Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
December 31, 2011شنبه 10 دی 1390
 

عاشق سرزمين خويش

فرخنده مدرس
 

ايران را نمی‌توان از ايرانی گرفت. حال و هنگامی که بهترين فرزندان اين سرزمين اين چنين به پايش ايستاده‌اند، پس با اين سرچشمه نيرومندی به استقبال سال 2012 می‌رويم، با همه‌ی مخاطراتش.


آخرين روزهای سال 2011 ميلادی سپری می‌گردد، سراسر در خشم عليه تداوم سرکوب آزادی در ميهن و کين دردل در برابر غل و زنجير بر پای دلاوران کشور، در دلهره‌ از تهديدهای پی درپی از سوی صف گسترده دشمنی با ايران و خطر حمله‌ی نظامی به ميهن، در نگرانی از وخامت اوضاع امنيتی ـ نظامی تاسر حد نفوذ پذيری و تجاوز آشکار برای بدترين دشمنان ايران، سراپا تأسف و اندوه از وخامت وضع اقتصادی کشور و مردم و نگرانی از سخت تر شدن شرايط برای بخش های بزرگتری از آنان در پس تنگ تر شدن حلقه تحريم‌های فزاينده، در نمايش دل‌آزار اشغال سفارتی ديگر و سپس پوزش‌خواهی‌های دريوزانه مسئولين و شرمساری برجای مانده برای ملت. و در آخرين ساعات اين سال، خبرعربده‌‌های تحريک کننده مسئولين دست دوم و سوم ته مانده حکومت اسلامی در بستن تنگه‌ی هرمز به نيروی اسلحه و تخريب است که آخرين روزنامه ها و اخبار رسانه‌های غرب را بخود اختصاص می‌دهد و سالی که ازهر گوشه‌ و لحظه‌اش برای ايرانيان خاطره‌ای بدفرجام و نااميد کننده برجای مانده است به پايان خود نزديک می‌شود، با پرسشی بزرگ در دل ايرانيان ايستاده در آستانه دومين سال از دهه دوم هزاره‌ی سوم ميلادی، که کو آن نقطه اميد و کجاست آن سرچشمه نيروی مقاومت و ايستادگی؟ پاسخ را اين بار مرجان ساتراپی می‌دهد وقتی به روزنامه‌نگار مجله‌ی آلمانی اشپيگل ـ شماره يکم 2012 ـ می‌گويد:

"سرزمينی را که اين چنين حکم به محکوميتش می‌دهيد، بدون آن که بشناسيدش، سرزمينی که اين همه از آن هراس به دل راه می‌دهيد، سرزمينی است که زنان و مردانی از سر دلبستگی و عشق بدان، آماده‌اند خود را در راهش به کام مرگ بی‌افکنند."

روزنامه نگار مجله اشپيگل پس از نقل اين گفته‌ی مرجان ساتراپی، در پرتره‌ی کوتاهی از اين هنرمند ايرانی تبعيدی مقيم فرانسه، می‌گويد؛ نه! اين بيان و زبان خيانت به ميهن نيست. زبان هنرمنديست که با نخستين اثر خود "پرسپوليس" با ارائه‌ی تصويری گويا و خلاقانه از واقعيت‌های اندوهبار کشورش و آن چه که بر جوانان هم نسل او رفته است، شهرتی جهانی يافت، و بلافاصله از سوی رژيم اسلامی "دشمن کشور" شناخته شد و از آن پس بدون به خطر انداختن زندگی و آزادی خويش راه بازگشت به ايران را از دست داد، اما برای بلند نگاه داشتن نام ميهن و رساندن فرياد آزاديخواهی مردم خود از پای ننشست، و برای دفاع از آن دو حضور در هيچ محفل فرهنگی و هنری و گردهم‌آئی جهانی را خرد و کم اهميت نشمارد.

روزنامه‌نگار اشپيگل که امروز همچون ميليون ها انسان غربی در هراسی بزرگ از ايران و عربده‌جوئی های تهديد کننده‌ی حکومت گران اسلامی و در نگرانی از آغاز جنگی تازه در سال جديد بسر می‌برد، پس از گفتگوئی با مرجان ساتراپی در آتليه وی در شهر پاريس می‌گويد:

"انسان به ميهن دوستی استوار ساتراپی وقتی پی‌می‌برد که می‌بيند که او چگونه در مقابل پيشداروی‌ها و قضاوتهای سطحی غربی ها همواره مجبور شده است از سرزمينش دفاع کند."

مرجان ساتراپی در گفتگو با اين روزنامه نگار غربی در باره‌ی ايران، هنرمندان تبعيدی ايرانی سخن می‌گويد، از گذشته خويش از احساس پيوستگی و دلبستگی اش به سرزمين مادری‌اش، در باره‌ی تازه‌ترين اثر خود که به صورت يک ساخته سينمائی جديد بر اکران کشورهای غربی می‌رود. او در يادآوری خاطره‌ای از دوره‌ی نوجوانی در زادگاهش تهران، با خنده، ميهنش را سرزمين تناقضات و تضادها می خواند.

چه تناقضی شگفت‌آورتر از اين که هنرمندانی رانده شده از ميهن، محروم شدگان از آزادی، انسان‌هائی رنجديده از ناروائی‌های بسيار، حذف شدگان از بستر طبيعی خلاقيت و افرينشگری، با همه ناملايماتی که ديده و چشيده‌اند، اما همچنان دفاع از سرزمين خويش را که در چنگ حکومت پليدی گرفتار شده است و پرده زشت و دل‌آزار فرهنگی‌اش بر چهره "زيبای غمگين ايران" کشيده شده است بر عهده گرفته‌اند و در آفريده‌های هنری خويش در تبعيد، بارها و هميشه به ميهن خويش، آن "خاک مهربانان" بازگشته و نام و سرنوشت ايران از قلم‌ و آفريده‌هايشان نمی‌افتد. آخرين کلمه ای که فيلم تازه ساتراپی ـ خوراک جوجه با آلو ـ که همچون "پرسپوليس" بر اساس رمان گرافيکی وی است، با آن پايان می‌يابد، واژه‌ی ايران است. او در برابر پرسش از منظور وی در بکارگيری اين آخرين کلام می‌گويد؛ می خواهد بزرگی اين دلبستگی را نشان دهد، بازسازی کند و دوباره بيافريند و بياری خلاقيت هنری خويش و از راه آثارش، به قول آن روزنامه‌نگار غربی، "سرزمينی را که از او گرفته‌اند دوباره تسخير و از آن خود کند"، و خود از آن هويتی دوباره بيابد. او در توصيف رابطه خود با ايران می‌گويد:

"اگر دوباره به ايران بازگردم، احتمالا، به زندانم خواهند انداخت، شايد هم به دار بی‌آويزانندم، اما به رغم همه اين‌ها ايران ميهن من است و هميشه خواهد ماند. خاکی که بر آن بزرگ شده‌ام، هر چند که امروز سم‌آگين شده باشد، خوراکی که از آن تغذيه کرده‌ام، در من است. ايران همچون ريشه‌‌ی هستی (دی. اِن .آ. ی) من است."

آن روزنامه‌نگار غربی در حالی که اين سخنان مرجان ساتراپی را در نوشته خود بازگو می‌کند، به ياد سخنانی از شيرين نشاط کارگردان و عکاس تبعيدی ديگر ايرانی مقيم نيويورک افتاده و گفته‌ی او را نقل می کند:

"ايرانی را می‌توان از سرزمينش به اجبار راند، اما ايران را از درون او هرگز نمی‌توان بيرون راند."

ايران را نمی‌توان از ايرانی گرفت! حال و هنگامی که بهترين فرزندان اين سرزمين اين چنين به پايش ايستاده‌اند، پس با اين سرچشمه نيرومندی به استقبال سال 2012 می‌رويم، با همه‌ی مخاطراتش.


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما