در نوبت های پیشین، علاوه بر اشاراتی مجمل به پروژه طباطبایی، نگاهی نیز به بنیادهای نقد ایشان بر روشنفکران انداختیم. به مناسبتی هم آوردیم که نقد طباطبایی بر روشنفکری را می توان در دو وجه عام و خاص پیگیری کرد. یعنی ایشان گاه بر جریاناتی از روشنفکری تاخته اند و گاه به صورت موردی به نقد روشنفکران مبادرت ورزیده اند(1). و باز گفته شد که نقد عام طباطبایی، شامل سه جریان پست مدرن ها، مارکسیست ها و روشنفکران دینی می شود یعنی اکثر قریب به اتفاق روشنفکران معاصر ایران.
در این نوبت به بررسی انتقادات طباطبایی بر روشنفکران پست مدرن خواهیم پرداخت. علت تقدم در طرح این بحث نیز رعایت تقدم و تأخر مباحث مطرح از سوی طباطبایی است. تا جایی که منابع موجود نشان می دهند، نخستین جریان روشنفکری که به گونه ای همه جانبه مورد نقد ایشان قرار گرفت، جریان پست مدرن روشنفکران معاصر بود. البته این حرف بدین معنا نیست که انتقادات آقای دکتر بر سایر جریانات روشنفکری تالی نقد ایشان از پست مدرن هاست بلکه پیش از این و در برخی نوشته ها و مصاحبه ها اشاراتی در نقد مارکسیست ها آورده بودند، لیکن تا زمان پرداختن به نقد روشنفکران پست مدرن، آن هم به صورت گسترده و متمرکز، به نقدی جدی بدل نشده بود. در باب روشنفکری دینی نیز بایست گفت که این جریان تا زمان طرح این دست انتقادات، یعنی اوایل دهه هفتاد شمسی، هنوز به جریانی تنومند و فراگیر بدل نشده بود و دهه ای زمان لازم بود تا مفاد اساسی روشنفکری دینی تدوین گردد(2). بدین اعتبار، در شرایطی که محافل روشنفکری با حضور جدی روشنفکری دینی مواجه نشده بود و نقد مارکسیست ها به علت سابقه طولانی حضور در همه عرصه های فکری، چنان که خواهیم دید، نقدی مقطعی نبود و به هر مناسبتی می شد اشاراتی را بدان آورد، عجیب نخواهد بود که بدانیم، نخستین جریانی که طعم انتقادات طباطبایی را با عنایت به مبانی خود او، چشید، جریان روشنفکران پست مدرن بود.البته باید گفت که نقد طباطبایی در این بحث، نقد پست مدرنیسم به مثابه فرآورده فکری غرب نیست. بلکه نقد وی، روشنفکران ایرانی پست مدرن را شامل می شود. به عبارت دیگر، طباطبایی به نقد حضور پست مدرن در ایران به مثابه جریانی فراگیر، می پردازد.
طباطبایی با این ادعا که ما هنوز مدرنیته را به درستی نمی شناسیم به طرح این پرسش روی می آورد که چگونه می توان وارد وضعیت پست مدرن شد، بدون توجه به این نکته که پست مدرن، در واقع مابعد دورانی است که ما آن را نمی شناسیم؟
این پرسش را می توان اساس نقد طباطبایی بر جریان پست مدرن روشنفکری در ایران دانست.
طباطبایی اساسا پرسش از موقعیت پست مدرن را پرسش کنونی ما نمی داند، بلکه بر آن است که بایستی با کوششی نظری به طرح پرسش خودمان بر بستر شرایط کنونی بپردازیم.
«از نظر من پرسش اساسی ما در شرایط کنونی این نیست و ما نیازمند کوششی هستیم تا پرسش نظری کنونی خودمان را طرح کنیم. بنابر این به نظر من، آن چه به عنوان بحث از دیدگاه پست مدرن در غرب و در ایران مطرح شده است، راه درست ورود به مسئله شرق و غرب یا سنت و تجدد نیست.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
ورود طباطبایی به نقد جریان پست مدرن روشنفکری در ایران، با اشاراتی به تمایز علم و فلسفه و الزامات دومی همراه می شود. او با اشاره به این که تاریخ علم به مثابه آگاهی ملزوم آن نمی ماند و ندانستن تاریخ علم مشکلی را برای دانشمندان ایجاد نمی کند، در مقابل فلسفه را دارای تاریخ و مبتنی بر سنت متناظر آن می فهمد و بی توجهی به مبانی آن را سبب بروز اشکالات فراوان می داند. چنان که برای ایضاح مطلب، به قیاس مع الفارق بودن اندیشه با تکنولوژی اشاره می کند و می افزاید، اندیشه از سنخ تکنولوژی نیست که بخواهیم پیشرفته ترین و جدیدترین نوع آن را وارد کنیم.
«به نظر من رفتار فرهنگی – فکری ما مشابه رفتارمان در خرید تلویزیون است ولی میان این دو هیچ سنخیتی وجود ندارد. انتخاب و خرید اتومبیل به جای گاری در دنیای امروز، انتخابی طبیعی و در عین حال قابل فهم است، ولی وارد کردن آخرین فرآورده فکری غرب، خالی از اشکال نیست. زیرا اندیشه فلسفی بر خلاف علم، دارای تاریخ است و مبتنی بر سنتی است که نمی توان آن را نادیده گرفت.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
این مقدمه و لزوم توجه به الزامات خاص هر فلسفه، طباطبایی را به هیدگر، به عنوان یکی از اصلی ترین منابع جریان پست مدرن در ایران می رساند. چرا که هیدگر و اندیشه اش را، نمونه بارز مقدمه خود می یابد. طباطبایی، هیدگر را فیلسوفی می داند که عمده آثارش، تفسیر متون یا فقراتی از متون مهم تاریخ فلسفه است و در مهم ترین کتاب هایش نیز به شرح آثار فیلسوفان بزرگ پرداخته است. به زعم طباطبایی تمام فکر هیدگر، مبتنی بر توضیح و تفسیر ارسطو، افلاطون، دکارت، کانت، هگل، نیچه و ... است، چنان که او خود را متذکر اندیشه های تا زمان خود می دانسته است و نسخ سنت او (deconstruction) نیز از آن روست که خود را امانت دار آن سنت می داند. از پی این مختصر است که طباطبایی نسبت ما را با هیدگر، در شرایطی که هموز به دریافت درستی از سخن فلاسفه ماقبل او نرسیده ایم، نسبتی نامعلوم می داند و همراه بودن با هیدگر را مستلزم کوششی بنیادین برای ورود در سنتی می داند که هیدگر با آن "در راه"(3) بود و تا زمانی که به این دست الزلمات اندیشه بی التفات بمانیم، به درک درستی از فحوای آن نایل نخواهیم شد.
«... او با سنت متافیزیکی غربی رو در روست و با پرسش از ماهیت و سرشت متافیزیک غربی، می خواهد بیراهه های آن را نشان بدهد. وقتی ما نمی دانیم دکارت، کانت، هگل، نیچه، هوسرل و دیگران چه کسانی بوده اند، چگونه فکر می کردند، چه گفته اند، چگونه می توانیم اندیشه خود را با اندیشه هیدگری پیوند دهیم؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی همین وضعیت را به طریق اولی در باره دیدگاه های پست مدرن صادق می یابد.
«چگونه می توان وارد وضعیت پست مدرن شد بدون توجه به این نکته که پست مدرن، در واقع، مابعد دورانی است که ما آن را نمی شناسیم؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی به چگونگی نام گیری "پست مدرن" به مثابه موقعیت جدیدی در غرب(4)، اشاره می کند و پست مدرن را به مثابه قراردای در غرب، از پس تجربه دست کم دویست ساله مدرنیته می داند که مخالفان و موافقان خود را دارد. با توجه به همین واقعیت است که بر روشنفکران پست مدرن ایران این نقد را روا می داند که چرا به درستی در معنای مدرنیته تأمل نمی کنند. از این روی طباطبایی، بسیاری از پرسش هایی را که نیز تا کنون در اینجا جوابی یافته اند، پرسش هایی می داند که نادرست طرح شده اند و بایسته است تا پاسخی مجدد بدان ها داده شود.
«کسانی که در ایران این مسئله [پست مدرن] را مطرح می کنند هیچ گاه به ما نگفته اند مدرنیته چیست؟ وقتی ما نمی دانیم مدرنیته چیست چگونه می توانیم از موقعیت پست مدرن سخن بگوییم؟ به نظر من بسیاری از پرسش هایی را که در اینجا مطرح شده است و گمان شده است که بدان ها پاسخ داده ایم باید دوباره مطرح کرد. چرا که بسیاری از آن ها نادرست مطرح شده است. باید برگردیم و ببینیم ما در کجا قرار داریم و با توجه به وضعیت و موقعیتمان این پرسش ها را به چه شکلی می شود مطرح کرد؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی مسئله اساسی ما را درک موقعیت خود با توجه به نزاع سنت و تجدد می داند و تا آن زمان، مسئله ما را پست مدرن نمی داند. البته آقای دکتر موضع خود در نقد جریانات پست مدرن در ایران را ارشادی نمی یابد و تذکر داده است که بحث او در اعراض از مباحث پست مدرن در ایران امروز، از قسم "نباید" نیست. او حتی این امر را که کسانی در این پرسش های جدید وارد شده و به بیان آن بپردازند را منتفی نمی داند، اما از منظر ایشان، حاصل چنین بحث هایی از نظر بسط اندیشه فلسفی در ایران، چیزی معادل صفر خواهد بود، چرا که در کل رویکرد روشنفکری ایران به پست مدرن را از همان سیاق "مُد" های فکری دهه های گذشته میداند که تأثیر پایداری در شیوه اندیشیدن ایرانی نخواهد داشت.
«من با هر گونه ارشاد به ویژه در حوزه اندیشه مخالفم! هیچ مانعی ندارد که کسانی به بحث های فیلسوفان پست مدرن بپردازند، اما حاصل این بحث ها در یکی دو دهه آینده از نظر بسط اندیشه فلسفی در ایران،چیزی معادل صفر خواهد بود. وقتی به بسیاری از "مد"های فکری دهه های گذشته نگاه می کنیم، به نظر می رسد هیچ یک از آن ها نتوانسته تأثیر پایداری در شیوه اندیشیدن ایرانی بگذارد. تصور می کنم این تب پست مدرن هم گذرا خواهد بود.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی یکی از اساسی ترین مباحث ناشی از ورود به مسئله پست مدرن در ایران را، طرح "بحران" غرب و نهایتا زوال آن می داند. وی چنین نگاهی به مقوله بحران در غرب را ناشی از بی توجهی به معنا و نقش بحران در دستگاه مفاهیم غربی می داند و بر این رأی است که جدای از آن که هر فضای فکری – سیاسی "باز"ی، بحران زاست، اساسا اندیشه غربی از آغاز آن در یونان تا به امروز، به نوعی "اندیشه بحران" بوده است.
طباطبایی افلاطون را نخستین فیلسوف مهم بحران می داند که کتاب جمهور خود را در پاسخ به بحران آتن و بحران دموکراسی آن نوشته است. طباطبایی اضافه می کند، افلاطون خود از خانواده های فرمانروایان و حکومتگران بود و چنان چه خود گفته است قصد آن داشته تا مثل دایی هایش وارد سیاست شود(5) اما در پی رو به رو شدن با محاکمه سقراط(6) و اعدام او به شیوه ای دموکراتیک، به تفاوت دو مقوله دادگری و شهر(7) توجه می یابد و پس از این است که نتیجه می گیرد اگر سیاست بنیانی در فلسفه نداشته باشد راه به جایی نمی برد. از این روی افلاطون توضیح می دهد که نظام شورایی آتنی، نظامی بحرانی و گرفتار زوال و انحطاط است و راه حل این مشکل در فلسفه وجود دارد(8).
طباطبایی پس از اشاراتی که به مورد افلاطون می آورد، می افزاید:
«این که آیا راه حل او به درستی راه حل است یا نه، برای ما مهم نیست. ولی پرسش اصلی مهم است و آن این که فکر غربی از همان آغاز معطوف به بحران است. طرح پرسش از بحران، برای خروج از بحران است.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
او در ادامه پیگیری جایگاه بحران در اندیشه غربی، به افول آن در قرون وسطی و بازگشت دوباره غرب به مسئله انحطاط و بحران در دوره نوزایش اشاره می کند و بر این رأی است که طی چهارصد سال گذشته، فیلسوفان غربی چندین نظریه اساسی در باره انحطاط عرضه کرده اند. طباطبایی یکی از موارد اصلی مباحث انحطاط غرب را، توجه به تمدن رم و این پرسش می داند که چرا امپراطوری رم سقوط کرد؟ از گیبون تا اشپنگلر در این باره بسیار بحث کرده اند.
طباطبایی از این مقدمات، چنین نتیجه ی گیرد که اساس تمدن غربی، بحث درباره زوال، انحطاط و بحران است.
در پی این نتیجه گیری است که از باب قیاس، اشاراتی بر مفهوم بحران در دوره اسلامی می آورد. طباطبایی جز مورد استثنایی ابن خلدون که به درکی از انحطاط در قلمرو اسلامی رسیده بود و برای خروج از آن علم نو بنیاد عمران را تأسیس و تدوین کرد و چند اشاره گذرا نظیر آن چه مسعودی در مروج الذهب به بحران تمدن اسلامی آورده است، مورد دیگری را در طرح بحث انحطاط و بحران تمدن اسلامی نمی یابد. به زعم ایشان با فراهم آمدن جنبش مشروطه خواهی، گفت و گوهایی نیز دز این باب شکل می گیرد اما از آن جا که بدون پشتوانه مبانی و دیدگاه فلسفی بود راه به جایی نمی برد.
از این روی طباطبایی، طرح مسئله انحطاط در ایران را مترادف با داغ ننگی می داند که از آن پرهیز می شود.
«اما در ایران، وضع به طور کلی با آن چه در اروپا گذشته، تفاوت اساسی دارد؛ برای ما طرح مشکل انحطاط به مثابه داغ ننگی تلقی می شود.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی با اشاره به دو حادثه مهم در تاریخ ایران، بی التفاتی به مفهوم بحران را برجسته می سازد. نخست سقوط شاهنشاهی وسیع ساسانیان و دیگر سقوط صفویان.آقای دکتر بر این رای است که اگر در باب حادثه نخست، گسستی بنیادین را که با ظهور اسلام در ایران صورت گرفت، علتی قابل درک بدانیم، اما در باب صقوط حکومت 230 ساله صفوی که در زمان خود از کفه های مهم ترازوی سیاست جهانی به شمار می آمد، جای شگفتی دارد! حادثه ای که در آن یکی از والیان بی اهمیت یکی از ولایاتش، پایتخت را با آن وضع اسفناک محاصره کند، آن هم در شرایط نابرابر سپاه ایران و افغان!
به زعم طباطبایی این حادثه که حتی تعجب ناظران خارجی هم برانگیخته شد، در هیچ نوشته ای مورد بررسی و تأمل قرار نگرفت و اگر جایی هم اشارتی رفته، دلایل پیچیده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره آن را تنها به عاملی چون از میان رفتن امر به معروف و نهی از منکر تقلیل یافته است.
با توجه به آن چه آمد، طباطبایی بحث از بحران و زوال را یکی از نقاط کور ما در بحث از غرب می داند، چراکه تصور درستی از آن نداریم. ایشان در ادامه تصویری موجز از جایگاه مفهوم بحران در غرب را چنین ارائه می دهد. دنیای سیاست در غرب را از ماکیاوللی به این سو، دنیای تنش و تعارض می داند. تنش و تعارضی که به یک نقطه بحرانی ختم می شود و در پی بروز آن، متفکر غربی به دنبال طرح و حل مسئله می رود. از این منظر، طباطبایی، علت آن که غرب تا کنون زوال و انحطاط نیافته است را در این نکته نهفته می داند که غربیان همیشه مسئله بحران را مطرح می کنند.
«چرا غرب زوال و انحطاط پیدا نکرده و نمی کند؟ علت آن امر، این است که غربیان همیشه مسئله بحران را مطرح می کنند. اما وقتی ساسانیان سقوط می کنند ما نمی توانیم سقوط آنان را تحلیل و علل آن را ارزیابی کنیم و درست به همین دلیل، حکومت های بهدی هم سقوط می کنند. درباره سقوط رم دهها کتاب مهم وجود دارد و از آن جا که غربیان به علل سقوط رم توجه کرده و مبانی آن را تبین کرده اند، به همین علت غرب سقوط نمی کند. سقوط اروپای شرقی هم به این دلیل بود که در این کشورها مارکسیسم را تافته جدابافته ای می دانستند و نمی خواستند از تاریخ گذشته درس بگیرند. مشکل ما هم این است که خودمان را تافته جدابافته ای می دانیم و تصور می کنیم که مسائل دیگران مشکل ما نیست در عین این که مسائل خودمان را هم نمی دانیم.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
پیرو چنین تحلیلی است که طباطبایی طرح بحث زوال غرب و سقوط آن را در ایران، ناشی از عدم شناخت تمدن غرب و در بی التفاتی به مفهموم بحران و تنش ها و تعارضات ذیل آن، می داند و یکی از اساسی ترین ایرادات خود بر جریانات روشنفکری می پردازد و آن عبارت از امری است که او، آن را تکرار تجربه چهل ساله گذشته می داند؛ یعنی تبدیل شدن "مسئله آن ها" به "مسئله ما"! به عبارت دیگر، طباطبایی بر این نظر است که مسئله روشنفکر ما، همواره این بوده است که در غرب چه می گذرد؟ و این پرسش را نیز در بی توجهی به وضعیت خودمان طرح کرده است. به گفته طباطبایی این روشنفکران، مقلد بحث های غربی هستند نه مجتهدان پرسش های ما!
«ما وقتی با تمدن غرب مواجه می شویم چون شناخت درستی از آن تمدن نداریم، بعضی امور را به گونه نادرستی برجسته می کنیم مثل زوال غرب. در سال های شصت در غرب، بحث زوال و پایان غرب، بسیار رایج بود و نویسندگان ایرانی بسیاری نیز، آن مباحث را در حدی بسیار سطحی در ایران مطرح کردند. چرا آن چه را که آن ها فکر می کردند در آن جا اتفاق نیفتاد ولی در این جا روی داد؟ درست به این دلیل که ما آن مباحث را ساده لوحانه و بیش از حد جدی گرفتیم و گمان بردیم این که اروپاییان می گویند ما دچار انحطاط و بحران هستیم به این معناست که غرب، فردا یا پس فردا سقوط می کند. اگر غرب سقوط نکرد به این دلیل بود که آن ها مسئله انحطاط، مشکلات درونی، تنش ها و تعارض ها را دیدند و با طرح مسئله، بر آن فائق آمدند. سقوط ما به این دلیل بود که در طی چند دهه اخیر، ما پرسش های آن ها را مطرح کردیم بدون آن که پیوند آن پرسش ها با خودمان را روشن کرده باشیم.
طرح مسئله پست مدرن،تکرار تجربه ای است که در چهل سال گذشته روی داده است. یعنی متأسفانه "مسئله ما این است که "مسئله آن ها چیست؟ »
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
با این اشارات است که طباطبایی، حضور مسئله پست مدرن را در کانون مباحث روشنفکری، تقلید سخنان غربیانی می داند که مدعی هستند از مدرنیته عبور کرده اند.
این جاست که طباطبایی پرسش از سنت را به مثابه یکی از مفاد اصلی پروژه خود، رویاروی جریانات پست مدرن ایرانی می گذارد و به طرح این پرسش برمی خیزد که در شرایط کنونی ما، "گذار از سنت به پست مدرن"، چگونه و با کدام مبانی نظری صورت خواهد گرفت؟ وی پاسخ به این سؤال را با دو اشکال اساسی همراه می بیند. یکی آن که باید مبداء ما مشخص شود؛ یعنی بایست ابتدا وضع خودمان را روشن کنیم. دیگر آن که باید مقصد را هم بشناسیم و بدانیم از کدام مسیر قصد آن را کرده ایم.
طباطبایی هر دو اشکال را متوجه جریان پست مدرن ایرانی می داند و عقیده دارد آن ها هیچ گاه روشن نکرده اند که ما در کدام دوره تاریخی قرار داریم؟ ضمنا هیچ تصور روشنی هم از پست مدرن ندارند، چرا که پست مدرن امری سلبی است، به این اعتبار که اشکالات مدرنیته را گوشزد می کند. طباطبایی خود بر این رای است که باید از اشکالات مدرنیته اجتناب کرد اما عقیده دارد، کسی می تواند از آن اشکالات اجتناب ورزد که در درجه اول، مدرنیته را بشناسد. به زعم آقای دکتر، پست مدرن های ایرانی تا کنون در سرشت و ماهیت مدرنیته به بحث نپرداخته اند. نتیجتا بحث آن ها پیرامون آفات مدرنیته بیهوده خواهد بود.
طباطبایی برای ایضاح سلبی بودن پست مدرن، آن را قیاس از مارکسیسم می گیرد. به زعم آقای دکتر، با آن که مارکس از پست مدرن سخن نمی گفت اما می خواست انسان ها را وارد دنیای پس از سرمایه داری کند. به این اعتبار مارکسیسم را در واقع باید پست بورژوازی یا پست کاپیتالیسم در نظر آورد. مارکس به قول خودش، بر مبنای سوسیاسیم علمی به نفی سرمایه داری می پرداخت اما جز اشاراتی جسته و گریخته درباره سوسیاسیم(9)، در آثار مارکس چیز دیگری در آن باب وجود ندارد. از نگاه طباطبایی، پست کاپیتالیسم مارکس، نقادی سرمایه داری است و جنبه ایجابی ندارد و بدین اعتبار فاقد نظریه سوسیالیسم(10) است. از همین روی وضعیت پست مدرن را چون سوسیالسیم می بیند. مارکس برای رسیدن، به نقد مبانی روابط و مناسبات سرمایه دارانه می پردازد و پست مدرن هم با تکیه بر نقد دستاوردهای مدرنیته پدید آمده است.
با عنایت به آن چه در این مقدمات آمد، طباطبایی، پست مدرن های ایرانی را در ذیل دو جریان عمده جای می دهد. جریان اول که با طرح پست مدرن به دنبال توجیه وضع موجود است و جریان دوم، مارکسیست های سابقی که در پی ناکامی مارکسیسم، به دنبال جانشینی آن با پست مدرن هستند.
از آن جا که انتقادات آقای دکتر، بر جریان اول پست مدرن در ایران بدون طرح انتقادات ایشان از دکتر رضا داوری به مثابه مصداق عینی آن،ناقص و نا مفهوم خواهد بود، این اجازه را به خود می دهیم تا نخست نگاهی به انتقادات ایشان بر جریان دوم پست مدرن در ایران داشته باشیم و بعد از آن به شرح انتقادات طباطبایی بر جریان اول، با نظر به نقد آراء دکتر داوری بپردازیم.(11)
چنان که به تفکیک دو جریان پست مدرن در ایران توسط دکتر طباطبایی اشاره شد و با توجه به اشاراتی که در ابتدای این نوشتار آوردیم، نقد طباطبایی بر جریان دوم، نقدی بر جریانات مارکسیستی در ایران نیز به شمار می آید و ایشان از این دست انتقادات بر جریانات مارکسیستی روشنفکری را فراوان و به حسب موضوع و به موقعیت های گوناگون بیان کرده اند. به عبارت دیگر نقد جریان روشنفکران چپ در ایران تا کنون به صورت متمرکز، از سوی آقای دکتر دنبال نشده است(12)، بلکه به هر مناسبتی اشاراتی نیز توسط ایشان بیان گردیده است. شاید نقد متمرکز مارکسیسم توسط روحانیونی چون علامه طباطبایی و روشنفکرانی چون عبدااکریم سروش و بسیاری دیگر، در کنار فروپاشی حزب توده، انگیزه ای جدی برای آقای دکتر ایجاد نکرده باشد و شاید هم سابقه گرایشات مارکسیستی خود ایشان، تمایلی برای نقد همه جانبه و متمرکز آن را سبب نشده است. طباطبایی خود زمانی به عنوان تنها ایرانی حاضر در حلقه یاران آلتوسر و تحت جاذبه روش "پراتیک تئوریک" او، به ایضاح و ترجمه حاشیه نگاری های لنین بر هگل مشغول بود. نگرشی که با وقوع انقلاب در ایران، برای همیشه به کناری نهاده شد و از همین روی کمتر پیش می آید طباطبایی به آن بازه زمانی اشاره ای کند(13).
«آلتوسر حلقه کوچکی داشت در پاریس و آن ها به صورت "ورک شاپ" یا همان کارگاهی، دور هم جمع می شدند. آلتوسر از روشی استفتده می کرد که آن را "پراتیک تئوریک" نامیده بود. و مطابق آن روش، نظر را در عمل تحلیل می کرد. شما در آن کارگاه ها باید با متن ور می رفتید و آن ها را می شکافتید و تشریح می کردید. بنابراین اطرافیان او به چنین روشی گرایش پیدا می کردند. من به صورت حاشیه ای در آن جلسات حضور داشته و تنها ایرانی حاضر در آن حلقه بودم. من در آن جلسات، کاری را در حد خودم انجام می دادم و یادداشت های لنین روی بخش هایی از آثار هگل را ترجمه کردم که نام آن را نیز "یادداشت هایی درباره دیالکتیک" گذاشته بودم.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
«اما در حول و حوش انقلاب، من به کلی از فکر قبلی ام و دیدگاه مارکسیستی خداحافظی کردم ...»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی ترجیح داده است تا در عوض پرداختن به نقد مارکسیسم به مثابه ایدئولوژی پیشین خود، به نقد روشنفکران ایرانی مارکسیست، آن هم با تکیه بر مبانی پروژه خود بپردازد. از این حیث، حضور همه گیر بقایای اندیشه مارکسیستی به اشکال گوناگون، چه در مباحث پست مدرن و چه در علوم اجتماعی، سبب شده است تا طباطبایی ترجیح دهد به جای نقد متمرکز آن، که به نحوی نقد گذشته خود اونیز محسوب می شود، در ذیل موضوعات قابل رخنه تفکر مارکسیستی، انتقادات خود را مطرح سازد.
چنان که در مبحث اخیر،طباطبایی جریان دوم پست مدرن های ایرانی را مارکسیست های سابقی می داند که با روشن شدن ناتوانی مارکسیسم در بر هم زدن مناسبات دنیای جدید، همچون اخلاف غربی خود، سعی در جانشین کردن اندیشه پست مدرن را دارند.
طباطبایی، بر آن است که روشنفکران این جریان با نفی همه مناسبات جوامع غربی و اندیشه ای که شالوده تجدد است، سعی در بازگشت به اندیشه و مناسبات پیش از دنیای جدید را دارند. از منظر آقای دکتر، مسئله پست مدرن، جریانی بیرون از مدرنیته نیست چرا که مدرنیته پویایی و تعمیق دائمی اندیشه تجدد و دوران جدید است و اگر کسی فکر کند نظریه ای وجود دارد که تا قیام قیامت دوام دارد، این خلاف مدرنیته است. از این منظر، طباطبایی با روشنفکران مکتب فرانکفورت و به ویژه "هابرمس"، احساس نزدیکی بیشتری می کند. کسانی که هر چند خود منتقدان جدی پست مدرن ها هستند اما به یک اعتبار خود نیز پست مدرن به شمار می آیند چرا که اعتقاد دارند، بسیاری از اصول مدرنیته، از دکارت، کانت، هگل تا مارکس، امروز قابل تعمیق است و می توان با توجه به آن ها پرسش های نوی مطرح کرد. طباطبایی چنین رویکردی را، امر مطلوب در تداوم مدرنیته می یابد. چنان که با اشاره به کتاب "دیالکتیک روشنگری" نوشته "آدورنو" و "هورکهایمر"، آن را نمونه ای برجسته در نقد مدرنیته می داند. آن دو با استفادن از دستاوردهای فروید، نیچه، پدیدارشناسی هگل، مارکس و ماکس وبر، سعی کردند نظریه اجتماعی جدیدی ارائه دهند. به زعم آقای دکتر، نقد آن ها در آن جا، از زاویه تعمیق تجدد، صورت پذیرفته است.
با این نگاه، طباطبایی، نقد مدرنیته را برای تعمیق آن می داند نه بازگشت مقلدانه به سنت.
«شرایط فعلی جوامع غربی را می توان نقد کرد، اما نفی همه مناسبات آن و اندیشه ای که شالوده تجدد است، برای بازگشت به اندیشه و مناسبات پیش از دوران جدید ممکن نیست. نقد مدرنیته برای بسط و تعمیق اصول روشنگری، امری ممکن و مطلوب است، اما برای بازگشت به گذشته حتی اگر مطلوب باشد، ممکن نیست.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی دو اشکال را بر جریان دوم پست مدرن در ایران وارد می بیند. اولا آن ها با اندیشه جدید غربی به طور جدی رو به رو نیستند. در نظر آنان اندیشه دکارت، کانت، هگل و ... مهم و جدی نیست یا این که آنان این اندیشه ها را مطرح نمی کنند. ثانیا در حوزه اندیشه سیاسی، از ماکیاوللی تا مارکس را مطرح نمی کنند بلکه ملغمه ای نسنجیده و هضم نشده از نظریه های پست مدرن را عرضه می کنند. طباطبایی اشکال دوم را زمانی جدی تر می یابد که عرضه نظریه های پست مدرن توسط آن ها برای انتقاد از روابط اجتماعی سرمایه دارانه ای مطرح می شود که در واقع امر وجود ندارد. بدین سان، در ایران، پست مدرنیته برای نقد چیزی مطرح می شود که اصلا وجود ندارد(14). چنین امری خود ناشی از این مطلب است که نمایندگان پست مدرن در ایران، تا کنون نتوانسته اند میان مباحث خودشان با مسائل ما پیوندی برقرار کنند.
«این که غربی ها در موقعیت مدرنیته یا پست مدرن قرار دارند برای ما مهم نیست، مهم این است که ما در چه وضعیتی قرار داریم!»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
به نقل از گفتگو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیرنویس:
1 ـ البته این نکته را هم به صورت گذرا بگوییم که نقد ایشان بر روشنفکران به صورت خاص، جز در ذیل انتقادات عام ایشان بر جریانات روشنفکری به درستی درک نخواهد شد چرا که اکثر انتقادات آقای دکتر مصداقی است.
2 ـ چنان که سروش به تازگی و طی ایراد سخنانی در منزل عبدالله نوری (شهریور 85) به تبیین مهم ترین ویژگی ها و آموزه های روشنفکری دینی پرداخته است.
3 ـ این تعبیر از خود هیدگر است.
4 ـ نخستین بار، ژان فرانسوا لیوتار فرانسوی، به دنبال سفارش طرحی از کانادایی ها، کتابی نوشت و در آن این واژه را به کار برد : موقعیت پست مدرن.
5 ـ افلاطون /نامه هفتم
6 ـ که افلاطون او را دادگرترین مرد زمانه می دانست.
7 ـ Polis در معنای محل ظهور واحدهای سیاسی
8 ـ ما به این بحث در بررسی پروژه طباطبایی باز خواهیم گشت چرا که ایشان در کتاب زوال اندیشه سیاسی، بخشی مستقل ار در سه فصل به این موضوع اختصاص داده اند.
9 ـ بهترین نمونه اشارات مارکس به سوسیالیسم، جزوه چهل پنجاه صفحه ای "نقد برنامه گوتا" ست. در آن جا مارکس می گوید وقتی کمونیسم تحقق پیدا کرد، هرکس به اندازه تواناییش کار خواهد کرد و به اندازه نیازش دریافت خواهد نمود.
10 ـ به همین سبب است که در سال های 30- 1920 یکی از مشکلات اساسی در شوروی، این بود که سوسیالیسم چیست؟ و برای پاسخ به آن صدها طرح تحقیقاتی، سمینار، کنگره، انجمن و مؤسسه تشکیل دادند.
11 ـ حجم انتقادات طباطبایی بر جریان اول پست مدرن ناظر بر نقد دکتر داوری، بسیار بیشتر از حجم انتقادات ایشان بر جریان دوم است. همین امر نیز ما را ترغیب می کند تا نخست به بررسی انتقادات مطرح بر جریان دوم پرداخته و سپس به گونه ای تفصیلی به جریان دوم و بالاخص دکتر داوری بپردازیم.
12 ـ چنان که در مورد روشنفکران دینی و پست مدرن کرده اند.
13 ـ با این وجود طباطبایی بر این رای است که نقد اقتصاد سیاسی مارکس هم چنان یک بحث علمی مهم است.
14 ـ به گمان ما بیان این مطلب که در ایران روابط سرمایه دارانه وجود ندارد، امری بدیهی است و نیازی به تفصیل آن وجود ندارد.
|