بازی کردن با برگ رضاپهلوی در برابر میرحسین موسوی بازی سبکیست که در هسته و کانون آن نادیده گرفتن نقش مردم در درون ایران است. بیاعتنائی به مضمون قدرتمند جنبش اجتماعیست که عناصر بیشمار آن در ایستادگی و استواری بر آرمانهای آزادیخواهانه، مطالبات و روشهای دمکراتیک رسیدن به آنها، از درون در کار دگرگون کردن ریشهای جامعه هستند و در این راه بسیار بسیار پیش آمدهاند.
«... ما به همه دست و پا زدنهای کسانی که در بیرون خواب رهبری مبارزات مردم ایران را میبینند نه میگوئیم و وظیفهای جز قرار دادن خود در خدمت مبارزه مردمی ــ مبارزهای که همه ابعاد آن را در نظر میگیریم و پیوسته خود را در متن آن میگذاریم ــ برای حزب نمیشناسیم» (کنگره هشتم)
انگار در همیشه میرفت که بر این پاشنه بچرخد و این باور ناامیدانه میرفت جا بیفتد که جمهوری اسلامی از انسان ایرانی موجودی ساخته پست که با هر ساز او خواهد رقصید. که ناگهان مردم در برابر دروغ به پا خاستند آن هم درست در لحظهای که گمان میرفت چیزی بجز آن را نه میجویند نه میگویند. آزرم مشترک درست هنگامی که انتظارش را نمیرفت در وعدهگاه بود و حتا در نزد شماری از فوتبالیستها. پلاکارد ساده و سادهدلانهی «دروغ ممنوع» که در روزهای تبلیغات انتخاباتی به چشم میخورد حاکی از پدیداری دوبارهاش بود.
بسته شدن در مذاکره لاجرم به معنای باز شدن درهای خشونت لجام گسیخته است. خشونتی که عواقب آن اصلا مشخص نیست و با توجه به موقعیت سوق الجیشی ایران، همسایگانش و تضادهای قومی داخلی، بسیار محتمل است که مملکت را به سمت تلاشی و تجزیه پیش ببرد. این همانجایی است که اعمال آقای پهلوی با تمامیت ارضی ایران به شکلی جدی تعارض پیدا می کند.
جنبش سبز، فشار برای دست یابی به مردم سالاری را با کاهش تهدید حمله ی خارجی، مرتبط کرد. حال اگر فشار تهدید حمله ی خارجی در درازمدت بر ایران کاهش یابد، پیروزی ملت ایران نزدیک تر شده و استقلال به معنای واقعی آن، یعنی پی گیری منافع ملی، با بحث آزاد، به دست خواهد آمد.
اکنون هیچ قوم، زبان، دین یا اندیشه ای در ایران؛ از گزند و فشار برکنار نمانده است. امروز؛ کسی را به جرم عرب بودن یا ترک بودن، دستگیر نمیکنند. اما به اتهام بهایی بودن، بی دین بودن، کمونیست بودن، اصلاح طلب بودن، ضد ولایت فقیه بودن و در یک کلام؛ مخالف این حکومت بودن؛ هر کسی را با هر نژاد و زبان؛ دستگیر، شکنجه، زندانی، و اعدام؛ میکنند ...
ادامه بحران هسته ای، در مجموع هرگز به سود مردم ایران نبوده است و نخواهد بود. فشارهای بین المللی، راه مناسبی برای گسترش آگاهی در ایران در مورد زیانهای انرژی هسته ای نبود و نیست. اگر بحران بین المللی در مورد پروژه هسته ای ایران به گونه ای صلح آمیز حل شود، بار مسئولیت جامعه مدنی ایران، کارشناسان دلسوز ایرانی و نیز مدافعان حقوق بشر در ایران است که افزایش می یابد ...
عصبیت های قومی معدودی که قبلاً در میان عده ای تجزیه طلب طرفدار پان ترکیسم دیده می شد، امروز در قالب فوتبال و بحث تراکتورسازی در تیراژ بیشتری بازتولید می شود. هر چند برخی معتقدند که این موضوع هیجانی، آنی زودگذر و موقتی است ولی اراده کسانی هم که بر اساس قومیت گرایی چنین برنامه ای را پیش می برند و یا برای اهداف سیاسی به پیشبرد آن کمک می کنند در این خصوص تاثیرگذار است.
وقتی کار ما بدانجا میرسد که خانم کار هم فراموش میکنند، هر ایرانی را به عنوان فرد انسانی دارای حقوق فردی و اجتماعی و سیاسی با دیگر ایرانیان برابر بشمارند و اعتبار و شخصیت فرد ایرانی را مستقل از طبقات، قوم و قبیله و دستجات و.... بدانند و در سالنهای کنفرانسهای تدارک دیده در هزاران هزار فرسنگی آن کشور بلا زده، با احساسات به غلیان آمده با «احوازی» همزبان شوند و همگام با وی آینده ایران را در تقسیم آن به «عرب و عجم»، «ترک و کرد» و... رقم زنند باید گفت: چو کفر از کعبه برخیزد کجا ماند مسلمانی!
سازمان جمهوری خواهان ایران ضمن اعتراض شدید به تکرار چنین ادعاهایی هشدار می دهد که علیرغم شرایط دشواری که مردم ایران به دلیل استبداد حاکم بر کشور و بحران در سیاست خارجی با آن مواجهند، هرگز اجازه نخواهند داد تا تمامیت ارضی کشور با فرصت طلبی مدعیان از اوضاع بحرانی کنونی، مورد تهدید قرار گیرد.
نیروهای سیاسی در بیرون سیاست را چنان میورزند که انگار در کشاکشی برسر قدرتاند. اما قدرت در هزاران کیلومتری و در دست کسانی است که تا در جایگاه خود هستند کسی از بیرون جرئت بازگشت به میهن را نیز ندارد. پویش قدرت در بیرون در واقع بیش از دست و پا کردن موقعیتی درحلقههای آشنایان و نزدیکان نیست.
درآمد آسان نفت تا کنون مردم سالاری ـ به جز جرقه هایی گذرا ـ به همراه نیاورده است. بخشی از ناکامی دمکراسی در کشورهای دارای منابع نفتی را شاید به توان به دخالت های شدید قدرت های جهانی در امور داخلی این کشورها دانست. اما...
خانم سوچی نه حاکمان نظامی کشورش را به مثابه «اشغال گر» تلقی کرد و نه کشورهای غربی را، از این رو برای گذار به دمکراسی وارد مذاکره و مصالحه با هر دو شد. معلوم است که خانم آنگ سان سوچی هنوز راه بسیار طولانی در پیش دارد چون که شکست و موفقیت چنین الگویی تضمین شده نیست، اما مسئله آن است که این راهی که آنگ سان سوچی برگزید، الگویی متفاوت و جدید را در پیش پای ما قرار داد.
در دنیای امروز، گفتن از قبح مذاکره بی معناست. وقتی اوباما به نامه های رییس دولت جواب نمی دهد اما برای رهبر نامه می نویسد و نامه اش هم موثر جلوه می کند. وقتی رییس دولت در پنج سال مهلت خود، هفت بار به آمریکا سفر می کند، وقتی بیش از سه هیات در سه نقطه دنیا در همه ساعات شب و روز مشغول رد و بدل کردن پیام ها هستند. .... دیگر معنای مذاکره کردن یا نکردن چیست.
گر مهر من نسبت به وطن تنها از آن سبب باشد که خود از آن مرز و بوم هستم و بخواهم این عنوان را وسیله ی مغایرت خویش و بیگانه قرار داده و از اختلاف و نفاق بین مردم برای خود استفاده کنم، این وطن پرستی نیست، خود پرستی است و مانند تعصب دینی آن جماعت از ارباب ادیان که اختلاف دین و مذهب و نفاق بین مردم را وسیله ی منافع و اعتبارات شخصی و فرقه ای قرار می دادند، مذموم است و باید مردود باشد.
گویا شاهزاده ی گرامی به آن دامی که نمی باید گرفتار آمده است و به بهای راضی کردن همگان گویا قصد به قربانگاه بردن ایران و ملت یگانه اش را دارد. باید گفت که ایران و ایرانیان بهای خوبی برای راضی نگاه داشتن همگان نیست.
دموکراسی را در داخل ایران- از پائین (جامعه مدنی) به بالا (دولت)- باید ساخت. نمی توان جامعه مدنی و محصولش (دموکراسی) را از طریق موشک و بمب به ایران صادر کرد. در فضای غیر جنگی- غیر امنیتی، فاعلان و عاملان دموکراسی خواه ایرانی از حاشیه وارد متن خواهند شد. حل نزاع ایران و آمریکا و برقراری روابط دیپلماتیک میان دو کشور، به سود فرایند گذار مسالمت آمیز به دموکراسی ملتزم به حقوق بشر است.
پس از تفاهم با غرب، نمی توان دست به تحکیم جبهه ی داخلی زد. این فرآیند بايد عکس حرکت کند: نخست باید جبهه ی داخلی را استوار نمود تا به توان با قدرت های خارجی به مذاکره معنا دار نشست. در حالت نخست به جز تسلیم و دادن امتیازات گسترده و شریک کردن قدرت های خارجی در آینده ایران، نتیجه دیگری به دست نمی آید.