودمان وجود داشته، اخذ کنند، حال آنکه حقیقت امر این است که از زمان دکارت که فلسفه جدید شروع مىشود، در واقع بسیارى از مفاهیم، دیگر آن مفاهیم قدیم نیستند، هرچند نوعى اشتراک لفظى میانشان دیده شود. گرچه ممکن است لفظ یکى باشد ولى معنا بکلى تغییر کرده است، و معنا را نمىشود فقط با استمداد از آنچه در ادبیات فلسفى خودمان داشتهایم، به نحو کافى و وافى به خواننده ایرانى انتقال داد. نمونه بارز این امر واژه «ایده» است که از زمان واضع آن افلاطون تا امروز بى اغراق دهها معنا پیدا کرده است، و کسى که همه جا آن را «تصور» یا «معنا» یا «اندیشه» ترجمه کند، خواننده را به اشتباه مىاندازد. یا اصطلاح «دیالکتیک» که حتى نویسنده و مترجم دقیق و خوش ذوقى مثل شادروان فروغى در کانت از آن به «جدل» تعبیر کرده است که اصلاً درست نیست، تاچه رسد به افلاطون و هگل و مارکس و دیگران.
در منتها الیه دیگر طیف کسانى هستند که خیال مىکنند براى هر مفهومى در فلسفه غرب باید یک اصطلاح من درآوردى غریب و نامأنوس بسازند. اینها عیبشان بزرگتر از دسته اول است، زیرا بین خواننده و نویسنده فاصله مىاندازند. کتاب براى بسیارى از خوانندگان بسیار خستهکننده مىشود و آن را کنار مىگذارند. اگر خواننده سماجت هم بکند، تصور خواهد کرد که با پدیدهاى بکلى نوظهور مواجه است. این دسته از مترجمان توجه نمىکنند که مشکلشان بیش از ناکارآمدى زبان فارسى نقص فهم فلسفى خودشان است. اگر آموزش فلسفى درست دیده باشند و در فلسفه ممارست و دقت کرده باشند، بسیارى از مشکلاتشان حل مىشود. مترجم باید وجدان علمى داشته باشد. نباید کورکورانه از ظاهر پیروى کند و با رفع مسوولیت از خودش مشکل را به گردن خواننده بیندازد. توجه به ادبیات ملى ما احتمالاً بسیارى از این دشوارىها را آسان خواهد کرد. در رأس همه این امور مسأله عدم تسلط است. بسیارى از مترجمین ما نه به زبان مقصد تسلط کافى دارند نه به زبان مبدأ. من به کرات به مترجمان جوان گفتهام که تا وقتى چیزى را نفهمیدهاید به روى کاغذ نیاورید. مترجمانى هستند (یا دستکم بیشتر در گذشته بودهاند) که آنچه را که نمىفهمیدند با شیرین زبانى مىخواستند بخورد خواننده بدهند به نحوى که خواننده متوجه عدم فهم آنها نشود. عده دیگرى هم هستند که همان پیچیدگىها را مىخواهند عیناً به همان صورتى که هست، یعنى به صورت نامفهوم، به خواننده منتقل کنند. نه به خواننده احساس مسئولیتى مىکنند، نه به نویسندهاى که اثر را پدید آورده است.
با توجه به اینکه زمینه کار شما فلسفه است که در ایران زیاد خواننده نداشته و شاید هنوز هم ندارد، کتابهاى شما تا چه حد با استقبال خوانندگان مواجه شده است؟
با اینکه در ایران ما بازخورد کافى نداریم و آمارهاى دقیق متأسفانه در دسترس نیست، ولى از قراین و اطلاعات پراکنده و از تجدید چاپ کتابها چنین برمىآید که زحمتهایى که کشیدهام بدون موفقیت نبوده است. اقبال عمومى به فلسفه در سالهاى اخیر براى بنده به راستى شگفتآور است. ظاهراً بسیارى از مردم هوشمند و اهل فکر، به خصوص جوانترها، مىخواهند ببینند ریشه مشکلات تاریخى بزرگى که به آن دچارند در کجاست و کجا باید در پى چاره بروند. عده زیادى در این راه به سراغ فلسفه مىروند. این تحول مصداق آن حقیقت همیشگى است که تا درد نباشد کسى به دنبال درمان نمىرود. فقط امیدوارم این کشش و کوشش موقت نباشد زیرا فلسفه ذاتاً چیزى نیست که نسخه علاج آنى بدهد. بزرگترین پیام بزرگترین فلاسفه همواره این بوده که هیچ گاه از پاى ننشینید، پیوسته در راه باشید، به پاسخ ساده قانع نشوید.
در بین مترجمانى که پس از انقلاب به کار ترجمه دست زدهاند و بخصوص در زمینه کار شما - فلسفه - کار کردهاند کدامشان قابل اعتنا هستند و توانستهاند به زبان فارسى خدمت کنند؟
هستند ولى تعدادشان کم است. به هر حال هستند کسانى که مىتوان به آنها امیدوار بود. به نظر من، یکى از علائم مترجم خوب این است که کارهایش پیوسته از نظر کیفى در حال پیشرفت باشد و درجا نزند. امروز مترجمانى هستند که پیشرفت در کارشان محسوس است. مثلاً نسبت به پنج سال پیش از نظر دقت، امانت، سلاست در سطح بهترى قرار دارند.
ترجمه خوب از نظر شما چه معنى دارد؟
فرانسوىها مثلى دارند که مىگوید ترجمه خوب مثل زن است، اگر زیباست خیانت مىکند و اگر زشت است وفادار است. البته من قبلاً هم گفتهام کسى که این را گفته، نه زن را مىشناخته، نه ترجمه را. به هر حال ترجمه باید درست و نسبت به متن اصلى امین و خوشخوان باشد. منتها مهم این است که الفاظ در متن معنا مىدهند نه بهتنهایى. وقتى شما به فرهنگ لغت مراجعه مىکنید، در برابر هر کلمه معناهاى متعدد پیدا مىکنید که بعضى ظاهراً یا اساساً ربطى به هم ندارند. انتخاب معناى مناسب بستگى به زباندانى مترجم دارد. ترجمههاى نامفهوم یا مضحکى که مىبینید همه به دلیل کمسوادى مترجمان است که یا از تنبلى به فرهنگ رجوع نکردهاند و از دیگران نپرسیدهاند یا اگر رجوع کردهاند نفهمیدهاند کدام یک از آن معناهاى متعدد با مقصود نویسنده منطبق است. موضوع دیگرى که کمتر کسى از بین مترجمان مىتواند از عهدهاش برآید، مسأله لحن است. لحن در ترجمه - چه در ترجمههاى داستانى و چه غیرداستانى - در نهایت اهمیت است. ما افراد بشر موجوداتى هستیم که هم با مغزمان کار مىکنیم و هم با عواطف و احساساتمان. در مورد خواندن هم همینطور است. باید متنى که در مقابل خواننده قرار مىگیرد، نه تنها با استدلال و منطق او بلکه با کل ساختار شناختى او رابطه برقرار کند. باید بتواند او را تکان دهد. باید بتواند او را به همان جهانى ببرد که نویسنده قصد کرده است. پس شرطهاى ترجمه خوب هم تسلط به دو زبان مبدا و مقصد است، هم تسلط به موضوع و هم حساسیت زبانى براى تشخیص لحن نویسنده و از کار درآوردن زیر و بم معانى.
اینکه مىفرمایید البته درست است اما به گمانم کار مترجم را خیلى دشوار مىکند. بخصوص اگر مترجم خودش هم صاحب لحن باشد. فرض کنید یک کسى که خودش صاحب لحن است تامس مور ترجمه کند، در عین حال به ترجمه شکسپیر هم دست بزند، چنین مترجمى چگونه مىتواند هم لحن تامس مور را رعایت کند، هم لحن شکسپیر را، و هم لحن و سبک نوشتن خودش را؟
دراینجا مترجم شباهت پیدا مىکند به بازیگر تئاتر. بازیگر وقتى وارد صحنه تئاتر مىشود بکلى آن شخصیت و حالات و حرکات خودش را کنار مىگذارد. بازیگر خوب کسى است که بتواند در قالب شخصیت به اصطلاح دراماتیک درآید و شخص خودش را از منظر بینندگان بکلى مخفى کند. از طرف دیگر، بازیگر بزرگ در عین اینکه در نقشش غرق مىشود، داراى این توان است که بیرون از خودش بایستد و خودش را در حال بازى ببیند. در مورد ترجمه هم همینطور است. مترجم هم باید به قالب نویسنده درآید و هم پیوسته به چشم نقاد به خودش نگاه کند. منتها یک چیز هست. تشخیص لحن نویسنده کار بسیار دشوارى است و باید اعتراف کرد که براى بسیارى از مترجمان غیرمقدور است. پى بردن به لحن ظاهراً به اقامت طولانى (ترجیحاً در سالهاى نوجوانى) در کشورى که زبان مورد نظر به آن تعلق دارد، و آشنایى نزدیک با فرهنگ آن، نیازمند است. در خود متن غالباً هیچ چیز نیست که به مترجم راهى نشان دهد. او باید سایه روشن معناها را احساس کند. در غیر این صورت باید زحمت بکشد و از اهل اطلاع بپرسد. اهمیت ویراستار دقیق و خوب در اینجا آشکار مىشود - که خود آن هم باز مقوله مفصل دیگرى است.
نقش آموزش و مشخصاً دانشکدهها در این زمینه چیست. مثلاً کسى که در رشته ترجمه درس خوانده آیا بهتر نمىتواند متوجه لحن و سبک کار شود؟
من در این زمینه نظر قاطعى نمىتوانم بدهم. فقط مىتوانم بگویم آنچه دیدهام این است که کسانى که از دانشکدههاى ترجمه بیرون آمدهاند، مترجمان درجه یکى نبودهاند. اغلب رفتهاند مدرکى بگیرند و از مزایاى قانونى قضیه بهرهمند شوند. مترجمان خوب ما معمولاً از گوشه کنارهاى دیگرى سر بر مىآورند.
در بین مترجمان ما از قدیم تا امروز آن که سبک کارش را مىپسندید و به دیگران توصیه مىکنید کدام است؟
در زمینههاى فلسفى مرحوم فروغى. فروغى در زمینه اصطلاحات مرد بسیار نوآورى بود. اصطلاحاتى ابداع کرد که هنوز بعد از گذشت نزدیک به یک قرن براى ما تازگى دارد. نگاه کنید به اصطلاحاتى مانند: اینهمانى، این نه آنى، با هم نهاد، برابر نهاد، جانبینى، خود آگاهى و... (به ترتیب در برابر: conscience ، intuition ، antithese ، synthese ، diversite ، identite). او هم از جرأت لازم بهرهمند بود، هم به ادبیات فارسى احاطه کامل داشت، و هم صاحب ذوق و بینش فلسفى بود. وقتى که نوشتهها یا ترجمههاى او را مىخوانید احساس مىکنید با مرد فرهیختهاى صحبت مىکنید که با قریحهاى خداداد توانسته بهآسانى به عمق افکار پیچیده نفوذ کند و روان و بىتکلف آنچه را دریافته براى شما شرح مىدهد. من همواره در حیرتم که این مرد که بیشتر از 62 سال عمر نکرد و تقریباً تمام عمر در مشاغل مهم دولتى بود، چگونه فرصت مىکرد که اینهمه مطالعه و کار بکند. به نظر مىرسد طبع روانى داشت که حتى دشوارىها را خیلى آسان مىتوانست باز کند. البته امروز وقتى به سیر حکمت در اروپا یا ترجمه دیالوگهاى افلاطون نگاه مىکنیم، ممکن است ایرادهایى به نظرمان برسد. ولى نباید از یاد ببریم که او پیشگام بود و نخستین کسى بود که به شیوه امروزى به این کار دست زد. بعلاوه زبان فارسى هم به این درجه از پیشرفت نرسیده بود و ما در انتقال اندیشهها و مفاهیم فلسفه غرب به فارسى تازه در ابتداى راه بودیم. البته در ایام پس از او هم بعضى مترجمان فلسفى خوب دیگر داشتهایم، مانند مرحوم حمید عنایت یا داودى یا محمد حسن لطفى یا منوچهر بزرگمهر یا در ترجمه نیچه داریوش آشورى. امروز هم بعضى از جوانان فلسفه دوست ما مثل خشایار دیهیمى کوششهاى ارزنده مىکنند.
از قضا فروغى از جنس خود شما بود. یعنى جزو مترجمان فکرى - فلسفى ما بود، اما مشهورترین مترجمان ما در این رده قرار نداشتهاند. در بین مترجمان ادبیات داستانى چه کسى را بیشتر مىتوان مترجم خوب دانست؟
در این زمینه اتفاقاً مترجمان خوبى داشتهایم و در اینجا مىتوانم بگویم که مترجمان قدیمتر ما شاید بهتر بودند. البته حالا هم مترجمان توانایى داریم ولى قدیمىها شاید بهتر بودند. مثلاً همین آقاى دریابندرى را در نظر بگیرید. با آن معیارى که گفتم مترجم خوب باید مرتب در حال رشد باشد و به قول افلاطون در راه باشد، دریابندرى بسیار خوب بوده است و به خاطر ذوق و طبع روانى که داشته خوب مىتوانسته زبان و لحن متن را بپروراند و به خواننده فارسى زبان عرضه کند. برگردان او از هاکل برى فین، به عنوان مثال، ترجمه بسیار موفقى است. محمد قاضى و عبدالله توکل هم خیلى خوب بودند. من مردى دقیقتر و پر وسواستر از مرحوم توکل در ترجمه کمتر دیدهام.
ببخشید مىخواهم بپرسم چند ساعت در روز ترجمه مىکنید؟ با دست مىنویسید یا پشت کامپیوتر مىنشینید؟
نه من در این زمینه خیلى سنتى هستم و با دست مىنویسم. در مورد ساعت کار اگر قوه و بنیه اجازه بدهد به روزى ده - دوازده ساعت هم مىرسد. البته این مقدار کار و تمرکز سبب مغفول ماندن بسیارى از چیزها در زندگىام شده است.
وقتى ده ساعت مشغول ترجمه مىشوید چند صفحه ترجمه مىکنید؟
بستگى به متن دارد. مىدانید که علاوه بر کارهاى فلسفى من به ادبیات هم علاقه دارم. دو سه رمان هم ترجمه کردهام. آمریکایى آرام اثر گراهام گرین، رمان قول از فریدریش دورنمات نویسنده فلسفى مشرب سوییسى، داستانى از آرتور کوستلر. مىتوانم عرض کنم که دشوارى ترجمههاى ادبى به هیچ وجه کمتر از ترجمههاى فلسفى نیست. پیدا کردن زبان و بیان و لحن و برابریابى براى مجازها، استعارهها، کنایهها و تلمیحات بیش از هر چیز در رمان اهمیت دارد، در حالى که در متون علمى و فلسفى به آن شدت مهم نیست. البته بسیارى از فلاسفه صاحب سبک هم مانند هیوم و شوپنهاور و نیچه و برگسون و راسل بودهاند که غفلت از شیوایى سخنشان روا نیست. اما ادبیات سراسر ذوق و احساس و عاطفه است و اگر مترجم نتواند آن لحن و بیان را انتقال بدهد هر قدر هم ترجمه لفظ به لفظ صحیح باشد، منظور حاصل نمىشود.
ترجمههاى ادبى شما مرا به این فکر مىاندازد که آقاى فولادوند هر وقت از فلسفه و ترجمههاى فلسفى خسته مىشود، به عنوان زنگ تفریح رمانى هم ترجمه مىکند. چرا کمتر به ادبیات و بیشتر به فلسفه توجه کردهاید؟
جواب کوتاهش این است که وقت کم است. طبعاً هر کس اولویتهایى دارد. من هر چه نگاه مىکنم مىبینم از آنچه قصد انجامش را داشتهام عقب هستم. از اینکه این همه کارهاى خوب و متنهاى زیبا هست که من هنوز مجال نکردهام به آنها برسم، احساس سرخوردگى مىکنم.
آیا توصیه خاصى به مترجمان دارید؟
تصور مىکنم آنچه شرط بلاغ بوده گفتهام. نکتهاى که در پایان باید اضافه کنم این است که مىبینم برخى دچار این توهم شدهاند که دیگر از ترجمه بىنیاز شدهایم و مىتوانیم مستقلاً به تألیف روى بیاوریم. تألیف و تصنیف البته بسیار خوب است اما به شرط آن که در تحقیق و تتبع حرف تازهاى داشته باشیم که کسى تا به حال نزده است. اما حتى به این فرض، و اگر رشد کمى و کیفى ترجمه به صد برابر امروز هم برسد، باز از کسب اطلاع از آنچه دیگران کردهاند و مىکنند و ترجمه بىنیاز نمىشویم و باز هم مىبایست در این زمینه بکوشیم، زیرا سیل اندیشههاى بدیع و تازه در دنیا پایانناپذیر است. به کشورهاى انگلیسى زبان نگاه کنید که با آن توانایى علمى و فرهنگى و زبانى هرگز احساس نمىکنند که از ترجمه مستغنى شدهاند، تا چه رسد به ما که تاکنون هنوز به برگرداندن همه متون بنیادى هم موفق نشدهایم. کسى مىتواند بخصوص در زمینه فلسفه غرب و مسائل فکرى که پایهاش در غرب است، دست به تألیف بزند که گامهایى را که دانشوران غربى برداشتهاند و مراحلى را که پیمودهاند برداشته و پیموده باشد. فلسفه هم امروز مانند هر دانش دیگرى فوقالعاده تخصصى شده است و براى تفنن دیگر در آن جایى نمانده است. گذشته از مکتبها و نهضتها و دورهها، حتى فلسفه هر فیلسوف بزرگى هم به شاخههاى تخصصى تقسیم مىشود. یکى در نظریات اخلاقى افلاطون یا ارسطو یا کانت متخصص است، دیگرى در معرفتشناسى یا هنرشناسى او. یکى در آراى مارکس جوان تخصص دارد دیگرى در عقاید او از کتاب سرمایه به این سو، و هکذا در دیگر موارد. اگر کسى خود را در پایه و مقام تخصص دید و نکات تازهاى کشف کرد، بسیار خوب است که دست به تألیف بزند. ولى تا به آن مقام نرسیده ممکن است تألیفى بکند ناقص چون از آخرین پژوهشهایى که در آن زمینه شده بىبهره است، یا در بهترین حالت ممکن است اثر مکررى پدید بیاورد.
کتابشناسی دکتر عزت الله فولادوند
على دهباشى
1. اریش فروم، گریز از آزادى، چاپ اول 1348، برنده جایزه ترجمه ممتاز در رشته علوم اجتماعى پیشرفته از سازمان آموزشى و علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد (یونسکو)، 1350.
2. کانر کروز اوبراین، آلبر کامو، چاپ اول 1350.
3. هانا آرنت، خشونت، چاپ اول 1359.
4. هانا آرنت، انقلاب، چاپ اول 1361.
5. جرج ارول، به یاد کاتالونیا، چاپ اول 1361.
6. اریش فروم، آیا انسان پیروز خواهد شد؟ حقیقت و افسانه در سیاست جهانى، چاپ اول 1362.
7. سى. ایچ. داد، رشد سیاسى، چاپ اول 1363.
8. گراهام گرین، آمریکایى آرام، چاپ اول 1363.
9. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 1، چاپ اول 1364.
10. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 2، چاپ اول 1365.
11. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 3، چاپ اول 1366.
12. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، جلد 4، چاپ اول 1369.
13. اشتفان کورنر، فلسفه کانت، چاپ اول 1367، برنده جایزه کتاب سال 1369 جمهورى اسلامى ایران در فلسفه.
14. هنرى استیوارت هیوز، آگاهى و جامعه، چاپ اول 1369، برنده جایزه کتاب سال 1370 جمهورى اسلامى ایران در علوم اجتماعى.
15. ود مهتا، فیلسوفان و مورخان: دیدار با متفکران انگلیس، چاپ اول 1369.
16. براین مگى، فلاسفه بزرگ: آشنایى با فلسفه غرب، چاپ اول 1372.
17. کوئنتین اسکینر، ماکیاولى، چاپ اول 1372.
18. امرى جورج، جورج لوکاچ، چاپ اول 1372.
19. فریدریش دورنمات، قول، چاپ اول 1372.
20. جورج ولوارث، فریدریش دورنمات، چاپ اول 1372.
21. ج. پ. استرن، نیچه، چاپ اول 1373.
22. فرانتس نویمان، آزادى و قدرت و قانون، چاپ اول 1373.
23. جان جى. کینى، افلاطون، چاپ اول 1373.
24. جان پلامناتس، ایدئولوژى، چاپ اول 1373.
25. هنرى استیوارت هیوز، راه فروبسته: اندیشه اجتماعى در فرانسه در سالهاى درماندگى 1960 - 1930، چاپ اول 1373.
26. مارتا نوسباوم، ارسطو، چاپ اول 1374.
27. کارل یاسپرس، زندگینامه فلسفى من، چاپ اول 1374.
28. هنرى استیوارت هیوز، هجرت اندیشه اجتماعى 1965 - 1930، چاپ اول 1376.
29. خرد در سیاست، مجموعه 37 مقاله فلسفى و سیاسى، گزیده و نوشته و ترجمه عزتالله فولادوند، چاپ اول 1376.
30. جرمى شى یرمر، اندیشه سیاسى کارل پوپر، چاپ اول 1377.
31. پیتر سینگر، هگل، چاپ اول 1379.
32. راجر سالیوان، اخلاق در فلسفه کانت، چاپ اول 1380.
33. باربارا تاکمن، برج فرازان: چهره جهان پیش از جنگ جهانى اول 1914 - 1890، چاپ اول 1380، برنده عنوان کتاب ممتاز سال 1380 جمهورى اسلامى ایران.
34. کارل یاسپرس، نیچه و مسیحیت، چاپ اول 1380.
35. رمون آرون، «روشنفکر کیست؟ سرنوشت او چیست؟»، قرن روشنفکران، چاپ اول 1380.
36. هانس - گئورگ گادامر، آغاز فلسفه، چاپ اول 1382.
37. فریدریش فون هایک، در سنگر آزادى، چاپ اول 1382.
38. سى. ایچ داد، م. گ. اشمیت، رانلد اینگلهارت، کارلز بوآ، لوشن پاى، رابرت دال، میکمور سمویل هانتیگتن، مراحل و عوامل و موانع رشد سیاسى، چاپ اول 1385.
توجه:
1. همه این کتابها بارها تجدید چاپ شدهاند و بعضى تا امروز به چاپ دهم رسیدهاند.
2. علاوه بر کتابها، بیش از یکصد مقاله نیز در زمینه فلسفه سیاسى، علوم سیاسى، علوم اجتماعى، علوم انسانى، ادبیات غرب، نقد ادبى، زیبایىشناسى، فلسفه هنر، تاریخ غرب و فلسفه تاریخ به همین قلم نگاشته یا ترجمه شدهاند و در نشریات روزانه یا ادوارى کشور انتشار یافتهاند.
کتابهاى زیر چاپ و آماده چاپ:
1. آیزایا برلین، آزادى و خیانت به آزادى: شش دشمن آزادى بشر
2. فلسفه و جامعه و سیاست (مجموعه مقالات)
3. گروه نویسندگان، کانت، روشنگرى و جامعه مدنى
4. ایمانوئل کانت، نقد عقل عملى
5. تاریخ و فلسفه تاریخ (مجموعه مقالات)
6. منطق تاریخ (مجموعه مقالات)
7. آى. اف. استون، محاکمه سقراط
8. فلسفه هنر (مجموعه مقالات)
9. کارل یاسپرس، فلسفه و جهان
دو متن فوق از مجله بخارا شماره 62، خرداد و شهریور 1386 با اجازه سردبیر برگرفته شده اند.