طباطبایی که رویکردهای ایرانیان به سنت و تجدد را از پس مشروطه خواهی، به دو دسته مقلدان گذشته ای که برای همیشه به سرآمده است و در توهم افتادگانی که سنت را مرده ریگی منسوخ می دانند، دسته بندی می کند، بی اعتنایی به مشروطه و دگرگونی هایی که به دنبال آن در نظام مفاهیم ایجاد شد را ، آفت اساسی روشنفکری معاصر ایران دانسته و آن را نیز تالی عرفان بازی، ایدئولوژی زدگی و سنت مداری بی اعتنا به سرشت سنت، می داند.
اگر به آن چه که تا کنون به عنوان مبادی و مبانی نقد طباطبایی بر روشنفکران آورده ایم، تأمل شود، می توان رد پای آشکار مفاهیم طرح شده در حوزه پروژه فکری ایشان را مشاهده کرد. البته بدیهی است که مبانی هر انتقادی برخاسته از مفاد نظریه متناظر آن است، لیکن با مرور انتقادات ایشان بایستی گفت که کمتر موردی را می توان یافت که طباطبایی بدون اشاره به مقدمات طرح خود به بیان انتقاد از روشنفکری پرداخته باشد. به بیان دیگر، مفاد پروژه طباطبایی نه تنها خاستگاه مبانی انتقادات او هستند بلکه به اعتباری خود به مثابه همان مبانی عمل می کنند. مفاهیمی چون "سنت متصلب"، "شرایط امتناع"، "انحطاط"، "جدال قدیم و جدید" و ... نه تنها به صورت مفاد پروژه طباطبایی برای نیل به نظریه ای جامع ظاهر می شوند بلکه نقشی اساسی در انتقادات او بر روشنفکری نیز دارند. به عبارت روشن تر، طباطبایی از پی نقد نظریات روشنفکری معاصر به واژگان نظریه خود دست نیافته است بلکه به سبب حرکت در جهت چنین فرآورده هایی است که به نقد روشنفکران می پردازد. از این رو تا زمانی که پرتوی بر مفاهیم مطرح در پروژه وی نیفکنده باشیم نمی توانیم به درک درستی از مجموعه انتقادات وی بر روشنفکران دست یابیم. با آن که کرارا بحث تفصیلی پیرامون پروژه فکری آقای دکتر را به آینده موکول کرده ایم، لیکن بنا به ضرورت و در حد انتفاع موضوع، ناچار به بیانی اجمالی از مقدمات پروژه ایشان خطر کرده ایم.
پیش از این در اشاراتی گفته بودیم که پروژه طباطبایی، پژوهش در تاریخ اندیشه به ویژه اندیشه سیاسی در ایران است و او پاسخ به پرسش های مطرح در این مسیر را ضرورتا فلسفی دانسته است. از منظر ایشان وجوه تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، تنها از دیدگاه فلسفی یعنی به طور عمده از نظر شرایط امکان تأسیس و تدوین اندیشه به طور عام و اندیشه سیاسی به طور خاص و یا دست کم از نظر شرایط سازگاری تداوم اندیشه سیاسی در وضعیت ایجاد شده در تمدن دوره اسلامی و درون نظام اندیشگی آن قابل طرح است. او با شرحی که از قرون سوم تا ششم هجری به مثابه عصر زرین فرهنگ ایران به دست می دهد، به شکل گیری جریان های خردگرا در آن دوران از پس انتقال فلسفه یونانی و بازخوانی اندیشه ایران شهری، اشاره می کند. امری که او به مناسبتی از آن با عنوان "مبنای بوعلی" در عصر زرین و در جایی نیز با عنوان "پارادایم خردگرایی" یاد کرده بود.
« پاردایم – یا به قول میشل فوکو اپیستمه – عصر زرین، خردگرایی بود.»
مصاحبه با روزنامه همشهری
«مبنای نظری عصر زرین فرهنگ دوره اسلامی ایران مبنای بوعلی و نهادهایی بود که اندیشه خردگرای بوعلی شالوده آن را استوار کرده بود.»
مکتب تبریز/ص28
بدین اعتبار، عصر زرین فرهنگ ایرانی در نزد طباطبایی جنبه ای ملی- عملی داشته و هم چون آیینه ای از ایرانی متفاوت در برابر امروز ما قرار دارد. برجستگی این دوره از منظر طباطبایی از آن روست که آن عصر به دنبال فروپاشی ایران، سیطره دستگاه خلافت و قشریت دینی، دوره تعادل میان عناصر گوناگون فرهنگ ایرانی است. طباطبایی، بازیابی زبان فارسی و آمیختگی دستاوردهای فرهنگ باستانی با اندیشه یونانی را در کنار قرائتی فلسفی از تشیع، به مثابه کلیدواژه هایی در فهم عصر زرین ایران می داند که سبب ساز قرارگرفتن خرد به عنوان معیاری از سنجش و انتخاب عناصر گوناگون فرهنگی شدند. اما چیرگی ترکان سلجوقی بر ایران، آن اندیشه ها را دچار رکود شده و پس از آن با یورش مغولان از بنیاد متزلزل گشتند و از آن پس بود که دوره ای در تاریخ اندیشه و عمل ایرانی آغاز شد که طباطبایی از آن به عنوان دوره بن بست در عمل و امتناع در اندیشه تعبیر می کند.
« سدهاي كه ريچارد فراي عصر زرين فرهنگ ايرانخوانده است، به دنبال سدههاي فروپاشي ايران و سيطره ی دستگاه خلافت و قشريت ديني، دوره ی تعادل ميانعناصر گوناگون فرهنگ ايراني است.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
«با سپری شدن عصر زرین فرهنگ ایران، یعنی با چیرگی ترکان سلجوقی بر ایران زمین که اندیشه ایرانشهری – یونانی دستخوش کسوف جدی و بویژه با یورش تمدن برانداز مغولان، از بنیاد، دچار تزلزل شد، بقایای اندیشه عقلانی به باد فنا رفت و دوره ای در تاریخ اندیشه و عمل ایرانی آغاز شد که ما از آن به دوره بنبست در عمل و امتناع در اندیشه تعبیرکردیم ...»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/ص7
اما چگونه می توان از وضعیت امتناع رهایی یافت؟ طباطبایی خروج از این بن بست را جز از مجرای تغییر موضعی اساسی در دیدگاه امکان پذیر نمی داند. نیل به این مقصود نیز تنها با اتخاذ "موضع تجدد" یا دیدگاه اندیشه تجدد ممکن خواهد بود. طباطبایی که در دو دفتر "درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران و زوال اندیشه سیاسی در ایران بارها به موضع تجدد خود اشاره کرده بود، در پیشگفتار "ابن خلدون و علوم اجتماعی" به ملاحظه بنیادینی اشاره می کند که او را به سوی موضع تجدد رهنمون ساخته است:
« تأکید بر موضع تجدد و تکرار آن، در جای جای دو دفتر یاد شده، با توجه به این ملاحظه بنیادین صورت گرفت که در شرایط امتناع اندیشه و تصلب سنت، تنها با نقادی از سنت می توان به طور جدی با سنت روبرو شد وگرنه نمی توان سنت را با امکانات خود سنتمورد پرسش قرار داد.»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/صص7و8
به دنبال این ملاحظه است که طباطبایی دو مفهوم بنیادین طرح شده در پروژه خود را "امتناع" و "تجدد" می داند و در ایضاح این مطلب نیز اضافه می کند که انحطاط و تجدد دو مفهوم به هم پیوسته اند و در شرایط تصلب سنت، طرح یکی بدون دیگری امکان پذیر نیست. از این منظر است که طباطبایی با وارد کردن مفهوم سنت به پروژه خود سعی در ایضاح منطق آن و چگونگی رویارویی آن با تجدد را دارد. به دنبال این مواضع، طباطبایی در پی گیری طرح خود به مقدمات جنبش مشروطه خواهی به عنوان سرآغاز تجددخواهی در ایران اشاره کرده به ایضاح منطق شکست آن، که امری در قلمرو اندیشه است می پردازد. طباطبایی که رویکردهای ایرانیان به سنت و تجدد را از پس مشروطه خواهی، به دو دسته مقلدان گذشته ای که برای همیشه به سرآمده است و در توهم افتادگانی که سنت را مرده ریگی منسوخ می دانند، دسته بندی می کند، بی اعتنایی به مشروطه و دگرگونی هایی که به دنبال آن در نظام مفاهیم ایجاد شد را ، آفت اساسی روشنفکری معاصر ایران دانسته و آن را نیز تالی عرفان بازی، ایدئولوژی زدگی و سنت مداری بی اعتنا به سرشت سنت، می داند. طباطبایی در ادامه پروژه خود پس از شرح آن چه که در "آستانه" دوران جدید قرارگرفتن ایران به دنبال شکست در جنگ های ایران و روس، می نامد و این در آستانه ایستادن را تا عهد ناصری و نخستین مواجه جدی با تجدد پی می گیرد، به نکاتی مهم در تکوین روشنفکری در ایران و نسبت آن با سنت از منظر "جدال قدما و متأخرین" می پردازد و چنان که اشاره می کند، در شرایطی که سنت متصلب و نهادها نظام آموزشی آن در عمل از میدان جدال فکری غایب بودند، بر خلاف آن چه در تاریخ اندیشه در اروپا صورت گرفته بود، روشنفکری تجددخواه با گسستی در گسست سنت قدمایی تکوین یافت و بدین صورت بود که در ایران، جدالی میان قدما (پاسداران سنت) و متأخرین (روشنفکری تجددخواه) در نگرفت (چنان که طباطبایی اشاره کرده است، این جدال به پیکار سایه ها بدل شد) و از این رو هر دو جریان در جهل به یکدیگر خود را پیروز میدان نامیدند. حاصل چنین گسستی نه تنها رویارویی دو نهاد تولید دانش نبود بلکه در عمل به برخوردهای میان نهادهای دو نظام آموزشی و متولیان آن تقلیل یافت.
«از دیدگاه تاریخ اندیشه در ایران، این نکته دارای اهمیت است که در عصر ناصری، به دنبال زوال اندیشه در سده های متأخر دوره اسلامی، شکاف میان پاسداران سنت قدمایی و روشنفکری تجددخواه ژرفای بیشتری پیدا کرد و گسست روشنفکری تجددخواه از سنت قدمایی، به خلاف تاریخ اندیشه اروپا، نه گسستی در پیوند با سنت قدمایی و به عنوان فرآورده جدال قدما و متأخرین، بلکه، به بیانی کمابیش نامأنوس، گسستی در گست یا بهتر بگوییم در بی اعتنایی کامل به سنت قدمایی بود. معنای این سخن آن است که در شرایطی که دیری بود تا پاسداران سنت قدمایی از میدان جدال فکری غایب بودند، و متأخرین در میدانی گام می گذاشتند که حریفی در برابر آنان قرار نداشت، جدال قدما و متأخرین به پیکاری با سایه ها تبدیل شد و از آن جا که جدالی در نگرفت، هریک از حریفان با پیروزی از میدان بیرون آمدند. »
مکتب تبریز/ص595
«البته این که می گوییم جدال قدما و متأخرین، جدالی عدمی بود و پیکاری در نگرفت تا برنده ای داشته باشد، توجه ما به قلمرو بحث های نظری است.»
همان/ص596
«بدین سان، در غیاب جدال قدما و متآخرین، جدالی میان دو نهاد سنت قدمایی و تجددخواهی آغاز شد که سده ای پس از آن ادامه پیدا کرد.»
همان/ص596
«... اهل تجدد ایرانی که هرگز نتوانسته اند به اهمیت و جایگاه سنت در نظام اندیشه ایرانی پی ببرند، در این توهم افتاده اند که به هر حال دوره سنت سپری شده است و نیازی به پرداختن به این مرده ریگ منسوخ و متروک وجود ندارد. ... هواداران سنت، مقلدان گذشته ای که برای همیشه به سر آمده است، در تکرار بی تذکر سنت، در این توهم اسیرند که گویا شعله مشعل سنت ابدی است و هرگز خاموش نخواهد شد ...»
جدال قدیم و جدید/ص8
از این جاست که دست نقد طباطبایی بر روشنفکران گشوده می شود.
طباطبایی با تحلیل چگونگی تن دادن روشنفکران تجددخواه به ایدئولوژی و نقشی که ایدئولوژی های سیاسی در نسبت با سنت بر عهده گرفتند، از دو جریان اهل ایدئولوژی و سنت مداری (در کنار پاسداران سنت که بی اعتنا به الزلمات دوران جدید بودند) به عنوان جریان های عمده روشنفکری یاد کرده و سیاست زدگی و تلقی ابزاری از سنت در پی غفلت از سرشت سنت را، به مثابه ویژگی های آن جریانات بر می شمارد. ویژگی هایی که در عمل جز به خالی شدن مفاهیم از مضمون خود (چنان که پیش از این اشاره کرده ایم) منتج نشد.
«در ایران، در غیاب جدال قدما و متأخرین، اگر از پاسداران سنت قدمایی صرف نظر کنیم که یکسره به الزامات دوران جدید پشت کردند و به آن بی اعتنا ماندند، اندیشه سنتی با دو رویکرد متفاوت روبرو شد. به گونه ای که گفته شد اهل ایدئولوژی های سیاسی، آن جا که مانع مفقود و مقتضی موجود بود، سنت را به ابزاری برای رسیدن قدرت سیاسی تبدیل کردند. بدیهی است که اندیشه سنتی، که دیانت یکی از عمده ترین عناصر آن به شمار می آمد، به هیچ وجه، نسبتی با مضمون ایدئولوژی های سیاسی نمی توانست داشته باشد. این دریافت از سنت برای رسیدن به هدف های سیاسی معین، ناچار، می بایست آن را از مضمون اندیشه سنتی خالی میکرد و صبغه ای از اندیشه سنتی به التقاطی از ایدئولوژی های سیاسی می داد تا بتوانند، از سویی، آن را در نظر تجددخواهان جدید جلوه دهد و، از سوی دیگر، منطق ایدئولوژیکی و التقاطی آن را از نظر هواداران سنت پنهان نگاه دارد.
در مقایسه با اهل ایدئولوژی، که در "آستانه" دوران جدید تاریخ ایران پدیدار شدند و جای خالی اهل نظر نظام سنت قدمایی را از آن خود کردند، سنت مداری، هم چون اسوه اروپایی آن، جریانی نوظهور در تاریخ اندیشه در ایران است.»
مکتب تبریز/صص114و115
طباطبایی در وجهی دیگر از انتقادات خود، ضمن اشاره دوباره به شرایط سنت متصلب، به ابراز نارضایتی از پژوهش هایی که مبتنی بر ایدئولوژی های جامعه شناسانه و بدون توجه به طرح مشکل مبنایی صورت گرفته است، پرداخته و به کارگیری اندیشه برآمده از علوم اجتماعی غربی را در بی توجهی به مشکل مبانی را، به مثابه مانع دیگری بر سر راه بسط فلسفه سیاسی تجدد می داند که بن بستی بر بن بست کنونی ما می افزاید چرا که توهم راه برون رفتی را پدید می آورد که تحقق خارجی ندارد.
«به کارگیری روش جامعه شناختی در شرایطی که مشکل مبانی مطرح است و افزون بر این، به دنبال تصلب سنت، مبانی علوم اجتماعی جدید بر ما معلوم نیست، به این دلیل اساسی موجه نیست که جامعه شناسی، اگر مبانی نظری آن روشن نباشد، خود بن بستی بر بن بست کنونی ما خواهد افزود، زیرا توهم راه برون رفتی را به ما القا خواهد کرد مه در واقع، تحقق خارجی نمی تواند داشته باشد. ... در دوره ای که به دنبال ژرفتر شدن بحران تجدد و مشروعیت نظام مشروطه، می بایستی امکان تجدید نظر در مبانی طرح می شد و نقادی سنت، شالوده ای برای تثبیت دستاوردهای تجدد و فلسفه سیاسی نو آن را فراهم می کرد، اندیشه ای برآمده از علوم اجتماعی جدید غربی، بنیان فلسفه سیاسی تجدد را مورد تردید جدی قرار داد و بدین سان، راه بسط آن را بست.»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/ص9
چنان که در نوبت گذشته آوردیم، طباطبایی در تحلیلی به اوضاع فکری ایران در نیم سده ای پیش از انقلاب اسلامی اشاره کرده بود. کنون و با توجه به مطالب ذکر شده، به وجهی دیگر از تحلیل وی می پردازیم. در این اشارات می توان آن چه را که ما به ارتباط میان مبانی نقد و مفاد پروژه ایشان تعبیر کرده بودیم، روشن تر از قبل دید. این تحلیل و نقد را به رغم آن که در حال حاضر به بررسی تفصیلی پروژه فکری آقای دکتر نپرداخته ایم و اشارات ما از همین اندک مقدار بیشتر نشده است، از آن جا که حاوی اشاراتی کلیدی در چگونگی ورود ایشان به عرصه نقد روشنفکری را دارد، به طور کامل از صفحات آغازین "مکتب تبریز" خواهیم آورد. طباطبایی در این تحلیل که ناظر بر تمام موارد پیش گفته نیز هست، از گسست "ارض ملکوت" از "عالم خیال" به عنوان سرآغاز اندیشه تجددخواهی در ایران یاد کرده و به بازتاب چنین گسستی در ادبیات اشاره می کند. اما این گسست با هبوط "عالم خیال" در "خیال اندیشی" وضعیتی دیگرگونه یافت. سیطره عرفان و جامعه شناسی در کنار ایدئولوژی های سیاسی به عنوان تنها راه های رویارویی با سنت متصلب که در غیاب نقد سنت و بی التفاتی به مشروطیت پدید آمده بودند، وضعیتی را سبب شدند که جز به "بن بست بن بست ها"(1)ی آشوب ذهنی کشیده شدن را دنبال نخواهد داشت.
روی آوردن طباطبایی به نقد روشنفکران را در پرتو این اشارات می توان در یافت:
«اندیشه تجدد خواهی در ایران با گسستی از "ارض ملکوت" و "عالم خیال" ادب کهن و مبنای نظری آن تدوین شد. با این گسست از مبنای نظری "ارض ملکوت" و بازگشت به واقعیت مناسبات اجتماعی و تاریخی، که نخست در ادبیات صورت گرفت و بازتابی نیز در برخی از ناحیه های اندیشیدن ایرانی پیدا کرد، نطفه آگاهی تاریخی جدید ایرانیان، که پیشتر با شکست ایران در جنگ های ایران وروس بسته شده بود، بسطی بی سابقه یافت. داستان هبوط "عالم خیال" در قلمرو "خیال اندیشی"، که نیم سده ای پیش از انقلاب اسلامی بویژه با تفسیرهای ایدئولوژیکی از تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران عملی شده بود، تفصیلی دارد که در این جا نمی تواان به آن پرداخت)2)، اما همین قدر باید بگوییم که سیطره ایدئولوژی های سیاسی، که دریافتی "خیال اندیشانه" از جامعه شناسی آن را به تنها نظام اندیشیدن ایرانیان تبدیل کرد، و، البته، انتقال دوباره نظام ایدئولوژی های سیاسی به "ارض عالم" زیر لوای عرفان، بنیان آگاهی جدیدی را که با پیروزی مشروطیت کمابیش استوار شده بود، نابود آگاهی کاذبی را جانشین آن کرد. از این حیث، تاریخ نویسی جدید ایرانی نمی تواند به دستاوردهای نقادی انتقال از مبنای قدیم به ایدئولوژی های سیاسی و سیطره دو مبنای متفاوت جامعه شناسی و عرفان، که به رغم اختلاف های مبنایی آن دو، به لحاظ تاریخ تکوین آگاهی تاریخی در ایران، پی آمدهای یگانه ای داشته اند، بی اعتنا باشد. این نقادی نمی تواند به این واقعیت تاریخ ایران بی اعتناء بماند که نطفه آگاهی تاریخی جدید ایرانیان به دنبال شکست ایران در جنگ های ایران و روس بسته شد و با پیروزی جنبش مشروطه خواهی و ایجاد نظام حکومت قانون نیز به طور گسترده ای جانشین آگاهی کهن شد.
... این که سده ای پس از پیروزی مشروطیت هنوز به گسل هایی که در مضمون بسیاری از مفاهیمی که از سر بازیچه به کار می گیریم، ایجاد شده است، التفاتی نداریم، از پی آمدهای بی اعتنایی به دگرگونی هایی است که پیروزی مشروطه خواهی در ایران به دنبال آورد. مشروطه خواهی، به عنوان نظامی ناظر بر حکومت قانون، صرف تغییری در نظام سیاسی ایران نبود، بلکه کوششی در قلمرو "نظر" نیز به شمار می آمد و این که سده ای پس از پیروزی مشروطه خواهی هنوز تصور می کنیم، به عنوان مثال، مفاهیمی مانند پروتستانتسیم اسلامی، سکولاریزم، اصلاح دینی و ... معنای محصَّلی دارند، ناشی از علم به این مقولات نیست، بلکه خاستگاه آن جهل مزمن به معنای مشروطیت سرشت اقدامی است که بویژه با آغاز قانون گذاری جدید در ایران صورت گرفت.»
مکتب تبریز/صص32-30
در چنین شرایطی است که به زعم طباطبایی، نقادی روشنفکری معاصر به مثابه واقعیتی که در تاریخ تکوین آگاهی تاریخی در ایران، ضروری خواهد بود.
زیرنویس:
1ـ طباطبایی این عبارت را از هیدگر وام گرفته است.
2ـ به احتمال زیاد تفصیل این مطلب در جلد سوم "تأملی درباره ایران" خواهد آمد.